صفحه‌ی اصلی

بايگانی: زمزمه‌های دل

February 28, 2008

اسفندگانِ نو

امروز روز تولد بانو است. مشغله‌ی اين سال‌ها ميان من و شعر فاصله انداخته است. فاصله‌ای تلخ. شعر را اين روزها می‌خوانم و می‌نوشم. برای زادروزش هر هديه‌ای کم است. خرد است. حقير است. اين را کسی می‌فهمد که معنی ايثار را بداند. معنی از خودگذشتگی و وفا را بداند. شعرگونه‌ای را که سه سال پيش نوشته بودم، دوباره تکرار می‌کنم. حرف‌ها همان است. احساس همان. عشق همان - نه، بلکه عميق‌تر. اما هر چند «لا تکرار في التجلی»، مفاهیم همان هستند و حرف‌های دل همان‌ها. و من از دنیا چه دارم جز همين عشق. همين است که تا امروز نگاه‌ام داشته است، در این تنهایی بی‌کران. و هنوز «عشق می‌ورزم و اميد که اين فن شريف / چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود».

در اين بنای خاکی ذرات خفته‌جان
گويی ورود تو،
پيوند مهر دارد با روح خاکيان.

هر چند روز آمدنت،
در ماه مهر نيست.
با مهرِ ماه بود تمام وجود تو!

اسفندگان من!
ای جاودانه عاشقِ دوران!
معمار عشق بودی،
در خاک خسته‌ی بر باد رفته‌ام!

امروز هم،
هر روزِ من تويی.
هر لحظه‌ی خجسته‌ی اسفند ماهی‌ات،
خاکستر خموشی ديرينه‌ی مرا
همزاد شعله‌ها،
همراه بارقه‌ای پاک کرده است.

ای تابناک مهر فروزان عمر من!
ای پاک‌تر الهه‌ی شيرين خسروان،
ای زاده‌ی کيان!

امروز شاد باش و هماره تو دير زی

March 10, 2007

از تناقض‌های دل پشتم شکست

خيلی سخت است که ندانی چه کرده‌ای و روح‌ات از همه جا بی‌خبر باشد و يکی تو را مقصر بداند. فکرش را بکن که مثلاً تا نصف روز پيش، همه چيز به قرار خويش بر قرار باشد و تو هيچ نکرده‌ باشی جز اين‌که گوشه‌ای خموش به کار گرفتار باشی. آن وقت رنج‌آور است ببينی توی از همه جا بی‌خبر، ناگهان با سيلی از اتهام و حکم مواجه شده‌ای!

با خودم زمزمه کردم که:
از تناقض‌های دل پشتم شکست
بر سرم جانا بيا بگذار دست

اما تنها حافظ به يادم آمد و دل‌ام پر درد شد:
چو دست بر سر زلف‌اش زنم به تاب رود
ور آشتی طلبم با سر عتاب رود . . .
سخت است که من که هميشه خويشتنداری کرده‌ام و مهار قلم را به سادگی رها نمی‌کنم، چنين گله آغاز کنم. آن هم گله‌ای بيهوده. گله‌ای که به گوشی شايد نرسد. پس:
يارب امان ده،‌ تا باز بيند
چشمِ‌ محبان روی حبيبان
ای منعم آخر، بر خوان وصل‌ات
تا چند باشيم از بی‌نصيبان . . .

January 20, 2007

كسی كه بی تو سفر كرد طعمه‌ی موج است

خوابم نمی‌برد. تلويزيون مرتب دارد فيلم‌های قديمی نشان می‌دهد. انگار قرار است سری كامل استيو مك كويين نشان بدهد! ‌جان‌ام تيره بود. احساس ظلمتی آزارم می‌داد. از وقتی برگشته‌ام، علی مهار ذهن‌ام را دارد بی‌امان می‌‌كشد. برای‌شان از خطبه‌ی شقشقيه گفتم و رنج‌های بشری و طاقت‌سوز علی. نامه‌اش به مالك را به يادشان آوردم و شفقت علی را. مهر او را. مروت او را. مراعات‌اش را. تو‌جه‌اش به فرهنگ متفاوت و پيشينه‌ی غنی مردم مصر. اين احوال آزاردهنده و تيره كه گريبان ‌جان‌ام را می‌گيرد، به اين چيزها هجوم می‌آورم شايد كمی آرام بگيرد اين خيال سركش و ذهن گزنده و نیش‌زن.

با خودم می‌گويم من دارم مدام روی لبه‌ی تيغ راه می‌روم. هر لحظه امكان سقوط هست. هر لحظه ممكن است در دل مغاكی بيفتم كه رهايی از آن آسان نيست. با اين احوال كه تنوره می‌كشند، بايد حضور كسی را، بزرگی را، دردمند صاحب ذوق و بينشی را درك كنی. نفس آدمی را جز نفس خورشيدوار و جان‌بخش پيران مهار نمی‌كند.

باز به ياد علی افتادم كه هر بار كسی او را می‌ستود می‌گفت (يا به توصيه در اين احوال به نزديكان‌اش می‌گفت كه بگويند): اللهم انت اعلم بی من نفسی و انا اعلم بنفسی منهم. اللهم اجعلنی خيرا مما يظنون و اغفر لی ما لا يعلمون. و آن‌چه مردم از من نمی‌دانند چه هول‌ناك است! و چه آسان است بر آدمی فريفتن نفس خويش و حتی از خود نهان داشتن آن انبوه رذايل را. دوباره كه اين‌ها را می‌خوانم به اعتراف می‌ماند. اعترافی علنی! اما آن‌ها كه خود اين حال را نيازموده باشند، چه بسا اندك اعتنايی هم به آن نمی‌كنند. می‌خواهم باز مدتی دمساز نهج‌البلاغه باشم. شايد اين توفان‌های ذهنی را آرام‌تر كند. شايد چراغی باشد در دل اين ظلمت‌های گاه‌ به گاهی كه عارض دل می‌شوند. خطبه‌ی شقشقيه را با ترجمه‌ی شهيدی در زير آورده‌ام. برای تذكر به خودم و برای مراجعات بعدی.

شب دارد می‌رود و ساعت پروازم نزديك‌تر می‌شود. بروم بالا. شايد خوابی مرا در ربود و لحظه‌ای آسودم.

ادامه‌ی «كسی كه بی تو سفر كرد طعمه‌ی موج است»

December 20, 2006

دوستان ناديده، دشمنان بيهوده

عالم وبلاگ‌نويسی برای آدم دوستانی و دشمنانی فراهم می‌کند. بعد از مدتی می‌بينی يک دنيا دوست يافته‌ای که هرگز نديده‌ای‌شان. دوستانی مهربان و شفيق. يارانی دلنواز که در سفر و حضر، آشکار و نهان، حتی اگر نديده باشندت، جانب حرمت فرو نمی‌گذارند و خاطرِ دوستی را پاس می‌دارند.

اما وبلاگستان ايرانی دشمن‌ساز هم هست. دشمنانی به جا و دشمنانی بی‌جا. بعضی‌ها بيهوده و به يک اشاره طريق خصومت می‌سپارند. يک چيز را می‌شنوند يا می‌خوانند و همان چيز برای‌شان تا قيام قيامت سند است و حجت. شيشه‌ای کبود پيش چشم می‌گذارند و حاضر نيست به هيچ قيمتی آن شيشه را از پيش چشم برگيرند. دشمنانی هم البته هستند که بهتر از صد دوست نادان‌ هستند. دشمنانی که خوب می‌شناسندت. زير و بم انديشه‌ات را خوب کاويده‌اند. با توهم هر نسبتی را به تو نمی‌دهند. به گاه چالش و احتجاج سخت پر زور ظاهر می‌شوند و در همان حال هم حرمت نگاه می‌دارند. اگر تند هم می‌گويند، آخرِ کار مروت می‌ورزند. آن گروه ديگر، اما خصومتی دارند که هيچ گاه گويی روی آشتی نخواهد ديد.

می‌شود گاه به مهر و محبتی اندک دل کسی را به دست آورد و رشته‌ی الفتی را گره زد. اما سرّ اين را نمی‌فهمم که گاهی اوقات آدمی را که هرگز نديده‌ای، هيچ هيزم تری به او نفروخته‌ای، به هيچ رو در هيچ زمان و زمانه‌ای با او کين‌ورزی نکرده‌ای، ناگهان به زبان و بيان تلخ و طعن‌آميز هر هجوی را نثارت می‌کند. اين دشمنان این اندازه اگر تأمل می‌کردند که شايد مخاطب‌شان يکی باشد مانند خودشان. درست مانند خودشان انسان. با تمام شئون متعارف انسانی. شايد اگر چنين بودند،‌ چنان نمی‌شدند.

پس بگذاريد مرام‌نامه‌ی وبلاگ‌خوانی و وبلاگ‌نویسی‌ام را يک بار ديگر بنويسم. آری. من هم دوستانی دارم و دشمنانی. اما گروهی را دوست خود می‌شمارم و گروهی ديگر را مخالف فکری خود. بالای مخالفت فکری با هيچ کس خرده‌حسابی ندارم. و تمام مخالفتِ من در همين حد است و بس. پيش آمده است که خطاب به بعضی کسان درشت نوشته‌ام، اما هيچ گاه درِ دوستی را نبسته‌ام. همين مثال دوستِ دمِ دستِ خودمان. من عقايد عبدی کلانتری را نمی‌پسندم. اما هيچ‌گاه او را از دايره‌ی بشريت و حتی دوستی خارج نمی‌شمارم. ديگر رستگاری دنيا و عقبا که جای خود دارد. دينِ من بسيار مينيمال‌تر از آن است که بسيار کسان گمان برده‌اند. دينِ من بسيار انسانی‌تر از آن است که خيلی‌ها تصور کرده‌اند.

من اهل خصومت نيستم. خصومت با ذات من سازگار نيست. نمی‌توانم با کسی تا ابد بر سر قهر باشم. اما چه می‌شود کرد؟ دنيا همين است و بدتر از این وبلاگستان فارسی هم همين است. طول می‌کشد تا اين عقده‌ها و کينه‌های تاریخی جای خود را به صلح و دوستی و محبت و مروت و صفا بدهند. انديشه‌ها را می‌شود گردن زد، آدم‌ها را نمی‌شود. ما حق داريم انديشه‌ها را به صلابه بکشيم، به هيچ بهانه‌ای اما هيچ حقی نداريم که مويی از سر دشمن‌ترين دشمنِ خويش کم کنيم – فرض می‌کنيم بحث دفاع از خود، دفاع از جانِ خود مطرح نباشد.

همين ديگر. دل‌ام کمی پر بود از دشمنان – يا مخالفانی – که بيهوده دشمنی می‌کنند و نمی‌دانند حريف‌شان کی‌ست و اصلاً چرا با او سر نزاع‌اند. باز ياد آن شعر مير سيد علی همدانی افتادم. هر که ما را ياد کرد . . .
خودتان گوش کنيد ديگر:

December 17, 2006

ای شب از اسرار گيسوی‌ات خجل . . .

نمی‌دانم اين را هرگز نوشته‌ام يا نه. شب برای من لذتی عجيب دارد. شب که می‌گويم يعنی فاصله‌ی بعد از نيم‌شب تا سحرگاهان. هيچ وقت شبانه‌روز اين اندازه آرامش، اين اندازه شور و حال را نمی‌توانم حس کنم. هيچ زمانی برای تجربيات معنوی مناسب‌تر از اين فاصله نديده‌ام. هميشه حس می‌کنم اين زمان مساعدترين زمانِ شهود است. بيهوده نيست خطاب به رسول الله گفته‌ای که قم الليل . . . اين تجربه‌ی شب، اين نشئه‌ی شب چشيدنی است. گفتنی نيست. نمی‌شود برای آن‌ها که نيازموده‌اند بيان‌اش کرد. بسيارند کسان که اين فاصله را بيدارند و هر کسی حظ و بهره‌ی خودش را می‌برد بر حسب درجه و فکر. هميشه فکر می‌کنم آن‌ها که تجربه‌ی حضورِ تو را دارند، آن‌ها که لحظاتی را می‌توانند با تو هم‌سخن شوند چه اندازه سعادت‌مندند (حساب آن‌ها که علی‌الدوام با تو هستند، خود روشن است). پس مرحبا حافظ را که سروده است:
من و همصحبتی اهل ريا دورم باد
از گرانان جهان، رطل گران ما را بس
يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم
دولت صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس
باقی‌اش گفتن دارد؟ «در خانه اگر کس است، يک حرف بس است».

December 6, 2006

بی تو نمی‌توان زيست

بی همگان به سر شود . . . بدون دولت دنيا می‌توان زیست. با تهی‌دستی می‌شود سر کرد. بدونِ تو اما زيستن ذوقی ندارد. زندگی به باد هوا می‌ماند بی تو. بی تو زندگی سرد است و بی‌روح، باغی خزان زده است که اميد هيچ رويشی در آن نيست. دريغ که تو اين‌ها را نمی‌فهمی و نمی‌دانی!
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدرِ مرد!

می‌خواهی بدانی چه می‌کشم؟ گوش کن: مرا عاشقی شيدا تو کردی . . .

November 24, 2006

زمانه عوض شده است!

خاطره‌ی دیدار پريروز هنوز دارد گوشه‌ی ذهن‌ام، کنج‌ دل‌ام، در آن اعماق روح‌ام زبانه می‌کشد. به خود که نگاه می‌کنم می‌بينم چه اندازه از تو دورم. اما واقعاً ما پيش‌تر از اين‌ها برای تو چه بوديم و چه می‌کرديم، امروز چه می‌کنيم؟ پيش‌ترها يعنی پنجاه سال پيش، صد سال پيش، دويست سال پيش، هزار سال پيش! واقعاً آن وقت‌ها تو چه می‌خواستی و ما چه می‌کرديم؟

آن همه جان عاشق که در سودای تو ذره ذره سوختند (و آری، هنوز هم می‌سوزند)، با تو چه نسبتی داشتند و دارند و ما کجايیم؟ هنوز هم کسی برای تو جان می‌دهد؟ نه، زمانه عوض شده است! لباس‌ها عوض شده است. آدم‌ها فرق کرده‌اند. اما تو همانی که بودی. بايد کسی با تو هزاران سال راه آمده باشد. بايد از صدها گردنه با تو عبور کرده باشد، بايد عمری خون دل خورده باشد. بايد ايام رنج و محنت و قتل و غارت را از سر گذرانده باشد. بايد مرده باشد، بايد جان داده باشد، باید شهيد شده باشد تا بفهمد تو چه اندازه راه آمده‌ای. تمام تاریخ را قدم به قدم آمده‌ای و هنوز انسان‌ها همديگر را می‌درند و می‌خورند. هنوز اين‌ها با هم صلح نکرده‌اند. حال تو داری رنج می‌بری و آزرده‌خاطری که اين‌ها چرا بس نمی‌کنند؟

آری زمانه عوض شده است، ولی ما انگار هنوز ديوانه‌ايم. ما هنوز آن عقل کذايی به سرمان نيامده است (کاش هرگز نيايد!). هنوز ديوانه‌وار دل‌مان به صلح خوش است. هنوز خيال می‌کنيم اين همه آدم که دم از صلح و دوستی و مهر می‌زنند (همين‌ها که فرياد آزادی‌خواهی و دموکراسی‌خواهی‌شان گوش فلک را کر کرده است)، واقعاً حسن نیتی دارند. دل‌مان خوش است به خدا! تو هم دل‌ات خوش است! واقعاً اميدواری هنوز! من نمی‌دانم تو و تبارت چرا اين‌قدر دير از اين بشر دل می‌کنيد؟ نمی‌دانم. ولی مگر فرقی هم می‌کند؟ بدانم يا ندانم، اسير توام. هر جا بروی من هم بايد بروم!

هی با خودم می‌گويم:
ديده می‌بايد که باشد شه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس

ما دل‌مان به شاهی تو خوش است که شاهی هستی بی تخت و تاج! بانو راست می‌گفت. زياد خوب نيست به تو نزديک شويم! قربت بيش از حد هزار و يک مصيبت دارد. ولی ذوقی دارد دور از تو (حالا نه خيلی خيلی دور) بال بال زدن. تپيدن. گريستن. سوختن. خودت هم می‌دانی. و می‌دانم که می‌فهمی. بعضی وقت‌ها يکهو همه‌ی قاعده‌ها و اصول را کنار می‌گذاری، می‌آيی آن وسط. يادت می‌رود اين آدم‌های دور و برت ازت توقع دارند اتو کشيده باشی. با خودم می‌گويم ما چرا بايد خودمان را به او ببنديم؟ ما کجا و او کجا؟ ولی مگر او از آلودگی ما آلوده می‌شود؟ مگر دريا از ناپاکی ما رنجی می‌برد؟ ما اما با رفتن به دريا پاک می‌شويم.

اصلاً چرا من يکی بيهوده برای‌ات بايد روضه بخوانم؟ خيلی با حالی به خدا!

پ. ن. فکر می‌کردم محتوای مطلب خيلی روشن‌تر از آن باشد که سوء تفاهم ايجاد کند. اما خوب چاره‌ای نيست بايد بنويسم. اين زمانه که عوض شده است - و البته معلوم هم هست که عوض شده - هيچ ربطی به «راديو زمانه» ندارد؛ نه نفياً نه اثباتاً، نه تلويحاً نه تصريحاً. اين مطلب به دو مطلب گذشته مربوط است و البته زمزمه‌ای شخصی است و بله اين عشق‌ها هم يافت می‌شوند، هم صادقانه می‌شود تجربه‌شان کرد و از آن‌ها لذت برد، لذت عميق. مهم اين است که من شخصاً از آن لذت می‌برم و با خودم هم رو راست‌ام و می‌گويم‌اش.

September 13, 2006

خدای ابلهان و خدای عالمان!

ديدم امروز امير سوشيانت قصه‌ای دراز نوشته است درباره‌ی براهين اثبات خدا. شگفت‌زده شدم اول. خودم اگر بودم، شايد پنج شش سال پيش، بعيد نبود چنين افکاری داشته باشم. اما راست‌اش را بخواهيد، هيچ وقت دنبال «اثبات وجود خدا» نبوده‌ام، علی الخصوص از روی کتب دينی یا کتب انتقادی-عقلی بشر. برای من وجود خدا – يا دقيق‌تر بگويم خودِ خدا – يک اصل موضوعه است. اصول موضوعه‌ی هندسه‌ی اقليدسی را که يادتان هست؟ برای آن اصول نه می‌شود برهان اقامه کرد و نه می‌توان ردشان کرد. کسانی که فلسفه‌ی علم و مخصوصاً فلسفه‌ی رياضی خوانده‌اند پيشينه‌ی بحث و جنجال‌های رفته بر سر آن را نيک می‌دانند. نکته‌ی اساسی اين است که اصل موضوعه‌ی «خدا» به زندگی من جهت می‌دهد و وجود نيرويی برتر – بدون حواشی و زوايد بحث‌های متکلمانه – رنگی ديگر به زندگی من می‌دهد. وقت‌ِ گران‌بها را هم صرف بحث و جدل با اين و آن نمی‌کنم که حالا آيا واقعاً خدا وجود دارد يا ندارد! خدای برای من هست. وجود دارد. آشکار و عيان است. مثل ابر، آسمان، دريا، کوه، خورشيد. من خدا را حس می‌کنم، با تمام تار و پود وجودم. چنان‌که از وجود «نگاه» آگاه‌ام. چنان‌که می‌دانم که اکنون دارم نفس می‌کشم. درک من از خدا شهودی‌تر از آن است که حاجت به برهان‌های غريب داشته باشد. زندگی بشری معضلات پيچيده‌ی زيادی دارد که می‌توان وقت صرف تبيين فلسفی و معرفتی آن‌ها کرد. بحث اثبات وجود خدا (يا نفی وجود خدا) همان بحث جبری و اهل قدر است که هرگز پايانی ندارد. خدا هست، چنان‌که ماده هست، چنان‌که انرژی هست، چنان‌که نور هست: الله نور السموات و الارض، نه همين نور فيزیکی که ذره و فوتون دارد.  اما چه باک! بگو نور، بگو انرژی، بگو خورشيد. فرقی نمی‌کند. وقتی آن‌که به او باور داری زندگانی‌ات را پر نور و آرام می‌کند – اصلاً متلاطم و آشوب‌زده می‌کند – بگذار بکند. خوش باش با او!

نکته‌ی ديگر باور داشتن به دين و خداست. بسا کسان استدلال کرده‌اند که خدايی را که چنين کند و چنان کند می‌خواهيم و مثلاً چنان خدايی را نمی‌خواهيم. اين فهم از خدا و دين، فهم «انسان»‌ها از دين است. فهم‌های انسانی بسا اوقات دستخوش اميال بشری می‌شود و خدايی را برای ما تصوير می‌کنند که يا خود تجربه کرده‌اند يا خود چنان می‌خواهند. هميشه خدای لطيف‌تر، رحيم‌تر، رئوف‌تر و عاشق‌تری هست!

پس لبيک يا جلال الدين رومی:
احمقی‌ام بس مبارک احمقی است
که دل‌ام با برگ و جان‌ام متقی است

پ. ن. بحث‌های علمی و عقلی را می‌گذارم برای نوشته‌ای ديگر. آن‌چه نوشتم، حس بود و دريافت درونی. منطق عقلانی نمی‌خواهد. اگر نظر می‌دهيد، لطفاً توجه داشته باشيد اين نوشته حس است، نه استدلال!

August 9, 2006

يا علی مدد

سيزدهم رجب ديروز بود. ولی وقتی علی هميشه هست و با تمام وجود حس‌اش می‌کنی، چه فرقی می‌کند امروز سيزدهم رجب باشد يا سيزدهم ماهی ديگر! راستی دقت کرده‌ايد اين عدد سيزده چه عدد عجيبی است؟ تمام خواص عددی آن را بررسی کنيد. اشارت‌های دينی و تمثيلی و استعاری آن را هم در نظر بگيريد. و هذا اشارة!

دارم الآن قطعه‌ای را گوش می‌دهم که می‌گويد: «نام علی ستون زمين و سما بود». برای خودم می‌نویسم و برای آن‌ها که اين حال را تجربه کرده‌اند که «اهل البيت ادری بما فی البيت». سخن از نزاع مذاهب و جنگ هفتاد و دو ملت نيست. وقتی از تجربه سخن می‌گويم، روی سخن‌ام با آن‌هاست که به علی و ميراث معنوی، معرفتی و روحانی علی زیسته‌اند. برای من که سال‌های دراز است با نهج‌البلاغه و «تعليم» علی و خاندان‌اش دمساز بوده‌ام و وجودم را به مهر آنان سرشته‌اند، حکايت غريبی است «ياد» علی و «نام» او و «ذکر» او. اين‌جا قصه سراسر قصه‌ی عشق است؛ حکايت عقل و داستان دين نیست. عشق، ايمانی است بالاتر از ايمانِ دينی. وقتی دل به مهر کسی سپرده باشی و نام او تن‌ات را بلرزاند و ناگهان با ياد او اشک در چشمان‌ات حلقه بزند، می‌فهمی که با او زيستن يعنی چه! وقتی سايه‌ی او هميشه بر سرت بوده باشد و نفسی او را غايب از زندگی‌ات نديده باشی، می‌فهمی که چگونه «دست پير از غايبان کوتاه نيست / قبضه‌اش جز قبضه‌ی الله نیست». وقتی ايمان و دين‌ات هم گردِ مدار او بگردد، ديگر دلبسته‌ی امر و نهی فقيهان نيستی؛ آن‌جاست که تنها تسليم اويی و بس.

امروز داشتم با يکی از همکاران اين غزل مولانا را می‌خواندم و ترجمه می‌کردم. ضمن ترجمه با خودم فکر می‌کردم که عجب غزل به هنگام و مناسبی است:

امروز شهر ما را صد رونق‌ست و جانست
زیرا که شاه خوبان امروز در میانست
حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد
شهری که در میانش آن صارم زمانست
آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد
آن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست
بر چرخ سبزپوشان پر می‌زنند یعنی
سلطان و خسرو ما آن‌ست و صد چنانست
ای جان جان جانان از ما سلام برخوان
رحم آر بر ضعیفان عشق تو بی‌امانست
چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاری
چون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست
چون کوفت او در دل ناآمده به منزل
دانست جان ز بویش کان یار مهربانست
او ماه بی‌خسوف‌ست خورشید بی‌کسوفست
او خمر بی‌خمارست او سود بی‌زیانست
آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرم
شمع و شراب و شاهد امروز رایگانست
چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنه
پهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست
خامش که تا بگوید بی‌حرف و بی‌زبان او
خود چیست این زبان‌ها گر آن زبان زبانست

دارم فکر می‌کنم بايد بنشينم و دوباره چند ماهی فقط نهج‌البلاغه بخوانم. بد نيست يک بار ديگر هم کتاب «جانشينی محمد» ويلفرد مادلونگ را هم بخوانم. روزگار می‌گذرد مانند برق و گاهی اوقات چه آسان آينه‌ی دل غبار می‌گيرد. شايد گوهر وجود آدمی به جای خويش باقی باشد، اما اين فراموشی، اين نسيان، آدمی را بيچاره می‌کند. تکرار، ذکر، ياد، تمرين . . . گويی بايد هميشه ورد زبان‌ات «يا علی مدد» باشد تا فراموش نکنی. اما مگر هميشه بايد اين را به زبان گفت؟

يادآوریِ ديرگاه

با خود عهد کرده بودم روز ميلاد حضرت امير چيزی بنويسم اما نشد. اين‌جا برای خودم می‌نويسم شايد در طول روز ميانه‌ی کار فرصتی و حالی دست داد تا يادی از آن خوش‌حال‌ها و روزگارانِ پرنور کنم. اگر چه روزش در گذشته است، معنای‌اش اما همچنان باقی است.

June 8, 2006

که يکی هست و هيچ نيست جز او

اين روزهای شلوغِ پربهانه کمتر مجال می‌دهد که آدم خودش را با خودش و درون‌اش رها کند. اندکی که فشار کار کمتر ‌شود و دغدغه‌ای جان‌ات را زخمی نکند، انگار روح‌ات به آشتی با تن‌ات می‌آيد. فکرش را کرده‌ايد؟ فکر کرده‌ايد که خيلی اوقات روح‌مان با تن‌مان سر ستيز دارد؟ اين‌ها، مخصوصاً در اين روزگارِ پر آفتِ جان‌گداز، عمدتاً با هم ناسازگاری می‌کنند. دل و جان آدم را به سويی می‌کشد و تن (و خردِ معاش) به سويی ديگر.

چند روز پيش غروب که از اداره بازگشته بودم يکی از اين شبکه‌های ماهواره‌ای ايرانی را می‌ديدم که جمعی جوان فارسی زبان نصرانی به همراه کشيشی جوان چون خودشان مشغول خواندن کتاب مقدس بودند. کشيش‌شان فردی جوان و خوش‌پوش و خوش‌سخن بود. سخنان‌اش سخت به دل‌ام نشست. چنان با ايثار و اخلاص و خالی از نمايش و تبليغ از باورش حرف می‌زد که حاضر بودم ساعت‌ها به سخن‌اش گوش بدهم هر چند باورهای‌اش سنخيتی با باورهای من نداشت. دقايقی بعد سر از شبکه‌ی قرآن در آوردم که يکی آياتی را از سوره‌ی مريم می‌خواند (تصادف را ببينيد). چند دقيقه‌ای که گوش دادم ميخکوب شده بودم پای دريای مواج آيات قرآن. نه دل‌ام می‌آمد نه جرأت‌اش را داشتم کانال را عوض کنم. به بانو هم گفتم اين را که از دوران کودکی اين حس را داشتم که وقتی جايی قرآن می‌خوانند بايد به دقت فقط گوش بدهم و فکر می‌کردم اگر نيمه‌راه رهاش کنم اسائه‌ی ادب کرده‌ام. دريغا روزهای پرشورِ ايمانِ جوانانه! حال غريبی بود آن روز. کلام وحی تار و پود جان‌ام را می‌لرزاند و روان‌ام را شست‌وشو می‌داد.

عصر گرم و شرجی لندن است و اين پارک روبروی اداره از ملتی که زير آفتاب، نيمه عريان ولو شده بودند، خالی شده است. زندگی اما جريان دارد. و من غريبانه چشم می‌گردانم به سينه‌ی آسمان . . . می‌شود در ميان همه‌ی دردها و غصه‌ها و دغدغه‌ها هم ساعتی آدم خودش را با خاطرات و خيال‌های لطيف روحانی رها کند و غوطه‌ور شود در آتشِ شرابِ جان! می‌شود. بايد بخواهی و بايد بدهندت. اگر بخواهی و ندهندت، آسمان را هم به زمين بدوزی نمی‌شود. وقت اقبالِ دل را غنيمت بايد شمرد که هميشه نمی‌آيد.

April 24, 2006

عشقِ بی‌فرزانگی ديوانگی است

امروز داشتم اين مثنوی تازه‌ی سايه‌ی نازنين را می‌خواندم. مناجات شگفت‌انگيزی است و سخت اشارت‌ها دارد به روزگار ما. مزيد منفعت همگان تمامی مثنوی را، که در مجله‌ی شعر يافتم‌اش، در اين‌جا می‌آورم:

روزگارا قصد ایمانم مکن
زانچه می گویم پشیمانم مکن
 
کبریای خوبی از خوبان مگیر
فضل ِمحبوبی ز محبوبان مگیر

گم مکن از راه پیشاهنگ را
دور دار از نام ِ مردان ننگ را
 
گر بدی گیرد جهان را سر بسر
از دلم امیّد ِخوبی را مبر

چون ترازویم به سنجش آوری
سنگِ سودم را منه در داوری

چونکه هنگام ِنثار آید مرا
حبِّ ذاتم را مکن فرمانروا

گر دروغی بر من آرد کاستی
کج مکن راه ِمرا از راستی

ادامه‌ی «عشقِ بی‌فرزانگی ديوانگی است»

April 9, 2006

فسقی که در اين پرده‌ی پرهيز است

در هواپيما نشسته‌ايم به سوی لندن و دارم خاموش اندوه می‌خورم به آماس بيمارگونه‌ی دين‌داری و تشرع در خاکِ خانه. در فرودگاه چنان که شيوه‌ی پرهيز متظاهرانه است، زنانی که مسئول بازرسی (!) بودند، بانو را آزردند به آداب مردسالارانه‌ای که در جان‌شان به فرمان قدرت و وسوسه‌ی دين ريايی رسوخ کرده است. برای اينان، چنان که به عيان ديديم و شنيديم، آن‌چه مهم است حفظ همين ظاهر و پوسته و قشر ستر و پوشش است هر چند در درون هزاران رذيلت و ناپاکی جان‌ات را رنجور کرده باشد. به بانو – که سخت از اين رفتار کريه و دل‌آزار رنجيده خاطر بود – می‌گفتم که اين‌ها چه از جنس مرد باشند و چه از جنس زن در باطن‌شان بيماری و و مرضی هست که زن را سرچشمه‌ی شر و فساد و گناه می‌بينند و طرفه آن است که ببينی يک زن – همان که مسئوليتی دارد – به اندام زن ديگر چشم می‌دوزد تا ببيند وسوسه‌های ناپاک‌اش می‌جنبد يا نه؟ اين مرض آيا نيست که بتوان در وجود زن، در ظاهر زن، همواره با نيم نگاهی «گناه»‌ و وسوسه را شناسايی کرد،‌ اما هرگز نتوان به همان مقدار راه به باطن مرد برد؟ تا اين‌جا قصه، قصه‌ی جامعه‌ی مردسالاری است که همه‌ی قوانين‌اش را به سايقه‌ی برتری جنسی – اما در لفافه‌ی آيين و شريعت – به جامعه تحميل می‌کند.

اما اين داستان را در ساحتی ديگر البته سويه‌ای پر معناتر نيز هست. چندی پيش در يادداشت «محمد نمی‌ميرد» به پاره‌ای از آن اشاره کرده بودم. هر چه در اين دو سه هفته با اطراف نگريستم، چندان که جستم ظاهر را قوی ديدم و باطن را فرتوت و ناکام. گواه‌اش همين که فرياد اصول‌گرايی حضرات گوش فلک را کر می‌کند، اما وقتی که نيک در رسانه‌ها و مطبوعاتی که دست بر قضا از مطبخ خود اين به اصطلاح ارزش‌انديشان برون می‌آيد می‌نگری، می‌بينی که خود ناقض مدعيات خويش‌اند و نه تنها در دين،‌ بلکه در سياست هم خدای رياکاری و دروغ‌اند. تا می‌توانند در ذم و طعن غرب تبليغات دارند،‌ اما تا مغز استخوان همين‌ها غرب ريشه دوانده است. از تلويزيون و رسانه‌ی ملی‌‌ای که در اختيار قدرت غالب است بگيريد که صبح تا شب همه‌ی فيلم‌های هاليوودی را – حتی آن‌ها را که من در لندن هم نديده‌ام – در تلويزيون نشان می‌دهند و آن‌گاه اين سينما بد است و ظلمانی و گناه‌‌آلود. واقعاً که معصيت را از استغفار حضرات خنده می‌آيد: توبه بر لب،‌ سبحه بر کف،‌ دل پر از شوق گناه!

داستان زن در ديار ما البته داستانی است پر آب چشم. من نمی‌خواهم خود وارد اين قصه‌ی خون‌افشان شوم. اما همين مقدار بگويم که هر روز، درشت‌ترين، تحقيرآميزترين و نارواترين رفتار با يکايک زنان ما می‌شود. زن که می‌گويم مقصودم زنِ مرده نيست. من از زن زنده سخن می‌گويم. به ياد آن سخن پروين اعتصامی می‌افتم که سروده بود:
چشم و دل را ستر می‌بايد و وليکن از عفاف
چادر پوسيده آيين مسلمانی نبود
خود البته می‌توانيد ساير ابيات اين منظومه پروين را بيابيد و قطعاً بستر سرايش آن را هم می‌دانيد. دردناکانه به اين بيتِ‌ سايه‌ی نازنين ختم می‌کنم که پاره‌ای از آن بر صدر نوشته آمده است:
برخيز و بزن بر دف رسوايی
فسقی که در اين پرده‌ی پرهيز است!

پ. ن. اين يادداشت را ديشب در هواپيما نوشته بودم و امروز منتشر می‌شود که ديگر رسيده‌ام خانه. چند مطلب ديگر هم بايد بنويسم از جمله‌ی درباره‌ی مطلب محمود فرجامی (و سخنان طنزش). مجمل بگويم که انتظار نداشتم محمود دبش‌آبادی چنين چيزی بنويسد. مفصل‌اش را بعد توضيح می‌دهم.

February 9, 2006

زنده باد علم!

آه زندگی! پدرت بسوزد! (پدر بعضی‌های ديگر هم همچنين!) الآن سايت جان کين را بعد از مدت‌ها دوباره ديدم و آهی جگرسوز از نهادم بر آمد! حسرت روزهای وست‌مينستر به دل‌ام مانده است. تصادفاً ديدم که درس علوم انسانی را اين ترم جان کين دارد ارايه می‌کند نه آن شانتال موف ديوانه! گريه‌ام گرفت که الآن جان کين هوس کرده است اين درس را ارايه کند. مگر آن موقع چه مرگ‌اش بود؟ اين را من می‌دانم که از تسلط بی‌نظير او به درس دادن و مهارت شگفت و دانش حيرت‌آور او آگاه‌ام. اگر وقت می‌داشتم، خط به خط درس‌های‌اش را (که تصادفاً در سايت‌اش بيشتر مطالب‌اش موجود است) هر روز می‌بلعيدم. الآن با خودم می‌گويم روزهای خوش دانشجويی بدرود! روزهای شيرين قيل و قال مدرسه و بحث‌های شيرين دانشجويی الوداع! اما پرروتر از اين‌ هستم که بی‌خيال شوم. ده سال ديگر هم که بگذرد، پای‌ام هم که دوباره به دانشگاه باز نشود (از مرحمت دوستان شفيق – شفيق‌اش البته ايهام دارد!)، باز هم می‌خوانم و می‌خوانم. نمی‌گذارم اين‌ها رؤيا بماند. پول دانشگاه شايد هيچ وقت به کف نيايد، اما مايه‌ی همت از درون است که می‌جوشد نه از جيب ارباب بی‌مروت دنيا! اين يادداشت خيلی به مسايل روز بی‌ربط به نظر می‌رسد، اما حال دل است و شوق جان! نصيب همه‌ی علم دوستان باد!

January 19, 2006

غدير

عيد غدير بر اردات‌مندان حضرت امير و محبان ولايت خداوند تأويل و بنيان‌گذار دور معانی باطنی شريعت مبارک. باشد که اين عيد،‌ مبدأ گردشی فرخنده در حال ظاهر و باطن اهل اشارت باشد و غدير امسال، اهل نيرنگ و غدر را، که به نام علی بنيان سالوس ريا را عمارت می‌کنند، رسوا کند:
خوش به جای خويشتن بود اين نشست خسروی
تا نشيند هر کسی اکنون به جای خويشتن

December 6, 2005

حسرت هميشگی

امروز خبر سقوط هواپيمای حامل خبرنگاران و عکاسان را که خواندم، باز ياد رفتن، ياد مرگ، تمام قد پيش چشم‌ام ايستاد و اين شعر قيصر امين‌پور را با خود زمزمه کردم:

حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی:
                       وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که باخبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌شود

آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان
          چقدر زود
                       دیر می‌شود!

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اين «مرگ انديشی» عجب گوهر درخشانی است که آدميان را هديه کرده‌اند که:
طوطی قند و شکر بوديم ما
مرغ مرگ‌انديش گشتيم از شما!

ای آفرين بر آن دست و بازوی پيامبران باد که چنين خواب آرام از ديدگان خلايق ربودند!

October 23, 2005

تحفه‌ی رمضانی اشکان کمانگری

صاحب يک سبد آواز نو، قطعه‌‌ی آواز افشاری اشکان کمانگری را که با نی پاشا هنجنی آغاز می‌شود در صفحه‌ی خود به صورت فايل صوتی آورده است (يک آواز آسمانی). کسانی که دسترسی به اينترنت با سرعت بالا ندارند می‌توانند آواز افشاری اشکان کمانگری را از بخش نغمه‌ی روز طربستان ملکوت گوش دهند.

October 19, 2005

نشاط عيش

اين دو سه لينکی را که تازه در لينکدونی گذاشته‌ام می‌خواندم و هر چه بيشتر تا انتها می‌رفتم دردم تازه‌تر می‌شد. از رياکاری متدينين بيزارم که به هر بهانه‌ای فوری سجاده آب می‌کشند و هر لحظه بايد نشان دهند که به خيال خودشان رابطه‌ی خيلی استوار و محکمی با خدا دارند و البته به اعتبار اين به اصطلاح طاعات بايد، حتماً‌ يا گناهان‌شان آمرزيده می‌شود يا بهشت را در آخرت تضمين کرده‌اند. اين‌ها البته آفت دين‌داری انسانی هستند. دين‌داری انسانی که می‌گويم مقصودم آن دين‌داری است که در پی آزار کسی نيست و مردم از دست و زبان و حرکات آدم دين‌دار در امان باشند و اصلاً در حضور آدم دين‌دار احساس راحتی و امنيت بيشتری کنند تا همنشينی با کسی که پای‌بند باوری نيست.

آن سر ديگر طيف البته اين طايفه‌ی تازه به دوران رسيده‌اند که فکر می‌کنند اگر احياناً عبادت کردی، يا مخصوصاً در همين ماه مبارک، روزه گرفتی، يا حج رفتی يا هر کدام از جلوه‌های دين‌ورزی در زندگی‌ات حضوری پيدا کرد، لاجرم امل می‌شوی و عقب مانده! خيلی روشن‌تر بگويم که بسيار بسيار فرق است ميان خرافه‌بافی و باور به خرافات يا حشو و زوايدی که از سر جهل، عوام به دين بسته‌اند و آن‌چه روح و گوهر دين‌داری است. کسی که برای تصفيه‌ی باطن‌اش و لطيف‌تر ديدن جهان‌اش عبادت می‌کند، عجيب است که بايد برای اين جماعت روشنفکر که اين همه بر طبل آزادی فردی می‌کوبد يا در خور ملامت است يا مايه‌ی تمسخر و استهزاء. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اين افه‌ها و ژست‌های روشنفکری که اين روزها ميان ما ايرانيان بسيار مد شده است، فقط دستاويز و بهانه‌ای است برای خلاص کردن خودشان از هر مسئوليت انسانی يا حتی تفکر آگاهانه درباره‌ی آن‌چه در جهان انسانی واقعيت دارد. وقتی می‌گويم جهان واقعی مقصودم يک عده از نخبگان نيست (اگر چه در باب نخبگان و باورهای‌شان هم حرف‌ها هست بی‌شمار). عموم مردم، آن‌ها که متن و پيکره‌ی يک جامعه‌ را می‌سازند نه اين‌جور فکر می‌کنند و نه اين‌جور رفتار. حتی در غرب هم ماجرا همين است. ظاهر ماجرا برای بعضی از ايران‌گريختگان (!) خيلی دلچسب است که هيچ کس را به کسی کاری نيست و اين را حمل بر ترک دين‌ورزی می‌کنند. من چنين باوری ندارم. چطور است که وقتی پا به غرب می‌گذاری، روشنفکر لاييک ما در برابر هيچ چيزی ابرو بلند نمی‌کند و به محض اين‌که به گوش‌اش می‌خورد فلانی اهل عبادت است يا مثلاً قرآن می‌خواند يا نمی‌دانم هر چيزی، به تريج قبای آقا بر می‌خورد که «ای بابا! شما امل‌ها!» واقعاً درک نمی‌کنم! خيلی ساده و بديهی فکر می‌کنند که ملازمه‌ای تنگاتنگ و مستقيم بر قرار است بين آدم بودن، روشنفکر بودن، دموکرات بودن و هر چه از به اصطلاح فضايل هست و دين‌دار نبودن و دين‌ورز نبودن! آدم روزه‌دار و آدمی که روزه نمی‌گيرد (حتی اگر خود من اهل روزه نباشم) برای من فرق دارند. مگر می‌شود محبوبی داشته باشی و کسی به آن محبوب اعتنايی بکند،‌ آن وقت تو توجهی به آن محب نداشته باشی؟ من دارم از اخلاص حرف می‌زنم نه فيلم‌ بازی کردن يا دين‌ورزی کورکورانه‌ی متعصبان! می‌فهمم که پس اين ماجرا حرف‌های ديگری هم هست. شايد وقت ديگر درباره‌اش نوشتم.

ولی يک چيز هست که به اعتقاد من بسيار بسيار مهم است. آدم وقتی يادش برود يا عمداً تغافل کند از اين‌که روزی خواهد مرد، عجيب نیست به اين‌جا برسد. باور به مرگ و توجه به مهابت مرگ، هستی آدم را دگرگون می‌کند. و آخر سر هم قصه‌ی بزرگ و پر غصه‌ی عشق است که سر دراز دارد. بگذريم . . .

نمی‌بينم نشاط عيش در کس
نه درمان دلی نه درد دينی!

September 27, 2005

در کوی اهل دل

هر آدمی را لحظات پريشانی و تفرقه‌ی خاطر هست. در اوقات پريشانی هر کس به چيزی متوسل می‌شود تا دقايقی از هجوم خيال‌های ويرانگر بياسايد. برای من همنشينی با چند کتاب عادتی ديرين بوده است که همواره مرا از چنگال ديو غم می‌رهانده است. نهج‌ البلاغه و صحيفه‌ی سجاديه دو همنشين قديم ايام نوجوانی من بودند و حافظ و مولوی از پس اين‌ها فريادرس لحظات تنهايی و بی‌پناهی‌ام بودند. چندين سال پيش، اين را بارها به دوستی همنشين گفته بودم که اگر اين چند کتاب نمی‌بودند،‌ چه بسا در آن دشوار لحظات فشار روحی که بنيان آسايش‌ام را بر می‌کندند، خرقه‌ی هستی به دست خود سوزانده بودم. باری امشب، دو جمله‌ی کوتاه چنان ذهن و روان‌ام را آشفته ساختند که به مرز جنون رسيده بودم. در چنين موقعيت‌هايی، آن‌ها که اين تجربه‌ی بشری را مانند من دارند می‌دانند که ناگهان همه‌ی فکر و خيال‌ها و به قول مولوی «انديشه‌»ها مثل لشکر جراری به غارت سرای جان آدمی می‌تازند و اگر نباشد دستگيری خيالی نورانی يا چابک‌سواری معنوی، زخم‌هايی که اين هجوم‌ها بر سيمای دل و جان آدمی می‌نهند،‌ به سادگی ترميم‌پذير نيستند. امشب‌ام را وامدار نفس گرم مولانا هستم. مولوی غزلی دارد که سال‌هاست مونس لحظات دشوار من است و بار سنگين تنهايی را از شانه‌های نحيف روح‌ام بر می‌دارد. خود بخوانيد اين غزل را و انصاف دهيد که آيا چنين هست يا نه؟

من از کی باک دارم خاصه که یار با من
از سوزنی چه ترسم و آن ذوالفقار با من
کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان
کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من
تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا
در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من
از تب چرا خروشم عیسی طبیب هوشم
وز سگ چرا هراسم میر شکار با من
در بزم چون نیایم ساقیم می‌کشاند
چون شهرها نگیرم و آن شهریار با من
در خم خسروانی می بهر ماست جوشان
این جا چه کار دارد رنج خمار با من
با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم
عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من
من غرق ملک و نعمت سرمست لطف و رحمت
اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من
ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم
خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من

September 24, 2005

دليل شکست

دل‌ام ز نازکی خود شکست در غم عشق
و گرنه از تو نيايد که دل شکن باشی
. . .
ز چاه غصه رهايی نباشدت هر چند
به حسن يوسف و تدبير تهمتن باشی

September 6, 2005

برای عشق، که هميشه با من است!

ای تکيه‌گاه و پناه
زيباترين لحظه‌های
پر عصمت و پر شکوه
تنهايی و خلوت
 من!
ای شط شيرين پر شوکت من!

ای با تو من گشته بسيار
در کوچه‌های بزرگ نجابت
در کوچه‌های فروبسته‌ی استجابت
در کوچه‌های سرور و غم راستينی‌ که‌مان بود،
در کوچه باغ گل ساکت نازهايت،
در کوچه باغ گل سرخ شرمم،
در کوچه‌های بزرگ نوازش،
در کوچه‌های چه شبهای بسيار
تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن،
در کوچه‌های مه‌آلود بس گفت‌وگوها
بی‌هيچ از لذت خواب گفتن.
در کوچه‌های نجيب غزل‌ها که چشم تو می‌خواند
گهگاه اگر از سخن باز می‌ماند
افسون پاک منش پيش می‌راند
ای شط پر شوکت هر چه زيبايی پاک!
ای شط زيبای پر شوکت من!
ای رفته تا دوردستان!
آنجا بگو تا کدامين ستاره‌ست
روشنترين همنشين شب غربت تو؟
ای همنشين قديم شب غربت من!

August 16, 2005

چو دزدی با چراغ آيد، گزيده‌تر برد کالا!

سنايی قصيده‌ی مشهور و بلندی دارد که نکات عرفانی و معنوی درخشانی در آن مندرج است. هنوز خاطرم هست از ايام کودکی که مادر (و پيشتر از آن مرحوم پدر) اين قصيده‌ی بلند سنايی را به آواز می‌خواند و ما کودکان بازيگوش نصيبی جز آوايی نمی‌برديم. مشغول تحقيقکی بودم و ناچار به اين قصيده رسيدم. موی بر اندام آدمی راست می‌کند اين ابيات. ديروز هم در راه خانه دیوان ناصر خسرو را ورق می‌زدم و باز همان حال حادث می‌شد. و اين قصيده‌ی سنايی شباهت عجيبی دارد با اسلوب قصايد ناصر خسرو، نه تنها از حيث فرم و ظاهر بلکه حتی از راه معنا و محتوا. ابياتی از اين قصيده را که سخت بدان علاقه دارم در اين‌جا می‌آورم.

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان
بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ
نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا
نیابی خار و خاشاکی در این ره چون به فراشی
کمر بست و به فرق استاد در حرف شهادت لا
چو لا از حد انسانی فکندت در ره حیرت
پس از نور الوهیت به الله آی ز الا
ز راه دین توان آمد به صحرای نیاز ار نی
به معنی کی رسد مردم گذر ناکرده بر اسما
چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندرین پستی
قفس بشکن چو طاووسان یکی بر پر برین بالا
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد
که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی
که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا
بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی
که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما
به تیغ عشق شو کشته که تا عمر ابد یابی
که از شمشیر بویحیا نشان ندهد کس از احیا
گر از آتش همی ترسی به مال کس مشو غره
که اینجا صورتش مالست و آنجا شکلش اژدرها 
گر امروز آتش شهوت بکشتی بی‌گمان رستی 
و گرنه تف آن آتش ترا هیزم کند فردا 
ز باد فقه و باد فقر دین را هیچ نگشاید 
میان دربند کاری را که این رنگست و آن آوا 

ادامه‌ی «چو دزدی با چراغ آيد، گزيده‌تر برد کالا!»

August 12, 2005

حديث تلخکامی‌های ولی

اين روزها در رفت و آمد روزانه به محل کار، سخت گرفتار بازخوانی «جانشينی محمد» نوشته‌ی ويلفرد مادلونگ هستم. اين کتاب، کتاب غريبی است که روايتی تاريخی و بالنسبه منصفانه، يا بهتر بگويم بی‌طرفانه، از ماجراهای صدر اسلام پس از وفات حضرت رسول عرضه می‌کند. امشب تازه بخش مربوط به حضرت امير را به پايان برده‌ام. در اين دو سه روز اخير، بارها و بارها بغض کرده‌ام بر تلخی اين قصه و نامردمی و بی‌وفايی آن‌ها که در کنار علی بودند. اين را به رغم ميل‌ام می‌نويسم که هرگز نمی‌خواهم نشانی از تفرقه‌انديشی يا مخالف‌خوانی در آن باشد، اما گمان نبرم که جوانمردی در عالم باشد که در کار علی و هم‌عصران‌اش، از عايشه و طلحه و زبير و معاويه گرفته تا شخص ياران نزديکش نگاه بکند و اندوه و غصه‌اش از اين اندازه نافرمانی و بی‌مروتی در کار نزديک‌ترين صحابی محمد مضاعف نشود. نمی‌توان بر آن همه نيرنگ، آن همه دروغ، آن همه نامردمی و بی‌اخلاقی، آن همه غارت و تجاوز و دشنام و ناسزا که يک‌سره به داعيه کسب قدرت و جاه دنيا بود اغماض کرد و مروت و جوانمردی و پاکی علی را نديد. نمی‌شود. نه عقل تصديق می‌کند اين بی‌اعتنايی را و نه احساس و عاطفه. عجيب حس می‌کنم که حاکمان اين زمانه خلق و خوی امويان گرفته‌اند و راه سفيانيان و تبار معاويه را در پيش گرفته‌اند و حب دنيا و پليدی‌های‌اش چنان آينه‌ی دل‌ها را تيره کرده است که در اين ميان نه نشان از فضايل محمد است و نه رنگی از مروت و ولايت علی. اين همه غصه را کدامین دل است که تاب آورد مگر از سنگ باشد؟ با خود می‌انديشيدم که وقتی خواندن کتابی تاريخی به اسلوبی علمی در کار علی اين اندازه آشفته‌ام می‌سازد، خواندن عين سخنان حضرت امير چه آتشی بر جان‌ام خواهد زد. بارها و بارها اين بيت سعدی را با خود خوانده‌ام و خواهم خواند که:
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم

از ما نمی‌آيد که محبت علی و خاندان‌اش را از دل بزداييم که نيکوخصال‌ترين و داناترين مردمان پس از رسول خدا هستند. نه! خاک ما را به مهر اين طايفه سرشته‌اند و ملامت ملامت‌گران ولو در جامه‌ی دينداری و خداخواهی، ما را از محبت آنان بر نخواهد گرداند.

عجيب آشفته‌ام کرده است اين قصه‌ها. و حديث روزها و غصه‌های مکرر زيستن بسی افزون‌تر می‌کند اين دردها را. تلخ شده‌ام و بی‌اندازه آزرده‌خاطرترم از يادآوری آن همه تاريخ بلند و زهرناک. بس است ديگر. تاب نوشتن‌ام نيست که اگر بيش‌تر بنويسم زبان به تلخی و درشتی خواهم گشود. بس است.

July 27, 2005

آن مجسمه‌ی رنج

مادر . . . من . . .  جهانی پرسش بی‌پاسخ و دريايی از شرمساری! و عاقبت هيچ:
دردا و ندامتا که تا چشم زديم / نابوده به کام خويش نابوده شديم

July 17, 2005

کدام اسلام؟

وقتی اتفاقات تلخی می‌افتد که به نحوی، درست يا غلط، پای انديشه‌ی آدم در آن به ميان می‌آيد، ناچار می‌شوی دوباره به خودت نگاه کنی و آن‌چه را هستی بسنجی. من مسلمان‌ام و شيعه هستم و به اين مسلمانی و تشيع افتخار می‌کنم و شرمی هم از آن ندارم. اما کدام اسلام؟ کدام تشيع؟ مسأله هميشه اين است. وقتی بحث از اسلام و ايمان به ميان می‌آيد، هميشه ياد آن داستان مثنوی می‌افتم که در زمان بايزيد به گبری گفتند چرا مسلمان نمی‌شوی تا رستگار شوی؟ گبر در پاسخ به مريد بايزيد گفت که اگر ايمان آن است که بايزيد دارد، مرا طاقت و تحمل آن نيست. اين ايمان فزون از تلاش و کوشش من است،‌ اگر چه ايمان دارم که باور بايزيد برتر از بسيار باورهای ديگر است. اما اگر ايمان،‌ ايمان چون شمايانی است،‌ هيچ ميلی به چنين ايمانی ندارم:
آن‌که صد ميل‌اش سوی ايمان بود
چون شما را ديد از آن فاتر شود
زان‌که نامی باشد و معنی‌اش نی
چون بيابان‌ را مفازه گفتنی
گر کسی را از خدا احسان شود
از دل و جان عاشق ايمان شود
چون به ايمان شما او بنگرد
عشق او ز آورد ايمان بگذرد!

يا حکايت آن کافری که پرسان پرسان به سراغ مؤذنی آمده بود بد صدا و آزار رسان که او را سپاس گويد. حکايت را که پرسيدند گفت که دختر لطيف دارد که آرزوی اسلام می‌کرده اما تا بانگ نکره‌ی اين مؤذن را شنيده، دل‌اش از ايمان سرد شده است!
هست ايمان شما زرق و مجاز
راهزن همچون که آن بانگ نماز
ليک از ايمان و صدق بايزيد
چند حسرت در دل و جانم رسيد
آن‌که ايمان يافت رفت اندر امان
کفرهای باقيان شد در گمان
يک ستاره در محمد رخ نمود
تا فنا شد گوهر گبر و يهود

اين از حکايت‌ ايمان‌های مجاز. نيازی نيست به عقب برگرديم و شرايط آن زمانه را بررسی کنيم. اين احوال مدام تکرار می‌شوند. دينی که در آن ريا موج می‌زند يا بازيچه‌ی سياست و ابزار رسيدن به قدرت و مقاصد دنيوی است و در آن هيچ اعتنايی به آدميان نيست و نشانی از ايمان در آن هويدا نيست، دينی نيست که بدان افتخار توان کرد. دين،‌ شيوه‌ای برای زيستن و خوب و انسانی و اخلاقی زيستن است. دينی که من می‌فهمم و بدان باور دارم، سد راه و مانع بشريت من نيست. شيعه بودن هم نشانی از عقلانيت دارد. اين دين و اين ايمان رکنی بزرگی از خرد دارد که باور دارم:
خدای از تو طاعت به دانش پذيرد
مبر پيش او طاعت جاهلانه

زمانه‌ی ما را يا اهل طاعت جاهلانه پر کرده‌اند يا ارباب خصومت جاهلانه و متعصبانه با دين. پيشوای آن دين‌داری که من می‌پسندم، علی است و خاندان‌اش که سر سلسله‌ و منادی خردورزی در دين هستند و علی بود که می‌گفت پيامبران برای شوراندن خزائن عقول آدميان مبعوث شده‌اند. من از مسلمانی خود شرمسار نيستم. خيلی ساده مسلمانی من از جنس هر نوع مسلمانی رايج اين زمانه نيست. دين‌داری من به نام دين طالب دنيا و قدرت سياسی نيست. دينی که من بدان باور دارم جان آدميان را مقدس و محترم می‌شمارد. اگر کسی به نام اسلام جنايت می‌کند و خود را مسلمان می‌شمارد، بدون هيچ شکی با تکيه بر همان اسلام می‌توان به او نشان داد که آن‌چه بدان باور دارد اسلام نيست. اسلامی که من می‌شناسم، اخلاق اجتماعی دارد و وجدان. اسلام برای من شيوه‌ای برای زندگی کردن است، نه شيوه‌ای برای حکومت کردن. اما از اين کفری که در جامه‌ی اسلام رهزنی می‌کند بيزارم. از آن بتی که در قبای ولايت، مروج شرک است، بری هستم:

خدا زان خرقه بيزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستينی!

آيینی که بدان باور دارم،‌ رکن‌اش بی‌آزاری است:
بکنم آن‌چه بدانم که در او خير است
نکنم آن‌چه بدانم که نمی‌دانم
حق هر کس به کم آزاری بگزارم
که مسلمانی اين است و مسلمان‌ام

مسلمان را کسی می‌دانم که آدميان از دست و زبان و گفتار و کردار او سلامت و امنيت داشته باشند. اين جامع‌ترين تعريفی است که برای مسلمانی می‌شناسم. مسلمانی که در همان گام نخست،‌ اين شرط را نقض کند، هم‌کيش من نيست:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست!

July 10, 2005

تقاضای کمک عاجل در يک معضل حقوقی

قطعاً کسانی که ساکن وبلاگ‌شهر هستند، تا به حال از گرفتاری نوشی با خبر شده‌اند. حل بن‌بست‌های حقوقی جامعه‌ی مردسالار ايران که احکام شريعت اسلام را بهانه‌ی به کرسی نشاندن اقتدار مردانه کرده است، به هيچ رو کار ساده‌ای نيست. در ميدانی که زن، بنا به تصور غالب و رايج جامعه‌ی ايرانی و انديشه‌ی متشرع عنصر شر و کانون فتنه و گناه تلقی می‌شود، احقاق حقوق يک زن البته که کاری است نزديک به محال. بدون هيچ ترديد رأفت و عطوفت اسلامی وجود دارد. هيچ شکی نيست که می‌توان تفسير انسانی از شريعت اسلام داشت. ترديدی نيست که می‌توان درازدستی فقيهانه پاره‌ای خشک‌مغزان متنسک و جاهل را با عاقبت‌انديشی و انسان‌گرايی اسلام کوتاه کرد. اما همه‌ی ما می‌دانيم که اين معضل حقوقی به اين سادگی قابل حل نيست. راه درازی برای گشودن اين گره فرو بسته در پيش داريم. عجالتاً تنها کاری که می‌توان کرد اين است که حداقل اين خبر را به گوش همه‌ی کسانی که وبلاگ می‌نويسند و می‌خوانند برسانيم. با هيچ کس صحبت نکرده‌ام اما با همين نوشته از همه‌ی بزرگترهای وبلاگستان که به دغدغه‌های روزمره‌ی همه‌ی انسان‌ها از زن و مرد می‌انديشند، از خوابگرد، از عباس معروفی، از صاحب سيبستان، از مهدی خلجی و بانوی‌اش ماه‌منير (که شايد بيش از هر کس ديگری درد نوشی را با تمام وجود لمس می‌کنند)، حتی از حسين درخشان، مخصوصاً از ابطحی وبلاگ‌نويس که هم روحانی است و هم داخل ايران است و هم قطعاً کسانی را در دستگاه قضايی می‌شناسد، و از همه، ‌از هر کسی، تقاضای انسانی می‌کنم که اين ماجرا را تا جايی که می‌توانند پوشش دهند و به گوش مسئولين قضايی هم برسانند. در گوشه‌ی دادگاهی، يک قاضی، به هر دليلی، قانونی را که از ديد من معيوب است و اعتنايی به اقتضائات زمانه ندارد، بر تمامی اصول انسانی حاکم کرده است و کودکانی را بر خلاف همان قانون از مادرشان دور کرده است و مطلقاً پی‌گير حکمی که کرده است نبوده. به خاطر انسانيت‌تان، برای انعکاس صدای اين زن تلاش کنيد.

شايد همين الآن آن مرد کودکان نوشی را بازگردانده باشد، اما باز هم خبررسانی درباره‌ی آن موضوعيت دارد. يادتان نرود ما در قرن بيست و يکم زندگی می‌کنيم و زنان هم انسان هستند. به حقوق بشر و سياست کاری ندارم. به حقوق انسانی يک زن در اسلام کار دارم. نه هر اسلامی. کلام آخر اين‌که:
سنگين نمی‌شد اين همه خواب ستمگران
می‌شد گر از شکستن دل‌ها صدا بلند!

(توجه: لطفاً اگر نظر می‌دهيد، بحث‌های نامربوط را پيش نکشيد. اين‌جا بحث دعوای حقوق بشر و اسلام نيست. اگر انسان هستيد، به آن زن بينديشيد و دعواهای‌تان را بگذاريد برای جای ديگر)

پ.ن. راستی زن‌نوشت را يادم رفته بود!

کسانی که در وب در اين باره نوشته‌اند:
برای جوجه‌های وبلاگ‌شهر (خوابگرد)
نوشی بدون جوجه‌ها؟ (زن‌نوشت)
جوجه‌های نوشی هنوز بر نگشته‌اند (ساغر)
وبلاگستان چشم انتظار جوجه‌های نوشی (ميترا)
يوسف زيبای من (عباس معروفی)
نامه‌ای به نوشی (مهدی خلجی)
برای نوشی (مختصر، ماه‌منير رحيمی)

ادامه‌ی «تقاضای کمک عاجل در يک معضل حقوقی»

June 25, 2005

همچو حلوای شکر، ما را قضا!

هفته‌ی گذشته، دکتر سروش در روايت آن داستان پر آب چشم در سالگرد دکتر شريعتی، از پدر مرحوم شريعتی ياد کرد که گفته بود در اين مصيبت تنها يک چيز است که مايه‌ی تسکين من است و آن اين است که تمام اين‌ها زير چشم خدای عالم رخ می‌دهد. قصه‌ی ملت ايران هم جز اين نيست. حکايت عمل و انديشه‌ی سياسی چيز ديگری است، اما مؤمنين می‌دانند که شفقت و رحمت خدای بر بندگان بسی بيش از شفقت و رحمت مدعيان آن است و خدای عالم بندگان خويش را رها نمی‌کند. شايد بگويند اين سخنان از سر بی‌عملی و يأس است، اما به گذشته که بنگريم می‌بينيم که آن‌ها که به زعم خويش دغدغه‌ی ملت و آزادی داشتند، تلاش خود را کردند و حاصل اين تلاش را هم در شکستی ناباورانه ديدند – اين يعنی قضا؟ اما هر اندازه که سرنوشت اين ملت به دست خودشان است و در رأی صندوق‌ها تصوير شده است، خدای عالم را خزانه‌ی رحمت و شفقت تهی نشده است و دست بسته هم نيست. اما اين سوی ماجرا را هم نبايد از ياد برد که: « إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِن تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُواْ بِهَا وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَ يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا إِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ- اگر به شما خيرى برسد ايشان را اندوهگين كند و اگر به شما بدى (و ناخوشى‏) رسد، از آن شاد مى‏شوند؛ و اگر شكيبايى و پارسايى ورزيد، بدسگالى آنان شما را هيچ زيانى نرساند؛ كه خداوند به كار و كردار آنان چيره است‏.» (آل عمران، 120). به ياد حکايت بهلول و درويشی می‌افتم که به او می‌گفت همه کار جهان بر مراد من است!

گفت بهلول آن يکی درويش را / چونی ای درويش واقف کن مرا
گفت چون باشد کسی که جاودان / بر مراد او رود کار جهان
سيل و جوها بر مراد او روند / اختران زانسان که خواهد آن شوند
هر کجا خواهد فرستد تعزيت / هر که را خواهد ببخشد تهنيت
سالکان راه هم بر کام او / ماندگان راه هم در دام او . . .
چون رضای حق رضای بنده شد / حکم او را بنده و خواهنده شد
هر کجا امر قدم را مسلکی است / زندگی و مردگی پيش‌اش يکی است
بهر يزدان می‌زيد نه بهر گنج / بهر يزدان می‌مرد نز خوف و رنج
هست ايمان‌شان برای کار او / نه برای جنت و اشجار و جو
ترک کفرش هم برای حق بود / نه ز بيم آن‌که در آتش رود
آن‌گهان خندد که او بيند رضا / همچو حلوای شکر او را قضا
بنده‌ای کش خوی و خلقت اين بود / نه جهان بر امر و فرمان‌اش رود؟
پس چرا لابه کند او در دعا / کای خداوندا بگردان اين قضا
پس چرا گويد دعا الا مگر / در دعا بيند رضای دادگر؟
وان‌که نبود از رضا بهره‌پذير / در حسد افتاد و دارد صد زحير
چون نشد راضی به امر کن فکان / داده‌ی حق را نخواهد با کسان!
هر که را باشد مزاج و طبع سست / او نخواهد هيچ کس را تندرست!
دان‌ که هر بدبخت خرمن سوخته / می‌نخواهد شمع کس افروخته!

(قرائت با صدای دکتر سروش؛ صص 303-302 لب لباب مثنوی)

June 2, 2005

مهربونی

چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی
که يک سر مهربونی دردسر بی
اگر مجنون دل شوريده‌ای داشت
دل ليلی از او شوريده‌تر بی

May 20, 2005

از اين شورهای آسمانی

از هفته‌ی پيش که صاحب «يک سبد آواز نو» و بانوی مهربان‌اش ميهمان ما بودند، نهج البلاغه گريبان‌ام را گرفته است و رهايم نمی‌کند. آدم وقتی با حوصله نهج‌البلاغه می‌خواند، علی‌الخصوص وقتی که انسی ديرين هم با صاحب آن و تبار و خاندان‌اش داشته باشی، ناخودآگاه حس می‌کنی علی تمام قد در برابرت ايستاده است و آن مجسمه‌ی فضيلت و پاکی و راستی مهربانانه دست‌ات می‌گيرد که چگونه از اين گذرگاه خاک عبور کنی.

ادامه‌ی «از اين شورهای آسمانی»

May 16, 2005

حسرت

. . .
تمام روز در اين آرزو بخواهد رفت
و دل به انتظار تو اين‌جا تمام خواهد شد
تو آمدی و نجستی ز من نشان ای داد
نه روز، جمله‌ی عمرم حرام خواهد شد
. . .

May 9, 2005

از رنج‌های موسیقی ايرانی

عکس فکر می‌کنم از سايت روزنامه‌ی همشهری استامروز با صادق طباطبايی صحبت می‌کردم برای پرسش‌هايی درباره‌ی موسيقی‌ ايرانی. به اجازه‌ی خودش اين‌ها را اين‌جا می‌نويسم. نمی‌شود بيش از نيم ساعت گفت‌وگوی دقيق را کامل اين‌جا نوشت. اما همين اشاره‌های کوتاه هم مغتنم است.

صادق طباطبايی از وسعت شگرف موسيقی ايرانی گفت و اين‌که چه اندازه مغفول مانده است و عنايتی با پرورش و کشف آن نمی‌شود. وسعت و حجم موسيقی اروپايی، در برابر موسيقی ايرانی چيزی به حساب نمی‌آيد، با اين‌حال اين‌ همه آهنگ و نغمه‌های فراوان از آن در آورده‌اند. موسيقی اروپايی کلاسيک تنها در دو پرده جولان دارد يعنی در ماژور و مينور که همان در آمد ماهور و در آمد اصفهان ما باشد. اگر هفت نت اصلی موسيقی را بگيريم و پنج نيم‌پرده‌ را هم به آن بيفزاييم تنها به وسعت دوازده صوت و نت می‌رسيم که در واقع الفبای کل موسيقی کلاسيک با آن همه عظمت‌اش است. موسيقی ایرانی اما با شش ربع پرده‌ی اضافی که دارد هجده نت دارد و اين چنين مهجور و زار مانده است.

ادامه‌ی «از رنج‌های موسیقی ايرانی»

May 8, 2005

من مرثيه‌خوان دلِ بيهوده‌ی خويشم

گاهی اوقات (شايد هم خيلی وقت‌ها) آدم‌ها نياز دارند خودشان با خودشان خلوت کنند. خودشان باشند و بس. خودشان با خودشان خيال‌شان را پرواز دهند،‌ اندوه را واژه واژه با تار و پود وجودشان تصوير کنند. آدم تا با خودش تنهای تنها نباشد، نمی‌تواند گره‌ِ اندوه را باز کند. نمی‌تواند اين دمل چرکين غم را بشکافد. بايد اين خلوت را در عمل داشت. خلوت ذهنی و تصفيه‌ی خيال، کار هر کسی نيست. بايد بتوانی کوتاه مدتی هم که شده انقطاعی داشته باشی از عالم و آدم تا بتوانی گريبان خودت را محکم بچسبی و به حساب خودت برسی. شايد اين‌ها بهانه‌های کوچک و بزرگی است برای گريز از چيزی. اما وقتی بخواهی بی‌پروا ساعتی هم که شده خودت باشی بدون اين‌که سايه‌های وجودت مزاحم هسته‌ی درون‌ات باشند. آدم‌ها همه‌شان هميشه چيزی توی کارنامه‌شان هست که بايد به حساب‌اش برسند. اين رسيدگی فرصت و مجال می‌خواهد. مثل کسی که قرار است مقاله‌ای بنويسد يا تحقيقی جدی بکند که بايد برود توی اتاق‌اش،‌ در را به روی آدم و عالم ببندد و کارش را انجام دهد.

ادامه‌ی «من مرثيه‌خوان دلِ بيهوده‌ی خويشم»

April 29, 2005

اذان: از آن محبوب ازلی

رحيم مؤذن زاده‌ی اردبيلیحدود دو سال پيش، سيد خوابگرد يادداشتی نوشته بود درباره‌ی اذان رحيم مؤذن زاده‌ی اردبيلی که گويا این روزها بيمار است و در بستر و شايد روزهای آخر عمرش را سپری می‌کند. با خودم گفتم خوب است الآن که وقتِ وقت است يادی از او شود و فضای «ملکوت» آکنده از بانگ اذان باشد که:
می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند
به عذر نيم‌شبی کوش و ناله‌ی سحری

من با اين اذان خاطره‌هايی دارم شيرين و دلنواز، اذانی که يادگار دوران کودکی است. خاطرم هست که از زمانی که هنوز طفل خردسالی بودم و تابستان‌ها اين طفل شرور آتش به پا کن، درد سر هميشگی مادر بزرگ بود، غروب‌ها بانگ اذان مرا به عبادت می‌کشاند. آن روزها عبادت ذوقی خاص داشت، ذوقی که نمی‌دانم چگونه است اکنون. شيرين‌تر شده است؟ نمی‌دانم. اين قدر می‌دانم که ديگر شده است. اما اين اذان برای‌ام کلی ذوق داشت. اذان مؤذن زاده را همگان می‌دانند که با سانسور پخش می‌کنند در صدا و سيمای وطن به گناه اين‌که در اذان تحرير آواز گونه‌ای دارد که از نگاه فقها، غنا به حساب می‌آيد و صد البته که گناه است!

بنا به روايت و تأييد تلفنی سيد رضای خوابگرد، فايل زير، اذانی است که مؤذن زاده‌ اردبيلی می‌گويد:
اذان رحيم مؤذن زاده‌ی اردبيلی
اين اذان، علاوه بر تحريرهای مختلفی که در خلال خواندن آن هست، آياتی از قرآن و ادعيه‌ای هم بعد از هر بند اذان دارد که البته طبق معمول حضرات فقها سانسور می‌شود. گويا، نوار اذان کامل مؤذن زاده در ايران موجود است و من در اين‌جا به آن دسترسی ندارم. اذان ديگر، اذان سليم مؤذن زاده‌ی اردبيلی است.

اين هم اذانی است که گمان می‌کنم در مشهد در حرم امام رضا پخش می‌شود: اذان مشهد (اگر غلط است کسی تصحيح کند). دو اذان ديگر ناشناس (!) هم يافته‌ام که نمی‌دانم چه کسی گفته است و از کجا پخش می‌شود!
اذان 1 و اذان 2.
برای اين‌ها بخش مستقلی در قسمت طربستان (اذانستان!) در نظر می‌گيرم تا راحت‌تر بشود آن‌ را شنيد.

يادداشت‌های مربوط:
اذان مؤذن زاده (خوابگرد)
صدای اذان (مکتوب مهاجرانی)
اذان مؤذن زاده و موسيقی دستگاهی (روزنامه ايران)

April 17, 2005

طالب شهيدی و رنج‌های ما

زياد الله شهيدی و طالب شهيدی، به همراه شوستاکوويچ - عکس‌ها از سايت شهيدیامشب برنامه‌ی آشنايی با طالب شهيدی، آهنگساز تاجيک را، در کتابخانه‌ی مطالعات ايرانی دکتر آجودانی، تا نيمه شاهد بودم.

ادامه‌ی «طالب شهيدی و رنج‌های ما»

April 15, 2005

ذوق حضور

داشتم شجريان گوش می‌دادم، اين دو بيت عطار ناگهان آتش‌ام زد:
آن‌جا که عاشقان‌ات يک‌دم حضور يابند / دل در حساب نايد، جان در ميان نگنجد
اندر زمين دل‌ها گنجی نهان نهادی / از دل اگر بر آيد، در آسمان نگنجد

مگر من خراب و ويران گنجايش آن‌ سلطان پر هيبت را داشتم؟ نمی‌دانم. شايد داشتم که اين همه بهره‌های بزرگ را نصيب‌ام کرد و جان تلخ‌ام را به نوازش‌های لطيف‌اش حلاوت بخشيد. اين سال‌های آخر، انگار بی‌پروا به جراحی عشق نشسته بودم. انگار نمی‌خواستم تعادل اين هستی سنگين به نفع عشق به هم بخورد و عقل را در اين ميانه زيان‌کار ببينم. به پشت سر که نگاه می‌کنم می‌بينم که اين سه سال و اندی که در ميان اين باختريان گذرانده‌ام انگار همه‌اش آموزش شک و تعليم موشکافی و دقت بوده است. ديگر کمتر از آن همه شيدايی و بی‌پروايی و جنون در خودم نشان می‌بينم. شايد همه‌اش اختيار نيست. بعضی از اين رفتارها به اقتضای وقت است که عوض شده است. هر حالی ادبی دارد و هر مقامی شأنی. گويی ادب اين مقام شده است احتياط و سنجش و باريک‌بينی.

ادامه‌ی «ذوق حضور»

April 5, 2005

ای گل خوش نسيم من! بلبل خويش را مسوز!

مثل‌ آدم‌های گيج و منگ به در و ديوار نگاه می‌کنم و احساس می‌کنم همه چيز دارد ورم می‌کند! انگار اين ديوار که کنار من است نرم است. انگار می‌شود دست‌ام را بکنم توی‌اش و از آن طرف بيايد بيرون. يعنی همه چيز اين‌جوری است؟ اين فکر‌ها که به مغزم هجوم می‌آورد، باز ياد تو می‌افتم که پس تو اين وسط چه کاره‌ای؟

ادامه‌ی «ای گل خوش نسيم من! بلبل خويش را مسوز!»

April 4, 2005

حجت موجه

تو را نمی‌توان دوست نداشت. از هر سو طعنه‌ای و ملامتی هست، اما حسن خلق و لطافت طبع تو را با هيج نتوان معاوضه کرد. بعضی وقت‌ها، آدم تنها با نگاهی و سخنی و لبخندی، مسحور و محبوس می‌شود. حکايت تو با ما و همه‌ی دلشدگان، حکايت مهری است که با شير مادر در بدن رفته است و با جان از تن برون می‌شود. نمی‌شود تو را دوست نداشت. شايد کسی باورش نسبت به تو سست شود، شايد اعتقاد مؤمنانه‌ی زاهدان خلل پذيرد، اما اين دوستی محکم‌تر از آن است که به ملامت برود. بعضی چشم‌ها، بی‌کران‌اند و راه به دريا دارند. بعضی نگاه‌ها چون خورشيدی که بر خاک منجمد و مرده می‌تابند، دل‌ها را به جنبش می‌آورند و تو را آن نگاه و آن چشم‌ها هست! اگر از سطح خاک و زمين هم به تو بنگرند، اگر تو را چون بشری معمولی هم ببينند، باز هم نمی‌توان مهر را از تو دريغ کرد که خداوندگار مهر ورزيدن و شفقت بر نوع انسانی. افتاده‌ام در دايره‌ی مهر. هر چقدر می‌چرخم باز هم نقطه‌ی اول و آخر اين گردش بی‌ آغاز و انجام تويی. هر چه را بگيرند، نمی‌توانند اين مهر ساده و بی‌ريا را بگيرند، مهری که از آن صدای صميمی و پر محبت و آن سخنان لطيف و پر عطوفت می‌جوشد، در سنگ خاره هم اثر می‌کند. نه، نمی‌توان تو را بيان کرد. بگذار باقی را به خلوت دل برای خيال زمزمه کنيم که خيال‌های روحانی وفادارترند از نقش‌‌های پراکنده که واصفان از تو می‌گويند.

March 20, 2005

روييدن‌های دوباره

امسال، بر خلاف بسياری از سال‌های پيش، از آن سال‌ها بود که آمدن بهار و قدوم مسيحايی‌اش را به تن و جان حس می‌کردم. چندان غريب بود این حس که گويی تن من و طبيعت با هم در روييدن و رستاخيز، همراه و هم‌نفس بودند. يکی از دلايل بزرگ‌اش البته اين بود که اين نوروز را هم، اين دومين نوروز را، در کنار هم‌راه و هم‌دل و مهربان نازنين‌ام بودم که در سراسر سال پر فراز و نشيبی که گذشت، در تمام رنج‌ها و شادی‌هايی که از سر گذرانديم، صبورانه با من بود و با تمام دشواری‌ها، باز هم مهرش را از من دريغ نکرد و تنها همدم راستين و صادق من بود. در زمانه‌ای که از دوستان دور يا نزديک هيچ نمی‌توان چشم داشت، حضور مهربان‌‌يار مشفقی که آينه‌ی بزرگ عشق‌ سنجيده و رنج‌ديده‌ی من است، پشتوانه‌ای است که هر دشواری و رنجی را آسان می‌کند. فرخندگی نوروز من را يک سبب اين است که در کنار يار است. ساعتی پيش بود که تفألی به ديوان حافظ زديم و آن غزل قناعت و بلند همتی درخشان او آمد که:
يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم / دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

با خود می‌انديشيدم که تمام آن‌ها که لاف محبت می‌زدند، يک‌يک راه خويش گرفتند و گذشتند و آن‌ها که حريف دوستی بودند نه ياران مرايی، به پاس عشق ماندند و مهر را به بهانه نفروختند. بهای عشق گزاف است، ايثار می‌خواهد؛ کار هر کسی نيست. اين عشق پايمردی می‌خواهد تا بگويی که:
در ساغر تو چی‌ست که با جرعه‌ی نخست / هشيار و مست را همه مدهوش می‌کنی؟
و او خود می‌داند که با همان جرعه‌ی نخست، مدهوش مهر او شدم و اگر اميدی هست از ورزيدن همين فن شريف است، ان‌شاء الله.

می‌خواستم به بهانه‌ی تحويل سال، تذکره‌ای بنويسم از گردش احوال و قبض و بسطی که عارض اهل سلوک می‌شوند. بويی از ايمان به مشام‌ام می‌رسد. ايمانی که در اين سال گويا بايد درخشان‌تر و صافی‌تر باشد. ارجو که اين توفيق ما را نصيب شود. آن تذکره را هم در فرصتی مقتضی خواهم نوشت، به زودی.

February 27, 2005

اسفندگان من

در اين بنای خاکی ذرات خفته‌جان
گويی ورود تو،
پيوند مهر دارد با روح خاکيان.

هر چند روز آمدنت،
در ماه مهر نيست.
با مهرِ ماه بود تمام وجود تو!

اسفندگان من!
ای جاودانه عاشقِ دوران!
معمار عشق بودی،
در خاک خسته‌ی بر باد رفته‌ام!

امروز هم،
هر روزِ من تويی.
هر لحظه‌ی خجسته‌ی اسفند ماهی‌ات،
خاکستر خموشی ديرينه‌ی مرا
همزاد شعله‌ها،
همراه بارقه‌ای پاک کرده است.

ای تابناک مهر فروزان عمر من!
ای پاک‌تر الهه‌ی شيرين خسروان،
ای زاده‌ی کيان!

امروز شاد باش و هماره تو دير زی!

February 17, 2005

آی عشق! چهره‌ی آبی‌ات پيدا نيست!

مقاله‌ای را می‌خواندم درباره‌ی علل فرار مغزها و مهاجرت نخبگان به خارج از کشور که از ديد نويسنده‌ی از درون ايران که محتملاً وابستگی فکری يا اقتصادی به سيستم داخلی کشور دارد نوشته شده بود. صاحب سيبستان مدتی پيش يادداشتی نوشت با عنوان «عشق، فصل محزون انقلاب». مشغول کار بودم و همين‌جور اين فکرها به ذهن‌ام رخنه می‌کرد که در آن فضای ذهنی محصور و بسته‌ای که من برای خودم از عالم و آدم و حافظ و مولانا بر پا کرده بودم، البته که گزند هيچ ديو و دد و محتسب و شحنه‌ای مرا نمی‌رسيد! اصلاً جای تعجب نيست اگر من تمام عمرم را پای کتاب‌ها و موسيقی‌هايی سپری کرده‌ام که هيچ کس آن سال‌ها بر آن رو ترش نمی‌کرد و باز هم امنيت خاطر و آسايش درون و برون داشتم. اما همه آيا چنين بودند؟

ادامه‌ی «آی عشق! چهره‌ی آبی‌ات پيدا نيست!»

February 3, 2005

استادی عشق

در يادداشت قبلی گفته بودم که عشق، گريزگاهی است برای رهايی از خود. اين قدح عشق نيست، شايد مدح آن هم نباشد. سوء تفاهمی پيش نيايد: ‌آری عشق اسطرلاب اسرار خداست. در اين بحثی نيست. برای من که با تعاليم عارفان زندگی کرده‌ام، قطعاً جايگاه بلندی دارد. اما عشق را که همواره نبايد از بالا نگريست. وقتی بخواهيم آسمانی و لاهوتی‌اش ببينيم البته حرف برای گفتن زياد است و آخر الأمر بر می‌گرديم به آموزه‌های عارفان. اما تجربه‌ی عشق برای کسی که عمرش را پای مباحث تئوريک و صوفيانه نگذاشته است، چگونه تجلی پیدا می‌کند؟ برای يک آدم عادی عشق چی‌ست؟

ادامه‌ی «استادی عشق»

February 2, 2005

کشف‌های سلوک

آدم‌ها وقتی بخواهند تعادلی ميان جهان تن، و دنيای‌ جان‌شان بر قرار باشد و حق روح را ادا کنند، راه‌های مختلفی را می‌آزمايند. بار هستی سنگين است و طاقت‌فرسا. همه‌ی انسان‌ها با هر درجه‌ای از ظرفيت معنوی و روحانی که باشند، به شيوه‌های مختلف سعی می‌کنند خود را از اين بار برهانند. به قول مولوی:
تا دمی از شر هستی وا رهند / ننگ خمر و زمر بر خود می‌نهند!

ادامه‌ی «کشف‌های سلوک»

January 24, 2005

برای عشق

شکنجه‌ی جانکاهِ عزلت
و بی‌خويشیِ رهزنِ خود را
تاب آوردم
تا نگاهی تابناک
در عمقِ ظلمتم درخشيدن گرفت.


تا دميدنِ اين خورشيد
بسی قربانیِ عزيز داديم
از فرزندانِ وقت
که اسماعيل‌های ابراهيمِ جان بودند.


اين آفتاب (**)
که معنايی تازه از خدای و صنم داشت
الهه‌ای بود از نور
برای فهمی ديگر از صمدِ پيشين.


از آتشِ نمرود تا گلستان
از طوفانِ قهر تا کشتیِ نوح
از نيلِ خون‌آلود تا چشمه‌های موسوی
و از وسوسه‌های شرق و فلسفه‌های غرب
تا اين وادی که هستيم
راه پيموده‌ايم و هنوز راه است
تا بر زمين نهادنِ خرقه‌ی هستی!


بارِ هستی و شأنِ اختيار را تابِ آوردن
چون هم‌عنانی با خورشيد است!
غرقه گشتن در عشق دشوار کاری نيست
وقتی که اختيار را در نيافته باشی!

* بيش از يک‌سال پيش اين را نوشته بودم. اقتضای وقت و سوداهای آتشين جان، بازنوشتن‌اش را الزام می‌کرد؛ اين تابش نگاه بر کرانه‌ی افق جان، هستی را در کوره‌ی امتحانی عظيم افکند که الماسی از آن برآورد. چنين بادا!

** به نيم‌شب اگرت آفتاب می‌بايد / ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
خورشيد می، ز مشرق ساغر طلوع کرد / گر برگ عيش می‌طلبی ترک خواب کن!

January 21, 2005

يک‌صدا عليه جنگ و دشمن تازه‌ی دموکراسی

دوره‌ی دوم رياست جمهوری بوش و ترکيب جديد دولت او، بيش از هر چيزی نشانه‌ی حرکت اژدهای مهيبی است که هيچ چيزی او را جلودار نيست. حکومتی که تمام سخنان و به ظاهر حقايقی را که تبليغ می‌کند، با زور و قدرت نظامی به کرسی می‌نشاند، امروزه تبديل به خطری بزرگ برای سلامت و صلح جامعه‌ی جهانی شده است. تناقض و طنز تلخ ماجرا هم در اين است که اين دستگاه ديوانه از ادبيات و زبان دموکراسی، آزادی و صلح بهره می‌گيرد. دموکراسی، در جهان امروز دينی نوين است که بزرگترين آفت آن، مانند هر دينی، ريا و سالوس است. دست بر قضا، رييس دوباره بر مسند نشسته‌ی آمريکا، در ريا و سالوس، اسطوره‌ای مثال زدنی است. پيشتر از اين وقتی به او نگاه می‌کرديم، فقط اسباب تفريح و خنده بود و گاهی اوقات ساده‌لوحانه بر شيرين‌کاری‌های آدمی با ضريب هوشی پايين می‌خنديديم و طعنه می‌زديم. اما گويا اين ديوانه به جد دارد دنيا را به هم می‌ريزد تا ثابت کند آقای قلدر دنياست و هيچ کس نمی‌تواند به او بگويد بالای چشم‌اش ابروست.

ادامه‌ی «يک‌صدا عليه جنگ و دشمن تازه‌ی دموکراسی»

January 18, 2005

دیوانه‌ی قلمرو ایجاد کن مرا

سری به شمس زدم، جنون‌ام ده برابر شد. اين غزل‌ها بی‌هوا شور به جان آدم می‌ريزند. اما در کشاکش ايمان و يقين که باشی، دردت بيشتر است و رنج‌ات افزون‌تر. گفتم زمانی از آن بالاها، از آن اوج به عالم نگاه می‌کنم، خودم را هم در ميانه نمی‌بينم، شايد فرجی حاصل شد. شايد اين گره بزرگ را اندکی توانستم وا کنم. اما نشد. گفتم می‌آيم پايين، خودم را هم‌سفره و هم‌خانه‌ی همه‌ی خاکيان می‌بينم، با تمام ضعف‌ها و نقايص‌شان. گفتم عيبی در کسی نمی‌بينم، اگر هم ديدم، ديده بر هم می‌گذارم که ستار العيوب مرا به اين جرم نگيرد و فردا از من پرده‌دری کند! گفتم بگذار خاکی خاکی باشم، پر گناه و کمر شکسته‌ی بار معصيت. اين‌جوری که باشی تمام آن‌ عجب‌های طاعت و نخوت‌های بندگی و تقرب‌ات می‌ريزد. آن وقت می‌فهمی و می‌دانی که اين اداها نه برای‌ات قربت می‌آورند و نه وزن‌ات پيش او زياد می‌شود. به چشم بر هم زدنی به بادت می‌دهد تا بفهمی که مستغنی است از طنازی‌های کودکانه‌ات. باز هم نشد. باز هم بعد آن همه بالا رفتن و پايين آمدن، ديدم شدم نقطه سر خط! همه چيز سر جای اولش است. گفتم عاشقی می‌کنم تا خار رذيلت‌ها را از جان پاک کنم. شايد درس ايثار گرفتم و اين مرض‌های خويشتن‌بينی را سوختم. اما بعد از اين همه سال‌های دراز و از چاله به چاه رفتن و از چاه به ماه پريدن‌ها، باز هم می‌بينی تفاله‌های آن امراض ته جان‌ات رسوب کرده‌اند و تا نفسی غافل می‌شوی، مثل اژدهای هفت سر، قد علم می‌کند و دار و ندارت را خاکستر می‌کند. پشت سرم را که نگاه کردم ديدم هيچ چيزی نمانده است. همه چيز انگار دود شده است و رفته است هوا.

ادامه‌ی «دیوانه‌ی قلمرو ایجاد کن مرا»

در ميانه‌ی خارا

شکسته‌دل‌تر از آن ساغر بلورينم
که در ميانه‌ی خارا، کنی ز دست رها

January 10, 2005

حس بکارت

امروز مطلبی را که مدتی است مشغول آن هستم جمع و جور کردم تا در وبلاگ بياورمش. گفتم خوب است بدهم يکی دو نفر از دوستان بخوانندش. فی‌الواقع وسوسه بود، وسوسه‌ی نقد شدن. يکی از احباب نظرش را برای‌ام فرستاد و باعث شدن ناگهان تمام مهری که به آن دو سه صفحه داشتم از من بگريزد! دست خودم نيست، هر چه فکر می‌کنم تا دوباره آن نوشته را بازخوانی کنم و به وبلاگ بکشانم‌اش دل‌ام رضا نمی‌دهد. خودم حس بدی دارم نسبت به آن. هر چند خيلی وقت است با آن درگيری فکری دارم و هنوز هم دوست دارم دوباره درباره‌ی آن بنويسم. حالا که بيشتر فکر می‌کنم می‌بينم يکی از جاذبه‌های شوق‌آميز وبلاگ اين است که بتوانی انديشه‌ يا حرفی بکر و بديع را که نداده‌ای از هيچ صافی و نقدی رد شود، ناگهان پيش روی مردم بگذاری. شايد آن وقت حس نقد شدن برای آدم شيرين‌تر است! اين دغدغه‌های عجيب و اين رميدگی از اين‌جاست که ما در وبلاگ ميان دو سر یک طيف در نوسانيم. از يک سو ناگهان وير آکادميک نوشتن‌مان می‌گيرد و از سوی ديگر بعضی حرف‌ها اصلاً در قالب آکادميک نمی‌گنجد. لازم نيست آدم همه‌ی مدعيات‌اش و همه‌ی احساسات و عواطف‌اش، همه‌ عقايدش را در قالب آکادميک بيان کند. گاهی اوقات حس می‌کنم با وجود اين‌که کلمات مثل موم در دستم می‌چرخند، عاجزم و ناتوان از گفتن. آن قدر ذهن‌ام به اين سو و آن سو می‌گريزد و آن‌قدر دواعی و موانع عجيب و غريب دست و پای‌ام را می‌بندند که عطای نوشتن را به لقای‌اش می‌بخشم. گاهی اوقات عميق‌ترين و درست‌ترين سخنان بدون هيچ صورت‌بندی و تدوين و تبويب علمی و آکادميک در يکی دو جمله‌ی خيلی ساده و به ظاهر بديهی گفته می‌شوند که صد سخنرانی آن کار را نمی‌کند. دنبال حسی می‌گردم غير منتظره، مثل عشق. درست در لحظه‌ای که آدمی توقع‌اش را ندارد از راه می‌رسد و بیخ گلوی آدم را می‌گيرد. بعضی نوشته‌ها و بعضی افکار بايد اين‌جوری باشند. بکر باشند، تازه باشند و دست نخورده!

January 3, 2005

سبکساری عشق

شب پيشين، چنان به لطافت و طراوت و سبکی گذشته است و در اين چند سال پر غوغا برای من بيشتر به رؤيا شبيه است. شايد بيش از يکی دو مورد مشابه اين در اين چند ساله‌ی اخير برای من پيش نيامده است. اين را حتماً همه تجربه کرده‌اند که گاهی اوقات در جمعی می‌نشينی و فراوان سخن از عشق و دوستی زده می‌شود. خيلی اوقات مردم دور هم جمع می‌شوند و تعارفات معمول به راحتی جریان دارد. اما زمان و موقعيت‌های دشوارتر نشان می‌دهد که بعضی دوستی‌ها در همان حد حرف يا تعارف می‌مانند. جدای از این‌ها، بعضی اوقات، وقتی از چنين جمع‌هايی خارج می‌شوی، احساس سنگينی يا خستگی می‌کنی. حس می‌کنی سبک‌تر نشده‌ای. هنوز غبار اندوه و غم بر جان‌ات هست. هنوز ملالتی در جان‌ات چنگ می‌اندازد. ميزبان ديشب ما چنان ارباب هنر و اهل علم و فرهنگ را سخاوت‌مندانه گرد هم آورده بود که در ميانه‌ی آن جمع نه حس غريبی می‌کردی و نه بار ملالی بر خاطرت می‌نشست. وقتی جايی باشی که همه برای دل‌شان نشسته باشند و هيچ کس نه بخواهد خودش را به تو ثابت کند يا چيزی را به رخ‌ات بکشد يا دست و پای تو را ببندد، احساس می‌کنی رهايی و هيچ تکلفی در ميانه نيست. جمع صاحب‌دلان را البته حضور عزيزی سخن‌دان دلنشين‌تر و خواستنی‌تر کرده بود، علی‌الخصوص که سخنانی می‌رفت که سال‌های درازی ورد ضميرم بوده است و خواب و خيال شبانه‌روزی من همين قصه‌ها و حکايت‌های معرفت بوده است. اين‌جا گويی کسی عقده‌ای نداشت، کسی را با کسی دعوايی نبود. غل و غشی در ميانه نبود. انگار قصه‌ی ايمان بود که می‌شنيديم و مست می‌شديم. صورت ايمان هم بود البته!

امير حسين سام، آکسفورد - چهارده نوامبردل‌ام نمی‌آيد از اين همه لطافت و شيرينی که نوشتم بگذرم و از يار دلنواز و هم‌صحبت مقام‌شناس‌ام، امير حسين، آهنگ‌ساز «صبح، بهار، باران»، چيزی نگويم که چگونه وقت ما را به زخمه‌های شيرين سه‌تار به همراهی برادرش خوش کرد. ساغر، که به دلايلی صفحه‌اش در ملکوت مسدود است، تاب نياورد و خواست تا ذکر جميلی از ميزبان بنويسد. نوشته‌ی پيشين از آن اوست. از اين پس اگر يادداشتی در بخش «ساغر نوشته‌ها» افزوده شود از اوست تا زمانی که غبارها فرونشيند و ماجرای سخن‌چينان پايان پذيرد. . . مهرتان افزون!

December 26, 2004

شکست زلزله

چقدر سخت است وقتی دخمه‌ای هم نداشته باشی که در آن شب‌ات را روز کنی. دلم می‌خواهد بنويسم، آن‌قدر بنويسم که ديگری نای نوشتن نماند. خسته‌ام. سر تا پای‌ام درد می‌کند. ذهن‌ام پريشان است و دل‌ام آشفته. لحظه‌ها برای‌ام سخت می‌گذرند و سنگين. دشوار است نبودن و دشوارتر است بودن. حس می‌کنم از درون دارم پاره‌پاره می‌شوم. چنگالی دارد دل‌ام را، جگرم را، از هم می‌شکافد و من با اين همه رنج دندان بر دندان می‌سايم که شکنجه‌ی اين ساعت‌ها بگذرد، شايد شب را تاب آوردم و صبحی دميد. ذهن‌ام ورم کرده است. اين آماس دارم سرم را می‌ترکاند. درد دارم. سردم است. صدای دردهای من و زوزه‌ی زمهريری که در رگ‌های‌ام خون را منجمد می‌کند، به گوش کسی نمی‌رسد. فرياد رسی نيست. تنهای تنهايی! صدای فريادت از دل به لب نمی‌رسد از فرط ضعف و ناتوانی. زلزه آمده است؟ بيرون را که نگاه می‌کنم ظاهراً خبری نيست. همه به کار خويش‌اند. همه چيز ظاهراً عادی است. پس اين همه صدای ناله و شيون چی‌ست که می‌شنوم؟ آن‌ها دارند با من هم‌دردی می‌کنند؟ يا من‌ام که جهان دارد بر سرم آوار می‌شود که من هم بنالم؟

احساس می‌کنم از ميان شهر مصيبت‌زدگان دارم عبور می‌کنم. هر کسی گويی در سوگ کسی است، زنان در سوگ شوهران. شوهران در سوگ زنان. پدران و مادران داغ فرزند به دل دارند و يتيمان مبهوت بی‌پدری و بی‌مادری. من هم سوگوارم؟ حس‌اش هست، اما سوگ کيست اين که دارد استخوان‌ام را آتش می‌زند؟ ناخن‌های‌ام از سرما سياه شده است. نای نوشتن ندارم بس که بيرون راه رفته‌ام و با خود گريه‌ها را زمزمه کرده‌ام. ابرهای لندن ناپديد شده‌اند و نيزه‌ی سرما تا قلب زمين فرو می‌رود. نه. نيزه‌اش اول از فرق من عبور می‌کند و همين‌جور می‌شکافد تا خود زمين. زمين و زمان دارند با هم ناله می‌کنند. هم‌ناله‌شان می‌شوم که گويی آسمان و زمين با من هم‌درد شده‌اند. طبيب لازم دارم. اما طبيبی نيست. هيچ کس دارويی برای اين درد ندارد. دوای‌اش جگرسوز است. بايد سوخت. راهی ديگر نيست.

به دورترها که بر می‌گردم، به هفده هجده سال پيش، فکر می‌کنم سيلی آمده است يا زلزله‌ای و ما را و خانمان ما را يک‌جا با خود برده است. آخر اگر سيل و زلزله‌ای نبوده است، اين همه ويرانی، اين همه تباهی ما از چی‌ست؟ چرا هيچ چيز درست نمی‌شود پس؟ همه جا را سياه می‌بينم. وقتی جايی را سرخ ببينی،‌ خون جلوی چشمان‌ات را گرفته است، عصبانی هستی. اما عصبانی که نيستم. جايی را هم سرخ نمی‌بينم. اين پرده‌ی سياه سوگ است پس. همين‌جور که قدم زنان رد می‌شوم ناگهان نوشته‌ای آشنا بر زمين می‌بينم. روی سنگ نوشته‌اند. نام من است! عجيب است، من کی مرده بودم که خودم نفهميده بودم؟ يعنی اين سرما، سرمای قبر است؟ نه، نمی‌تواند از قبر باشد. آخر من دارم راه می‌روم. می‌بينم که سرد است و همه لباس گرم پوشيده‌اند. من همه بيشتر از قبل لباس به تن دارم. پس چرا اين‌ها مرا خاک کرده‌اند؟ اصلاً کی گفته است اين‌ها را روی قبر من بنويسند؟ سرم بيشتر ورم می‌کند. دارد می‌ترکد. احساس می‌کنم اين همه آدمی که در خيابان می‌لولند دارند روی شانه‌های من راه می‌روند. حس می‌کنم وزن‌شان را. ديشب تا صبح دست‌های‌ام را حلقه کرده بودم دورت. هذيان می‌گفتی و من بيدار می‌شدم. اما من در کنارت گرم بودم. هيچ وقت در عمرم اين‌قدر احساس گرمای لطيف نکرده بودم. چرا اين شب اين قدر طولانی است؟ مهم نيست چقدر سرم دارد ورم می‌کند. مهم نيست که شايد تا چند ساعت ديگر واقعاً من هم بروم توی آن چاله. فکر می‌کنم خيال شده‌ام. اصلاً جنس من از جنس خيال است. جز اين اگر بود که بايد آن زير می‌بودم، زير آن سنگ قبر. اين‌ها مهم نيست. دوست دارم تا اين خيال تمام نشده، تا سوت آخر بازی را نزده‌اند، تا صدای لا اله الا الله پشت جنازه‌ام بلند نشده است، در کنارت باشم. سردم است. خيلی سردم است. فقط تو می‌توانستی در اين سال پر هياهو و عزادار گرم‌ام کنی. حيوانات دارند زوزه می‌کشند. هيچ پرنده و چرنده‌ای آسوده نيست. دارد همه جا می‌لرزد. حواست هست؟ فرصت خيال من دارد تمام می‌شود. دارد دير می‌شود. مثل هميشه. اين خانه هنوز محکم است انگار. اما مدام فکر می‌کنم دارد دير می‌شود. نمی‌خواهم با من بروی. دوست ندارم زودتر از من هم بروی. تاب ندارم تو را در آن تنگنای تاريک رها کنم و خودم راست راست راه بروم با تتمه‌ی خيال‌ام. خيال من دارد زودتر از خيال تو ته می‌کشد. می‌خواستم بگويم مواظب‌ام باش. می‌خواستم بگويم هم نازک‌‌دل‌ام و هم تن‌ام نازک است. اما تو که نازک‌تری.

هی ناله‌ها را توی دل‌ام می‌ريزم که ناگهان بغض‌ها نشکند. می‌دانم اگر بشکنند صدا می‌دهند. صدای‌شان مهيب است. تا حالا دو سه بار بی‌هوا اين‌ها را به شکستن داده‌ام. اما کسی کنارم نبوده که از اين موج بشکند. موج اين‌ها تو را می‌گيرد. نمی‌خواهم بشکنی. وقتی قرار است اين پايين‌ها زلزله بيايد، وقتی قرار است همه چيز با اين شکستن مهيب پايين بيايد، دوست ندارم تو در اين حوالی باشی. شيشه‌ها به پای‌ات می‌روند. زخم بر می‌داری و من دوباره می‌شکنم. خيال‌های من دارند با خودم می‌شکنند. از پشت سرم دارد صدا می‌آيد. ای داد بيداد!‌ قبر دارد شکاف بر می‌دارد. قبر خودم است! آخر قرار نبود اين قبر شکاف بردارد که. قرار بود خيال من تمام شود. صدای زنگ می‌آيد. خودم هم دارم می‌آيم.

December 21, 2004

دم عيسوی يلدا

شب يلدا را می‌گويند که شب ولادت خورشيد است. اوقات بيداری شب و روز نمی‌شناسند. شب يلدايی هم که با آگاهی و بيداری و صفای مصاحبت و همنشينی دوستان می‌گذرد، کم‌تر از شب قدری که اهل خلوت می‌گويند نيست. آن‌چه غبار از آينه‌ی شب‌های درخشان قدر می‌شويد، البته درون‌های صيقل خورده‌ای است که نفحات مسيحايی وقت را در می‌يابند و نسيم روح‌نواز معرفت را ادراک می‌کنند:
بر جمله مؤمنان شب يلدا خجسته باد / اموات جهل را دم عيسا خجسته باد
بر زمره‌ی مجالس تحقيق هر زمان / اين موهبت به مخفی و پيدا خجسته باد
اين شب بر آن فريقه‌ی رحمت که بسته‌اند / همت به قرب ذروه‌ی اعلا خجسته باد
اين شب که ليل قدر مسمای اسم اوست / بر اهل حق، اقاصی و ادنا خجسته باد
اين شب که ظلمتش شده رشک فروغ مهر / بر اوسط و ضعيف و توانا خجسته باد
اين ليل نور بخش که از ذيل روز خاست / بر تحت و فوق و خانه و صحرا خجسته باد
اين شب بر آن فريقه‌ی عرفان که می‌کشند / بر ياد حق شراب مصفا خجسته باد
اين بزم پر فتوح که آيينه‌وش شده است / ظاهر در او عکوس تمنا خجسته باد
از بهر دفع زردی رخسار اعتقاد / تعيين نقل و باده‌ی حمرا خجسته باد
بر تايبان نشئه‌ی بی‌انتهای دهر / مستی ز فيض ساغر صهبا خجسته باد
مستان جام شوق خداوند عصر را / عيش و نشاط و ذوق تماشا خجسته باد
اين سجده‌ها که مرغ اجابت قرين اوست / بر سطح و صحن مسجد اقصا خجسته باد
اين خوان جان که از پی شکران فيض اوست / قامت ز جام و سجده‌ی مينا خجسته باد

ابيات بالا، برگرفته از قصيده‌ی بند ميرزا حسين قاينی، صوفی قرن 12 هجری است که اگر مجالی بود در وقتی که «هزار تير بلا در کمين احباب نباشد»، شرحی مفصل از آن خواهم نگاشت و توضيحی درباره‌ی مراسم و مناسبت سرودن اين قصيده خواهم داد. قصيده‌ی يلداييه‌، از قصايدی است که برای من بسيار عزيز و دلنشين است و انس و الفتی خاص به آن دارم. شب دوشين، با استاد بزرگواری مجال صحبت افتاد که شايد بيش از سالی است که او را از نزديک نديده‌ام و شوق ديدار قريب‌الوقوع او، مرا کشيد تا به اين‌جا که اين ابيات را بنگارم. کاش فرصت بيشتری بود تا در آن مکالمه‌ی تلفنی، از شب يلدا مفصل‌تر سخن می‌گفتيم. می‌دانم که او خود اين سطور را می‌خواند. متن کامل قصيده را که البته  او بستر فکری و اعتقادی آن را نيک می‌شناسد، در ملکوت آورده‌ام تا هديه‌‌ای خرد باشد به شکرانه‌ی آن گفت‌وگوی شيرين دوشين. شب يلدای شرقيه‌تان در غربت غربيه خجسته باد!

December 19, 2004

وفا

وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم
که در طريقت ما کافری است رنجيدن!

December 17, 2004

مأکول نور

آزمودن ايمان تجربه‌ای است عميق و درخشان. نمی‌شود کسی طعم شيرين ايمان را بچشد و باز هم مرتب حرص بخورد. چشيدن ايمان حداقل تأثيری دراز بر روح و روان آدمی دارد. البته بسيار تفاوت است ميان آزمودن ايمان و قرار گرفتن در معرض تجربه‌های اجتماعی و تحميلی دين. شايد دين را بتوان در شرايطی ناخواسته به کسی تحميل کرد. دين و عقيده برای انسان‌ها اختياری نيست. اما در ايمان اختيار عنصری شاخص و مهم است. در ايمان آدمی خطر می‌کند و ايثار. دين اما محصول شرايط اجتماعی، فرهنگی و جغرافيايی است. مهم نيست تجلی ايمان چگونه باشد. ايمان به هر روی بر محور پاکبازی و بی‌علت مهرورزيدن و بی‌چشمداشت عاشقی کردن می‌چرخد. اين ايمان البته تفاوت نوع چندانی ندارد. مهم نيست مسلمان باشی يا مسيحی يا يهودی و يا زردشتی و يا هر آيين ديگری داشته باشی. اهل ايمان صفاتی ژنریک و بسيار مشابه دارند. به قول عزيزی، تفاوت شگرفی است میان ايمان و جزميت. اهل ايمان را می‌توان از نوع رفتارشان تشخيص داد. مؤمنين بر خلاف جزم‌انديشان در گفتار و رفتار طمأنينه و سکينه‌ی خاطری دارند که اهل جزميت و تعصب هرگز از آن برخوردار نيستند. جزميان از ايمان، به تعبير مولوی، تنها قناعت به قول کرده‌اند. از ايمان همان تکرار کلمات را فهميده‌اند. ايمان برای اهل تعصب، اخلاقی به ارمغان نياورده است:
ذات ايمان نعمت و لوتی است هول / ای قناعت کرده از ايمان به قول

ايمان پذيرفتنی است و برگزيدنی. باور داشتن نيازمند دل به دريا سپردنی است عاشقانه که نه عاقلان نامؤمن به آن دل می‌دهند و نه جزم‌انديشان. جزم انديشان متعصب که در کسوت دينداری ظاهر می‌شوند، چه بسا که برای هر کاری هزار بار حساب و کتاب کنند. جزم‌انديشی محتاج تعليم و آموزش چندانی نيست. اما ايمان، تعلیم می‌طلبد و سلوک. برای جز‌م‌انديش بودن، نينديشدن کافی است. باقی صفات رذيله‌ی جزم‌انديشی و تعصب و خون‌آشامی بدون هيچ زحمت در خلق و خوی آدمی راسخ خواهد شد. برای ايمان، هم انديشه لازم است و هم عمل و البته در اين عمل امتحان هم هست: «احسب الناس ان يترکوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون»؟ ايمان فتنه‌ هم دارد و امتحان در راه‌اش هست. طعم ايمان را که چشيدی، چشم‌ات سير خواهد شد:
گر خوری يک بار از مأکول نور / خاک ريزی بر سر نان تنور

اما ايمان آيا به جايی می‌رسد که ديگر محتاج مواظبت و مراقبت نباشد؟ آری، ايمان را می‌توان از دست داد:
گرت هواست که معشوق نگسل پيوند / نگاه دار سر رشته تا نگه دارد


بگذريم. قصه دراز می‌شود. يکی از احاديث غريب روزگار ما اين است که چنان سطح عقلانيت تنزل کرده است که ارباب جزميت و تعصب را با اهل ايمان يکی می‌گيرند! جای تعجب چندانی نيست:
تو را چنان که تويی هر نظر کجا بيند / به قدر بينش خود هر کسی کند ادراک

December 13, 2004

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

محاق ملکوت شايد بيشتر از اين بايد به درازا می‌کشيد. عبور از امروز، که برای من روز فرخنده‌ای است، البته انگيزه‌ای بزرگ بود برای شکستن اين روزه‌ی سکوت. در اين چند روز پرده‌نشينی البته برای دل خود می‌نوشتم و قصه‌ی بی‌زبانان مکرر می‌کردم. گرد ملالت‌ها هنوز بر دل باقی است، اما شستشو به چشمه‌ی طربناک ولادتی مبارک پاره‌ای از اين غبارها را از دل شسته است و آن‌چه باقی است حوالت به ارادت ذوالجلال باد.

اين مختصر اشارت بازگشت را نمی‌خواهم تمام کنم بی آن‌که از همنفس و هم‌نشين همدل خود ياد کنم که در سخت‌ترين و دشوارترين لحظات زندگی همراه من بوده است و در غوغای بی‌مروتی‌ها دمی جانب مهر و محبت را فرونگذاشته است. اين يک سال گذشته، با وجود تمامی دشواری‌ها و درشتی‌های زمانه،‌ از شيرين‌ترين ايام زندگانی من بوده است چرا که با او سپری شده است و آغوش مهر بی‌دريغ او به روی شکسته‌ای چون من، کريمانه باز بوده است و باز ترديد ندارم که اين سخاوت عاشقانه، نشانی از کرامت باری است که مرا در اين ظلمت بی‌خضر تنها نخواسته است. دوست‌اش دارم و برای او زنده خواهم ماند. چندان زنده خواهم ماند تا بيخ غم از دل او بر کنم. مسيحا صفت تن بر صليب خواهم کرد تا عقده‌های اولاد يهودا، جان عزيزان نيازارد. عشق می‌ماند. عشق کلمه‌ی طيبه‌ای است که از آن درخت طوبايی می‌رويد سر به گردون‌سای که سايه‌سارش آرام‌‌بخش بی‌دلان و خستگان باشد. هو العشق!

December 9, 2004

مشق سکوت

دارم در سکوت، سخن می‌گويم. مشق خموشی کار سختی است. شمار کثيری از آدميان، شايد اکثريت قريب به اتفاق آن‌ها، که احتمالاً‌ بسياری از اوقات من هم در زمره‌ی آن‌ها هستم، بزرگترين داعيه‌ای که برای نوشتن دارند، استماع مخاطب است. ما خيلی اوقات می‌نويسيم برای اين‌که خوانده شويم. بارها گفته‌ام که وبلاگ برای من بلند بلند فکر کردن است. حالا می‌خواهم مدتی آهسته فکر کنم و اين وسوسه‌های فکری را بی‌ سر و صدا مکتوب کنم. اين کار ظرفيت سنجی است برای خود من نخست. کاری به ظرفيت جمعی از خوانندگان ندارم. کافی است انعکاس هر سخنی را در بخش نظرهای وبلاگ بخوانيد تا بفهميد، ميزان ظرفيت خوانندگان عمدتاً چقدر است. يک نوشته را در هر وبلاگی ممکن است طيف گسترده‌ای از آدميان بخوانند. گروهی تنها می‌خوانند و هيچ رد و نشانی از خود باقی نمی‌گذارند. گروهی می‌خوانند و نظر می‌دهند. گروهی می‌خوانند و مجادله می‌کنند. گروهی هم البته اصلاً نمی‌خوانند. اما،‌ سخن گفتن بدون مخاطب عينی کار سختی است. دشوارتر از آن، سخن گفتن بی لب و دهان و نوشتن بی‌ قلم است! وقتی تجربه‌های شهودی و عرفانی سر ريز می‌کنند و آدمی را به آزمودن عرصه‌ای می‌کشانند که خلاف‌آمد عادت است، گاهی بايد به اين سوداهای پر کشش لبيک گفت و پا به وادی بی‌سخنی و سکوت نهاد. ما در سکوت می‌توانيم سلوک کنيم. در خاموشی می‌توان پاسخ داد. در دم فروبستن می‌توان دم برآورد و حتی کوبنده‌ترين پاسخ‌ها را داد. خيلی وقت‌ها ما بعضی حرف‌ها را می‌زنيم که خيلی حرف‌های ديگر را نزنيم. بسياری از سخنان پرده‌ای است بر روی حرف‌هايی که گفته نمی‌شوند. بعضی‌ها هم البته حرف می‌زنند تا ديگران اصلاً حرف نزنند! ديده‌ايد آدم شلوغی را که در جمعی نشسته باشد و مجال حرف زدن به کسی ندهد؟ بعضی وقت‌ها نمی‌شود افرادی از اين دست را ساکت کرد. نبايد هم ساکت‌شان کرد. شايد متهم به آزادی‌ستيزی شوی و هر رطب و يابسی را به تو نسبت دهند. اما بايد مشق سکوت کرد، هم برای سلوک و پخته شدن و هم برای پرهيز از کلنجار بيهوده:
تا کنی مر غير را حبر و سنی / خويش را بدخو و خالی می‌کنی
آزمودن سکوت و کنج خلوت جستن، تکرار تجربه‌ی پيامبری است:
امر قل زين آمدش کای راستين / کم نخواهد شد، بگو، درياست اين
متصل چون شد دلت با آن عدن / هين بگو مهراس از خالی شدن
وقتی دريايی شدی مواج که جوشش و تلاطم انديشه‌ات، گوهرزا باشد، می‌توان پيوسته سخن گفت و شيرين سخن گفت. رمز شيرين سخنی هم همين است:
همه را بيازمودم ز تو خوشترم نيامد / چو فرو شدم به دريا چو تو گوهرم نيامد
سر خنب‌ها گشادم، ز هزار می چشيدم / چو شراب سرکش تو به لب و سرم نيامد
ز پی‌ات مراد خود را دو سه روز ترک کردم / چه مراد ماند از آن پس که ميسرم نيامد
دو سه روز شاهی‌ات را چو شدم غلام و چاکر / به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نيامد
نه عجب که در دل من گل و ياسمن بخندد / که سمن‌بری لطيفی چو تو در برم نيامد
ياد سخنان مولوی می‌افتم در باب گويايی:
گر چه ناصح را بود صد داعيه / پند را اذنی ببايد واعيه
تو به صد تلطيف پندش می‌دهی / او ز پندت مي کند پهلو تهی
جذب سمع است ار کسی را خوش لبی است / گرمی و جدّ معلم از صبی است
يک کس نامستع ز استيز و رد / صد کس گوينده را عاجز کند
مستمع چون تشنه و جوينده شد / واعظ ار مرده بود گوينده شد
گر نبودی گوش‌های غيب گير / وحی ناوردی ز گردون يک بشير
از کجا اين قوم و پيغام از کجا / از جمادی جان که را باشد رجا؟
گر تو پيغام زنی آری و زر / پيش تو بنهند جمله جان و سر
که فلان جا شاهدی می‌خواندت / عاشق آمد بر تو و می‌داندت
زان خبر بر تو زر افشانی کنند / و ز تلطف هر چه می داني کنند
ور تو پيغام خدا آری چو شهد / که بيا سوی خدا ای نيک عهد
از جهان مرگ سوی برگ رو / چون بقا ممکن بود فاني مشو
قصد خون تو کنند و قصد سر / نز برای حميت و دين و هنر
بلکه از چفسيدگی بر خان و مان / تلخشان آيد شنيدن اين بيان

December 7, 2004

سليمان و اسطوره‌ی عشق

سليمان و قصه‌های مربوط به او در ادبيات دينی و اسطوره‌های عرفانی جايگاه بلندی دارند. سليمانی که از کودکی صاحب حکمت است و قضاوت و داوری او زبانزد است، پيامبری است که سلطنت هم دارد. سلطانی که زبان مرغان می‌داند و ديو و پری زير حکم او هستند، عاقبت آن سلطنت‌اش بر باد است اگر چه باد به فرمان اوست. از سويه‌های تاريخی ماجرا که بگذريم، سليمان چهره‌ای است که در حکايت‌های عاشقانه و داستان‌های عرفانی فراوان از او ياد می‌کند. عين‌القضات همدانی از زمره‌ی عارفانی است که فراوان از سليمان و نسبت او با بلقيس و هدهد ياد می‌کند. حافظ هم که البته اشارات فراوانی به سلطنت بر باد رفتنی سليمان دارد. مولوی البته به جوانب بيشتر توجه دارد:
ای سليمان در ميان زاغ و باز / حلم حق شو با همه مرغان بساز
مرغ پر اشکسته را از صبر گو / مرغ جبری را زبان جبر گو
که: تا سليمان لسين معنوی / در نيايد بر نخيزد اين دويی
سليمان خاتمی دارد که ياوه می‌کند و:
زبان مرغ به آصف دراز گشت و رواست / که خواجه خاتم جم ياوه کرد و باز نجست
حافظ هشدار می‌دهد که:
با دعای شبخيزان ای شکر دهان مستيز / در پناه يک اسم است خاتم سليمانی
و حتی خود را با داشتن آن اسم اعظمی که از لبان معشوق می‌جويد، سليمانی می‌بيند:
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليمانی / چو اسم اعظمم باشد، چه باک از اهرمن دارم
اين اسم اعظم است که حافظ آن خاتم سليمانی است و خطاب به صاحب خاتم گم‌گشته می‌گويد که:
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت / کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
و آن‌جا که خاتم گم می‌شود به دلداری او می‌گويد که:
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند / چنين عزيز نگينی به دست اهرمنی
اسم اعظم و خاتم سليمانی در کف اهريمنان به کار نمی‌آيد:
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش / که به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود
اين ملک تنها از آن سليمانی است که واجد آن کيفيات است:
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم / ملک آن تست و خاتم، فرمای هر چه خواهی
اين همه اما حکايت نگين سليمان بود. آن‌چه ميان او و هدهد رفته است به بهترين وجهی در منطق‌الطير عطار آمده است که راهنمای مرغان در سلوکی روحانی و معنوی است و راه بردن به سر منزل عنقا و قطع مراحل طريق به مدد ارشاد و دستگيری هدهد ميسر است. اين هدهد همان قاصدی است که ميان سليمان و بلقيس پيغام عشق می‌برد. عشقی که سلطان دارد و خود سلطانی است که ويران می‌کند و بلقيس را به لرزه می‌افکند که پادشاهان تا پای به ملکی می‌گذارند آن را تباه می‌کنند و عزيزان آن ديار را ذليل می‌سازند. و اين خود وصف عشق است که هر چه جز معشوق باشد جملگی می‌سوزد:
عشق آن شعله است کو چون برفروخت / هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت
تيغ لا در قتل غير حق براند / در نگر زان پس که بعد لا چه ماند
ماند الا الله و باقی جمله رفت / شاد باش ای عشق شرکت سوز زفت
قصه‌ی سليمان حکايت عدم است که از هيچ به هيچ می‌رويم. فرق است البته ميان هيچ و پوچ. فرق است ميان هيچستان و پوچستان. آن خواجه که ممکلت‌اش بر باد می‌رود اوست که:
شکوه اصفی و اسب باد و منطق طير / به باد رفت و از او خواجه هيچ طرف نبست
سليمان شدن يعنی اين:
حافظ از دولت عشق تو سليمانی شد / يعنی از وصل تواش نيست به جز باد به دست!
اين خاصيت عشق است که هم عاشق را می‌سوزاند و هم معشوق را البته در هر يک به وجهی اين آتش را بر پا می‌کند:
مطرب عشق اين زند وقت سماع / بندگی بند و خداوندی صداع
پس چه باشد عشق دريای عدم / در شکسته عقل را آن‌جا قدم
منزل‌گاه عاشقان عدم است که:
عاشقان اندر عدم خيمه زدند / چون عدم يکرنگ و نفس واحدند
عدم همان جايگاهی است که مريم در برابر جبرييل بدان پناه می‌برد و جبرييل به او می‌گفت که منزل‌گاه من آن‌جاست. تو از من به من می‌گريزی:
از وجودم می‌گريزی در عدم / در عدم من شاهم و صاحب علم
اگر مجالی داشته باشم، بايد يک بار به تفصيل از ديدگاه مولوی درباره‌ی عدم بنويسم و اين‌که بسامد اين کلمه نزد مولوی چه اندازه بالاست. تا به حال دقت کرده‌ايد آيا که چقدر در شعر حافظ سليمان و جمشيد در کنار هم می‌آيند؟ چطور است که مور، آصف و خاتم جم با هم در يک بيت می‌آيند؟ چطور است که خاتم جم، همان نگين سليمان می‌شود؟ انگار معادل آن سليمان در فرهنگ ايرانی همين جمشيد است! در شعر حافظ گويی اين چهره‌های اسطوره‌ای همگی با هم آميخته می‌شوند و صفات و کيفيات آن هم در هم تنيده می‌شود.

مدتی پيش چيزکی درباره‌ی سليمان نوشته بودم که اين گونه جسته گريخته و پراکنده نبود. اگر يافتمش، آن متن را که انسجام بيشتری دارد در ملکوت خواهم آورد. اين قلم‌انداز را الآن چون ناگهان به ذهنم هجوم آورده بود نگاشتم که مبادا اين حال خوشی که اکنون با سليمان دارد از دست برود. می‌خواستم از خضر بنويسم و جبرييل که وقت تنگ است و سخن دراز می‌شود. اين‌ها هم شايد چيز دندان‌گيری به کسی ندهد. اما برای من يادآور خوبی است از آن احوال خوش و نيکويی که چهار پنج سال پيش داشتم. نغمه‌ی روز را هم به اقتضای نوشته عوض کردم. غزلی که سراج می‌خواند يکی از پرشورترين غزلياتی است که هم خواندن و هم شنيدنش سودايی‌ام می‌کند. اين غزل را که می‌خوانی گويی با يکايک اين پيامبران سيری ملکوتی می‌کنی و انگار تجربه‌ای از تجارب درخشان و جان‌بخش اين پيامبران در جان‌ات جاری می‌شود. الآن که اين سطور را می‌نويسم دارم هم‌زمان آن غزل را گوش می‌دهم و نمی‌توانم از نوشتن اين‌ها دل بکنم که:
هر جسم را جان می‌کند،‌ جان را خدا دان می‌کند
داد سليمان می‌کند يا حکم ديوانی است اين
آن آب باز آمد به جو، بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چيزی مگو کاين سر ربانی است اين
ای مطرب داوود دم، آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زير و بم، هنگام سر خوانی است اين

December 5, 2004

تهی‌دستان توانگر

تا به حال وضعی داشته‌ايد که مرگ را لمس کرده باشيد؟ نه، اصلاً از مرز مرگ و زندگی عبور کرده و باز هم از جهانی ورای محدوديت‌های ماده، اين عالم را ‌ديده باشيد؟ آزمودن برزخ، تجربه‌ای است نادر و شايد هم محال. اما مرگ حسی دارد بسيار عجيب و شيرين. با خودم فکر می‌کنم اين زندگی که ما اکنون داريم به خواب می‌ماند. انگار همه‌ی اين‌ها در رؤيا رخ داده‌اند. وقتی بر می‌گردم و به عقب نگاه می‌کنم، می‌بينم که چقدر سنگينيم، چقدر بار به خود آويخته‌ايم. حکايت شکوه تاج سلطانی و بيم جان است. بار تعلقات آن قدر روی جان‌مان سنگينی می‌کند که تا می‌خواهند ذره‌ای از اين زينت‌های رفتنی را از ما جدا کنند، فغان‌مان به عرش می‌رسد. زينت رفتنی؟ نگاه کنيد. همين اطراف‌تان را ببينيد: از همين تعلقات و اموال عادی و مادی بگيرید تا همين ننگ و نام‌ها و افتخار و شهرت‌های مجازی. راه دوری لازم نيست برويد. چند نفر اطراف ما هستند که مدح ما می‌گويند؟ اين‌ها از همان تعلقات هستند. اگر فرض را بر اين بگيریم که واقعاً صاحب حسنی هستيم، بايد اهل ذکری ناگهان گريبان ما را بگيرد و نهيب بزند که:
هر که داد او حسن خود را بر مزاد / صد قضای بد سوی او رو نهاد
مشکل اين‌جاست که غالباً آن حسن خداداد را همگان ندارد، اگر چه از نگاه آفريدگار که نگاه کنی همه زيبايند و همه سزاوار زيستن. آن عارف انسان‌مدار می‌گفت که آن که نزد خدای من به جان ارزد البته نزد من به نان ارزد. بگذريم. نگاه کنيم اطراف را. با خودمان يک بار ديگر بخوانيم که:
غيرتم نايد که پيشت بايستند / بر تو می‌خندند و عاشق نيستند
در تلاقی روزگارت می‌برند / چون شوی غايب ز تو هم می‌خورند
سر بجنبانند پيشت بهر تو / رفت در سودای ايشان دهر تو
عاشق آن عاشقان غيب باش / عاشقان پنج‌روزه کم‌تراش
و اطراف ما را چقدر عاشقان پنج‌روزه گرفته‌اند. عادت‌هايی که آدميان به مرور سال‌ها بر می‌گيرند دير هم می‌ميرند. آدمی اگر عادت کند به تملق گفتن و تملق شنيدن، ديگر اگر به او تذکر هم بدهند با خودش می‌گويد خوب اين‌ها را به من که نمی‌گويند. همه‌اش برای ديگران است! اما واقعيت اين است که اين اهريمنی است که در وجود يکايک ما هست:
اژدها را دار در برف فراق / هين مکش او را به خورشيد عراق
نفس، فرعونی است، هان، سيرش مکن / تا نيارد ياد از آن کفر کهن
آدم لازم نيست برای اين‌که جمود فکری و جزميت داشته باشد، حتماً ديکتاتوری خونريز باشد يا جان کسی را بگيرد. اخلاق يعنی همين که بياموزيم همه‌ی ما در معرض خطاييم. تقوا يعنی اين‌که بدانی هيچ چيزی، نه روشنفکر بودن، نه فيلسوف بودن و نه حتی پيامبر بودن به آدمی مصونيت و معصوميت نمی‌دهد. وقتی که راه‌ِ اين احتمال را برای خودمان بستيم و اين ظن را به هر کسی جز خودمان برديم اول سقوط است، آغاز انحطاط است، ابتدای خودکامه‌گی است. برای ما اخلاق کجا هيبت و ارزش خود را از دست داده است که به راحتی می‌توانیم بر خود هموار کنيم که دروغ بگوييم؟! چرا؟ مگر ما قرار نيست بميريم؟ ما عمر جاويد قرار است داشته باشيم؟ دنيايی که خورشيد ندارد، با کدام نور روشن می‌شود؟ با نور شمع؟ با نور چراغ موشی؟! به جای خورشيد اخلاق، کدام نورافکن را می‌خواهيم بگذاريم که فردا رو به خاموشی نرود؟ امروز داشتم در تلويزيون برنامه‌ای می‌ديدم که مدام مرا به ياد مرگ می‌انداخت. ياد آن حديث حضرت رسول افتادم که گفته بود: «اکثروا ذکر هادم اللذات. فوالذی نفس محمد بيده لو تعلمون ما اعلم لضحکتم قليلا و لبکيتم کثيرا». خاطرم هست که عين‌القضات همدانی در نامه‌ها جايی در کنار همين حديث به يکی از شاگردان‌اش می‌گويد: «هر روز در گوشه‌ای بنشين و مدام می‌گو: مرگ! مرگ!» تا يادت باشد که رفتنی هستی. دچار توهم نشوی که قرار است جاويد همين‌جا بمانی. پيامبران ما را مرگ‌انديش کردند. به ما يادآوری کردند که نمی‌مانيد. ما آيا از روبرو شدن با اين واقعيت سال‌ها نيست فرار می‌کنيم؟ اگر هم پيامبران به ما نمی‌گفتند، باز هم رفتنی بوديم. ولی اين تذکر چند نفر را تکان داده است و چند نفر را بيدار کرده است؟ اما، حتی اگر پيامبران هم نبودند، حتی اگر خدايی هم نبود، باز هم اخلاق معنا داشت. باز هم عقل سليم حکم می‌کرد که اگر دروغ بگويی، جزايش گريبانگيرت خواهد شد: که از دروغ سيه‌روی گشت صبح نخست! ما واقعاً شهامت مردن را داريم؟ شجاعت پذيرفتن مرگ و انديشيدن به آن را داريم؟ اگر داريم، تصور ما از مرگ، نحوه‌ی زندگی ما را چگونه رنگ‌‌آميزی می‌کند؟ مرگ‌آگاهی معنای تازه‌ای به زيستن ما می‌دهد؟ يا بيشتر دوست داريم غافلانه خود و ديگران را فریب بدهيم؟ هر کسی شهامت شعار دادن و اين مباد آن باد گفتن را دارد، حتی روسپیان! اما هر کسی شهامت مردن را ندارد. هر کسی شهامت ترک اختيار و ترک تعلق را ندارد. چقدر سخت است خو نکردن به همه‌ی اينها! چقدر سخت است فکر کردن به اين‌که روزی ما می‌مانيم تنهای تنها و حتی عزيزترين کس ما هم نيست در کنارمان باشد. بعد از آن هم روزی می‌آيد که کودکان را پير سپيد موی می‌کند! کاش می‌شد طعنه‌ی بزرگتری به هستی زد. کاش می‌شد سخت‌تر از اين گريبان وجود را بگيريم. کاش زلزله‌ای در جان‌مان بر پا می‌شد و همه‌ چيز را زير و زبر می‌کرد. اگر می‌شد زخمی سهمگين به عظمت اين هستی سنگين وارد کرد که ديگر سر بر نياورد و در برابر سلطان عدم، وجودی مذبذب و چند روزه را به رخ نکشد، چه‌ها که نمی‌شد کرد! دارم از نيروانا حرف می‌زنم؟! شايد! نفس زدن در اين غوغاکده‌ی عالم به عبور از ميان خارستان می‌ماند. هر جور که راه بروی زخمی می‌خوری. مانند عبور از رودخانه است، ناچار خيس می‌شوی وقتی قرار است در آن راه بروی.

اما، تجربه‌ی تهی‌دستی عجب تجربه‌ی زرينی است که نصيب هر دنيادوستی نمی‌شود. فکر کنيد در مقامی هستيد که هيچ نداريد. حس نياز به هيچ چيزی هم نمی‌کنيد. می‌شود پاکباز و رها بود و اندک مايه‌ای طمع در خير و شر عالم نبست. می‌توان عطای معروف بودن را به لقای بدنامی همنشينی با متملقين بخشيد. حرف شمس به مولوی همين بود ديگر: گفت که تو شمع شدی، قبله‌ی اين جمع شدی! اما گوش‌ها خيلی خيلی سنگين است. دستگاه فرافکنی ما بس پرزور کار می‌کند. ما دوست داريم تملق بشنويم. اگر مستقيماً از ما تملق نشود، دوست داريم حداقل خودنمايی کنيم و حساب خودمان را با حساب بزرگان بياميزيم. قصه‌ی آن طوطی داستان مولوی است که هر طاسی را که می‌ديد گمان می‌کرد از شيشه‌ روغن ريخته است. چقدر از اين طوطی‌ها زياد می‌شود ديد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اتفاقات آن‌قدر پيچيده است که آدم عادی نمی‌تواند هضمش کند. ياد سايه می‌افتم که گفته بود:
ز خوبی آب پاکی ريختم بر دست بدخواهان
دلی در آتش افکندم، سياووشی بر آوردم
ولی اصلاً اين معيارها در اين عالم کار نمی‌کند. ما سياووش لازم نداريم. مکر سودابه‌ها و جوانمردی و ايثار سياووش را بگذاريم برای قصه‌ی فردوسی. وقت نداريم پهلوان‌مان را قربانی دسيسه کنيم. به قدر کافی در تاريخ اين اتفاق رخ داده است. مهم اين است که ما نبايد مصروف اين گرد و غبار شويم. ما نگاه نافذ عاشقان را نياز داريم و استغنای مردان را که تن به شهوت‌ها و شهرت‌های حقير نسپارند. حکايت عاشقان مگر جز اين است؟
ای عاشقان، ای عاشقان، امروز ماييم و شما
افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا
گر سيل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
ما رخ ز شکر افروخته، با موج و بحر آموخته
زان سان که ماهی را بود دريا و طوفان و جانفزا
اين باد اندر هر سری، سودای ديگر می‌پزد
سودای آن ساقی مرا، باقی همه آن شما!

November 28, 2004

پياده آمده بودم...

مدتی پيش شعری از محمد کاظم کاظمی شاعر افغان را در ملکوت آورده بودم که وصف حالی از آوارگان افغان بود و حکايت در به دری آن‌ها در ميزبان همسايه‌شان که در سال‌های اخير آن‌ها را از ايران اخراج کرده است و دوباره راهی ديار ويران‌شان کرده است. «سرود بازگشت» را اسد بديع با آهنگی حزين خوانده است که برای ميهمانان ملکوت بايد شنيدنی باشد. «سرود بازگشت» را به بخش طربستان افزوده‌ام.

از افزوده‌های ديگر طربستان، تصنيف «خموشانه» است که ساخته‌ی مجيد درخشانی است. خوانندگانی ملکوت اگر به ياد داشته باشند، آقا/خانم ميم در اصالت تصنيف خموشانه‌ی امير حسين سام تشکيک کرده بودند و آن را توارد يا کپی‌برداری از کار درخشانی دانسته‌اند. برای آشکار شدن فرق فارق اين دو تصنيف، خموشانه‌ی درخشانی را در بخش طربستان در کنار تصنيفی که امير حسين سام ساخته است آورده‌ام تا شنوندگان منصف داوری کنند. با اين اوصاف لاجرم مقصود آقا/خانم م. اين بوده است که چون درخشانی همان شعر را برای تصنيف برگزيده است، هر کسی که تصنيفی ديگر با اين شعر بسازد حتماً يا دچار توارد شده است و يا کپی‌برداری کرده است. والله اعلم بالقلوب!

لينک‌های مربوط:
وبلاگ محمد کاظم کاظمی
شعر «سرود بازگشت»

ادامه‌ی «پياده آمده بودم...»

November 24, 2004

جادوشکن

ديگر اين داس خموشی‌تان زنگار گرفت
به عبث هر چه درو کرديد آواز مرا
باز هم
سبزتر از پيش
می‌بالد آوازم.

هر چه در جعبه‌ی جادو داريد،
به در آريد که من
باطل السحر شما را همگی می‌دانم:
سخنم،‌ باطل‌ السحر شماست!

شفيعی کدکنی - 1351

November 23, 2004

ملکوت


واژه‌ای که معنای بلند عرفانی و دينی دارد، سال‌هاست در دل و جان من رخنه کرده است و همراه و هم‌نفس من بوده است. دير زمانی التزام ظواهر کردم که راهی به بواطن ببرم. سخن از شريعت و طريقت و حقيقت نمی‌گويم که قصه‌ای است مکرر. ملکوت، نام و نشان آسمان دارد. آن ملکوت آسمانی را در ميان زمينيان نشاندم بلکه به بوی آن محبوب آسمانی و دلدار نهانی، راهی به سوی آسمان جان ببريم. بارها نوشته‌ام که ملکوت زمينی است و البته وجه آن اين بود که ما خاکيانی هستيم از تبار آدم. همان آدمی که حافظ می‌گفت:
ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرويم
چون ره آدم بيدار به يک دانه زدند!
همان آدمی که برق عصيان بر او می‌زند. اما تفاوت است ميان عصيان آدمی‌وار و تکبر ابليس‌وار. من ملکوت را همواره مؤمن بوده‌ام و اگر جانی و نفسی باقی باشد و توفيقی افزون‌تر رفيق طريق، همواره مؤمن‌اش خواهم ماند. نخست بار، عين‌القضات همدانی بود که با نامه‌های شورانگيز و بيدارگرش آتش ملکوت را در جان‌ام افروخت. آن آتشی که قاضی شهيد همدان در بيشه‌ی انديشه‌ی نوپای من افروخت (تصوير نغز مولوی را ببينيد: ای آتشی افروخته در بيشه‌ی انديشه‌ها! بيشه‌ی وسيعی را تصور کنيد که آتش گرفته است!)،‌ هنوز در کنج دل‌ام شعله می‌کشد. سخن عيسی مسيح است که گفت کسی که دو بار زاده نشود به ملکوت آسمان‌ها نمی‌رسد. به قول مولوی:
چون دوم بار آدمی‌زاده بزاد / پای خود بر فرق علت‌ها نهاد
غرض همين است از جست‌وجوی ملکوت:‌ تولدی دوباره که آدمی پس از آن پای بر فرق علت‌ها بنهد و قلم بر معصيت تعصب و خون‌آشامی بکشد. با اين اوصاف البته ملکوت رويی به آسمان دارد اگر چه در وبلاگ، زمينی‌اش خوانده‌ام و اين دو منافاتی با هم ندارند. زمين من سايه‌ی آسمان بر سر دارد. زمين من از آسمان بريده نيست، چنان‌که تن را از جان جدا نمی‌دانم،‌«ليک کس را ديد جان دستور نيست». زمينی بودن ملکوت در وبلاگ تنها از آن رو بود که اقرار به خطاکاری کنيم و تردامنی. به ياد بيت نزاری قهستانی افتادم که گفته بود:
ما را مبر به صحبت اصحاب خود پسند / در قالب پليد نگنجد روان پاک!
روان پاک را هم قالبی پاک و منزه بايد. تا خار علت‌ها و غده‌ی متعفن تعصب از جان برنکنيم، روان آدمی مکدر می‌ماند و تعصب را انواع است. هر کسی را در جهان دينی است. آدمی‌زاده بدون دين وجود ندارد. دين برخی البته آسمانی است و دين برخی ديگران زمينی شايد. در ميان ارباب همه‌ی اديان تعصب ريشه و رخنه دارد. اکثر ساکنان سرزمين اين اديان زمينی و آسمانی هم متوسطين هستند و نمی‌توان از هر کسی توقع داشت رو به سوی دين ناب خلوت‌نشين خواص کند. ملکوت من، خانه‌ی همدلی است و آرميدن‌گاه خستگان. هر که اهل دل است و نشانی از سوز عشق در او باشد، ميهمان عزيز اين خانه است. ارباب نفس اماره و عقل سوداگر بهانه‌جو الفت قلوب را خوش نمی‌دارند که به قول مولوی: هر درونی کو خيال‌انديش شد / چون دليل آری خيال‌اش بيش شد. ملکوت راه سير و سلوک خود را خواهد رفت. بارها خطا خواهد کرد و هر بار رو به سوی محبوب می‌گرداند که: اگر چه مست و خرابم تو نيز لطفی کن / نظر بر اين دل سرگشته‌ی خراب انداز. ملکوت رويی به آسمان دارد و عجيب نيست اگر خناسان و «نفاثات فی‌ العقد» و حاسدان سودای رهزنی از مسافران ملکوت داشته باشند. به ياد اقبال لاهوری افتادم و اين ابيات او:
اگر چه عقل فسون پيشه لشکری انگيخت / تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نيست
تو ره شناس نه‌ای، وز مقام بی‌خبری / مگو که زورق ما رو شناس دريا نيست
مريد همت آن رهروم که پا نگذاشت / به جاده‌ای که در او کوه و دشت و دريا نيست
شريک حلقه‌ی رندان باده‌پيما باش / حذر ز بيعت پيری که مرد غوغا نيست
جاده‌ی ملکوت، فراز و نشيب دارد و «بيفتد آن‌که در اين راه با شتاب رود»!
ذکر جميلی که بايد همواره بشود از عين‌القضات همدانی است که آشنايی و هم‌نفسی با ملکوت را وامدار نفس آتشين و دم روحبخش او هستم. شهيدی که سر از خاکستر قرون بر می‌آورد:
دلا ديدی که خورشيد از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمين و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقايق گشت از اين خون
نگر تا اين شب خونين سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
صدا خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است

 

November 21, 2004

سياه و سپيد

شبی رسيد که در آرزوی صبح اميد
هزار عمر دگر بايد انتظار کشيد
در آستان سحر ايستاده بود گمان
سياه کرد مرا آسمان بی‌ خورشيد...
دريغ جان فرو رفتگان اين دريا
که رفت در سر سودای صيد مرواريد
نبود در صدفی آن گهر که می‌جستيم
صفای اشک تو باد ای خراب گنج اميد...
سياه دستی آن ساقی منافق بين
که زهر ريخت به جام کسان به جای نبيد
سزاست گر برود رود خون ز سينه‌ی دوست
که برق دشنه‌ی دشمن نديد و دست پليد
چه نقش باختی ای روزگار رنگ آميز
که اين سپيد سيه گشت و آن سياه سپيد...
بيا که طبع جهان ناگزير اين عشق است
به جادويی نتوان کشت آتش جاويد

عشق می‌ماند. سياست، دروغ، کينه و نيرنگ زوال می‌پذيرد. «اين جهان کوه است و فعل ما ندا»... ديشب، از کتابفروشی داور، ترجمه‌ی قرآن آربری را خريدم که ترجمه‌ای است بليغ و به اعتقاد من وزن و اعتبارش از ترجمه‌ی يوسف علی بالاتر است. در قطار داشتم ترجمه‌ی او را از سوره‌ی نوح می‌خواندم. از ترجمه به سراغ متن آمدم. به اين آيات رسيدم: «قَالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَنَهَارًا * 
فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِي إِلَّا فِرَارًا* وَإِنِّي كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَارًا» (آيات پنج و شش). با خودم گفتم همين جا بايد توقف کرد. ما که بالاتر از رسولان الهی نيستيم! معاملتی که با آنان می‌رود اين است: « إِن يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْدَاء وَيَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَأَلْسِنَتَهُم بِالسُّوءِ وَوَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ» (سوره‌ی ممتحنه،‌ آيه‌ی 2)، تا با ما چون کنند!

November 20, 2004

حديث از مطرب و می‌ گو

آن‌ها که الفتی با بخش طربستان ملکوت دارند، قطعاً متوجه افزايش‌های اين قسمت شده‌اند. در ذيل بخش طربستان، تصانيف آلبوم «صبح، بهار، باران» را به طور مجزا آورد‌ه‌ام، تا هم با صدای علی‌ بيات آشنا شويد و هم آثار آهنگساز جوان و طربناکِ طبابت پيشه را بشنويد. ذکر يک نکته را لازم می‌دانم. علی بيات خواننده‌ای است جوان که شايد هنوز ربع قرن از سنش نمی‌گذرد. طبعاً نمی‌توان صدای او را در رديف صدای اساتيد آواز دانست. اما در مقام خواننده‌ای تازه‌کار که هنوز راه زيادی در فراگيری دارد، صدايی قوی و در خور اعتنا دارد.


مقدمه‌ای که امير حسين بر جلد اين اثر نگاشته است، اين است:
«موسيقی ملی و سنتی ايران در ربع قرن اخير به برکت ظهور و حضور چهار استاد بی‌بديل: محمد رضا شجريان، محمد رضا لطفی، حسين عليزاده و پرويز مشکاتيان، نشاط و طراوتی بی‌سابقه يافته است. انس کم‌نظير با گوهر رديف، همنشينی ديرينه با شعر پارسی، ممارست مداوم و از همه مهم‌تر شور و شيدايی درونی اين بزرگواران، جانی تازه در پيکر ستبر اما رنجديده‌ی موسيقی سرزمين‌مان دميده است.
به پاس تمامی رنج‌های صبورانه و عاشقانه‌ای که اين عزيزان برای اعتلای موسيقی کشورمان برده‌اند، مجموعه‌ی «صبح، بهار، باران» به ايشان تقديم می‌شود.
اميرحسين سام
دانشگاه آکسفورد، تابستان 1383»

سراينده‌ی اشعار تصانيف به ترتيب ذيل هستند:
به کجا می‌روی: عبدالکريم سروش
صبح آمده است برخيز: محمد رضا شفيعی کدکنی
می‌دانم که می‌آيی: امير حسين سام
برف نو: احمد شاملو
چه خبر: امير حسين سام
خموشانه: محمد رضا شفيعی کدکنی (تصنيفی برای ماتمزدگان بم)
ايران: مهدی اخوان ثالث - شعر تصنيف از اميرحسين سام

پ.ن. جهت تنوير افکار عمومی، امير حسين سام، آهنگساز «صبح، بهار، باران» در پاسخ آقا/خانم م. توضيحات زير را نوشته است که لازم است در متن بيايد:

«دوست گرامی و نادیده آقا/خانم م.
پس از سلام. ذکر چند نکته کوتاه را در پاسخ به مطلبتان خالی از لطف نمی‌دانم. میان من و سالار عقیلی سابقه انس و دوستی و مهری برادرانه بود. تمامی تصانیف آلبوم "صبح بهار باران" یکبار با صدای سالار عقیلی ضبط شد: با خون دل و مشقت بسیار. خوب به یاد دارم شبهایی را که تا صبح روز بعد با سالار "خموشانه" را می‌زدیم و می‌خواندیم و صدای سالار بارها و بارها روی نوار ضبط شده که می‌گوید: "این تصنیف خموشانه آتشی در دل‌های عاشقان خواهد زد. و یک شب ساعت‌ها با من بحث کرد که از دو نواری که با هم ضبط کرده بودیم اول خموشانه را منتشر کنیم چون او اعتقاد داشت که این اثر- که البته 7 تایی ست و نه 5 تایی- بهترین تصنیفی‌ست که در روزگاران اخیر شنیده است. و شاید هم اشتباه می‌کرد. البته برای شما این حق را محفوظ می‌دارم که این اثر را دوست نداشته باشید و حتی آنرا "سبک" بخوانید. و شما نیز به سلیقه داریوش و سالار عقیلی احترام بگذارید.
علی بیات تجربه شاگردی حسین علیزاده و همکاری با گروه کیوان ساکت و سعید ثابت را داشته است.
جالب است بدانید که علی بیات تا زمان ضبط "صبح بهار باران" هنوز "عشق ماند" (و نه "دل ماند") را –که اثری بسیار زیباست- نشنیده بود!!


من شاید تنها آهنگسازی باشم که فرصت آنرا داشته است تا پس از صدها ساعت کار در استودیو با سالار و علی بیات اوج صدای هر دو را به خوبی بداند. برای آشنا شدن بیشتر با قدرت صدای علی بیات اگر برایتان مقدور بود در آواز "مسافر" به بیت "پر خنده ای و مستی از بند غم گسستی" در سی‌دی گوش کنید که هر شنونده منصفی به آن آفرين می‌گوید. البته با گوش دادن به اصل سی‌دی مشکل تلفظ حروف هم (که از روی اینترنت به خوبی شنیده نمی‌شوند) برایتان حل خواهد شد. هم برای علی بیات و سالار عقیلی –که هر دو ان‌شاءالله آینده‌ای درخشان خواهند داشت- و هم برای شما آرزوی نیک سرانجامی دارم.
و در انتها دوستانم را میهمان می‌کنم به غزلی که سالها پیش سروده‌ام:


بر آن شکر شکن قصه گو هزار درود
همان که گفت یکی بود و هیچ چیز نبود
شبی که خواند مرا آن حدیث خوش در گوش
گذاشت گوهر بازار عقل رو به رکود
چه بوی خوش به مشامش رسید مطرب عشق
که اینچنین زده آتش ز شوق در دل عود
از آن هزار که در سینه بود یک آهنگ
شنید زهره و شد شهره در سماع و سرود
خبر رسید به دل از نگاهبانی چشم
به این دیار کسی کرده باز عزم ورود
چه دیر آمد و دشوار میهمان امید
چه ساده رخت سفر بست و باز گشت چه زود
حدیث لیلی و مجنون برای غیر مخوان
کجا ز قصه دیوانه برد عاقل سود؟!...


امیرحسین سام
آکسفورد
04/11/22»

ادامه‌ی «حديث از مطرب و می‌ گو»

November 19, 2004

رؤياهای بيداری

داشتم خواب می‌ديدم انگار، ولی بيدار بودم. با هر که حرف می‌زدم گويی صدای مرا نمی‌شنيد. پيشترها گفته بودم که عشق از جنس مرگ است؛ خواب هم خواهر مرگ است البته. مرزی که عالم واقعيت اين‌جهان را از وادی حقيقت آن‌جهان جدا می‌کند، مرزی باريک است گويا. حس می‌کنم پا به عالم برزخ گذاشته‌ام و دارم سفر می‌کنم از آغاز مرگ تا مطلع قيامت. خواجه‌ نصيرالدين طوسی در رساله‌ی مختصر و پرمغز آغاز و انجام توصيف زيبايی از احوال عالم قيامت دارد به اين مضمون که احوال نيکان در آن عالم چنان است که گويی کسی خوابی می‌بيند به غايت خوشی و آن خواب را پايانی نيست و احوال بدان در آن عالم بدان ماند که کسی خوابی می‌بيند به غايت تلخ و دردناک و آن خواب را بيداری در پی نيست. رؤياهای من، چنان‌که رؤياهای هر کسی ديگر، آميزه‌ای از احوال نيکان و بدان است:
اين سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان
يا بگذرد يا بشکند کشتی در اين گرداب‌ها 

ادامه‌ی «رؤياهای بيداری»

November 17, 2004

اندر حديث مدارا و دموکراسی

 امروز، روز تلخ بدرود کاتب کتابچه بود و به قول خودش آخرين برگ کتابچه‌اش ورق خورد. ماجرا شايد از حد يک اختلاف نظر تئوريک فراتر باشد، اما اين اتفاق مهر تصويبی بود بر تمام واقعيت‌های جاری در وبلاگستان فارسی گويا. ماجرای قتل فيلم‌ساز هلندی برای عده‌ای گويا پيراهن عثمانی شده است تا تمامی عقده‌های فروخورده‌ی خود را از فرهنگ ايرانی و تمدن اسلامی بيرون بريزند. موضع نظری و تئوريک کاتب کتابچه با آسانی قابل فهم است و می‌توان به سادگی با آن در پيچيد اما هرگز نمی‌توان با ارباب جزميت و اصحاب خشونت تئوريک گفت‌وگو کرد. آن‌چه جای دريغ بيشتر دارد اين است که گروهی که از بيرون به مباحثات ما نظر داشتند، هر روز تلاشی بيشتر در راه مسموم‌تر کردن فضای اين گفت‌وگو نمودند و عجيب‌تر آن‌که از گفت‌وگوهای ما استنباط کردند که شايد ما هم روزی به روی هم شمشير بکشيم و سينه‌ی يکديگر بدريم. به جرأت می‌گويم که اگر اين برداشت از گفت‌وگوهای تند کاتب کتابچه، صاحب سيبستان و من حاصل شده است، برداشتی است ناروا و غيرمنصفانه و صراحتاً نشان می‌دهد که عده‌ای مطلقاً پيشينه و زمينه‌ی مباحثات ما را نمی‌دانند. در خلال همين نوع مباحثات و اختلاف مشرب‌های فکری بود که کاتب کتابچه به جمع ما پيوست و بينه‌ی محکم این مدعا، مباحثات سال گذشته‌ی ما بود که همگی در ملکوت ثبت است. در ميان نه کاتب کتابچه مواضع‌اش را بی‌دليل ترک گفته است و نه من بيهوده از نظر خود دست کشيده‌ام. تمامی بحث ما بر سر اين بود که به اشتراک نظری برسيم روشنگر و البته در اين ميان دانش کاتب کتابچه بر شور و حرارت بحث می‌افزود. اين نوع مناظرات البته در تاريخ اسلام پيشينه‌ای بلند دارد. از مباحثات امام صادق بگيريد تا مناظرات ميان ابوحاتم رازی و زکريای رازی و جدليات غزالی فقيه در برابر باطنيان و پاسخ‌های گروه مقابل به او.

ادامه‌ی «اندر حديث مدارا و دموکراسی»

November 15, 2004

عيد فرخنده

روز پيشين را که عيد فطر بود، در مجاورت و مجالست احباب شفيق اهل دل و ارباب هنر و ذوق در آکسفورد گذارنديم. هنوز مجال بازانديشی آن‌چه را گذشته است حاصل نکرده‌ام. نگاهی به ملکوت کردم و ديدم که آتش بحث ون‌گوگ شعله‌ورتر شده است و قصد دارم چيزی در ايضاح آن‌چه نوشته بودم بنگارم. حاليا، اما، نارواست که حلاوت آن لحظات ناب و نادری را که در آکسفورد ميهمان امير حسين بودم، به مجادلات متکلمانه تباه کنم. ديروز از درخشان‌ترين و پرنورترين روزهای عمر به افسوس رفته‌ی من بود. ميزبانان پر مهر و با صفای ما، بسيار بيش از آن‌که اکرام ميهمان کردند، هنری ورزيدند که برای منِ مانده در کوير هنر و معرفت، فرصتی بود مغتنم و پربها برای پالايش و غبار زدودن از گوهرهای دريای جان. آهنگساز برنای «صبح، بهار، باران»امير حسين سام، بسی بيشتر از آن‌چه گمان داشتم آشنای دل و پرده‌دار حرم مستوران جان بود. آن‌ها که با موسيقی آشنا هستند از برون تنها ظاهراً يک اثر از ارباب و اصحاب «ادبستان» سابق ديده‌اند و شنيده‌اند. من،‌ اما،‌ مجالی درازتر داشتم تا با جانی شيفته، شوريده و طناز هم‌نفس باشم که از وجودش شور و طرب و چالاکی می‌تراود. به راستی غريب است که در اين وانفسای هنر که در غرب و شرق بيداد می‌کند، گوشه‌نشينی طبيب، راه حجره‌های دل می‌گرداند و غبار از آيينه‌ی روح می‌شويد. طرفه‌تر آن بود که در اين محفل شوق و همدلی، باريک‌بينی‌های يکی از ارباب خردمدار «عقل اماره» تک مضراب‌های فلسفی-اخلاقی می‌نواخت! خرم‌ترين عيد آن‌ است که در کنار ياران همدل باشی و مطربی روشن‌دل مغز سر غم را به زخمه‌ی لطيف سه‌تار فرو کوبد و ضرابی شيرين‌کار، همراه‌ شورانگيزیِ خرم‌دلان خاکیِ آسمان‌پيما باشد. وقت ما خوش بود و نورانی. ماه رمضان را بدرود گفتيم با هلهله‌ی ساز و بدرقه‌ی ضرب! عيد فطر امسال بيداری فطرت بود و انگيزش خاطرات ازلی. ايام‌تان پرنور باد که روز ما را نيکو و بهاری ساختيد. بسيار نکته‌ها دارم که رشکم می‌آيد در منظر همگانش بنهم. باشد تا وقتی دگر که اکنون دغدغه‌ای از نوعی مخالف ذهنم را می‌گزد.

November 11, 2004

کجاييد ای شهيدان خدايی

 امروز بر حسب تصادف در بخش موسيقی سايت صدا و سيمای ايران تصنيفی را يافتم که سال‌ها به دنبال آن بودم. تصنيف «کجاييد ای شهيدان خدايی» را که بيژن کامکار با ارکستر سمفونيک خوانده و اجرا کرده است، به اشتباه به نام شهرام ناظری در اين سايت آمده است. وقت‌مان بسيار خوش شد از يافتن اين تصنيف. آن را به بخش طربستان ملکوت افزوده‌ام. اين تصنيف يکی از محبوب‌ترين تصانيفی است که هميشه به آن تعلق خاطر داشته‌ام و مخصوصاً به خاطر غزل پرشور مولانا.

November 8, 2004

آسمان، ابر، سرما

از صبح تا همين حالا که ديگر بايد غروب شده باشد، آسمان تاريک است و هوا به سردی می‌زند. زمستان نيست اينجا اما هميشه سقف آسمان کوتاه است. کمی از کار روزانه فراغت پيدا کردم و خواستم ببينم چه خبر است در دنيا. خبری نيست انگار. نه خبر عرفات رو به احتضار خبر است و نه رياست جمهوری دوباره بوش. گيجم انگار و چيزی را حس نمی‌کنم. تنها چيزی که فروغی به اين ظلمت می‌بخشد، شعله‌ی مهری است که در کنچ قلبم افروخته است و خانه‌ای کوچک که حجم دوستی ما را بسيار کوچک‌تر است. فراخنای آسمان را می‌خواستم برای ابراز عشق، اما چهره‌ی عبوس آهن و دود آدمی را محاصره کرده است. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اين انگليسی‌ها جنس طرب‌شان با مال ما خيلی فرق دارد،‌ خيلی. ظاهراً شادند، ته دل‌شان هم حتماً شادند. اما انگار چيزی در رگ و پی ما هست که نمی‌توانيم با تمام وجود با طرب و شادمانی اين‌ها همدلی کنيم. همين جور که می‌نويسم دارم آهنگ «از کرخه تا راين» را گوش می‌دهم و حس می‌کنم چيزی در گذشته‌های دور دارد مرا به خود می‌خواند. واقعاً ما کجايی هستيم؟ ما را چه چيزی به هم پيوند می‌دهد؟ مليت؟ نژاد؟ مذهب؟ آدم بودن؟ وقتی که خيلی راحت‌تر می‌توانی در کويری سوخته با بوته‌ی خاری سخن بگويي و در همان زمان نمی‌توانی با آدمی که هم‌وطن، هم‌کيش و خويشاوند توست حرف بزنی، معنی‌اش اين نيست که رابطه‌ها و نسبت‌ها اغلب مجازی‌اند؟ دوستی البته بالای همه‌ی اين‌هاست:
با دو عالم عشق را بيگانگی / اندر او هفتاد و دو ديوانگی
هنوز هم گويا اين ابيات مولوی درخشان‌ترين سخنانی هستند که می‌توانند فضای سرد و مأيوس جهان تهی از جان را پر فروغ کنند. با خودم فکر می‌کنم که اصلاً ما جرأت ديوانگی داريم؟ پشت سر را که نگاه می‌کنم، ديوانگی زياد کرده‌ام. شايد اگر خودم تنها در اين عالم می‌بودم باز هم سودای جنون به صحراهای عالم می‌کشاندم. اما واقعيت اين است که بسيار اندک‌اند آن‌هايی از ما که تنهای تنها هستند و هيچ نسبت و تعلقی با هيچ جنبنده‌ای ندارند. دنيای زندگان يعنی همين جهان نسبت‌ها، حال می‌خواهد حقيقی باشد يا مجازی. ما با همين رابطه‌ها و پيوندهای استوار و سست است که جهان خود را ساخته‌ايم. می‌خواهم فراغتی حاصل کنم و چندين ساعت همين جور بی‌هوا به دشت و بيابان بزنم. انگار با طبيعت قهر کرده‌ايم. بس که صبح تا شب گرفتار قطار و اداره و کامپيوتر شده‌ايم، انگار نمی‌فهميم بايد بعضی وقت‌ها بچگی کنيم! شده‌ام گنگ خواب‌ديده، همين جوری انگشت به کليدها می‌زنم و می‌نويسم. بيهوده شايد. اما فکر می‌کنم سنگی را دارم از روی سينه‌ام به دور می‌اندازم. دل‌ام برای صدای صميمی سه‌تار تنگ شده است. آن مطرب هم‌نفس ما هم که سر از آن گوشه‌ی دنيا در آورده است، انگار در هاروارد کسی پيدا می‌شود که بيخودی مثل من بزند زير آواز و مرتب خارج آواز بخواند! آسمان جانم خاکستری است، مثل آسمان لندن. کاش دستی می‌داشتم بلند و پرده‌ی اين ابرهای تيره را پاره می‌کردم، آفتاب را لمس می‌کردم. انگار اينجا زيادی سرد است! بس است ديگر.

November 7, 2004

نشان محبوبی

نامه‌های عين‌القضات همدانی را می‌خواندم و مروری بر تجربه‌های گذشته می‌کردم. به قطعه‌ی زير برخورد کردم و می‌خواستم آن را در حاشيه بياوريم، ديدم دريغ است که اين عبارات حاشيه‌نشين‌ شوند. آن‌ها که انس و الفتی با قرآن دارند، از نامه‌های قاضی شهيد لذت بسيار می‌برند. برای تسهيل کار کسانی که عربی را خوب نمی‌دانند، نشانی آيات را به ترتيب در انتها آورده‌ام.

«جوان‌مردا! فرياد از قَدَر مکار، فرياد از آنکه نتوانم. يا محمد! «الم نشرح لک صدرک»  گفته‌ايم، لکن:
اذا رأيت نيوب الليث بارزة / فلا تظنن انّ الليث يبتسمُ
«والله خير الماکرين»  وا تو می‌گويم. يا محمد! بوجهل خود با جنود ابليس حساب خود راست وا می‌دارد، او را وا ما چه حساب؟ و او را از مکر ما چه خبر؟ يا محمد! اگر دی‌روز می‌گفتيم: «ادع الی سبيل ربک بالحکمة والموعظة الحسنة»، امروز می‌گوييم: «و الله يدعو الی دار السلام». بار خدايا! اگر گليمی در سر کشم، گويی: يا محمد! «قم الليل» و اگر روی نمايم، گويي: «يا ايها المدثر قم فأنذر». و اگر برون آيم، گويی: «و اهجرهم هجراً جميلاً» و «تبتل اليه تبتيلاً». مرا چه بايد کرد؟ يا محمد! تو راحت می‌طلبی، و ما از تو سرگردانی می‌خواهيم. يا محمد! تو می‌خواهی با ما حساب به سر بری و به گوشه‌ای نشينی ما می‌خواهيم که در هر نفسی ما را با تو و تو را با ما صد هزار گونه حساب بود.

اگر شادت بينيم، گوييم: «لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين» ان الله يحب کل قلب حزين. و اگر دل‌تنگ شوی: «گوييم و لقد نعلم انک يضيق صدرک». و اگر عبادت بسيار کنی گوييم: «طه!‌ ما انزلنا عليک القرآن لتشقی» و اگر طاعت کمتر کنی گوييم: «و اعبد ربک حتی يأتيک اليقين». اگر بخسبی گوييم: «قم الليل» و چون برخيزی گوييم: «والله يقدر الليل و النهار علم ان لن تحصوه فتاب عليکم». و اگر با بوبکر و عمر در سازی، گوييم: «و استجيبوا لله و للرسول اذا دعاکم». و اگر در درون پرده رخت بنهی و خوش بنشينی گوييم: ليست هی بعتبة امک، «قل يا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء». اگر آسان فراگيری گوييم:‌«و انذر عشيرتک الأقربين» و «بلغ ما انزل اليک» و اگر سخت گيری گوييم «و اخفض جناحک لمن اتبعک» و اگر رفقی کنی گوييم: «و اغلظ عليهم». و اگر عنفی رود گوييم: «ولو کنت فظاً غليظ‌ القلب لانفضوا». اگر محابا کنی گوييم: «و قل لهم فی انفسهم قولاً بليغاً» و اگر مبالغت کنی، گوييم: «فقل لهم قولاً ميسوراً» و چون برنجی گوييم: «فأعف عنهم و استغفر لهم» و اگر استغفار کنی از بهر ايشان گوييم: «سواء عليهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم. لن يغفر الله لهم». جوان‌مردا! همه نشان محبوبی اوست و تو ندانی. و خدا تو را عقلی دهاد و توفيق طاعت مبذول داراد و از راه شقاوت اعراض دهاد.»
(بخش اول نامه‌های عين‌القضات همدانی، نامه‌ی هشتاد و پنجم؛ صص 203-201)

[الشرح: 1] / [آل عمران: 54] / [النحل:‌128] / [المزمل: 2] / [المدثر: 2] / [المزمل: 10] / [المزمل: 8] / [القصص: 76] / [الحجر: 97] / [طه: 2-1]/  [الحجر: 99]/  [المزمل: 20] / [الأنفال: 24] / [آل عمران: 64] / [الشعراء: 214] / [المائدة: 67] / [الشعراء: 215] / [التوبة: 73] / [آل عمران: 159] / [النساء: 63] / [الأسراء: 28] / [آل عمران: 159] / [المنافقون: 6]

November 2, 2004

لحظه‌ی ديدار نزديك است . . .

قطعه‌ی زير را آذر ماه سال ۱۳۸۰ با مناسبت شب‌های قدر نوشته بودم. به اقتضای وقت، دوباره می‌آورمش.

اوقاتِ قدر، براي آينه‌هايي كه زنگار گرفته‌اند، شايد فرصتي مغتنم باشد براي بازانديشي و پالايشي دگرباره؛ و صافي ضميراني را كه دلي صيقل خورده دارند، مجالي ارجمند نصيب است كه آفتابِ نيمه‌شبِ قدر را آينه‌دار باشند. روشناييِ اين شب‌ها، آن چنان كه اهل خلوت گفته‌اند، مايه‌ی آشنايي در درون دل است. حكايتِ اين اوقات پر بها را حضرت مولانا از زبان رسول اكرم چنين آورده است:
گفت پيغمبر كه نفحت‌هاي حق / اندر اين ايام مي‌آرد سبق
گوش و هش داريد اين اوقات را / در رباييد اين چنين نفحات را
نفخه آمد مر شما را ديد و رفت / هر كه را مي خواست جان بخشيد و رفت
نفخه‌ی ديگر رسيد، آگاه باش / تا از اين هم وا نماني خواجه تاش
چون دم رحمان بود كان از يمن / مي‌رسد سوي محمّد بي دهن

اما، حكايت اين شب‌ها، آيا همين جا متوقف است؟ درست است كه پاره اي اوقات را خاصيتي است و هر ساعتي را منزلتي؛ به ويژه اگر آن ساعات، بشارتِ ديدار و مژده‌ی ملاقات داشته باشد. ليكن، شب‌هاي قدر، كدامين طايفه را بهره رسان است؟ آيا صرفِ توقف در قشرِ اين اوقات، فضيلتي دارد؟ ظاهرِ سخن، مانند اين است كه بگوييم آيا التزام به ظواهر، بدون تفطّن و آگاهي از بواطن، سود و ثمري دارد؟

يك زاويه نگريستن به اين معنا، دخيل ساختن مفاهيم شريعت و قيامت است. براي اينكه تعريفي روشنگر و راهگشا به دست دهيم، مي توان از احكامِ شريعت به منزله‌ی طاعتِ مقيّد به مكان و موقوفِ زمان ياد كرد و نواميسِ قيامت را، نيايشِ فارغ از زمان و رسته از مكان دانست. با توجه به اينكه جهان شريعت در بطن جهان قيامت واقع است و قيامت است كه شريعت را در برگرفته است، ابزار بهره مند شدن از بركات و نعمات اين اوقات چيست؟ شايد، براي روشن تر شدن مطلب، محتاج توضيحي باشيم. وقتي كه مي گوييم جهان قيامت عالم شريعت را در برگرفته است بدين معناست كه عالم ملكوت، بر واديِ مُلك اشراف و احاطه دارد، لذا براي دريافتِ اشاراتِ ملكوتي بايد نخست در همين عالم خلقي استعداد آن را فراهم كنيم تا آماده‌ی دريافت و درك آن حكايات آسماني باشيم، كه ”من كان في هذه اعمي فهو في الآخرة اعمي“. بديهي است كه اين سلامت چشم و گوش و دل، روي با حواسّ بشري ندارد. چه بسا نابيناياني كه جمالِ معشوق با چشم دل ايشان غمزه و كرشمه دارد. چه بسا ناشنواياني كه نغمه‌هاي ارغنون ساز عالمِ امر را در مي يابند و از آن بهره مي برند. خلاصه‌ی سخن اينكه، داشتن سلامتِ تن، اگر چه نعمتي پربركت و بي‌بهاست، براي درك آن اشارت‌ها كفايت نمي كند.

ادامه‌ی «لحظه‌ی ديدار نزديك است . . .»

October 30, 2004

شمه‌ای واگو از آن خوش حال‌ها

طرفه نعمتی است غفلت. آدمی وقتی به حال خويش است و اعتنا و التفاتی به جهان خارج و تعلقی به رد و قبول خلايق نداشته باشد، بسيار آسان‌تر می‌تواند چنان که بايد شأن خودی را رعایت کند و مکنونات خويش را بی واهمه‌ای از نگاه منتقدانه و سنگين بزرگان و بی اميد کسب منزلت و نيل به مقامی بنگارد. اين ملکوت زمينی تا به اين لحظه که هست، برای من چنين بوده است. باری در اين دو سه هفته‌ی اخير می‌بينم و می‌فهمم که جمعی از ارباب معرفت و خداوندان دانش و حکمت و همچنين صاحبان دل آهسته و آرام از اين منزل سوخته گذار می‌کنند و ما را از آن خبری نبوده است. اينجاست که نوشتن برای آدمی دشوار می‌شود. زهی فراغت غفلت! يکی از اوصاف اهل تقوا و پارسايان همين است که پيوسته ملتفت حضور حضرت حق باشند و نگاه عزيز جبار را بر يکايک حرکات و سکنات خود حس کنند. که البته برای زاهدان عالی‌مقام، چنين تقوايی حاصلی جز خوف بی‌حساب ندارد. مقام پارسايان به جای خود محفوظ اما:
راز درون پرده ز رندان مست پرس / کاين حال نيست زاهد عالی مقام را
که اين ميزان از زهد، در اغلب موارد آفتی عظيم دارد:
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه / رند از ره نياز به دارالسلام رفت
در عالم خاکی و مخصوصاً مجازی ما و اين کنج زمينی ملکوت نيز، اوضاع به همين منوال است. اما در اين ديار معرفت‌کش و حقيقت‌سوز که انفجار اطلاعات و سيل خفه‌کننده‌ی اخبار رسانه‌ای مجالی برای تفکر و سلوک نمی‌گذارد، البته نعمت و موهبتی آسمانی است که دو سه يار موافق بيابی و خلوتی حاصل کنی. آن‌چه برای حافظ حسرت شده بود، در اين سه سال پر تکلف برای من نيز حسرت بوده است:
دو يار زيرک و از باده‌ی کهن دو منی / فراغتی و کتابی و گوشه‌ی چمنی
من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم / اگر چه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی!
آن عزيزان همدلی که می‌خوانند اين اشارات را خود به فراست می‌دانند که چه می‌گويم. باری، روز پیشين با يکی از اين عزيزان حکايتی رفت از پنجه‌ای که ملای رومی در جان و انديشه‌ی جوان چندين سال پيش من زد و مرا بدين روز افکند که می‌بينيد! شايد از باب نقد حال و زندگی‌نامه خالی از فايده نباشد که مترددين اين گوشه بدانند که در راه يافتن کليد فهم و همنشينی با ديوانه‌ی بلخی، چه دشواری‌هايی را از سر گذراندم (که بخت بعضی بلند است و گرفتار اين تعقيدات نمی‌شوند!). از سال‌های بسيار دور به ياد دارم، از زمانی که طفلی دوازده سيزده ساله بودم و مثنوی مولانا را مرتب تورق می‌کردم و پس از خواندن سی چهل بيت از هر جايی، خسته و تهی‌دست آن را به کناری می‌انداختم و غضب‌ناک از آن می‌گذشتم تا دو سه روز بعد! و اين ماجرا همچنان ادامه داشت تا سال‌های ميانی دبيرستان. در همان روزگاران البته در بستر فضای دينی و روحانی اطراف‌ام به نوعی ديگر با غزل‌های شمس آشنا شدم و ابيات آن ورد ضميرم بود اما باز هم چنان نبود که با خواندن آن‌ها چندين روز را مست و بی‌خود به سر کنم. اين ماجرا رفت تا زمانی که رندی عافيت‌سوز به نام عبدالکريم سروش در دانشکده‌ی ادبيات دانشگاه فردوسی مشهد، در سالروز مرگ دکتر شريعتی سخنرانی داشت (به گمان حدود سال‌های 73-74 بود). نخستين بار بود که سروش را می‌ديدم (از دور البته!) و با وجود اين‌که موضوع سخن شريعتی بود، تمام آن‌چه من می‌شنيدم مولوی بود نه چيز ديگر! گويی او برای من آينه‌ای شده بود که تنها ترانه‌گوی قونوی را در سخنان‌اش ببينم. از آن روز بود که هر جا بيتی از مولوی می‌شنيدم، چنان باران بهاری که در کام کويری سوخته‌جان می‌رود، هر بيت مولوی در گوشت و خونم می‌نشست و سرمايه‌ی سوداهای جنون‌ام می‌شد و ذخيره‌ی عاشقی‌های ديوانه‌وار سال‌های بعد. وجود عبدالکريم سروش، مفتاح آن معمای ناگشوده‌ای بود که سال‌ها مرا حيران می‌کرد. گويی ديگر برای فهم مراد و مقصود ملای روم نيازی به حضور سروش نداشتم، اما هر بار که ازسروش چيزی می‌خواندم يا او را می‌ديدم، آن آتش بيشه‌ی انديشه‌ها شعله‌ورتر می‌شد و کوير وجود زمستان‌خورده‌ی مرا گرم می‌کرد!

اين را نوشتم از باب يادکرد حق صحبت ملای روم و ادای حق تعليم عبدالکريم سروش که به او مهر می‌ورزم، هر چند که چنان که اقتضای عقلانيت‌ است، هم زبان به انتقاد از ملای روم می‌گشايم و هم وسوسه‌ی به پرسش‌ گرفتن سروش در دلم خارخار دارد. اما شرط وفا اين است که حقوق صحبت نگاه داريم و طريق مروت فرونگذاريم.

October 28, 2004

مرگ شيرين

غروب است و احساس می‌کنم اين منم که با آفتاب فرو می‌روم. هوا سرد نيست اما گويی چيزی دارد استخوان‌های‌ام را می‌سوزاند؛ دارم منجمد می‌شوم. ساعت‌هاست که از ظهر بر خود نهيب می‌زنم و به تلخی گريبان دل و هوش گرفته‌ام که مبادا از دايره‌ی خويش برون بروند. ابيات نانوشته‌ی غزل‌هايی دردآلود و سهمگين در سخنرانی امروز محاصره‌ام کرده بودند و اکنون که فارغ از جمع به فراخوانی آن‌ها نشسته‌ام، می‌بينم که آن زخم‌ها را دوباره نخواهم خورد! تا من باشم که قلم و کاغذ را در اتاقم جا گذاشته باشم! ثانيه‌ها سخت می‌گذرند و سنگين و من تلخم و زهرآگين. گويی هيچ انگبينی اين مايه‌ تلخی را زدودن نمی‌تواند. دهانم خشک شده است و حال غريبی دارم. اين را عجز و استيصال می‌گويند يا حس غريب غربت؟ نمی‌دانم!‌ اما هر روز گويی از آسمان و زمين گواه می‌بارد و شاهدی می‌آيد بر تنهايی ما! سرآسيمه هر روز کنج خيابان‌ها و کرانه‌ی افق را دزدانه از خودم نگاه می‌کنم و باز حيران‌تر از پيش به دامن چشمان خود می‌آويزم که ديدن بس است! صلای نابينايی است اکنون. شايد ماهی نگذشته باشد که می‌گفتم سخن گفتن بس است و سکوت بايد. حالا گويی به نديدن می‌خواهم برسم. نگفتن، نديدن، نخفتن، نرفتن . . . عجب قرابتی دارد اين اوصاف با مرگ! «ای حيات عاشقان در مردگی». بعضی وقت‌ها مرگ را با تمام وجود حس می‌کنم و از فکر اين‌که روزی، شايد يکی از همين روزها، در بستر او خواهم خفت، نشئه‌ای در رگانم می‌دود که برابر با اوج لحظات عشق‌ورزی است. مرگ شيرين، شيرينی مرگ! عجب ذوقی دارد کران کردن از وجود و عدم. هيچ در هيچ:
جهان و کار جهان جمله هيچ در هيچ است / هزار بار من اين نکته کرده‌ام تحقيق

October 26, 2004

سخن بگو

ای رازدانِ مستی صهبا سخن بگو
ای پرده‌دارِ منزل عنقا سخن بگو
خار خشونت است که در خاک ما دميد
ای خنده‌ات لطافت ديبا سخن بگو
تنگ است عرصه بر نفس پاک آفتاب
ای چهره‌ی گشاده‌ی صحرا سخن بگو
خاموشی‌ات گرفته دگر دامن حضور
غيبت بس است سينه‌ی سينا سخن بگو
هم‌صحبت تمام نهنگان عالمی
با موج‌های پر صلابت دريا سخن بگو
بالاتری ز پرده‌ی اين گوش‌های تنگ
بيرون ز سوز ناله‌ی نی‌ها سخن بگو
بغضی که قرن‌هاست فروخورده‌ای به دل
آن دل نه جای اوست، به غوغا سخن بگو
در ديرها عيانی و در کعبه‌ای نهان
ای نورِ کفر و سر هويدا سخن بگو
با هر کلامِ جاری‌ات از بطن خاک ما
جوشيده‌ است جان مسيحا سخن بگو
محبوسِ اين زبان نه تويی، ای بيان عشق!
امروز را خموش، ز فردا سخن بگو!

اين غزل را پنجشنبه 5 مهر 1380 سروده بودم و در  بنی‌هاشم وقتی که من و حامد هم‌خانه بوديم تکميلش کردم. آن شب شايد نخستين شبی بود که حامد نگار امروزين خويش را يافت! آن شب، در همان ميهمانی، داشتم متن يک سخنرانی از آن‌ماری شيمل را درباره‌ی اقبال لاهوری می‌خواند که اين ابيات بر قلم‌ام جاری شد و تا آخر شب تمام‌اش کردم.
(اطلاعات بين‌الملل - صفحه‌ی 6، بخش «سرزمين ما»)

October 24, 2004

ميهمان تازه‌ی طربستان ملکوت

تصنيفی تازه با نام «می‌دانم که می‌آيي» که آهنگساز آن امير حسين سام و خواننده‌ی آن علی بيات است، به مجموعه‌ی طربستان افزوده شده است. از امير حسين سام، قطعاتی ديگر را نيز به تدريج به مجموعه خواهم افزود.

تکمله: شعر اين تصنيف هم سروده‌ی آهنگساز است. تا به حال اگر با نام اين نوجوانِ (!) اهل طرب و دل آشنا نبوديد، اکنون باشيد!

پشت جلد «صبح، بهار، باران» امير علی سام

پ.ن. و اين هم تصنيف «به کجا می‌روی؟» در راست‌پنجگاه با شعری از دکتر سروش. سالی پيش اين مثنوی دکتر سروش را از نوشته‌ی کاتب کتابچه،‌ خود خوانده بودم و متن کامل شعر هم در کتابچه‌ی خلجی آمده بود. ابياتی که در اين تصنيف آمده است برگرفته از همين مثنوی «همسايه‌ی دريای طهور» دکتر سروش است. اکنون که اين تکمله را می‌نگارم، با خود می‌انديشيدم که دريغ است از حس و شعور و ذوق و استعداد موسيقايی و درک سام بی‌نصيب بمانيد. قطعات ديگر آلبوم فوق را امير حسين برای‌ام فرستاده است که به تدريج به طربستان افزوده خواهد شد و می‌توانيد در فهرست طربستان بعد از تکنوازی سه‌تار استاد عبادی بيابيدش.

پ.پ.ن. ديگر اين‌که در بخش نغمه‌ی روز، به اقتضای حال و ايام چند قطعه آمده است که آواز افشاری مثنوی است که شجريان به مناسبت ماه رمضان خوانده است و مناجات ربنای اوست. همچنين تواشيح اسماء الله نيز در همان رديف آمده است. شمس‌الضحای سراج را از اين رو نهاده‌ام که غزل مولاناست و با آن الفتی غريب دارم. آن آخری، ترانه‌ای عربی است که با اين دو بيت آغاز می‌شود:
انا فی سکرين من خمر و عين / واحتراق فی لهيب الشفتين
اين ترانه را از سعيد حنايی کاشانی به يادگار دارم. ترانه‌ی عيد ام کلثوم را هم برای عيد فطر منتظر باشيد.

October 23, 2004

شعور غازها

امشب تلفنی نامنتظر داشتم از حبيب شفيقی ناديده که گويا سال‌هاست ساکن ديار بريتانياست و در تمام اين مدت ايام غربت و فراق، غريب است که توفيق ديدار هم نداشته‌ايم. شرح مفصل حکايت دل را می‌گذارم برای يادداشتی جداگانه و عجالتاً اکتفا می‌کنم به داستانی مفرح و حکمت‌آميز که شنيدم از زبان او. گويا شجريان سال‌ها پيش ميهمان يکی از خويشاوندان آقای خمينی بوده است و محفل ساز و آوازی داشته‌اند. صاحب منزل در ويلای خود غاز نگه می‌داشته است. درحین آواز خواندن شجريان، غازها يک به يک کنار پنجره‌ی اتاقی که شجريان در آن آواز می‌خوانده است به ترتيب صف می‌کشند و گوش به آواز می‌دهند (شايد هم گوش نمی‌داده‌اند! اما نکته‌ی ماجرا چيز ديگری است). شرح ماجرا مدتی بعد به گوش آقای خمينی می‌رسد و او در پاسخ می‌گويد: «عجبا که غاز آواز شجريان می‌فهمد و آخوند نمی‌فهمد!».

October 22, 2004

زهی سودای آن سلطان

دارم راهی می‌شوم که از اداره بيرون بزنم. داشتم غزليات شمس را می‌خواندم به تورق و تفرج‌کنان. ناگهان گلوی‌ام گرفت و حيران ماندم. می‌خواهم از سر درد بنويسم و از دلی گرفته، زمان مجالم نمی‌دهد! ابيات مولوی را که می‌خوانم گويی هم‌پای او سودای رقص (يا به قول رندی که امروز ديدم‌اش: «حرکات‌ موزون»)  در دل‌ام می‌افتد و پر می‌گيرم که بال در بال او اقيانوس آسمان را شنا کنم. می‌خواهم خودم را رها کنم در اين سخنانی که هر بيت‌اش کوره‌ی آتشی است جاودان. هر بار که ابيات ديوان کبير ديوانه‌ی بزرگ بلخی را خوانده‌ام، آسيمه‌سر و مضطرب خود را در دريای مواج شور و جنون‌اش رها کرده‌ام. نفرين زهر‌آلود مغرب زمين گويی در خون جنون‌زده‌ی من کارگر نمی‌افتد. ديوانه‌تر از آنم که به داروی اين طبيبان باختری عقلم به سر آيد. بوی سحرگاه نوزدهم رمضان به سرم می‌زند و حسرت شب‌های گريستن‌های دراز سودايی‌ام می‌کند. هنوز ده دقيقه‌ی ديگر وقت دارم تا قبا بر دوش کشم و راهی مناجات‌خانه شوم! اما مرا که در خلوت و جلوت، در حال مناجات‌ام و هشياری و مستی‌ام را نمی‌توان از هم تميز داد، مناجات چه معنا دارد؟ خانه‌ها را همه ويرانه کرده‌ام، باز هم دل‌ام نمی‌آسايد. هر جا که آن دلبر پری‌وش می‌رود، خطی از خون و آتش در پی می‌نهد! «ان الملوک اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة»! تا به حال هيچ‌ وقت اين تجربه را اين چنين نداشته‌ام: غزليات شمس خواندن در رمضان، آن هم به تکرار! عجيب آدمی را سرمست می‌کند. «دوش خوابی ديده‌ام، خود عاشقان را خواب کو؟ . . .»

October 18, 2004

رمضان:‌عزلت و سکوت

دو سه روزی است که رمضان ميزبانی می‌کند و هنوز بر خوان او، چنان که بايد،  به ميهمانی ننشسته‌ام. بس که از تصدق سر حکومت دينی وطنی، در افواه و رسانه‌ها شنيده‌ايم که رمضان ماه تصفيه‌ی باطن و خلوت دل است،‌ گويی اهميت و قدر آن از يادها رفته است. راست گفته‌اند که انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال،‌ اما انصاف بدهيد که در اين زمانه‌ی وانفسای معرفت‌کشی، حتی آن‌ها که به نام و نشان روشنفکر ناميده می‌شوند،‌ تا نامی از خدا و دين می‌شنوند، چنان‌که جن از بسم‌الله،‌ از هر چه متصف به صفت دين است گريزان‌اند. باری، دگران آن‌چه می‌کنند اختيار ايشان است. سخن من،‌ حکايت دل است. دير زمانی است که مجال خلوتی نداشته‌ام تا تجربه‌های سلوک ايام شباب را مرور کنم و غبار از آموخته‌های دشوار آن روزگاران بزدايم. پشت سر را که می‌نگرم احساس می‌کنم ديگر آن چالاکی چندين سال پيش را ندارم. اما شوق و رغبت سر به گريبان فرو بردن و حساب کشيدن از دل و نفس خويش هنوز در اعماق ضميرم جاری است. رمضان برای من پيوندی استوار دارد با دعا که انس و الفتی کهن با آن دارم. ديشب بخشی از دعای حضرت امير را با خود زمزمه می‌کردم که: «مولای يا مولای! انت العزيز و انا الذليل. فهل يرحم الذليل الا العزيز؟» و بر خود لرزيدم که تا به امروز توقع دوستی،‌ همدلی،‌ مهربانی، انصاف و رحمت و رأفت از کسانی داشته‌ام که يا چون من ذليل‌اند يا خود به نوعی گرفتار حرص و آز و آرزو و غضب و شهوت‌اند. گيرم که آدميان روی از من بر تافتند،‌ گيرم که هيچ بنی‌بشری به صدق و اخلاص همراهی‌ام نکرد،‌ عزيز مقتدر جبار هم آيا از در خصومت و نفاق و ريا در می‌آيد؟ می‌خواهم اين رمضان را به عزلت و سکوت سر کنم شايد بتوانم غبار و خاشاک را از آن چشمه‌ی آسمانی بزدايم و بار ديگر جوشش و درخشش آن منبع نور را با تمام ذرات وجود حس کنم. آری سکوت بايد. روزه‌ی سکوت.

پ.ن. برای مهدی، عليرضا دوستدار و کسانی که اين پرسش‌ برای‌شان پيش آمده می‌نويسم. در فرهنگ دينی و من‌جمله دين اسلام، روزه گرفتن اختصاص به لب فروبستن از طعام و شراب نداشته است. قوی‌ترين شاهد آن، آيه‌ی 26 از سوره‌ی مريم است بدين مضمون: « إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمَنِ صَوْمًا فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنسِيًّا». در نتيجه، ملازمت روزه و سکوت را از شباهت صوم و اصم نگرفته‌ام. اشاره‌ی آشکار من به سخن حضرت مريم است در همين آيه‌ی فوق‌الذکر. يعنی روزه‌ی ظاهری و متعارفی که مسلمين برای ماه رمضان می‌شناسند، تنها يک نوع از انواع روزه است. در بيان مبسوط و عرفانی آن، ملا حسين کاشفی در لب لباب مثنوی، در رشحه‌ی سوم از عين اول، در صدر ابيات مولوی در باب روزه آورده است:


«و آن در شريعت امساک است از مفطرات و در حقيقت اعراض است از التفات به جميع کائنات و گفته‌اند: روزه‌ی جسد باز ايستادن است از طعام و روزه‌ی دل نگاه داشتن دل است از وساوس آثام، روزه‌ی روح، عدم التفات به کل انام و روزه‌ی سر، استغراق در بحر مشاهده است علی‌ الدوام و آن‌که روزه‌ی صورت دارد، افطار او در شب باشد و آن‌که روزه‌ی معنی دارد افطار او در وقت لقای رب باشد که صوموا برؤيته‌ و افطروا برؤيته کما اشار اليه المولوی...»

September 27, 2004

مقام عزت

ديرگاهی است، بل که سال‌هاست در تأمل‌ام که آدميان آيا خود را به چه بهايی می‌فروشند. هر کسی خود را به چه اندازه قيمت می‌نهد؟ ما در نهايت سر به چه فرود می‌آوريم؟ دولت دنيا؟ مجيز و تملق مديحت‌گويان پنج‌روزه؟ شهرت؟ حسن مه‌رويان؟ عشق؟ کدام؟

يکی دو هفته است اين بيت اقبال لاهوری را با خود زمزمه می‌کنم که:
مقام آدم خاکی نهاد دريابند / مسافران حرم را خدا دهد توفيق
جهانی معنا در همين مصرع نخست ريخته است. آدميان نخست مقام خويش را در يابند، سفر کعبه پيشکش چه رسد به جهان ديگر و وعده‌ی بهشت نعيم. درست است که آدميان همگی آماج جفاها و ستم‌های روزگارند و هيچ کس مصون از دست‌اندازی تقدير نيست:
رهزن دهر نخفته است، مشو ايمن از او
اگر امروز نبرده است، که فردا ببرد!
اما، هيچ يک از اين‌ها باعث فروريختن بنای اخلاق و مناعت طبع انسانی فرهيخته نمی‌تواند باشد چندان که کرامت خويش در پای هر خاکی نهاد ديگری بريزد! خاکيان که سهل‌اند، جبرييل امين را هم چندان منزلت نيست که هم‌پايه و هم‌رديف اين خونين‌جگر صاحب‌نظر شود. بلند نامی او از بلندی بام است! آن که سزاوار مديحت بيکران آدمی است يا هنوز بر پهنه‌ی خاک نيامده است و يا از چنين سخنانی رخ نهان می‌کند:
هر که داد او حسن خود را بر مزاد / صد قضای بد سوی او رو نهاد!
بياييد يک بار ديگر از خود بپرسيم که خود را به چه بهايی فروخته‌ايم؟ اين ابياتی را که شجريان از فروغی بسطامی می‌خواند (عارف حق بين - طربستان را گوش کنيد)، و مولوی نيز ابياتی با مضمون مشابه دارد را بخوانيد:
هم نکته‌ی وحدت را با شاهد يکتا گو / هم راز اناالحق را بر دار معظم زن
گر تکيه دهی وقتی بر تخت سليمان ده / ور پنجه زنی روزی در پنجه‌ی رستم زن
گر دردی از او بردی صد خنده به درمان زن / ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن
[شعر مولوی اما اين است:
گر تخت نهی ما را بر سینه دریا نه/ ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن]

آدميان خاکی را، در مقام معاشرت، حدی است معين چنان که حتی فرشتگان را حدی است. می‌توان و بايد به آدميان مهر ورزيد و آن‌جا که مقام معرفت و دانش است، آن‌جا که مقام صفا و صداقت‌ است، آن‌جا که منزل‌گه عشق است، گريبان دريد حتی! اما تا چه حد و چگونه؟ خاطرم هست که دوستانی به خاطر مهری که به سايه و سروش و مشکاتيان ابراز می‌کردم طعنه‌ها در من می‌زدند. هنوز بر سر همان مهر پيشين هستم، اما هيچ‌کدام از اين‌ها را از جايگاه بشريت خود خارج نکرده‌ام هرگز و اگر لغزشی ببينم که بايدش گفتن، از تذکر آن هرگز فروگذار نخواهم کرد. با اين حال حتی ميان اين‌ها و خود چندان فاصله نينداختم که يکی بر عرش عزت باشد و ديگر بر زمين ذلت! سايه هم حتی چون من يکی آدمی است،‌ با اين تفاوت که آن‌چه من از او ديده‌ام صفا و صداقت است و محبت و تواضع، ولو در عقايدش هنوز بر مشی پنجاه سال پيش می‌رفته باشد!
به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات / بخواست جام می و گفت عيب [راز] پوشيدن!

اما چنان که بارها گفته‌ام، بار دگر می‌گويم که ما آدميانی هستيم بر زمين. گوشه‌ی ملکوت هم، ملکوتی زمينی است. عمر خاکيان را بقا باد!‌ ديدار افلاکيان باشد برای نهان‌خانه‌ی جان! نبايد زلف در دست صبا و گوش به فرمان رقيب با همه در ساخت! قدر مرتبت خويش را نيک بايد شناخت.

September 21, 2004

معمای حافظ و حديث اخلاق

چند شب پيش داشتم آوازی از شجريان را گوش می‌دادم که غزلی از حافظ را می‌خواند: مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو . . . شجريانی ابياتی را خواند که در نسخه‌ی قزوينی نيامده است:
هر که در مزرع دل تخم وفا سبز نکرد / زرد رويی کشد از حاصل خود وقت درو
اندر اين دايره می‌باش چو دف حلقه به گوش / ور قفايی رسد از دايره‌ی خويش مرو

روزگاری شده است که ديگر گوشی برای شنيدن اين سخنان نيست. ديگر کسی حديث معرفت و حکايت حکمت نمی‌جويد. گويی اعتنا به ظواهر و پرداختن به تن چنان فربهی يافته است که جايگاهی معانی و حق جان به چشم نمی‌آيد. ظاهر اين سخنان بوی نوميدی و يأس می‌دهد و گويی کسی با حسی نوستالژيک از گذشته‌ای از دست رفته سخن می‌گويد. اما حقيقت ماجرا اين است که حتی اگر به هزاران سال پيش هم باز گرديد، اين طايفه از اهل حکمت هميشه از قلت گوش‌های شنوا شکايت داشته‌اند.

باری، اين دقايق معرفتی به اعتقاد من تفاوت دارند با سخنانی که مشمول گذشت زمان می‌شوند و در زمانی خاص اعتبار دارند. همين‌قدر که سخنی قابليت تأويل‌پذيری داشته باشد، می‌توان آن‌ را در ظرف‌ها و زمان‌های مختلف جای داد. درس‌های معنوی عمدتاً اين خصلت را دارند که غبار زمان بر چهره‌ی آن‌ها نمی‌نشيند ولو تحولاتی شگرف در جهان و احوال آدميان رخ دهد. آيا در جهان امروز کسی هست که ظلم، دروغ، ريا، تجاوز، نامردمی، پليدی و پلشتی را بپذيرد و رواج دهد؟‌ شايد تعاريف اين‌ها امروزه تفاوتی پيدا کرده باشد، اما نفس مفاهيم قدرت و قوت خود را هنوز دارند. طبيعی است که وقتی کثرت‌گرايی را به نسبيت فرو بکاهند، ديوان حافظ و مثنوی مولانا تنها به درد بالای طاقچه خواهند خورد و هيچ بخشی از آن‌ها نمی‌تواند در انديشه و گفتار و کردار ما راهی ببرند. درست است که نمی‌توان زبان حافظ و مولانا را در علم و فن به کار برد. از ابتدا هم قرار نبوده است چنين استفاده‌ای از آن‌ها بشود. اما نمی‌توان نتيجه گرفت که بايد ديگر آن‌ها را به باد فراموشی سپرد. نسل امروزه زمانی که تمام ارتباط‌اش با پشتوانه‌های معرفتی و معنوی‌اش، چه قرآن باشد و چه حافظ و مولانا،‌ گسسته شود، به چه چيزی تکيه خواهد کرد؟

نمی‌خواهم نتيجه بگيرم که اين‌ها بايد جای عقلانيت را بگيرند. زندگی آدمی ابعاد فراوانی دارد و قطعاً رهنمودهای معرفتی جايگاهی بلند در افشاندن آب لطف بر خشونت‌های جهان ما دارند. بهره بردن از تجارب روحی و دستاوردهای معرفتی پيشينيان آدمی را از تکرار تجربه‌های تلخ گذشته باز می‌دارد. جهان يکسر دگرگون نشده است. آدميان در حافظه و خاطره‌ی خود، گذشته‌ی خود را به همراه دارند و هنوز هم به گواهی تاريخ فزون‌طلبی‌ها،‌ دراز‌دستی‌ها، حرص و طمع‌ها و آزمندی‌های کهن خود را دارند ولو در جامه‌ی آدميانی مدرن و دموکرات ظاهر شوند. مدرنيته، رذايلی را که آدميان مرتکب می‌شده‌اند، ريشه‌کن نکرده است. هنوز هم تحت لوای مدرنيته و دموکراسی آدميان نابود می‌شوند و به بهانه‌ی همين قراردادهای بشری می‌توان بديهی‌ترين حقوق انسان‌ها را ضايع کرد. به قول مولانا:
نفس فرعونی است هان سيرش مکن / تا نيارد ياد از آن کفر کهن
در تو نمرودی است آتش در مرو / رفت خواهی اول ابراهيم شو
مرغ پر نارسته چون پران شود / طعمه‌ی هر گربه‌ی دران شود

تا جهانی باقی است،‌ آدميان نياز به معنا،‌ اخلاق و دين دارند و اين‌ها نقاط مرجع اخلاق هستند و هنوز درخشان و ارزنده:
تا ز ميخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پير مغان خواهد بود
حلقه‌ی پير مغانم ز ازل در گوش است / بر همانيم که بوديم و همان خواهد بود

September 12, 2004

من ايستادم اگر پشت آسمان خم شد

شعری از کاظم کاظمی در وبلاگ ماهنی خواندم. حديث نقد حال من بود و دريغم آمد که اين‌جا نياورمش:
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت ‏
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد
شد
و سفره اي كه تهي بود بسته خواهد شد
ودر حوالي شبهاي عيد همسايه ‏
صداي گريه نخواهي شنيد همسايه ‏
همان غريبه كه قلك نداشت خواهد
رفت ‏
وكودكي كه عروسك نداشت خواهد رفت ‏
‏****‏
منم تمام افق را به صبح گرديده
منم كه هركه مرا ديده در سفر ديده ‏
‏ منم كه ناني اگر داشتم از آجر بود‏
و سفره ام –كه نبود – از گرسنگي پر بود‏
به هرچه آينه تصويري از شكست من است
به سنگ سنگ بنا ها نشان دست من است ‏
اگر به لطف و اگر قهر مي شناسندم ‏
تمام مردم اين شهر مي شناسندم ‏
من ايستادم اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم اگر شهر ابن ملجم شد
‏***‏
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره ام – كه تهي بود – بسته خواهد شد‏
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت ‏
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
‏***‏
چگونه بازنگردم ؟ كه پيكرم آنجاست ‏
چگونه ؟ آه ! مزار برادرم آنجاست ‏
چگونه باز نگردم ؟ كه مسجد و محراب ‏
و تيغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست ‏
اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود
قيام بستن و الله اكبرم آنجاست
شكسته باليم اينجا شكست طاقت نيست ‏
كرانه اي كه در آن خوب مي پرم آنجاست
مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم ‏
مگير خرده كه آن پاي ديگرم آنجاست
‏***‏
شكسته مي گذرم امشب از كنار شما
وشرمسارم از الطاف بی شمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم ‏
شهيد داده ام از دردتان خبر دارم ‏
تو هم بسان من از يك ستاره شر ديدي ‏
پدر نديدي و خاكستر پدر ديدي
توئي كه كوچه غربت سپرده اي با من
و نعش سوخته بر شانه برده اي با من
تو زخم ديدي اگر تازيانه من خوردم ‏
تو سنگ خوردي اگر آب و دانه من خوردم ‏
‏***‏
اگر چه مزرع ما دانه هاي جو هم داشت ‏
و چند بوته مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش هميشه تان ‏
اگرچه كودك من سنگ زد به شيشه تان
اگر چه سيبي از اين شاخه  ناگهان گم شد  ‏
و مايه نگراني براي مردم شد
اگرچه متهم جرم مستند بودم ‏
اگرچه لايق سنگيني لحد بودم ‏
دم سفر مپسنديد نا اميد مرا
ولو دروغ عزيزان بحل كنيد مرا
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت ‏
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
به اين امام قسم ! چيز ديگري نبرم ‏
به غير عكس حرم چيز ديگري نبرم ‏
خدا زياد كند اجر دين و دنياتان ‏
و مستجاب شود باقي دعاهاتان
هميسه قلك فرزندهايتان پر باد
و نان دشمنتان – هر كه هست – آجر باد‏
(بازگشت - محمد کاظم کاظمی)

August 28, 2004

تاب سنگواره‌گی

تا مرز سنگ شدن خود را تاب آوردم. کشاکش‌های دل را به باد بی‌خيالی دادم که عزيزترينم استوارتر و پای‌دارتر از اين، رهسپار ايام ظاهراً کوتاه اما هر ثانيه‌اش سالی شود که بايد اين روزها سپری شود. اما ساعتی هست که ديگر مهربان‌ترينم با من زير يک سقف نفس نمی‌زند. سنگين‌دلی کردم که باز هم ننويسم و تاب نياوردم. تنها هم‌زبان‌ام که در اين سال‌های دراز انتظارش را می‌کشيدم اکنون رو به آسمان ايران می‌رود. اشک‌ها را فروخوردم. اما سرشک عزيز او پرده‌های ما را می‌دريد. بغض را ساعت‌ها تو سری زدم که هنگام رفتن‌اش گلوی‌ام را نگيرد و رسوای‌ام نکند، اما ديگر هر روز ميهمان گلوگاه من است اين بغض. اندوه هست، شادی هم هست. شادی اين‌که می‌دانم او با من است همواره و اندوه اين دوری ناگزيرِ کوتاه اما نفس‌بُر.

با همه‌ی تنهايی‌ام، ايستاده‌ام هنوز! قامت راست می‌کنم و بار زمانه را به دوش می‌کشم تا تيرگی‌ روزهای پردرنگ و عبوس‌مان بگذرد. تا شادی را برای خودمان و ديگران بغل بغل هديه کنم. می‌خواستم چند روز پيش از ملکوت بنويسم. از حلقه‌ای که اين روزها حلقه‌حلقه است. حلقه‌حلقه که می‌گويم يعنی مثلاً حلقه‌ی لندنيه، پراگيه، برلينيه و هکذا. اين يکی دو سالی که از سرم به گرانی گذشت، کوشش کردم که در سيل بی‌امان ظلمت و اندوه، شادی را در کنج دل رفيقان و حتی نارفيقان بنشانم. پاداش آن نيک‌خواهی را که نيت من بود (اگر چه شايد در عمل ناتوان از آن ماندم) ارج‌مند‌ترين و پربهاترين گنجينه‌ی عمرم را در ساغری نصيبم ساختند که برای‌ام سر به سر سعادت است و امنيت. اما، زبان بهانه‌جو و طبع سرکش‌ام هيچ‌گاه مجال نمی‌دهد که مستی اين باده را در برابر تلخی طعم‌اش چندان که بايد منت‌گزار باشم. . . گويی دارم سخنرانی می‌کنم! اما باکی نيست. اگر ننويسم، ويران‌ام می‌کنم اين ذراتی که گرداگردم سراسر بوی او را دارند.

از ملکوت می‌گفتم؟ آری! ملکوت من زمينی است! متکثر است! تنوع دارد. هر قسم سخن و هر جنس متاعی در آن يافت می‌شود. شايد نيمی از آن‌چه در خانه‌ی من ميهمان است، موافق پسند و ذوق‌ام نباشد، اما همين‌ها مجموعه‌ی ملکوت را می‌سازد. ملکوتی که هنوز در اعماق ضميرم با نام‌اش مهری می‌ورزم آسمانی! هنوز هم آن بيت حافظ را زمزمه می‌کنم: ز ملک تا ملکوت‌اش حجاب بردارند . . .

ملکوت را نمی‌دانم که تا کجاها خواهد رفت. مجموعه را می‌گويم آن چنان که اکنون هست. خودم اما در اين گوشه‌ی خراب مجازی، هنوز زمزمه‌های خود را جاری خواهم ساخت تا نای نوشتن باشد و سخنی برای گفتن. ديگران هم تا بدان‌جا که همراه هستند و همد‌ل يارند و دلنواز. اگر هم ملکی داشته باشند و از ميهمانی من به سرای خود رفتن خواهند، عزيزند و هم‌سخن خانه‌ی مجاز وبلاگيه. من در اين گوشه‌ اما همان زاويه‌نشينی خود را دارم.

شايد بايد اين نجواهای ملکوتيه و حلقه‌‌ای را در يادداشتی جداگانه می‌آوردم تا به زمزمه‌های دل‌ام در نياميزند. اما بهانه به خود می‌دادم تا دل‌مشغول تنهايی نباشم. نه غباری از کسی هست و نه غباری می‌خواهم بر دل کسی باشد. شب و روز قصه‌ی شادی را تکرار می‌کنم تا حديث غصه را از اين خانه‌ی طرب بيرون کنم. هر روز گريبان از دست غم به بهانه‌ای برون می‌کشم. ياران شفيقی که زير آسمان اين شهر نفس می‌زنند تنها‌ی‌ام نگذاشته‌اند تا به حال. دست بلند دوست هم سايه بر سرم دارد تا در نبردِ غم‌کُشان از پا نيفتم:
ای مطرب روشن‌دل! تو دشمن غم‌هايی
هر لحظه يکی سنگی بر مغز سر غم زن!

August 23, 2004

حس غريب زاده شدن

شب پيشين، سالروز تولدم بودم و هنوز هر سال در چنين روزی حس غريبی دارم، نه از آن‌ حس‌هايی که شايد ديگران دارند. غريب است از آن رو که نمی‌دانم چرا و چگونه و اصلاً به چه دليلی بی‌هوده دل‌خوشی بايد داشته باشم! اما امسال نخستين سالی است که در کنار نازنين ياری هستم که همراه، هم‌قدم و هم‌نفس‌ها تمام رنج‌ها و شادی‌های من است و تنها مايه‌ی خرسندی خاطرم. دريغ که رنج‌های من بسی فزون‌تر از طرب و شادمانی‌های من است. دريغ بيشترم از اين است که او هم ناگزير پاره‌ای بزرگ از غم‌های گران مرا بايد به دوش بکشد. تمام اين شب‌های تار و غصه‌های بی‌امان را از سر می‌گذارنيم به اميد روزی که نيم‌نفسی برای دقيقه‌ای طرب‌ناک فرا چنگ آيد. در ميان اين خيل انبوه اندوهان، حضور انس ياران دلنواز و دوستان موافق مغتنم است. و هنوز با خود آن بيت سايه را زمزمه می‌کنم که:
ای مرغ گرفتار! بمانی و ببينی
آن روز همايون که به عالم قفسی نيست
اين روزهای سنگين را که گران می‌گذرند و نفس می‌برند، به اين سودا شانه بالا می‌اندازم که روزی اندکی خرمی در دل نازنين‌ام و رفيقان يکرنگ اندازم. نه، باشد که اين طرب و خرمی، سعادت و شادی نصيب هر دل‌آزرده‌ای باشد که نصيبی از جان دارد و جهان را تاب می‌آورد. و سپاسی هم بايد بگويم تمام دوستانی را که در اين وادی پر نهيب، زادروزم را تبريک گفته‌اند. بانو هميشه شعری می‌خواند که بخشی از آن اين است:
«يادم به خير و من . . .
خيری نديده‌ام
از مردمان شهر!»

August 22, 2004

قرار

قراری کرده‌ام با می‌فروشان
که روز غم به جز ساغر نگيرم

July 24, 2004

از عشق گفتن

حکايت من و موسيقی بعضی وقت‌ها می‌شود قصه‌ی فراق و زهر تلخی که بی‌محابا به کامم می‌ريزند. هميشه سعی کرده‌ام حرف‌های نگفته و غصه‌ها و قصه‌های نشسته در پشت ديوار دل‌ام را در حديث ديگران و با لحن مطربان فرياد کنم. برای هم‌دلی با اين‌ها، با اين موسيقی‌ها و غم‌ها تنها بايد صاف و ساده بود و خالی از تعلق و گرد و غبار. هيچ کس شايد هرگز نتواند دقيقاً بفهمد که کسی که الآن دلبرده‌ی تصنيفی سوزناک است چه چيزی در جان دارد که اين جور آه‌اش به عرش دارد می‌رسد. دردهای آدمی هميشه در عاشقی يا فراق و خوشبختی و بدبختی سياه و سفيد خلاصه نمی‌شوند. بعضی وقت‌ها چيزی در دل داری که بيان و فهم‌اش حتی برای خودت محال است. خودت هم از پس خودت بر نمی‌آيی. همين جوری بی‌خودی، حتی بدون اين‌که واقعاً متعلقی خارجی داشته باشد، ناله می‌کنی که: «ای شادی جان! سرو روان! کز بر ما رفتی . . .». شايد ناگهان ياد تمام عزيزانی بيفتی که تا گورستان روانه‌شان کرده‌ای روزی و ديگر اميد ديدارشان نداری. چقدر دردناک است وقتی بی‌ هوا به ياد تمام روزهايی می‌افتی که تنها با خاطره‌ی کسی سپری کرده‌ای که روزی رخت بقا را به عالم ديگری کشيده است و تو تنها خود را اين‌گونه تسلا می‌دهی که: «خوب مثل هميشه رفته است سفر! رفته است مأموريت! بر می‌گردد! حالا چند روزی ديرتر!». دريغ که روزهای سفرش هنوز تمام نشده است و فکر نمی‌کنم تا من زنده هستم تمام شود! مسافر؟! الآن يواش يواش دارد بيست سالی می‌شود رفتی. نمی‌خواهی دست ما را هم بگيری؟ سخت است به خدا! آن عيش و تنعم را تنهايی می‌خواهی؟ باور کن، باور کن که:‌ «فتادم از پا به ناتوانی . . .رهايی از غم نمی‌توانم» !

بعضی وقت‌ها مدتی می‌شود که اين وبلاگ چند روزی يا شايد چند ماهی سکوت کند در نوشته‌های‌اش، اما هميشه زبان موسيقی باز است. اما موسيقی‌ها و نغمات روز، مرتب به روز می‌شوند و غصه‌های دم به دم مرا نمايش می‌دهند. نغمه‌های روز حکايت‌ بعضی لحظه‌های نادر و گريزان من هستند. اين وبلاگ هم به رغم بغض و کينه‌ی بعضی آينه‌ی تمام عيار لحظاتی هستند که شکار خيال و قلم‌ام می‌شوند.

July 16, 2004

شباويز

ای مرغ سحر!‌ ناله به دل بشکن!
هنگامه‌ی آواز شباويز است!

July 14, 2004

تلخ است سکوت

شمعی هستيم نهاده بر گذرگاه باد


برخيز به خون دل وضويی بکنيم
در آب ترانه شست‌وشويی بکنيم
عمر اندک و فرصت خموشی بسيار
تلخ است سکوت، گفت‌وگويی بکنيم


- قيصر امين‌پور 

June 22, 2004

من‌ام و يک قبيله دل

حالا دل‌ام برای خودم، برای تو، برای همه‌ی نجواهای‌ام تنگ است. حالا فقط دوست دارم بعضی وقت‌ها اگر خلوتی باشد، اگر رمقی مانده باشد، بنشينم و همين‌جوری خيال‌ام را رها کنم که دامن تو را بگيرد مگر با خودت به آسمان‌ام ببری . . . مگر بخت همصحبتی با تو نصيبم شود. می‌دانی که فراوان خوابت را می‌بينم. او هم خواب تو را چند بار ديده است. نمی‌دانم مناسبت تو با او چی‌ست. می‌دانم برای‌ات حرمت قايل است و دوستت دارد. اما حکايت من خيلی کهنه‌تر از اين‌هاست. خودت می‌دانی که اين روزها آشفته‌ام؛ او هم آشفته است. هر دو تا دلتنگ‌ايم. می‌بينی چگونه آواره شديم؟ هميشه با خودم گفته‌ام حتماً اين در به دری‌ها حکمت دارد. حتماً اين بازی‌ها که داری با من می‌کنی حکمتی دارد که من نمی‌فهمم. حتماً دارد! چيزهايی هست که عقل آدمی به گردشان هم نمی‌رسد. تو که صاحب سری و واجد حال می‌دانی حتماً. امروز داشتم صدای‌ات را گوش می‌دادم و دل‌ام پر کشيد برای ديدن‌ات. آری . . . نشود دل نفسی از تو جدا به خدا!

حوصله‌ام دارد سر می‌رود از خودم. خودم روی دوش خودم سنگينی می‌کنم. شانه‌های‌ام خميده است از بار خودم. می‌دانی؟ روزها را به شب‌ها گره می‌زنم. هر روز کار و هر روز بيهودگی. در اين ميانه‌ی غوغا تنها دل‌ام به عشق خوش است و به او. اما هراس بودن مثل زهر توی خون‌ام می‌دود. اگر به خاطر او نبود اصلاً نبودم. اما پای‌بندم همين‌جور بيخودی. دل‌ام گر می‌گيرد وقتی می‌بينم هر کس که گرد من می‌چرخد، تمامی رنج‌ها و امتحان‌های من هم بايد به او سرايت کند. سخت است به خدا! خودت خوب می‌دانی! می‌گذاری دور روز بدون غصه‌های بيهوده نفس بکشم؟ نمی‌گويم مشکل نمی‌خواهم. بلاهای تو را هم خوش‌ام. اما رها کن که آن غصه‌های بزرگ و آن بارهای طاقت‌فرسا و کمرشکن را تنها من بکشم. هر چه باشد، اين وجود را اختصاصاً به من دادی. اين را که با کسی قسمت نکرده‌ای؟ کرده‌ای؟ آخر من را تنها به دنيا آوردی و تنها هم می‌بری. پس بگذار بعضی چيزها فقط بلای جان من باشد. باشد؟

May 21, 2004

آن دستان هنرمند

گشايش
چيزی هست. در آن اعماق چيزی هست که در تار و پود هستی من تنيده است. کسی بايد باشد که با هنرمندی دستی در جان آدمی بزند و رگ و پی را به فراست بجنباند. يافتن اين نقطه‌ی نهان جان کار هر کسی نيست. تا خويشتن خود را ندانی، هرگز نخواهی فهميد که چی‌ست که تو را تا عرش می‌کشاند؛ آن‌که تو هستی کدام است و آن که ديگری است کی‌ست. طبيبی که خداوند دل باشد و «مسيحا دم و مشفق» حتی اگر به تمنا در پی تو دوان باشد، وقتی که دردی در تو نباشد دوای‌اش بيهوده است. برای بهره جستن از اين چشمه‌ی نوش تنها ارادت کافی است که اغلب آدميان از آن‌ تهی‌اند و اسير خودفريبی. «در بيابان فنا گم شدن آخر تا کی . . .»؟ عاشق خود را در مرکز عالم می‌بيند! تعجب نکنيد. همين‌طور است. عاشق گرد خود می‌تند، بر خلاف عاقل که گرد خرد می‌تند. عاشق پيش از اين‌که عاشق معشوق شود عاشق خود است. عشق لباسی است که عاشق بر قامت معشوق دوخته است؛ بسيار پيش‌تر از آن‌که معشوق را ببيند. اما . . . حکايت من اين نبود . . . قصه‌ی من قصه‌ی سوز بود. زخمی هست. زخمی در اعماق دل هست که گاه‌گاهی به نيشتر آرامی سر باز می‌کند و خون از آن فواره‌ می‌زند. آن درد نهان را ديدن کار هر کس نيست. اين زخم هم هرگز بهبود نمی‌يابد. اين زخم همواره با من است:
به آن زخم‌های مقس قسم / که جز زخم مرهم برای تو نيست
اين «شوکران» را نوشيده‌ايم که زمانی آن را بر هر انگبينی رجحان داده بوديم. امروز هنوز هم اين شوکران در دل و جان کار می‌کند. اين زهر «هستی» در سراسر اجزای من جاری است. دشوار است «بودن».


حصار
بايد اين گوهر مقدس را در دژی بلند نشانيد و از دسترس هر کسی حتی عزيزترين‌ها دور داشت. اين گوهر نخستين پاسخی که خواهد يافت انکار است: «ای به انکار سوی ما نگران . . .»! شهادت شنيدن و تسليم ديدن در برابر چهره‌ی جميلی که دلربايی بی‌کران و حسن بی‌پايان دارد، امروزه کيمياست. آن‌ها که مرد معرفت‌اند نهان‌اند. همه در لباسی ديگر دعوت می‌کنند. دعوت رنگی ديگر يافته است. اين دعوت امروزه به کفر شبيه‌تر است تا به ايمان. «قلب او مؤمن دماغ‌اش کافر است». اين کفر دماغی و ايمان قلبی سکه‌ی روز است. خود را حصار نشين‌ کرده‌ايم تا جهان‌ها را مجال تزاحم و تضاد نماند. هنوز هم همان ادبيات جاری است: عبور از تضاد، درنگ در ترتب و وصول به وحدت! رفيقان! صلای قيامت است! حصارها را دريابيد!

May 14, 2004

حکايت اشراق ملکوتی

ساعتی است که منتظر کسی نشسته‌ام تا بيايد. در اين فاصله به مطلبی اشاره می‌کنم که در قصه‌ی غربت غربی طرح کرده بودم. چند نکته را می‌نويسم که البته به هيچ رو مانع از اين نخواهد بود که کماکان پاسخی برای پرسش پيشين بنويسيد.


اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم، چنان که بارها گفته‌ام، در ابتدا وبلاگ تنها تفننی بود برای پر کردن اوقات فراغتم. نوشته‌های نخستين اين وبلاگ گواهی بر اين سخن است. خيلی اوقات وسوسه شده‌ام که آن مطالب اوليه را يکسره پاک کنم تا بار آن ادبيات مبتذل بر شانه‌های وجدانم سنگينی نکند، اما هنوز می‌خواهم که باشند. اما، ملکوت فارسی برای خود من شاخصه‌ای مهم داشته است و آن زبان رازآلود و رمزگونه‌ی آن است (که حسين درخشان به درستی به آن اشاره کرده بود). وبلاگ نوشتن برای من هرگز به منزله‌ی عريان شدن در برابر انظار آدميان نبوده است و امروز هم نيست هر چند گاهی اوقات از اين قاعده عدول کرده‌ام. چه بسا سخنان دارم که هرگز در اين صحنه مطرح نشده‌اند و هرگز هم نخواهند شد مگر به زبان رمز. ديگر اين‌که اين‌جا ميدانی بوده است برای عشقبازی با محبوب‌های ديرينم در ادبيات يعنی حافظ و مولوی که روزگار درازی از عمر عزيز را در پای آن‌ها نهاده‌ام و مثقال ذره‌ای از اين همنشينی پشيمان يا شرمسار نيستم. هنوز هم گاهی که احساس غربت و تنهايی می‌کنم و هيچ وقت نيست که اين حس از من کناره بگيرد و در هر حالی ممکن است گريبانم را بچسبد، به زبانی که نگاه من و اوست، پاسخ دل خود را می‌دهم.


اما هنوز غم چونان وديعه‌ای در نهاد آدمی سر به صخره‌ی دل‌ام می‌زند. هنوز درازدستی اندوه را از آستين کوته روزگار بر ملک گوشه‌گير وجودم می‌بينم. روزگاری است که مجال همنشينی با حافظ و مولوی و موسيقی را از آن دست که خود می‌طلبم برای رعايت خاطر عزيز بانو ندارم، اما هنوز هم آتشی - که نميرد - در اين‌جا زبانه می‌کشد. زمانی نوشته بودم که ملکوت من زمينی است. امروز هم بر سر همان سخن هستم. اين‌جا نام ملکوت را يدک می‌کشد و صد البته بی‌حکمت نيست. بارها گفته‌ام که چه تعلق خاطر عجيبی به اين نام دارم. برای من جهان، جهانی تصادفی نيست. اين عالم را در بطن عالمی گسترده‌تر و عظيم‌تر می‌دانم. جهان محسوس را در دل جهان معقول و عالم ظاهر را هم، هر چند تناقض‌آميز ممکن است به نظر برسد، آبستن عالم باطن می‌کنم و قايل به روزی هستم که در آن اسرار هويدا می‌شوند که وعده داده‌اند يوم تبلی السرائر را. اين تلقی از عالم شايد کمی عجيب به نظر برسد مخصوصاً برای کسانی که زير آوار و سيلاب برتری مهيب تمدن غربی کمر خم کرده‌اند يا مبهوت آن شده‌اند. برای من خدا زنده است. خدای من نمرده است. و در همين ملکوت زمينی من باور خود را دارم و بر آن پای می‌فشارم چنان‌که هيچ‌گاه توقع ندارم کسی را به اين روش و منش بخوانم: حلقه‌ی پير مغان‌ام ز ازل در گوش است / بر همان‌ايم که بوديم و همان خواهد بود! هنوز برای من جست‌وجوی معنا و تپيدن برای حکمت و حقيقت که گاهی اوقات اين روزها برای من واژه‌هايی غريب می‌نمايند، درد است و دغدغه که هرگز نمی‌خواهم در مسير زندگی و در تنگنای واقعيت‌ها تلخ و عبوس بشريت دلبستگی به آن‌ها را مفت و رايگان رها کنم. همين جا اذعان می‌کنم که دشوار است، خيلی دشوار است که آدمی دل‌اش برای حقيقت، همان حقيقتی که پيامبران به آن اشاره داشتند، بتپد و بتواند در اين زمانه‌ی مردم‌ستيز عاشق‌کش دوام بياورد. جايی ديگر در همين وبلاگ گفته بودم که دارم تمرين می‌کنم تا آداب و اخلاق قدرت را بياموزم! اگر سپر و حفاظ قدرت را نداشته باشی همه چيزت را می‌ربايند، همه چيزت را: حتی عشق را! و آدمی البته در مقام اختيار و رقم زدن سعادت و شقاوت خويش در دنيا و عقبی است (اگر به اين يکی باور داشته باشيد). شايد چيزهايی در زندگی باشند که از اختيار آدمی خارج باشند، اما آدمی آن مايه اختيار دارد که بتواند مسير زندگی خود را تغيير دهد. همين الآن که اين را می‌نويسم دست و دل‌ام از مهابت اين قصه‌ی خون‌افشان می‌لرزد. پس به شتاب از آن می‌گذرم.


بگذاريد همين جا تمام کنم به اين بيت حضرت حافظ:


آن کس است اهل بشارت که اشارت داند / نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست!


پ.ن. نغمه‌ی روز را هم عوض کرده‌ام که حال دل را بنماياند. تنها کسی که اين آواز را با من خوب به خاطر دارد صاحب مجلس‌افروز است که روزهای درازی را همنشين و هم‌نوای من بوده است.

April 29, 2004

اتفاق را

كم‌گوي شده‌ام و كم‌نويس، اما معنايش اين نيست كه هيچ‌ام در درون نيست. تگرگي هست، دردي هست . . . مرگي هم البته هست! در راه كه مي‌آمدم با خودم مي‌گفتم كه:
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يارب از مادر گيتي به چه طالع زادم!
هنوز دست غم بر اركان وجودم دراز است، هنوز! هنوز تيشه بر ريشه‌ام مي‌كوبد. روزي اين غم مي‌كشدم! هزاران بار گفتم كه:
نذر كردم گر از اين غم به در آيم روزي
تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم

اما كو شادي، كو غزل؟ مجال غزلخواني نيست! در اين هجوم فتنه‌ها تنها مي‌توان در خويش فروريخت و شانه‌هاي دل‌ را در سكوت لرزاند. همين! از اين است كه بغض‌ها نمي‌شكنند. از اين است كه غم‌هاي عظيم‌تر را نهان بايد كرد. اما . . . الهي! دلي ده كه آتش هواي تو در آن بود و زباني ده كه جز به كار ثناي تو نيايد!

April 23, 2004

اين بغض بی‌قرار

امشب هوای گريستنی داشتم دراز. بوی خاک، بوی ديار و بغض‌های مهجور در گلو مانده‌ای که تنها بر مزار عزيزان می‌شکست، اينجا حسرت شده است برايم. نه پای ماندن دارم و نه شوق رفتن اما. نمی‌دانم از چه بايد بگويم تا حق اين بغض‌های نشکسته ادا شود. تنها می‌دانم که يکی در دلم سخت دارد برای وطن و برای من می‌گريد. خودم و ديارم. خويشتن‌ام و روزگارم. هستی‌ام و پدرم. وجودم و مادرم. فرهنگ‌ام و تمام آرزوهای‌ام. عشق‌ام و اميدم . . . باد می‌آيد! و . . . پيمانه را گم کرده‌ام!

April 13, 2004

ياد پدران

امروز بعد از يکی دو هفته به خانه تلفن کردم و خبری را شنيدم که ديگر برای خانواده قديمی شده بود اما برای من تازه بود و دردناک. پيشتر از اين در همين جا از مجيد ميرزاوزيری ياد کرده بودم که رفيقی همراه و دوستی همدل بود و هست. پدرش اما، در پيرانه سر در تهران می‌زيست و هر از چند گاهی که با هم صحبت می‌کرديم ياد او خاطره‌های زيادی را برای‌ام زنده می‌کرد. وزيری بزرگ ديگر نيست و تمام يادها و خاطره‌ها را با خود به سفر برد. او ديگر زيستن و بودن را فراموش نمی‌کند. هم او نخستين کسی بود که مرا «داری» صدا می‌کرد. پيرمرد ذات طرب بود انگار. حس طنزی بی‌نظير و شگرف داشت. می‌دانم که غم ناگهانی فقدان پدر برای مجيد چه اندازه سخت است. اما، او ديگر يادها و فراموشی‌ها را با رفتن‌اش جاودان ساخت. يادش گرامی باد. دوستش داشتم، فراوان.

April 2, 2004

بيداد را . . .

دو شب پيش می‌خواستم بنويسم که:
دستم کنون در دامن آه است
از من به من فرسنگ‌ها راه است . . .
دستی، دست پر تمنايم را از دامن آه فرو کشيد و نامه‌ی مويه‌های‌ام را دريد . . . فرياد را فرياد رسی نيست که بيداد را چاره کند؟! نه، باور دارم که هست! مرا از زنجير انديشه رها کنيد که بيزارم از اين بندهای حسابگری. جامه دريدن و نعره زدن را سودی نيست. چشم‌های گريان و بغض‌های آبستن‌ام را به کار گرفته‌ام تا ريشه‌ی عشق را آب دهم. روزگاری عشق را به افسون سخن و به سخاوت حکمت آبياری می‌کردم تا معرفت چندان در بطن عشق باشد که درختی شود که سر به افلاک می‌کشد. امروز اما، سکوت مرا بايد. جهان، رنگ فريب دارد و آدميان همگی منفعت خويش در تو می‌جويند. شايد همگی چنین هستيم! اما هستند کسانی که بی‌علت و بی‌رشوت،‌ پاک‌بازانه می‌بخشند و سودی نمی‌طلبند. کسانی که چنان از سر مهر در تو می‌نگرند که از مهر‌ورزی خود هم خجل خواهی بود. مهر مسيحايی کار هر کس نيست.

قصه‌های‌ام درازند و بغض‌های لخته‌بسته در خون که گلو را راه می‌بندند و مجال گريستن نمی‌دهند. امشب با خود عهد کرده بودم که:
از دل تنگ گنه‌کار بر آرم آهی / کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
با خود گفته بودم که:
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار / که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
اما آن زاهد خود بين که به جز عيب نمی‌بيند، آيينه‌ی ادراکی روشن دارد هنوز. من اما معيوبم! ياد اخوان نازنين‌ام گرامی که گفته بود:
منم آن سنگ تيپا خورده‌ی رنجور
من دشنام پست آفرينش نغمه ناجور!
مسيحای جوانمرد من ای ترسای پير پيرهن چرکين!
سلامم را تو پاسخ گوی! در بگشای!
و در اين گرمای غروب جمعه‌ی لندن، من مانده‌ام بی‌سلام! «ز بام و در همه‌ جا سنگ فتنه می‌بارد»، پس «کجا به در برمت ای دل شکسته کجا؟».

هنوز ته دلم زمزمه‌ها می‌شنوم که:
در کوی ما شکسته‌دلی می‌خرند و بس / بازار خودفروشی از آن سوی ديگر است!
اما سال‌هاست که اين دل شکسته را دست به دست می‌برم! سال‌هاست که اين سند پاره‌پاره را منزل به منزل می‌برم. هنوز از لا به لای زخم‌هايی که چند ماهی بيش نيست که مرهمی بر خود دارند خون می‌تراود و چرک! هنوز زخم‌ها چرکين‌اند! درد دشوارتر اين که برای زخم‌های چرکينی که از تير زهرآگين مدعيان بر جانت نشسته، ملامت بايد ديد و جور بايد کشيد!

حکايت عشق همين است، برادر! جای گله‌ای نيست:
من همان دم که وضو ساختم از چشمه‌ی عشق / چار تکبير زدم يکسره بر هر چه که هست.

March 11, 2004

رؤيای گم‌شده

می‌خواستم از حقيقت بنويسم. خواستم ذهن و قلم را به فلسفه مشغول کنم و از مارکس و مانهايم بنويسم. می‌خواستم از لرد بيکو پارک استادمان (در سی‌اس‌دی)‌ بگويم که چه اندازه دانشمند و فرهيخته است. اما دست و دلم به کار خرد نمی‌رود. چنان در احوال دل مانده‌ام که خرد را مجال جولان نيست. من در سوگ حقيقت و در ماتم رؤياهای شيرينم نشسته‌ام و دريغا که اهل رازی نيست. هنوز،‌ هنوز هم تنگ غروب است و هول بيابان و راه دور. مهربانی را قدر و منزلتی نيست. همه چيزت را با قدرت و مکنت می‌سنجند،‌ همه چيزت را. تنها اخلاقی که به کار می‌آيد گويا اخلاق قدرت است. روزگاری می‌گفتم و هنوز هم در پستوهای ضميرم اين زمزمه جاری است که:
وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم / که در طريقت ما کافری است رنجيدن
به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات / بخواست جام می و گفت عيب (راز؟) پوشيدن!
روزگاری قاعده‌ی من اين بود و گمان می‌کنم که هنوز هم باشد که تهذيب اخلاق برای‌ام اساس و بنيان حيات است. روزگاری صحيفه‌ی سجاديه نفسی از من جدا نبود. ايامی بود که اخلاق محتشمی خواجه‌نصير را ساعتی رها نمی‌کردم و بسان صوفيان چله‌نشين هر روز بابی از چهل باب آن را مرور می‌کردم و بر بندهای آن مداومت. امروز کجايم من؟ امروز خويشتن گم‌کرده‌ای خاموش و تنهايم! دلم برای گريستنی دراز تنگ شده است،‌ گريستنی که نه چنان که پير هرات می‌گفت ندانم از سر حسرت گريم يا از سر ناز، بلکه من لازم است که هم از حسرت بگريم و هم از ناز. در اين ميانه دريغا که سهم ناز چقدر حقير و اندک است. هر چه اما به گرد خود می‌نگرم می‌بينم که اخلاق مهذب را به يک جو هم نمی‌خرند تا در مقام قدرت و توانايی نباشی. دردها بسيارند و گوش‌ها و دل‌های همراز و همدل اندک.

March 7, 2004

نيک‌اختری

داشتم به ابيات ناصر خسرو فکر می‌کردم که گفته بود:
به دست من و توست نيک‌اختری / اگر بد نجوييم، نيک‌اختريم
چون تو خود کنی اختر خويش را بد / مدار از فلک چشم نيک‌اختری را
و حکايت نيک‌اختری استخوانم می‌سوزاند. گروهی هستند که هر يک قدم که در هستی بر می‌دارند، مرکب‌شان را در گام بعدی پی می‌کنند! کسانی هستند که بخواهند يا نخواهند تنها‌یند. الهی! انت افردتنی! آن‌که می‌برد و از همه می‌گسلاند مرا، اوست که رشته‌ی هر تعلقی به دست اوست. دريغ و درد آن‌جاست که ما را با خويشتن خويش راه نمی‌دهد: آه که آن صدر سرا می‌ندهد بار مرا! پس کجاست اين نيک‌اختری؟ سعادت و دولت کدامين کيميای گم‌شده است که آدميان را حيران عالم کرده است و در به در،‌ گام به گام و منزل به منزل در پی او هستند و باز هم هر جا گمان می‌کنند يافته‌اندش،‌ آیتی روشن و برهانی متين در چشم آدمی می‌کشند که تو را در اين پرده راه نخواهيم داد! آری! الهی! انت افردتنی! تويی که نه در پرده‌ی اسرار ما را می‌گذاری و نه در سر منزل فراغت رها می‌کنی! گفتيم که اسرار تو بر صحرا خواهيم نهاد. چنان به تيغ غيرت زبان بريدی و طوفان به آشيانه و آتش به کاشانه کشيدی که نه از سری نشان ماند و نه از صاحب سری. روزها و شب‌ها حسرت ملکوتی را می‌خورم که آدميان جز با تولدی ديگر در آن بارگاه راه ندارند. اما انوار جبروت چنان آتش در خشک و تر رهروان و سالکان ملکوت می‌کشد که از ملک گذر ناکرده در غبار ناسوت هستی بر باد می‌دهند و سودای عروج از دل برون می‌کنند. شايد الگو از همان روز نخست غلط بوده است. شايد ملکوت افسانه‌ای بيش نيست. اما اگر هم افسانه باشد،‌ افسانه‌ای است که قرن‌ها پاييده است و دوام داشته. افسانه‌ی جاويد ملکوت. اسطوره‌ی سرمديت و شجره‌ی خلد هنوز طنين دارد در ضمير آدميان. گاهی می‌پندارم که فرزند خسرو از عالمی غريب يا موهوم سخن می‌گويد که در آن نيک‌اختری به دست من و توست. مگر می‌شود هر گام را ببينی و اسرار هر ضميری را به فراست شاهد باشی؟ می‌شود؟ بپرسيد از آن‌ها که ديدند نشان‌ها! نشانه‌ها کجاست؟ من سرگشته‌ی نشانه‌ها در ميان آتش و خون می‌سوزم. نشانه‌ی افسانه‌ها،‌ اسطوره‌ی ملکوت و سالکی تنها در روزگاری که اهل اين معانی رخ نهان کرده‌اند. می‌سوزم!

«وَ مَنْ يُسَاعِدُنِي وَ أَنْتَ أَفْرَدْتَنِي، وَ مَنْ يُقَوِّينِي وَ أَنْتَ أَضْعَفْتَنِي لَا يُجِيرُ، يَا إِلَهِي، إِلَّا رَبٌّ عَلَى مَرْبُوبٍ، وَ لَا يُؤْمِنُ إِلَّا غَالِبٌ عَلَى مَغْلُوبٍ، وَ لَا يُعِينُ إِلَّا طَالِبٌ عَلَى مَطْلُوبٍ. وَ بِيَدِكَ، يَا إِلَهِي، جَمِيعُ ذَلِكَ السَّبَبِ، وَ إِلَيْكَ الْمَفَرُّ وَ الْمَهْرَبُ»
دعای 21 صحيفه‌ی سجاديه

March 6, 2004

ناله‌ی عشق است و آتش می‌زند

بشکنيم اين شيشه تا مستی کنيم. صدا، صدای کويتی‌پور است،‌ اما شعر را خوب گوش کنيد. بسيار زيباست به نظر من اين چنگ دل.

March 4, 2004

بارانِ بی‌جهت

باران می‌بارد. سه ساعت است که يک‌ريز می‌بارد. باران و آب را روشنايی و نور می‌شمرند. اما امشب باران بی‌جهت می‌بارد! باران که می‌بارد پليد‌ها را از رخسار زمين می‌شويد اما «پستی» و «بی‌لياقتی» ما را نه! باران! از ايثار بی‌جهت تو شرمسارم! تيرگی و ظلمت ما را نه خرد و نه باران و نه آينه زدودن نتوانستد. هيچ‌کدام از مصاف ظلمت مندرج در هستی ما سربلند بر نيامدند. باران! تو هم شرمسار مايی! با خودم گفتم که محرم کلمات ناگفته هستی. گفتم که خاموشی و سکوت فروخورده‌ی ما را می‌شنوی! اما تو هم هزار بار از من و ما بيچاره‌تری. باران! گويی عقيم شده‌ای! سترونی! ديگر زايش و رويش از تو نمی‌آيد. باران! انگار امشب در ماتم و عزای تو نشسته‌ام. شب‌های درازی که با نوازش عاشقانه‌ی تو عشقبازی کرديم و نغمه آزادی را زير لب زمزمه کرديم، به ظلمت بی‌کرانی گره خوردند که بر پيشانی ما مسطور بود و در متن ضميرمان مستور. باران! نمی‌گويمت که سرودی ديگر سر کن که ترجيع تو محزون است چون هميشه. باران! سرودت،‌ سوگ‌سرود است. مرثيه است. و من مرثيه‌خوان دلِ بيهوده‌ی خويشم!

از «مويه‌های مردی بارانی»

March 2, 2004

بوسه

گفتمش:
- «شيرين‌ترين آواز چيست؟»
چشمِ غمگينش به رويم خيره ماند،
قطره قطره اشکش از مژگان چکيد،
لرزه افتادش به گيسوی بلند
زيرِ لب غمناک خواند:
«ناله‌ی زنجيرها بر دستِ من!»
گفتمش:
- «آن‌گه که از هم بگسلند . . .»

خنده‌ی تلخي به لب آورد و گفت:
- «آرزويی دلکش است، اما دريغ!
بختِ شورم ره برين امّيد بست.
و آن طلايی زورقِ خورشيد را
صخره‌های ساحلِ مغرب شکست! . . .»

من به خود لرزيم از دردی که تلخ
در دلِ من بادلِ او می‌گريست.
گفتمش:
- «بنگر، در اين دريای کور
چشمِ هر اختر چراغِ زورقی است!»

سر به سوی آسمان برداشت، گفت:
- «چشمِ هر اختر چراغِ زورقی است
ليکن اين شب نيز دريايی است ژرف
ای دريغا شبروان! کز نيمه راه
می‌کشد افسونِ شب در خوابشان . . .»
گفتمش:
- «فانوسِ ماه
می‌دهد از چشمِ بيداری نشان . . .»

گفت:
- «اما در شبی اين گونه گنگ
هيچ آوايی نمی‌آيد به گوش . . .»
گفتمش:
- «امّا دلِ من می‌تپد.
گوش کن! اينک صدای پایِ دوست!»
گفت:
- «اي افسوس، در اين دامِ مرگ
باز صيد تازه‌ای را می‌برند،
اين صدای پای اوست! . . .»

گريه‌ای افتاد در من بی‌امان.
در ميان اشک‌ها پرسيدمش:
- «خوش‌ترين لبخند چيست؟»
شعله‌ای در چشمِ تاريکش شکفت،
جوشِ خون در گونه‌اش آتش فشاند،
گفت:
- «لبخندی که عشقِ سربلند
وقتِ مردن بر لبِ مردان نشاند.»
من ز جا برخاستم،
بوسيدمش.

سايه
تهران ۱۳۳۴
از: چند برگ از يلدا

خطوط رنج

کهن سال پِيری، گذشته از تندباد قرون، قامت خميده‌ای در زير آوار غربت‌ها، سر از زانوی غم بر می‌دارد. گمان می‌بردند که اکنون چون آفتاب صبح‌گاهان نوشخندی خواهد زد از طرب. خيل مشتاقان اما تنها رخساره‌ای تکيده را ديدند و چشمانی بی‌فروغ را: خطوط رنج بود که پيشانی بلند عشق را چين افکنده بودند! قافله رفته است و حتی نوای محتضر جرس نيز از دور دست بيابان به گوش نمی‌آيد: تنگ غروب و هول بيابان و راه دور . . .

February 26, 2004

بايد که تو هم باشی

می‌خواستم بنويسم:
«در بگشاييد
شمع بياريد
عود بسوزيد
پرده به يکسو زنيد از رخ مهتاب
شايد اين از غبار راه رسيده
آن سفری همنشين گمشده باشد»
ديدم که روز می‌آيی و در روز شمع نمی‌افروزند. با خودم گفتم که: «آب زنيد راه را . . .»، باز ديدم که خيابان‌های اينجا غبار کوير وطن را ندارد که از سم اسبان غباری بر پا شود. اينجا غباری به دامن کس نمی‌نشيند. من خودم غبارم. آری نگار می‌رسد! و من پريشانم و حيران. مضطربم و هيجان‌زده. ماه‌های گذشته را باور ندارم بس که سيل بلا باريد و در اين دو سال گذشته آفت بود و قحط عافيت. گويی تمام هستی دارد با همه‌ی عظمت‌اش فرود می‌آيد. اشک‌ريزان پنهان من روزی از شوق است و روزی از دوری. امروز اما می‌آید. اما حال منِ بی او، بغض غزلی بی‌لب است. بی او حال کسی را دارم که قرن‌ها تمنای سخن‌ گفتن و سرودن دارد اما لبان‌اش را دوخته باشند. امروز می‌خواهم سخن بگويم. نمی‌دانم کجا گم‌اش کرده بودم که بايد بعد از اين همه راه پر پيچ و خم و هجوم دلهره، چنين می‌یافتم‌اش. فرداها را نمی‌دانم،‌ اما لحظه‌لحظه‌ام را می‌خواهم که او هم باشد. او که نفس‌بريده‌ی اين دور سرسام آور هستی است. دوستش دارم تا مرز جنون، هر چند غريب است از من که از جنون بگويم. می‌خواهم‌اش چنان که بی‌پناهی در غربت بيابان پناهِ سايه‌ساران را. او می‌آيد! درست دو سال پيش بود که من به اينجا رسيدم و اکنون اوست که دو سال بعد به همين جا می‌رسد. دقيقاً دو سال پيش. امروز او پس از دو سال که خون دل خوردم و خاموش نشستم اينجا خواهد بود. خوابم به چشمان نمی‌آيد. بی‌وقفه‌ترين عاشق، موندم که تو پيدا شی . . .

February 16, 2004

از خاک تا افلاک

بشنويد ای باد و باران . . . شده است که حيران ميان آسمان و زمين گوشه‌گوشه‌ی جهان را در جست‌وجوی‌اش باشيد؟ درد عظيم‌تر من از آن است که در کنار من است، با من است،‌ حاضر است و موجود، اما درد استخوان‌گداز دوری‌اش ريشه‌ام را می‌سوزاند! امشب بی‌بهانه دل‌ام پرپر می‌زد برای‌اش. مو به مو دارم سخن‌ها، نکته‌ها از انجمن‌ها! چه انجمن‌ها که نديديم! از انجمن اخوان‌الصفاء بگير تا انجمن پريشان‌حالان عاشق و دلبردگان زمانه‌ی ما! شمع خود سوزی چو من،‌ در ميان انجمن،‌ گاهی اگر آهی کشد دل‌ها بسوزد! نمی‌دانم از چه رو قصد آزردن ما دارند اين خلايق؟ يک چنين آتش به جان،‌ مصلحت باشد همان، با عشق خود تنها شود،‌ تنها بسوزد! امروز غروب برای هادی می‌گفتم که مردمان به چه جرأتی صدق ارادت ما را در ترازوی هوس خود می‌نهند و ايمان عشق را به آلودگیِ خيال خود می‌سنجند؟! منِ خونين دل را از چه رو به تازيانه‌ی ملامت می‌رانند؟ اينجا حديث يار و اغيار در ميانه نيست. حکايت اخلاص است که در شمار می آيد. و اين سری است که ميان من، نه ميان ما،‌ و اوست. هم او که از فراز آسمان‌ها دستی دراز کرد و دو سرگشته را که هيچ ربطی به هم نداشتند در کنار يکديگر نشاند! هم او که مصداق جوشش و کششی دريايی و شوری آذرخش آساست. هم اوست:
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار / دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم!
ما اگر پيريم و گر برنا،‌ مرد غوغاييم و طوفان‌ را پای‌ می‌فشاريم. قرن‌هاست که همراز ملامت بوده‌ايم. قرن‌هاست که پنهان ره سپرده‌ام،‌ از صورتی به صورتی و از قبايی به قبايی! از دياری به ديار و از خاک تا افلاک! دانم که به اين‌جا هم نخواهيم پاييد. نشان پا هم از خود نخواهيم گذاشت بر پهنه‌ی خاک:
در نيابد جست‌وجو آن مرد را / گر چه بيند رو به رو آن مرد را
هنگامه‌ی رقصی است افلاکی که:
رقص تن در گردش آرد خاک را / رقص جان بر هم زند افلاک را

ز عنقا قياس کار بگير

گوشه‌نشينی و سکوت خاصيت‌ها دارد. وقتی که آدمی خود را در منظر و مرآی خلايق می‌افکند،‌ آن هم در روزگار مدرن، مهم‌ترين رکن و برجسته‌ترين عنصرش اختيار است: اختيار رفتن و آمدن. اختيار گفتن و نگفتن. فضای متموج و طوفانی وبلاگ جايی نيست که بتوان در آن از آداب و ترتيب دم زد. وبلاگ‌نويسی چون برخی ديگر از جوانب روزگار مدرن، قابل اخلاق و آداب معرفتی و سلوکی نيست. اين سخن بدين معنا نيست که پس می‌توان بی‌اخلاق بود و هر چه بتوانيم بايد بگوييم. اما در چنين فضايی که بسياری از چهره‌ها مجازی هستند،‌ هرگز نمی‌توان دستور و آدابی نوشت که ضرورتاً مراوده و داد و ستدی ميان ساکنان سرزمين وبلاگستان بر قرار باشد. آدمی حتی اگر هم بيکار مطلق باشد هيچ ضرورتی ندارد که مثلاً بنشيند و برای اين و آن نامه بنويسد يا ايميل بزند يا تلفن کند يا يادداشت پای مطالب وبلاگی بگذارد. نفس وبلاگ‌نويسی در کنار تمامی فضايلی که ممکن است داشته باشد و چنان که کاتب کتابچه گفته بود به رغم گناه شيرينی که در آن مندرج است،‌ به قدر کافی از آدمی رهزنی می‌کند که ما را در درنگ بيشتر نهيب بزند. از طرفی گاهی اوقات حتی برای نوشتن دو کلمه هم آدم حس و حال و شوق و رغبت ندارد. آدمی مثل من که تمام گفتار و کردارم محصول لحظه و زاييده‌ی حال است هرگز نمی‌تواند برای خوشامد اين و آن و علی‌الخصوص کسانی که اصلاً نمی‌شناسد روزگار بگذراند. من در همين وبلاگ بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گويم که وبلاگ می‌نويسم برای خود و بدون چشمداشت از کسی. توقع ندارم و از کسی هم التماس نکرده‌ام که لطفاً به وبلاگ من سر بزنيد. با ذائقه‌ی من هم بسيار ناسازگار است که مرتب در اين وبلاگ و آن وبلاگ نظر بنويسم و تشويق کنم يا تقاضايی از قبيل درخواست‌هايی که گاهی اوقات می‌بينم: «مبادله‌ی لينک»! اينها به اين معنا نيست که هيچ وبلاگی را نمی‌خوانم. بسياری از وبلاگ‌ها را می‌خوانم بدون اين‌که حتی يک بار در آنها نظری بنويسم. مطلقاً نمی‌خواهم چيزی يا کسی آزادی و استقلال فکری يا عملی مرا سلب کند و از من توقعی داشته باشد که چنين کن يا چنان. چنين باش يا چنان. اينجا عرصه‌ی ظهور يا حداقل آزمايش يک خويشتن و فرديتی مستقل است. وبلاگ برای من مقام سلوک نيست. جايی است که زيستن در روزگار مدرن را در آن می‌آزمايم. همين و بس. شايد روزی در خلوتِ خاموشی نشستم و ديگر هرگز ننوشتم:
ای خمشی مغز منی،‌ پرده‌ی آن نغز منی / کمتر فضل خمشی،‌ کش نبود خوف و رجا

February 14, 2004

مفتی عقل . . .

در دلم بود که بی‌دوست نباشم هرگز / چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

February 12, 2004

افتاده در غرقابه‌ای. . .

اين باد اندر هر سری سودای ديگر می‌پزد / سودای آن ساقی مرا، باقی همه آن شما
ديروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله / امروز می در می‌دهد تا بر کند از ما قبا

February 8, 2004

ناقه‌ی مجنون

تازه از راه رسيده‌ام و وسايل را که در اتاق‌ام نهادم به همراه مهدی بيرون زدم. طاقتِ خانه ماندن و مرتب کردن نداشتم. خستگی تن ندارم. دل ام در جايی است و تنم در اينجا. هنوز قصه‌ی عروسک قشنگِ مخمل‌پوش‌ام در گوش طنين‌انداز است. اشک‌های‌ام را يکسره فروخوردم. چه دشوار است بند کردن سيل! در طول سفر خود را مشغول به خواندن بخارايی کردم که دهباشی داده بود مگر خود را در آنجا رسوا نکنم. اما دل رسواتر از آن است که بود:
هر چه دل از سنگ خارا می‌کنم / باز رو سوی بخارا می‌کنم!

هوای لندن خنک است. سوزش آزار می‌دهد آدم را. هوای تهران در برف و باران‌اش هم گرم‌تر از اينجا بود. امشب و امروز را گذاشته‌ام تا در و ديوار و حال و هوای لندن را بازآفرينی کنم. فردا را صبح تا شب کار دارم. شديداً! مشغول‌ام. هزار و يک کار عقب مانده و يک زندگی نوين که بايد يک نفس برای‌اش کار کرد. يا علی مدد!

February 7, 2004

شاعر و شيرينی و گل

ديشب را ميهمان همايونی حامد بوديم! بماند که چه ماجرايی پيش آمد بر سر خمی که بشکسته بود!! القصه شب دوشين را با حامد گذرانيديم در خلوتی سه‌نفره و فارغ از حضور اغيار. تا روايت حامد از آنچه ديشب گذشت چه باشد. باری صبح که راهی خيابان شديم، يکی دو ساعتی را برای تکميل خريد کتاب‌ها و سفارشات احباب سرگرم تفرج در کتاب‌فروشی‌های روبروی دانشگاه بوديم. آخرين باری که نزد دهباشی بوديم قرار کرده بود که نسخه‌ای از يکی از شماره‌های کلک را که خواهان مقاله‌‌ای از آن بودم،‌ برای‌ام تهيه کند. سپرده بودم که مصطفی و تقی که نزد او می‌روند آن نسخه را از او بستانند که نکرده بودند. ناچار هم برای ستاندن آن نسخه و هم برای تجديد ديدار و درد دلی با دهباشی دوباره سر از سمرقند و بخارا در آورديم. يک ساعتی را به گفت‌وگو گذارنيديم تا وقت رفتن شد و هنگام ظهر. دو سه روزی پيش با سايه که اين روزها در ايران است صحبت کرده بودم که پيش از مراجعت به لندن و آغاز درس و مشق حتماً‌ ببينم‌اش. قرار ما به امروز ظهر افتاد. دوست داشتم با تقی و مصطفی هم هماهنگ کنم تا بيایند و دقايقی با سايه باشيم. مصطفی خود ناپديد شده بود و تا پديد آمد فرصت گذشته بود و مجال هماهنگی با تقی نيز حاصل نشد. با الهه نزد او رفتيم و يک ساعتی را به سخن نشستيم و حکايت و روايت. سايه برای من همان سايه‌ی هميشگی و ديرين بود که ديدن‌اش مرا به شوق می‌آورد و نديدن‌اش دلتنگ‌ام می‌کند. منش و گفتار و صميميت سايه برای الهه نيز بسيار دلنشين بود و توقعی جز اين هم نداشتم. تنها چيزی که ماند اين بود که سايه کلی سفارش الهه را به من کرد که مراقب‌اش باشم و حرمت‌اش نگاه دارم که مبادا در ديار غربت نه رنجيده‌خاطر که دلتنگ هم نشود! راست می‌گويد!
من و دل گر فدا شويم چه باک / غرض اندر ميان سلامت اوست
متأسفانه دوربين همراه‌ام نبود که باز سايه‌ی گريزان را شکار کنم! قول‌اش داديم که ديگر بار در کلن به ديدن‌اش برويم، اگر عمری باقی باشد.

February 6, 2004

شمه‌ای واگو از آن خوش حال‌ها

دو شب پيش، قصد کرديم سری به کافه‌ی شوکا بزنيم. از سال گذشته که آخرين باری بود به شوکا رفته بودم،‌ يار علی مقدم را نديده بودم. وقتی که وارد شديم و احوال‌پرسی کرديم با مقدم، ما را به اتنهای کافه راهنمايی کرد. تا می‌خواستيم بنشينيم، ناگهان کسی که سيگار به دست در کنار پيشخوان ايستاده بود و جرعه جرعه آبش را داشت می‌خورد به سمت ما برگشت. با ديدن چهره‌اش ناگهان با صدای بلند گفتم: «استغفر الله ربی و اتوب الیه»! کافه ناگهان ساکت شد. باورم نمی‌شد کسی را که سال‌ها نديده بودم و هميشه پاتوق ما و او و ساير حلقه‌ی دوستان از جمله مهرداد شوقی همين کافه بود، ‌اينجا ببينم. محسن قريب به يک سال يار غار و حريف حجره و گرمابه و گلستان من بود. دست روزگار و حوادث غريبه ميان من و او و ديگران شکافی عميق انداخت. اين سال‌ها اگر چه مرتب با او در تماس تلفنی بودم اما هرگز نديده بودمش. آن شب تا يکی دو ساعت بعد مرتب ذهنم درگير بود و تا اعماق سال‌ها به عقب رفتم. ياد آن شب‌ها و حکايت‌های پرشور. حديث معنا و حکايت باطن. شور و حال خضر و سليمان و ادريس. شوق حضور عيسی و بال در بال فرشتگان پريدن. نمی‌دانم که ديگر بار آيا آن حديث معنويت برای ما تکرار خواهد شد؟‌ آیا خواهيم توانست ميان آن معنويت‌ و خواطر روحانی با عوالم جسمانی و ابعاد دنيوی حيات توازن و تعادلی بسازيم؟ می‌شود آيا؟

February 2, 2004

قربان‌گاه اسماعيليان

در دلم بود که . . . عيد قربان است. ندانستيم که خود قربانی هستيم و:
مست و پريشانِ توام، موقوف فرمان توام / اسحاق و قربان توام، کاين عيد قربانی است اين
و روزگار ابراهيم سپری شد و عيد اسماعيل. دريغا که تيغی نيست و عزمی صافی نه که تسليمی در برابرش بايد و فدايی صفت شدن را شايد. عيد گذشت. نه، همين امشب می‌گذرد و حديث مجال بازگشتش را ندانم:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود / زنهار از اين بيابان، وين راه بی‌نهايت
ای آفتابِ خوبان! می‌جوشد اندرونم / يک ساعتم بگنجان در سايه‌ی عنايت
خود به قربان‌گاه می‌رويم شاد و خندان؛ اسماعيل‌وار. خليل! گلستان! نمرود! آتش! هاجر! زمزم!

January 20, 2004

کرمانيه‌ی ۳

برف می‌بارد! کرمان هوای‌اش برفی است! باور کردنی نيست. هنوز ساعتی نگذشته است که برای کاری تا ارگ رفته بوديم و قدم زنان خيابان شريعتی را طی کرديم. هوا صاف بود. اين چند روز مرتب باران می‌باريد، اما اکنون برف می‌بارد. برف می‌بارد به خاک ستم‌کشيده و سوخته‌ی کرمان. برف با دانه‌های درشت‌اش زمين تشنه‌ی اينجا را نوازش می‌دهد. نمی‌دانم اين برف دانه‌درشت چه اندازه تاب می‌آورد. اما ديدن اين برف برای من که در اين دو سال اخير به ندرت برف ديده‌ام، شوق انگيز است.

January 4, 2004

ايوان مدائن

هان ای دل عبرت بين از ديده عبر کن هان / ايوان مدائن را آيينه‌ی عبرت دان
دندانه‌ی هر قصری پندی دهدت نو نو / پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گويد که تو از خاکی و ما خاک توايم اکنون / گامی دو سه بر ما نه اشکی دو سه هم بفشان
از نوحه‌ی جغد الحق ماييم به درد سر / از ديده گلابی کن، درد سر ما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گيتی / جغد است پی بلبل نوحه است پی افغان
ما بارگهِ داديم اين رفت ستم بر ما / بر قصر ستمکاران گويی چه رسد خذلان

کاش بعضی‌ها عبرت بگيرند!

December 30, 2003

آواز بنان: تولدی در خواب!

داشتم خواب می‌ديدم. استاد عبادی را. احمد عبادی را. بسيار عجيب بود. استاد عبادی وقتی که از جهان رفت،‌ شايد من طفلی بودم. هرگز هم او را در عمرم نديده‌ام. او را در همان احوالِ آخر عمر ديدم. مهمانش بودم. مرا به اتاقی برد و قطعه‌ای را برايم گذاشت تا بشنوم. گفت اين آواز را همين حالا تمرين می‌کنی تا ياد بگيری! آن آواز، يک قطعه‌ی افشاری بود که بنان می‌خواند و اتفاقاً از اوج شروع می‌شد. شعرش تصور می‌کنم از حافظ بود. اگر دوباره خوابيدم و دنباله‌ی خوابم را طبقِ‌ معمولِ خواب‌هايم ديدم،‌ حتماً شعر را در خواب يادداشت می‌کنم. اما من يقين دارم که بنان هرگز چنين آوازی را در افشاری با اين کيفيت نخوانده است. انگار بنان اختصاصاً برای من و در خواب من به طور زنده می‌خواند! الآن که در بيداری به آن فکر می‌کنم دارم شاخ در می‌آورم! در همان احوالِ رؤيا،‌ چند ساعتی قبل در خانه‌ی مشکاتيان خود را به خواب می‌ديدم. اين برايم عجيب نبود اصلاً چون هم سابقه‌ی الفتی با هم داريم و هم امشب تلفنی با او صحبت کرديم. يکی از دوستان می‌خواست سؤالاتی را درباره‌ی مرحوم بسطامی از او بپرسد از جمله درباره‌ی توانايی چپ‌کوک خوانیِ ايرج. شايد کسی بايد همين روزها مطلبی مفصل درباره‌ی ايرج و توانايی‌های آوازی او بنويسد. همين روزها که هنوز تن او در خاک بم داغ است. عجيب است. مشکاتيان هم داشت در خانه‌ی خودش مرا تعليم آواز می‌داد. اين واقعاً از عجايب است. اول استاد عبادی و بعد هم مشکاتيان! من و مشکاتيان هرگز با هم در اين زمينه صحبتی نکرده بوديم که من آواز بخوانم! اتفاقاً او مرا همواره از آواز خواندن منع می‌کرد! خوابِ عجيبی بود. بنان برايم ولی آوازی خواند در افشاری که از اوج شروع می‌شد و شعری از حافظ را خواند. دريغ که شعر يادم نمی‌آید. در خواب دو بيت اول را دو سه بار در حضور عبادی مانند بنان برايش خواندم و او ايراداتم را تذکر داد. آوازِ افشاری بنان!
گل عزيز است،‌غنيمت شمريدش صحبت / که به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد
پ.ن. مزيد اطلاع، تعدادی از آثار مرحوم بسطامی را در فهرست طربستان افزوده‌ام که می‌توانيد از منوی همين صفحه پيدايشان کنيد. کارها زياد است اما فرصت نداشته‌ام که همه را منتقل کنم.

December 29, 2003

برف می‌بارد

از صبح آسمان لندن بارانی است. ساعتی پيش که از ايستگاه گرين‌پارک بيرون آمدم تا راهی دفتر ايران اير شوم، ميان قطرات باران برف هم شروع به باريدن کرد. دفتر هواپيمايی ايران اير اما در و ديوارش قصه‌ی رنج بود. بر ديوارهای دفتر، تنها عکسی که دو نسخه از آن وجود داشت، عکس ارگ بم بود! گفتمشان که اين عکس‌ها را برداريد که ديگر نه ارگی مانده است و نه شهری، نه دياری و نه ديّاری. بم شهر ارواح است. گويی هر چه بمی بوده است راهی ديار فنا شده است. بم ديگر ساکنی ندارد. خانواده‌ای نيست که داغدارِ عزيزانش نباشد. چنان ابعاد فاجعه وسيع است که در خيال نمی‌گنجد. باری می‌خواستم ديگر از بم ننويسم. می‌خواستم گريه‌ها را خاموش فروبخورم. امروز عکس‌های بم بر ديوار دفتر هواپيمايی آشفته‌ام کرد دوباره. خاتمی گويا هنوز به بم نرفته است. طبيعی است که کارشناسانش نمی‌گذارند! در اين ميانه‌ی غوغا، غارتگران مجالِ چپاول يافته‌اند. گويی خيلی پيشتر از اين آدميت در ميانِ اينها مرده بود. از مردگان و مرده‌ريگِ رفتگان نيز نمی‌گذرند. چه خبر است در ديارِ من؟ نمی‌دانم که اگر در اروپا هم مثل ايران مرتب زلزله می‌آمد چه می‌کردند. ولی نه. معلوم است چه می‌کردند. زلزله‌ی هفته‌ی پيش آمريکا نشان داد که چه می‌کنند. تنها دو نفر کشته! ديديم که چند روز بعدش زلزله‌ی ايران چند نفر قربانی گرفت. بس است ديگر. نمی‌خواهم از زلزله بنويسم. هنوز خيال برف در ضميرم می‌چرخد. به ياد سياوش کسرايی افتادم و آرش کمانگير. زمستان رسيده است و همين روزها نوروز از راه می‌رسد. بشنويد حکايتش را از زبانِ خودِ سياوش: آرش کمانگير
اما می‌خواستم تمامِ آثاری را که از ايرج بسطامی دارم جمع کنم و همه را يکجا روی سايت بگذارم. اولين و آخرين برای که ايرج را ديدم در منزل پرويز مشکاتيان بود. خاطرم هست که دو سه هفته‌ای مانده بود تا به لندن بيايم. هنگام غروب بود که رسيدم به خانه‌ی پرويز. قرار نبود مهمانی داشته باشد. ما بوديم و پرويز. شايد دو ساعتی پرويز سخن گفت و گله‌ها کرد از چيزی که من سر در نمی‌آوردم. پروای سخن گفتن هم نداشتم. در اين ميانه زنگ در خانه را زدند و شکوه‌های پرويز قطع شد. هيچ کدام باورمان نمی‌شد. ايرج بسطامی بود و شهلا صالح. هنوز نيم ساعتی نشده بود که پرويز او را واداشت که آوازی بخواند. حالش خوش نبود. لهجه‌ی شيرين کرمانی‌اش اولين چيزی بود که توجهم را جلب کرد. با آن حالی که داشت گمان هم نمی‌کردم بتواند آواز بخواند. اما خواند و بی‌نظير خواند. صدايی بود در اوج. پنجره‌ها با صدای او وقتی که در اوج می‌خواند می‌لرزيد. اتفاق را، در مسيری که به سمتِ خانه‌ی پرويز می‌رفتيم، همين آواز کنسرت افشاری را داشتيم گوش می‌داديم و توانايی حنجره‌ی ايرج که برايم حيرت‌آور بود هميشه. نمی‌دانستيم که قرار است ايرج را هم به تصادف آنجا ببينيم. و نمی‌دانستم که بارِ آخری است که او را می‌بينم. آری، ايرج بسطامی ديگر نيست. بسطامی نيست.

December 26, 2003

ارگ بم: چندين هزار اميدِ بنی‌آدم!

بزرگترين بنای خشتیِ ايران، ارگ بم، سحرگاهانِ امروز به خاک نشست! باورم نمی‌شود. وقتی که همسرم گريان خبر نابودی ارگ بم را اکنون به من داد، دهانم از درد و حيرت باز ماند. هنوز هشت ساعت نگذشته است که داشتم به ارگ بم فکر می‌کردم و اينکه اين بار که به ايران رفتم حتماً سری به آنجا بزنم. امروز جهانی از ياد و خاطره برای من آنجا مدفون شد. امروز بخشی از تاريخ من و تبارم در آنجا ويران شد. امروز من ويران شدم. هنوز پنج روز نشده است که نوشتم ديدنِ ارگِ بم برايم حسرت شده است. حالا شد حسرتِ جاويد. شبِ ولادت عيسا مسيح بود و شب مرگ ارگِ بم.

نمی‌دانم بر فقدانِ آن بنا بايد گريست يا بر نابودیِ آدميانی که در آن بنا بودند. گروهی از دانشجويان مرمت دانشکده‌ی هنر کرمان در آن ميان بودند که بی‌خبريم از آنها. اگر کسی از مسئولين قصوری کرده بود، شايد می‌شد گريبانِ يکی را گرفت که کوتاهی کرده است. اما، اين بار کارِ بشر نيست. شما فکر می‌کنيد می‌شود با وجود زلزله‌ی عظيم، ارگ بم را حفظ کرد؟ می‌شد؟ هنوز گيجم، گيج. باورم نمی‌شود. باورمان نمی‌شود. ارگِ بم؟ رفت؟ خبر را به هر کسی که می‌دهم، به همان اندازه که برای آدميان اندوه می‌خورد، از نابودی ارگ هم گويی تيشه بر جانش می‌زنند. اين بنا با جانِ چند نفر آدم گره خورده بود؟ معمارش که بود؟ ساکنانش که بودند؟ اين چه مکافاتی است برایِ ما؟ اين سال‌ها در ايران، زلزله از زلزله، سيل از سيل، قتل از قتل، نامردمی از نامردمی باز نمی‌شود. اين زنجيرِ بلا و عقوبت تا کجا می‌رود؟ سالِ بلواست، سالِ بلوا! مرثيه‌خوانان کجايند که داغدار ماتمی بزرگيم. وقتی بنايی با اين عظمت و اين همه فرهنگ و تاريخ از ميان می‌رود، گويی ريشه‌ی يک قوم را از بيخ کنده‌اند:
فلک را جور بی‌اندازه گشته است . . .

تعبير خواب

داشتم خواب می‌ديدم. من زياد خواب می‌بينم. وقتی هم که خواب‌های آشفته می‌بينم عجيب نگران می‌شوم. حتماً خبری هست يا اتفاقی افتاده است وقتی که اين خواب‌ها را می‌بينم. اين رؤياها برای من مثل تاريخ شده‌اند. انگار تمام زندگی‌ام را دارم تماشا می‌کنم. همه‌ی شخصيت‌ها با نيمی از وقايعی که اتفاق افتاده‌اند يا می‌افتند و نيمِ ديگری که همه خيال است، جلوی چشمم رژه می‌روند. کسانی را که دلم برايشان خيلی تنگ شده است، توی همين خواب‌ها می‌بينم.

همين غروبی که چشمم گرم شده بود، فرهنگ را خواب ديدم توی هتلی که با پارسا نشسته بودند سرِ ميز صبحانه بخورند. داشتم شاخ در می‌آوردم. پريدم بغلش کردم وسط جمعيت. نزديک بود زار بزنم از فرط خوشحالی. چقدر دلم برايش تنگ شده است. راستی از اون بعيد بود: کراواتش رو چيکار کرده بود؟ اون که هيچ‌وقت بدون کراوات جايی نمی‌رفت! پسرش سياوش بايد حالا دو سالش شده باشه. هم‌سن خواهر زاده‌ی من بود. . . چند وقت پيش که تلفنی در بيداری با هم صحبت می‌کرديم متوجه شدم دوباره دارد پدر می‌شود. چقدر زود! تا آمديم با هم گپ بزنيم، ديگر بيدار شده بودم.

عجيب است. در آن واحد داشتم با شش هفت نفر صحبت می‌کردم. با يک دستم گوشی را نگه داشته بودم و با محمود و فرخ و فيروز توی پاريس حرف می‌زدم. از يک جاي ديگر صدای زهرا از آلمان می‌اومد. شماها هم که همه‌اش صداتون از پراگ تو گوشمه. ساعت سه صبح بود. دراز کشيده بودم وسط لابی هتل. عجيب بود که هيچ بنی بشری اونجا نبود. انگار هتل مالِ خودم بود! مثل اينکه توی خواب، خوابم تعبير شده بود: يک شرکت مخابراتی عظيم مال خودم بود. همين بود که کمبود خط تلفن نداشتم!

December 23, 2003

شيرين‌تر از انگبين

عسل‌ات می‌خوانم، اما شيرين‌تری از عسل!

December 22, 2003

تا تو به دادِ من رسی، من به خدا رسيده‌ام!

اين نوشته البته که مخاطب دارد. مخاطبش محبوب ازل و ابد است. روی اين سخن به هيچ وجه با خاکيان و زمينيان نيست. روزگارمان به در به دری و غربت، از اين شهر به آن شهر، از اين کشور به آن کشور گذشت. روزی سر به سوی آسمان کردم که در آسمانت بجويم، اشارت به زمين کردی مرا. در زمين، در ميان زمينيان، دلِ خود را به هزاران شيوه آزمودم، اما باز هم در ميان آنها نيافتمت. سايه‌وار از من می‌گريزی. از آسمان به زمين و از زمين به آسمان. به هر کجا که رسيدم، نامرادی‌ها را برکشيدی و بدگمانی‌های خلايقِ تنگ‌حوصله را. گويی می‌خواستی به عمل بياموزم و بيازمايم که آن که در خورِ عشق است، تويی و بس! بشريت را آزموديم تا تهی‌دست از خاک به افلاک نياييم و سيب زنخدانِ شاهدان گزيده، در حضورت باشيم. اما نه. آنجا هم نبودی. آن آزمون هم هزار مکافات در پی داشت. سود و زيان جهان را آزمودم و رنجش بسی بيش از راحتش بود. اما تا کجا؟ تا کی؟ چقدر بايد در پی‌ات ديوانه‌‌وار و هشيار صفت آمد؟ دردی در جانم انداخته‌ای و زخمی به دل نهاده‌ای که درمان‌اش تنها با تست. از اين همرهان سست‌عناصر تنگ‌دلم. صاحب‌دردی بوديم، اگر نه صاحب‌دل. بی‌دردان را از اين عالم چه خبر؟
هنوز، در پیِ آن سينه‌ی آتش‌افروزم. هنوز ضميری صافی می‌جويم که هم احتمالِ آدميت و خطاکاریِ مرا داشته باشد و هم همدلی همراه باشد. آری، يافت می‌نشود! و چه می‌ماند جز آن نکته که هزار بارش تحقيق کرده‌اند و کرده‌ايم. حديثِ عشق را می‌هلم اکنون که از همين رهگذر قيامت‌ات را به پا کردی:
ان الملوک اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة

هنوز . . . لاله می‌دمد از خونِ ديده‌ی فرهاد

از ميهمانیِ يلدای ايرانيانِ اينجا بازگشته‌ام و هنوز شب است. شبِ من امشب عجيب يلداست! تلخی می‌کنند اين شب‌ها و بدتر از هر شبی امشب:
ديرگاهی است که در خانه‌ی همسايه‌ی من خوانده خروس
وين شبِ تلخِ عبوس
می‌فشارد به دلم پای درنگ!
با خودم می‌انديشيدم که در تمامِ اين سال‌ها، به جز يک روز در همين ماه اکتبر، هيچ روز و هيچ شبی تهی از غم نبوده است و گويی آن نذرِ ديرينِ من هيچگاه نبايد ادا شود. پريشان‌تر اينکه روزهای فرخنده و شب‌های مبارکِ من، حداقل آنها که آدميان مبارک‌شان می‌دانند، برای من غم داشته است و دلتنگی. از جهان، در بهترين وضع و شيرين‌ترين دمش هم گويی تنها رنج و محنت حاصل است:
دريغ و درد که در جستجوی نقدِ حضور / بسی شدم به گدايی برِ کرام و نشد
به لابه گفت شبی ميرِ مجلسِ تو شوم / شدم به رغبت خويشش کمين غلام و نشد
و اين شب‌ها چه کند می‌گذرند. سپيده‌ای کجاست؟ می‌خواستم آواز کوچه‌سارِ شب را بگذارم. با خود گفتم که آنچه که اکنون وصفِ حال است تنها اين است که:
هست شب يک شب دم‌کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است!

من سردم است. امشب نه تنها شب است و شبی دراز است و قصه‌ای خون‌افشان را از سر خواهد گذراند، سرد هم هست. چنان سرد است که استخوان می‌سوزاند. من گرمم نمی‌شود. هيچ چيز گرمم نمی‌کند. شب است. سرد است. خورشيد کجاست؟

December 21, 2003

من هنوز باکره‌ام!

دلم گرفته است برای خودم. غمِ غريبی در جانم موج می‌زند. نه، اشتباه نکنيد! وقتی می‌گويم غم، مرادم اندوهِ نامرادی نيست. هرگز! خودم را آدم بدبختی نمی‌دانم. آدم اگر آرزويی داشته باشد، آدم اگر، چه باک، حسرتی هم داشته باشد، باز هم دليل نمی‌شود بدبخت باشد. من حسرتِ ديدار بعضی‌ها را خورده‌ام. از شما چه پنهان اوقاتی را که صبح و شام حسرتِ ديدار خضر و سليمان را می‌خورم. نه که نمی‌يابمشان، نه. نمی‌گويم قديس شده‌ام. اين هم نه. اما گاهی از همين مرزها هم رد شده‌ام و ديده‌ام اينها را، ولو در لباسی ديگر. گاهی اوقات، حتی مثلاً ديدن ارگِ بم برايم حسرت شده است! عجيب است ولی آدمی بعضی چيزها را دوست دارد. اما بگذاريد از اين وادی بيايم بيرون. می‌خواستم از اول بنويسم من هنوز باکره‌ام؛ و هنوز هيچ دستیِ تنِ جانم را لمس نکرده است! می‌خواستم بگويم چنان دست نخورده‌ام که . . . اما خيالی از راه رسيد که مثل لشکر تاتار فروريخت تهِ دلم. من که هزار بار به غارتِ عشق رفته‌ام. گاهی روزی ده‌‌ها بار تازگی و بکارتم را می‌ربايد! اما غريب‌تر اين است که او که پا به اين حريم می‌گذارد، هر بار تازه‌تر می‌شوم. انگار بکارتی دارم بديع. اين چه کيميايی است که آدمی را می‌سازد؟ ياد آن شعر حيرت‌آور مولوی افتادم که اين گونه آغاز می‌شود: داد جاروبی به دستم آن نگار . . . غزلی بی‌نظير است. چنان تصويرهای تو در تو و بلندی دارد که آدمی سرگيجه می‌گيرد و هوش از کف می‌دهد با ديدن اين همه پرواز ذهن. دريغم می‌آيد همه‌ی غزل را نياورم:
داد جاروبی به دستم آن نگار / گفت کز دریا برانگیزان غبار
باز آن جاروب را ز آتش بسوخت / گفت کز آتش تو جاروبی برآر
کردم از حیرت سجودی پیش او / گفت بی‌ساجد سجودی خوش بیار
آه بی‌ساجد سجودی چون بود / گفت بی‌چون باشد و بی‌خارخار
گردنک را پیش کردم گفتمش / ساجدی را سر ببر از ذوالفقار
تیغ تا او بیش زد سر بیش شد / تا برست از گردنم سر صد هزار
من چراغ و هر سرم همچون فتیل / هر طرف اندر گرفته از شرار
شمع‌ها می‌ورشد از سرهای من / شرق تا مغرب گرفته از قطار
شرق و مغرب چیست اندر لامکان / گلخنی تاریک و حمامی به کار
ای مزاجت سرد کو تاسه دلت / اندر این گرمابه تا کی این قرار
برشو از گرمابه و گلخن مرو / جامه کن دربنگر آن نقش و نگار
تا ببینی نقش‌های دلربا / تا ببینی رنگ‌های لاله زار
چون بدیدی سوی روزن درنگر / کان نگار از عکس روزن شد نگار
شش جهت حمام و روزن لامکان / بر سر روزن جمال شهریار
خاک و آب از عکس او رنگین شده / جان بباریده به ترک و زنگبار
روز رفت و قصه‌ام کوته نشد / ای شب و روز از حدیثش شرمسار
شاه شمس الدین تبریزی مرا / مست می‌دارد خمار اندر خمار
من هنوز گيج اين جمالِ شهريارم که بر سرِ روزن، من سرگشته را می­پايد. نه! من ديگر باکره نيستم. تو عصمتم را به باد دادی! اصلاً پيشِ تو مگر عصمتی هم می‌ماند؟ تو که خود جانِ هر عصمتی هستی، پيش تو چه بايد گفت؟ پيش تو تردامنی و پاکدامنی يعنی چه وقتی ميزانش خودت باشی؟ عصمت را که ستانده‌ای، من اما منتظر ولادتِ مسيحای تازه‌ی توام. طاقت بارداری‌ام ده!

December 20, 2003

اهلِ کام و ناز را . . .

ديری بود که حسرتِ گريستنی دراز در سر داشتم و آرزوی سيلِ سرشکی که بندِ هزاران مانع بود. همين سحرگاهان بود که مجالِ خلوتی دست داد تا شکوه‌ی خويشتن را با او بکنم. من اما از که بايد به که شکايت ببرم؟ اين سحرگاهان چنان رازی سينه‌ام را می‌فشرد که با هيچ کس‌اش نمی‌توانستم گفتن. در ميان اين همه آتش و خون، در متنِ اين همه فاجعه، تنها اشک بود و آرزو که مرا دوره کرده بود. دردی که آدميان بر آدميان نازل می‌کنند. ستمی که از بی‌خردی می‌خيزد؟ يا از خودخواهی؟ نمی‌دانم. اين قدر می‌دانم که سخت بر خود لرزيده‌ام، چنان که مادر بر فرزند. بر ايمان خود لرزيدم امشب و غوغايی در درونم به پا شد که من هم آيا؟ من هم روزی تا اين مايه ممکن است از خويشتن و از تو جدا بيفتم که معرفت و ارزش و حکمت و آدميت را به بهای هيچ بفروشم؟ يوسف خود را به ثمنِ بخس ارزانیِ دنيا کنم؟ از من می‌آيد؟ کابوسی چنين، گريبانم را چنان گرفته است که خوابم از ديدگان می‌ربايد. دريغا که غمگساری نيست. دردا که اين قصه را برِ هيچ کس نمی‌توان برد. اين چندين هزار اميد بنی‌آدم است که دود می‌شود. اين زندگانیِ ماست که بر باد می‌رود. اين دل است، دل! آهن نيست! اين دوست است، اين يار است، يار! ياری که ديگر به اين خوبی و لطافت، به اين صفا و صداقت نتوان يافتش. اين عشق است، عشق! عشقی که در اين زمانه کمياب است و ديرياب. عشقی که اين روزها گريزپا شده است و روی از همگان نهان می‌کند. زمانه‌ی ما را چه افتاده است آيا؟ اين سيه‌روزی و تيره‌بختی حاصلِ کدامين دژم‌خويی است؟ اين وفا شکستن‌ها و بی‌مروتی‌ها از کجاست که بر می‌خيزد؟ دريغم از خود می‌آيد. اما مباد! مباد که رها کنم اين خصمِ جان را. رسوايش می‌کنم که قصد آزار عزيزان نکند. خسته‌ام، خسته. اما تنها خرمیِ خاطرم سايه‌ی دوست است که بر سرم هست هنوز.

نمی‌دانم چه نوشتم و چرا نوشتم. شايد خودم هم دو روز ديگر نفهمم اينها چيست. تنها شده‌ام دريای کف‌آلودی که از خشم و حسرت می‌غرد. همين. اما، اين را هنوز دارم:
از سرِ کوی تو هر کو به ملالت برود / نرود کارش و آخر به خجالت برود
از نزدِ چون تو کريمی، هرگز تهی‌دست باز نخواهم گشت.

اينها را بگذاريد و بگذريد. بگذريد که پريشانم و پريشان نوشته‌ام.

December 19, 2003

انگور و آفرينش

انگور، شراب، باده و مستی حتی زمانی که تنها با نامشان نردِ عشق می‌باختم برايم عظمتی داشتند. خلقتِ انگور به گمانم هم‌عنان با خلقتِ آدمی باشد. انگور، حامل رازهاست و حامله‌ی شراب. انگورِ سفينه‌ی مستی است؛ مستی و راستی. شايد حکمتی باشد در اينکه گاهی اوقات گرانبهاترين چيزها را در جايی می‌شود يافت که گمانِ آن نمی‌رود: در خراباتِ مغانِ نورِ خدا می‌بينم! انگور چنان که نمادِ مستی است، رمزِ خرابات و خرابی را نيز در خود دارد. وه که وقتی به يادِ تاکستان می‌افتم، تصورِ اجتماع و ازدحامِ آن همه مستی، آن همه می، هوشم از سر می­ربايد! در اين سال‌ها، همين سه چهار سال گذشته، با خودم انديشيده بودم که اگر من اين نبودم که اکنون هستم، اگر روز و روزگارم به قلم و انديشه پيوند نخورده بود، اگر جاذبه‌ی شعر و دغدغه‌های فيلسوفانه جانم را چون کشتی بی‌لنگر به اين سوی و آن سو نمی‌برد، حتماً ميخانه باز می‌کردم! باده‌فروش می‌شدم. ذوقِ عجيبی دارد ديدن مستی و آسودگیِ آدميان. چندان خيال و نازک‌انديشی در باده موج می‌زند که ناگهانِ عنانم از دست می‌ربايد. تنها دريغی که دارم اين است که هر بار بايد اين باده را تأويل کنم! آری همين باده‌ی انگوری را بايد تأويل کنم، بس که ناشسته‌رويانش به دهان بردند. آخر بوسه زدن به جامِ می، هم‌نفس شدن و همراز شدن با باده کارِ هر کسی نيست. حافظ بود که می‌گفت:
ما سر خوشان مستِ دل از دست داده‌ايم / همراز عشق و هم‌نفسِ جام باده‌ايم
اين جذبه‌ی هوش­ربا چگونه تسخيرش کرده بود که می‌گفت:
مهل که روزِ وفاتم به خاک بسپارند / مرا به ميکده بر، در خمِ شراب انداز!

December 17, 2003

آن نيز هم

اين که می‌گويند آن خوشتر ز حسن
يار ما اين دارد و آن نيز هم

December 15, 2003

همه‌ی اعتراف‌ها

. . .
تو خوبی
و اين همه‌ی اعتراف‌هاست.
من راست گفته‌ام و گريسته‌ام
و اين بار راست می‌گويم تا بخندم
زيرا آخرين اشکِ من نخستين لبخندم بود.
***

ادامه‌ی «همه‌ی اعتراف‌ها»

رندانِ تشنه‌لب را . . .

گويی ولی‌شناسان رفتند از اين ولايت

December 13, 2003

برای امروز

غلامِ نرگسِ مستِ تو تاج‌دارانند / خراب باده‌ی لعلِ تو هوشياران‌اند
تو را صبا و مرا آبِ ديده شد غماز / و گرنه عاشق و معشوق رازداران‌ند
نصيبِ ماست بهشت ای خداشناس برو / که مستحق کرامت گناه‌کاران‌اند
تو دستگير شو ای خضرِ پی خجسته که من / پياده می‌روم و همرهان سواران‌اند
نه من بر گلِ عارض غزل سرايم و بس / که عندليب تو از هر طرف هزاران‌ند
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد / که بستگانِ کمندِ تو رستگاران‌اند

December 11, 2003

دردی بايد

غباری بر تن دارم که رخصتِ پروازِ جانم نمی‌دهد. آنها که بال در بال من بوده‌اند و هم‌پروازم، می‌دانند که در سيرِ جان، چالاک‌تر از اينيم. همين اکنون در خاطرم گذشت که زمانه‌ی ما را چه افتاده است که دردِ ابوسعيد ابوالخير و تيزبينیِ مولوی و رندی حافظ در آن نيست. اشتباه نکنيد. مقصودم اين نيست که در زمانه‌ی ما بايد حلاج و عين‌القضات و ابوسعيد با همان کيفيات ظهور کنند. حاشا! دريغم از اين است که گوهرِ سخنانِ ايشان در غبارِ فراموشی و جفاست. بگذاريد اين گونه بنگريم: مگر سخنان افلاطون و ارسطو را امروزه از آن رو که هزاران سال پيش زيسته‌اند کسی به خواری می‌نگرد؟ چه شده است که آنها که سخن از معرفت می‌گويند و حديث حکمت بازگفته‌اند نزدِ مدعيانِ امروزیِ معرفت قدری ندارند؟! يادداشتِ پيشين را که می‌نوشتم با خود می‌انديشيدم که کسی که دردی نداشته باشد، نه تنها اين سخن به کارش نخواهد آمد که مايه‌ی طعن او هم خواهد بود. کسی خدمتِ جامِ جهان نما می‌کند که باور داشته باشد که اين جام را خاصيتی هست. جز اين اگر باشد، ملکوت و لاهوت و جبروت مشتی الفاظ و عبارات رهزن خواهند بود برای آن طايفه که مجال عرضِ اندامِ از ايشان می‌ستانند:
طبيبِ عشق، مسيحا دم است و مشفق ليک / چو درد در تو نبيند که را دوا بکند؟
دردی بايد. دردی بزرگ. بی‌دردان نشسته در کنجِ عافيت چه می‌دانند که از چه دور افتاده است اين نای؟
هر که او از همنشينی شد جدا / بی‌نوا شد گر چه دارد صد نوا
و اگر بانگِ اين نغمه‌سرای جاويد در گوش اين خفتگان اثری ندارد يا از ناپاکيزگی اين گوش‌هاست که حکم اغلب است:
نوای بلبل‌ات ای گل کجا پسند افتد / که گوشِ هوش به مرغانِ هرزه‌گو داری
و يا اينکه بسامدی دارد اين نغمه برون از طاقتِ ادراکِ اين گوش‌های حقير:
آواز بلندی تو و کس نشنودت باز / بيرونی از اين پرده‌ی تنگ شنوايی

December 10, 2003

براي ايمان

دير زماني است مي‌خواهم چيزي بنويسم براي ايمان. ايمان براي من گره خورده است به فرهنگ و سنتي كه در متن آن روييده و باليده‌ام. ايمانم را هرگز نخواستم و نمي‌خواهم قرباني جنجالِ علم كنم كه متأسفانه ايرانيانِ شيفته‌ي غربِ ما بسي در آن تهي‌دست‌اند. قصد اسائه ادب به هيچ پژوهشگري را ندارم، اما دريغم مي‌آيد كه گوهر ايمان را در غبارِ نزاع‌هاي بيهوده گم كنم. آري، ايمان براي من به آموزه‌هاي دين‌ام گره خورده است. البته كه ضرورتي ندارد هر ايماني از متنِ يك فرهنگِ ديني شناخته شده برآيد. ترديدي نيست كه ايمان را خارج از قالب شناخته شده‌ي مذهبي‌اش نيز مي‌توان جست. اما اين ايمان،‌ چنان كه من مي‌بينم‌اش و مي‌شناسم‌اش براي من عزيز است و گرانبها.

آدمي در تلاطم‌ها و طوفان‌هاي روزگار متكايي مي‌خواهد كه چندان استوار باشد كه او را از گزند هر تندبادي در امان بدارد. ميان اين و عافيت‌طلبي البته فرق بسيار است. آري‏، من نيز بسي از نگاه‌هاي‌ام به دين و فرهنگ از خلاف‌آمدِ‌عادت بوده است‏،‌ اما معناي خلاف‌آمد عادت را من در انهدام و تخريب آنچه دارم نمي‌فهمم. شايد فهمِ پيشينيان‌ام را به نقد بكشم و خويشتنِ خويش را در استنباط معاني دين به بازي جدي بگيرم، اما اين را كه من بلندهمتي‌اش مي‌فهمم به هيچ رو معادل و هم‌سنگ عصيان و خشم و خروشِ لجاجت‌بار نمي‌دانم. صريح بگويم كه آن تعاريف موسع و بي‌در و پيكري كه برخي از روشنفكري مي‌دهند كه روشنفكري يعني اعتراض، براي من به پشيزي نمي‌ارزد. اگر روشنفكري - كه حتماً در مقابل تاريك‌فكري بعضي مي‌فهمندش - معناي‌اش پشت پا زدن به هستي و وجود و خويشتنِ خويش است و دل بستن به سرابي كه كرانه‌اش پيدا نيست، من يكي نه روشنفكرم و نه عاقل:
احمقي‌ام بس مبارك احمقي است / كه دلم با برگ و جانم متقي است
دانش، چنان كه من مي‌خواهمش و مي‌فهم‌اش براي فهم بهتر آفرينش و خلقت خداوند است. من دانش را به اين كار مي‌خواهم. احتجاجي هم با كسي در اين باب ندارم. داستان بينش كه البته خود تكليفش روشن است.

مي‌خواستم از سايه بنويسم و ايمان. آن وقت كه سخن در ذهنم بود،‌ مجالِ تقريرش فراهم نشد. اكنون معاني از ذهنم مي‌گريزند. باشد تا وقتي كه معاني جمع شوند و گوي بيان بتوان زد.

December 9, 2003

چون آيتِ عشق

دو سه ساعتی نشده است که از شبگردی‌های معمولم برگشته‌ام. سايه امشب از لندن می‌رود. شبِ پيشين به اتفاق صاحب سيبستان و نويسنده‌ی سمرقند با پرويز جاهد در خانه‌ی بهنود بوديم که سايه در آنجا مهمان بود. شوق ديدار سايه و شنيدن سخنانش مرا تا هر کجا می‌کشاند. باکی ندارم که به خاطرِ گفتن اين سخن چه بگويندم، اما هر چه که باشد من از حضور سايه بسی نکته می‌آموزم و جدای از صداقت و صفا و صميميتِ اين مرد، چنان که بارها گفته‌ام، دانشِ سرشار ادبیِ او گوهری کمياب است. من از سايه فراوان نکته آموخته‌ام در خواندن شعر و فهم شعر، اگر چه خود هيچ‌گاه شاعر نشدم! خاطرم هست که سالی که با مشکاتيان در تهران به خانه‌ی سايه رفته بودم و دکتر شفيعی هم آنجا بود، مشکاتيان به سايه گفت که داريوش خراسانی است و شعر هم می‌گويد. سايه هم بلافاصله جواب داد: «خدا آخر و عاقبتت را به خير کند!» باری، سايه با همين طنز جدی که گاهی به سختی می‌توان تشخيص داد کدام يک از سخنانش جدی است و کدام شوخی، برای من عزيز است و دلنشين. دوستش دارم، به قول خودش: «همين‌جور بيخودی!» آدم که برای دوست داشتن دليل نمی‌خواهد.

امشب، فرصتی بود مغتنم برای شنيدن حکايت‌ها و سخنانی از زبان کسی که درشعر فارسی پيش‌کسوت است و خدمتِ او به هنر و فرهنگ و ادبيات ايران بسيار ارزنده و ماندنی است. خاصيت اين خاطرات و روايت‌ها اين بود که کسی آنها را می‌گفت که خود همنشينِ نزديک اخوان، کسرايی، مشيری، شاهرودی، زهری، نادرپور و شاملو بوده است. نوشتنِ آن همه سخن، فرصتی دراز می‌خواهد که اکنونم نيست. اما چونان مواقع ديگرِ بسيار، اين تجربتی است برای من که در کارِ ادب و فرهنگ، بدون خضوعِ فراگيری و گوش سپردن به نکته‌ی بزرگان و سالفان، آدمی را تنها کبر و رعونت به سخره خواهد گرفت. و سايه تنها يکی از اين کسان است. دريغا بر پر سخنانی که بزرگان را ناديده گرفته و خروار خروار در بابِ شعر و ادب حکم صادر می‌کنند و غوره نشده می‌خواهد مويز شوند!

موسيقیِ امروز صفحه، آواز راک، هم حکايتی دارد. آوازی نسبتاً طولانی است از شجريان. شعر را با انتخاب سايه خوانده است. نوازندگان بايد پرويز ياحقی، فرهنگ شريف و جهانگير ملک باشند. بعد از اجرای کار شجريان بنا به دليلی از سايه می‌خواهد که اين برنامه پخش نشود. سايه اما امشب می‌گفت که دريغ بود صدای زلال و بی‌نظير آن شبِ شجريان پخش نشود. در راه که می‌آمدم با خود گفتم که امشب اين آواز را روی صفحه خواهد گذاشت، هر چقدر هم که طولانی باشد!

ادامه‌ی «چون آيتِ عشق»

December 3, 2003

سايه‌آفتاب!

ای آيه‌ی نيامده از عرش بر زمين!
ای نقشِ در خيال!

چون سايه می‌گريزی از من و ای ذاتِ گمشده
همچون نگاه خفته تو در چشمِ خيره‌ام!

چندان که چون خدات به هر خانه جسته‌ام
امروز هر کجا که نگه می‌کنم، خداست!

گفتم که: «رشته‌ی محبت تو پاره می‌کنم!»
آن رشته‌ها گسيخت؛
اما تو همچنان
در جان و در دلی!

آه ای خدای وسوسه‌سازِ غريبِ من!
گويی جهان پر از تو و من نيز پر ز تو،
من نيز خود توام!
پس از چه روست اين همه پرهيز و نازِ تو؟!
بی من، خدايی تو به چيزی نيايدت!

در قهر اگر چه سلسله‌ها ساز کرده‌ام،
هرگز دريچه‌های آشتی‌ات را نبسته‌ام.
باز آ به دوستی!
مگريز از نگاهِ من ای سايه‌آفتاب!

November 29, 2003

ظرافت را نمی‌توانی . . .

شبی که با اربابِ ملکوت و احمد پوری بوديم، او يکی از ترجمه‌هايش را از شعری از آنا اخماتوا برايمان خواند که به قولِ خود پوری از طنزهای عاشقانه‌ی اوست:
ظرافت را نمی‌توانی
با چيزی در آميزی، رام‌خويی را هم
بيهوده شانه‌ام را
بر خز مپيچ!

بس است ديگر، خواهش می‌کنم
نه کلامی از اولين عشق و نه آهی پر سوز،
آن نگاهِ وحشی و گرسنه را
بهتر می‌شناسم!

دسامبر 1913،
تزارسکويه، سلو

November 26, 2003

برای ساغرِ ساقی

از بد حادثه آن جام كه دادی بشكست
شادیِ اين دلِ بشكسته، يكی جامِ دگر!

November 21, 2003

الهی‌نامه

الهی به مستانِ جامِ شهود
به عقل آفرينان بزمِ وجود
به آنان که بی باده مست آمدند
ننوشيده می، می‌پرست آمدند
به عشق که شد از ازل آشکار
به حسنی که شد عشق را پرده دار
به ساغر کشانِ شراب ازل
به ميخوارگانِ میِ لم يزل
دلم مجمرِ آتش طور کن
گلم ساغرِ آبِ انگور کن

در اين سرای بی‌کسی . . .

چه چشمِ پاسخ است از اين دريچه‌های بسته‌ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمی‌زند!

November 16, 2003

...

بی مرغ، آشيانه چه خالی‌ست
خالی‌تر آشيانه‌ی مرغی
کز جفتِ خود جداست!

آه، ای کبوترانِ سپيدِ شکسته‌بال
اينک به آشيانه‌ی ديرين خوش آمديد!
اما دلم به غارت رفته‌ست
با آن کبوتران که پريدند،
با آن کبوتران که دريغا
هرگز به خانه بازنگشتند . . .

مسجد شيخ لطف‌الله و کليسای سن پانکراس

روی بالکن بودم و به برج کليسای سن پانکراس نگاه می­کردم. بنای معظم و زيبايی است. قدمتش نمی‌دانم چه اندازه است. امروزی‌ها و جوانترها شايد با فيلم هری پاتر آن را به ياد بياورند. اينجا همان ايستگاهی است که فيلم از آن آغاز می‌شود. اين برج و ساعتش نمايی است که صبح و شام می‌بينم. هر روز صبح از روی تختم تصويرش را و ساعت را از توی آينه اتاق می‌بينم. اما اين کجا و مسجد شيخ لطف‌الله کجا؟ اين کجا و ارگ بم کجا؟ اين کجا و ماهان کجا؟ اين کجا و بادگيرهای يزد کجا؟ ناگهان هوس کردم کاش به جای اينها عظمتِ آسمانیِ آن مسجد را اينجا می‌ديدم! اين برج با آن مناره‌های نوک تيزی که بالايشان صليبی آسمان را خراش می‌دهد، برايم تنها زيبايی دارد. جذبه ندارد اينها برای من. کليسای سن پانکراس درست پهلوی بريتيش لايبرری است که شايد يکی از غنی‌ترين و بزرگترين کتابخانه‌های جهان باشد. ولی کسی به ياد می‌آورد که چه جفايی بر کتاب و کتابخانه‌ها در ديارِ ما رفته است؟ کسی غارت‌های صلاح‌الدين ايوبی را در قاهره به ياد می‌آورد؟ کسی يادش می‌آيد که جوينیِ مسلمان چگونه کتابخانه‌ی الموت را به خاکستر نشاند؟ دورتر نرويم. کسی يادش می‌آيد کتابسوزان کسروی را؟ يا همين دهه‌ی گذشته را که آقايان در ظلّ ولايت اسلام دارند کتاب خمير می‌کنند و کتابفروشی آتش می‌زنند. فکرش را که می‌کنم بند بندِ وجودم می‌لرزد. راستی کسی جرأت دارد در مغرب زمين کتابخانه آتش بزند؟ اگر کسی چنين کند، چه کارش می‌کنند؟ سخت است، خيلی سخت است فکر کردن به اينها. اينها را به نام دين و اسلام ننويسيد. به عيان ديده‌ام که آن طرفی‌ها هم که سوار بر اسبِ قدرت شوند، بهتر رفتار نمی‌کنند. کجاست ولايتِ انسان بر پهنه‌ی خاک؟ انسان را آيا منزلتی هست؟ کسی دردِ دين و پروای خرد دارد آيا؟

November 14, 2003

غبار بر تن و جان بر افلاک

روزهای فوز است برای من که با اين احوال آشنايم. حوادثی که در اين چند ساعت گذشته رخ داده است، هر يک اشارتی بود و فتوحی که سنگِ خارای دل را به عصايی موسی‌وار شکافت. نخستينِ آنها در آمدنِ کاتب زخمه بود که بر اين پهنه حاضر شد. عجالتاً باشد که بيش از اين سخنی درباره‌ی او نگويم که حالِ ديگری دارم. ترانه‌ای شنيدم (سايه از سرِ من تا سپيده مگير) که بندِ بند وجودم را به ايران کشيد و هوای خاکِ ديارِ دوست به طوفانم انداخت. نمی‌دانم که اين سلطانِ ساغر به هوش و باده در خيال، اين مايه قدر دارد؟ اين همه منزلت دارد که تا اينجا رسيده باشد؟ بارها اين را از حضرتِ دوست در همين روزهای اخير پرسيده‌ام. با سپندم بارها به زبان حال و قال گفته‌ام که: «اين سکوتِ مرا ناشنيده مگير»، که من دير زمانی است که ميان سکوت و سخن در ترددم.

November 12, 2003

آتش طلعتان

ازان چون موی آتش دیده یک دم نیـست آرامـم
که آتــش طلـعتـان دارند نبـض پـیـچ و تــابـم را
به دامـــان قیـامت پـاک نتــوان کـرد خــون مـن
همین‌جا پاک کن ای سنگدل با خود حسابم را

پ.ن. هيچ تفسير خاصی نشود. دو بيت زيبا ديدم، آوردمش اينجا، همين! درگاهِ ما فالگوش زياد دارد. برای همين اين تذکر را نوشتم!!

November 1, 2003

بانوی موسيقی و گل

بانوی موسيقی و گل اسطوره ی عاشق شدن تا من دوباره من بشم دوباره لبخندی بزن لبخنده ی تو جانمو مغلوب رؤيا می کنه انگار جهان وا ميسته و ما رو تماشا می کنه . . . بانوی موسيقی و گل تنديش شاعرانگی نوازشم کن و ببر مرا به جاودانگی شب از نگاهت آينه رو پر از ستاره می کنه برهنه ميشه از خودش به من اشاره می کنه تا از سپندم جدا شدم امشب، سوار بر ماشينی که مرا می رساند، اين آهنگ ابی را گوش می دادم. عجب شعر لطيفی دارد!

October 10, 2003

بيا وز غبنِ اين سالوسيان بين . . .

امروز در دانشگاه فرصتی به دستم آمد تا آن دشنام‌نامه‌ی معاشرانِ همشهری نوين را به شجريان (نامه‌ی مرجانِ دارابی) مرور کنم. خواندن اين نوشته‌ی سرشار از بی‌رسمی و آکنده از ريا و تملق به اربابِ قدرت به جز حس اشمئزاز، ذهنم را پريشان ساخت که تا چه اندازه امکان دارد در اين روزگار آدمی به ميزان 25 سال پيش بينديشد و چنان از ارباب قدرت و اصحابِ حکومت سخن بگويد که گويی مديح رسول‌الله را می‌سرايد! با خود انديشيدم که بايد منصفی عزم کند و يکايک اين نکاتِ پليدِ اين خودبينان را در روی‌شان بنهد که: خربطی ناگاه از خرخانه‌ای / سر برون آورد چون طعانه‌ای . . . دريغم می‌آيد که حتی درشت‌گويی‌های مولوی را خطاب به طاعنان خرج اين طايفه‌ی متحجر و منجمد کنم که نه شأن هنر می‌شناسند و نه قدر فرهنگ.

ادامه‌ی «بيا وز غبنِ اين سالوسيان بين . . .»

March 17, 2003

از تبارِ اسماعيل

از تبارِ اسماعيل
ديشب شبکه‌ی يک بی‌بی‌سی توی يه سری برنامه‌ی فيلمای برنده‌ی اسکار، «فهرست شيندلر» رو نشون داد که خيلی مشتاق ديدنش بودم. از يه جهتی، به تعبير بعضی از دوستا، اين فيلم خيلی احساسات رقت‌انگيزی درباره‌ی يهوديا داره. من اصلاً دوست ندارم از اين زاويه، يعنی از موضع سياسی با ماجرا برخورد کنم. يادمه يه جايی توی صحنه‌ی آخر فيلم اسحاق اشترن بر می‌گرده به شيندلر می‌گه که: «هر کسی جان يک نفر را نجات بدهد گويی جان تمام آدميان را نجات داده است» که اينو داشت از تلمود نقل می‌کرد. همون موقع به جيمی گفتم اين يه آيه‌ از قرآنه که ظاهراً توی تلمود هم هست. بحث من اينه که وقتی خودِ بشر اصالت پيدا کنه، ديگه کيش و مليت از موضوعيت ميفته. اين فيلم يکی از جذاب‌ترين فيلمايی بود که من تا حالا ديده بودم. آخر فيلم يادِ تبارِ خودم افتادم که بيش از ده قرن قربانی جمود و تعصبِ اربابِ زر و زور بوديم و هنوز هم که هنوزه هر وقت انديشه‌های جزمی سوارِ اسبِ قدرت ميشن، يه جوری گزند و آزار فاشيسمشون به يکايک افراد قبيله‌ی من می‌رسه! از خودم می‌پرسم که آيا ما هم اسکار شيندلری داشتيم يا نه؟ و می‌بينم که اگر تک و توکی جايی، انسانی پيدا می‌شد که به خاطر حرمت برای بشريت، جان انسانِ ديگه‌ای رو که داره به خاطرِ انديشه يا نژاد کشته می‌شه، نجات می‌ده، اين يه چيز نادری است؛ خيلی نادر!

شايد ماجرای شيندلر جعلی يا اغراق باشه، ولی من به ذهنم خطور نمی‌کنه که توی عالم اسلام، يه مسلمون بخواد جوانمردانه جونِ يه مسلمون -اصلاح می‌کنم، يه جمع، يه گروهِ مسلمونِ- ديگه رو که مثِ خودش فکر نمی‌کنه نجات بده. اگه اشتباه می‌کنم لطفاً اصلاح کنيد. شايد کسی جون يه نفر رو نجات داده باشه، ولی مث اين نمونه رو من توی مسلمونا بعيد می‌دونم. حافظه‌ی تاريخی ما هميشه گواهی می‌ده که خودمون با دستای خودمون تيشه به ريشه‌ی هم زديم. دريغ از اسلام! دريغ از مسلمانی! دريغ از فتوت! ولی:
من چو اسماعيليانم بی حذر / بل چو اسماعيل آزادم ز سر
اگه قرار بود از بيمِ جان، دست از انديشه بکشيم که امروز نبوديم:
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم

Free counter and web stats