صفحه‌ی اصلی

بايگانی: موسيقی

January 19, 2013

نشانه‌ها، چراغ‌ها، قله‌ها...

امروز سی و ششمين سالگرد وفات نور علی خان برومند است. دو روز پيش، همايون خرم هم از جهان رفت. اين انسان‌ها، به گمان من، نشانه هستند برای بشريت. چراغ راه‌اند. قله‌هايی هستند که گاهی تسخير می‌شوند و گاهی هم نه ولی هميشه نشانه و چراغ راه باقی می‌مانند. برای این‌ها نمی‌شود و نبايد روضه خواند يا مرثيه‌سرايی کرد. اثری که اين‌ها در روان و آگاهی ما، در فرهنگ ما، در موسيقی ما، در ترانه و ترنم ما، باقی گذاشته‌اند، اثری زدودنی نيست. نسلی با نه تنها خاطره بلکه با عين عمل اثرگذار آن‌ها زيسته است و خواهد زيست. اين نسل منقرض نشده است - و عمرش دراز باد - و دليل پايداری اين نسل از هنرمندان و اين جنس از هنر اين است که در گرو صورت و ظاهر نيست و تقلبات و تغلبات جهان گردی به رخسارشان نمی‌نشاند؛ قصه‌ی آن‌ها حديث صدق است. و صدق و راستی می‌ماند. فکر کردم امروز خوب است - بعد از مدت درازی که ملکوت بی‌‌نوا و نغمه بوده است - چيزی بگذارم به یاد اين عزيزان و همه‌ی کسانی که نام‌شان پیوند خورده است به آن‌ها - از میان زندگان و رفتگان.

قطعه‌ی اول، برنامه‌ی گل‌های تازه‌ی شماره‌ی ۵۲ - سرگشته - است. با صدای حسين قوامی و آهنگ همايون خرم روی تصنيف حيرت‌آور و تکان‌دهنده‌ی سايه - که به «تو ای پری کجايی» مشهور شده است. قطعه‌ی دوم، گلچين هفته شماره‌ی ۹۷ است که يادبود نور علی خان برومند است (کيفیت اين دومی به خوبی اولی نيست ولی قابل‌شنيدن است).


August 20, 2012

آمدی کآتش در اين عالم زنی...

در ميان کارهای منتشر نشده‌ی شجريان (منشر نشده‌ی رسمی البته)،‌ اثری هست که آهنگساز و سرپرست گروه‌اش محمد علی کيانی‌نژاد است و با گروه موسيقی فارابی اجرا شده است. اين اثر در بيات اصفهان اجرا شده است - و البته مرکب‌خوانی است. تصنيف نخست اين اثر (قطعه‌ی چهارم) تصنيف «سرخوشان» است که اجرای گروه است و با اجرايی که در «چشمه‌ی نوش» با محمدرضا لطفی اجرا شده است تفاوت دارد. غزل آواز قسمت اول، از حافظ است با مطلع: «خرم آن روز کزين منزل ويران بروم...». دو قطعه‌ی آخر این آلبوم برای من بسيار دلنشين است. اين‌جور کارها شرح و توضيح لازم ندارد. بشنويد و لذت ببريد.


August 1, 2012

... که بسته‌اند بر ابريشمِ طرب، دلِ شاد

موسيقی برای من ضرورت زندگی است؛ ضرورت است يعنی این‌که بخشی از زيستن است و ابزاری است برای شادی. این‌ها البته وصفِ عام است و هر کلمه‌اش حاجت به توضيح دارد. اين موسيقی برای من عام است و می‌تواند شامل هر چیزی شود ولی به خاطر محل جغرافيايی تولدم، اصالتِ اين موسيقی و اولويت‌اش با موسيقی ایرانی است اما قصه اندکی از اين بيش‌تر است. حقیقت‌اش اين است که اگر موسيقی ايرانی تا اين اندازه آمیخته با کلام و شعر کلاسيک ما نبود، چه بسا تا اين حد با آن مأنوس نبودم. بعيد می‌دانم ايرانی اهل ذوقی باشد که با شعر رابطه‌ی تنگاتنگی داشته باشد و شعر را زندگی می‌کرده باشد و ذوق موسيقی هم داشته باشد ولی شیفته‌ی موسيقی ايرانی نشود. اما در اين روایت، از خودم سخن می‌گويم. لذا بهتر است مؤلفه‌های اصلی را خلاصه کنم.

يکی از ریشه‌های دلبستگی من به موسيقی ايرانی، حافظ و سعدی و مولوی است. شعر ايرانی يکی از کليدهای زندگی و دست بر قضا – شايد خلاف چيزی که عامه می‌انديشند – شادی است. شادی برای من اصل است. لذا اين موسيقی هم اصل است. این شعر هم اصل است. نمی‌شود و نمی‌توانم آن را در حاشيه ببينم و حاشيه‌ای فرض کنم. بعد هم می‌ماند غول‌هایی که در موسيقی ما در صد ساله‌ی اخير بروز کرده‌اند. يعنی شجريان، لطفی، مشکاتيان، عليزاده و همين‌جور بشمارید استوانه‌های نسل ما و نسل پيشين را. اين‌ها روايت‌گر ضمير مردم ما بوده‌اند.

اين موسيقی را نمی‌شود با موسيقی جای ديگری مقايسه کرد يا با مثلاً موسيقی کلاسيک يا جاز یا هر چيز ديگری. هر آدمی به فراخور ذايقه و سلیقه‌اش پی موسيقی می‌رود. موسيقی برای هر انسانی، پاسخگوی نيازی است. اگر نیاز آدمی در موسیقی نباشد، طبیعی است موسيقی گوش نمی‌دهد. اگر یکی مثل من هم‌زمان خواستار شعر فارسی، موسيقی ايرانی و صدای خوش باشد، ناگزیر سراغ همين‌جور چيزهایی می‌رود که من رفته‌ام و در همين وبلاگ هم نشانه‌های‌اش هست.

معنا هم ندارد کسی بخواهد از این موسيقی ايرانی دفاع کند حالا چه بی‌وجه چه با وجه. به کسی ربطی ندارد. اصلاً در مقام دفاع ايستادن بی‌معناست. هجو است. مبتذل است. این موسيقی نقاط ضعف و قوت دارد. خوب و بد دارد. پست و بلند دارد. مثل هر موسيقی دیگری. مطرب خوب دارد و مطرب بد دارد. خواننده‌ی اصيل و استخوان‌دار و ارزش‌مدار دارد و خواننده‌ی مبتذل و پوچ و هنر به دنیا و قدرت‌فروش دارد. همين تفاوت‌هاست که باعث می‌شود آدمی جهان گسترده‌ی اين موسیقی را درک کند و کشف کند.

من با اين موسيقی خودم را پیدا می‌کنم. اين موسيقی برای من مثل آينه است. مثل آب است. مثل آفتاب و باران است. توفان هم دارد. گرداب هم دارد. موج هستی‌سوز هم در آن هست. اما تمام‌اش زندگی است. برای من چنين است. شاید برای ديگری چنين نباشد. شايد کسی باشد که مثل من از شعر خوش‌اش بیايد ولی نتواند نيم‌ساعت آواز يا يک‌ساعت بداهه‌نوازی در فلان دستگاه موسیقی ايرانی را تاب بياورد؛ من می‌توانم. شاید نه هميشه. وقت خودش را هم دارد. یعنی هر آهنگی را در هر وقتی و هر حالی نمی‌شود گوش داد. نقد وقت و طعم وقت مهم است. گاهی آدم روح‌اش و دل‌اش اقبال دارد؛ گاهی ندارد. اما این موسيقی هزاران گوشه و کنجِ‌ کشف‌ناشده دارد. جهانی است بی‌اندازه برای خودش. روزنه‌هایی را برای آدمی باز می‌کند که بايد دنبال‌اش بروی و بخوانی و بدانی‌اش. «تا نگردی آشنا زين پرده رمزی نشنوی».

ناگفته پيداست که اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند. اين‌که من از موسيقی ايرانی خوش‌ام می‌آيد و جهان‌ام با آن ساخته می‌شود و هم‌نشين و هم‌راه غم و شادی، هیجان و حماسه، تفکر و خلاقيت من است، نتيجه نمی‌دهد که يک موسيقی ديگر نمی‌تواند چنين باشد. شايد چنين باشد. حتماً چنين است. ولی قدر يک متاع را دانستن معنای‌اش نفی و قدح متاع ديگر نيست. ما با متاع‌ِ خودمان و با همين گوهری که در کف داريم راه خودمان را پيدا می‌کنيم. به متاع ديگران کاری نداریم. بیم و باکی هم نیست از طعنه و متلک و طنز و این بی‌مقداری‌ها. «هر کسی بر طينت خود می‌تند». قصه خيلی ساده است: ما از همان که باعث فربه‌ شدن‌مان می‌شود ذوق می‌بريم و عيب ديگران نمی‌کنيم: لعل بتان خوش است و می‌ خوش‌گوار هم!

در اين سال‌های دراز همراهی و همنشينی با موسيقی ایرانی، لحظات درخشان، خوش، ناب، زلال و نازنينی داشته‌ام که با جهانی معاوضه‌اش نمی‌کنم. حتماً جهان‌های بزرگ‌تر و بهتری هم هست. من آن جهان‌ها را هنوز کشف نکرده‌ام و آن جهان‌ها را خودِ من بايد کشف کنم. کسی حق ندارد مستبدانه اين جهان را خرد و حقير بداند و بخواند و جهانی را که احتمالاً فقط برای خودش بزرگ است، برای دیگری هم بزرگ بداند و بخواهد به دیگری تحميل‌اش کند. من در اين دلبردگی با موسيقی ایرانی هم قايل به کثرت‌گرايی‌ام. در موسيقی، هر آدمی باید بگردد و جنس خودش را پيدا کند. هیچ رمز و قاعده و فرمول زرينی وجود ندارد. موسيقی باید به کار آدمی بيايد و کمال کارِ او در آن باشد. موسيقی اگر به کار ما نيايد و کمالی به ما نیفزايد بی‌خاصيت است. این مشکل موسيقی نيست لزوماً. مشکل ترکيب ما و موسيقی است. عيب از لحظه و نحوه‌ی مواجهه‌ی ما با موسيقی است. آدمی اگر نياموزد از موسيقی اپرا چطور لذت ببرد، مشکل از اپرا نيست؛ مشکل از خودِ اوست.

برای من، موسيقی برای آدم‌تر شدن آدمی لازم است. آدمی که حيات‌اش خالی و تهی از نغمه و آهنگی باشد، از آدمیت‌اش فاصله گرفته است. به تعبير دقیق‌تر، من موسيقی را چنین می‌فهمم که برای خودِ من آينه‌ای است برای نزدیک‌تر شدن به خودم. لابد ديگرانی هم هستند که خودشان را خيلی هم آدم حساب می‌کنند ولی هيچ هم از اين موسيقی يا موسيقی ديگر خوش‌شان نمی‌آيد. خوب اين هم هست. «روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد». 

اين موسيقی بايد بتواند به من کمک کند مهربان‌تر، شادتر، آرام‌تر، انسان‌تر و لطيف‌تر باشم. من از موسيقی اين‌جور چيزها را می‌جويم.  موسيقی ايرانی این چيزها را به من می‌دهد. اين‌ها را لابد اهل خانه بهتر می‌فهمند که اهل البيت ادری بما فی البيت. گفتن ندارد که موسيقی برای من دايره‌اش خيلی خیلی وسيع‌تر از اين حرف‌هاست. قرآن برای من ترکيبی از موسيقی و شعر و الهام و هنر است. من وقتی قرآن می‌شنوم، موسيقی قرآن همان اندازه برای‌ام مهم است که کلام‌اش و شاعرانگی‌اش؛ قدسيت‌اش حساب ديگری دارد. موسيقی، با نگاهی که من دارم، در خدمت آدمی است و بايد در خدمت آدمی باشد. آدمی نیست که باید اسير و خادم موسيقی باشد و خودش را پای آن صرف کند. موسيقی آينه است. هر کس تصوير خودش را در آن می‌بيند. خوب‌رو باشی، محظوظ می‌شوی. به خودت نرسيده باشی و ژولیده و آشفته باشی، لابد با ديدن اين تصویر ابرو گره خواهی کرد. قصه خیلی شخصی است. خيلی فردی است. بسيار نوشتم ولی تمام این‌ها را می‌شد در دو سه کلمه نوشت. شرح لازم نداشت واقعاً.

July 13, 2012

گفتم آهن‌دلی کنم چندی...

ديرگاهی است که طربخانه‌ی ملکوت غبار گرفته است. خيل مشغله و فکر و خيال و بیماری و باقی امور طاقت‌سوز زندگی مجال زدودن غبار از آينه‌ی طربستان نمی‌داد. فکر کردم چه خوب است با غزل‌های سعدی و صدای بهشتی شجريان طراواتی به اين خانه‌ی غبارگرفته بدهم. تا همين امروز هم آهندلی کرده بودم که طربستان اين‌جا بیشتر به بايگانی شبیه بود. حالا وقت آن است که دستی برآوریم و کاری بکنيم.

قطعه‌ی اول، آوازی است در نوا روی غزل «دلبرا پيش وجودت همه خوبان عدم‌اند» که تا جايی که به خاطر می‌آورم با گروه پايور اجرا شده است (اگر اطلاعات‌اش نادقيق است، دوستان اهل خبر اصلاح کنند). اين قطعه در ابتدا و انتها تصنيف نوا را هم دارد و فقط آواز نيست. سه آواز بعدی، در حقیقت قطعات اجرايی است از شجريان به همراه گروه عارف در آلمان در شهر بن. اين اجرا، که فايل‌اش مرحمتی يکی از دوستان اهل ذوق و دل است، از راديوی آلمان – يحتمل راديوی شهر بن – پخش شده است و در مقدمه‌‌ی کل برنامه توضيحاتی به زبان آلمانی آمده است که طبعاً در اين‌جا نمی‌شنويد. اجرای مزبور در حقيقت مرکب‌خوانی است، آوازها هم پیاپی‌اند به همين ترتيبی که آورده‌ام، يعنی از اجرای نوا روی غزل «گفتم آهندلی کنم چندی» آغاز می‌شود و سپس می‌رسد به آواز بيات ترک روی «از هر چه می‌رود سخن دوست خوش‌تر است» و آن‌گاه عبور می‌کند به آواز سه‌گاه روی غزل «سرو سيمينا به صحرا می‌روی».

برای اين غزل‌ها و اين آوازها هر چه بگويم زائد است و اتلاف وقت. این‌ها را فقط بايد شنيد. گوش بدهيد و محظوظ شويد.

March 13, 2012

بهارانه‌ی خواجوی

پيش‌تر از اين آلبوم «افق مهر» با صدای ايرج بسطامی و آهنگسازی پرويز مشکاتيان را  در ملکوت نياورده بودم. تذکر دوستی، باعث شد اکنون که در آستانه‌ی بهار هستيم، اين اثر کمتر شناخته‌شده را به مهمانی صادر و وارد ملکوت بياورم. متن يکی از غزليات خواجو را که شعر تصنيف بخش دوم اين آلبوم است (دقيقه‌ی ۱۵:۴۰ به بعد)، اين‌جا می‌آورم که سخت مناسب حال است و غزلی است لطيف.

صبح وصل از افق مهر بر آید روزی
وین شب تیره‌ی هجران بسر آید روزی

دود آهی که بر آید ز دل سوختگان
گرد آيینه‌ی روی تو در آید روزی

هر که او چون من دیوانه ز غم کوه گرفت
سیلش از خون جگر بر کمر آید روزی

وانکه او سینه نسازد سپر ناوک عشق
تیر مژگان تواش بر جگر آید روزی

می‌رسانم به فلک ناله و می‌ترسم از آن
که دعای سحرم کارگر آید روزی

عاقبت هر که کند در رخ و چشم تو نگاه
هیچ شک نیست که بیخواب و خور آید روزی

هست امیدم که ز یاری که نپرسد خبرم
خبری سوی من بی‌خبر آید روزی

بفکنم پیش رخش جان و جهان را ز نظر
گرم آن جان جهان در نظر آید روزی

همچو خواجو برو ای بلبل و با خار بساز
که گل باغ امیدت ببر آید روزی

January 2, 2012

چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند

بارها نوشته‌ام که ملت ما گنجينه‌ای دارد شگفت‌آور از فرهنگ و هنر و ادبياتی که سرچشمه‌ی اميد و جان‌مايه‌ی بينشی است که افقی فراتر از حوادث روزمره را پيش روی آدمی می‌گذارد. اين غزل شگفت‌آور حافظ که در تاريک‌ترين روزگار سرزمين ما سروده شده است، مضمون درخشان اميد و ايمان به برآمدن آفتاب از ميانه‌ی ظلمت بی‌کرانه را به شيواترين شکلی پرورانده است.

آن‌چه در زير می‌شنويد، آوازی است از شجريان در ماهور که در اجرايی خصوصی با سه‌تار محمدرضا لطفی و نی محمد موسوی روی اين غزل حافظ اجرا شده است. تاريخ‌اش گمان می‌کنم سالی در دهه‌ی ۶۰ باشد. تمام اين‌ها را وقتی کنار هم بگذاريم، به خودی خود معنايی مهم پيدا می‌کنند. صدای شجريان، ساز لطفی و موسوی و انتخاب غزل‌های حافظ را وقتی می‌گذاريم کنار نحوه‌ی ادای ابيات و تکيه‌ها و تأکيدهايی که روی کلمات می‌شنويم آن هم در آن بستر زمانی و تاريخی، گویی داريم روزگار حالِ خودمان را از نو می‌شنويم. صدای شجريان شفافيت و صلابتی دارد که بی‌شک اين اجرا را می‌توان در زمره‌ی يکی از بهترين آوازهای شجريان قلمداد کرد. ضبط برنامه‌، حرفه‌ای نيست و اجرايی است خانگی که پس از کار فراوان به شکل حاضر در آمده است.

بشنويد و محظوظ شويد.

December 15, 2011

سماع درد؛ روايت سايه از اجرای نوا

موسیقی ما، روايت است. قصه است. حکايت است. اساساً هر موسيقی‌ای از همین جنس است. آدميان در موسیقی خودشان را می‌بينند و باز می‌شناسند. موسیقی مثل آينه می‌ماند. کسی که جلوی آينه می‌ايستد اگر مايه‌ای از فراست و معرفت داشته باشد، می‌تواند به قصه گفتن بنشيند و شرح جمال بگويد يا حکايت فراق. گمان من اين است که کسانی که با موسيقی نمی‌توانند ارتباط برقرار کنند – يا با يک موسیقی خاص نمی‌توانند ارتباط داشته باشند – دقیقاً از همين روست که در آن قصه‌ای و داستانی دلربا نمی‌بینند و نمی‌شنوند. گوشِ قصه‌شنو و جانِ حکايت‌پذیر آدمی اگر گشوده شود به روی معانی مترنم موسیقی، ديگر جدايی از آن برای آدمی ميسر نيست. آدمی خودش را با موسيقی هم معنا می‌کند هم تماشا.

عکس از: سپيده مسکوب

یک نمونه‌ی درخشان و دلربا از اين جنس حکايت‌ها، روايتی است که سايه روی اجرای نوای پريسا گذاشته است. در اين اجرا، حسين علیزاده سرپرستی گروه را به عهده دارد و تار می‌زند. پرويز مشکاتيان سنتور می‌نوازد و آهنگ آن ترانه‌ی مشهور «پیر فرزانه» محصول مشترک دوره‌ی جوانی این دو است. علی اکبر شکارچی کمانچه، محمد علی کيانی‌نژاد نی و مرتضی اعيان تنبک می‌نوازد. کل اين برنامه را پيش‌تر، اين‌جا، در ملکوت آورده‌ام. آن‌چه در زير می‌شنويد داستان سازها، نوازندگان، اشعار و قصه‌ای است که ساز و نوا در آن تنيده شده است، با صدای شاعر و از زبانِ اوست. شايد هم اين قصه‌ی سايه است که در خلال نغمه‌ها و زخمه‌ها و ابیات مختلف منعکس شده است. هر چه هست، يکی از بهترین نمونه‌های روایتِ خودِ آدمی و آيينه‌گی موسيقی است برای شرح این حکايت. بشنويد به تأمل و حال.


November 23, 2011

لطفی: يکی از متن ما، اما گروگانِ حاشيه‌ی امنيت ستم‌پيشگان

فراموشی عارضه‌ی هول‌ناکی است. آدم وقتی فراموش‌کار شود يا ارتباطش از زمان و مکان گسسته شود، به سادگی ممکن است قطب‌نمای اخلاقی‌اش از کار بیفتد. وقتی تاریخ نخوانی، وقتی از گذشته و حال خودت و اطرافيان‌ات، از حوادثی که بر آدميان رفته بی‌خبر بمانی يا خودت را به بی‌خبری بزنی، کمترین اتفاقی که می‌افتد اين است که در برابر انتخاب‌های دشوار، تن می‌دهی به انتخاب يا تحمیل انتخاب‌های ارباب قدرت و صاحبان زر و زور.

آدم گاهی اوقات وقتی اظهار نظرهای محمدرضا لطفی را می‌خواند احساس می‌کند همین امروز از از جنگل برگشته و تازه وارد شهر شده است. يا انگار از خواب اصحاب کهف بيدار شده و هنوز دارد در عهد دقيانوس فکر می‌کند و نفس می‌کشد. ولی واقعيت اين نيست. دور از ذهن است – دور از منزلت او باد که هنر به دست او بوسه زده است – که در خواب اصحاب کهف فرورفته باشد. لطفی که سخن از «مسؤوليت» می‌گويد، لابد مسؤولیت خودش را هم خوب می‌شناسد. آدمی که زبان‌اش به سؤال بگردد و لفظ مسؤوليت در دهان‌اش بچرخد، لابد این‌ سخنان را به لقلقه‌ی زبان نگفته است و در بيهوشی و بی‌خبری سخنی از دهان‌اش نپريده که بتوان او را معذور داشت. پس حق اين است و انصاف هم همين است که به اقتضای همين سخنان او را به پرسش و سؤال بگيریم و دست‌کم دو سه سؤال مهم از او بپرسيم.

نمی‌دانیم – نمی‌دانم – که لطفی چرا گریبان شجريان را گرفته است و در فضای مسموم و زهرآلودی که نامردمان و دهان‌های وقاحت پيوسته عربده‌جويان نه شجريان، و نه تنها شجريان، را بلکه ملتی را و «چندين هزار امید بنی‌آدم» را به تمسخر و طعنه، به بيداد و استخفاف زخمی تازيانه‌ی جفا می‌کنند و هيچ خبری از شرم و حيا که هيچ، از انسانيت و شرافت آزادگان در آن‌ها نيست، چرا لطفی این همه کم‌لطفی می‌کند نه به شجریان، بلکه به همه‌ی ما.

قصه، قصه‌ی انتخاب و تصميم شجریان برای جدا کردن راه‌اش از تبليغات حکومتی نیست. قصه اين نيست که آيا آلبوم‌های شجريان در ایران مجوز می‌گیرند يا نه. ماجرا حتی اين نيست که شجريان می‌تواند – يا می‌خواهد – در ايران کنسرت بدهد يا نه. قصه چیزی فراتر از اين‌هاست. واقعيت اين است که حتی اگر تمام آن‌چه لطفی می‌گويد – درباره‌ی مجوز گرفتن آثار شجريان، درباره‌ی امکان کنسرت دادن او همان‌جور که می‌خواهد، درباره‌ی درآمدزا بودن شرکت دل‌آواز – درست هم باشد، باز جای پرسش بزرگی از خودِ لطفی باقی می‌ماند: «با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی»؟ 

شجريان اگر کاری غیر از همين می‌کرد که کرده است باید گريبان او را هم به درشتی و با سخت‌گیری می‌گرفتيم که چرا جانب انصاف را رها کرده است و چرا حرمت رندان نگه نداشته است و چرا شأن و کرامت آدمی را به هيچ گرفته است و در برابر ستم و بیدادی که بر هم‌وطنان‌اش رفته است و در برابر خون‌هایی که به ناحق ریخته شده است، نفس بر نیاورده است؟ قصه اين نيست که چرا شجریان با بی‌بی‌سی فارسی یا با صدای آمریکا يا هر رسانه‌ی ديگری مصاحبه کرده است. پرسش دقيقاً این است که چرا شجريان با رسانه‌های ایرانی مصاحبه نکرده است؟ مگر در آن رسانه‌‌ها چه بوده و هست که کسی که به گفته‌ی خود لطفی «پهلوان» است از گفت‌وگو با آن‌ها پرهیز دارد؟ 

وقتی سخنان لطفی را می‌خوانيم، احساس می‌کنيم پشت تمام اظهار نظرهای او پيش‌فرضی نهفته و نشسته است که تصريح به آن نمی‌رود اما کلماتی در عبارات‌اش هست که اين پيش‌فرض را آشکار می‌کند. آن پيش‌فرض «قداست» و «طهارت» حکومت و دولت است. همه می‌دانيم که هيچ حکومت و دولتی، هيچ قدرتی، به خودی خود نه قداست دارد و نه عزت و حرمت، مگر آن‌که اهل عدالت باشد. و اين عدالت بيش از دو سال است که تصویری شکسته و فرتوت و خسته است. طرفه آن است که يکی مثل لطفی نتواند يا نخواهد شکست عدالت و خدشه‌دار شدن آينه‌ی دادگری و انصاف را ببيند. گويی اين همه سال مأنوس بودن با حافظ و مولوی درس‌آموز او نبوده است که «صحبتِ حکام ظلمتِ شبِ یلداست». گويی سال‌ها هم‌صحبتی با صوفیان هم به او نياموخته است که نبايد سر بر آستان اهل دنيا ساييد. لطفی چنان طوطیانه سخن از «براندازی حکومت» می‌گويد که اگر کسی نداند گمان می‌کند اميرانی دادگستر و حکمرانانی خردورز و اهل صدق و صفا که با حق به يکرنگی و با خلق به شفقت معامله می‌کرده‌اند، در معرض نيرنگ و کين‌ورزی طايفه‌ای خبيث قرار گرفته‌اند. انگار نه انگار که بيش از دو سال است طايفه‌ای از پاک‌ترین فرزندان اين سرزمين به دست همین «حکومت»ی که او غم «بر افتادن»اش را به جان دارد، آماج تير بلا و طعمه‌ی شکنجه و تحقير و توهين و تهتک بوده و هستند.

اصلاً در این تردیدی نيست که قدرت‌های خارجی و اجانب خبيث‌اند و بدطينت. اما از خباثت بیگانگان نمی‌توان قداستِ غمّاز خانگی را نتیجه گرفت. اين مایه سادگی ذهن و اين همه مغالطه در کار لفظ و معنا کردن، زيبنده‌ی کسی چون لطفی نيست. گرفتيم که شجریان خطا کرد که با رسانه‌های خارج از ايران گفت‌وگو کرد. چرا لطفی بايد هم‌بستر سيه‌دلان و بندگان جاه و مال شود؟ چرا لطفی بايد دم به دم بيدادگران بدهد؟ يعنی این همه سال دوستی و حق صحبت آن‌قدر ارزش نداشت که به رعايت وفا آن را پاس‌داری کند؟

ما که امروز شجريان را قضاوت می‌کنيم و بر جوان‌مردی او و مروت و انصاف‌اش آفرين و درود می‌فرستيم که همراه بیداد نشد و هم‌آواز نیرنگ و ريا صدايی به حمايت از غوغاييان بی‌آزرم بر نياورد و از نغمه‌های به مصادره رفته‌اش اعاده‌ی حيثيت کرد، تنها به يک هنرمند نظر نداریم. شأن و کرامت انسانی هم برای ما مهم است. زمانه، داور سخت‌گیر و بی‌رحمی است. شجريان اگر راهی جز اين رفته بود امروز در کنج دلِ بسياری از آزادگانی که در اين زمانه‌ی خون‌ریز قربانی جهالت و نامهربانی‌اند، نبود. زمانه هميشه اين فرصت استثنايی را در اختيار آدميان نمی‌نهد که گوهر خويش را چنين هويدا کنند و تصميمی تاريخی بگيرند. اين فرصت در اختيار شجريان - و بسياری از ما - در اين دو سال قرار گرفت و شجريان انتخاب درستی کرد که هنرش را به دولت و دنيا نفروخت و تملق و چاپلوسی ستمگران را نکرد. ديگران هم چنين کردند؟ درست در همان روزهايی که درخشان‌ترین گوهرهای انسانی و اخلاقی جامعه‌ی ما «خس و خاشاک» خوانده شدند!

لطفی گويی تاريخ نمی‌خواند. گويی نه تاريخ دور را خوب می‌خواند و می‌داند و نه پروای تاریخِ همین يکی دو سال و يکی دو ماه، و یکی دو هفته و يکی دو روز پيش را دارد. انگار همه چيز در عالمی اثيری رخ می‌دهد. انگار زمان وجود ندارد. انگار خبری نيست که نيست. انگار آب از آب تکان نخورده است. البته پيداست که لطفی می‌داند بعضی خواب‌ها آشفته شده‌اند و آبِ بعضی مرداب‌ها متلاطم شده است چون خوب خبر دارد که جهانی بر این دولتِ بیداد شوریده است و به حق يا ناحق – به هر داعیه و انگيزه‌ای – خواستار برچيده شدن بساط اوست (ولو در اين برچيده شدن آن بساط سود و منفعت خود را می‌دیده باشد). اما به خطر افتادن منافع این بساط گويا برای لطفی مهم‌تر است از به مخاطره افتادن شأن و کرامت آدمی يا آسیب ديدن عزتِ بشر یا خراشيده شدن چهره‌ی ایمان، اميد، وفا و لطافت. به لرزه در افتادن آن بساط گويا برای او مهم‌تر است تا مضمحل و منهدم شدن آرزوها و آرمان‌های کرور کرور آدميانی که آينده‌ی خود و فرزندان‌شان را در صلح و صلاح و آسايش و آرامش و سلامتِ سرزمين‌شان می‌خواهند. آن هم نه سرزمينی که بیگانه بر آن فرمان‌روا باشد بلکه سرزمينی که از میان اهل خانه آن‌که زورمندتر و قوی‌پنجه‌تر است به دريدن ضعيف‌تر و محروم‌تر و کوچک‌تر خانه برنخاسته باشد. چه شده است که لطفی مویی را در چشم شجريان به اين دقت و ظرافت می‌تواند دیدن، اما آن تبر ستبری که در سينه‌ی يکايک دوستان و ياران‌اش نشسته به چشم‌اش نمی‌آيد؟

تاریخ نخواندن خطايی مهلک است. تاريخ را که ندانی و نخوانی، ناگهان قطب‌نمای اخلاقی‌ات از حرکت باز می‌ماند. انگار آن مغناطيسی که جهت خوبی، دانايی، اميد، ايمان،‌عشق و لطف و صفا را تا امروز به صداقت و صراحت نشان می‌داد، امروز در کنار پولاد سياه‌دلی که جز دریدن و نفله کردن هنر ديگری نمی‌داند، آن تيغه‌ی افشاگر خیر و شر را به دورانی انداخته است که ديگر نمی‌توان با اعتماد به آن،‌ سره را از ناسره و صواب را از ناصواب تشخيص داد. اما نه. گويا همه‌ی قطب‌نماها چنين نيستند. گويا فقط اين حادثه‌ی شگفت‌آور در خانه‌ی لطفی و هم‌نشينان اين روزهای‌اش رخ داده است.

گويا لطفی فراموش کرده است که آن‌که کمر به براندازی اين نظام بست در متن همين نظام بوده و هست و همين امروز زمام امور را به دست دارد. پس چرا فرافکنی؟ چرا تهمت و بهتان بر يوسف نهادن؟ چرا در اين هجوم حادثه که سيل بلا خانه‌ی اميد يکايک ما را در هم نورديده است، دهان آلوده‌ی گرگان در چشم لطفی دل‌آزار و مهیب و مهوع نمی‌‌نمايد اما سیمای يوسفان به چشمِ او زشت می‌نمايد؟ «چه نقش باختی ای روزگارِ رنگ‌آميز...»!

اين قصه دراز است اما به همين‌جا تمام نمی‌شود. آن‌چه نبايد از ياد برد اين است که لطفی يکی از متنِ ماست که به گروگان ستم‌پيشگانی در حاشيه‌ی امن قدرت رفته است. لطفی جانی صافی دارد که چشمه‌ی خردش آلوده‌ی غبار فريب شده است. بگذارید حتی نگويم لطفی فريب خورده است. بگذاريد هم‌چنان بگويم لطفی با اهل دل و عاشقان کم‌لطفی می‌کند. و گرنه آن دل نازک کجا طاقت هجران ياران کهن را خواهد داشت؟ پس «بگذار تا از این شبِ دشوار بگذريم...». آن وقت خواهيم ديد که سيه‌دلان و سيه‌رويانی که هيچ پروای عزت و سلامت ملت ما را ندارند، در کجای این گردش پرگار خواهند بود. ثانيه‌ها به شتاب می‌گذرند و ملوک و سلاطين و صاحبان قدرت در صف غروب دولت‌اند. حبذا آن‌که در این هياهوی سقوط، دامن شرافت‌اش پاک بماند و سينه‌ی ايمان و خانه‌ی لطف ضميرش بر کنار از تيرگی‌ها بدفرجامِ ستم‌کاران.

پ. ن. مگر همين آقای لطفی نبود که تا دو روز پيش شکايت می‌کرد از این‌که به خاطر ريش و گيسوان‌اش در برابر کارهای‌اش مانع‌تراشی می‌کنند؟ نق زدن به خاطر ريش و گيسو گرفتن خوب است اما خروش از جان برآوردن به خاطر ساز شکستن‌ها و گيسوی چنگ بريدن‌ها و سه دهه خون در دل هنرمندان کردن‌ و دل و دين ملتی را به يغما دادن، بد است؟ اگر لطفی به خاطر ريش و گيسوان‌اش برآشفته شود خوب است ولی اگر شجريان و ملتی به خاطر عرض و آبرو و تمام هستی و عزت و شرف‌‌شان سر از بندگی قدرت بتابند، بد است؟

پ. ن. ۲. در ادامه، متن يادداشتی را که آوا مشکاتيان نوشته است، که با اجازه‌ی خودش به همت سيد خوابگرد ويرايش و بازنشر شده، می‌آورم.

ادامه‌ی «لطفی: يکی از متن ما، اما گروگانِ حاشيه‌ی امنيت ستم‌پيشگان»

October 22, 2011

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

سال‌های درازی است که به دنبال اين اجرای بيات اصفهان شجریان در کنسرتی که در آلمان در سال ۱۳۶۶ اجرا شده است می‌گشتم. امشب به لطف دوستی مهربان، فايل صوتی این اجرا به دستم ‌رسيد. حیف ديدم که اين ذوق و لذت را با شما سهيم نشوم. من اطلاعات زيادی درباره‌ی اين اجرا ندارم. ممنون می‌شوم اگر کسی جزييات بیشتری از اثر می‌داند در اختيارم بگذارد که نوازندگان گروه چه کسانی هستند.

این اجرا - قسمت اول - آواز اصفهان روی غزل حافظ با مطلع:
خرم آن روز کزين منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

تصنيف انتهای قسمت اول، روی غزل «ما سرخوشان مست دل از دست داده‌ایم». این اجرا مربوط به دوره‌ای است که صدای شجريان در اوج درخشش و شفافيت است - هم‌چنان هم هست اما آن دوره عظمت و صلابت جوانی را هم با خود دارد در حالی که امروز دوره‌ی پختگی و جاافتادگی صدای شجریان است. بشنويد و لذت ببريد.


October 19, 2011

نازش بکشم که نازنين است...

هیچ قصد نداشتم چيزی درباره‌ی اصل کنسرتِ ديشب شجريان در رويال فستيوال هال لندن بنويسم، اما به اختصار می‌گويم و سپس کوشش می‌کنم افقی ديگری بالای اين کنسرت و نقشی که شجريان در اين قصه ايفا می‌کند باز کنم.

میزان دلبستگی و مهرِ من به شجريان پوشيدنی نيست. شجريان يک حادثه‌ی تکرارناپذير در تاريخ فرهنگ و موسيقی ايران است. چنان‌که پرويز مشکاتيان هميشه می‌گفت: شجريان پهلوان آواز ايران است. در اين به قدر سر سوزنی ترديد نيست. اين نکته را که در نظر بگيریم، هر چه درباره‌ی کنسرت‌های او، اين‌که تمرين‌کرده يا تمرين‌نکرده سراغ کنسرت برود، يا اين‌که سازهای ابداعی‌اش را چطور در کنسرت‌های‌اش جا می‌دهد مقوله‌ای است فرعی. سليقه‌ی شخصی من اين است که استاد بهتر بود سازهای ابداعی‌اش را برای آزمودن در کنسرتی عمومی مجال جولان برای اجرای سولو و هنرنمايی ندهد و فضای ديگری برای عرضه‌ی آن‌ها بيابد. اين‌گونه نمی‌بود برای من مطلوب‌تر بود. انتخاب شجريان است اما و من به اين انتخاب احترام می‌گذارم ولو خلاف ميل من باشد.

صدای شجريان خوب بود ديشب. از درآمد گرفته تا اوج و فرود. انتخاب شعرها و نحوه‌ی ادای آن‌ها به باور من – که بر همه و حتی بر شجريان در نحوه‌ی ادای شعر و انتخاب آن، گاهی بی‌رحمانه، سخت می‌گيرم – خوب بود. انتخاب دو غزل سايه، خصوصاً غزل آواز اصفهان، بی‌نظير و بسيار هوشمندانه بود. 

يکی دو نکته‌ی حاشيه‌ای درباره‌ی کنسرت می‌گويم و به اصل سخن‌ام بر می‌گردم: فضای کنسرت، عمدتاً برای شنيدن موسيقی و خصوصاً موسيقی شجریان مناسب نيست. سر و صداهای مختلف، مزاحمت‌های ناگزيری که در فضای عمومی رخ می‌دهد، عمدتاً آدمی را به جای ديگری می‌کشاند. موسيقی را بايد در خلوت و در فضايی آرام شنيد و از آن لذت برد. چه بسا يک موسيقی در فضای سالن کنسرت اسباب آزار آدمی شود و همان موسيقی را وقتی در خلوت و حال مناسب بشنوی با آن به آسمان بروی. طايفه‌ی ايرانی هم متأسفانه هنوز آن دقت، ظرافت و صفای ادراک را ندارند که سالن کنسرت را با سالن عروسی اشتباه نگيرند: هم‌چنان با بی‌دقتی، بی‌نظمی و وقت‌ناشناسی اسباب آشفتگی فضای کنسرت می‌شوند. مخاطبی که دير به کنسرت می‌رسد بايد اين را درک کند و بيرون بايستد تا زمان مناسبی برای ورود به سالن فراهم شود. اگر نشد، برگردد خانه. به همين سادگی. اين يعنی رعايت حرمت موسيقی و موسيقی‌دان. 

نکته‌ی دوم اين‌که بايد به ياد داشته باشيم که اتفاقی که با کنار هم قرار گرفتن شجريان و کسانی چون محمدرضا لطفی، حسين عليزاده و پرويز مشکاتيان و همراهی شعرشناس گوهرتراشی مثل سايه – با آن وسواس عجيب درباره‌ی شعر – رخ داد، ديگر هرگز تکرار نمی‌شود. اين را از غولی مانند شجريان هم ديگر نمی‌شود انتظار داشت. آن فضا ديگر هرگز تکرار نمی‌شود. لذا مقايسه‌ی صدای شجريان، آهنگ‌ها و آوازها با آثار درخشان و تجلی‌وار و تکرارنشدنی دوره‌های پيشين خطاست و هرگز متر و معيار مناسبی برای سنجيدن کنسرت‌ها يا آثار شجريان نيست.

نکته‌ی سوم و آخر اين‌که: شجريان تنها گوهر يک‌دانه‌ی موسيقی و هنر ماست. اين را بايد درک کرد و قدر دانست. شجريان ديگر تکرار نخواهد شد. اين نکته از آن رو مهم‌تر است که در مقطع سياسی و اجتماعی دردناک و خاصی قرار داريم. به ويژه در فضايی که هنرناشناسان و هنرستيزانی که فرهنگ و هنر، دين، اخلاق، خدا و تمام سرمايه‌ها و اندوخته‌های انسانی را بی‌دريغ به پای سياست و قدرت و بندگی دنيا قربانی کرده‌اند و دست بر قضا کوشش می‌کند چنگ در چهره‌ی شجريان هم بزنند، جانب شجريان را رعايت کردن، بسيار مهم‌تر و حياتی‌تر است. مطمئن‌ام که شجريان هم اين نکته را با هوشمندی و فراست در می‌يابد و اين مهر و تعلق خاطر دوسويه است. در اين ميانه، گر بدی گفت حسودی و رفيقی رنجيد / گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنيم. بگذاريد رسانه‌ی وقيح و بی‌شرم نظامِ مقدس، حنجره‌های‌شان را بدرند و بکوشند به سوی آسمان آبِ دهان بيندازند. شجریان جايی نايستاده است که ساحت‌اش آلوده‌ی اين پليدکاری‌ها شود. شجريان در کنسرت‌های‌اش هم اگر آن‌چنان که ما دوست داريم يا انتظار داريم نيست يا ظاهر نمی‌شود، باکی نيست: نازش بکشم که نازنين است!

آن‌چه که برای من اهميت ويژه‌ای داشت انتخاب اشعار بود. شجريان دو غزل از سايه برگزيده بود که مناسبت تام و تمامی با احوال و اوضاع سياسی کشور ما داشت. آواز سه‌گاه روی غزلی با مطلع:

بر آستان تو دل پايمال صد درد است
ببين که دست غم‌ات بر سرم چه آورده است

اين غزل، حکايت دردهای ماست و بيدادی که در اين دو سال بر ما رفته است. اين ابيات غزل سايه، حکايت حال روزمره‌ی ماست:

چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی
به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست 

به سوز دل نفسی آتشین بر آر ای عشق
که سینه‌ها سیه از روزگار دم‌سردست

غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست
که این دلیر به بازوی آن هماوردست 

دلا منال و ببین هستی یگانه‌ی عشق
که آسمان و زمین با من و تو همدردست

اما شاهکار انتخاب شعر شجريان در قسمت بيات اصفهان بود. غزل اين آواز را تماماً و بيت به بيت (ابياتی که خوانده شد) نقل می‌کنم:
شبی رسید که در آرزوی صبح امید
هزار عمر دگر باید انتظار کشید 

هزار سال ز من دور شد ستاره‌ی صبح
ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید 

دریغ جان فرورفتگان این دریا
که رفت در سر سودای صید مروارید 

نبود در صدفی آن گوهر که می جستیم
صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید 

ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد
بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید 

سیاه دستی آن ساقی منافق بین
که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید 

سزاست گر برود رود خون ز سینه‌ی دوست
که برق دشنه ی دشمن ندید و دست پلید 

چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز
که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید 

کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند
که جان ماست گروگان آن نوا و نوید 

بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است
به جادویی نتوان کشت آتش جاوید 

روان سايه که آیینه‌دار خورشید است
ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید

اين‌که شجريان چهار مرتبه «ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد / بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید» را می‌خواند، تلنگری مهم است به دولتمردانی که تمام سرمايه‌های کشور ما را قمار هوس‌بازی سياست خود کردند و ملتی را به روزگار امروز نشاندند. «فرورفتگان اين دريا» و همه‌ی کسانی که در اين سی و اندی سال «به سودای صيد مرواريد» دل در گرو اين کار و بار کرده‌اند، امروز بهتر می‌دانند که چگونه و چرا بايد دريغ بخورند. اين نکته‌ها را مصطفی تاج‌زاده و محمد نوری‌زاد به بليغ‌ترين وجه و زبانی گفته‌اند. اين روزگار رنگ‌آميز، سپيد را سياه کرده و سياه را سپيد. از انقلاب سپيد بگيريد تا انقلاب سياه؛ از آن بهمن بگيريد تا اين بهمن. هر چه بود، همه کوشيدند که آتش جاويد را به جادو خاموش کنند – سپيد و سياه کوشيدند – اما اين آتش خاموش‌ناشدنی است. اين‌که که ساقيان منافق به جای نبيد زهر به جام کسان ريخته‌اند و رودِ خون ز سينه‌ی دوست می‌رود، دليلی بر نوميدی نيست. اما هم‌چنان بايد پرسيد که آن کسی که دل و دين ما را به سودا داد، بعد از اين همه فتنه و مصيبت و ويرانی، چه حاصل‌اش شد؟ بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خريد؟ و تمام اين هشدارها را مير حسين موسوی تا قبل از اين‌که ربوده شود و در حبس و حصر بيفتد، بارها گفت و هيچ گوشی نشنيد. آيا هنوز فرصتی باقی است يا ستاره صبح هزار سال از ما دور شده است؟

به خاطر اين سخنان است که شجريان امروز جايگاهی دارد يگانه و بی‌نظير. امروز شجريان هر چه بخواند و هر چه بکند، سياسی است و اجتماعی. بخواهد يا نخواهد، شجريان صدای ملت ماست و اين شعر فارسی توانايی شگفت‌انگيزی دارد برای اين‌که اين امکان را به ما بدهد که روزگارمان را به اين بلاغت در آن تصوير کنيم. شجريان تجلی خروش فريادهای ماست و همين است که او را عزيز می‌کند و عزيز نگه می‌دارد.

پ. ن. دوست نازنينی فرمود که انتخاب اين غزل برای آواز اصفهان که معمولاً آوازی عاشقانه است مناسب نبود چون غزل مزبور اجتماعی است. من نظر ديگری دارم. درباره‌ی تناسب شعر و دستگاه، اين پرسش را از سايه هم پرسيدم. نظر سايه اين بود که اين بيشتر انتخاب و سليقه‌ی شخصی است. چنين نيست که بعضی شعرها را لزوماً نتوان در بعضی دستگاه‌ها خواند. مثلاً گفته‌اند که افشاری برای شعرهای پند و اندرز خوب است يا مثلاً دشتی برای حال اندوه و غم خوب است. دست‌ بر قضا بسياری از سرودهای ملی و ميهنی ما در دشتی است که شاخصه‌ی بسياری از کارهای کلنل وزيری است. اين‌ها البته نظرها و سليقه‌های مختلف افراد است. و کل حزب بما لدیهم فرحون.

پ. ن. ۲. برای اين‌که سوءتفاهمی پيش نيايد، گمان می‌کنم از فحوای بندهای نخستين اين يادداشت بر می‌آمد که من به اين کنسرت نقدهايی دارم اما اين نوشته نه مدعی وارد کردن نقد فنی و هنری به کنسرت ديشب است و نه مدعی پاسخ دادن به هر گونه نقدی؛ اثبات شیء هم نفی ماعدا نمی‌کند. اين يادداشت حرف ديگری می‌زند. به باور من، برای اين‌که سخنی را بشنويم لازم نيست صداهای ديگر را خاموش کنيم. نقد شجريان و نقد هنری کنسرت‌اش کاری است به جا و لازم - نتيجه‌اش هر چه می‌خواهد باشد - اما مقصود اين نوشته اين کار نيست. کسانی که جويای چنين نقدی هستند می‌توانند گزارش‌های پيشين مرا از کنسرت‌های قبلی شجريان در همين شهر لندن در همين وبلاگ مشاهده کنند.

September 20, 2011

به يادِ شهيدِ اهل طرب

دو سال پيش، وقتی که خبر بهت‌آور را رضا شکراللهی به من داد، خانه نبودم. ناگهان زانوان‌ام همان‌جا که بودم، تا خورد. انگار شهاب‌سنگی ناگهان تمام وجودم را له کرد. صاعقه‌ای بود خبر، انگار، که آتش به خشک و ترم زد. تا به خانه رسيدم، مرغِ پرکنده‌ای بودم که سيل اشک‌ام بند نمی‌آمد. واکنش‌های آن روزهای من و خاطره‌هایی که يکی يکی پيش چشمان‌ام قد می‌کشيدند، در سطر به سطر نوشته‌های آن روزهای‌ام هويداست.

هم‌آن روزها، یک بار که با سايه حرف می‌زدم، وقتی صحبت از پرويز مشکاتيان شد، فعلی که به کار بردم، زمان‌اش ماضی بود. سايه برآشفته گفت: مشکاتيان نمرده است. مرگ کسی چون او باور کردنی نيست. اين سخن سايه راست است. راست بودن‌اش را باور دارم با تمام گوشت و پوست‌ام. ما تا زمانی که با عزيزان‌مان سخن می‌گويیم، با آن‌ها نجوا می‌کنيم، با مهربانی از آن‌ها و با آن‌ها سخن می‌گوييم و قدم به قدم با وجود و حضور و يادشان نفس می‌کشيم، آن‌ها نزدِ ما زنده هستند. مرگ علاوه بر معنای جسمانی، معنايی غير-انضمامی و مجرد هم دارد و اين معنای مجردِ مرگ است که – برای من – مهيب‌تر است. آن‌ها که برای هميشه می‌ميرند کسانی هستند که در ياد و خاطره‌ای نمی‌مانند و روز به روز قلب‌‌شان با نبضِ زمانه‌ی ما نمی‌تپد. پرويز مشکاتيان، زنده است. از بسيار کسانی که بر دو پا راه می‌روند و بسيار هم حرکت دارند و سخن‌گو هستند، زنده‌تر است.

يادم هست يک‌بار – وقتی ايران بودم هنوز يا شايد هم در يکی از سفرها به ايران – در کافه شوکا، يارعلی مقدم رو به من کرد و گفت: «مشکاتيان، خانِ مطرب‌هاست». ولی اين تعبير هنوز برای او نارساست. رساترين تعبير، همان است که سايه در ابتدای مجلس شب شعرش در آمفی‌تئاتر خليلی دانشگاه سوآس (اين‌جا؛ از دقيقه‌ی دوم به بعد) به کار برد: مشکاتيان، شهيدِ ماست. مشکاتيان، چنان‌که سايه هم گفت، از اندک‌شمار موزيسين‌ها و مطربان ما بود که هم آهنگسازی نابغه بود و هم شعر را می‌فهميد و لمس می‌کرد و «از جوانی به استادی رسيده بود» و «همان‌طور که مراتب هنری را با عجله طی کرد، زندگی را هم با عجله طی کرد». سرّ ماندگاری مشکاتيان همين جمع آوردن هنرهای مختلف بود و همين‌که شعر را خوب می‌فهميد و درک می‌کرد.

پرويز مشکاتيان حقّ شعر، حق موسيقی و حق انسانيت را درست و خوب ادا می‌کرد و می‌کند. برای مشکاتيان، شعر و موسيقی، بهانه و ابزاری نبود برای پيمودن راهی جز راهِ انسان و ادا کردن حق اين شعر و اين موسيقی. اين شکاف و فاصله را ما زمانی بهتر می‌فهميم که کسانی در قامت و لباس هنر، هنرمندی و موسيقی و شعر، از اين‌ها استفاده‌ای ديگری می‌کنند. برای هنرمند بودن، استعداد داشتن، ذوق و نبوغ داشتن و مهارت داشتن کافی نيست. اين‌که جای و جايگاه هر سخن، هر نغمه و نوا را خوب بفهمی و نسبت و پيوندش را با گوهرِ آدمی درک کنی، چيزی است که در کمتر کسی جمع می‌شود.

امروز هم که از زندگی و زنده بودن و بقای او می‌‌نويسم، باز هم دل‌ام می‌لرزد و باز هم اشک به چشمان‌ام می‌دود. آخرين باری که با او سخن گفتم، درست همين‌جا نشسته بودم که اکنون این‌ها را می‌نويسم و... آن مکالمه ناتمام ماند. مانند بسياری از ناتمام‌های ديگرِ من...

مطربا پرده بگردان و بزن راهِ عراق
که بدين راه بشد يار و زِ ما ياد نکرد

اجرای يادباد همايون شجريان با سيامک آقایی و آيین مشکاتيان را، هيچ وقت تاب نياوردم که تا به انتها بشنوم. این بار می‌گذارم‌اش اين‌جا و می‌شنوم و می‌خوانم با آن. می‌نويسم که يادی باشد از شهيدِ فرهنگی ما. شهيدی که در سال بد، در سالِ محنت، در سال بیدادِ عظيم بر ملت ما جسماً همراه ما نبود اما نغمه‌ها و آواهای‌اش در تمام اين روزها و شب‌های اندوه همراه ما بود و هست.


September 13, 2011

صفای آينه‌ی خواجه بين...

اين غزل سایه را - که در استقبال غزل حافظ است - شجريان دو بار به زيبایی خوانده است. يک بار در دشتی - در کنسرت با گروه زنده‌ياد فراموز پايور - که بعداً در آلبوم «راز دل» منتشر شده است و فکر می‌کنم يکی از زیباترين دشتی‌هايی است که شجریان خوانده است، به ويژه دیلمانی که روی ابياتی از قطعه‌ی «بهار سوگوار» سایه خوانده است.

همین غزل را شجريان بار ديگر در آلبوم شماره‌ی يک چاووش - «به یاد عارف» - خوانده است اما اين بار در بياتِ ترک با آهنگسازی و سرپرستی محمدرضا لطفی با گروه شيدا. اين اجرای بيات ترک شجريان را بشنويد. اجرای دشتی را هم جداگانه خواهم آورد.

عنوان نوشته هم از بیت آخر سايه در اين غزل است:
صفای آينه‌ی خواجه بين کزين دمِ سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشيد.

غزل سايه چنین آغاز می‌شود:
نه لب گشايدم از گل نه دل کشد به نبيد
چه بی‌نشاط بهاری که بی‌رخ تو رسيد

و غزل حافظ چنين آغاز می‌شود:
رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد
وظیفه گر برسد مصرف‌اش گل است و نبید


July 16, 2011

خيام‌خوانی

گمان نمی‌کنم در ميان شاعران و حکيمان ایرانی هيچ کس چون خيام اين اندازه ايجاز و اين مايه نبوغ در طعنه زدن به هستی داشته باشد. اين مرگ‌آگاهی و اعتنا به فنا، هم‌چون آينه‌ای می‌تواند وجودِ اهلِ بينش را یکسره ديگرگون کند. با خود گفتم که چه خوب است امروز، مجموعه‌ای از آوازهايی که روی رباعيات خیام در دستم هست، با شما شریک شوم. قطعه‌ی اول، آوازی است که شجريان در سال ۱۳۷۸ هنگام دريافت مدال پيکاسو در یونسکو، در پاریس، خوانده است. بعدی، گل‌های تازه‌ی شماره‌ی ۱۸۷ است که به همراه گروه زنده‌یاد استاد فرامرز پايور اجرا شده است و مشهور است به «شب نيشابور». قطعات بعدی، آوازهايی است که در آلبوم رباعيات خيام که با دکلمه‌ی احمد شاملو همراه است، آمده است. آخرین قطعه، از موسیقی سريال ابن سينا برگرفته شده است که با صدای صديق تعریف است و از همه کوتاه‌تر است. لذت ببريد و يادی از هستیِ فناشونده و میرندگی آدمیزاده کنيد که: فاکثروا ذکر هادم اللذات!

June 3, 2011

مانده خاکستر گرمی جايی؟

خيلی چيزها می‌خواستم بنويسم. خاطرم را منصرف می‌کنم به هزار چيز ديگر. اما «ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گريند». با تمام گريه، اما هنوز اميد هست و گرما هست و ايمان هست. به احوال روزگار می‌نگرم و با خود زمزمه می‌کنم که:
ازین چشمه منوشید که پر خون جگر گشت
بدین تشنه بگویید که آن آب بقا رفت

سر راه نشستیم و نشستیم و شب افتاد
بپرسید بپرسید که آن ماه کجا رفت

ولی در ميان اين همه موج تلخی و سياهی، من هم‌چنان با اميد نفس می‌کشم. هم‌چنان زنده‌ام که: «اميد هيچ معجزی ز مرده نيست، زنده باش!»



(قاصدک؛ محمدرضا شجريان؛ پرویز مشکاتيان و همايون شجريان)

June 1, 2011

آواز تذرو - برای عزت و هاله سحابی

دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشتِ شقايق گشت از اين خون
نگر تا اين شبِ خونين سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
صدای خون در آواز تذور است
دلا اين یادگارِ خونِ سرو است

- اين ابيات، ناظر به حالی در آينده است؛ اما اين آينده، آينه‌ی حال ما نیز هست: حالی که شبی خونين دارد و خنجرها از دل‌ها گذر می‌کند و خونِ هزار سرو دلاور به خاک می‌ریزد. خونی که هدر نخواهد شد: ای بلبل حزین که تپیدی به خونِ خويش / يادِ تو خوش که خنده‌ی گل خون‌بهای تست. شهدای ما، آزادگانِ این سروستان‌اند که نويد رهايی را با پرگشودنِ خويش به بنديان می‌آورند.


May 19, 2011

انتخاب از انتخابِ اصفهان!

آواز اصفهان، از متعلقات همايون، يکی از آوازهای بسيار محبوب من است (هر چند اصفهان آن‌قدر به استقلال و به دفعات فراوان اجرا شده است که خود شأنی مستقل از همايون دارد). گزيده‌ای از آوازهای مختلف اصفهان را که بلافاصله از ذهن‌ام عبور کردند کنار هم گذاشتم تا با شما سهيم شوم. همه‌ی قطعات با صدای شجريان هستند. قطعه‌ی آخر تکنوازی تار محمدرضا لطفی است در بيات اصفهان در محفلی خصوصی. آوازهای اصفهان فراوان ديگری هم هستند که بسیاری از آن‌ها هم برای من خاطره‌انگيزند و هم آثاری بی‌نظيرند. خصوصاً در ذهن داشتم که يکی دو آواز اصفهان از بنان را هم به مجموعه بيفزايم که پیدا کردن‌اش الآن برای‌ام کمی دشوار است. مانند هميشه، غزل‌هایی که در اين آوازها آمده است - خصوصاً غزل‌های حافظ - همه از غزل‌های محبوب من هستند و مضمون و نکته در همه‌ی اين‌ها فراوان است. سودای شرح و تفسير این غزل‌ها، در مقام حال، بيشتر فضولی است و پرچانگی. مطمئن‌ام شما هم از غزل‌ها لذت خواهيد برد. یکی از قطعات، افسانه‌ی شيرين، به همراه صدای زنده‌ياد هايده روی تصنيف اصلی برنامه است. برنامه‌ی جان عشاق و بتِ چين، هر دو شامل تصنيف هم هستند. کل اثر اول، ساخته‌ی پرويز مشکاتيان است؛ دومی هم اجرای گروه پايور است. از ويژگی‌های ديگر دو تا از اين قطعات اين است که با سه‌تار مرحوم استاد عبادی اجرا شده‌اند. چه بسا اين قطعات به کار کسانی که آواز کار می‌کنند و ردیف می‌آموزند هم بيايد. گوش بدهيد و لذت ببريد. ترتيب قطعات را چنان‌که خودم دوست داشتم انتخاب کرده‌ام. اگر جور ديگری می‌خواهيد قطعات را بشنويد - فارغ از اين ترتيب - روی هر قطعه جداگانه کليک کنيد.


May 14, 2011

گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم

سخن گفتن پيوسته است به جان آدمی و اصلاً فلسفه‌ی وجودی او. «خموشی دمِ مرگ است». بعضی از آدميان، زیاد اهل سخن گفتن و شايد هم به عبارتی «هياهو» نيستند. بعضی هم وقت سخن گفتن، فاش سخن می‌گويند. هيچ پرده‌ی پنهانی در سخن‌شان نيست. برای فهم مطويات سخن‌شان نيازی به کليد نيست؛ تأویل لازم نيست، مستقيماً می‌توان معانی را به صرافت دريافت. همه اين چنين نيستند. بعضی ناچارند برای سخن گفتن، هزار ملاحظه را در کار کنند. این لزوماً معنای‌اش اين نيست که خودشان آزاد نيستند برای سخن گفتن. گاهی تجربه و زمانه معلمِ آدمی می‌شود تا همه جا هر چيزی را نگويد يا اگر هم می‌گويد چنان بگويد که اهل اشارت نکته را دريابند و نامحرمان و بيگانگان، تهی‌دست و محروم بمانند. دزدان و رهزنان در سرای سخن هم هستند. اين‌ها فقط کارشان سرقت سخن نيست؛ بسياری از اين طایفه، آزادی می‌دزدند و راهِ آدميت می‌زنند. آدميت، با سخن نسبت دارد. هر رخنه‌ای که در حصنِ حصينِ آدمی بيفتد، از راهِ سخن می‌افتد. کسی را با خاموشان کاری نيست هم‌چنان که زندگان را با مردگان کاری نيست.

اين قصه‌ی من و اين وبلاگ هم هست. آن‌چه اين‌جا پدیدار می‌شود، گاهی فاش است و عريان. گاهی در پرده است و مستتر در لابه‌لای صد عبارت ديگر. اما آدمی ديگر به چه زبانی بايد بگويد که از بيداد بیزار است؟ آدمی چگونه و به چه بيان‌های دیگری بايد فرياد بزند که تن به ستم، به ريا، به دين‌فروشی و به دروغ نمی‌دهد؟ گرفتيم که دو روزی تازيانه بر گرده‌ی بيداد نکشيدی – که هميشه هم لازم نيست من و شما هر روز پنجه در پنجه‌ی ستم بيندازيم – اما با لب فروبستن من و ما، سخن نمی‌ميرد. آدميت هم‌چنان زنده است و اين شلعه بی‌وقفه زبانه می‌کشد!

قصه‌ی عشق هم از همين قبيل است. ساده‌دلان گمان می‌کنند که عاشقان از همه‌ی احوالِ جهان فارغ‌اند، غافل از آن‌که عاشق، کانون درد است. آن‌که يک بار با درد آشنا شود، بعید است چشم به روی دردِ آدمی ببندد. اصلاً درس عاشقی برای همين است که آدم‌تر شوی. آدم‌تر که شدی، حساس‌تر می‌شوی به هر ماجرايی که آدميتِ آدمی را لکه‌دار و خدشه‌دار کند. عشق، نسبتی با شرافت و نجابت هم دارد. از همين روست که عاشق چه بسا زودتر از ديگران می‌فهمد که کجا و چگونه دامن شرف و نجابت آدمی به ذلتِ تسليم در برابر بيداد آلوده می‌شود. پس عجيب نيست وقتی که خواجه‌ی شيراز می‌گويد:
نشانِ اهلِ خدا عاشقی است با خود دار
که در مشايخِ شهر اين نشان نمی‌بينم
ناگهان اين نکته پررنگ‌تر می‌شود که عاشقی زمین و زمينه‌ای است برای اين‌که دست رد بزنی به سينه‌ی دروغ. اين درد، پيوند دارد با وجودِ آدمی:
آن‌که به دل دردی ندارد آدمی نيست
بیزارم از بازارِ اين بی‌هيچ‌دردان

بيهوده نيست پس، اگر نمی‌شود لب فروبست:
منِ رميده‌دل آن به که در سماع نيايم
که گر ز پای در آيم به در برند به دوشم
مرا مگوی که سعدی طريق عشق رها کن
سخن چه فايده گفتن چو پند می‌ننيوشم!



بر آستانِ جانان...

ملت ايران و موسيقی و فرهنگ‌اش سخت وام‌دار مشکاتيان – و شجريان – است. آن‌چه که این دو از خزينه‌ی گران‌بار فرهنگ و ادب ما بيرون کشيده‌اند و در ياد و حافظه‌ی ناخودآگاه و آگاه ما نشانده‌اند، مسير حرکتِ ملت ما را در طول تاريخ ترسيم می‌کند. انتخاب اشعار و آهنگ‌ها هيچ وقت برکنار از امواج زمانه نبوده‌اند. يک نمونه‌ی درخشان‌اش آلبوم تاريخی «بيداد» است. نمونه‌ی ديگرش، «آستانِ جانان» است. 

سنتورنوازی بی‌مانند مشکاتيان به همراه تنبک ناصر فرهنگ‌فر و آواز بهشتی شجريان، اثری آفريده است که هم‌چنان در خاطره‌ی نسل من باقی است و باقی خواهد ماند.

اين خاطر حزين که شعرِ تر هم آن را بر نمی‌انگيزاند، قصه‌ی آن روز و امروز ماست. نه در زمانِ آفرينش اين اثر و نه در زمانه‌ی ما، کم نيستند کسانی که رموز اين «کلکِ خيال‌انگيز» را فهم نمی‌کنند. از همان زمان هم اين نويد باقی بوده است که:
غمناک نبايد بود از طعن حسودِ ای دل
شايد که چو وابينی، خیر تو در اين باشد

آن دوره هم، دوره‌ای بوده است که در آن سينه‌ها مالامال درد بود و مرهمی بر زخم‌های هنرشناسان کمتر يافت می‌شد و سخن حکيمانه و دردمندانه‌ی حافظ هم‌چنان که آن روز طنين داشت، امروز هم طنين دارد و چه بسا که مهيب‌تر هم به گوش می‌آيد که:
آدمی در عالمِ خاکی نمی‌آيد به دست
عالمی ديگر ببايد ساخت وز نو آدمی

اما قصه هم‌چنان بر همان مدار پيشين می‌گردد که:
اهلِ کام و ناز را در کوی رندی راه نيست
رهروی بايد، جهان‌سوزی نه خامی بی‌غمی
در طریق عشقبازی امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل که با دردِ تو خواهد مرهمی

دردِ آزادی هم از همين جنس است. به آسانی و آسايش درمان نمی‌شود. راهِ آزادی و خواستن عدالت هم به خامی و بی‌غمی پيمودنی نيست. اين تلاش و تمنای آدمی، در آيينه‌ی وجود او و فراز و فرود احوال درونی او به روشنی متجلی است. جهان به شتاب از کنار ما می‌گذرد. زمان نمی‌آسايد. تيزروتر از پای لنگِ آدميان و چشمِ کوته‌بين آن‌هاست:
چشمِ آسايش که دارد از سپهرِ تيزرو
ساقيا جامی به من ده تا بياسايم دمی

همين آدمی است که گاهی در ميدان مبارزه، از پای می‌افتد و رنجور می‌شود:
کشتی باده بياور که مرا بی‌ رخِ دوست
گشته هر گوشه‌ی چشم از غمِ دل دريايی

پيش‌تر نوشته‌ام که چگونه بازی زمانه، هنرمند را وا می‌دارد که به جای «آيينه‌ی شاهی» تعبير «آيينه‌ی صافی» را بنشاند، حتی اگر کسی نکته‌ی ظريف و طعنه‌آميز اين تصرف در شعر خواجه‌ی شيراز را در نيابد!

اين قصه‌ها را نوشتم که يک بار ديگر تکرار کنم که هنرمند ما چگونه پا به پای زمانه و مردمِ خود گام برداشت تا نغمه‌سرای رنج‌ها و اميدها، شادی‌ها و اندوه‌ها و ترانه‌سرای حماسه‌های آن‌ها باشد و از آن‌ها جدا نباشد. و از خاطر نمی‌بريم که بدسگالان و کژبينان، چگونه بر جوانمردی آغاليدند که پشت پا بر هوس دولت دنيا زد و دلیرانه بانگ برآورد که او همان صدای «خس و خاشاک» است تا نامردمان و مزوران الحان او را برای نيرنگ و سالوس‌شان مصادره نکنند. موسيقی ما، تاريخ ماست. ملت ما توانگرتر از آن است که به زخم‌های بیداد و نادانی از پای در آيد. ما می‌مانيم و جهل و تاريکی رفتنی است.

ای دولتِ منصورِ ما...

امروز، ۲۴ ارديبهشت، پرویز مشکاتیان ۵۶ ساله می‌شود.

پرويز جان، انگار آن‌جوری که قبلاً با تو حرف می‌زديم و از تو سخن می‌شنیديم، نمی‌شود گفت‌وگو کرد. اشکالی ندارد. «گفتا که شبرو است او از راه دیگر آيد». صد راه گفت‌وگو را با تو اگر ببندند، باز هم می‌شود راه تازه‌ای جُست و یافت. تو هیچ لحظه‌ای و هیچ روزی از روزگار تلخ و تیره‌ای که بعد از سفرت بر ما رفت از میان ما غایب نبودی. هیچ روزی از گفت‌وگو با تو دست نکشيدیم. زبان گفت‌وگو و آيين سخن‌ ما تغيير کرده است. اما ما همانيم که بوديم و تو هم همان شوریده‌ی دیرین و پيشین. تولدت مبارک قلندر شوريده‌ی نيشابوری!


May 9, 2011

هر کس حکايتی به تصور چرا کنند؟!

قصه‌ی معرفت، قصه‌ی هميشگی بشر است. این وسوسه‌ی گشودنِ همه‌ی رازها در عالم چيزی است که آدمی را هيچ‌گاه به حال خود رها نمی‌کند. و طرفه اين است که هر رازی که برای آدمی گشوده شود، رازِ تازه‌ای پيش او چهره خواهد نمود. جهانِ بدون راز، حتی اگر مطلوب هم باشد، ممکن نيست. ما جهانِ راززدايی‌شده نداريم؛ جهان در هر عصر و زمانه‌ای پاسخ بعضی از مشکلات‌اش را می‌گيرد و بعضی معماها برای‌اش حل می‌شود اما هم‌چنان معماهای تازه‌ای پيش روی بشر باقی می‌ماند. حاصل‌جمعِ اين معماها برای آدمی هميشه ثابت مانده است.

حاشيه نروم. اين‌ها را بهانه کردم برای سخن گفتن از اين غزل حافظ که مطلع‌اش اين بيت است:
آنان‌که خاک را به نظر کيميا کنند
آيا بود که گوشه‌ی چشمی به ما کنند...
عموم مردم اين بيت را نادرست و در واقع به معنايی معکوس می‌خوانند و می‌فهمند. در اين بيت نه تمنا هست و نه خواهش. اتفاقاً بیت بعدی مضمون طعنه‌ی گزنده‌ی حافظانه را بيشتر آشکار می‌کند:
دردم نهفته به ز طبيبان مدعی
باشد که از خزانه‌ی غيب‌اش دوا کنند
اين غزل، پاسخی است به غزل شاه نعمت‌الله ولی که سروده بود:
ما خاک راه را به نظر کيميا کنيم...

انگيزه‌ی حافظ هم کمابيش روشن است: حافظ ميانه‌ی چندانی با بساط و دستگاه‌ی سازمان‌دهی شده‌ی خانقاهی ندارد؛ درست به همين دليل است که صوفی و زاهد در نگاه حافظی بسيار جاها کنار هم واقع می‌شوند (و همين‌جا صوفی خانقاهی ماهانی را «طبيب مدعی» می‌خواند). حافظ غزل‌های بسياری دارد که در آن زاهدانی را که نگاه فقيهانه به دين و به عالم دارند، با عتابی گزنده به تازيانه‌ی نقد می‌گيرد. اين غزل خاص، درست از آن غزل‌هايی است که ابياتی از آن نقد دستگاه‌سازی صوفيانه‌ی خانقاهی است. نقد او هم روشن است: اين معرفتی که فلان صوفی مدعی داشتن آن است، معرفتی مسلم و قطعی و يقينی نيست. معشوق حافظ در پرده است و نقاب از رخ بر نداشته است. اين‌که فلان صوفی با ادعای عارف بودن می‌گويد به معرفت رسيده است و صاحبِ يقين است، چيزی نيست جز ظن و گمان و حکايتی است به تصور!

برای حافظ، حسنِ عاقبت نه در اين است که آدمی متشرع باشد و متعبد و نه موقوف رندی و قلندری. مغزِ حسن عاقبت، عنايت است. آن‌چه جاذبِ عنایت است که اصرار در دين‌ورزی فقيهانه و زاهدانه و حتی عارفانه است و نه بی‌اعتنايی به دين. جای ديگر هم اين مضمون را گفته است: دلا دلالت خيرت کنم به راه نجات . مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش. رهایی آدمی نه در مباهات به فسق است (که اين روزها سکه‌ی بازار اطفال ناپخته‌ی تازه به دوران رسيده‌ی ناگهان‌مغرب‌زمين‌ديده است!) و نه در زهدفروشی است (که اين روزها به نحو مهوعی از در و ديوار سرزمین «اسلامی» ايران فرو می‌بارد!). هيچ کدام از اين‌ها تضمين‌کننده‌ی عنايت نيست. رمز اين رهايی جای ديگری است.
نزد حافظ، برای آن‌ها که اهل رازند و درون پرده‌اند، چه جگرها که خون نمی‌کنند. گويی حافظ، رندانه از ارتفاعی در احوال زاهدان و فاسقان می‌نگرد که چگونه «و کل حزب بما لديهم فرحون»‌اند! آن‌ها که درونِ پرده‌اند، پريشان‌اند؛ حسابِ آن‌که از برون در، مغرور صد فريب شده‌اند و باورشان شده است به تصور که صاحبِ يقين‌اند، خود روشن است:
حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند

سخن به درازا نمی‌کشم. بهتر است اين غزل را با آواز آسمانی شجريان و سنتور زنده‌ياد فرامرز پايور در سه‌گاه بشنويد و ذوقی از شنيدن غزل به اين شيوه ببريد.


April 20, 2011

چه شورها

آن‌ها که با آوازهای بنان آشنا هستند، خوب می‌دانند که بنان در اجرای آواز، چه اندازه سخت‌گير و دقیق بود و چه نيکو شعر را ادا می‌کرد. امروز ضمن گفت‌وگو با دوست بزرگواری سخن از آواز بنان رفت و اين‌که چه اندازه دقيق گوشه‌ها را ادا می‌کرد. به همين بهانه، گفتم خوب است آلبوم «چه شورها»ی بنان را گوش بدهيم که هم آن تصنيف لطیف عارف قزوينی را در خود دارد و هم آواز بنان را در شور.

پ. ن. شرح و توضيح ظرافت‌های این اثر را بايد اهل فن بدهند. اين آلبوم را باید با درنگ و حوصله بارها شنيد.


April 13, 2011

وافريادا ز عشق وافريادا...

سه آواز افشاری از شجريان را اين‌جا می‌آورم که اولی روی اشعار ابوسعيد ابوالخير است و دو تای ديگر روی دو غزل از حافظ. يکی روی غزلی با مطلع «جان بی جمال جانان ميل جهان ندارد» و يکی روی غزل «حسب حالی ننوشتی و شد ايامی چند». هر يک از دو غزل لطفی ويژه دارند. دومی البته شامل ساز لطفی هم هست با همان چيرگی و استادی نوازندگی لطفی. گمان می‌کنم در برنامه‌ی گلهای تازه، دو برنامه به اشعار ابوسعيد اختصاص دارد: يکی همين آواز افشاری است که اين‌جا آوردم و يکی گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۲ با آواز عبدالوهاب شهيدی (که اين را هم به زودی اين‌جا خواهم آورد). جدا از موسيقی و آواز افشاری که لطف خاصی دارد و از آوازهای محبوب من است، طبق معمول اشعار برای من مهم‌اند در نتيجه رکن قصه نوشيدن و نيوشيدن اين نمونه‌های خلاقانه و درخشان شعر و شعور و حس و عاطفه‌ی شاعر است. گوش بدهيد و محظوظ شويد.


March 23, 2011

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصيب مباش

شجريان ابوعطايی دارد در گلهای تازه - شماره‌ی ۱۰۴ - که با تار فرهنگ شريف روی غزل حافظ می‌خواند. ساعتی پيش فکر می‌کردم چيزی درباره‌ی اين غزل بنويسم، که بسيار می‌‌توان درباره‌ی مضامين‌اش نوشت. اما گفتم ذوق شنيدن موسيقی را فعلاً نباید پای بحث و گفت‌وگو نهاد. گوياترين زبانِ بيان اين غزل را نوازنده و خواننده دارند.

طفيل هستی عشق‌اند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری

می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند
به عذر نيم‌شبی کوش و ناله‌ی سحری

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصيب مباش
که بنده را نخرد کس به عيب بی‌هنری

هزار جان گرامی بسوخت زين غيرت
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری

دعای گوشه‌نشينان بلا بگرداند
چرا به گوشه‌ی چشمی به ما نمی‌نگری؟


March 22, 2011

دايره‌ی خودی-بيخودی و رهِ افسانه

مقصود آفرينش شناخت است. شناخت آدمی. منزلت اين طرفه آفريده‌ی نازنین که آفريدگاری می‌تواند و می‌‌داند. اين معنا را در طول تاریخ به هزاران زبان نوشته‌اند، گفته‌اند، سروده‌اند و تصوير کرده‌اند. در قرآن آمده است که «ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون». عارفان حاشيه‌ای تفسیری بر کناره‌ی اين آيه افزوده‌اند که: «ای لیعرفون». يعنی مقصود آفرينش همين شناخت است. عرفان صوفيان و فيلسوفان به عرفانِ عاشقان گره خورد و گفتند که: عاشق شو ار نه روزی کارِ‌ جهان سر آيد / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. يعنی شناخت تبدیل شد به عاشقی. اما در عاشقی هم نکته هم‌چنان شناخت است. در نفس عاشقی – به خودی خود – هيچ منزلتی نيست. عاشقی ابزار است. عشق، خود هدف نيست. عشق، فرض راه است. راهی است برای شناخت. و اين راه – که «طريقی عجب خطرناک است» – از خامان رهزنی می‌کند و در پندار و سودا گمان می‌کنند که همين است که ابتدا و انتهای آفرينش است و ماده و مضمون این گمراهی هم به پهنای تاريخ پيش روی مردم گسترده و فراهم است. نکته‌ی ظريف ماجرا اين است که «حشمتِ‌ اين عشق از فرزانگی است / عشقِ بی‌‌ فرزانگی،‌ ديوانگی است». عشقی که خرد و حکمت را به بهانه‌ی دست‌مالی شده و تکراری تقابل عقل و عشق،‌ فرو می‌گذارد، خود گرفتار تکبری است که لباس فروتنی به تن دارد. از سخن دور نیفتم: عشق هم ابزار شناخت است. شناختِ آدمی؛ با همين مضمونِ فاخرِ «من عرف نفسه فقد عرف ربه» که دريايی است از حکمت. آدمی وقتی خويشتن را بشناسند، کمالِ آدمی را هم می‌تواند در برابر خدای بنهد!

سخن از خودی و بیخودی گفتن آسان نيست. به لفظ و زبان آسان است. می‌توان طوطی‌وار سخن درويشان و بزرگان و عارفان را تکرار کرد و بر ساده‌دلان فسون خواند و دل‌های شيفته را رام کرد. اما مغزِ‌ حکمت در شعر دانستن و شعر خواندن و دلبری کردن نيست. مغز حکمت همين فرزانگی است که بدانی چگونه از خويش عبور کنی و باز به خويش برگردی. بدانی که چگونه خودِ ابليسی را با خودِ خداصفت یکی نگیری. يکی وقتی از خودی می‌گويد، چيزی از غیر ندارد. هر چه می‌گويد همه از خود است و بام تا شام غير از گفته، انديشيده و بافته‌ی خويش چيزی در نظر ندارد. کمالی هم اگر می‌بیند در خود می‌بيند یا در آن‌چه مصدَّق و مؤيَّدِ خودِ اوست. يعنی حتی اگر حکمتی ببيند يا بشنود که با یافته‌های خودش سازگار نباشد، آن را باطل می‌انگارد. تناقض اين قصه هم درست همين‌جاست: بيخودی جايی ممدوح است و جایی مذموم. سکر و صحو و بيهوشی، جايی که ناپختگان راه نرفته منزل دارند، نمايش است و دام بر مرغانِ کم‌هوش نهادن. از آن سو، مقامِ خودی وقتی که با معرفت و حکمت و فرزانگی همراه و هم‌عنان باشد، پهلوی به پهلوی خدايی می‌سايد. این‌جا درست همان‌جايی است که مقام خليفة اللهی آدمی است. درست همان‌جاست که آدمی صاحبِ‌ جام جم است و پير مغان: هم‌او که «به تأييد نظر حل معما می‌کرد» و هم‌او که «گفت خطا بر قلم صنع نرفت»‌ و نظر پاکِ خطاپوش داشت.

اما حکايت اديان و نزاع ملت‌ها و مذاهب همين قصه‌ی ساده‌ی حقيقت در ميان نديدن است. از همين روست که نزاع بر سر دين و آيين و يک کيش و آيين را بر حق دانستن و آداب و مناسک‌اش را متصل و پيوسته به عين حقيقت شمردن و آن را يگانه راه رستگاری دانستن و بس، حکايت از همین نابينايی و تهی‌دستی دارد. اين بيت حافظ، از ابيات شگفت، رندانه و فوق‌العاده «انسانی» اوست:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت رهِ‌ افسانه زدند
دین‌فروشی و بهشت‌فروشی، حکایت همين طايفه‌ی معذوری است که حقیقتی نمی‌بینند و نمی‌يابند اما چنان به خود و افسانه‌ی برساخته‌ی خود مشغول‌اند که به خیال‌شان هم گذر نمی‌کند که از اساس چيزی در ميانه نيست و مشغول جنباندن گهواره‌ای خالی هستند. یکی از تعبیرهای «رهِ افسانه زدن» این است که نغمه‌ی افسانه ساز می‌کنند. يعنی رهِ چيزی زدن را به معنای آهنگی ساز کردن اگر بگيريم (این بيت را در نظر داشته باشيد: چه راه می‌زند اين مطرب مقام‌شناس / که در میان غزل قول آشنا آورد)، نتیجه اين می‌شود که: يکی از بیرون در احوال اين ارباب اديان نگاه می‌کند و آن‌ها را معذور می‌دارد که نمی‌دانند و نمی‌بينند و از همین روست که قصه و افسانه می‌سازند و خود مشغولِ افسانه‌های ساخته و بافته‌ی خود می‌شوند.

این بیت حافظ را با خود می‌خوانم:
زاهد شرابِ کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در ميانه خواسته‌ی کردگار چيست
و ناگهان شکاف عمیقی گشوده می‌شود ميان «شرابِ کوثر» و «پياله‌»ی حافظی (که به گواهی و شهادت همين بيت، از جنسی است متفاوت با «شراب کوثر» يا احتمالاً باده‌های روحانی). به تأمل که می‌نگری می‌بینی این «زاهد» جايی است در ميانه‌ی همان نزاع هفتاد و دو ملت و آن حافظ جايی نشسته است در مقام ناظر و شاهد اين جنگِ طایفه‌ی معذوران!

بگذريم. اين قصه را پيوند می‌زنم به موسیقی. همين غزل حافظ را با صدای بهشتی شجریان بشنويد. اجرای گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۱۶۲ است.

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نيست که انجامِ کار چیست


پ. ن. شجریان این آواز ابوعطا را یک بار با تار هوشنگ ظریف در برنامه‌ی گلهای تازه خوانده است و يک بار دیگر هم با تار محمدرضا لطفی خوانده است. هر دو آواز هر يک لطفی دارد! دومی را هم افزودم که حسابی مستفيض شويد در اين «بهار دلکش»!

March 21, 2011

بياييد بياييد به گلزار بگرديم...

اين هديه‌ی نوروزانه‌ی طربستانی ملکوت، آلبوم «شور انگيز» ساخته‌ی استاد حسين عليزاده است با آواز شهرام ناظری. به اعتقاد من اين آلبوم يکی از بهترين آلبوم‌های موسيقی ايرانی است از حيث آهنگسازی. شرح و توضيح زياد هم لازم ندارد. موسیقی شنيدنی است نه وصف‌کردنی. بشنويد و در اين نوروز حظی ببريد از اين ساخته‌‌ی استاد.


چو امکان خلود ای دل در اين فيروزه‌ ايوان نيست...

يکی از حکمت‌های ساده و بليغ نوروز، همين است که «جهان نمی‌پايد»؛ يعنی این عالم با همه‌ی تلخی‌ها و شيرینی‌های‌اش دوام ندارد. يعنی که ستم و بيداد پايدار نخواهد ماند و «جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند». قاعده‌ی تاريخ همین است که بيدادگران نه تنها درس و عبرت نمی‌گيرند که درست بر عکس در خيال و گمانِ خود می‌پندارند که عين حقیقت و حقانیت‌اند و هيچ ستمی از دستِ آن‌ها بر کسی نمی‌رود! طبعاً چرخ‌های زمان به آسانی پیکره‌ی همه‌ی سرکشان و مقتدران تاریخ را در هم می‌شکند و از آن‌ها چیزی نمی‌ماند جز قصه و البته لعنتِ ابدی هر که در پی آن‌ها می‌آید. تاريخ و زمان، داورانی سخت‌گیرند و همین داوران سخت‌گیرند که روزنه‌ی امید را می‌گشايند. برای سال تازه، دعا می‌کنم و آرزو می‌کنم که بيخِ درخت بیداد خشک شود و سايه‌ی سبزِ مهربانی، درستی و راستگویی بر سرِ يکايک هم‌وطنان، همراهان و یاران‌ام گسترده‌تر شود. آرزو می‌کنم آن‌ها که در چنگال بيداد اسيرند، زندان‌شان شکسته شود و از زندان برون و درون رهايی يابند. هم‌چنان ايمان دارم که ملت ما لياقتِ بهتر از این و بسی بهتر از این را دارد. سزای درستی و پاکی، شادی است و بخت و اقبال؛ نه خواری ديدن و تحقير شنيدن و استخفاف و بندگی. سزای ما آزادی است و شادی و شادیِ آزادی. اميدوارم این بار آزادی ما با زنجير از راه نرسد.

هديه‌ی طربستانی ملکوت اجرای آواز ماهور بهاريه‌ی حضرت استاد است با همراهی تار داریوش پيرنیاکان و تنبک همايون. ادامه‌‌ی قطعات هم‌نوازی دو عزيز است که امروز ديگر به زبان دیروز با ما سخن نمی‌گويند: ناصر فرهنگ‌فر و پرویز مشکاتيان. غزل آواز بخش اول، از نوروزانه‌ترین غزل‌های حافظ است و غزلی است حکيمانه. سال نودتان خجسته باد.



March 17, 2011

به پيشواز نوروز

از امروز تا فرا رسيدن نوروز دو سه روزی باقی است. حتماً تا آن وقت باز هم اين‌جا چیزهایی خواهم نوشت. حرف بسیار است. آرزو بسیار است. دعا بسیار است. اميد هم هست. امید هم با ما باقی است. همان چیزی که بيدادگران کرانه‌ی تاريخ هميشه کوشش کردند از ما بستانند و نتوانستند، هنوز هست. درباره‌ی اين‌ها وقتی که به لحظه‌ی تحويل سال نزديک‌تر شويم، خواهم نوشت. قطعاتی از آلبوم رباعيات خيام را که شجریان روی آن‌ها آواز خوانده است و با صدای احمد شاملو دکلمه شده‌اند به همراهی آهنگ فریدون شبهازيان، اين‌جا می‌‌آورم. اهل حال و حکمت، حتماً از شنیدن‌شان ذوقی خواهند برد.

این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی، غمِ فردای حريفان چه خوری
پيش آر پياله را که شب می‌گذرد!


March 13, 2011

چهار آواز اصفهان از شجريان

چهار آواز از شجريان هست که از محبوب‌ترين آوازهای اصفهان است که از شجریان می‌پسندم. جز اين‌که دست‌کم دو آواز اصفهان دیگر هست که سخت به آن‌ها علاقه دارم: یکی آواز اصفهان آلبوم «بت چين» در مجموعه‌ی گلبانگ است و ديگری آواز اصفهان آلبوم «جان عشاق» است (اولی با سنتور زنده‌ياد فرامرز پايور و دومی با پيانوی زنده‌ياد جواد معروفی است).

از این چهار آواز، دو آواز از اجراهای گلهای تازه است. يکی از مجموعه برنامه‌های شاخه گل است و ديگری هم يکی از اجراهای خصوصی با ویولن شاپور نیاکان است. 

شرح و تفصیل نمی‌دهم. گمان می‌کنم برای کسانی که اهل موسیقی ایرانی باشند، این چهار آواز، حتماً شنيدنی و ارزش‌مند خواهند بود.

March 11, 2011

اما اميد همره من ماند...

اين‌که شعر «سنگواره»ی سايه را با اجرای بوسليک بنان، روی غزل شهريار با آهنگ روح‌الله خالقی کنار هم می‌آورم، چندان مناسبت خاصی ندارد. چند روزی است که این شعر را با صدای سايه گوش می‌دهم و قبل يا بعدش صدای بنان همراه‌اش است. اين شعر سايه در «تاسيان» نيست. شعر از کتاب «چند برگ از يلدا»ست. نوعی حکايت حال است.

این ساکت صبور که چون شمع
سر کرده در کنار غم خویش
با این شب دراز و درنگش،
جانش همه فغان و دریغ است.
فریادهاست در دل تنگش.

در خلوت غم‌آور مرجان
بی های‌های گریه شبی نیست 
اما خروش وحشی دریا
گم می کند در این شب طوفان
فریادهای خسته او را.

بس در حصار این شب دلگیر
ماندم نگاه بسته به روزن
همچون گیاهِ رُسته بُنِ چاه
یک یک ستاره‌ها به سر من
چون اشک پر شدند و چکیدند.

نایی نرُست آخر از این چاه
تا ناله‌های من بتواند
روزی به گوش رهگذری گفت.
وز خون تلخ من گل سرخی
در این کویر سوخته نشکفت.

بس آرزو که در دل من مرد
چون عشق‌های دور جوانی
اما امید همره من ماند
با من نشست در پسِ زانو،
تنها گریستیم نهانی!

مرغ قفس اگر چه اسیر است
باز آرزوی پر زدنش هست
اینک ستم! که مرغ هوا را
از یاد رفته است دریغا
رویای آشیانه در ابر!

شب‌ها در انتظار سپیده،
با آتشی که در دل من بود
چون شمع قطره قطره چکیدم.
افسوس! بر دریچه‌ی باد است
فانوس نیمه‌جان امیدم!

بس دیر ماندی، ای نفس صبح!
کاین تشنه‌کام چشمه‌ی خورشید
 در آرزوی لعل شدن مُرد.
و امروز زیر ریزش ایام
خود سنگواره‌ای‌ست ز امّید...

آذر ۱۳۴۱

February 26, 2011

گزارشی از کنسرت عليرضا قربانی

کنسرت ديشب که موسوم بود به «کنسرت عليرضا قربانی» نه تنها رضایت‌بخش نبود که به باور من یکی از نمونه‌های میان‌مايه و ضعيف اجرای موسيقی سنتی بود که گویی برای سرگرم کردن و تسخير چشم مخاطبان آسان‌گیرِ‌ موسیقی‌نشناس تدارک دیده شده بود. به جای این‌که وارد بحث از جزيیات شوم، به اختصار چیزهایی را که از ابتدای برنامه به نظرم رسيد و گمان می‌کنم بسیار زننده و آزارنده بود، می‌نویسم و در انتها چیزی را که به نظرم تنها نکته‌ی مثبت اين کنسرت بود خواهم گفت.

عليرضا قربانی

۱. در قسمت اول کنسرت چند نفر از اعضای گروه بدون هيچ مقدمه‌ای آمدند و نشستند و شروع کردند به ساز زدن: نوازنده‌ی سنتور،‌ فرشاد محمدی، و سه نفر نوازندگان سازهای کوبه‌ای. انتظار من این بود و فکر می‌کنم شرط احترام به مخاطب اين است که ابتدای برنامه اعلام کنند که قرار است قسمت اول برنامه، فقط اجرای گروه باشد و خبری از خواننده نيست. تا انتهای قسمت اول من هم‌چنان منتظر و نگران بودم که پس اين خواننده کجاست؟ و اين سؤال در ذهن من بود که آن صندلی‌های خالی که روی صندلی خواننده کتی هم آویزان بود، فلسفه‌اش چی‌ست و اساساً چرا کسی آن کت را از روی صندلی برنداشته است! دردسر ندهم، در ميانه‌ی همين قسمت اول، ناگهان بعد از اتمام یکی از قطعات، نوازنده‌ی سنتور از پشت سازش بلند شد، رفت بیرون و با نوازنده‌ی يک ساز بادی به اسم دودوک، يک ساز بادی ارمنی، بازگشت. نوازنده ایرانی نبود البته. و دوباره ادامه‌ی ماجرا که عبارت بود از هنرنمايی و شيرين‌نوازی‌های نوازنده‌ی سنتور و کارهای آکروباتيک و خارق عادت حسين زهاوی نوازنده‌ی سازهای کوبه‌ای. خلاصه‌ی قسمت اول: حيران کردن مخاطب و تسخير خیالِ آن‌ها بود. کافی بود این موسیقی را با چشم بسته بشنوی تا بفهمی واقعاً چه میزان ارزش موسیقایی داشت.

۲. در قسمت دوم برنامه، عليرضا قربانی، خواننده، سينا جهان‌آبادی، نوازنده‌ی کمانچه و نوازنده‌ی تار و عود، محمدرضا ابراهیمی، هم به جمع اضافه شدند و نوازنده‌ی آن ساز بادی و نوازنده‌ی طبلا صحنه را ترک کردند. این بخش، صحنه‌ی هنرنمایی یا به عبارت دقیق‌تر ارايه‌ی یک کار ضعيف، تمرین‌نشده و سرشار از خطاهای روان‌فرسا از سوی علیرضا قربانی بود. به نظر من علیرضا قربانی، در بهترين حالت فقط خواننده‌ی ارکستر است آن هم برای خواندن تصنیف و باز هم فقط زير نظر يک آهنگساز حرفه‌ای و سخت‌گیر. وقتی کار به خودش واگذار شود و خصوصاً وقتی قرار باشد آواز بخواند، به نتيجه‌ای می‌رسيم از قبیل آن‌چه ديشب ديديم. قربانی به روشنی درکی از شعر ندارد. ایشان نه تنها شعر را نمی‌فهمد، بلکه پيدا بود که هرگز هم به خودش زحمت نداده قبل از خواندن آواز با شعرشناسی که قرائت درست شعر را نشان‌اش بدهد، مشورت کند. فاجعه‌آمیزترین قسمت کار قربانی جایی بود که غزل حافظ را خواند و دست‌کم در سه مورد، ابیات را به شکلی نادرست و مغلوط خواند با تأکيدهای نادرست. دو نمونه‌اش اين است:
در این بیت حافظ که می‌فرمايد: 
تلقين و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم

در عبارت «يک اشارت» تأکید روی «یک» نيست بلکه روی «اشارت» است. چنين نيست که تلقین و درس اهل نظر «يک» اشارت باشد و مثلاً‌ دو يا سه اشارت نباشد! قربانی تأکيد را روی «يک» گذاشت و اصلاً هم کار دشواری نبود که آکسان را ببرد روی کلمه‌ی ديگری. شاید بتوان به ارفاق و غمض عین از این نکته عبور کرد، اما در بيتی دیگر، روايت زیر، عين آن‌ چيزی است که قربانی خواند:
ناصح به طعنه گفت حرام است رو ترک عشق کن (بله، دقیقاً به همين شکل!)
محتاج جنگ نیست برادر نمی‌کنم
گمان نمی‌کنم نیازی به توضیح اضافه باشد!

این دو مورد، و موارد دیگر به خوبی نشان می‌دهد که قربانی نه تنها شعر را درست نمی‌خواند و درست درک نمی‌کند بلکه به خودش هم زحمت مشورت کردن نداده است.



۳. در قسمتِ نهايی برنامه – يعنی در به اصطلاح «بيز» کنسرت – قربانی تصنیف «ای وطن» علينقی‌خان وزيری را خواند و گفت که اين تصنیف را اين روزها برای «ایران» می‌خواند. تصور اولیه اين بود که لابد قربانی می‌خواهد با مردم کشورش همدردی کند و نشان بدهد که اهل آزادگی و عدالت و جوانمردی است و مثلاً چه بسا می‌تواند دست‌کم در سایه‌ی شجریان حرکت کند. اما دريغ که اين تصور، خيال باطلی بود! روايت اصلی تصنیف گويا در انتها اين است: «دولت و اقبال تو پاينده باد» ولی خواننده ظاهراً می‌خواند: «دولت حکام تو پاينده باد»! درست است؟ مطمئن نيستم. ولی خیلی مايل‌ام فيلم‌اش یا صدای‌اش را دوباره بشنوم تا مطمئن شوم. اما واقعاً دليل‌اش چی‌است که با اين همه ادعا، تصنیفی نسبتاً خنثی که می‌توانست در هر وقت و زمانی هم خوانده شود و ربطی هم به اوضاع کشور ما ندارد، خوانده شود؟ (هنوز فرض را بر این می‌گیرم که نخوانده باشد «دولت حکام تو پاینده باد!»).



۴. فرشاد محمدی نوازنده‌ی خوبی است ولی بی هيچ شکی نوازنده‌ای معمولی است. بهترين جایی که معمولی بودن اين نوازنده را می‌شد ديد در اجرای چهارمضراب شورانگیز پرویز مشکاتيان بود. نوازنده به روشنی در اجرای قطعه به زحمت افتاده بود. ظرافت‌های چهارمضراب را رعايت نمی‌کرد و هنگام پايان قطعه، نفس راحتی کشيد و پیدا بود که اجرای آن سخت به او فشار آورده است. اجرای آثار مشکاتيان کار هر کسی نيست.



۵. نوازنده‌ی تار و عود،‌ به نظر من، خوب ساز نمی‌زد. جاهايی به روشنی حس می‌کردم که خارج می‌زند. شايد در ذهنم تارنوازی او را با امثال لطفی يا عودنوازان برجسته قياس کرده‌ام که احساس کردم کار ضعيفی ارایه کرده است اما فکر می‌کنم، اجرای او، اجرایی متوسط بود و گویی ساز زدن در اين کنسرت برای‌اش چيزی شبیه رفع‌تکلیف بوده است.



۶. تنها وجه مثبت این کنسرت نوازندگی استادانه و زیبای سینا جهان‌آبادی بود. سينا کمانچه‌‌نوازی چيره‌دست و سخت‌کوش است. تنها حيفی که می‌توان بر او خورد اين است که هنرش بايد در کنار چنین کنسرت‌هایی خرج شود. اين البته از فاجعه‌ای است که اين روزها بر سر هنر در ايران می‌رود و گرنه چنين هنری بايد در جايگاه درست و مناسب خود بنشيند.


بی‌ اغراق بگويم که در سراسر این کنسرت سخت رنج کشيدم از اين همه ميان‌مايه‌گی و ضعف اجرا و ارايه‌ی کار. شايد بايد انتظارم و توقع‌ام از اين خوانندگان و نوازندگان پايین‌تر بياید. شاید سخت‌گیرم و زیاد مته به خشخاش می‌گذارم ولی غلط خواندن شعر حافظ آن هم از روی متن، به هيچ وجه انتظار زیادی نيست.

* عکس‌ها از الهه

February 21, 2011

فال حافظ

کاش گوشِ پندنيوش و ديده‌ی عبرت‌بینی بود حکام را!

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد
به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد

به کوی می فروشان‌اش به جامی بر نمی‌گیرند
زهی سجاده‌ی تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد

رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد

چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد

تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان‌گیری غم لشکر نمی‌ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی‌ارزد


تصنیف از آلبوم آبگینه به آواز صديق تعریف است در همایون و شوشتری.

February 9, 2011

آواز و ضرب مرشد مرادی

قطعات زير، برنامه‌‌هايی است که مرشد مرادی در رادیو به دعوت سایه اجرا کرده است و در برنامه‌‌های مختلف گلچين هفته پخش شده است. شايد لازم باشد در فرصتی ديگر چيزی به تفصيل درباره‌ی مرشد مرادی بنويسم اما همین‌قدر برای اين‌که حق مطلب را در انتشار صدای او ادا کرده باشم، قطعات اجرای او را اين‌جا می‌آورم. یکی از قطعات تکراری است که از دوباره شنيدن‌‌اش ضرری نخواهید کرد. ابتدا و انتهای اجرا هم صدای مجری برنامه‌ی گلچين هفته را داريد که گاهی اوقات اشاره‌هايی به تاريخ و زمان برنامه نیز می‌کند. شماره‌‌ها به شماره‌ی برنامه‌ی مربوطه‌ی گلچين هفته اشاره می‌کنند.

پ. ن. برنامه‌های شماره‌ی ۲ و ۹ را من خیلی دوست دارم.

February 8, 2011

قضای عهد ماضی يا بقای «فتنه»!

ميانه‌ی کار، مشغول شنيدن این چهارگاهی هستم که فرهاد فخرالدينی ساخته است و شجريان غزل سعدی را به آواز با آن می‌خواند. گفتم شما هم در حظ اين لحظه سهيم باشيد. اين برنامه، در گلچين هفته‌ی شماره‌ی ۲۲ پخش شده است.

پ. ن. برای اين‌که بدانيد خالی از خیال سبزانديشانه نيست، بدانيد و آگاه باشيد که اين بيت سعدی در اين غزل هست:
دلم صد بار می‌گويد که چشم از «فتنه» بر هم نه
دگر ره ديده می‌افتد بر آن بالای فتانم!
آن‌که اين تعبير «فتنه» را باب کرد شايد هرگز نمی‌دانست چه خدمت بزرگی می‌کند به کسانی که تمام زندگی‌شان به شعر و ادبيات آغشته است و چگونه ميدان بازی را دودستی تقديم فتنه‌خواهان و فتنه‌گران و فتنه‌انگيزان کرده است:
منِ سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره‌ی هندوی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت
فتنه‌انگیز جهان غمزه‌ی جادوی تو بود!


January 26, 2011

از پری‌وارِ پنهان... تا «بيداد همايونی»!

می‌دانم. حالِ ديوانگان است. ظاهراً حال فرزانگان اين نيست ولی «المنة لله که چو ما بی دل و دين بود / آن را که لقب عاقل و فرزانه نهاديم»! پری‌گویی و پری‌خوانی، از احوال ديوانگان است. اما آتش به جان گرفتگان نیک‌تر می‌دانند که وقتی درون‌ات می‌سوزد يا کمندی در جان‌ات افتاده و در فراز و نشيبی، همین زمزمه کردن با اين پری و اين پنهان تنيده در جان می‌تواند راهی در این ظلمتِ بی‌منتها پيش روی آدمی بگذارد. روزن اميد را می‌توان به مدد همین پری‌خوانی گشود. پری جستن و پری خواندن، شرطی دارد البته و آن این است که بدانی‌اش تا خواندن‌اش بتوانی. برای دانستن‌اش، باور کردن‌اش هم شرط است. وقتی هرگز باوری به گشايشی و فتوحی نداشته باشی، می‌شوی گمگشته‌ی بیابان:
خاکِ سيه مباش که کس برنگيردت
آيينه شو که خدمتِ آن ماهرو کنی

صيقل خوردن می‌خواهد و صيقل دادن. آدمی گاهی صيقل داده می‌شود به جبر و گاهی به اختيار خويش را می‌تراشد و صیقل می‌دهد. هر چه باشد، تا صيقل نخوری و صيقل ندهی، درجه و مرتبه نمی‌يابی. اندوه‌ات هم روی کاستن نخواهد داشت. جایی اگر نوايی شنيده باشی و نفسی دل‌ات رفته باشد و لرزیده باشد، کافی است تا همان نشانه را پی بگيری و بروی. برای اين‌که دل‌ات بلرزد، چنان که باید بلرزد، خواب و خيال‌ها باید:
خواب و خيالِ من هم با يادِ روی تست
تا کی به من چو دولت بیدار روی کنی

اصلاً قصه گفتن می‌خواهد؟ اين‌ها حديث کسی است که خونِ دل می‌خورد. کسی که «هر چه مراد است در جهان» دارد، پری‌خوانی‌اش از چی‌ست؟ آمده بودم برای اولین بار اين برنامه‌ی همايون گلهای تازه – گلهای ۵۲ را با صدای قوامی بگذارم که جنونِ پری‌خوانی زبان مرا هم از خود کرد. اگر اين‌ها را هم نخوانده‌ايد، اصلاً خواندن نمی‌خواهد. برنامه را که بشنويد، اگر آماده باشيد، شاید بفهميد اين‌ها که به هم بافته‌ام يعنی چه. در کنارش گلهای تازه‌ی ۳۷ را هم اضافه کرده‌ام که يک همايون درست و حسابی داشته باشيد.

پ.ن. امروز دوست نازنینی - از مشهد - که مدت‌هاست کوشش می‌کند بتواند موسيقی‌های طربستان را – پس از فتنه‌ی دولت محنت – بشنود، گله می‌کرد که نمی‌شود به این‌ها دسترسی پیدا کرد. هر چند پشت سد فيلتر واقع شدن در این نظام، اسباب مباهات است و ذخيره‌ی آخرت (!)، ولی اين‌که دوستان اهل دل حتی از شنيدن موسيقی و خواندن شعر هم محروم می‌شوند چون آدم‌هايی مثل ما زبان به تملق و چاپلوسی در برابر این بساط باز نکرده‌ایم، البته اسباب شرمساری است (طبعاً برای آنان که زمام امور را به دست مردم نادان می‌سپارند!). در چنین احوالی است که شاعر می‌فرمايد:
آن‌که‌ آيينه‌ی صبح و قدح لاله شکست
خاکِ شب در دهن سوسن آزاد گرفت

آه از شوخی چشم تو که خونریز فلک
ديد اين شيوه‌ی مردم‌کشی و ياد گرفت...

بيداد «همايونی» فقط قصه‌ی آن روزها نیست؛ وصف حال همین روزهای تلخ و تيره هم هست! فقط رنگ‌ها عوض شده است: چه نقش باختی ای روزگارِ رنگ‌آميز...!


January 24, 2011

به رغمِ مدعيان...

چند روز پيش، اجرایی از شجریان را با نی حسن کسایی در ملکوت آوردم (اين‌جا؛ با عنوان «آيينه‌ی مهر‌آيين») که شايد چندان که بايد کسی به آن توجهی نکرد. این اجرا از دو جهت اهميت بسيار داشت. نخست این‌که آواز روی يکی از غزل‌های درخشان حافظ است: حاليا مصلحت وقت در آن می‌بينم... این غزل، ابيات نابی دارد که گويی برای روزگار ما ساخته شده است؛ روزگاری که ریاکاری و دين‌فروشی بيداد می‌کند و ستمِ طایفه‌ای که زیر عبای دین پنهان شده‌اند کمر آدميان را شکسته و غرور ایرانيان را مجروح کرده است. اين غزل، دو سه بیت دارد که خوب است کمی در آن‌ها تأمل کنیم.

يکی این بيت است که می‌گويد: «بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح / شرمسار رخ ساقی و می رنگينم». شاعر در مصرع اول، گریبان خود را می‌گيرد و از آلودگی خرقه‌ی خود گله می‌کند و ابراز شرمساری، اما این شرمساری را هرگز پيش زاهدان و متشرعان نمی‌برد. می‌‌گوید اگر هم از کسی قرار است شرمنده باشم، درست از همان کسی است که زاهدان آن‌ها را می‌رانند و دين‌فروشان و دین‌پناهان دست رد به سينه‌شان می‌زنند: يعنی ساقی و باده!

دیگر اين بيت که می‌فرمايد: جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم / يعنی از اهل جهان، پاک‌دلی بگزینم. دور شدن از اهل ریا نزد حافظ، باز هم پناه بردن به دامان زاهد و شيخ نيست. باز هم به سوی همان چیزی می‌رود که زاهدان ناپاک‌اش می‌خوانند و حرام و نجس و با رندی و به رغم زاهدان همان می را «پاک‌دل» می‌نامند. در ميانه‌ی تمام پلیدی‌هايی که می‌بيند و تمام کسانی که تظاهر به پاکی می‌کنند، پاک‌تر از همه همان است که متهم است به ناپاکی.

اما نکته‌ی دوم: در انتهای اين اجرا، حسن کسايی درباره‌ی شأن و منزلت شجريان و جايگاه بلند او سخنانی می‌گويد که هر که در زمانه‌ی ما اهل خرد باشد و هنرشناس خوب در می‌یابد که چه معنایی دارند. اين سخنان را حسن کسايی سال ۱۳۵۸ گفته است و هنوز که هنوز است، زمام‌داران سرزمین ما چنان که باید حق خدمت شجریان را ادا نکرده‌اند بلکه زمام امور را به دست طایفه‌ای فرومایه سپرده‌اند که کارشان جز جفا و ستم در حق اين گوهر معنوی و معرفتی ايران‌زمین نيست. چرا؟ تنها به دلیل اين‌که در برابر قدرت و سياست سر خم نکرده است و تملق زورمدارن و سياست‌پيشه‌گان ریاکار را نگفته است. همین‌جاست که رياکاری و تباهی اين طایفه آشکار می‌شود تا حدی که بانگ ربنای شجریان را هم برنتافتند و در هاویه‌ی هنرتراشی حکومتی خود افتادند. حالا اگر در این‌ها که نوشتم با من همدل‌اید، یک بار دیگر با حوصله بنشينید و اين آواز را از اول گوش کنید.

بنشين به کنارم

نمی‌دانم آيا اين اجرای تصنیف «بنشين به کنارم» دلکش را شنیده‌ايد يا نه. اين يکی در گلچين هفته‌ی شماره‌ی ۱۷ پخش شده است. متن تصنیف را در ادامه آورده‌ام و می‌توانيد اصل تصنيف را به همان شکلی که در برنامه‌ی گلچين هفته‌ی راديو پخش شده است، بشنويد. (کلام‌ پيش از اجرای تصنیف فرياد می‌زند که نوشته‌ی سایه است!).

تا آساید دلِ زارم بنشین، دلِ زارم بنشین
بنشین ای گل، به کنارم بنشین، دل زارم بنشین
سوز دل می دانی، بنشین تا بنشانی، آتش دل را
یک نفس مرو، که جز غم، همنفس ندارم
یار کس مشو، که من هم، جز تو کس ندارم
ای پری بنه به یک سو، ناز و دلفریبی
تا نصیبی از تو یابد جان بی نصیبی
ماه من به دامن‌ام بنشین،
کز غم‌ات ستاره بارم
شکوه‌ها ز دوری‌ات هر شب،
با مه و ستاره دارم.
من چه باشم بسته‌ی بندت
نیمه‌‌جانی، صید کمندت
آرزومندت .
از غم‌ات چون ابرِ بهارم،
ای به از گل‌های بهاری
روی دلبندت .
ای شمع طرب،
سوزم همه شب
بنشین که شود طی شب تارم
بنشین، به کنارم بنشین

مرو مرو که بی تابم من
درون آتش و آبم من
دامن‌ام ز اشک غم تر باشد
خارم ای گل بستر باشد

بیا بیا که نوشم جامی
ستانم از دهان‌ات کامی
طرّه‌ی تو بوسه باران سازم
گه جان یابم، گه جان بازم
مهِ فتنه‌گرم
چه روی ز برم؟
چون ز دلداری
آمدی باری
تا به پایت جان بسپارم
بنشین، دلِ زارم بنشین

January 19, 2011

صفيری ز پرده‌ی راک...

همیشه همه‌ی فريادها را نمی‌توان و شايد هم نباید نهان کرد. ولی بیانِ هر نکته‌ی نهانی، لزوماً به بانگ بلند نيست. گاهی با ناله‌ی حزين هم می‌توان فرياد زد. و گاهی آوازی پست و آرام به قدر صفيری از پرده‌ی راک بلند و تکان‌دهنده می‌تواند باشد. شرح اين نکته را فقط با شنيدن اين تکنوازی محمدرضا لطفی در بيات اصفهان می‌توان دانست. چنان ناله‌ی نفس‌گيری در اين ساز هست که استخوان می‌سوزاند. اجرای اين تکنوازی در محفلی خصوصی است که در آن از صدای بچه گرفته تا صدای سرفه، زنگ تلفن و حتی صدای پارس سگ را می‌توان شنيد. اما يک نفر هست که گويی از دنيا و مافيها بریده است و در حال و هوای خودش غوطه‌ور است و آن نوازنده‌ی تار است. در میانه‌ی اجرا، سيم دستگاه ضبط از پریز بیرون می‌آيد (کسی رد می‌شده گويا پای‌اش به سيم گیر می‌کند). سیم را دوباره به برق وصل می‌کنند اما به زحمت بتوان فهميد که ميانه‌ی این اجرا بریدگی دارد يا جایی افتادگی رخ داده است. چيزی که این اجرا را خاص می‌کند و آن جان و آن را در تار و پودش جاری می‌کند، تنها چيره‌دستی نوازنده و آن مضراب‌های ریز، پيوسته و محکم نيست بلکه همین حال غریب نوازنده است. اين دل‌گرفتگی آخر اجرا از زبان نوازنده با يک کلمه‌ی ساده بيرون می‌زند: «ببخشيد»! بشنويد. شايد بر شما هم همان حالی رفت که بر من می‌رود و بارها رفته است.


پ. ن. بله، ناگفته پیداست که «صفير» و «راک» مربوط به دستگاه راست‌پنجگاه‌اند و ربطی به «اصفهان» ندارند ولی نکته همين است که چيزهايی که ظاهراً مخالف هم‌اند، ادای حال می‌کنند: از خلاف آمد عادت بطلب کام...

January 11, 2011

آيينه‌ی مهر‌آيين

دو-سه‌ روزی است که اين آواز شجريان با نی حسن کسايی همدم لحظات من بوده است. آوازی است در شور، روی غزلی از حافظ. برنامه روز يکم مهرماه ۱۳۵۸ در منزل محمد موسوی اجرا و ضبط شده است. غزل، غزل حافظ است با همان درخشش و هوشمندی حافظانه و صدا، صدای بهشتی شجريان است و به نظر من يکی از اجراهای بسيار قوی اوست. در انتهای برنامه، حسن کسايی دقايقی صحبت می‌کند درباره‌ی شجريان و موسيقی که بسيار شنیدنی است و زبانِ حال موسيقی ما، خصوصاً در اين روزگار محنتی است که ايران گرفتار آن است. بشنويد.


December 20, 2010

هجده قطعه از اميرحسين سام

آن‌ها که اهل موسيقی هستند، حتماً تا امروز نغمه‌ها و ترانه‌های لطیف و بهاری آهنگسازِ خوش‌قريحه و صاحب‌ذوق اميرحسین سام را شنيده‌اند. در آستانه‌ی شب یلدا هستيم و پيشاپیش به استقبال یلدا که می‌رویم، فکر می‌کنم هديه‌ی يلدايی خوبی باشد اگر قطعاتی از ساخته‌های اميرحسین سام را بشنويم. بسياری از این قطعات تا به امروز منتشر نشده‌اند و برای اولین بار به این شکل این‌جا پخش می‌شوند. ناگفته پيداست که پخش این قطعات با اجازه‌ی آهنگساز انجام می‌شود. اميدوارم در اين بد-روزگارِ تیره‌ای که سرزمینِ ما گرفتار ديو و ددانی است که جز دروغ و ریا چیزی از وجودشان تراوش نمی‌کند، آرام‌آرام بتوانيم روزنه‌های نور و امیدی در ميان اين همه ظلمت ببینیم و شاهد روزهای تازه‌ای باشيم که در آن هنر و راستی و پاکی قدر و عزت داشته باشد.

گفتم که این‌ها هدیه‌ی یلدا هستند. شب یلدا جز تمام اشاره‌های فرخنده و خجسته‌ای که با خود دارد، طولانی‌ترين شب سال نيز هست و اين مثالی است از شبِ درازی که بر اهل خرد و هنر در کشور ما می‌رود. درباره‌ی این شب، در این يکی دو روز، کوشش می‌‌کنم بيشتر بنويسم. اين قطعات اميرحسین سام را به بهانه و به اراده این‌جا منتشر می‌کنم برای اين‌که شعر و موسيقی، حاصل و چکیده‌ی درد و ادراک آدمی‌اند. و اين‌ها همان‌هاست که اين روزها در میان مردمِ ما به وفور یافت می‌شوند و در ميان دولتمردان به مثابه‌ی کيمیا ناياب‌اند. پس شنيدن این قطعات را به مثابه‌ی تسکينی بر این همه زخم و درد نیز تلقی کنید.

از اين هجده قطعه تنها سه قطعه قبلاً منتشر شده است («در قطار»، يکی از اجراهای «زرد، سرخ، ارغوانی» و «غروب») و بقيه‌ی قطعات برای نخستین بار در این‌جا به طور عمومی منتشر می‌شوند. خوب است این توضيح را اضافه کنم که آثاری از جنس شعر و موسیقی در واقع مخاطب اصلی و حقیقی خود – يعنی مخاطبان خاصِ خود –  را می‌طلبند. با تمام موانعی که در کشور ما بر سر راه هنر وجود دارد و هميشه هنر،‌ موسیقی، شعر، فیلم و هر چيزی از جنس احساس و انديشه‌ی آدمی از تیغِ بی‌دريغ مميزان بی‌تمييز می‌گذرد و همواره بی‌هنران قدر می‌بينند و اراذل مقدم‌اند و افاضل مؤخر (که موج‌خيزش در این دو ساله سر به فلک زده است)، به گمان من یکی از اخلاقی‌ترین و انسانی‌ترین راه‌های نشر اين آثار همین است که سر از همراهی با دولتيان هنرناشناس و معرفت‌ستیز برتابيم و آن‌ها را مستقیم و بی‌واسطه به دست و گوش مخاطبان اصلی و خریداران حقیقی‌شان برسانيم. انتشار اين هجده قطعه را می‌توان هديه‌ای – با تأخیر – برای تولد اميرحسين سام نيز تلقی کرد که روز هجده تیر به دنيا آمده است – و اين روز برای مردم ايران و دانشجويانی که هنوز زخم‌های ستم و بیداد بر تن‌شان دهان گشوده مانده‌اند، روزی نیست که به اين سادگی از خاطر آزادگان و عدالت‌جويان زدوده شود.

شناسنامه‌ی اين قطعات را پيش‌تر آهنگ‌ساز در فضاهای خصوصی‌تر منتشر کرده است. عجالتاً‌ همين‌ها را داشته باشید تا مشخصات کامل هر کدام از آثار در ذیل مطلب اضافه شوند. این قطعات، به ترتیب حروف الفبا در فهرست زیر آمده‌اند و شماره‌گذاری‌ها هم از حروف الفبا تبعیت می‌کنند. بشنويد و لذت ببريد.


December 18, 2010

گلچين هفته ۸۳ - پريسا

مدتی است فکر می‌کنم بايد دقيقاً چه مقدمه‌ای بنویسم و چه توضيحی بدهم برای اين قطعه‌ای که خواهید شنيد. اين آلبومی از پریساست که تصنیف‌های مشهوری دارد و آوازی به غایت خوب. پريسا اين قطعات را با گروهی به سرپرستی حسين عليزاده در دستگاه نوا در استوديوی راديو اجرا کرده است که سنتور این اثر را پرویز مشکاتيان نواخته است. مرتضی اعيان تنبک می‌زند و علی اکبر شکارچی کمانچه و محمد علی کيانی‌نژاد نی. تصنیف مشهور «پیر فرزانه» که در فیلم سوته‌دلان علی حاتمی نيز آمده است، در همين اثر است. توضيح بيشتر نمی‌دهم. فکر می‌کنم هر توضيحی بدهم، زائد است. هر چه لازم است در خلال برنامه،‌ به خصوص در ده دقيقه‌ی اول قطعه‌ای که می‌توانید بشنويد، آمده است. تنها نکته‌ی مهمی که بايد افزوده شود، همان است که در عنوان مطلب آمده است. اين برنامه‌ی هشتاد و سوم گلچین هفته است که گمان می‌کنم هر کس اهل موسيقی ایرانی باشد و يکايک این برنامه‌های گلچين هفته را نشنيده باشد، چيزی در زندگی‌اش کم دارد. گلچين هفته هم مانند بسياری از برنامه‌های ماندگار موسيقی ايرانی، حاصل کوشش سايه است.




November 24, 2010

چه شورها...

امروز برنامه‌ی گلچين هفته‌ی شماره‌ی ۴۴ را گوش می‌دادم که درباره‌ی عارف قزوينی است. با خودم گفتم خوب است اين تصنیف‌های عارف را که سيما بینا، مرضيه، شجريان، بنان، الهه و شهیدی خوانده‌اند، این‌جا بياورم. عجالتاً تصنیف‌ها را جداگانه آورده‌ام و در وقت ديگری، کل برنامه‌ی مربوط را به اضافه‌ی برنامه‌ی ديگری این‌جا خواهم آورد. تصنیف‌ها را گوش کنيد و لذت ببرید. کیفيت اين آثار در همین حدی بود که من داشتم. اگر اين‌ها را با کيفیت بهتری پيدا کنم، حتماً‌ جايگزين می‌کنم.


November 11, 2010

سنگِ خارا...

مدت‌هاست که می‌خواهم چيزی درباره‌ی مرضيه بنویسم. اما به دلايلی که کمابيش روشن است، مردد بودم و هم‌چنان هستم. با تمام این احوال، مرضیه خواننده‌ای بود که صدای‌اش در یاد و خاطره‌ی نسلی باقی است. مرضيه خواننده‌ی نسل من نبود. شاید خواننده‌ی نسل پيش از من يا نسل پيش‌تر بود ولی صدای او سال‌هایی از زندگی مرا پر کرده است و امروز هم بسیار پیش می‌آيد که زمزمه‌ی صدای او همراه من باشد.

هنرمندان هم مانند همه‌ی آدم‌های ديگر، انسان‌اند و همان خوبی‌ها يا خطاهایی که در هر آدم ديگری ممکن است يافت شود، در آن‌ها هم هست. مرضیه، به نظر من، در سال‌های آخر عمرش مرتکب اشتباهاتی شد که او را از چشم بسياری انداخت. اما، هیچ کدام از خطاهای مرضیه نتیجه نمی‌دهد که فلان تصنیف زیبایی که خوانده است، ديگر زیبا نيست يا ديگر نباید از آن لذت برد. می‌دانم عمدتاً آدم‌ها سخت می‌توانند خودشان را از این داوری‌ها جدا کنند. ولی اگر کمی از ارتفاع و از بالا به ماجرا نگاه کنیم، قضيه آسان‌تر می‌شود. همه‌ی ما کمابیش وضع مشابهی داریم با اين تفاوت که احوال ما کمتر آشکار می‌شود و کمتر زیر ذره‌بین قرار می‌گيرد. آن‌که داوری نهایی را درباره‌ی ما می‌کند، هنگام قضاوت، همه چیز ما را جمع می‌زند و به خاطر یک یا دو خطای کوچک يا معصيت عظما، تمام هستی ما را مشمول عقوبت و عذاب نمی‌کند. گاهی برای این‌که با کسی بر سر مهر باشی یا مروت کنی، کافی است پی بهانه‌ای بگردی تا بگويی به خاطر همين یک فعل نکو و به خاطر همين خوبی، می‌شود از همه‌ی آن خطاها و لغزش‌ها اغماض کرد. اين‌جاست که بعضی‌ها «از دیده می‌افتند ولی از دل نمی‌روند».

بسیار بیش‌تر از اين می‌خواستم بنویسم ولی کوشش می‌کنم عنان قلم را بگيرم که سر به جاهای دیگر نکشد. از هنر و هنرمندان بسيار می‌شود گفت و نوشت. اما برای مرضيه، فکر کردم جدای از این نقدی که بر لغزش سال‌های پایان عمر او دارم، ترانه‌هایی از او روزها و شب‌های مرا ساخته‌اند و همدم و انيس تنهایی‌ها، شادی‌ها و غم‌های من بوده‌اند. پس شکر نعمت گزاردن و حق سپاس ادا کردن، اقتضا می‌کند که اين‌گونه و به نیکی از او ياد شود. در زیر، گزيده‌ای از ترانه‌هایی از مرضیه را آورده‌ام که خودم بسيار گوش داده‌ام و گوش می‌دهم و آن‌ها را دوست‌تر دارم. از مرضيه آثار زیادی باقی مانده است، اما اين‌ها سلیقه و انتخاب من است. شاید شما هم با من موافق باشيد.


August 28, 2010

فربهانِ لغو و لهو و حکايت منکرانِ شجريان

۱. همان روزهایی که رسانه‌های دولت کودتا و مجلسيانی که جانب‌داری از بيداد کرده بودند، در آستانه‌ی ماه رمضان، با ربنایی که شجريان خوانده بود، ترش‌رویی کردند، يکی از همان طایفه گفته بود که: «من حالم از شنیدن ربنای این... به هم می خورد واقعا جای تاسف بود که ما سر سفره افطار مجبور بودیم صدایش را بشنویم» (نقطه‌چين‌ها از اصل خبر است؛ آن‌ها هم شرم‌شان آمده است از بی‌آبرويی و دریدگی قایل؛ اما اين‌جا و اين‌جا را هم ببينید). خوب خواندن اين جملات هم اسباب خنده است و هم مايه‌ی تأسف. اسباب خنده است چون نهايت کج‌سلیقه‌گی و لجاجت و رفتار کودکانه است اين اظهارنظرهای خام و خصمانه. اسباب تأسف است چون به هر حال اين‌ها آيينه‌ی تمام عیار همين نظام ولایی‌اند و ما حق داريم که اين رفتارها و سخنان را به پای همين نظام بنويسيم. اين‌ها همان کسانی هستند که برای اين بساط جامه می‌درانند و گلو پاره می‌کنند (به هر معنایی که بخوانيد). اما این قصه ما را به یاد قصه‌ی مثنوی هم می‌اندازد که دباغی را به بازار عطرفروشان بردند و از استشمام بوی عطر حال‌اش ناخوش شود و بيهوش شد. راه چاره اين بود که اندکی سرگين سگ پيش مشام‌اش آورند تا به هوش آيد. حالا حکايت همین آقاست! بياييد اين بيت‌های مثنوی را بخوانيم که چقدر موافق حال ایشان و هم‌رأيان قدرت‌مدارشان است:

آن یکی افتاد بیهوش و خمید / چونک در بازار عطاران رسید
بوی عطرش زد ز عطاران راد / تا بگردیدش سر و بر جا فتاد
هم‌چو مردار اوفتاد او بی‌خبر / نیم روز اندر میان ره‌گذر
جمع آمد خلق بر وی آن زمان / جملگان لاحول‌گو درمان کنان
آن یکی کف بر دل او می براند / وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند
او نمی‌دانست کاندر مرتعه / از گلاب آمد ورا آن واقعه
آن یکی دستش همی‌مالید و سر / وآن دگر کهگل همی آورد تر
آن بخور عود و شکر زد به هم / وآن دگر از پوششش می‌کرد کم
وآن دگر نبضش که تا چون می‌جهد / وان دگر بوی از دهانش می‌ستد
تا که می خوردست و یا بنگ و حشیش / خلق درماندند اندر بیهشیش
پس خبر بردند خویشان را شتاب / که فلان افتاده است آن‌جا خراب
کس نمی‌داند که چون مصروع گشت / یا چه شد کور افتاد از بام طشت
یک برادر داشت آن دباغ زفت / گربز و دانا بیامد زود تفت
اندکی سرگین سگ در آستین / خلق را بشکافت و آمد با حنین
گفت من رنجش همی دانم ز چیست / چون سبب دانی دوا کردن جلیست
چون سبب معلوم نبود مشکلست / داروی رنج و در آن صد محملست
چون بدانستی سبب را سهل شد / دانش اسباب دفع جهل شد
گفت با خود هستش اندر مغز و رگ / توی بر تو بوی آن سرگین سگ
تا میان اندر حدث او تا به شب / غرق دباغیست او روزی‌طلب
پس چنین گفتست جالینوس مه / آنچ عادت داشت بیمار آنش ده
کز خلاف عادتست آن رنج او / پس دوای رنجش از معتاد جو
چون جعل گشتست از سرگین‌کشی / از گلاب آید جعل را بیهشی
هم از آن سرگین سگ داروی اوست / که بدان او را همی معتاد و خوست
الخبیثات الخبیثین را بخوان / رو و پشت این سخن را باز دان
ناصحان او را به عنبر یا گلاب / می دوا سازند بهر فتح باب
مر خبیثان را نسازد طیبات / درخور و لایق نباشد ای ثقات
چون ز عطر وحی کر گشتند و گم / بد فغانشان که تطیرنا بکم
رنج و بیماریست ما را این مقال / نیست نیکو وعظتان ما را به فال
گر بیاغازید نصحی آشکار / ما کنیم آن دم شما را سنگسار
ما بلغو و لهو فربه گشته‌ایم / در نصیحت خویش را نسرشته‌ایم
هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ / شورش معده‌ست ما را زین بلاغ
رنج را صدتو و افزون می‌کنید / عقل را دارو به افیون می‌کنید

اين‌ها البته همه نشانه‌های سرآسيمگی و آشفتگی ارباب کودتاست که نمی‌دانند با اين خبط و خطای خود چه کنند. وقتی نمی‌توانند ناراستی و سوءکردار خودشان را اصلاح کنند،‌ ناگزیر به توجيه و دست و پا زدن روی می‌آورند تا جايی که خیره‌سرانه داوری می‌کنند که «شجريان صلاحيت حضور در قلب مردم را ندارد»‍! اين هم از طرفه کراماتِ دولت کودتاست که دستگاه صلاحيت‌سنج قلوب را هم پيدا کرده است!

۲. بر همين سياق، هم‌چنان قصه‌ی علیرضا افتخاری خواندنی است. ظريفی دیروز می‌گفت که افتخاری با اين کاری که کرد به خودش نارنجک بست و خودش را در آغوش احمدی‌نژاد منفجر کرد. البته افتخاری با اين کار ذلیلانه و شرم‌آوری که کرد قطعاً قصد نداشت که احمدی‌نژاد را بی‌آبرو کند يا شمه‌ای از ادبار او را بر عالميان آشکار کند ولی نتيجه‌ی معکوس ماجرا همين شد که ناچار زیر فشار افکار عمومی به دست و پا افتاد و سعی کرد آن رفتار را توجيه کند و وقتی که ديگر توجيه‌ها جواب مناسب نداد ابتدا در مقام دفاع از ربنای شجریان برآمد و زبان به ستايش استاد گشود و بعد هم به قهر هوس فرانسه رفتن کرد که کمی دامان خودش را پاک کند. اما اصل ماجرا اين است که پس از این اتفاق یک چیز علنی‌تر شد: افتخاری به زبان حال به احمدی‌نژاد می‌گفت که تو دیگر چه آدم بی‌آبرویی هستی که هر کس از کنارت رد می‌شود بايد بلافاصله از تو برائت بجوید تا عزت و آبروی‌اش مخدوش نشود و رسوای خاص و عام نباشد!

مرتبط: شجريان: سرمايه‌ای ملی

August 17, 2010

لب لعل ای نگار، دريغ از ما مدار...

حسام الدين سراج آلبومی دارد به اسم «بی‌نشان» در ماهور. این آلبوم هميشه به خاطر آن تصنیف آخرش مرا به یاد ماه رمضان می‌اندازد. ناگهان امروز به يادش افتادم و گفتم در اين ساعات منتهی به افطار اين حال را با اهل‌اش شریک شوم. اين شما و این «بی‌نشان».


ای دلیل دلِ گمگشته خدا را مددی...

ماه‌هاست می‌خواهم ترانه‌ای از ام کلثوم را اين‌جا بياورم. تنفسِ این سحری که در کنارم می‌تپد، مرا به ترانه‌ی «اقبل الليل» او کشاند! ترانه را در زیر را می‌توان شنید. متن آن را هم در ادامه می‌آورم. ناگفته پیداست که در این نغمه چه سوزی هست و چه نیازی. شاید روزگاری لازم باشد چیزی بنویسم از اين سحری که در موسیقی عربی و کلام تغزلی آن هست. آن‌ها که دست‌کم اندک‌مایه‌ای از این زبان شگفت‌انگیز می‌دانند، بعید است با شنيدن اين نغمات اشک از دیدگان‌شان جاری نشود.

يــا حبيـبـي أقـبـل اللـيـل ونـادانـي حبيـبـي 
وسـرت ذكـراك طيفـا هـام فــي بـحـر ظنـونـي 
ينـشـر المـاضـي ظــلالا كــن أنـسـا وجـمـالا 
فــإذا قلـبـي يشـتـاق إلــى عـهـد شـجـونـي 
وإذا دمـعـي يـنـهـل عـلــى رجـــع أنـيـنـي 
يــا هــدى الحـيـران فــي لـيــل الـضـنـى 
أيـــن أنـــت الآن بـــل أيــــن أنــــا ؟ 
أنــا قـلـب خـفـاق فــي دنـيــا الأشـــواق 
أنـــا روح هـيـمـان فـــي وادي الأشــجــان 
تـاه فـكـري بـيـن أوهـامـي و أطـيـاف المـنـى 
لسـت أدري يـا حبيبـي مـن أنــا، أيــن أنــا ؟ 
*** 
يـا بعيـد الـدار عـن عينـي و مـن قلبـي قـريـب 
كــم أنـاديـك بـأشـواقـي و لا ألـقــى مـجـيـبا 
تقبـل الدنيـا علـى أهـل الـهـوى أنـسـا و طيـبـا 
وفـؤادي كــاد مــن فــرط حنيـنـي أن يـذوبـا 
لـو عـدت لـي رد الزمـان إلـي سـالـف بهجـتـي

ونسيـت مـا لقيـت مـنـه مــن ليـالـي وحـدتـي 
يــا هــدى الحـيـران فــي لـيــل الـضـنـى 
أيـــن أنـــت الآن بـــل أيــــن أنــــا ؟ 
تـاه فـكـري بـيـن أوهـامـي و أطـيـاف المـنـى
لسـت أدري يـا حبيبـي مــن أنــا، أيــن أنــا؟ 
*** 

اواه يا ليل طال بي سهري وساءلتني النجوم عن خبـري 
ما زلت في وحدتي أسامرها حتى سرت فيك نسمة السحـر 
وأنــا أسـبـح فــي دنـيـا تــراءت لعـيـرتـي 
قـصـة اقــرأ فيـهـا صقـحـات مــن شجـونـي 
بين ماض لم يدع لي غير ذكرى عـن خيالـي لا تغيـب 
وأمـان صـورت لـي فـي غـد لقيـا حبيـب لحبيـب 
الـنــوم ودع مقـلـتـي والـلـيـل ردد أنــنــي 
والفجـر مـن غيـر ابتسامـتـك لا يـبـدد وحشـتـي 
يــا هــدى الحـيـران فــي لـيــل الـضـنـى 
أيـــن أنـــت الآن بـــل أيــــن أنــــا ؟ 
تـاه فـكـري بـيـن أوهـامـي و أطـيـاف المـنـى 
لسـت أدري يـا حبيبـي مــن أنــا، أيــن أنــا؟ 
*** 

يا قلب لـو طـاب لـي زمـان وأنعـم الدهـر بالتدانـي 
تبسم الفجـر فـي عيونـي وغـرد الطيـر فـي اسانـي 
وبت من نشوتي أغنـي والليـل يـروي الحديـث عنـي 
يا هدى الحيران في ليل الضنى قد غدوت الآن أدري من أنا
أنا طير رنا في دنيا الأحلام أنا ثائر بسلم في صفو الأيـام 
كنـت وحـدي بـيـن أوهـامـي وأطـيـاف المـنـى 
والتقينـا يـا حبيبـي فبـدا لـي مـن أنـا أيـن أنــا 

August 16, 2010

شجريان: سرمايه‌ای ملی

در اين چند روزی که از ماه مبارک می‌گذارد، بحث درباره‌ی پخش مناجات ربنایی که شجریان خوانده است و آواز افشاری او روی مثنوی رمضانيه‌ی مولوی، داغ است. بدون تعارف و مقدمه‌چینی می‌روم سر اصل مطلب: شجریان در يک سال اخیر با قاطعيت و صراحت نارضايتی و عدم‌همراهی خود را با جريان غالب و سرکوب‌گری که در کشور زمام امور را به دست گرفته است، اعلام کرده است. نتیجه این‌که هنرمند پرغرور و بامناعتی چون شجريان، مغضوب دستگاه‌های دولتی شده است. پيچیدگی ماجرا در این است که بيش از سی سال است مردم مذهبی و غیرمذهبی که در ایران زندگی می‌کنند با نوای سحرانگیز و دلنشين آواز شجريان در غروب‌های ماه رمضان خو گرفته‌اند. مردم هم به فراست دريافته‌اند که دلیل رو گرداندن نظام حکومتی از این نغمه‌خوان آسمانی و آن صدای اهورایی چی‌ست: او تن به تملق و چاپلوسی نداده است.

نمونه‌ی دیگری که می‌تواند این تفاوت بزرگ را نشان دهد، حرکت علیرضا افتخاری است در بوسيدن محمود احمدی‌نژاد و ستايش‌های اغراق‌آميز از او. واکنش‌ها به چاپلوسی او چنان سریع بود که او ناگزیر شد توضيح بدهد که چرا چنان کرده است. فارغ از این‌که توضیح‌اش موجه باشد يا مخدوش و توجيه‌آميز، همين‌که او ناگزير است برای این کار که در هر جای دیگری دنیا امری عادی تلقی می‌شد، بيايد به مردم توضيح دهد يا عذری بتراشد و سعی کند از کارش دفاع کند، نشان می‌دهد که آن‌که مورد ستایش او قرار گرفته،‌ چه اندازه از دل‌های اين مردم فاصله دارد و آن‌که مرتکب اين خطا شده است چه دست و پايی باید بزند تا مگر آب رفته به جوی برگردد و آبروی آسيب‌دیده را بشود باز خريد.

اما شجريان هم‌چنان بر همان بلندایی ایستاده است که در تمام طول عمر هنری خويش از آن فرود نيامده است. بگذارید با شجریان صادق باشيم. بگذاريد او را انسانی ببینيم هم‌چون خود اما فضایل‌اش را هم بپذيریم و تعظيم کنیم. آری، شجريان هنرمندی است مغرور. اين غرور او گاهی باعث رنجاندن دوستان و دشمنان‌اش می‌شود و گاهی چون همین موارد سال‌های اخیر و سال‌های پيش از انقلاب باعث می‌شود که هم نزد اهل دل عزیزتر شود و هم دستگاه‌های قدرت بر او غضب کنند.

این روز‌ها می‌‌خوانم که سينه‌چاکان قدرت که همه چیز را در تملک سیاست و صاحبان حکومت می‌خواهند و می‌بینند، گلو می‌درند که این نظام بود که شجريان را شجریان کرد. خوب این سخنی است دروغ و بهتانی است عظيم. برای سنجيدن ميزان درستی اين سخن، بايد از بزرگان موسیقی و هنر پرسيد که شجريان پيش از انقلاب که بوده است و چه کرده است. هیچ هنرمندی و نويسنده‌ای، هيچ صاحب‌نظری و اهل انديشه‌ای متعلق به هيچ نظام سیاسی در هیچ جای دنیا نيست. اگر کسی به گردن کسی حقی داشته باشد،‌ اتفاقاً همان گروه اول هستند که بر گردن گروه دوم حق دارند. هميشه اين اهل انديشه و هنر هستند که اسباب عزت و افتخار و آبروی نظام‌های سياسی می‌شوند نه بر عکس. اين میزان تکبر و خودخواهی و تفرعن تنها از همين دست‌پروردگان نورسيده و فرومايه‌ی سال‌های اخير ساخته است. شجريان پیش از انقلاب هم هنرمندی بود سخت‌کوش، مستعد و با مناعت طبع که هر عیبی اگر داشت، دست کم غرور داشت و خود را به قدرت و زور نمی‌فروخت. شاهدش را به روايت سایه نقل می‌کنم: جشن هنر شیراز است و قرار است شجريان به همراهی فرهنگ شریف در برابر ملکه‌ی وقت، فرح پهلوی، آواز بخواند. هنگام اجرای برنامه که می‌رسد کسی شجريان را پيدا نمی‌کند. پرس‌وجو می‌کنند از سايه و او اظهار بی‌خبری می‌کند و نمی‌داند که شجریان کجاست. برنامه ملغی می‌شود. سال‌ها می‌گذرد و شجریان خود می‌گويد (به سايه) که آن روز چون نمی‌خواسته در برابر فرح برنامه اجرا کند، از صبح می‌رود در سینمایی می‌نشيند و تمام سانس‌های سینما را تا آخر تماشا می‌کند! سينما آخرین جایی بوده که کسی گمان می‌برده شجریان آن‌جا باشد. شجريان از اين دست حکايت‌ها کم ندارد. اما هر چه هست، او نه در اين نظام و نه در آن نظام خود را به قدرت و سياست نفروخته است و اين برای هنرمند دستاورد کمی نيست. اندک‌شمارند هنرمندانی که این مايه تعهد و مسؤوليت دارند. اين حس مسؤوليت را باید قدر نهاد و سخت عزیز داشت و تعظیم کرد.

اما شجريان تنها این‌ها نيست. شجريان بی‌هیچ ترديدی سرمايه‌ای ملی است. مگر چند نفر مثل شجريان داريم؟ چند نفر به اندازه‌ی او اين همه سال به فرهنگ، به موسیقی و به هنر ما خدمت کرده‌اند؟ بله، بهانه گرفتن و طعنه زدن کار سختی نیست. به هر انسانی می‌توان خرده گرفت. عيوب هر کسی را می‌توان شمرد و پيش روی‌اش نهاد. اما «کمال سر محبت ببین نه نقص گناه / که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند». البته که اين عیب‌جويی و طعنه‌زدن کارِ بی‌هنران و صفت فرومايه‌گان است.

این سخن تازه‌ای نیست و کشف عظيم و عجيبی هم نيست که شجريان با صدای‌اش به همراهی نوازندگی و آهنگسازی شمار زیادی از استوانه‌های پربهای موسیقی ایرانی، چنان خدمت بزرگی در نشاندن ادبيات، شعر و فرهنگ ایران در جان ما کرده است که کمتر کسی را می‌توان يافت که این حجم از کوشش را عرضه کرده باشد. کافی است ببينیم چه تعداد ايرانی وقتی که شعر سعدی، حافظ، مولوی یا عطار را در خاطر می‌آورند، ابيات اين شاعران را با صدای آسمانی او در ذهن و ضمیر دارند.

شجريان برای ما سرمايه‌ای است ملی. البته به هيچ رو جای تعجب نيست که در این روزگار حيرت و زمانه‌ی عسرت، کسانی که تمام حقیقت و سرتاپای هنرها را در وجود يک نظام حکومتی می‌بینند و ديدگان خِردشان (اگر خردی هنوز باقی‌مانده باشد) آن اندازه قد نمی‌دهد که بفهمند حقیقت و زیبایی عظیم‌تر و فراگیرتر از ظرف تنگ وجودی و فکری و روحی خودشان (و يک نظام سياسی) است، شجریان را طفيلی خود ببينند و ساده‌لوحانه و کودکانه گمان برند که شجريان هم دست‌پرورده‌ی خودشان است. ماجرا ساده‌تر از این‌هاست: این‌ها تصور می‌کنند که هر بی‌سر‌وپای ناشسته‌رویی را می‌توانند در برابر حسنِ خداداد و فضلی که شامل حال شجریان شده است، علم کنند – و این فضل موهبت دولت و حکومت نيست بلکه موهبتی است الاهی که پيش از در رسیدن اين نظام به عنايت محبوبی جمیل به او داده شده و پس از این دولت و حکومت‌ و بدون آن‌ها هم‌چنان باقی خواهد ماند. شجريان اگر شجریان شده است به کوشش و زحمت و البته فضل و عنايت و موهبتی خدادادی به این‌جا رسیده است. بلند شدن نام او به حمایتی که آن هم در این نظام البته نبوده است و هر چه بوده سنگ‌اندازی و مانع‌تراشی بوده، نیست. جالب است که اين شیفتگان قدرت دنيايی چه آسان خود را هم‌ردیف و هم‌شأن خدايی وهاب و فضيلت‌بخش می‌نهند!

استاد مسلم آواز ایرانی، مانند هر انسان دیگری، هر عيبی که داشته باشد، بدون شک حسن‌هايی دارد که به هیچ آيه و افسونی، هیچ انسان خردمند و سالمی نمی‌تواند آن‌ها را ناديده بگیرد. هنر او منزلتی دارد که در آن شک و ریبی نيست. انسانيت او هم به جای خود ارزشی است بی‌بدیل. همراهی و همدلی او با مردم‌اش در لحظات دشواری و رنج چيزی نیست که بر کسی پوشيده باشد. در روزگاری که همه جریده می‌روند و در آستین مرقع پیاله پنهان می‌کنند، او دلیرانه جان را سپر می‌کند و سخنانی را که بسیاری در سینه پنهان می‌کنند از بيم عقوبت، بی‌هيچ پروایی بر زبان می‌راند. اين مايه شهامت و شجاعت سزاوار تکریم و تعظیم است و بی‌گمان خفاشانی که فروغ خورشید این مروت و دلیری را نمی‌توانند ديدن و چنگ در روی ماه می‌زنند و خراش به چهره‌ی خورشید می‌کشند، نه چیزی از شجريان کاستن می‌توانند و نه قدر و وزنی بر خويشتن خواهند افزود.

همین آشفتگی و سرگردانی حکومت با آن مناجات و آواز اهورايی و رمضانی شجریان قوی‌ترين شاهد است بر این‌‌که او در دل‌های این مردم جای دارد و اين دل‌ربايی چیزی نيست که کسی به زور و قدرت یا به نمايش و تبليغات حاصل کند. سخنی باید از دل برآمده باشد تا بر دلی بنشيند. شجريان از دل گفته است و سال‌هاست سخنِ دل او بر دل‌های صافی و بی‌گره و فارغ از مرض نشسته است و سال‌های بسیاری پس از اين نیز خواهد نشست. با طایفه‌ای که چنين کف بر لب آورده‌اند و خشم بر هنرمند ملت می‌گيرند و ابراز کين و نفرت از صدای داوودی او می‌کنند تنها همین يک بيت حافظ را باید خواند:
ای مگس! عرصه‌ی سیمرغ نه جولانگه تست
عِرضِ خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

عمرش دراز باد و وجودش تن‌درست که سال‌هاست خانه‌های دل و جان‌مان را معطر و منور کرده است. این هياهو و غوغای بدگوهران هم چیزی از درخشش جواهر هنر او و این فضل خداداد نخواهد کاست. آن‌چه شجریان را در این غبار و جنجال، شجریان می‌کند همان مهری است که به مردمِ خویش دارد. رو گرداندن از عهد و عطای حاکمان و دل سپردن به مِهرِ مردم و همدلی با رنج‌های آنان است که هنرمند را عزیز می‌کند.

August 5, 2010

امشب قمر اين‌جاست...

امروز پنجاه و يکمين سالگرد وفات قمرالملوک وزیری است. با تمام اهميت و وزنی که قمر در موسیقی ايرانی دارد، متأسفانه اين سال‌ها توجه بسیار کمی به او شده است. تا جایی که من می‌دانم مفصل‌ترین کاری که درباره‌ی قمر و به ياد او منتشر شده است، شماره‌ی ۱۸ «دفتر هنر» است که به همت بيژن اسدی‌پور منتشر می‌شود. این ویژه‌نامه را من ندیده‌ام و جایی هم در وب حتی نسخه‌ای پی‌دی‌اف از آن يافت نمی‌شود. درباره‌ی قمر، شايد مفصل‌ترین مطلب رسانه‌ای، مقاله‌ی محمود خوشنام است که در بی‌بی‌سی منتشر شده است. از هفته‌ی گذشته‌، در پی این بودم که يادداشتی بنويسم به یاد قمر که اشاره‌ای بکند به وقایع مهم زندگی او و اهمیت اين بزرگ‌بانوی بی‌نظیر تاریخ موسيقی ایران. متأسفانه مجالی دست نداد و امروز که سالگرد وفات اوست، حیف است که دستِ کم، به اشاره هم يادی از او نشود.

قمر جدای از توانایی شگفت‌انگیز حنجره‌اش و اهميت هنرش، شخصيتی سخاوت‌مند و ستودنی داشت که هر چه به کف می‌آورد خرج يتیمان و نواختن تهی‌دستان می‌کرد اما خود آخر عمر را در تنگ‌دستی و عزلت گذراند. قمر هم‌چنين اولین زن خواننده‌ای بود که نخستین بار در صحنه‌ی کنسرت بدون حجاب ظاهر شد و برای جامعه‌ی آن روز، و حتی جامعه‌ی امروز ايرانی، اين کار اقدامی انقلابی به شمار می‌آمد. چه بسا یکی از دلایل بی‌مهری به قمر، همین بی‌پروایی او در شکستنِ عرف‌های جاری جامعه‌ای به شدت مردسالار و سنتی بود. نخستین کنسرت قمر در گراند هتل، ماجرایی جنجال  برانگیز شد که يکی از دلايل‌اش همين بی‌حجاب به صحنه رفتن قمر بود که باعث خشم بسیاری شد و حتی عده‌ای قصد جان او را نیز کرده بودند.

تنها کاری که در ایرانِ پس از انقلاب به یاد قمر منتشر شد، آلبوم «ماه‌بانو»ی صدیق تعریف بود و بس. از آن‌جا دستِ من برای نوشتن تهی است، تنها به همين نوشته‌ی آقای خوشنام و مطلب ویکی‌پيدیا ارجاع می‌دهم (اين‌جا را هم ببینيد) و جز این، چند آواز بازمانده از قمر را که در اختيار داشتم، اين‌جا می‌گذارم که یادی از این بزرگ‌بانوی بی‌بدیل موسیقی ایرانی شده باشد.




پ. ن. خانم هنگامه اخوان هم به ياد قمر آلبومی دارد. این‌که از تعریف در بالا یاد کردم، به معنی فراموش کردن ايشان نبود. غرض اين بود که پس از انقلاب به دلایل متعدد، توجهی به قمر نشده است. البته صدای زن در ایران هم‌چنان همان مشکل هميشگی را دارد.

July 24, 2010

گفتمش بيا...

اين تصنيف «گفتمش بيا...» که صبا کامکار به همراه بقيه‌ی گروه خانوادگی کامکارها آن را می‌خوانند، تصنيفی است که آهنگ‌اش را حسن کامکار ساخته است (اين‌جا را ببينيد). تصنیف شیرین و خوش‌ساختی است با شعری دلنشين. دو روز ديگر، کامکارها در باربیکن کنسرت دارند. به پيشواز کنسرت‌شان می‌روم. (نسخه‌ی ويديویی این تصنيف را اين‌جا ببينيد).


ادامه‌ی «گفتمش بيا...»

July 23, 2010

تو ميانِ ما ندانی که چه می‌رود نهانی

حال و هوای ماهور دارم. جیره‌ی طربستانی ما هم چند روزی است گره خورده است به این دستگاه. تا به حال هيچ وقت آلبوم سرو چمان شجریان، اجرای دانشگاه برکلی، را مستقلاً اين‌جا نياورده‌ام. این آلبوم بخشی از آلبوم سه‌گانه‌ی کنسرت‌های شجریان در تابستان ۱۳۶۹ در آمريکاست. غزل آواز از سعدی است. غزل تصنیف از حافظ است. شجريان تصنیف سرو چمان را در مناسبت‌های مختلف خوانده است و هر کدام لطفی دارد. نوازندگان این اجرا، داریوش پيرنياکان، جمشید عندلیبی و مرتضی اعيان هستند. روز ماهوری‌تان خوش!




پ. ن. نسخه‌ی اوليه‌ای که اين‌جا گذاشته بودم، اشتباهاً اجرای ماهور کارلسروهه بود. این اشتباه اکنون اصلاح شده است.

July 22, 2010

ماهورِ پريسا

پريسا آلبومی دارد در ماهور. اجرايی است قدیمی (که حتی تاريخ‌اش را هم ندارم) اما دست کم بيست سالی است که با آن آشنا هستم. ماهور دلنشينی است که کيفیت بسیار خوبی هم دارد. برای اين‌که سهم طرب و جیره‌ی موسیقی‌مان کم نشود (که هرگز بنای اين طربخانه خراب مباد)، می‌گذارم‌اش اين‌جا که بشنويد و حال و روزی خوش کنيد. اگر کسی اطلاعات ديگری از اين آلبوم می‌داند، لطف کند و پای همين نوشته اطلاعات مربوط را مرقوم کند.

«گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناهِ من است»


July 19, 2010

کنسرت مشکاتيان و فرهنگ‌فر در رُم


روی جلد آلبوم کنسرت رُم

مشکاتيان و فرهنگ‌فر - که هر دو به جاودانگی رفته‌اند - در فستيوال مولانا در رُمِ ايتاليا (در ماه نوامبر سال ۱۹۹۳) کنسرتی دادند که قسمت اول آن در دستگاه همايون بود و در قسمت دوم آن که در دستگاه نوا اجرا شد، محسن کثیرالسفر نیز آن دو نازنین را همراهی می‌کرد. تقریباً از زمانی که از ایران آمده‌ام - از بيش از هشت سال پيش - این آلبوم را نشنیده بودم و امشب به تصادف يافتم‌اش و شبم توفانی و دلم آتشفشانی شد از ياد يارانِ سفرکرده. من با اين آلبوم حال‌هایی داشته‌ام و شب‌هایی ارزنده و آکنده از نیاز. شرح آن احوال گفتنی نیست اما این ساز شنيدنی است. سنتور مشکاتيان در همایون، مضراب‌های خاص او و امضای ويژه‌ی او را دارد. سه‌تارنوازی او در قسمت نوا اما چيزی است که برای من بسیار عزیز است. نوع نواختن‌اش و حسی که در این زخمه‌ها هست احوالی غریب دارد. سخن دراز نمی‌کنم. مشخصات فنی آلبوم را هم در زیر می‌آورم و گوش بدهید.

الف (دستگاه همایون)
پرویز مشکاتیان، ناصر فرهنگ‌فر
مقدمه بیداد  
بیداد،
ضربی بیداد
نی داود
بیداد کت
عاشق کش
فرود
چکاوک
لیلی و مجنون
اوج
چهارمضراب

ب (دستگاه نوا)
پرویز مشکاتیان، ناصر فرهنگ‌فر، محسن کثیر السفر
کاملا بداهه نوازی
دو نوازی تنبک بر اساس ریتم های مختلف موسیقی


July 12, 2010

هر که ما را ياد کرد، ايزد مر او را ياد باد

مدت‌ها بود چيزی از دولتمند خال‌اف نشنیده بودم. آن‌ها که با دولتمند آشنا هستند، می‌دانند که صاحب سیبستان فیلمی درباره‌ی زندگی دولتمند و موسیقی فلک ساخته است. اطلاعات مربوط به فیلم در صفحه‌ای که فیلم در ملکوت دارد (چرخ و فلک) موجود است.

قطعاتی که در زیر می‌شنويد، برگرفته از آلبومی است که در ایران از آثار او منتشر شده است. پيش‌تر چند بار درباره‌ی اين ابياتی که دولتمند از ميرسيد علی همدانی خوانده است،‌ نوشته‌ام. اين ابيات واقعاً تکان‌دهنده است و انسانيتی که در آن موج می‌زند شگفت‌انگيز است:
هر که ما را ياد کرد، ايزد مر او را یاد باد!
هر که ما را خوار کرد، از عمر برخوردار باد!
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ وصل‌اش بشکفد، بی‌خار باد!
در دو عالم نيست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد، راحت‌اش بسيار باد!

گوش بدهید و لذت ببرید.


July 5, 2010

که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود...

پرویز سه تصنیف ساخته است با صدای شجريان برای ارکستر سمفونيک. دو تا روی دو غزل از حافظ و يکی روی غزلی از مولوی. این سه تصنیف، مثل سه پاره‌ی گوهرند و نمونه‌هایی از نبوغ و درخشش پرویز در آهنگسازی و فهم شعر هستند. این مهارت و استادی آهنگساز را بگذارید کنار استادیِ پهلوانی چون شجریان. این‌ها، توصیف فنی کار هستند. ولی جمع آمدن اين نواها با اين ابیات، بارها آتش‌ام زده‌اند. اين‌که عاشقانه بخوانی که «رسم عاشق‌کشی و شيوه‌ی شهرآشوبی / جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود» و اين‌که او «می‌گفت که زارت بکشم» ولی پنهانی «نظری با  منِ دلسوخته» داشت. او که دلِ غمزدگان را سوخته بود. هم‌او آدمی را به جايی می‌کشاند که صبر را رها کند و ديده دریا کند. همين آدمی غرقه در گناه را. همين آدمی را به چنان آهی بکشاند که «آتش اندر گنه آدم و حوا» فکند. اين عشق و اين معشوق است که آتشی در عود عاشق می‌زند و اين‌جاست که پای در گل می‌مانی و سودایی می‌شوی. همین سوختن، همین پرپر زدن و همین پريشانی است که آدمی را آدمی می‌کند. همین سودا، همین سرگشتگی است که مطلوب است. هر چه آدمی اين‌ها را بنويسد بیهوده نوشته است. باید اين‌ها را با حضور دل شنيد و جان را پيش‌شان حاضر کرد. يکی «جان عشاق» است در بیات اصفهان. دیگری «گنبد مينا»ست در دشتی و آخری «دود عود» است در نوا. اين شما و اين سه پاره گوهری که از پرویز به جا مانده است.



اين يادداشت و این نغمه‌ها را به ياد پرویز می‌آورم و برای حضرت ياسر که می‌دانم شنیدن اين‌ها در احوالاتی که این روزها دارد جان و دل‌اش را آرام می‌کند (شاید هم آرامش از او برباید!).

July 1, 2010

يار مفروش به دنيا...

آلبوم ياد ايام است (کنسرت آمريکا؛‌ تابستان ۱۳۷۱). در شور. با تار داريوش پیرنياکان، نی جمشيد عندلیبی، و تنبک همايون شجریان. اين هم مشخصات آلبوم:
۱. پیش درآمد شور، ساخته داریوش پیرنیاکان
۲. دو نوازی تار و نی
۳. چهار مضراب، ساخته‌ی داریوش پیرنیاکان
۴. ساز و آواز شور: درآمد خارا، درآمد شور، رضوی، عاشق کش، تحریر نغمه، سلمک، قرچه، رضوی، تحریر جواد خانی، حسینی، فرود/ غزل حافظ 
۵. تصنیف «سلسله مو»، ساخته‌ی داریوش پیرنیاکان / غزل سعدی
۶. ادامه‌ی ساز و آواز عاشق کش / غزل حافظ
۷. تصنیف یاد ایام، ساخته‌ی محمدرضا شجریان / شعر از رهی معیری
۸. تکنوازی نی
۹. تصنیف «خم زلف»، ساخته‌ی محمدرضا شجریان / شعر باباطاهر

گوش بدهيد و لذت ببريد.


June 28, 2010

مهيمنا به رفيقانِ خود رسان بازم

نمازِ شامِ غريبان چو گريه آغازم
به مويه‌های غریبانه قصه پردازم
به يادِ يار و دیار آن‌چنان بگريم زار
که از جهان ره و رسمِ سفر براندازم
من از دیار حبيبم نه از بلادِ غريب
مهيمنا به رفيقانِ خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفيقِ راه تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
به جز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس
عزیز من که به جز باد نيست دمسازم
هوای منزلِ يار آبِ زندگانی ماست
صبا بيار نسیمی ز خاکِ شيرازم
سرشکم آمد و عيبم بگفت روی به روی
شکايت از که کنم خانگی است غمّازم
ز چنگ زهره شنيدم که صبحدم می‌گفت
غلام حافظ خوش‌لهجه‌ی خوش‌آوازم

اين غزل از حافظ که آورده‌ام، حکایت حال بسیار کسان است که عزیزان‌شان این روزها در بندِ جور و محبوس بیدادند. در آلبوم «به یاد درويش خان» (با همراهی ناصر فرهنگ‌فر و نصراله ناصح‌پور)، محمدرضا لطفی (در قطعه‌ی پنجم آلبومی که در زیر آورده‌ام)، اين غزل را - پس از غزلی دیگر از حافظ؛ از حدود دقیقه‌ی ۲۰ به بعد - می‌خواند. لطفی اين غزل را آن روزها به ياد عزیزی (و دوست ديگری) که آن روزها در بند بوده، خوانده است. جزييات‌اش جدای بحث اين نوشته است. بخش شنيدنی این آواز آن جايی است که لطفی با استغاثه و تکرار می‌‌خواند: «ميهمنا... مهيمنا...». گوهرِ درخشانِ لطفی در اين جاهاست که نمايان می‌شود. گوش کنید این قطعه‌ی پنجم را با حضورِ دل و دقت. شک ندارم که شما نیز از شنيدن‌اش منقلب خواهید شد.



June 20, 2010

روز مرگم نفسی مهلت ديدار بده

چند روزی است دو غزل از حافظ تمام لحظات‌ام را پر کرده است. این دو غزل را شجریان در گل‌های تازه (گل‌های ۹۲ و ۱۰۰) خوانده است. یکی غزلی از حافظ است با مطلع «حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست» که در سه‌گاه و ديگری آوازی است بر «مژده‌ی وصل تو کو کز سرِ جان برخیزم» که در همايون اجرا شده است. غزل اول، غزلی است حکيمانه در تأمل احوالِ جهان و حسی از استغنا و بلندنظری در آن هست که کمتر کسی از آن درس می‌گیرد اما سرمشقی است شگفت‌انگيز برای زیستنِ آدمی. غزل بعدی، حال و هوایی عارفانه‌تر دارد و به نظر من مغزِ عشق است و پاک‌بازی. بارها تجسم کرده‌ام که این غزل را سحرگاهی در حال و هوای مناجات به زمزمه با خود خوانده‌ام! اين دو غزل، چندان محتاج شرح و حکايت نیستند علی‌الخصوص وقتی که با آواز پهلوانی چون شجریان همراه باشد. بشنوید و دعای سلامت و طول عمر به جان استاد کنيد.



June 3, 2010

حکمتِ حافظانه

حافظ دو غزل ناب دارد که پرویز مشکاتيان روی آن‌ها آهنگ‌هایی درخشان و بی‌بدیل ساخته است. مطلع يکی اين است:
گلعذاری ز گلستانِ جهان ما را بس
زين چمن سايه‌ی آن سروِ روان ما را بس
و اين غزل دريایی است از لطافت، معنا و حکمت. اين غزل را زنده‌ياد ایرج بسطامی در آلبوم مژده‌ی بهار در شور خوانده است.
ديگر هم مطلع‌اش اين است:
ترسم که اشک در غمِ ما پرده‌در شود
وين رازِ سر به مُهر به عالم سمر شود
آهنگ روی اين غزل که ساخته‌ی مشکاتيان است، يک بار با صدای افتخاری خوانده شده و یک بار با صدای بسطامی. این غزل را با صدای بسطامی قبلاً در ملکوت آورده‌ام. «مقام صبر» با صدای افتخاری را هم به خاطر این غزل حافظ هم می‌آورم. این تصنیف در راست‌پنج‌گاه ساخته شده است. شاید به تدريج درباره‌ی ابيات دیگر این دو غزل چیزی بنويسم يا در زير همين مطلب بیفزايم. عجالتاً‌ اين دو قطعه را گوش بدهيد.



April 29, 2010

روزگارا قصد ايمانم مکن...


عبارت بالا، مصرعی است از مثنوی بلند «بانگ نی» سایه. این مثنوی الان باید بالغ بر هزار بیت باشد. بخش‌هایی از این مثنوی را سایه سال ۲۰۰۳ که به لندن آمده بود در شب شعری خواند. قبلاً هم من در ملکوت ابياتی از اين مثنوی را آورده بودم. این مثنوی – به باور من – يکی از شاهکارهای سايه است. می‌گویم به باور من، چون برای من لذت‌بخش است و بسیار اوقات آن را – ابیاتی از آن را - با خود زمزمه کرده‌ام و می‌کنم. حالا من موسیقی را بهانه کردم که از سايه و شعرش بگویم. آلبوم زیر، افتخار آفاق، برنامه‌ی گلهای شماره‌ی ۱۰۷ است که در سه‌گاه خوانده شده است با صدای شجريان. مثنوی اين آواز – که بخش‌هایی‌اش را شجریان می‌خواند و بخش‌هایی را گوينده می‌گوید – از سایه است و قطعاتی از همین بانگ نی است. اميدوارم به زودی «بانگ نی» - دست کم تا همین‌جا که رسيده،‌ اگر سايه رضايت بدهد – به صورت کاغذی يا با صدای شاعر منتشر شود. و من هنوز به موسیقی‌ای فکر می‌کنم که می‌تواند همراه با صدای شاعر شود. هم‌چنین آرزو می‌کنم خوانندگان جوان – یا حتی پهلوانانی چون شجریان – از ابيات درخشان اين مثنوی غفلت نکنند. آلبوم را گوش کنيد و گوشه‌های حُدی و پهلوی را بشنوید:
من همان نای‌ام که گر خوش بشنوی
شرح دردم با تو گوید مثنوی

يک نفس در ده هزار آواز بین
روح را شيدايی پرواز بين

من همان جام‌ام که گفت آن غم‌گسار
با دل خونين لب خندان بيار

من همی کندم نه تيشه کوه را
عشق شيرین می‌کند اندوه را

می‌گرستم در دل‌اش با درد دوست
او گمان می‌کرد اشکِ چشمِ‌ اوست

در رخ لیلی نمودم خويش را
سوختم مجنون خام‌انديش را

من همان عشقم که در فرهاد بود
او نمی‌دانست و خود را می‌ستود


April 14, 2010

عاقبت از ما غبار ماند، زنهار...

چیز ديگری می‌خواستم بنویسم درباره‌ی بزرگان موسیقی ما و این تلخی‌ها و درشتی‌هايی که این روزها با هم می‌کنند و آتش به خانه‌ی خود و يکدیگر می‌زنند. دو سه بار نوشتم و پاک کردم. ديدم بهتر است به جای این‌ کارها، مهمان‌تان کنم به موسیقی و نغمه‌های طرب. آلبوم شورِ دشت صدیق تعریف را گوش کنيد. خصوصاً این بیت را (در قطعه‌ی ۵) به تأمل بشنويد که می‌فرماید:
عاقبت از ما غبار ماند، زنهار
تا ز تو بر خاطری غبار نماند!


April 13, 2010

آن چيز: آن!

حکايتِ آن، يا این «چيز» وصف‌ناشدنی و لطیف، حکايتی کهن است. این همه شاعران که بی‌زبان و بازبان خواسته‌اند وصفی از آن بگویند، آخرِ کار به همین «چیز» و به اين «آن» رسیده‌اند و به همين لطیفه‌ی نهان که حافظ گفته است:

لطیفه‌ای است نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری است

(شاهد آن نیست که مويی و میانی دارد / بنده‌ی طلعت آن باشد که «آن»ی دارد!)

اين همان است که مولوی می‌گويد: چیز دگر ار خواهی، چیز دگرم آمد! و همین «چيز» است که عاشقی را پيش می‌برد. همين است که سعدی می‌گويد:
مرا خود با تو چيزی در ميان است
و گرنه روی زیبا در جهان است
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفتم و مهرت همچنان است

تصنیف نخستی که صدیق تعریف در اين آلبوم گلگشت می‌‌خواند (با گروه شيدا و آهنگسازی پشنگ کامکار)، روی همين غزل دلنشانِ سعدی است. گوش بدهيد و محظوظ شوید.

April 6, 2010

شجريان، شهناز و يک شب در باربيکن


نوشتن درباره‌ی کسانی که دوست‌شان داری و به آن‌ها بسيار حساسيت داری، آسان نيست؛ به ویژه که سال‌های دراز و مهمی از عمرت را با آن‌ها سپری کرده باشی. يکی از این کسان، برای من، محمدرضا شجریان بوده است. عيان است و حاجت به هیچ بیانی نیست که من سخت به او وام‌دارم. می‌خواهم درباره‌ی کنسرت پریشب او با گروه شهناز در تالار باربيکن لندن بنویسم. فکر می‌کنم سال‌های طولانی انس و همدمی با شجريان این حق را به من می‌دهد که هنگام داوری درباره‌ی او سخت‌گیر باشم و دقیق. اما یک مانع بزرگ هم هست برای آهسته سخن گفتن (بخوانید آهسته دعا گفتن!): ما مگر چند نفر در موسیقی و هنر ايرانی مثل شجریان داريم؟ فکر می‌کنم به خاطر پاسخ روشنی که برای اين سؤال هست، واجب است در حفظ خاطرِ او بکوشيم و اگر جایی انتظار ما از او چنان که توقع داریم، برآورده نمی‌شود، بگذریم و تنها هنر او و خدمت‌های بزرگ و بی‌حساب‌اش به فرهنگ و هنر کشورمان را در نظر بياوریم.

با این مقدمه، بگذارید مروری کلی بکنم بر کل برنامه‌ی کنسرت. بخش اول در همایون بود و بخش دوم در ماهور و قسمت دوم برنامه،‌ يعنی بخش ماهورِ آن، به مراتب قوی‌تر از بخش اول آن بود. در بخش اول تقريباً تمام غزل‌ها خوب انتخاب شده بود و عمدتاً خوب و بی‌عیب و ایراد خوانده شدند، به جز يک غزل که هر چند خواندن‌اش هیچ اشکالی نداشت، اما خودِ غزل مطلوب من نبود. و این غزل همان غزل مشهوری است که منسوب به مولوی است – اما از او نیست. غزل «روزها فکر من اين است و همه شب سخنم...». 

شجریان می‌توانست غزلِ ديگری انتخاب کند. مضامین این غزل، در کنار آن همه غزل استخوان‌دار و محکمی که از سعدی و حافظ (و خودِ مولوی) خوانده شدند، بسیار ضعیف، میان‌مایه و آکنده از دیدگاه‌های دست‌مالی شده‌ی وحدت‌وجودی بود که تنها به کار اوراد خانقاهی متوسط می‌خورد نه به کار يک کنسرت فخیم موسيقی آن هم از استادی چون شجریان. صرف مشهور بودن يک غزل، دلیل نمی‌شود بر این‌که خواننده‌ی نام‌دار و پهلوانی چون شجریان سر در برابر آن فرود بیاورد. ديشب برای اولین بار بود که هنگام بازخوانی و بازشنیدن اين غزل در استحکام و زيبايی‌اش تردید جدی کردم. این همه بازی‌های مکرر و فراوان با مضامین وحدت‌وجودی، يعنی ربودن ظرافت و زیبایی از شعر. همان‌جا اولین چيزی که درباره‌ی این غزل به ذهن‌ام رسید، بيتی بود از حافظ: غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید / کز کجا سرّ غم‌اش در دهن عام افتاد. به نظر من اين غزل، سال‌ها بعد از مولوی سروده شده است و در فضایی – احتمالاً در دوره‌ی صفوی – که حال و هوای صوفیانه‌ی خانقاهی که دم و دستگاهی برای خود بر پا کرده بودند، قدرت بیشتری یافته بود. من هیچ طعنی يا کنايه‌ای به تصوف ندارم. بگذارید این را روشن بگویم. تمام نکته‌ی من اين است که همه‌ی ادبیات صوفیانه را نمی‌توان هم‌تراز ادبیات فخیم و محکم فارسی قرار داد. درست است که نمونه‌های بی‌نظير و باشکوهی از ادبیات فارسی از دل همين ادبیات صوفيانه در آمده است، اما غزل‌های تکان‌دهنده و زيبای عطار و سنايی کجا و اين غزل متوسط کجا؟ به نظر من، استاد انتخاب‌های بسیار بهتری برای آواز همايون‌اش داشت: مولوی غزل خوب و درخشان و قطعی‌الصدور کم ندارد.  دستِ کم برای کسانی که سخت به شعر حساس‌اند و هر شعری را نمی‌توانند بپذیرند بسیار دور از انتظار بود شنیدن اين غزل. من فقط برای شنيدن يک آواز خوب نرفته بودم. برای من شعر، آواز، نحوه‌ی خواندن شعر و ادای کلمات، کیفیت نوازندگی، نحوه‌ی ساختن تصنيف و خيلی نکات ديگر در نمره دادن و ارزيابی کنسرت اهميت دارند. من به انتخاب این غزل، نمره‌ی بالايی نمی‌دهم.

استاد در پاره‌ای جاها تمرکز نداشت. این اتفاق البته ممکن است در اجراهای زنده به طور طبیعی پیش بیايید و حرجی بر او نيست که «چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند» را ابتدا بخواند «چنين نماند و ...» ولی بعد آن را اصلاح کند. اما بیتی که دو بار خوانده شد و بار دوم خوانش غلطی از آن شد،‌ می‌توانست اين اتفاق برای‌اش نیفتد. از جمله اين‌که استاد در آوازی که روی همین غزل حافظ داشت، وقتی به اين بیت رسيد که «سرودِ مجلسِ جمشيد گفته‌اند این بود»، بار دومی که مصرع را خواند، به چنین آوازی رسيدیم: «سرودِ مجلسِ «جمشيد‌-گفته‌اند» اين بود». می‌دانم که بيان آن آواز به صورت مکتوب آسان نیست. استاد «جمشيد-گفته‌اند» را به صورت ترکیبی وصفی برای «مجلس» خواند! در حالی که روايت درست با علامت‌گذاری صحیح می‌شود: «سرودِ‌ مجلسِ جمشيد، گفته‌اند این بود:... که جام باده بياور که جم نخواهد ماند». يعنی آن مکثی که بعد از جمشيد می‌شود معنا را روشن می‌‌کند.

هم‌چنین در غزل ديگری از حافظ که خوانده شد با مطلع: «ما شبی دست برآریم و دعايی بکنيم»، باز هم می‌شود آواز درست‌تر خوانده شود. بيت آخر غزل را استاد می‌توانست با مراجعه به نسخه‌های متعدد و اکتفا نکردن به یک نسخه، بسیار بهتر و خوش‌خوان‌تر و درست‌تر بخواند. روايت درست بیت این است: «دلم از پرده بشد حافظ خوش‌لهجه (يا خوش‌گوی – چنان که استاد خواند) کجاست / تا به قول و غزل‌اش سازِ نوايی بکنیم». در مصرع دوم، استاد «سازِ نوايی بکنيم» را «ساز و نوايی بکنيم» خواند که فکر می‌کنم نادرست است. سازِ نوایی بکنيم، يعنی این‌که تدارک مجلسِ طرب و آوازی بکنيم. ترکیب «ساز و نوا کردن» به صورت فعل، ترکیبی است که در بعضی نسخه‌ها آمده است،‌اما ترکیب درستی نيست. البته حافظ سایه همین «سازِ نوایی بکنيم» را دارد (و حتی نسخه‌ی قزوینی).

صدای شجريان مثل هميشه صاف، شفاف و پرقدرت بود. در قسمت دوم برنامه، صدای مژگان شجریان هم به آواز اضافه شد که کاش او صدای‌اش را اين قدر نمی‌دزدید و حبس نمی‌کرد. مژگان اگر صدای‌اش را رها می‌کرد، آواز بهتری می‌شنيديم. اما قصه‌ی آواز خواندن زنان در کشور ما قصه‌ی دردناکی است. همیشه صدای زن، تالی صدای مرد بوده است در این سال‌ها و به استقلال نتوانسته خودش را نشان بدهد. اين حکايتی فرعی است و می‌گذارم‌اش برای بعد. اما صدای مژگان می‌توانست بهتر از این باشد. همین قدر، اما، برای چنين کنسرتی خیلی خوب بود و دوست‌داشتنی. تصنیف‌های بخش ماهور هم تصنیف‌های آشنايی بودند، به خصوص تصنیف «بی‌همزبان» که اجرای خوبی از آن را شنيديم.

پس از پايان برنامه، شجريان دو تصنيف اجرا کرد: يکی «رزم مشترک» بود که گريه‌ی محبوس‌ام را رها کرد و یاد مشکاتیان را مثل آتشی دوباره در جان‌ام انداخت. تا آخرين لحظات تصنیف، دیگر نتوانستم جلوی این گریه را بگیرم. برای من، لذت‌بخش‌ترین قسمت کنسرت همين بود، هر چند بعضی سازها در اجرای تصنیف هماهنگ نبودند. تصنیف دوم، «مرغ سحر» بود که این بار با حس و حال تازه‌ای آن را می‌شنيديم. اين بار با تمام وجود، زبان حال همگی ما این بود که:

«ظلم ظالم
جور صياد
آشيانم‌ داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت
شامِ تاريک ما را سحر کن»

و هنرمند باهوش و مردم‌شناس، کسی است مثل شجریان که دردهای مردم‌اش را خوب بشناسد و بداند بايد با آن‌ها همدلی کند و تسليم خواسته‌های قدرت و سياست نشود. شجريان بدون تردید در زمره‌ی هنرمندان و هنرشناسانی خواهد ماند که ایران به او تا قرن‌های درازی افتخار خواهد کرد. هنر او فقط در آواز نیست؛ او انسانی است که دردِ مردمِ وطن‌اش را خوب می‌شناسد و می‌داند کی و چگونه با آن‌ها همدلی کند. او در پاسخ آن همه ابراز احساسات در برابر «استادِ سبزِ ايران» یک جمله کوتاه گفت که: «ما همد‌ل‌ايم» و همين اشارت برای همه بس بود. شجريان با همه‌ی توانايی‌های‌اش و با همه‌ی همدلی و شناخت‌اش از رنج‌های مردم‌اش، در دل و جان ايرانيان خواهد ماند و خواهد درخشيد. او می‌داند و ما هم می‌دانيم که سخت قدرشناس او هستيم و بی‌اندازه نزدِ ما عزیز است.

March 25, 2010

چراغِ دل برافروزيد...

اين هم یکی ديگر از نوروزانه‌های طربستانی. گلهای تازه‌ی ۳۱، با صدای شجريان و دو غزل از حافظ. حال و هوای سرخوشانه و نوروزانه‌ای دارد. محظوظ شويد.


March 21, 2010

دو آواز نوروزی

برای گشايش سال ۸۹، بهترین هديه‌ای که به فکرم رسيد، دو آواز از شجریان است از مجموعه‌ی گلهای تازه: شماره‌ی ۳۱ و ۴۲. مشخصات برنامه‌ها در خود برنامه اعلام می‌شود. توجه من مثل هميشه به غزل‌ها و مضمون شعرهاست. يکی شعر حافظ است و ديگری از سعدی. گوش بدهيد و محظوظ شوید. سال تازه هم بر شما خجسته و مبارک باد.


March 20, 2010

چه بی‌نشاط بهاری که بی‌ رخِ تو رسيد...

تا ساعتی ديگر سالی تمام می‌شود که در آن دوستِ نازنینی را از کف دادم و از هر چه تا به حال نوشته باشم، نمی‌توانم از او ننويسم که هر بار با يادش، ابری به ديدگان‌ام می‌خزد و آهی از دل‌ام می‌خیزد. هنوز نبودن‌اش را باور ندارم. هنوز هم که شش ماه است در کنار خیام و عطار آرميده است، هفته‌ای نمی‌گذرد که با او سر نکنم. ديروز که چهارگاهِ دستان را گوش می‌دادم با خود فکر می‌کردم که میراث مشکاتيان، ميراث مشرق و میراث آفتاب است؛ ميراث حماسه است و شناخت. زمزمه‌های فراقی بسیار داشته‌ام که نوشته‌ام یا در خلوت آن‌ها را گریسته‌ام. اکنون که موسم بهار است و نخستین عیدی است که تنِ او دیگر در ميانِ ما نیست، تنها بهاريه‌ای که حال و هوای ما را باز می‌تاباند، هم حکایتِ هجرانِ ما در آن است و هم دردهای بزرگ سرزمين مهجور و ستم‌کشیده و دروغ‌ديده‌ی ما را در خود دارد، آلبوم «راز دل» شجريان است با گروه زنده‌یاد فرامرز پايور. این کار در دشتی اجرا شده است با غزلِ سایه و ابیاتی از مثنوی «بهار غم‌انگیز» او که حکايتِ حال شهيدان اين سالِ ماست. تصنيف‌های اين اثر هم از عارف قزوينی‌اند و به قدر کافی حکايت از ستم‌های ديرینی دارند که همیشه بر ما رفته‌اند و اکنون هم می‌رود، به ویژه امسال که موج‌خیز حادثه و توفان بیداد سر به فلک زده است. غزلِ سایه هم به قدر کافی روشن است و جای شرح و بيان ندارد.


اين يادداشت را به يادِ پرويز مشکاتيانِ نازنين‌ام آغاز کردم و نمی‌توان اين مختصر را بی هيچ دعايی به پايان برد. دعا می‌کنم که در سرزمین‌ ما ريشه‌ی بيداد و ستم خشک شود؛ اربابِ دینِ ريايی و قدرت‌پرستانی که اهل دل را به خواری و تحقیر گرفته‌اند، روز زوالِ باطلِ خويش را ببينند. دعا می‌کنم محبوسانی که در زنجیر بی‌خردی و بیداد قانون‌گریزان دولت‌مدار گرفتارند از بند رها شوند. دعا می‌کنم تیرگی‌ها از جان و دلِ همگی هم‌وطنان‌ام زدوده شود و نور و آرامش و طرب و آسايش جای اين همه آشفتگی و اندوه را بگيرد. هميشه فکر می‌کنم که چه سال‌هاست که دعای زوال دروغ، ریا، قدرت‌پرستی و شهوت‌رانی به نامِ دین و به نام خدا را می‌کنيم. هر چه فکر کردم، مناسبت‌تر از اين مناجات‌گونه‌ای که سروش نوشته بود در خاطرم نيامد. همين را می‌نويسم که شيواتر است و بليغ‌تر:

«ای خدای خرد و فضيلت! به صدق سينه‌ی مردان راستگو و به آب ديده‌‌ی پيران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخيزان و روزه‌داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه‌ی دردمندانه ما را بشنو و بر سينه‌های بريان و چشم‌های گريان ستمديدگان رحمت آور و بيش از اين خلقی را پريشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضيلت را از اسارت اين نامردمان به در آر!

باد را بگو تا خيمه‌ی ‌‌استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ريشه‌ی بيداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون‌ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون‌ها را در خود کشد. ابرها وباران‌ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر اين قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذيلت ظالمان را به گلزار فضيلت عادلان بدل کنند.
آب و دريا ای خداوند آن توست
باد و آتش جمله در فرمان توست
گر تو خواهی آتش آب خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود
تو بزن يا ربنا آب طهور
تا شود اين نار عالم جمله نور»

March 11, 2010

مژده ای دل که مسيحا نفسی می‌آيد...

حال و هوای نوروز است و دو سه روزی است آوازی در بيات ترک را از شجریان گوش می‌دهم. برنامه‌ی شماره‌ی ۱۴۴ گلهای تازه را. غزل حافظ است به همراه سه‌تار استاد احمد عبادی. این آواز خصوصاً به کار کسانی که مشقِ آواز می‌کنند و پی بیات ترک خوبی می‌گردند می‌خورد. این همه که این آوازها را در ملکوت می‌گذارم يک دلیل ساده دارد: خودم آوازی را می‌شنوم و لذت می‌برم. دريغ‌ام می‌آید اين شیرینی و لذت را تنها برای خودم نگاه دارم. حتماً هستند کسانی که هم‌چون من از آن لذت می‌برند و زخمه‌ی سازی يا ارتعاش آوازی، روح‌شان را می‌نوازد و بيتِ شعری روزشان را می‌سازد. ستمِ ستمکاران و بیدادِ بیدادگران،‌ شادی‌های ما و فهمِ ما را نمی‌تواند بربايد. ما با اين‌ها و با بسی بيش از این‌ها زنده‌ایم و زنده‌تريم. شعر و آواز هم‌چون آب، باعث رويشِ جان‌های ماست. ما با موسيقی‌های‌مان هم سبز هستيم.


March 10, 2010

جاده‌ی ابريشم

این موسیقی باید برای بسیاری آشنا باشد: موسيقی متن برنامه‌ی جاده‌ی ابريشم که سال‌ها پیش از تلويزيون ايران پخش می‌شد. اين موسیقی را کيتارو يا ماسانوری تاکاهاشی، آهنگساز ژاپنی ساخته است. شنيدن‌اش (به خصوص قطعه‌ی دوم آلبوم) خاطره‌های بسياری را زنده می‌کند.


February 20, 2010

برخيز و مخور غمِ جهانِ گذران...

شجریان دو اجرای مشهور روی رباعیات خیام دارد که یکی به همراه صدای احمد شاملوست و کار فریدون شهبازیان است و دیگری اثری است که در برنامه‌ی گلها پخش شده و به همت فرامرز پایور فقید اجرا شده است. اين برنامه به «شب نيشابور» مشهور است و برنامه‌ی گلهای ۱۸۲ است. طبق معمول، انتخاب موسیقی و شعر برای من معنای خاص دارد.

February 18, 2010

مهل که روزِ وفات‌ام به خاک بسپارند

دو آلبومی که در زیر می‌شنوید، پيش‌تر چندين بار در ملکوت آمده است. اين دو، گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۴۸ و ۱۴۷ است و هر دو آلبوم در سه‌گاه اجرا شده‌اند اولی در چهارگاه است و دومی در سه‌گاه. توضیحات مربوط به هر آلبوم در ابتدای اثر آمده است. این دو آلبوم، به ترتیب، مشهورند به «آفتابِ نيمه‌شب» و «ناز لیلی». به نظر من این دو، در شمارِ بهترین آوازهایی است که شجریان خوانده است. غزل‌ها، يعنی غزل سعدی و حافظ، هر دو غزل‌هايی ناب هستند (دستِ کم برای من غزل‌هايی بسیار پرمغزند؛ یکی عاشقانه و دیگری رندانه). امروز را، میهمان این چهارگاه  و سه‌گاهِ نازنين باشيد.‌ گوش بدهید و دعا کنید به جان خوانندگان و نوازندگان (و البته به روحِ رفتگانی چون معروفی فقيد).

February 2, 2010

نغمه‌های سبز

یک بار دیگر هم قبلاً این کار را کرده‌ بودم اما روز به روز تعداد اين نوع کارها زياد می‌شود. همه‌ی قطعاتی را که به نحوی به جنبش سبز مربوطند (و بیشتر از فقط اين‌ها هستند) در یک فهرست آورده‌ام. ترتیب‌اش هم دلیل خاصی ندارد. گفتم خوب است همه را یک‌جا داشته باشيم در این روزها. درباره‌ی این نوع موسیقی‌ها در فرصتی فراخ‌تر بيشتر خواهم نوشت.

با سپاس ويژه از بهمن. تمام قطعات را به راهنمايی پست‌های وبلاگ بهمن آورده‌ام.

مرتبط:
  ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶

January 20, 2010

از عصر حافظ تا عصرِ ما

چند روز پيش با یار دلنوازی گفت‌وگو می‌کردم درباره‌ی روزگار تلخی که امروز بر ما می‌رود. سخن به این‌جا رسید که چه اندازه بازگشت به حال عادی سخت است و زایندگی و خلاقيت فکری، هنری و علمی در این پريشانی‌ها چه اندازه دشوار است. گفتم اگر به گذشته نگاه کنیم می‌بینيم که حافظ در دورانی زندگی کرده که چه بسا پریشان‌تر از روزگار فعلی ما بوده. در آن فتنه و خونریزی عظيمی که مغولان در ايران به پا کردند، باز هم حافظ روييد و بالید و ستاره‌ای درخشان شد که هنوز فروغ حس و انديشه و جهان‌بینی‌اش زندگانی ما را گرم می‌کند. نه ستمگران امروزی زورمندی‌شان از مغولان بیشتر است و نه می‌توانند به آن اندازه خون‌ریزی کنند. از اين سو، ما هم پشتوانه‌ای داریم برخاسته از گنجينه‌ی معرفت و ایمانی که سخت غنی و پربار است. ما چرا نتوانیم حافظ بشويم و حافظانه در ميان اين همه تیرهای زهرآگینی که از در و بام بر ما می‌بارد، قد بکشیم و ثمر بدهیم؟ می‌شود. تنها باید ایمان داشت و امید. اين غزل سایه، وصف حال این روزهای من است:

همان یگانه‌ی حسنی اگر چه پنهانی
و گر دوباره بر آیی هزار چندانی
چه مایه جان و جوانی که رفت در طلب‌ات
بیا که هر چه بخواهی هنوز ارزانی
ز دل نمی روی ای آرزوی روزِ بهی
که چون ودیعه‌ی غم در نهاد انسانی
خراب خفت تلبیس دیو نتوان بود
بیا بیا که همان خاتم سلیمانی
روندگان طریق تو راه گم نکنند
که نور چشم امید و چراغ ایمانی
هزار فکر حکیمانه چاره جست و نشد
تویی که درد جهان را یگانه درمانی
چه پرده‌ها که گشودیم و آن‌چنان که تویی
هنوز در پس پندار سایه پنهانی

تصنيف «یاران» را از آلبوم شيدایی با صدای صدیق تعریف بشنوید و حال و روزی تازه کنید.

January 19, 2010

آواز راک شجريان و آداب ادای شعر

شجریان آوازی دارد در ماهور روی غزلی از حافظ با مطلع «سحرم دولت بيدار به بالین آمد». اين غزل را شجریان بر خلاف ماهورهای معمول به جای این‌که از درآمد شروع کند، از اوج می‌خواند و عراقِ ماهور. این اثر در دورانی تولید می‌شود که سايه بر بخش موسیقی رادیو نظارت داشته و راهنمايی‌های او در شکل‌گیری این آواز به اين صورت، تأثیر داشته است. بیت نخست را اگر قرار باشد کسی از درآمد ماهور بخواند، آوازی که روی این بیت می‌آيد، آوازی بی‌رمق و نامتناسب با معنا و مضمون بیت می‌شود که می‌گوید: «برخیز که آن خسرو شیرین آمد» و به دنبال‌اش سخن از «مژدگانی دادن» است. مشکل ادای درست شعر و توجه به مضمون و معنای بیت،‌ موسیقی کلام و متناسب کردن آن با آواز، مشکلی هميشگی و البته امروزی خوانندگان ماست. به نظر من، ماجرا راه‌حلی ساده دارد و آن هم اعتنا به تمامی ارکانی است که يک آواز خوب را شکل می‌دهد يعنی وجود يک شعرشناس خوب، یک خواننده‌ی مسلط و توان‌مند، آهنگسازی که هم شعر و هم موسيقی را خوب بفهمد و نوازندگانی که در کار خودشان ماهر باشند و از ظرافت‌های اجرا آگاهی خوبی داشته باشند. متأسفانه این ارکان هميشه با هم جمع نبوده‌اند و البته غرور اهل موسيقی و بدعهدی ایام و نامردمی اهل زمان، همگی دست به دست هم می‌داده و کارهايی را که می‌توانستند (یا می‌توانند) بسيار بهتر باشند، تبدیل به آثاری متوسط می‌کنند. به هر حال، اين آواز را گوش کنید و ببينيد که نظارت شعرشناس و موسیقی‌شناسی چون سایه و صدای لطيف و قدرت‌مند شجریان در آن دوره چه آوازی را آفريده است.

January 13, 2010

شب‌زنده‌دار

اين غزل از شهریار است که شجریان می‌خواند. برنامه‌ی گل‌های تازه‌ی شماره‌ی ۵۴ در دشتی است. ويولن حبیب‌الله بدیعی، تار فرهنگ شریف و تنبک جهانگير ملک.  کار مربوط به دوران جوانی شجریان است و تفاوت صدای شجریان با صدای امروز محسوس است.

January 6, 2010

روزگاری است که دل چهره‌ی مقصود نديد...

شرح و توضیح نمی‌دهم. مدت زیادی است اين آلبوم را گوش نداده بودم. کنسرت ابوعطای اجرای بوستون. محمدرضا شجریان، داریوش پیرنياکان، جمشید عندلیبی و مرتضی اعیان. بشنوید و به جان هنرمندان دعا کنید.

مرتبط: ابوعطای اجرای اروپا

December 27, 2009

برای شهدای عاشورايی‌مان

آلبوم چاووش ۸؛‌ مثنوی از ه. ا. سایه و شعر تصنیف کاروان شهید از محمد ذکايی. آهنگ‌ها از محمدرضا لطفی و اجرای گروه شیدا.

برادر کاکل‌اش آتش‌فشونه...

December 24, 2009

ياران چه غریبانه...

اين دو قطعه‌ای که کویتی‌پور می‌خواند، قبلاً هم در طربستان قدیم ملکوت بود. این را به ياد م. و. عزيز می‌گذارم این‌جا که همواره به این دو قطعه علاقه داشت.

December 21, 2009

يلداييه

از میانه‌ی مهمانی کرانه می‌گيرم برای قطعاتی به دو مناسبت: يکم شب يلدا و بعد نکوداشتی برای عالم پرهيزگار و فرزانه، منتظری فقيد. آلبوم «لاله‌ی بهار» که ساخته‌ی مشکاتیان نازنین و زنده‌ياد است با صدای ناظری است. برای من شعرهاست که هم یلدايی است و هم قصه‌ی درد و رنج ديرین ما. يلدای‌تان مبارک و فرخنده باد.
پ. ن. کليد اين آلبوم، غزل سايه است:

چند این شب و خاموشی؟ وقت است كه برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید، افروختنم باید
ای عشق بزن در من، كز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم، در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر، با خاك در آمیزم
چون كوه نشستم من، با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد، آنگاه كه برخیزم
برخیزم و بگشایم  بند از دل پرآتش
وین سیل گدازان را  از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

December 20, 2009

بازت ندانم از سرِ پیمانِ ما که برد؟

عنوان بالا، مصرع اول غزلی است که شجریان در این آواز ابوعطا، در یکی از اجراهای اروپايی کنسرت پيامِ نسيم خوانده است. من این اجرا را بيشتر از اجرای منتشر شده‌ی کنسرت‌های آمريکای او دوست دارم (اجرای «ای صبا نکهتی از خاکِ رهِ یار بيار...»). بخش دوم این آلبوم، آواز دشتی است و دوبیتی‌هايی را که در اين اجرا شجريان از باباطاهر می‌خواند، دوست‌تر دارم. اين آلبوم مربوط به دوره‌ای است که صدای شجريان هنوز در دوره‌ی شفافيت و قدرت جوانی است،‌ به نظر من. و البته این دوره، همان دوره‌ای است که دیگر مشکاتیان به عنوان آهنگسازی چيره‌دست در کنارِ او نيست و تنها چيزی که کنسرت را شنيدنی و درخور اعتنا می‌کند، همان صدای استادانه‌ی شجریان است. این بحث‌ها به کنار، بعد از سال‌های طولانی، این آلبوم را از ميان فايل‌های گم‌شده‌ام يافتم. گفتم خوب است شما را هم در لذت دوباره یافتن‌اش شريک کنم.
 

December 17, 2009

سرو آزاد

به ياد آن سرو تناوری که ناگهان در خاک بلازده‌ی دیار ما فروافتاد...

November 29, 2009

شب شعر و موسيقی با سايه در لندن

گمان می‌کردم تقریباً تمام کسانی که اهل شعر و موسیقی هستند و ساکن لندن‌اند، از برنامه باخبرند. پيداست که هنوز عده‌ای نمی‌دانند. جمعه‌ی اين هفته، يعنی ۴ دسامبر ۲۰۰۹، ه. ا. سايه ميهمان انجمن سخن است که شب شعری را برای سایه در محل برونئی گالری سوآس ترتیب داده است. برنامه شامل اجرای موسیقی توسط گروه سايه و سخنرانی آقای محمود خوشنام خواهد بود و پرزنتيشنی درباره‌ی سایه. بلیط برنامه برای دانشجويان نیمه‌بهاست و برای غيردانشجویان ۱۰ پوند است. کسانی که می‌خواهند بلیط رزرو کنند، می‌توانند به نشانی forum.iran.london AT gmail.com ای‌میل بفرستند و جای‌شان را رزرو کنند. این هم پوستر برنامه که جزييات آن را شرح داده است.

October 31, 2009

زَیّ الهوا...

باز هم عبدالحليم حافظ و «زی الهوا» که یکی از ترانه‌های مشهور اوست. متن ترانه را نوشته‌ام و تا جایی که سوادم قد می‌داد ترجمه‌اش کردم. برای بقیه‌اش وقت پیدا نکردم و گرنه می‌نشستم با حوصله برگردان صیقل‌داده‌ای از آن فراهم می‌کردم. بد نیست دوستان عربی‌دان و اهل ذوقی که بهتر از من پیچش‌های لفظی و معنای غنای عربی را ادراک می‌کنند، دستی به یاری بلند کنند و چند خط آخر را به فارسی برگردانند و لغزش‌های مرا هم اصلاح کنند. این شما و این هم «زی الهوا» از عبدالحليم حافظ:

زي الهوا
غناء: عبدالحليم حافظ

زي الهوا يا حبيبي زي الهوا
وآه من الهوى يا حبيبي آه من الهوى
وخذتني من إيدي يا حبيبي ومشينا
تحت القمر غنينا وسهرنا وحكينا
وفي عز الكلام سكت الكلام
وأتاريني ماسك الهوا بإيدية
وآه من الهوى يا حبيبي
نازنینا! عشق را ماند، عشق را ماند!
و امان از این عشق، نازنین! امان از این عشق!
تو دستان‌ام را گرفته بودی و زير نور ماه قدم می‌زدیم
آواز می‌خواندیم، شب‌زنده‌داری می‌کردیم و قصه سر می‌کرديم
و سخن در سخن فرو می‌ماند
پس عجب نیست اگر چنین چنگ در عشق زده‌ام
و امان از عشق، نازنين! امان از عشق!
* * *
وخذتني ومشينا والفرح يضمنا
ونسينا يا حبيبي مين إنت ومين أنا
حسيت إن هوانا ح يعيش مليون سنة
وبقيت وانت معايا الدنيا ملك إيدية
أأمر على هوايا تقول أمرك يا عينية
وفي عز الكلام سكت الكلام
وأتاريني ماسك الهوا بإيدية
وآه من الهوى يا حبيبي
و تو دستان‌ام را گرفتی و قدم می‌زدیم و سروری بود که در ما جاری بود
و از یاد بردیم که تو از کجایی و من از کجا؟
و پنداشتیم که عشق ما ميليون‌ها ساله خواهد شد
و آن‌گاه که تو در کنارم بود، جهان در مشت‌ام بود
و عشق‌ام را فرمان دادم که بگوید من همه از آنِ توام
و سخن در سخن فرو می‌ماند
پس عجب نیست اگر چنین چنگ در عشق زده‌ام
و امان از عشق، نازنين! امان از عشق!
* * *
خايف ومشيت وأنا خايف
إيدي في إيدك وأنا خايف
خايف على فرحة قلبي
خايف على شوقي وحبي
وياما قلت لك أنا
واحنا في عز الهنا
قلت لك يا حبيبي
لا أنا قد الفرحة ديّ
وحلاوة الفرحة ديّ

و بیم‌ناک قدم زدم و بیم‌ناک بودم
دستان‌ام در دستان تو بود و بيم‌ناک بودم
بر شادمانی قلب‌ام می‌لرزيدم
بر اشتیاق و عشق خود می‌لرزدیم
و بارها که غرق شادمانی بوديم، تو را گفتم
نازنینا! تو را گفتم
که نه این شادمانی را تاب می‌آورم
و نه زيبایی‌اش را

خايف لا في يوم وليلة
ماألاقكش بين إيدية
تروح وتغيب عليّ
وقلت لي يا حبيبي ساعتها
دي دنيتي إنت اللي ملتها
وفي عز الكلام سكت الكلام
وأتاريني ماسك الهوا بإيدية
وآه من الهوى يا حبيبي

بيم دارم که روزی برسد
که دیگر دستانِ تو در دستان‌ام نباشد
که تو هم‌چون باد رفته باشی و غايب شوی از نظرم
و...
و سخن در سخن فرو می‌ماند
پس عجب نیست اگر چنین چنگ در عشق زده‌ام
و امان از عشق، نازنين! امان از عشق!

* * *
وخذتني يا حبيبي ورحت طاير طاير
وفتني يا حبيبي وقلبي حاير حاير
وقلت لي راجع بكرة أنا راجع
وفضلت مستني بآمالي
ومالي البيت بالورد بالشوق بالحب بالأغاني
بشمع قايد بأحلى كلمة فوق لساني
كان ده حالي يا حبيبي لما جيت
رددنا الغنوة الحلوة سوى
ودبنا مع نور الشمع... دبنا سوى
ودقنا حلاوة الحب... دقناها سوى
وفي لحظة لقيتك يا حبيبي زي دوامة هوا
رميت الورد طفيت الشمع يا حبيبي
والغنوة الحلوة ملاها الدمع يا حبيبي
وفي عز الأمان ضاع مني الأمان
وأتاريني ماسك الهوا في إيدية
وآه من الهوى يا حبيبي

(این قلبی که می‌گوید «الب» و این جيمی که در عربی مصری گاف می‌شود خودش ذوقی دارد!)

October 29, 2009

أهواک...

بدون هیچ شرحی، فعلاً به صدای عبدالحلیم حافظ، خواننده‌ی نام‌دار مصری گوش کنيد. شرح‌اش را می‌گذارم برای بعد.


متن ترانه‌ی أهواک (از این‌جا؛ جایی اگر متن خطایی داشت،‌ لطفاً دوستان عربی‌دان گوشزد کنند):
اهواك
و اتمنى لو انساك
انسى روحي وياك
و ان ضاعت يبقى فداك
لو تنساني

و انساك و تريني بانسى جفاك
و اشتاق لعذابي معاك
و القى دموعي فاكراك
ارجع تاني

في لقاك الدنيا تجيني معاك
و رضاها يبقى رضاك
و ساعتها يهون في هواك
طول حرماني

وألاقيك مشغول و شاغلني بيك
و عيني تيجي في عينيك
و كلامهم يبقى عليك
و انت تداري

و اراعيك
و اصحى من الليل اناديك
و ابعت روحي تصحيك
قوم ياللي شاغلني بيك
جرب ناري

-------------------------------------

این هم متن پاره‌ای از ترانه‌ی قارئة الفنجان (فال‌بين) سروده‌ی نزار قبانی است (وحيد دریاروندگان پنج سال پيش این‌جا درباره‌‌اش نوشته است):

جلست والخوف بعينيها .. تتأمل فنجاني المقلوب
قالت: يا ولدي لا تحزن .. فالحب عليك هو المكتوب
يا ولدي .. قد مات شهيداً . من مات فداءً للمحبوب . يا ولدي
بصرت ونجمت كثيراً .. لكني لم أقرأ أبداً فنجاناً يشبه فنجانك
بصرت ونجمت كثيراً .. لكني لم أعرف أبداً أحزاناً تشبه أحزانك
مقدورك أن تمضي أبداً في بحر الحب بغير قلوع
وتكون حياتك طول العمر .. كتاب دموع
مقدورك أن تبقى مسجوناً بين الماء وبين النار
فبرغم جميع حرائقه
وبرغم جميع سوابقه.
برغم الحزن الساكن فينا .. ليل نهار
وبرغم الريح
وبرغم الجو الماطر والإعصار
فـ الحب سيبقى يا ولدي .. أحلى الأقدار . يا ولدي
بحياتك يا ولدي امرأة عيناها سبحان المعبود
فمها مرسوم كالعنقود ضحكتها أنغام وورود
والشعر الغجري المجنون يسافر في كل الدنيـا
قد تغدو امرأة يا ولدي يهواها القلب هي الدنيا
لكن سماءك ممطرة وطريقك مسدودٌ .. مسدود
فحبيبة قلبك يا ولدي نائمة في قصرٍ مرصود
من يدخل حجرتها .. من يطلب يدها .. من يدنو من سور حديقتها .. من حاول فك ضفائرها يا ولدي مفقودٌ .. مفقود . يا ولدي
ستفتش عنها يا ولدي في كل مكان
وستسأل عنها موج البحر وتسأل فيروز الشطآن
وتجوب بحاراً وبحارا .. وتفيض دموعك أنهارا
وسيكبر حزنك حتى يصبح أشجارا
وسترجع يوماً يا ولدي مهزوماً مكسور الوجدان
وستعرف بعد رحيل العمر بأنك كنت تطارد خيط دخان
فحبيبة قلبك يا ولدي ليس لها أرض أو وطن أو عنوان
ما أصعب أن تهوى امرأة يا ولدي ليس لها عنوان
يا ولدي .. يا ولدي

September 15, 2009

آزادی! کی آزاد خواهی شد؟

این سومین بار است که شعر آزادی سایه‌ی نازنین را در ملکوت می‌آورم. هر بار به مناسبتی. این بار بهانه‌اش تصنیفی است که کیوان ساکت ساخته است با صدای خداوندگار آواز ايران و پهلوان موسیقی وطن، محمدرضا شجریان. شعر را بخوانید و اطلاعيه‌ی محمدرضا شجريان را هم ببينید (+).

ای شادی!
آزادی!
ای شادی آزادی!
روزی كه تو باز آيی،
با اين دل غم پرورد
من با تو چه خواهم كرد؟

غم‌هامان سنگين است.
دل‌هامان خونين است.
از سرتا پا مان خون می‌بارد.
ما سر تا پا زخمی،
ما سر تا پا خونين،
ما سر تا پا درديم.
ما اين دل عاشق را
در راه تو آماج بلا كرديم.

وقتی كه زبان از لب می‌ترسيد،
وقتی كه قلم از كاغذ شك داشت،
حتی، حتی حافظه ازوحشت در خواب سخن گفتن، می‌آشفت،
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر ياقوت،
می‌كنديم.

وقتی كه در آن كوچه‌ی تاريكی
شب از پی شب می‌رفت،
و هول، سكوت‌اش را
بر پنجره‌ی بسته فرو می‌ريخت،
ما بانگ تو را، با فوران خون،
چون سنگی در مرداب،
بر بام و در افكنديم.

وقتی كه فريب ديو،
در رخت سليمانی،
انگشتر را يك‌جا با انگشتان می‌برد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافيه می‌بستيم.

از می، از گل، از صبح،
از آينه، از پرواز،
از سيمرغ،از خورشيد،
می‌گفتيم.

از روشنی، از خوبی،
از دانايی، از عشق،
از ايمان، از اميد،
می‌گفتيم.

آن مرغ كه در ابر سفر می‌كرد،
آن بذر كه در خاك چمن می‌شد،
آن نور كه در آينه می‌رقصيد،
در خلوت دل، با ما نجوا داشت.
با هر نفسی مژده‌ی ديدار تو می‌آورد.

در مدرسه، در بازار،
در مسجد، در ميدان،
در زندان، در زنجير،
ما نام تو را زمزمه می‌كرديم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

آن شب‌ها، آن شب‌ها، آن شب‌ها،
آن شب‌های ظلمت وحشت‌زا،
آن شب‌های كابوس،
آن شب‌های بيداد،
آن شب‌های ايمان،
آن شب‌های فرياد،
آن شب‌های طاقت و بيداری،
در كوچه تو را جستيم.
بر بام تو را خوانديم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

می‌گفتم:
روزی كه تو باز آيی،
من قلب جوانم را
چون پرچم پيروزی
برخواهم داشت.
وين بيرق خونين را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت.

می‌گفتم:
روزی كه تو باز آيی،
اين خون شكوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ريخت.
وين حلقه‌ی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آويخت.

ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
اين فرش كه در پای تو گسترده‌ست،
از خون است.
اين حلقه‌ی گل خون است
گل خون است ...

ای آزادی!
از ره خون می‌آيی،
اما
می‌آيی و من در دل می‌لرزم:
اين چيست كه در دست تو پنهان است؟
اين چيست كه در پای تو پيچيده‌ست؟
ای آزادی!
آيا
با زنجير
می‌آيی؟...
- ۳ اسفند ۱۳۵۷

September 3, 2009

اگر جان را خدا داده است، چرا بايد تو بستانی؟!


تفنگ‌ات را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خون‌بار ناهنجار
تفنگ دست تو يعنی زبان آتش و آهن!

من اما پيش ا‌ين اهریمنی ابزار بنيان‌کن،
ندارم جز زبانِ دل
دلی لبريز از مهر تو، ای با دوستی دشمن!

زبان آتش و آهن،
زبان خشم و خون‌ریزی است!
زبان قهر چنگیزی است!

بیا بنشین، بگو، بشنو سخن، شايد
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید!

برادر، ای برادر!
گر که می‌خوانی مرا، بنشين برادروار
تفنگ‌ات را زمین بگذار
تا از جسم تو
اين ديو انسان‌کش برون آيد.

تو از آيين انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده است، چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه‌ غفلت اين برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جويی و حق با تست
ولی حق را، برادر جان،
به زور این زبان‌نافهم آتش‌بار،
نباید جُست!

اگر این بار شد وجدان خواب‌آلوده‌ات بیدار
تفنگ‌ات را زمین بگذار!

- صدای محمدرضا شجریان؛ شعر فریدون مشیری

September 2, 2009

ما را بس...

نمی‌دانم آيا هرگز نوشته‌ام که يکی از آثار مشکاتيان که سخت به آن دلبسته هستم، آلبوم «مژده‌ی بهار» است که با صدای زنده‌ياد ايرج بسطامی منتشر شده است. این اثر از بسیاری جهات شيرین و روح‌نواز است. من البته حکايتی شخصی با آن دارم. به ویژه با بخش آواز آن. آواز بسطامی با آن ساز، غوغایی به پا می‌کند – در جانِ من يکی حداقل. شعر هم که البته خود حکایتی ديگر است. حکایت اين روزهای ما هم هست، البته:
رسید مژده که ایامِ غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نيز هم نخواهد ماند

گوش بدهید و لذتی جانی ببرید. هر حرف و حديثی و هر توضیحی پاک بيهوده است. کیفيت قطعاتی که می‌شنويد شايد زياد بالا نباشد. در این غربت غربيه، دسترسی من به چيزی بیش از این نیست. اگر ایران هستید، بروید پی نسخه‌ی اصل و اصيل با کیفيت‌تر.

حال مرا اگر می‌خواهید با قطعه‌ی سوم آغاز کنید. آن مضراب‌ها، هميشه مرا دیوانه کرده است. هميشه حال‌ام را به نحو خوشی ناخوش کرده است. هميشه بغضی به گلوی‌ام انداخته و دیدگان‌ام را ابری کرده. عجب حالی داريم ما! «صعب روزی بلعجب کاری پريشان عالمی»... بگذریم. گوش بدهيد. 

August 14, 2009

نقشِ نام‌ات...

می‌شود از هوای عفن سیاست که دل را می‌میراند و زنگار بر روحِ آدمی می‌نشاند – حتی از همين هوا هم – راهی به رهايی جُست. ولی بايد از این اقليم بيرون آمد؛ «گر به اقليم عشق رو آری...». ماه‌هاست که انبوهِ اندوهان را به دل انبار کرده‌ام و نمی‌نويسم و نمی‌گويم. درس ننوشتن و تعلیق را خوب آموخته‌ام اما نمی‌دانم این درس را خوب پس داده‌ام يا نه. دل می‌سپارم به نغمه‌ای، به نوايی، به حال و هوایی از دل شايد مقدمه‌ای باشد برای فتوحی، برای بسطی و گشايشی که «اين یک دو دم که مهلت ديدار ممکن است»، شايد نفسی، لحظه‌ای، دمی، حضوری دست دهد و عنايتی... می‌گذارم نوشتنی‌ها را برای بعد. برای روزهای ديگری، که اگر از راه رسيدند، شايد آسان‌تر بتوانم نوشتن. به همين نغمه دل سپردن، حق بسياری از حرف‌های نگفته‌ی مرا ادا می‌کند. تا بعد...


August 5, 2009

برای بانوی‌ام...

... که روزهای درازی است غصه‌دار است؛ این نغمه، نغمه‌ای است زبان حال این روزهای بسیاری از ما. شاید دست نوازش و مرهمی بر زخمی باشد. برای ماها که فرو نمی‌افتیم؛ ماها که مبارزه می‌کنیم و از میان تندر و توفان عبور می‌کنیم و پا به پای هم به پیش می‌رویم.

August 1, 2009

سيل خون مظلومان و تطاول ظالمان

اين نغمه‌های تازه‌ای که روز به روز بر زبان مردم می‌افتد و قصه‌ی تازه‌ای سر می‌کند، حکایتی است بی‌سابقه. فعلاً زیاد درباره‌اش حرف نمی‌زنم و می‌گذارم تا وقت ديگر. یک نکته را می‌توان البته هم‌اکنون گفت که کسانی که دادگاه‌های فرمایشی امروز را بر پا کرده‌اند، هنوز در خواب‌اند و اعتنايی به خون‌های ريخته شده ندارد و با شیوه‌های فرافکنانه ادامه می‌دهند، غافل از آن‌که خون مظلومان دامن‌گیر است، ولو فقط يک قطره خون باشد!

July 25, 2009

مگر دون پست فرومایه‌ای...

ندیدم به گیتی که نام‌آوری
زند تیر بر سينه‌ی دختری
مگر دونِ پستِ فرومايه‌ای
و يا آن‌که باشد ز غیرت بری
ندا آمد از آسمان بر زمين
که رسوا کند مکر و حیله‌گری...
نمی‌دانم خواننده چه کسی است و شعر را که گفته است. کسی اگر می‌داند يادداشت بگذارد. در نوعِ خودش کاری ويژه است. در فرصتی فراخ‌تر درباره‌ی هنرهایی که در اين روزها شکل تازه و بدیعی پیدا کرده‌اند خواهم نوشت.

پ. ن. اولین بار که این را شنيدم، احساس کردم عبدالله دوامی دارد تعليم ردیف آواز می‌دهد!

July 10, 2009

نه خارم نه خاشاک...

تنم پاره‌پاره شده از ضربه‌های مرد سفاک... من ایستاده‌ام تا رأی خود را پس بگیرم...

June 15, 2009

از خوابِ خواری گرديد ايران بيدار!

ايران خورشيدی تابان دارد
با جان پيوندی پنهان دارد
مهرش جاويدان با دل پيمان دارد
دل پاس پيمان، دارد، تا جان دارد
رسم فرياد و افغان بگذار
بانگ آزادي از جان بردار
از خواب خواری گرديد ايران بيدار
دل را چون دريا بر اين طوفان بسپار
شوري ديگر در سر ماست
شوقِ اوجي در پر ماست
آزادی دامن گشا
آهنگی ديگر سرا
از خود گذر كن
هر سو نظر كن
بنگر ايران را
نور تابان را
عصری نو شد چهره گشا
جانانه ميهن
افسانه ميهن
اميد ما را
كاشانه ميهن

بازی بدی است، بازی با غرور و اراده‌ی ملتی که با شوق، ملایمت و همدلی می‌خواست بلوغ و پختگی‌اش را نشان بدهد. این ملت باز هم بلوغ از خود نشان خواهد، حتی در برابر کسانی که آن‌ها را «خس و خار» می‌نامند و سیل جمعیت را از اندازه‌ی يک صندوق رأی هم کمتر می‌بينند!

پ. ن. شعر از ه. ا. سایه است. آهنگ از حسين علیزاده و آواز شجريان.

June 13, 2009

آه باران! ای اميدِ جانِ بيداران!

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان كرده بید وحشی باران
یا نه دریایی‌ست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران
هر زمانی كه فرو می‌بارد از حد بیش
ریشه در من می‌دواند پرسشی پی‌گیر با تشویش
رنگ این شب‌های وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران
چشم‌ها و چشمه‌ها خشک‌اند، روشنی‌ها محو
در تاریكی دلتنگ، همچنان‌كه نام‌ها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران! ای امید جان بیداران!
بر پلیدی‌ها كه ما عمری‌ست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟

June 10, 2009

بهارِ آمده از سيمِ خاردار گذشته...

 قطعات زير  از آلبوم «به نام گل سرخ» است با صدای سالار عقيلی و آهنگسازی حميد متبسم به همراه گروه دستان. قطعات در چهارگاه هستند. دو سه روزی است هوش و حواس‌ام به اين ترانه‌هاست. شعر، موسیقی، دستگاه، سازها و صدای خواننده هر کدام به شکلی مشغول‌ام کرده است. من قطعات تصنیف ديباچه را انتخاب کرده‌ام و اين‌جا آورده‌ام. طالبان، می‌توانند کل آلبوم را فراهم کنند و گوش بدهند. این روزها، حال و هوای ما، در سطر سطر این شعر شفیعی کدکنی متجلی است. می‌خواستم چیزی برای سيمین خانم بهبهانی بنويسم. ديدم همین شعر شفیعی کافی است. حیف است در چنین وقتی، اميد و ایمان را صرف جایی کنم که گوش شنوایی نیست و دستی به یاری بلند نمی‌شود و دلی به شوقی نمی‌تپد. جای ما، جای دل‌های پر شوق و امید است نه جای دلمردگی و یأس و کند کردنِ پای روندگان.


بخوان به نام گلِ سرخ، در صحاری شب
که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد
پیامِ روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذارِ نسیمش به هر کرانه برد

ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور...

دراین زمانه‌ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب
زلال‌تر از آب
تو خامشی، که بخواند؟
تو می‌روی، که بماند؟
که بر نهالکِ بی برگِ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین:
بهار آمده، از سیمِ خاردار گذشته
حریق شعله‌ی گوگردی بنفشه چه زیباست!

هزار آینه جاریست
هزار آینه
اینک
به همسراییِ قلبِ تو می‌تپد با شوق
زمین تهی‌ست زِ رندان:
همین تویی تنها
که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:
«حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو دانی»

شعر محمد رضا شفیعی کدکنی - «در کوچه باغ‌های نشابور»

May 26, 2009

از سه گاه نسیه تا افشاری نقد

حالی که اکنون دارم، سه‌گاه می‌طلبید؛ آوازی روی همين غزل مولوی که پايين می‌توانيد بشنويد. ولی هر چه بود، به جز از آواز نخراشيده‌ی خودم يا در دسترس نبود يا به حافظه‌ام نمی‌آمد که چه کسی خوانده است. افشاری‌اش اما، نقد، موجود است. می‌گويند افشاری، پرده‌ی جنون است. حال مرا کفاف نمی‌دهد، ولی شعر را دارد. شما هم اگر هوای هم‌دلی داريد،‌ بسم‌ الله:

اين آواز را حضرت شجريان خوانده است، در آلبوم «بوی باران». تار را که می‌زند؟ هوشنگ ظریف؟ نه؛ شهرام میر جلالی است. بگذريم...

April 11, 2009

نورِ جان در ظلمت آبادِ بدن...

می‌چرخيدم ميان اين همه آلبوم موسيقی مهجوری که دارم. ميانه‌ی درس و بیماری، گوش می‌دهم به آواز سراج و تار محسن نفر. آرام‌تر می‌شوم. من با اين آلبوم «باغ ارغوان» روزگارانی سپری کرده‌ام بسيار خوش. آفرين بر آن حنجره و آن پنجه باد. شما را هم اگر حالی چون حالِ من می‌رود، گوش بدهيد و مطربان را دعا کنيد!

پ. ن. چند مرتبه من نوشته‌ام مطربان را دعا کنيد؟ من واقعاً به اين اعتقاد دارم. همان حرف مولوی است که «خدايا مطربان را انگبين ده». دنيا بدون اين طايفه، جهانی سرد و بی‌روح و بی‌مزه می‌شد. حال‌شان نيکو و خرم باد. غم‌هاشان کم باد. طرب‌اش متصل باد! زر اگر داشتم چون مولوی می‌گفتم: «ای مطربان! ای مطربان! دف شما پر زر کنم» ولی می‌شود دف مطربان را اگر نه از زرِ صورتی و زودگذر، که از زر معنا پر کرد که پايدارتر باشد!

April 10, 2009

قافله سالار

این آلبوم لطفی را حتماً شنيده‌ايد. اين از اولين کارهايی بود که مرا دلبسته‌ی ساز لطفی کرد. توضیح اضافه نمی‌دهم. فرصتی بود بعداً درباره‌اش چیزی خواهم نوشت. بخش اول که با تار و در راست‌پنج‌گاه است، لطفی آواز هم می‌خواند روی شعر مولوی. در واقع تصنیف‌مانندی است که لطفی می‌خواند؛ و همين را من خیلی دوست دارم.


April 3, 2009

زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آيد...

زنده‌یاد حسين قوامی (فاخته‌ای) به جز آن تصنيف مشهور «سرگشته» (مشهورتر به «تو ای پری کجايی») تصنیفی ديگری خوانده است روی غزلی از حافظ که تعلق خاطر عجیبی به آن دارم. هم به خاطر آهنگ‌اش و هم خواننده‌اش. اما از همه مهم‌تر خودِ غزل است که برای من حال و هوایی غريب دارد. در اين غزل هم اميد هست و شور و شوق و هم درد و اندوهِ عاشقی. ترکيب عجيبی است از عشق و درد و اميد. اين غزل، از آن غزل‌های ناب حافظ است به نظر من. اين بيت‌اش از درخشان‌ترین ابيات غزل است:
ز آتش وادی ايمن نه من‌ام خرّم و بس
موسی اين‌جا به اميد قبسی می‌آيد!
و البته بيتِ متعاقب‌اش:
هيچ کس نيست که در کوی تو‌اش کاری نيست
هر کس آن‌جا به طريق هوسی می‌آيد

March 28, 2009

بهاری خرم است ای گل کجایی...

اين تصنیف را بايد روز اول نوروز می‌گذاشتم. ايام نوروزی هنوز تمام نشده. برای اهل دل هم که نوروزی علی الدوام می‌رسد. پس تصنیف «بوی نوروز» را با صدای زنده‌ياد ایرج بسطامی و آهنگ حميد متبسم روی شعر سعدی بشنوید.

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر مجمر منه آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسد گو دشمنان را دیده بردوز

بهاری خرم است ای گل کجایی
که بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بودست و باشد
برادر جز نکونامی میندوز

نکویی کن که دولت بینی از بخت
مبر فرمان بدگوی بدآموز

March 27, 2009

خامه‌ی خون‌بارِ بهار

فکر می‌کنم در يادداشت قبلی لازم بود اين تصنیف لاله‌ی بهار را جداگانه به همراه شعرِ خود بهار می‌آوردم. دیر نشده است. تصنیف را با کیفيتِ کمی بهتر (در ادامه‌ی مطلب) آورده‌ام به اضافه‌ی متنِ کاملِ شعر بهار. حال و هوای شعر معلوم است. هنرمندی شاعر را ببينيد که توصیف بهار و روييدن لاله را بهانه کرده و چه نکاتِ دردمندانه‌ای را سروده است. دارم فکر می‌کنم که اين روزها، ذوقِ شاعران ما در بیداد تزویر، دروغ، ريا و دين‌فروشی در ايام بهار، چه می‌تواند بسازد که مرهمی بر دل‌های خسته‌ی اهل درد باشد. «در اجاقی طمعِ شعله نمی‌بندم...».

لاله خونين کفن از خاک سرآورده برون
خاک مستوره‌ی قلب بشر آورده برون
نيست اين لاله‌ی نوخيز، که از سينه‌ی خاک
پنجه‌ی جنگ جهانى، جگر آورده برون
رمزى از نقش قتال است که نقاش سپهر
بر سر خانه ز دود و شرر آورده برون
يا که در صحنه‌ی گيتى ز نشان‌هاى حريق‌
ذوقِ صنعت، اثرى مختصر آورده برون
مُنکَسِف ماه و بر او هاله‌ی خون‌بار محيط
طرحى از فتنه‌ی دور قمر آورده برون
دل ماتم زده‌ی مادر زارى‌ست که مرگ‌
از زمين همره داغ پسر آورده برون
شعله‌ی واقعه گويى ست که از روى «تلال»
دستِ مخبر، به نشان خبر آورده برون
دستِ خونين زمين است که از بهر دعا
صلح جويانه ز کوه و کمر آورده برون
آتشين آه فرو مرده مدفون شده است
که زمين از دل خود شعله‌ور آورده برون
پاره‌هاى کفن و سوخته‌هاى جگرست
کز پى عبرت اهل نظر آورده برون
عشقِ مدفون شده و آرزوى خاک‌شده ‌ست
کش زمين بيخته در يکدگر آورده برون
پاره‌ها ز آهن سرخ است که در خاور دور
رفته در خاک و سر از باختر آورده برون
بس که خون در شکم خاک فشرده ست به هم
لخت لختش ز مَسامات، سرآورده برون
راست گويى که زبان‌هاى وطن خواهان است
که جفاى فلک از پشت سرآورده برون
يا ظفر نامچه‌ی لشکر سرخ است که دهر
بر سر نيزه به ياد ظفر آورده برون
يا به تقليد شهيدان ره آزادى
طوطى سبز قبا، سُرخ پر آورده برون
يا که بر  لوح وطن خامه‌ی خون‌بار «بهار»
نقشی از خونِ دلِ رنج‌بر آورده برون

ادامه‌ی «خامه‌ی خون‌بارِ بهار»

March 25, 2009

راستِ بهاری

نوشته بودم که سال‌ها، در ايام بهار، عميق‌ترین لذت من، شنیدن راست‌پنج‌گاه بود. علی‌الخصوص همین راست‌پنج‌گاه جشن هنر شیراز (در ادامه‌ی مطلب).  با تار محمدرضا لطفی و تنبک زنده‌یاد ناصر فرهنگ‌فر. و به ويژه، آن بخش بیاتِ عجم، جامه‌دران و نغمه‌اش. خودتان گوش بدهید و اگر مثل من ياد ايام دور می‌افتيد، حالی ببرید. اگر نه هم، با نقدِ وقت حال کنيد.

ادامه‌ی «راستِ بهاری»

March 23, 2009

لاله‌ی بهاران...

سال‌های پيش‌تر، بعضی از سال‌ها، ايام نوروزی عمدتاً صرف اسبابِ طرب می‌شد. قاعده هميشه اين بود که صبح‌ها با ماهور شروع می‌کردم و راست‌پنج‌گاه و به غروب که می‌رسیدم، نغمه‌ها به دشتی می‌زد. هوس کرده بودم مجموعه‌ای از قطعاتی را که سال‌ها در ايام بهار گوش داده بودم، کنار هم بگذارم تا احوال آن سال‌ها را بازسازی کنم برای خودم. در راهِ خانه از اداره که می‌آمدم، آلبوم «لاله‌ی بهار» شهرام ناظری را گوش می‌دادم با آهنگ‌سازی پرویز مشکاتيان و گروه عارف. وقت‌ام خوش شد، به ويژه با آواز دشتی‌اش و دو تصنيف‌اش. گفتم بد نیست، شما هم اگر وقت‌اش را داريد، در اين خوشی سهيم باشيد.

ادامه‌ی «لاله‌ی بهاران...»

March 20, 2009

نوروزانه

کمتر از نیم‌روزی تا تحویل سال مانده است. برای تحویل سال، برای نوروز، حرف‌ها دارم. قصه‌ها دارم. حکايت‌ها. و البته دعاها! هر اندازه که ذهن‌ و زبان‌ام، رامِ خيالِ من است، تن‌ام اما سرکشی می‌کند و ناله از خستگی. پس، نقدترين چيزی را که می‌توان در آستانه‌ی بهار تحفه به احباب برد و صادر و وارد ملکوت را بدان مهمان کرد، ساز و آوازی است که قاعده‌ی این خانه‌ی مجازی بوده است هميشه. نگفته پیداست که آواز استاد بی‌بدیل، محمدرضا شجريان است - که خدای‌اش عمر دهاد و تن‌درستی و خاطرِ شاد، علی‌الخصوص در این وقتِ خجسته. آن‌ها که مأنوس با صدای آسمانی او هستند می‌دانند که شجريان این آواز را با خود به تلویزيون ايران برد و اما بعد دیگر هرگز بدان‌جا نرفت و شکوه‌اش را به علی لاريجانی برد و البته آن‌چه البته به هيچ جا نمی‌رسید فرياد بود! باری، این قطعات، با تار داريوش پيرنیاکان و تمبک همايون شجريان اجرا شده است بر غزل نوروزانه‌ی حافظ. بشنويد و خاطر صافی کنيد. غبار غم از دل بيفشانيد و «اعتماد بر الطافِ کارساز کنيد». يارانِ دلنواز، دوستان نازنين و دشمنانِ عزيز (که پیوسته‌ دعای‌تان می‌کنم!)، نوروزتان خجسته باد! تا يادداشتی ديگر...

ادامه‌ی «نوروزانه»

February 22, 2009

ترکِ عاشق‌کشِ من...

در آلبوم «افسانه‌ی تنبور» که با آواز بيژن کامکار با گروه تنبور شمس به سرپرستی کيخسرو پورناظری منتشر شده است،‌ دو تصنيف هست که من بسيار دوست دارم. مدتی است از فضای شور و حال موسيقی دور شده‌ام. امروز را مهمان بيژن کامکار باشيد.

February 9, 2009

کورسوی چراغِ اميد... و دريغ

می‌خواستم درباره‌ی نامزدی خاتمی چيزی بنويسم. يک ساعت است که صفحه‌ها نوشته‌ام و همه را کنار می‌گذارم. به جای تمام اين‌ها، يک آلبوم موسيقی می‌گذارم اين‌جا، آلبوم چاووش ۷ که به مناسبت سالگرد انقلاب منتشر شده بود؛ زمانی که هنوز آرمان‌ها و آرزوها تازه بودند و اين اندازه سرخوردگی و ناکامی نبود. زمانی که هنوز چراغ اميد روشن بود و شعله‌اش زبانه می‌کشيد.

دردِ امروزِ ما، اميد و آرزوی امروز ما،‌ هنوز، همان «روشنی»، «خوبی»، «دانايی»، «عشق»، «ايمان» و «اميد» است به جای «ظلم» و «ظلمت»، «زشتی»، «ريا»، «دروغ» و «يأس». شايد يکی آمد و اين‌ها را آورد. دريغ که غمِ ما هميشه ترجيع‌بندش همين «شايد» است!

اين آلبوم را که گوش می‌دهيد،‌ اين شعر سايه را هم بخوانيد تا آخر (يک بار ديگر هم اين شعر را در ملکوت آورده بودم). اين شعر را سايه در سوم اسفند ۱۳۵۷ سروده است (نياز به گفتن دارد که حتی تاريخ سروده شدن اين شعر هم سياسی است؟). اين قطعات را گوش بدهيد و اين شعر را بخوانيد. لابد اگر روزی آرزوی و سودايی در کار آن تغييرها کرده باشيد، شايد اکنون سينه‌تان مالامال از حسرت و اندوه شود. شايد هم نه.


ای شادی!
آزادی!
ای شادی آزادی!
روزی كه تو باز آيی،
با اين دل غم پرورد
من با تو چه خواهم كرد؟

غم‌هامان سنگين است.
دل‌هامان خونين است.
از سرتا پا مان خون می‌بارد.
ما سرتا پا زخمی،
ما سرتا پا خونين،
ما سرتاپا درديم.
ما اين دل عاشق را
در راه تو آماج بلا كرديم.

وقتی كه زبان از لب می‌ترسيد،
وقتی كه قلم از كاغذ شك داشت،
حتی، حتی حافظه ازوحشت در خواب سخن گفتن، می‌آشفت،
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر ياقوت،
می‌كنديم.

وقتی كه در آن كوچه‌ی تاريكی
شب از پی شب می‌رفت،
و هول، سكوت‌اش را
بر پنجره‌ی بسته فرو می‌ريخت،
ما بانگ تو را، با فوران خون،
چون سنگی در مرداب،
بر بام و در افكنديم.

وقتی كه فريب ديو،
در رخت سليمانی،
انگشتر را يك‌جا با انگشتان می‌برد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافيه می‌بستيم.

از می، از گل، از صبح،
از آينه، از پرواز،
از سيمرغ،از خورشيد،
می‌گفتيم.

از روشنی، از خوبی،
از دانايی، از عشق،
از ايمان، از اميد،
می‌گفتيم.

آن مرغ كه در ابر سفر می‌كرد،
آن بذر كه در خاك چمن می‌شد،
آن نور كه در آينه می‌رقصيد،
در خلوت دل، با ما نجوا داشت.
با هر نفسی مژده‌ی ديدار تو می‌آورد.

در مدرسه، در بازار،
در مسجد، در ميدان،
در زندان، در زنجير،
ما نام تو را زمزمه می‌كرديم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

آن شب‌ها، آن شب‌ها، آن شب‌ها،
آن شب‌های ظلمت وحشت‌زا،
آن شب‌های كابوس،
آن شب‌های بيداد،
آن شب‌های ايمان،
آن شب‌های فرياد،
آن شب‌های طاقت و بيداری،
در كوچه تو را جستيم.
بر بام تو را خوانديم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

می‌گفتم:
روزی كه تو باز آيی،
من قلب جوانم را
چون پرچم پيروزی
برخواهم داشت.
وين بيرق خونين را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت.

می‌گفتم:
روزی كه تو باز آيی،
اين خون شكوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ريخت.
وين حلقه‌ی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آويخت.

ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
اين فرش كه در پای تو گسترده‌ست،
از خون است.
اين حلقه‌ی گل خون است
گل خون است ...

ای آزادی!
از ره خون می‌آيی،
اما
می‌آيی و من در دل می‌لرزم:
اين چيست كه در دست تو پنهان است؟
اين چيست كه در پای تو پيچيده‌ست؟
ای آزادی!
آيا
با زنجير
می‌آيی؟...

پ. ن. اگر اهلِ حرف جدی‌تر و رسانه‌ای هستيد، اين برنامه را می‌توانيد آنلاين تماشا کنيد: «ايران و غرب».

January 28, 2009

...شايد که چو وابينی، خير تو در اين باشد

اين آواز، مو بر اندام هر صاحب‌دلی راست می‌کند. آدم را پرتاب می‌کند به دوردست‌های خاطره و خطر. از اين آلبوم تنها آواز روی غزل حافظ و دو تصنيف آن را آورده‌ام. حالِ اين لحظه‌ی من اين‌هاست...

هر کو نکند فهمی زين کلکِ خيال‌انگيز
نقش‌اش به حرام ار خود صورت‌گر چين باشد...

January 9, 2009

رندانِ تشنه‌لب را، آبی نمی‌دهد کس...

یک قدم به جلو؛ يک قدم به عقب. «سرها بريده بینی، بی‌جرم و بی‌جنايت....»

حالِ بدِ پريشان...

چهار شب است که کابوس می‌بينم. خواب و آسايش ندارم. ظاهر ماجرا خيلی ساده و پیش‌ پا افتاده است و هنوز خودم نمی‌فهمم که چرا من از عهده‌ی هضم مسأله‌ای به اين سادگی بر نمی‌آیم. بیش از آن‌که از دست مسببين اين وضعيت احمقانه و تحقیرآمیز آزرده باشم، با خودم خشم‌ناک‌ام. از خودم دلخورم که چرا نمی‌توانم بگويم اين‌ها همه هيچ بر هيچ است... حال‌ام را با موسیقی می‌شود (شاید بشود) فهميد. با این موسیقی که پخش می‌شود. اگر افسردگی مزمن داريد قوياً توصيه می‌کنم گوش ندهيد!

January 6, 2009

با شکوه...

ديشب میان راه، آلبوم افشاری مرکب را بعد از مدت‌های درازی دوباره گوش می‌دادم. آواز زنده‌ياد ایرج بسطامی است و آهنگ‌سازی پرويز مشکاتيان. قطعه‌ی سوم، يعنی دل‌انگیزان، را که می‌شنيدم - و حتی وقت شنيدنِ تصنيف نخست - با خودم فکر می‌کردم این آلبوم عجب با شکوه است. وقتی می‌گويم با شکوه، بايد شعر را ذره‌ذره درک کرده باشی. سعدی و ذهن‌اش را بايد بشناسی. از تصنيف شروع کن تا آواز. شاعر می‌گويد:
رفيقان‌ام سفر کردند هر ياری به اقصايی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغيلان‌ام
و در سخن‌اش حسرت موج می‌زند. اما بلافاصله می‌گويد:
دمی با دوست در خلوت، به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با يوسف به زندان‌ام

کاش وقت بود و می‌شد بيشتر نوشت. بعضی از غزل‌های سعدی انگار از ابتدا تا انتها يک داستان را روایت می‌کنند. مثل مينياتور می‌ماند غزل سعدی. زيبا. با شکوه. پُر سخن و معنادار. و آری، «هنوز آواز می‌آيد به معنی از گلستان‌اش». شما هم اين افشاری مرکب را بشنويد. (هنوز دوست دارم تا مدتی موسيقی اتوماتيک با باز شدن صفحه پخش شود؛ به زودی به سيستم سابق بر می‌گردم، اما هنوز نه).

December 23, 2008

پر کن پياله را...

اين آواز ماهور را شجريان روی شعر فريدون مشيری خوانده است با آهنگسازی فريدون شهبازيان. گوينده‌ی برنامه هم البته سنگ تمام می‌گذارد در خواندن شعر. گوش بدهيد و محظوظ شويد.

December 19, 2008

شبانه‌ی باغِ نهانی

مدت‌هاست که هيچ موسيقی‌ای را نمی‌گذارم به محض باز شدن صفحه بخواند. امروز، قاعده را بر هم می‌زنم. بدون هیچ شرحی، چشمان‌تان را ببنديد و گوش بدهيد.

Now let the day just slip away
So the dark night may watch over you

Nocturne

Though darkness lay, it will give way

When the dark night delivers the day



به پيشوازِ دی ماه...

از دانشجويان ورودی سال ۷۲ دانشگاه فردوسی، کسی یادش هست که اردوی پيش-دانشگاهی آن سال کجا بود؟ گلمکان؟ اگر کسی خاطرش هست، خوب است يادآوری کند. آن سال، و شايد هم بسیاری از سال‌های بعد، بسياری از بلندگو‌های فضاهای دانشگاهی در تصرف موسيقی سنتی بود. شايد هنوز آن روزها، اين موسيقی‌های پاپ امروزی که مثل قارچ روييده‌اند، اين اندازه رونق نداشتند. هر چه بود، آن روزها، روزهای شیرين و پرسودايی بود. خاطرم هست دقيقاً که حداقل يکی از آن روزهای اردو (آن اردو دو روز بود يا سه روز؛ يادم نيست)، از بلندگوی مکان اردو، به دفعات، آلبوم ماهور «سر عشق» شجريان پخش می‌شد. و چه حالی می‌بردم آن روزها – و می‌برم اين روزها – از اين آلبوم. از آن آواز آسمانی، از آن نفس پرشور موسوی در نی، و زخمه‌ی روح‌افزای مشکاتيان بر سه‌تار. حکايتی بود و شور و شوقی با آن آلبوم و آن شعرها. شايد همان شعرها بود که آتش به جان‌ام می‌ريخت. اين همه قصه خواندن برای اين بود که اين ديرگاه شب، ياد ماهور ديگری افتاده‌ام از شجريان؛ ماهور «سرو چمان» که در کالسروهه اجرا کرده است (روی جلد آلبوم اين را نوشته است؛ درست‌اش بايد کارلسروهه باشد؛ نه؟). اين تصنيف «بی‌همزبان» که برای من به اسم «به سکوت سردِ زمان» آشناتر است، تصنيفی است مناسب احوال. زمستان دارد رسماً آغاز می‌شود. يکی ديگر هم می‌رود. ما هم يک قدم ديگر به آخر خط نزديک می‌شويم. حاصل زندگی هم همين لحظه‌های همدلی و هم‌نفسی است.

به ياد امير و مينو هم می‌نويسم که امشب سوگ‌وار وفاتِ پدر مينو هستند. وقتی يادداشت پيشين را می‌نوشتم، نمی‌دانستم که قرار است ساعتی بعد، امير خبر آن وفات را بدهد. آن همه که از قضا حرف زده بودم و از رفتن! آن همه که از تلخی گفته بودم. روان‌اش شاد باد. نمی‌نويسم از وقت وفات‌اش که کامِ امير و مينو را چنين تلخ کرده است؛ تلخ است. چه بگويم؟ تنها اين را می‌نويسم که: «غنيمتی شمر ای شمع وصل پروانه / که اين معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند»... «که به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد...»؛ هر آمدنی را رفتنی است؛ مثل آمدن و رفتن او و من و تو. فريبی هم در کار نيست؛ هر چه هست، عين راستی و صداقت است: مرگ محتوم‌تر از بسيار چيزهاست که گمان می‌بريم... تصنيف را گوش بدهيد و شکوه‌سرايی مرا رها کنيد.

December 16, 2008

اندک شرری هست هنوز؟

تازه جلسه‌ی جواب پس دادن به جان کين را تمام کرده‌ام. دو بخش از يک فصل طولانی را درس پس داده‌ام و بايد تا ژانويه همين‌ها را صيقل بدهم به اضافه‌ی ساير بخش‌ها و فصل‌های ماضی و آتی. در راه که می‌آمدم دانشگاه، «قاصدک» را گوش می‌دادم. اين بخشی است که با تصنيف «قاصدک» شروع می‌شود و به تصنيف «شب» ختم می‌شود. آغازش با شعر اخوان است. غزل آواز از سعدی است و شعر تصنيف بعدی از نيماست. آهنگساز و نوازنده‌ی سنتور هم پرويز مشکاتيان. قسمت ماهور را نگذاشته‌ام که آن هم برای خود حکايتی است و آوازی. به هر حال، شما هم بشنويد و حالی ببريد.

December 8, 2008

داد از آن زخمه که ديگر رهِ بيداد گرفت


بيداد را بشنويد. با هنرمندی محمدرضا شجريان، پرويز مشکاتيان و گروه عارف و شيدا. توضيحی لازم ندارد. اين آلبوم، يکی از شاهکارهای برجسته‌ی موسيقی ايرانی پس از انقلاب است. از قطعه‌ی ششم به بعد، تار استاد غلامحسين بيگچه‌خانی است با آواز شجريان. (برای پخش راحت‌تر، بيت‌ريتِ قطعات را اندکی پايين آورده‌ام؛ اگر اشکالی جايی هست، يادداشت بگذاريد تا کيفيت بهتری را بگذارم اين‌جا).

December 2, 2008

ساقيا می بده و غم مخور از دشمن و دوست...

داشتم با خودم نقد وقت را سبک-سنگين می‌کردم و اين بيت مدام می‌آمد و می‌رفت که:
بيدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌ديدش و از دور خدايا می‌کرد

حالتی رفت و يادی آمد. ياد آواز راکِ شجريان افتادم. آوازی که روی اين غزل حافظ خوانده است:
سحرم دولت بيدار به بالين آمد...
شايد يک بار ديگر اين را نوشته باشم. گمان می‌کنم سال ۲۰۰۳ بود. سايه آمده بود لندن. يکی از آن شب‌ها، سايه از اين آوازِ شجريان حرف زد. او اين آواز شجريان را در زمره‌ی بهترين آوازهای‌اش می‌دانست. بشنويد و جان‌تان را تازه کنيد.


اين برنامه،‌ گلهای تازه‌ی شماره ی ۱۰۶ است. نوازندگان اين اثر پرويز ياحقی، جهانگير ملک، فرهنگ شريف و منصور صارمی هستند. آن‌ها که به نکات فنی آواز راک علاقه‌مند هستند می‌توانند به اين‌جا مراجعه کنند.

November 28, 2008

طربخانه‌ی تاجيکی

قطعات زير را چندین سال پيش برای وبلاگ سمرقند تدارک ديده بوديم به انتخاب و گزینش خود شهزاده. گوش بدهيد و دعای‌اش را به جان شهزاده و مهدی سيبستانی کنيد.

November 23, 2008

نخستين سرودِ‌ ملی ايران - مارش «به سلامتی شاه»

آن‌چه می‌شنويد آهنگی است که اين روزها به نخستين سرود ملی ايران مشهور شده است . البته اصل اين آهنگ در زمان مظفر الدين شاه قاجار ساخته شده است که مارشی بوده است با عنوان «سلامتی شاه». اين سرود اخيراً توسط ارکستر ملل ايران اجرا شده  است. موسيقی اين سرود را موسيو لومر موزيسين فرانسوی ارتش ايران ساخته است. شعر سرود زير از بيژن ترقی است. این قطعه درسال ۱۳۸۵ به وسیله ارکستر ملل، به رهبری پیمان سلطانی و به خوانندگی سالار عقیلی اجرا شده است.‌  (ويرايش متن بر اساس اين نظر).



و متن سرود اين است:
نام جاوید وطن
صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان
وطن ای هستی من
شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که هم آواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان

November 20, 2008

بر دکان هر زرنما خندان شده

می‌دانيد آن يادداشت دراز پيشين را درباره‌ی آن کنسرت کذايی می‌شد به اختصار و بسيار کوتاه نوشت. غرض از تطويل اين بود که توضيح بدهم «چرا» چنان کاری نیرنگ‌بازی و شيادی است تا کسی گمان نبرد که کارِ ما شده است ادعای بی دليل. دليل رشد و رونق اين سکه‌های تقلبی، غايب شدن سکه‌های صاحب عيار و راستين است که رخ در نقاب کشيده‌اند يا به بی‌مهری و ستم اربابِ بی‌مروت دنيا، گليم در سر کشيده‌اند که:
احمقان سرور شدستند و ز بيم
عاقلان سرها کشيده در گليم
در کشوری که ميانه‌ی کنسرت همايون شجريان، در تالار وزارت کشور، برق قطع می‌شود و محمدرضا شجريان با بغض و گلايه و برافروختگی بايد برود روی صحنه و عذرخواهی کند، چه توقعی بايد داشته باشيم برای رشد و رونقِ بازارِ هنر؟ من اين‌ها را در ارتباط مستقيم با هم می‌بينم. توضيح و شرح‌اش بماند برای وقت دیگر. اما خلاصه‌ی حال اين است که:
بر دکان هر زرنما خندان شده است
زان‌که سنگ امتحان پنهان شده است
قلب پهلو می‌زند با زر به شب
انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبان حال، زر گويد که: «باش
ای مزور! تا بر آيد روز فاش»

من به حسن تشخيص ایرانيان فرهيخته و فرزانه ايمان دارم. مطمئن‌ام که اگر کالای راستين را در برابرشان بنهند، ميان آن و متاع قلابی فرق می‌نهند. بگذاريد تا روز بر آيد و سکه‌های تقلبی جايگاه راستين خودشان را پيدا کنند.
جای آن است که خون موج زند در دلِ لعل
زين تغابن که خزف می‌شکند بازارش

November 19, 2008

يک فاجعه‌ی هنری تمام عیار

از خودم تعجب می‌کنم که چرا تا امروز نامی از گروه «مستان» و خواننده‌ای به نام «همای» نشنيده بودم! طرفه‌تر آن‌که در همین يک ماه گذشته دست کم از دو نفر از همکاران اسم اين خواننده، شاعر و آهنگساز کذايی را شنيده بودم و هر بار من با خوش‌خيالی تصحيح‌شان کردم که نه،‌ گروه، گروهِ «دستان» است و خواننده «همايون شجريان»! زهی تصور باطل زهی خيال محال!

امروز فيلمی از کنسرت اين حضرت‌ آقا را با عنوان «ملاقات با دوزخيان» (کذا!) در محوطه‌ی کاخ نياوران ديدم (بله اين اتفاق در زمان دولت فخيمه‌ی حضرت آقای احمدی‌نژاد رخ داده است! در تابستان سال ۱۳۸۶). شنيدن همان چهار پنج دقیقه‌ی اول اين کنسرت که هنوز به دقيقه‌ی اول‌اش نرسيده است، تصنيف‌خوانی خواننده (شرم‌ام می‌آيد اسم‌اش را بگذارم حتی تصنيف!) شروع می‌شود، مرا مثل برق‌گرفته‌ها تا دقايقی طولانی ميخکوب کرد. باورم نمی‌شد چيزی بشنوم با عنوان کنسرت، در ايران، در کاخ نياوران و اين همه بی‌ذوقی، بی‌سوادی، بی‌فرهنگی و هنرناشناسی با آن همه ادعا که گوش فلک را کر می‌کند، چطور در يک‌جا جمع می‌شود!

ادامه‌ی «يک فاجعه‌ی هنری تمام عیار»

November 18, 2008

دو تصنيف دشتی از عارف قزوينی

اين دو تصنيف را حتماً همه شنيده‌اند. قطعات زير را شجريان با گروه پايور، به همراه اساتيد، اجرا کرده است. آن زمان مرحوم بهاری زنده بوده و کمانچه‌ی آواز را ايشان نواخته است. روان‌اش شاد باد. بقيه‌ی اساتيد هنوز در قيد حيات‌اند. استاد جليل شهناز و استاد محمد اسماعيلی. اما اين دو تصنيف برای من خاطره‌ها دارند. به خصوص آن تصنيف «گريه را به مستی بهانه کردم». هر دو از آنِ عارف قزوينی‌اند. خلاصه اين‌که اين دو تصنيف، تا دل‌تان بخواهد نام و خاطره دارد، از بزرگان و اساتيد و دردمندان. گوش بدهيد و رفتگان را دعا کنيد و آرزوی بقا و تندرستی باقی اساتيد کنيد!

November 16, 2008

آن چهار تصنيف

چهار تصنيف هست؛ دو تا از ايرج بسطامی با آهنگ‌سازی پرويز مشکاتيان و دو تا از شهرام ناظری با گروه تنبور (نمی‌دانم کدام گروه تنبور). تصنيف‌های بسطامی از آلبوم «مژده‌ی بهار» است و هر دو در شور هستند. يکی تصنيف «نفس باد صبا» و ديگری «گلعذار» است. تصنيف‌های ناظری را هم در زير می‌بينيد ديگر. شرح نمی‌خواهد. شايد کيفيت اين‌ها چندان مطلوب نباشد. اما من فعلاً به همين‌ها دسترسی داشتم. با اين حال، بسيار خاطرات را برای بسياری زنده می‌کند. حال ما را هم خوش می‌سازد.

November 14, 2008

گفتی ز خاک بيشترند اهل عشقِ من...

آلبوم «مرکب‌خوانی» با آهنگ‌سازی شاهکار پرويز مشکاتيان و آوازِ آسمانی شجريان در شمارِ نخستين آلبوم‌های موسيقی سنتی ايرانی بود که چنگ در جانِ من زد. روزهای نوجوانی و سال‌های نخست دانشگاهِ من (و البته ايام درس خواندن برای کنکور) به شنيدن اين آلبوم می‌گذشت. اين نغمه‌ها مرا پرتاب می‌کند به خانه‌ی مادری (و پدری). به روزهای تابستانِ اواخر دهه‌ی شصت و اوايل دهه‌ی هفتاد. خاطرم هست که يکی از خويشاوندان روزی به خانه‌ی ما آمده بود و طبق معمول، نوای موسيقی شجريان و مشخصاً همين آلبوم بلند بود. گفت: «اين‌ها را که راديو و تلويزيون هم پخش می‌کنند. ديگر چرا توی خانه مرتب گوش می‌دهی؟» سؤال ساده و جالبی بود و البته اين عالم برای او قابل درک نبود. اولين چيزی که گفتم اين بود: «راديو و تلويزيون خيلی زحمت بکشند، فقط تصنيفی را پخش می‌کنند و تمام. آدم بايد حوصله داشته باشد و ذوق که يک آواز را از اول تا آخر گوش بدهد!». يادش بخير. آن روزگاران گذشت. اما من هنوز از شنيدن اين آوازها سخت محظوظ می‌شوم و دگرگون. شجريان و مشکاتيان (و موسوی) را عمری دراز و پر عزت باد که خانه‌ی گوش و هوش و جان و دل مرا رنگين کرده‌اند! شما هم گوش بدهيد و محظوظ شويد.

November 13, 2008

پيام محمد

سال‌های درازی دنبال موسيقی متن فيلم «محمد رسول الله» می‌گشتم. موسيقی‌اش را موريس ژار ساخته است. گوش بدهيد و لذت ببريد.

November 10, 2008

بوی پيراهن یوسف

آهنگ مجيد انتظامی است. همين بس است.

November 7, 2008

حاصل عمر

بدون شرح اضافی

November 6, 2008

کرشمه‌ی نرگس

روزهای دانشجويی در دانشگاه فردوسی مشهد، راننده‌ی يکی از اتوبوس‌های سرويس دانشگاه که از جلوی دانشکده‌ی علوم و مهندسی به سمت بخش ديگر دانشکده‌ی علوم در خيابان اسرار می‌رفت (که آن زمان محل سلف سرويس دانشگاه همان‌جا بود)، معمولاً در پخش صوت اتوبوس‌اش، نوار موسيقی سنتی می‌گذاشت. برای اولين بار آلبوم «کرشمه‌ی نرگس» سيامک شجريان را که کار گروه پايور است، آن‌جا شنیدم. آن زمان، ذوقی می‌بردم از شنيدن اين آلبوم. صدای گرفته‌ی سيامک شجريان هم برای خودش حالی داشت آن هم برای آن احوال ما. در ميان موسیقی‌های‌ام می‌چرخيدم، این را يافتم. گفتم شما هم مهمان امروز ملکوت باشيد. غزل آواز از غزل‌های شيرين سعدی است.

November 4, 2008

به تماشای آب‌های سپيد

چند سالی از انتشار آلبوم «به تماشای آب‌های سپيد» حسين عليزاده و ژيوان گاسپاريان گذشته است. اين آلبوم مشترک با همکاری گروه هم‌آوايان است. عجالتاً مطالب پايگاه خبری فرهنگ و آهنگ و مطلب وب‌سايت تهران اونيو را بخوانيد تا جزييات مفصل کار را بعداً بنويسم. از اين آلبوم، من قطعه‌ی «ساری گلين» و «پروانه شو» را سخت دوست دارم. بشنويد و محظوظ شويد.

November 1, 2008

از کرخه تا راين

می‌دانيد؟ رسيدن به بعضی چيزها و عبور از بعضی موانع، نفسِ پاک می‌خواهد، همتی می‌‌خواهد، ضميری صافی و سينه‌ای پاک. باطنی می‌خواهد صيقل‌خورده. برای اين‌ است که می‌گويند: «دعای گوشه‌نشينان بلا بگرداند». همين آه سينه‌سوختگانِ صافی ضمير است که پشت فلک را هم می‌تواند خم کند. و اين حال را به قال نمی‌شود فهميد. بايد آزمود و چشيد. آن‌ها که اين راه را رفته‌اند، می‌دانند چه می‌گويم....

اما... می‌خواستم اين را بنویسم که موسيقی‌هايی که مجيد انتظامی برای فيلم‌های «از کرخه تا راين» و «بوی پيراهن يوسف» ساخته است، آهنگ‌هايی بوده‌اند که هميشه اقيانوس غم و حسرت و اندوه بوده‌اند. حوصله اگر داريد و - هشدار می‌دهم - اگر افسردگی مزمن نداريد، گوش بدهيد. خاطراتی را برای آدم زنده می‌کند.

October 3, 2008

تو سزاوار ثنايی

اين گذرگاه باريک و خاک‌آلود را بی تو دشوار بتوان طی کرد. ماييم و همين «ذکر» که دستگيری می‌کند. آری، تو سزاوار ثنايی، ولی مايیم که محتاج ذکريم. نکند تو هم نيازمند نیاز مايی؟ هر چه هست حالِ خوشی داريم با هم. «ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود»!

October 1, 2008

شجره‌ی طيبه‌ی موسيقی ايران

نشسته‌ايم، من و مخمل، فيلم کنسرت کامکارها را تماشا می‌کنيم و ذوقی می‌بريم. اين‌ها، کامکارها، به نظر من شجره‌ی طيبه‌ی موسيقی ايران هستند. خانواده‌ای که سر تا پای هستی‌شان موسيقی را نفس می‌کشد. عمرشان دراز باد و تن‌شان، و پنجه‌شان و حنجره‌شان سلامت و باقی. حال‌شان هميشه خوش باد که حال ما را هميشه خوش می‌کنند. اين‌ها از ابتدای برنامه فقط دارند کردی می‌خوانند و من مبهوت نشسته‌ام و تماشا می‌کنم و می‌نوشم هر آن‌چه را می‌شنوم. اين چی‌ست که مرز زبان را هم در نورديده.

September 24, 2008

شور دشتی به وقت سحر...

من از دستِ دشتی، شيدای دشت و بيابان‌ام. شرح و توضيح نمی‌خواهد ديگر. دشتی، دشتی است. حال و هوای حزن است و اندوه و بيابان. این قطعه‌ای را که در پايین می‌توانيد گوش بدهيد، وسط راه که از اداره بر می‌گشتم کشف کردم. همين‌جور گذاشتم‌اش روی تکرار بی‌وقفه و تا خانه همين را گوش دادم. يک چيزی هست در اين دشتی که اگر خواننده بتواند و بداند چطور بخواندش و شعرش را هم درست انتخاب کرده باشد،‌ شوری به پا می‌کند. شما هم گوش بدهيد. برای دمِ سحر خوب است! (هشدار: آن‌ها که افسردگی مزمن دارند و روزشان شب می‌شود با شنيدنِ اين‌جور چیزها، اکيداً پرهیز کنند از اين يکی؛ ما جان‌مان عاج از تو شده است، این‌ها اثری ندارد بر ما!)

به راهِ دل تا سحر ماندم، ژاله افشاندم، او نيامد
به اميدش با نوای دل نغمه‌ها خواندم، او نيامد
اميدِ دلِ من کجايی؟ سحر شد، چرا پس نيايی؟
(خواننده: فرح)


August 8, 2008

ساز متصل، ساز منفصل

چند روز پيش در راه که می‌آمدم به قطعاتی از ونجليس (یا به روایت ايرانی‌ترش «ونجليز») گوش می‌دادم. تا خانه که رسيدم به اين فکر افتادم که اين موسيقی چقدر فرق دارد با آن موسيقی‌ای که هميشه با آن اُخت بوده‌ام. يکی از دلايل‌اش به نظرم اين است که در موسيقی ايرانی انگار، ساز ادامه و امتداد نوازنده است. ساز وصل است به نوازنده. انگار يک جايی مطرب و طرب و اسباب طرب يکی می‌شوند و در هم می‌روند. نمی‌گويم اين در مثلاً موسيقی غربی يا کلاسيک شدنی نيست؛ لابد هست و برای عده‌ای بسيار هم لذت‌بخش است. اما اين ساز ايرانی اتصالِ فيزيکی دارد به نوازنده‌اش. سنتور با مضراب‌اش وصل است به نوازنده. نی به نفسِ نی‌نواز متصل است. تار به انگشتان نوازنده وصل‌ است. سه‌تار با ناخن نوازنده خراشيده می‌شود. دف، سیلی‌خور انگشتان و کفِ دف‌نواز است. و همين‌جور بگيريد تا برسيد به بقيه‌ی سازها. اما اين سازهای الکترونيک اين جوری نيستند. اين موسيقی‌هايی که با کامپيوتر می‌سازند از اين جنس نيستند. موسيقی‌ای که وصل باشد به تنِ نوازنده و به وجودِ او (چه ايرانی باشد و چه غربی)، يک موسيقی ديگری است. يک حالِ ديگری دارد. يک جوری زنده‌تر است. ساز منفصل هم برای خودش خاصيت‌هايی دارد، ولی ساز متصل چيز ديگری است. تازه فهميده‌ام که سازها در ذهن من بر دو نوع‌اند: سازِ متصل و سازِ منفصل؛ و من سازِ متصل‌ را خوش‌تر دارم.

July 31, 2008

دختر کوچکِ دريا

اين آهنگ را حتماً فراوان شنيده‌ايد. صدا و سيمای محترم ما به دفعات اين قطعه را پخش کرده است. تا امروز نمی‌دانستم آهنگسازش کی‌ست. بهانه‌اش اين فيلم بود. آهنگسازش هم البته اوانجلس اوديسه‌آس پاپاتاناسيو مشهور به ونجليس است. نامِ اين قطعه «دختر کوچکِ دريا» است. گوش بدهيد:

June 21, 2008

ای فسانه

ای فسانه، فسانه فسانه
ای خدنگِ تو  را من نشانه
ای دوای دل ای داروی درد
همره گريه‌های شبانه
با منِ سوخته در چه کاری؟

ای فسانه! خسان‌اند آنان
که فروبسته ره را به گلزار
خس به صد سال توفان ننالد
گل ز يک تندباد است بيمار
تو مپوشان سخن‌ها که داری!

شرح‌اش را بعداً می‌نويسم. به تصنيف فسانه با صدای مرحوم بسطامی و آهنگ کيوان ساکت گوش دهيد. شعر هم که از نيماست.

آن تصنيف ديگر را هم که از همين آلبوم فسانه است، من خيلی دوست دارم.

June 19, 2008

سايه‌ی او گشتم و او برد به خورشيد مرا...

برگرديم به عالم خوش و شيرينِ شور و حالِ شعر و موسيقی! اين غزل مشهور و دلنشين سايه را محمد معتمدی خواننده‌ی گروه شيدا با آهنگ محمدرضا لطفی خوانده است:
مژده بده، مژده بده، يار پسنديد مرا...

June 18, 2008

نامدگان و رفتگان

این هم تصنیفی است در سه‌گاه روی شعر سايه. اجرای گروه شيدا. آهنگ از محمدرضا لطفی. من سخت شيفته‌ی اين بيت غزل بودم:
پيش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم، گريه نمی‌دهد امان

June 17, 2008

يکی ز شب‌گرفتگان چراغ بر نمی‌کند...

مدت‌هاست می‌خواستم چيزی بنويسم درباره‌ی کارهايی از شجريان که روی اشعار سايه هستند. اولين چيزی که به ذهن‌ام رسيد، اين تصنيف حزن‌انگيزِ کوچه‌سار شب است. اين را گوش بدهيد تا بقيه‌ی تصنيف‌ها را به تدريج بياورم.

June 14, 2008

مشهد: شهرِ مُرده!

مدت‌های درازی است که می‌خواهم اين را بنويسم و بسی حرف نگفته دارم که در پی‌اش بنويسم. اين بخش از مصاحبه‌ی اخير محمدرضا شجريان را با بی‌بی‌سی فارسی بخوانيد:
«در شهرستان‌ها مشکلات زیادی هست در آنجا بیشتر امام جمعه‌ها که سخت مخالف موسیقی هستند، تعیین‌کننده هستند و با طرح حرف‌های برای کار ما مشکل ایجاد می‌کنند.
البته گاهی من به این حرف‌ها واکنش نشان می‌دهم و ممکن است مشکلات تا حدودی حل شود. ما تقریبا فقط در اصفهان کنسرت داشتیم و چند سال پیش در شیراز. در سایر شهرستان‌ها ما با مشکل مواجه هستیم. چون فضا در شهرستان‌ها پیوسته در حال تغییر است یعنی با تغییر یک شهردار، استاندار، و یا امام جمعه همه سیاست‌ها تغییر می‌کند. در چنین جوی نمی‌تواند کنسرت داد. ما با مشکلاتی از این قبیل روبرو هستیم وگرنه من ترجیح می‌دهم در داخل ایران برنامه‌های خود را اجرا کنم و مشکلات دوری از وطن و این سختی را دیگر نخواهم داشت. ولی مدیران دولتی و کسانی که در راس امور هستند مانع تراشی می‌کنند. برای مثال، من در شهر خود مشهد برای ۳۰ سال است که نتوانسته‌ام کنسرت بدهم. چون جوی بر این شهر حاکم است که گروهی که مخالف موسیقی هستند نمی‌گذارند کنسرتی برگزار شود

همه‌ی حرف‌ها را خود شجريان در همين جملات کوتاه گفته است. و برای مشهد و مسئولان‌اش همين ننگ بس که حتی شجريان نمی‌تواند در آن کنسرت بدهد. فکرش را کرده‌ايد که اگر امام هشتم شيعيان در آن شهر مدفون است دو معنا می‌تواند داشته باشد؟ يک معنای‌اش همين معنای عامی است که همه می‌فهمند. معنای ديگرش اين است که ساکنان همين ديار او را کشته‌اند يا به کشتن داده‌اند! و اکنون سی سال است که در مشهد هنر و موسيقی می‌کُشند! و البته علما می‌دانند که موضع فقيهان مشهدی نسبت به عقل چی‌ست! ولی چرا گفتم: «مشهد: شهرِ مرده»؟ به خاطر اين بيت حضرت حافظ:
هر آن کسی که در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوی من نماز کنيد!

June 3, 2008

اين ترانه‌ی افغانی، زنانه نيست؟

خواننده‌ی افغان می‌خواند: «يا مولا علی مردا را نشرمان / رخ از جان بی مردا بر نگردان» بشنويد اين ترانه را با صدای داوود سرخوش از آلبوم «سرزمين من» (اطلاعات ديگری از آن ندارم). می‌بيند چطور تاريخ و فرهنگ امروز افغان در اين ترانه تنيده است؟ زن هنوز تمام هويتِ خويش را در مرد می‌جويد (البته در افغانستان کاملاً طبيعی است). اين‌ها البته حواشی ماجراست. خواننده مولا علی را خطاب قرار می‌دهد و اين‌ها را از او می‌جويد. در همين ترانه دردهای وطن‌اش را هم بيرون می‌ریزد. لحظه‌ای ياد آلبوم «ايران زمين» بيژن بيژنی افتادم و آن ترانه‌ی «يا مولا دلم تنگ آمده...». اما اين خواننده می‌خواند: «درد اين وطن از بيگانه‌هاست / این چون و چرا ندارد». اين اشاره‌های مختصر را داشته باشيد تا دوباره برگردم و نه خواب‌آلود باشم و خسته و نه گرفتار کار. و بعداً باز چيزهايی در حاشيه‌اش می‌نویسم.

May 27, 2008

يادگار دوست

شايد يک بار پيش‌تر از اين هم نوشته باشم که اولين نغمه‌های موسيقی سنتی ايران را که آگاهانه و به اختيار شنيدم در آلبوم «يادگار دوست» شهرام ناظری بود. از شما چه پنهان، آن زمان، شايد دبيرستانی بودم و شايد همان سال اول دانشگاه، اصلاً خوش‌ام نيامد از اين کار. آن موقع فکر می‌کردم صدای ناظری سرد است و گرمايی را که من می‌خواهم ندارد. به فاصله‌ی اندکی سراغ «بيداد» شجريان رفتم و دنيای‌ام دگرگون شد. چند سال طول کشيد تا دوباره با ناظری آشتی کردم و آن وقت اين آلبوم آتش به جان‌ام می‌ريخت. هم شعر و هم موسيقی هر دو برای ما جهانی خاطره را زنده می‌کردند. رباعيات مولوی اشعاری بودند کوتاه و پر مغز و سرشار از دردِ جدايی و در عين حال فراقی عزيزانه. فراقی وصالی. و هنوز هم اين آلبوم ناظری برای من در شمار بهترين‌هاست. شما را هم مهمان می‌کنم به شنيدنِ شايد چند صد باره‌ی اين آلبوم.

پ. ن. هيچ اتفاق عجيبی نيفتاده است. حال و هوای شعر دارم و موسيقی. بعضی‌ها از باده مست می‌شوند و درونِ خويش برون می‌ريزند. من مستِ شعرم و موسيقی. اين‌ها زبان‌ام را باز می‌کنند و شروع به وراجی می‌کنم. همه چيز بر حسبِ ارادتِ دوست بر قرار است و بر قرار بادا! چشمِ بد دور که بی باده و می، مدهوشيم!

May 25, 2008

تا خود که داند آشنا

حسام الدين سراج در آلبوم «نگاه آسمانی» تصنيفی دارد روی غزل مولوی که اندکی هم طولانی است اما غزل، از آن غزل‌های آتشين مولوی است. غزل، غزل تجلی است. فعلاً غزل را بشنويد تا بعداً شرح‌اش را بنويسم.

May 24, 2008

مرا مگذار و مگذر...

اين غزلی که حميدرضا نوربخش در اين آلبوم تازه‌اش، «پنهان چو دل» می‌خواند، حال آدم را دگرگون می‌کند:
دلگير دلگيرم مرا مگذار و مگذر
از غصه می‌ميرم مرا مگذار و مگذر

با پاي از ره مانده در اين دشت تبدار
ای وای می‌ميرم مرا مگذار و مگذر

سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ
دل بر نمی‌گيرم مرا مگذار و مگذر

بالله که غير از جرم عاشق بودن ای دوست
بي جرم و تقصيرم مرا مگذار و مگذر

با شهپر انديشه دنيا گردم اما
در بند تقديرم مرا مگذار و مگذر

آشفته تر ز آشفتگان روزگارم
از غم به زنجيرم مرا مگذار و مگذر
خودتان بشنويد:

اين آلبوم کار تازه‌ی حميدرضا نوربخش با گروه شمس است. شعر غزل بالا از يداله عاطفی است. تصنيف‌ها و آوازها در دشتی، همايون و اصفهان هستند. من هنوز فرصت نکرده‌ام کل کار را گوش بدهم. اما در همين تصنيف، نوربخش گاهی خيلی خيلی بهتر از اينی می‌تواند بخواند که اين‌جا خوانده است. این نکته را جای ديگری، در اجابت دعوت صاحب سيبستان و امین، خواهم نوشت که اساساً برای من موسيقی پيوند تنگانگی با شعر دارد. گاهی اوقات شعر، چنان مرا می‌ربايد که هوش و حواس‌ام هرگز به موسيقی نیست!

May 10, 2008

اصلاحات طربستانی

گفته بودم که اين طربستان تازه وقت می‌برد. من هم الآن گرفتار مشکلات عديده هستم. در نتيجه ممنون می‌شوم اگر کسی اين‌جا از طربستان استفاده می‌کند و اشکالی در آن می‌بيند متذکر شود. اشکالات رايج اين‌ها هستند: يک قطعه ناگهان جايی قطع می‌شود و می‌پرد به قطعه‌ی بعد. معنی‌اش اين است که فايل درست آپلود نشده است و بايد دوباره آپلود شود. گاهی بعضی از قطعات سرعت‌شان بالاست. يعنی خواننده سريع می‌خواند، مثل اين‌که روی دور تند باشد. اين فايل‌ها هم ايراد دارند و بايد اصلاح شوند. گاهی اوقات اسم قطعه‌ای ممکن است درست نباشد (اين مخصوصاً در مورد آن‌هايی صادق است که اسم فارسی دارند). اين‌ها مثلاً احصاء مشکلات بود. شما هم اگر تصادفی يا به ترتيب اين‌ها را شنيده‌ايد و مشکلی ديديد، ممنون می‌شوم يادآور شويد. همين‌جا نظر بگذاريد اصلاح‌شان می‌کنم (به تدريج البته).

May 5, 2008

تکمله‌ی طربستانی

تغييرات آرام و گاهی آشفته‌ی طربستان تازه را حتماً ديده‌ايد. الآن نمی‌توانم پای کامپيوتر بنشينم و تايپ کنم و هر چه هست فقط شده است تماشای صفحات وب! چند روز ديگر که دردِ دست‌ام امان‌ام بدهد و فرصتی حاصل شود، جزييات‌اش را درست می‌کنم. الآن فقط همين جور بی حساب و کتاب و بی‌قاعده فهرست‌ها اضافه شده‌اند. بعضی‌ها مرتب هستند و نام دارند و بعضی‌ها بدون نام و نامشخص‌اند و شنونده را سر در گم می‌کنند. برای اصلاح اين‌ها وقت لازم است و کمک. يعنی اگر کسی فرصت پيدا می‌کند و این‌ها را گوش می‌دهد، می‌تواند اسم هر قطعه‌ای را در پوشه‌ی مربوط به خودش، پيدا کند و در فايلی برای من بفرستد تا اصلاح کنم اسامی را. جز اين هم خودم البته آرام آرام اين‌ها را درست می‌کنم ولی زمان طولانی‌تری می‌برد. خلاصه اين‌که دليل به هم ريختگی فهرست طربستانی تازه، دردِ دستِ من و ناراحتی‌ام وقت کار کردن با کامپيوتر است (بعد از عمل جراحی سرپايی و ناموفقی که روی دست‌ام داشتم). درست‌اش می‌کنيم به زودی.

پ. ن. بد نيست کسانی که مهمان طربستان ملکوت می‌شوند، اين نظر را هم بخوانند و نظرشان را بنويسند. برای بعضی‌ها شايد تکراری بيايد. دلیل وجودی طربستان در وبلاگ من اين است که دوست دارم خودم و کسانی که به اين وبلاگ سر می‌زنند موقع خواندن مطالب موسيقی هم گوش بدهند، موسيقی مورد علاقه‌ی خودم را. درست مثل اين‌که کسی مهمانی را به خانه‌اش دعوت کند و برای‌اش موسيقی پخش کند. شايد کسی حوصله کند و باب اين بحث کپی‌رايت را باز کند. و اين را هم اضافه کنم که اگر روزی متقاعد شوم که استفاده از اين قطعات در ملکوت کاری است غير اخلاقی و باعث صدمه زدن به هنرمند می‌شود، چه بسا تعطيل‌اش کردم تا خاطر «غير هنرمندان» معترض آسوده‌تر شود! اما گمان کنم که يک نکته برای هر کسی که خواننده‌ی ملکوت باشد روشن است:‌ من با بر پا کردن طربستان ملکوت، نه تجارت می‌کنم، نه پولی عايدم می‌شود و نه شهرتی نصيب‌ام می‌شود. هر چه هست، هزينه است و صرف وقت و بس. کار من چيز ديگری است و از راه ديگری ارتزاق می‌کنم. و دقيقاً‌ به همين دليل است که سعی کرده‌ام راه دانلود کردنِ‌ آن‌ها را ببندم که کسی نتواند از آن‌ها استفاده‌ی تجاری بکند. کسی نظری دارد؟ توضيحی هست؟

May 1, 2008

طربستان در فرايند تکامل

حتماً دقت کرده‌ايد که اين ستون سمت راست وبلاگ، عضو تازه‌ای پيدا کرده است. طربستان قبلی آرام آرام می‌رود زير پوست اين طربستان تازه. فرق بزرگ اين طربستان تازه با طربخانه‌ی قبلی اين است که در مدل قبلی نمی‌شد قطعات را عقب و جلو برد. نمی‌شد قطعات را پشت سر هم گوش داد. نمی‌شد قطعات را به طور تصادفی گوش داد. ولی سیستم تازه امکان همه‌ی اين‌ها را به آدم می‌دهد. قطعات موجود در اين سيستم ِتازه با قطعات فلش قبلی تفاوت دارند. قطعاتی اضافه شده و قطعاتی هم در آن نيست. به تدريج که اصل آن قبلی‌ها را پيدا کنم به فهرست اضافه خواهد شد. عجالتاً لذت ببريد و همان‌ها را با کيفيت بهتری بشنويد. ان شاء الله آن سيستم قبلی را روزی منسوخ می‌کنيم. ولی فعلاً پا برجاست. اگر با اينترنت با سرعت پايین اين‌جا را می‌بينيد و به اين موسيقی‌ها گوش می‌دهيد، يادداشت بگذاريد و بگويید سرعت بالا آمدن قطعات چقدر فرق کرده است (کيفيت‌اش البته بهتر است). اين هيبت و هيأت ظاهری‌ سیستم پخش هم البته تغيير خواهد کرد (به لطف امير).  طبيعی است با اينترنتی که سرعت‌اش پايين باشد، پخش ممکن است در جايی متوقف شود (اگر قبلاً تمام فايل استريم نشده باشد). اگر مثلاً از اينترنت وایرلس استفاده می‌کنيد و ارتباط‌تان قطع و وصل می‌شود هم ممکن است وسط يک فايل تا نيمه‌های‌اش پخش شود. خلاصه این‌که اينترنت ايده‌آل برای اين طربستان، اينترنت دايم وصل است يا اینترنت پر سرعت.

پ. ن. تغيير کرد ديگر!

پ. ن. ۲ شما هم اگر قطعاتی را گوش می‌دهيد و می‌بيند قطعات ناقص هستند يا ايرادی دارند، حتماً يادداشتی اين‌جا بگذاريد تا اصلاح‌اش کنم. و در ضمن، با کمال شرمندگی، اين‌ها را نمی‌شود دانلود کرد؛ از کدها و سيستم‌اش هم نمی‌توانيد برای وبلاگِ خودتان استفاده کنيد. با نهايت اعتذار، اين‌ها را می‌خواهيد گوش بدهيد، مهمان ما هستيد!

December 16, 2007

هجرت ناگزير طربستان!

خوب. طرح صفحه‌ی ملکوت را عوض کردم به خاطر سنگين بودن صفحه در اينترنت‌های دایل‌آپ (به سفارش سيد خوابگرد). بعد با مشکل اسکرولينگ برخورد کردم که کاشف به عمل آمد کدهای بی‌شمار طربستان در اين قالب جديد باعث پرش در اسکرولينگ می‌شود. ناگزير طربستان را از صفحه‌ی اصلی به صفحه‌ای داخلی، به پستويی در ملکوت بردم و اکنون طربستان اين‌جا واقع است! بانو با اين کار موافق نيست. من هم خودم جگرم خون است از اين کار شنيعی که کرده‌ام، ولی تا زمانی که فرياد رسی نرسد و گره از اين مشکل کدهای صفحه باز نکند، چاره‌ای نيست. کسی راه‌ حلی دارد؟ هل من ناصر ينصرنی؟

December 14, 2007

رقصی ميانه‌ی ميدان

پيشتر ديده بودم که شاهرخ مشکين قلم با چهارمضراب‌های مشکاتيان رقصيده است. اما نديده بودم رقصنده زن باشد و يک گروه با تصنیفی از مشکاتيان و با صدای شجريان برقصند. شايد خيلی‌ها بگويند اين موسيقی با اين رقص تناسبی ندارد. اما به گمان من دارد. وقتی موسيقی زيبا باشد و حرکات هم موزون و دلنشين، عين تناسب است و «مباد آن‌که در اين نکته شک و ريب کند»! بانوان رقصنده‌ای که در اين قطعه فيلم می‌بينيد شايد چندان رقص شگفت‌انگيزی نداشته باشند. شايد شاهرخ مشکين قلم نباشند، اما یک نکته مهم اين است که با اين موسيقی هم می‌شود رقصيد. اساساً آن موسيقی که نشود با آن رقصيد و نغمه‌ای که آدمی را به سماع نکشاند، نغمه‌ی موسيقايی نيست. همان شعر شاعر است که «اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب...». هر چه هست شما هم ببينيد و محظوظ شويد.

ادامه‌ی «رقصی ميانه‌ی ميدان»

November 28, 2007

رستاخيز ققنوس

از کنسرت مشکاتيان برگشته‌ام و مشکاتيان امشب غوغا کرد، قيامت کرد. کنسرتی بود بی‌نظير. گويی تمام دوران درخشان موسيقی دهه‌ی شصت ايران از نو زنده شده بود. بعضی از قطعات آشنا بودند و قبلاً شنيده بوديم، اما به هيچ رو حس کهنگی در آن‌ها نبود. سازبندی‌های بسیار خوب بودند. کيوان ساکت تار می‌زد و عجيب زخمه می‌زد. در فرصتی ديگر نکته‌ای درباره‌ی او می‌نويسم. نوازنده‌ی تنبک گروه عارف تکنوازی حيرت‌آوری داشت با تنبک. همچنين کيوان ساکت. و همچنين آيين، پسر جوان‌سال مشکاتيان که دف می‌زد و ضرب. نوازنده‌های کمانچه به خوبی از عهده‌ی دشواری همراهی با گروه پر تعداد عارف بر می‌آمدند. و مشکاتيان چنان‌که شأن استادی است مضراب می‌زد، مضراب زدنی!
آرايش صحنه، آرايشی تأمل برانگيز بود. پشت صحنه، عکس شانزده سرو بود. و اعضای گروه عارف شانزده نفر بودند. انتخاب اشعار و نحوه‌ی خواندن آن‌ها به خوبی نشان می‌داد که مشکاتيان چه اندازه در آن‌ها دخيل بوده است. اين‌جاست که تفاوت آهنگسازی که شعر را با گوشت و خون‌اش لمس می‌کند و کسی که شعر نمی‌فهمد آشکار می‌شود. نوربخش ته‌مايه‌ی صدای‌اش شجريان بود. گويی استاد او را به نمايندگی از خود برای خواندن با مشکاتيان و گروه عارف فرستاده بود. چهارمضراب‌ها قوی و دارای امضای بی‌همتای مشکاتيان بودند. هميشه با خود فکر کرده‌ام که اگر قرار باشد کارهای مشکاتيان و خود او را در چند کلمه خلاصه کنم یا اين‌که چه کلماتی به ذهن‌ام خطور می‌کند، چه می‌گويم؟ نخستين واژه «حماسه» است، و بعد عشق است و درد و شيدايی. اما اگر قرار باشد از ميان همه‌ی اين‌ها فقط يکی را اختيار کنم، قطعاً «حماسه» را بر می‌گزينم. مشکاتيان در ضمير ناخودآگاه من هميشه سراينده و سازنده‌ی حماسه در موسيقی ايرانی بوده است. و او اين ویژگی را از بسياری جهات به کمال داراست.
غزل نخست از حافظ بود: «ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی...». مشکاتيان گويی تمام اثر را در شور انجام می‌داد و به تمام گوشه‌ها و مايه‌های فرعی آن سر می‌زد. شور داشتيم، ابوعطا داشتيم، دشتی، ديلمان، بيات ترک، گوشه‌هايی از افشاری (اگر اين يکی را درست در خاطر داشته باشم). بروشور کنسرت را ندارم و نديدم. اما اگر کسی پيدا کردش، لطفاً برای من بفرستد. تصنيف‌ها به گمان من در شمار تصنيف‌هايی ممتاز و بی‌عيب و نقص بودند. چه باک، اگر بخواهم قياس کنم اين کنسرت را با تمام کنسرت‌هايی که از افراد و اساتيد مختلف ديده و شنيده‌ام، اين يکی شاهکار بود. تصنيف «کنج صبوری»، «به کجا چنین شتابان» (بر روی شعر شفيعی)، تصنيف «ققنوس» (که بسيار تکان‌دهنده بود و سوزناک) و تصنیف «ای مردم آزاده» همه به نوعی بازتاب روح جامعه‌ی ايرانی معاصر بود. همه پر نکته و هوشيارانه انتخاب و تصنیف شده بودند. آوازها عالی خوانده شدند. يک بيت را نوربخش دوبار خواند:
ترسم کزين چمن نبری آستين گل
کز گلشن‌اش تحمل خاری نمی‌کنی
و بار دوم چنين خواند: «کز گلشن‌اش تحمل خواری نمی‌کنی» و اين نحوه‌ی خواندن بدون شک از مشکاتيان است چون ديده‌ام که چندين بار دیگر چنين کرده است. مشکاتيان گاهی شعر شاعر را در وجود خود بازآفرينی می‌کند و قرائت‌های ديگری با معناهای تازه‌ای بر آن می‌نهد. اين هم از ظرايف شعری مشکاتيان! حرف‌ها زياد است. من هم خسته و وقت هم تنگ. اما اگر امروز سايه را نديده بودم، کنسرت از کف‌ام رفته بود. و اگر امروز آوا، دختر مشکاتيان، به فرموده‌ی پدر، بليط کنسرت را برای‌مان مهيا نکرده بود، مشکل مضاعفی داشتيم. اما سخت دلنشين بود اين کنسرت. يکی از تصنيف‌ها روی غزل مولانا بود: «ای با من و پنهان چون دل، از دل سلامت می‌کنم». اين يکی ديگر مرا پاک به هم ريخت و گريه را اختياری نماند. از ابتدای کنسرت با خود فکر می‌کردم گوش دادن به موسيقی و حضور در کنسرت، چيزی است مثل عبادت، مثل دعا. بی مقدمات و شرايط آن به سراغ‌اش رفتن کاری است لغو و عبث. و شرط حضور در چنين مکانی حفظ حضور قلب است که نَفَسی، و لحظه‌ای از اجرا را از دست ندهی، خاصه که اجرا، اجرای استادی باشد حماسه‌سرا.
و حسن ختام کنسرت هم تصنیف «ای ايران» بود که هنگام اجرای‌اش تمام حضار سر پا ايستاده بودند و مشکاتيان با مضراب‌های‌اش به جمع اشاره می‌کرد که همه با هم بخوانند. و همه با هم خواندند. خواندند و سخت لذت برديم. کنسرت از هشت و نيم شروع شد و تا حدود يازده شب بی‌وقفه ادامه داشت، بدون هيچ وقت تنفسی. و کار، کاری بود درخشان. بناميزد، بناميزد! ققنوس موسيقی ايران دوباره دارد از خاکستر سر بر می‌کند.

October 18, 2007

و اما شهرام ناظری

چند شبی از کنسرت شهرام ناظری در لندن گذشته است و او حالا ديگر در ايران است. شبی که از کنسرت برگشتيم حس نوشتن نداشتم. حالا می‌نويسم از نقاط قوت و ضعف‌اش. بی‌انصافی است که وقتی می‌خواهم درباره‌ی شجريان بنويسم، بی‌محابا استاد مسلم موسيقی ايران را به صليب می‌کشم و اکنون بخواهم درباره‌ی شهرام ناظری اغماض کنم.

کنسرت بسيار خوب آغاز شد. دو نوازنده‌ی عالی و تراز اول در جمع حضور داشتند: حسين رضايی‌نيا که دف و دمان می‌نواخت و سينا جهان‌آبادی که کمانچه‌ می‌کشيد. حضور هم‌اين دو نفر، وزنه‌ای برای کل کنسرت بود؛ اين دو واقعاً شاهکار بود کارشان. محسن نفر تار می‌زد با همان چهره‌ی عبوس و گريزان از جمع و منزوی. اما در برابر هنرنمايی سينا جهان‌آبادی و حسين‌ رضايی‌نيا، کار چشمگيری از او ديده نشد. به هر حال، کنسرت ناظری برای من ذوق خاصی داشت به خاطر غلبه‌ی اشعار مولوی و آن دو غزل نابی که اختيار کرده بود. اين دو غزل («زين دو هزارن من و ما . . .» و «باز آمدم چون عيد نو . . .») از غزل‌های بسيار محبوبِ من‌اند. طبيعی است که شنيدنِ اين‌ها سخت بيخودم می‌‌کند. اما گوش من به آواز شهرام ناظری اخت نيست. شهرام ناظری برای من در همان تصنيف‌خوانی دلپذير است. در نتيجه، بدون هيچ تعارفی من شهرام ناظری را مطلقا هم‌سنگ و هم‌رديف شجريان نمی‌دانم. شجريان، چنان‌که مشکاتيان هميشه گفته است، پهلوان آواز ايران است و هم‌آوردی در اين عرصه ندارد. چيزی که هست اين است که ناظری دست به نوآوری‌هايی زده است که شجريان هم همان کارها را کرده است (به جز البته اين کار «بر هم زنم» ناظری که خيلی با مزه بود)، اما اين نوآوری‌ها چه اندازه اقبال داشته است، نمی‌دانم. برای من هيچ کار شگفت‌انگيزی نبوده است. متأسفانه من هنوز سليقه‌ای سنتی در موسيقی ايرانی دارم و کم پيش می‌آيد که کاری نو، دل از من بربايد.

کنسرت ناظری يک نکته‌ی منفی داشت. در هيچ جای بروشورها مطلقاً نامی از رضا قاسمی، سازنده‌ی تصنيف «اين بشکنم آن بشکنم» برده نشده بود. گويی همه چيز زير سايه‌ی سنگين شهرام ناظری و پسرش بود. عمق فاجعه آن‌جاست که تا جايی که من خبر موثق دارم، حتی محسن نفر نيز نمی‌دانست که سازنده‌ی تصنيف رضا قاسمی است و گمان داشته که اين تصنيف از کارگاه حافظ ناظری و شهرام ناظری بيرون آمده است. من اسم اين را می‌گذارم بی‌انصافی و ضايع کردن حق آهنگ‌ساز. زيبنده‌ی کسی که نشان شواليه می‌گيرد نبود که چنين کاری بکند. من فکر می‌کنم آن پسر با کارهايی که می‌کند در حق پدر جفا می‌کند و حاصل زحمات پدر را با رفتارهايی نه چندان مطلوب بی‌ارج کرده است. من هنوز نمی‌دانم که آن‌که اين ندا را در انداخته که شهرام ناظری، پاواروتی ايران است چه کسی بوده. اميدوارم اين شيطنت کار حافظ ناظری نبوده باشد (دوستان اهل نظر که اطلاعاتی دارند، لطفاً روشنگری کنند). شهرام ناظری در حد و اندازه‌ی خود سخت کار کرده و زحمت کشيده است. شيوه‌ی خوانندگی‌اش منحصر به خودِ اوست و اين‌ها چيزهايی هستند بسيار ستودنی. هيچ نيازی نيست او را از حد و اندازه‌ی خودش بيرون ببريم. درست است که من علاقه‌ام به شجريان بسی بيش از علاقه‌ام به ناظری است، و اساساً در مقياس سليقه‌ی من ناظری در شمار دو سه نفر اول نيست، اما من هم به ناظری وام‌دارم به خاطر نغمه‌هايی که با شعر مولوی سروده است. اين برای من کفايت است که به او احترام بگذارم.
نکته‌ی ديگری که حتماً بايد ذکر شود اين است که شهرام ناظری آدمی است سخت خاکسار و بی‌ريا. به گمان من يکی از چيزهايی که صدای او را برای بسياری دلنشين می‌کند، همين خلوص و بی‌ريايی اوست. من نشانی از تکبر و غرور رايج هنرمندان در او نديدم (حداقل در تنها برخوردی که با او داشته‌ام). اين نکته‌ای است مهم به نظر من. و يکی از کارهای بی‌نظيری که شهرام ناظری کرد اين بود که در ابتدای کنسرت از الهه خواننده‌ی فقيد ياد کرد که کاری بود بسيار بزرگ‌منشانه و قدرشناسانه. دست مريزاد به او به خاطر اين کار.

می‌دانم که چه بسا علاقه‌مندان ناظری از من آزرده‌خاطر می‌شوند، اما با وجود تمام لذتی که از کنسرت بردم، از مجموعِ‌ آن‌چه در آن بود، بی‌انصافی می‌شد اگر اين‌ها را نمی‌نوشتم. حق ناظری به جای خود، حقِ حقيقت هم در جای خود.

July 19, 2007

تا بيکران دور دست

در اين سفر اخيری که به ايران داشتم، در همان دو سه روزی که مشهد بودم، هر وقت مجالی فراهم می‌شد و يکی دو ساعتی فرصت خلوتی داشتم، سری به حضرت ياسر می‌زدم و گپ و گفت‌وگويی می‌کرديم. يکی از آن دو سه روز، او قطعاتی از آلبومی از کيهان کلهر را برای‌ام گذاشت که گوش بدهم و بعد فايل‌ها را هم از او گرفتم. نام آلبوم ظاهراّ «تا بيکران دوردست» است. کلهر کمانچه می‌زند و نوازنده‌ای تاجيک  ترکِ ديوان. نام نوازنده‌ی تاجيک را نمی‌دانم. اما چهار قطعه از آلبوم را به همان ترتيبی که در اصل آلبوم شنيده می‌شود، در طربستان، در نغمه‌ی روز آورده‌ام. اين هم يکی از رهاوردهای سفر مشهد! آلبومی است بسيار شنيدنی. چون شنيدنی است، حرف زیاد نمی‌زنم. خودتان گوش بدهيد، چه بسا شما را هم خوش آمد.

پ. ن. حجم فايل کمی تا قسمتی بالاست. کيفيت صدا، بهترين است در نتيجه کمی طول می‌کشد تا فايل اجرا شود. اگر زياد مشکل‌ساز است بگوييد حجم را کمتر کنم.

May 16, 2007

تصحيح يک اشتباه

امروز خبری در سايت هنر و موسيقی آمده بود درباره‌ی کنسرت‌های اخیر شجريان. به نقل از آقای درخشانی آمده است که تصنيف «سخن عشق» از جمله‌ی تازه‌ترین ساخته‌های استاد شجریان است. يا خبرگزاری مهر (که منبع سايت هنر و موسيقی است) دچار اشتباه شده است يا آقای درخشانی اين تصنيف شجریان را که قبلاً با ويولون اجرا شده است هرگز نشنيده‌اند. احتمال ديگری هم هست که خوب نيست بگويم! به هر حال اين تصنيف سال‌ها پيش اجرا شده است. گواه‌اش هم اين‌که در همين طربستان ملکوت اجرای‌اش با ويولون هست. اسمی که من برای‌اش گذاشته بودم (چون نمی‌دانستم اسم اصلی‌اش چی‌ست) تصنيف «رنگ رخساره» بود. خلاصه اين تصنيف «سخن عشق» اصلاً ساخته‌ی تازه‌ای از استاد نيست. کنسرت استاد در قسمت ماهور، همه‌ی تصنيف‌های‌اش قديمی بود و کار تازه‌ای در آن نبود. آخر به چه زبانی و شيوه‌ای بايد نشان داد که استاد ديگر بی‌حوصله است و کار جديد نمی‌کند؟

April 30, 2007

شجريان از دو نگاه

کنسرت امشب شجريان را بايد از دو زاويه روايت کنم. نمی‌خواهم بی‌انصافی بورزم و حق تمامِ آن‌ بهره‌هايی را که از همنشينی با شجريان برده‌ام ادا نکنم. استاد، هنوز پهلوان آواز ايران است و در آن شکی نيست. پس بگذاريد پيش از آن‌که نقدهای‌ام را بنويسم، حس و حال‌ام را بازگو کنم. حس و حال که می‌گويم به هيچ رو کاری با خوبی يا بدی، قوت یا ضعف اثر ندارد. حس لحظه‌ای من است و می‌گويم که چرا چنين حسی داشته‌ام.

۱. نگاه دل
شجريان اين بار برای من بسیار آشناتر بود از دفعه‌ی پيش که با عليزاده و کلهر کار کرده بود. آشناتر که می‌گويم يعنی بسيار شبيه‌تر بود به آن آثار قبلی‌اش (البته نه به دود عود، مرکب‌خوانی و دستان). کمانچه‌ی فرج‌پوری سخت مرا مجذوب کرد. نمی‌دانم چرا ياد استاد بهاری می‌افتادم. شايد فضای سالن کادوگن هال بود که از سالن دو سال قبل بسيار زيباتر بود. شايد جای نشستن‌مان بهتر بود. شايد پخش صدا بهتر بود. هر چه بود اين يکی دلنشين‌تر بود. ديگر عليزاده‌ای نبود که يک ربع تمام با تار آکروبات‌بازی کند. از همان ابتدای کنسرت و آغاز ماهور می‌دانستی با يک پيش‌درآمد، يک چهار مضراب روبه‌رو هستی بعدش هم آواز می‌آيد و سپس تصنيف.

اين بار شجريان واضح‌تر خواند. شعرها آشناتر بود. انتخاب اشعار بسيار بهتر بود. به جز يک مورد که غزل‌اش از حافظ بود، بقيه‌ی آثار همه اشعار سعدی بودند. امشب شب سعدی بود. اين نکته‌، قوتِ کار امشبِ شجريان بود (اگرچه ممکن است از ديد بعضی ضعف به شمار آيد). اشعار ساده بودند و روان. به ندرت واژه‌های نامفهوم يا مفاهيم غريب و بسيار پيچيده‌ی عرفانی در آن بود. غزل، غزل سعدی بود و عشق‌ها، عشق‌های زمينی و انسانیِ ملموس. شعرها همه تقریباً بلااستثناء همه به گوش من آشنا. ده سال پيش اگر بود، حتماً بعد از کنسرت با چشم گريان سر به خيابان (يا بیابان) نهاده بودم. متأسفانه نه من در ده سال پيش هستم، نه شجريان. مشلغه‌های من فراوان شده‌اند و من هم ديگر منِ سابق نيستم. اما با اندکی جمعيت خاطر، بدون اعتنا به ظرايف فنی و خلل‌های کار، می‌شد با اين کارها ساعت‌ها گريست. عاشق اگر بودی و سخت شوريده‌دل، می‌شد با اين غزل‌ها خون گريه کرد. شجريان خزانه‌دار فرهنگ ادبی و ميراث شاعرانه‌ی ايران است؛ نه او، برترين منتقل کننده‌ی اين فرهنگ است. من یک نفر سخت به شجريان وام‌دارم. حضور او زندگی‌ام را رنگارنگ و شيرين کرده است. او اگر نبود، اين همه احساس گرمی و پری نمی‌کردم. من به اين آواز، به اين صدا مديون‌ام. اما ناگزيرم چشم خرد و نگاه نقد را هم بگشايم. پس عرض ادب و سپاس به حضرت استاد بر جای خود استوار، اما ناگزيرم اين تيغ را هم بردارم.

۲. نگاه نقد
کنسرت امشب شجريان از کنسرت قبلی‌اش در لندن بهتر بود به نظر من. اما هيچ اثر درخشان و تازه‌ای در آن نبود، مگر همان چهارمضراب «دلکش» از مجيد درخشانی. اصلاً معلوم نبود اين مجموعه آهنگ‌ساز دارد يا ندارد؟ طبق معمول خواننده بود که سرور و سالار بود. خواننده خود آهنگساز بود. چهار تصنيفِ اين کنسرت همه ساخته‌ی خود شجريان بودند. در بخش اول برنامه که ماهور بود، شجريان «سرو چمان» را خواند که خوب تجديد خاطره‌ای بود با آثار قديمی استاد. ولی هيچ چيز تازه‌ای در خود نداشت. تصنيف «سخن عشق» هم قديمی بود (هر دوی اين‌ها را در طربستان می‌توانيد بيابيد). در قسمت ماهور، از نظر من، شجريان در رفتن از درآمد به اوج و فرود آمدن، چندان هنرمندی به خرج نمی‌داد. استاد وقتی به اوج می‌رفت، گويی روی يک خط ثابت دارد به آهستگی نوسان می‌کند. بسياری از غلت‌هايی که شجريان می‌توانست در همان اوج به صدای‌اش بدهد يا آکسان‌هايی که می‌توانست به کلمات بدهد، غايب بودند. از انصاف نگذريم، صدای بم شجريان بسيار دلنشين است. اما همه‌ی آواز که قسمت بم و پايین آواز نيست. شجريان ميان فرود و اوج انگار در نوسان بود. اين مسأله البته در بخش شور و افشاری وجود نداشت. با تمام اين‌ها صدای استاد هنوز همان استواری و صلابت و پختگی را دارد. ولی اين آوازها بسيار بهتر از اين‌ها می‌توانست بود که امشب بود. يادمان نرود که ما در برابر شجريان نشسته‌ايم، نه هر خواننده‌ای. انتظاری که از شجريان می‌رود از همه نمی‌رود. در يک کلام: شجريان تمرين نکرده بر سر صحنه آمده بود. حداقل برداشت و تصور من اين بود.

بخش دوم برنامه با شور آغاز شد. قطعه‌ی «ديدار» از سعيد فرج‌پوری در همان آغازش بلافاصله آدم را ياد تصنيف «گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس» مشکاتيان می‌انداخت. در ميانه‌ی قطعه آواز شور آغاز شد با غزل سعدی : «من چرا دل به تو دادم که دل‌ام می‌شکنی» اين بخش هم به تصنيفی ختم شد از استاد با غزلی از سعدی  همايون هم البته در ميانه‌ی بيشتر تصنيف‌ها و بعضی از آوازها، به مدد پدر می‌آمد. اما صدای همايون امشب گرفته بود. گرفته‌تر از بارهای قبل. امشب نوازندگان برای خود ساز می‌زدند. گويی رديف می‌زدند. جواب آواز درست و حسابی در ميانه نبود. کاش درخشانی بيشتر تصنيف می‌ساخت و اين ميدان‌داری استاد به جای ارايه‌ی تصنيف‌های ضعيف يا تکراری، به کار خواندن آواز تمرين شده و دقيق‌تر می‌رفت.

قسمت افشاری با آواز شروع شد و سپس چهار مضراب «رقص پروانه» از سعيد فرج‌پوری که چهارمضراب خوبی بود و به ادامه‌ی آواز شجريان در افشاری ختم شد. پس از آن هم آخرين تصنيف برنامه «عهد شکن» بر غزل سعدی: «شکست عهد مودت نگار دلبندم» بود که تصنيفی بود سخت ضعيف و در واقع از سر باز کردن بود تا کار آهنگسازی. اين تصنيف مطلقاً در شأن استاد نبود. همه می‌توانند از اين قبيل تصنيف‌ها بسازند، اندکی ذايقه‌ی موسيقی برای آن کفايت بود. استاد، با عرض پوزش، خطای بزرگ‌شان نشستن در مقام آهنگ‌ساز است. اين نقص آهنگ‌سازی است و نقض آن. استاد تازه همين غزل را هم چنين ختم کردند: «به خنده گفت که سعدی از اين سخن بگريز». سابقاً ما در اين مصرع به جای «سخن»، «خطر» شنيده بوديم که هم قرائت درست است و هم قرائت معنادارتر. البته اين خطاها چيز تازه‌ای نيست. اما از استاد اين خطاها بعيد است. و دريغ که اين خطاها تکرار می‌شوند. اميدوارم استاد در کنسرت‌های بعدی اروپا به اين جزييات توجه بيشتری کنند.

همايون هم امشب شتاب‌زده می‌نمود. صدای‌اش گرفته بود. تنبک‌اش هم فقط زمينه را پر می‌کرد. برای من که سال‌ها با صدای تنبک حسين تهرانی و محمد اسماعيلی خو کرده‌ بودم، تنبک‌نوازی همايون، سال‌هاست، کار درخشانی در خود ندارد. صدای ساز فرج‌پوری را سخت دوست داشتم. بربط محمد فيروزی بسيار خوب بود از نظر من. مجيد درخشانی را هم سخت دوست دارم. خوب تار می‌زند. مسلط و قوی. اما نمی‌دانم چه اندازه می‌شود درباره‌ی آهنگ‌سازی او حرف زد. هر چه بود استاد چندان مجال هنرنمايی به ايشان نداده بود.

بعد از ختم برنامه، استاد و گروه طبق معمول بعد از تشويق حضار به صحنه برگشتند و اگرچه برق ميکروفون‌ها را قطع کرده بودند، تصنيفی ساخته‌ی سعيد فرج‌پوری را خواندند بر غزل مولانا «عشق از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقيا». تصنيف خوبی بود دلنشين بود، اما عملاً خارج از کنسرت بود. نمی‌شود با آن کيفيت صدا درباره‌ی آن نظر بهتری داد.

خلاصه‌ی کلام: استاد دارد بی‌حوصله می‌شود، کمتر تمرین می‌کند، اعتنای جدی به آهنگساز طراز اول و کار گروه‌نوازی ندارد. شعرها و آهنگ‌ها خوب با هم تلفيق نمی‌شوند. غزل‌های امشب عالی بودند، اما عمده‌ی آهنگ‌ها تکراری. اما در مجموع، اين کنسرت از کنسرت قبلی استاد در لندن بهتر بود (از نظر من، با سليقه‌ی من). اندکی تمرين بيشتر و توجه دقيق‌تر به شعر و اعتنای جدی‌تر به آهنگ‌ساز حرفه‌ای و نوازنده‌ی مسلط خيلی از مشکلات را حل می‌کند. استاد می‌تواند بسی بهتر از اين باشد. شجريان خسته می‌نمايد و بی‌حوصله.

با تمام اين‌ها، شجريان را سخت دوست دارم. امشب وقتی وارد صحنه شد و برای‌اش از جا برخاستيم، از بن جان احساس غرور می‌کردم، به خاطر تمام آن سال‌هايی که زحمت کشيده است و به خاطر همه‌ی خدمتی که به موسيقی و فرهنگ ايران کرده است.

پ. ن. يادداشت پرويز جاهد در زمانه، و روايت ليلی ابوالحسنی را در بی‌بی‌سی هم می‌توانيد بخوانيد. اين دو و يادداشت من در واقع «سه نگاه» متفاوت را به شجريان می‌سازند!

April 29, 2007

اميدهای ما به شجريان

يک سال و اندی از آخرين کنسرت شجريان در لندن می‌گذرد. امشب شجريان دوباره کنسرت دارد. خودش با همراه همايون و گروهی تازه. دیگر عليزاده و کلهر نيستند. جای آن‌ها را مجيد درخشانی، سعيد فرج‌پوری و محمد فيروزی گرفته‌اند. هم عليزاده و کلهر نام‌های درخشانی بودند هم اين گروه تازه. همه جمعی از اساتيدند. اما کلکسيون اساتيد، يک کنسرت موسيقی خوب را می‌سازد؟ قطعاً نه.

سر دلنشين بودن يک کنسرت فقط مهارت و استادی خواننده و نوازنده نيست. استاد شجريان هم اگر قرار باشد «تمرين کردن» را کنار بگذارد و فقط به اعتبار استادی، بی‌مقدمه برود سر صحنه و آواز بخواند، بدون شک کنسرتی خوب نخواهيم داشت. تمرين هم تمرين يک ساعت و دو ساعت نيست. کار هنر، ممارست مدام می‌طلبد. مدتی که آن را ترک کردی و با آن بازی کردی، ديگر هر چه داری از اندوخته است، نه از تمرينِ زمان حال. تمام اميدم اين است که جدای بعضی اشکال‌های ديگر، شجريان با گروه تازه‌اش سخت آزموده و سنجيده از آب در بيايد و بار ديگر نااميدم نکند.

با تمام اين‌ها، امشب (و فردا شب) سلطان آواز ايران دوباره‌ مهمان لندن است. اميدوارم امشب، شب پرفروغ و طربناکی باشد.

April 1, 2007

سپيده‌ای که تنها يک بار دميد

من هنوز ايران زندگی می‌کردم. مدت زيِادی نمی‌گذشت که با پرويز مشکاتيان از نزديک آشنا شده بودم، شايد حدود يک سال بود يا کمتر. کار «کنج صبوری» را مشکاتيان تازه ضبط کرده بود. صدای غالبِ اين کار، آواز علی رستميان بود. اما در بخش تصنيف‌ها، صدای خواننده‌ی زنی نيز رستميان را همراهی می‌کرد. دو تا از اين تصنيف‌ها، تصنيف‌هايی بودند که به نظرِ من بسيار زيبا هستند. يکی «بيا تا گل بر افشانيم» است که بعداً با صدای عليرضا افتخاری هم در مجموعه‌ی بيست سال با مشکاتيان بيرون آمد (و در طربستان ملکوت هم موجود است). ديگری تصنيف «دلشکن» بود که نخستين بار با صدای بنان بيرون آمده بود (آهنگساز اين تصنيف البته مشکاتيان نبود). تصنيفِ ديگر، همان «کنجِ صبوری» است، با شعر سايه‌ی نازنين.

پشت جلد آلبوم کنج صبورینخستين خاطره‌ای که از شنيدن اين تصنيف‌ها دارم اين است که روزی با مشکاتيان به شمشک می‌رفتيم و در طول راه اين آلبوم را برای چندمين بار گوش می‌دادم. داستان‌های آن سفر نگفتنی است. اما، می‌خواستم از صدای «سپيده رييس السادات» بگويم که صدای‌اش با اين کار برای نخستين بار مطرح شد. ديگر از آن پس، صدای سپيده‌ رييس السادات را نه با همراهی صدای خواننده‌ای مرد شنيدم و نه به استقلال. کسی خبر دارد که سپيده کارِ ديگری اجرا کرده باشد؟ تا خواننده‌ای به تنهايی آواز يا تصنيف نخواند، طنينِ صدای‌اش چندان که بايد شناخته نمی‌شود. اما در آن روزگار، بيرون دادن چنان آلبومی، با ترنمِ آشکارِ صدای زن در آن کار تازه و خلاف آمدِ عادت بود. امروز در قطار در راه رفتن به جلسه‌ای بودم و اين آلبوم کنج صبوری را گوش می‌دادم. گفتم حال که مجال و حس‌اش هست، در همين طولِ راه بنويسم تا فراموش نشده است (قطعاً اگر اينترنتی در قطار بود، بلافاصله منتشرش کرده بودم). به جز سه تصنيف بالا، دو تصنيف ديگر هم در طربستان از اين مجموعه می‌افزايم: يکی «خانه‌ی سودا» و ديگری هم «ما نه زان محتشمانيم . . .» که اشعار هر دو از مولوی است. اين‌ها را در بخش نغمه‌ی روز هم می‌گذارم که خودم هم يادم بماند ماه رمضان ديگر تمام شده است!

خوب است فهرستی از آثار موسيقايی بعد از انقلاب داشته باشيم که در آن‌ها صدای زن وجود دارد: نور جان (داوود آزاد)، مستان سلامت می‌کنند (تهمورث پورناظری)، کنجِ صبوری (مشکاتيان، رستميان)، راز نو (عليزاده) . . . من تنها اين‌ها به ذهن‌ام می‌رسد. شما می‌توانيد به اين فهرست چيزی بيفزاييد؟

March 3, 2007

اشکالِ يک سرودِ انقلابی

حتماً همه بارها و بارها اين سرودِ اوايل انقلاب را شنيده‌ايد: «بوی گل و سوسن و ياسمن آيد» (در طربستان هم موجود است). عده‌ی زيادی از شنوندگان ممکن است چیزی را بارها شنيده باشند، اما هرگز متوجه اشکال و ايرادهای کلامی و لفظی آن نشده باشند. این سرود مصرعی دارد که وقتی خوانده شده پاک بی‌سر و ته شده است. شايد خوانندگان شعر را غلط خوانده‌اند و اصل شعر ايراد نداشته است. ولی اين به نظر شما چه معنی می‌دهد: «جان ز تنِ رفته باز سوی تن آيد». می‌شود بگوييم «جانِ ز تن رفته باز سوی تن آمد»، اما «تنِ رفته» يعنی چه؟ آن کسره‌ی اضافه‌ی بعد از کلمه‌ی «تن» نخست، کار را خراب کرده است. خواننده‌ها کسره‌های شعر را اشتباه خوانده‌اند و شده است اين اشتباه تاريخی که هيچ کس اشکال‌اش را گوشزد نکرده است (شايد هم کرده است و من خبر ندارم). اين خطا را حتی خوانندگان زبده و نام‌آور هم مرتکب می‌شوند. گمان می‌کنم يک بار دیگر هم اين را نوشته باشم. استاد شجريان در آلبوم ماهور (سرِ عشق)، بيت دوم آوازِ روی نخست را ناقص می‌خواند. به جای «حکايتی ز دهان‌ات به گوشِ جانِ من آمد»، می‌خواند: «حکايتی ز دهان‌ات به گوش جان آمد». اين‌جا يک کلمه ناپديد شده است. اما در آلبوم «شبِ وصل»، استاد غزلی از سعدی را به آواز می‌خواند و يک بيتِ آن اين است:
«ديوارِ دل به سنگ تعنت خراب شد
رختِ سرای عقل به يغما کنون شود»
استاد کلمه‌ی «تعنت» را که به فتح عين و ضم نون است، به فتح عين و فتح نون می‌خواند! (ممنون از اصلاح عليرضا) حساب‌اش را بکنيد درستِ خواندن يک سرود، يک آواز يا يک تصنيف چه کار پر مشقتی است که حتی استاد مسلم آواز ايران هم در آن ممکن است بلغزد.

February 11, 2007

پايان عصر طلايی موسيقی سنتی ايران؟

اين يادداشت حامد قدوسی را که خواندم دوباره آن نگرانی عميق‌ام درباره‌‌ی سرنوشت موسيقی سنتی ايرانی زنده شد. آيا ما، يعنی کسانی که علاقه و عشقی به موسيقی ايرانی داريم، دل‌مان فقط به رؤيا و خاطره خوش است؟ آيا موسيقی سنتی ايران دوره‌ی زايندگی و خلاقيت‌اش را پشت سر گذاشته است؟ موسيقی‌های بازاری عليرضا افتخاری و امثال محمد اصفهانی ديگر تبديل شده‌اند به موسيقی پاپ درجه‌ی سه و تقليدی که شير بی يال و دم و اشکمی است که شباهتی به موسيقی سنتی و اصيل ايران ندارد. همايون شجريان هر کاری که توانسته است با شعر و موسيقی کرده است (به عبارتی هر بلايی که خواسته است سر آن آورده است) بهانه‌اش هم لابد آزمودنِ شيوه‌های تازه است. استاد شجريان هم به جز همان يکی دو کار اول‌اش با عليزاده که سبکی متفاوت بود، دوباره به ورطه‌ی تکرار افتاده است. بقيه‌ی خوانندگان هم که فروتر از آن‌ها هستند چندان درخشش خاصی نداشته‌اند.

آيا عصر طلايی موسيقی ايران به پايان رسيده است؟ روزگاری که گروه چاووش و شيدا و عارف کارهای درخشان و منحصر به فردی می‌ساختند که در خاطره‌ی ملت می‌ماند، سپری شده است؟ ما جايی را به خطا رفته‌ايم و قصوری کرده‌ايم يا اين موسيقی ديگری ظرفيتِ تازه‌ای ندارد؟ چقدر بايد منتظر رستاخيزِ ققنوسِ تازه‌ای بود؟ آيا بايد به همين مجموعه‌ی کارهای فعلی و دو سه نسلِ پيش‌ دل‌ خوش کرد و با همان نوستالژيک‌وار زندگی کرد؟ اصلاً چيزی به اسم «عصر طلايی موسيقی ايرانی» معنی دارد؟ درست است که دوره‌ی همکاری شجريان و مشکاتيان دوره‌ای استثنايی و تاريخی بود، اما نبايد گفت که آن کارها هم محصول شرايط اجتماعی و فرهنگی خاصی بودند که ديگر وجود ندارند (حتی اگر امروز هم شجريان و مشکاتيان با هم کار می‌کردند)؟ راه برون‌رفتی از اين بن‌بستِ ابتذال و تکرار هست آيا؟ به گمانِ من آن چيزی که موسيقی را تازه می‌کند و روحِ جوانی در آن می‌دمد، نفسِ استفاده از شعرِ نو و متفاوت نيست. باز هم می‌توان با شعر مولوی و حافظ کار درخشان و بی‌نظير ساخت که همراه با روحِ زمانه باشد و نفسی گرم در کالبد سردِ روزگار بدمد. مسأله فقط شعر نيست. مسأله روحيه و حس و حال آهنگ‌ساز و خواننده هم هست و اهميتی که آن‌ها به صيقل دادن و پاکیزه ساختن کارشان بدهند. آيا هنوز کسی مثل سايه پشت پرده‌ی موسيقی ايرانی هست که گوشی حساس و چشمی تيزبين و سنجش‌گر داشته باشد؟ من پاسخ اين پرسش‌ها را نمی‌دانم. اگر کسی پاسخی مشخص دارد و می‌تواند پاسخ‌اش را مستدل کند، مرا راهنمايی کند.

پ. ن. اين هم پاسخ‌هايی از امير سوشيانت: دردی به نام دردِ موسيقی!

December 27, 2006

باز هم طربستان

يک بار ديگر نوشته بودم که فضای طربستان را تغيير داده‌ام تا محدوديت فضا نداشته باشم و بتوانم با فراغ بال و خاطر آسوده هم به تفنن موسيقی‌ام بپردازم و هم به وبلاگ‌نويسی. يادم رفته بود بگويم چندين قطعه‌ی تازه هم به طربستان افزوده شده است و مرتب اين اتفاق می‌افتد. اگر کسی از خوانندگان چیز تازه يا دندان‌گیری سراغ دارد که به کار اين‌جا می‌خورد و می‌تواند گوش و هوش و دل و جان دل‌سپردگان موسيقی ايرانی را بنوازد، اين را از شنوندگانی که دسترسی مستقيم به اين‌ها ندارند دريغ نکند. قطعات طربستان را هم حتماً خودتان گوش خواهيد داد. همين ديگر. اشکالی هم اگر جايی بود، يادآوری کنيد تا اصلاح کنم.

December 21, 2006

به کجا چنين شتابان؟

اخيراً آلبوم تازه‌ای از همايون شجريان منتشر شده است با عنوان «با ستاره‌ها». عزيزی می‌خواست نقدی بر اين آلبوم بنويسد. از همين رو من درنگ کردم تا او مطلب‌اش را بنويسد. اما علی‌الظاهر گرفتاری‌های بی‌شمارش مانع از نوشتن آن نقد شد. لذا فکر می‌کنم بهتر است هم اکنون من قلم‌اندازی روان کنم تا ببينم بعدتر چه می‌شود.

آلبوم تازه‌ی همايون آلبومی است پر ايراد. پر ايراد نه به اين معنا که آهنگساز سواد آهنگسازی ندارد. من در اين حوزه تخصصی ندارم و اظهار نظری نمی‌توانم بکنم. اما يک چیز را خوب می‌بينم و آن اين است که همايون شجريان دارد همان راهی را می‌رود که عليرضا افتخاری در سال‌های اخير رفته است.

من هيچ اعتراضی به وجود انواع موسيقی ندارم. هر کس سليقه‌ای دارد. اما شما حساب‌اش را بکنيد در غرب يکی مثل پاواروتی بيايد مثل مثلاً جورج مايکل آواز بخواند و يا اداهای مايکل جکسون از او سر بزند. يا ماريا کالاس نوع و جنس موسيقی‌ای که عرضه می‌کند ناگهان تبديل بشود به موسيقی بريتنی اسپيرز! در مقام مقايسه به باور من در موسيقی ايرانی، با در آمدن کسانی مثل عليرضا افتخاری و آلبوم‌های بازاری مردم‌پسندِ آن‌ها دقيقاً همين اتفاق رخ داده است.

شأن و جايگاه موسيقی‌ای که محمدرضا شجريان در سه چهار دهه‌ی گذشته توليد کرده است، بر همه‌ی اهل فن و دوستداران موسيقی روشن است. زمانی که همايون به همراه پدرش شروع به آواز خواندن کرد، علی‌رغم اين‌که در تحرير زدن قدرت حنجره‌ی قوی ندارد، باور اين بود که روزی خواهد توانست خود را تا اندازه‌ای به سطح و جايگاه پدر برساند.

برای اين‌که متوجه تفاوت شجريان پدر و پسر شويد کافی است خاطرات استاد شجريان را از مرحوم نور‌علی خان برومند به ياد بياوريد. شجريان جايی در مصاحبه‌ای خاطره‌ای را نقل کرده بود که استاد برومند را به مجلسی دعوت کرده بودند که در آن اشعار حافظ را به سبک و شيوه‌ی اپرا خوانده بودند و استاد برومند سخت برآشفته شده بود. من اين‌ها را از زبان شجريان روايت می‌کنم. داوری نمی‌کنم درباره‌ی آن‌چه برومند گفته است. اما اين برای من جای سؤال است که کسی که اين گونه بر سنت‌گرايی و اصالت‌پسندی مرحوم برومند صحه می‌گذارد، چه اتفاقی افتاده است که خرده‌ای بر بازاری‌کاری پسرش نمی‌گيرد؟

آهنگ‌های اخير همايون را آقای ضرابيانی ساخته است که در يک سال اخير تبديل شده است به کارخانه‌ی آهنگسازی و مرتب برای خوانندگان متفاوت آهنگ می‌سازد. از کارهای نخستين همايون شجريان بگيريد تا «طبيب دل» که برای سيامک شجريان ساخته است و کارهايی که برای حسام‌الدين سراج و عليرضا افتخاری توليد کرده است. البته که من خرده‌ای بر خلاقيت کسی نمی‌گيرم. لابد جوشش درياصفتی در آقای ضرابيان هست که می‌تواند ادعا کند اين همه کارِ من کارهايی يگانه و منحصر به فرد بوده‌اند و هيچ کدام به دیگری شباهتی ندارند و در واقع مصداق تخم مرغ رنگ کردن نيستند! حتماً همين است ديگر. اما همايون چرا؟

اين از روش کارِ همايون و منظر وسيع‌تر آثار اخير او. اما مگر خلل‌ها در همين خلاصه می‌ماند؟ مگر همايون خطاهای‌اش متوقف در همين است؟ در همين آلبوم تازه دو تصنيف هست که اشعارش از استاد هوشنگ ابتهاج هستند و همايون در هر دوی اين‌ها دسته‌گل به آب داده است (در کنار دسته‌گل‌های آقای ضرابيان!).

شنيدن اين آلبوم همايون شجريان – با عذرخواهی از تمام کسانی که به همايون و «همه»ی کارهای او ارادت دارند – اعصابی می‌خواد پولادين! دو تصنيف از اين آلبوم را در طربستان آورده‌‌ام. فقط يکی از ايرادهای يکی از تصنيف‌ها را متذکر می‌شوم تا مراتب بی‌دقتی و بی‌مبالاتی را متوجه شويد. در اين تصنيف «غريبانه»، همايون غزلی از سايه را می‌خواند. مطلع غزل اين است:
بگرديد بگرديد در اين خانه بگرديد
در اين خانه غريبيد غريبانه بگرديد
همايون عزيز مصرع دوم را چنين می‌خواند: «در اين خانه غريب‌اند، غريب‌اند . . .»! اين ديگر کنسرت نيست که يک بار اجرا شود و خواننده مرتکب اشتباه شود و نتواند اصلاح‌اش کند. اين آلبوم ضبط استوديويی است که ممکن است بارها آن را گوش داده باشند، مگر اين که البته تئوری خم‌ رنگ‌رزی برای آقای ضرابيان و همايون صادق باشد که سه چهار ساعت می‌روند توی استوديو و تصنيفی را ضبط می‌کنند و بعد هم منتشر می‌شود! اين شعر يک شاعر برجسته و طراز اول معاصر ايرانی است. شايد هزاران ايرانی اين غزل سايه را از حفظ بدانند. چه حسی به آن‌ها دست می‌دهد وقتی اين مصرع را از همايون چنين می‌شنوند؟ متأسفانه خطاها به همين جاها محدود و منحصر نمی‌ماند.

کافی است بقيه‌ی آهنگ‌های آقای ضرابيان را در دو سه سال اخير با هم مقايسه کنيد. چند اثر متفاوت و متمايز می‌بينيد؟ هيچ شباهتی ميان همه‌ی اين‌ها احساس نمی‌کنيد؟ در سبک و نحوه‌ی آهنگ‌سازی و سازبندی‌ها؟ جزييات اين را البته آهنگسازان می‌دانند و از حوزه‌ی دانشِ من خارج است ولی «حس» من به من می‌گويد که اين کارها تکراری است. موسيقی ايرانی را آقای ضرابيان دارد صنعتی می‌کند. موسيقی اصيل ايرانی موسيقی صنعتی نيست. خلق و آفرينش در لحظه است و تکرار و نشخوار نمی‌تواند باشد. دريغ که آقای ضرابيان، و همايون، می‌خواهند صنعتی بودن موسيقی ايرانی را با توليد انبوه مسجل کنند.

اميدوارم اين‌ها به گوش – يا چشم – همايون و استاد شجريان برسد. کاش اين‌ها نهيبی باشد و هشداری. کاش شجريان يک بار زبان باز کند. شجريان اگر هم می‌خواهد بازنشسته شود – که اصلاً وقت بازنشستگی‌اش نيست – لااقل می‌تواند ميراث‌اش را از دستبرد موسيقی صنعتی و بازاری و انبوه‌سازان دنياطلب در امان نگه دارد. همايون شجريان آيا تحقق آرزوهای نورعلی خان برومند است؟ سلسله‌ی اساتيد موسيقی ايرانی قرار است ابتر بشود؟ ما به کجا می‌رويم؟ همايون شجريان به کجا می‌رود؟

پ. ن. تصنيف کذايی فوق را گوش بدهيد:

December 19, 2006

بسط قلمرو طربستان

طربستان ملکوت دوباره دارد دستخوش تحولاتی می‌شود. فايل‌های طربستان را به فضايی ديگر که امکانات بيشتری دارد برده‌ام. اميدوارم در اين فاصله نقلِ مکان مشکلی برای شنيدن فايل‌ها پيش نيامده باشد. اگر به فايل‌های طربستان گوش می‌دهيد و متوجه شديد که فايلی لينک‌اش کار نمی‌کند، لطف کرده و ای‌میل بزنيد تا مشکل را حل کنم. در ضمن، همين جا از تمام دوستداران موسيقی ايرانی - و عموماً هر نوع موسيقی که در فضای طربستانِ ما می‌گنجد - خواهش می‌کنم اگر به فايلی از اين فايل‌های موجود دسترسی داريد که کيفيت‌اش بهتر از فايل‌های فعلی است يا اگر قطعه‌ای داريد که فکر می‌کنيد برای اين مجموعه مناسب است، لطف کنيد و فايل را به آدرس dariushm در جی ميل دات کام ارسال کنيد تا در اولين فرصت به طربستان منتقل‌اش کنم. منت‌پذير همه‌ی دوستان موسيقی‌دوست و اهل طرب هم هستيم.

October 25, 2006

تکمله‌ی زيرزمينی‌ها

مثل اين‌که هر چه من می‌نويسم ماجرا پيچيده‌تر می‌شود. خوب بگذاريد فهرست‌وار بنويسم چه می‌گويم:
۱. در ادبيات فارسی هم فحش و ناسزای آب نکشيده است هم بعضی وقت‌ها الفيه شلفيه. حضرت مولانای خودمان مثال بارزش. ايرج ميرزا هم البته بله. خيلی‌های ديگر هم گفته‌اند و نوشته‌اند. پس مشکل من با نفس «ادبيات» نيست. مشکل اين‌جاست: (الف) اين ادبيات – که البته بسی فرق دارد با هزليات موجود در ادبيات فارسی – با و به نام موسيقی عرضه می‌شود. (ب) بنياد ميراث ايران کاری می‌کند که با سياست‌های‌اش و کارهايی که تا به حال کرده تناقض دارد. (ج) کار راديو زمانه را نمی‌پسندم چون معتقدم اين کار يعنی برجسته کردن يک قشر از مخاطبان – آمارش را حتماً راديو زمانه بهتر می‌داند – به نام دموکراسی و ناديده گرفتن پيامدهای احتمالاً سوء اين تبليغ و حمايت بی‌محابا.
۲. وقتی موسيقی به اصطلاح «زيرزمينی» را بر نمی‌تابم، مقصودم اين نيست که بديل‌اش شجريان است يا اصلاً اين‌ها نبايد باشد و فقط شجريان باشد و باخ و بتهوون. مقصودم جايگاه و شأن هر چيزی است که درباره‌ی اين‌ها بزرگ‌نمايی بيش از اندازه‌ای شده است به نام دموکراسی، به نام فرهنگ و به نام تکثر. من اين را خطا می‌بينم و زياده‌روی.
۳. از موضع پايين‌تر و ضعيف‌تر هم که نگاه کنيم، اين حق من و حق بسياری کسان ديگر است که چنين آوازهای روان‌خراشی (روان‌خراش برای من و همفکران‌ام) را نپسنديم، چنان‌که حق ديگران است که از صدای شجريان و چه می‌دانم بنان و مرضيه خوش‌شان نيايد يا اصلاً از حتی موسيقی کلاسيک غربی متنفر باشند. پس حداقل «سليقه‌»‌ی من به من اين حق را می‌دهد که به آن معترض باشم.
۴. من نماينده‌ی هيچ کس نيستم و به نام هيچ کس فتوا نمی‌دهم. اصلاً مفتی و فقيه نيستم و با اين‌ها آب‌ام توی يک جوی نمی‌رود. اما حق دارم که معترض باشم و حق دارم نظر متفاوت خودم را داشته باشم.
۵. بر خلاف تصور پيش آمده، معتقدم که اين جور موسيقی‌ها بايد باشند و حضورشان مهم است. اما وقتی بنياد ميراث ايران آن‌ها را معرفی می‌کند، حق و انصاف اين است که زمان و مکان‌اش را خوب بشناسد و بداند شأن خودش و شأن آن‌ها چی‌ست. البته که يک شبکه‌ی تلويزيون فرهنگی در هيچ جای دنيا نمی‌آيد يک نمايش يا فيلم تحريک‌کننده يا حتی اروتيک را به نام آزادی بيان و دموکراسی و اهميت دادن به مخاطب پخش کند. هزار و يک جور شبکه‌ی مختلف برای اين‌ها هست و جوينده و خواهنده‌ی آن هم البته که می‌يابدش.
۶. اين‌ها باورهای من است. مسلماً نه بنياد ميراث ايران و نه راديو زمانه وقع چندانی به اعتراض من نمی‌نهند. مگر من نشسته‌ام و صبح تا شب به همه‌ی اعتراض‌ها يا حتی ناسزاهايی که به موسيقی ایران يا چه می‌دانم حافظ و مولوی می‌شود، جواب می‌دهم؟ لکم دينکم ولی دين.
۷. دموکراسی رسانه‌ای را من يک افسانه و توهم می‌دانم يا دست‌کم برای رسيدن به آن خيلی خيلی راه داريم. هر کس هم مدعی داشتن رسانه‌ای دموکراتيک شود حداقل رؤياپرداز است.
۸. درباره‌ی سياست پخش موسيقی راديو زمانه هم البته حرف‌هايی دارم که نه وقت‌اش است و نه جای‌اش اين‌جاست. پس می‌گذارم برای بعدترها. الآن نه دل و دماغ‌اش را دارم و نه مجال‌اش را.

October 23, 2006

موسيقی زيرزمينی: زير کدام زمين؟

مدت‌های درازی است می‌خواهم چيزی بنويسم درباره‌ی موسيقی و موسيقی زيرزمينی. اخبار بی‌بی‌سی و پوششی که راديو زمانه به آن می‌دهد باعث شد اين بار منسجم‌تر چيزی که می‌خواهم بنويسم. شگفت‌آورتر آن‌که دو سه هفته پيش طرح آگهی بنياد ميراث ايران را ديدم با هيأتی بس مهيب که خبر برگزاری «شب زيرزمينی ايران» را می‌داد. ديدن لوگوی بنياد ميراث ايران بالای چنين اطلاعيه‌ای واقعاً غريب بود. اول فکر کرديم جعلی صورت گرفته است. اما نه، خودِ خودِ بنياد ميراث ايران بود! اما مشکل کجاست؟ کجای اين موسيقی زيرزمينی از نظر من ايراد دارد؟

تعريف ما، يا تعریف خود اين زيرزمينی‌ها، از موسيقی زيرزمينی چی‌ست؟ اصلاً چرا «زيرزمينی»؟ قاعدتاً مقصودشان اين است که چون «روی زمين» نمی‌شود اجراش کرد، رفته است زير زمين! اما مشکل کجاست؟ اين موسيقی هيپ‌هاپ کجای‌اش با ما، با من نمی‌خواند؟ چه بخشی از اين موسيقی محل ايراد است؟

موسيقی ايران، موسيقی سنتی، موسيقی اصيل – هر چه می‌خواهيد بناميدش – تعريف‌اش نسبتاً روشن است و همه می‌دانند چی‌ست. البته بر خلاف تصور عاميانه، چندان هم روزمينی نبوده و نيست. هنوز هم اهل موسيقی سنتی و اصيل ايرانی، در ايران دشواری‌ها و تحقيرهای هميشگی را می‌بينند و وضع‌شان بهتر نيست. بهتر که چه عرض کنم، از خيلی از موسيقی‌های غیر-سنتی و غير-اصيل وضع‌شان بسی بدتر است!

موسيقی پاپ هم که تعريف‌اش روشن است. همه کسانی مثل ابی، داريوش، سياوش قميشی، گوگوش و خوانندگانی از اين قبيل را می‌شناسند. خوانندگان لس آنجلسی هم که شهرت‌شان اظهر من الشمس است! ولی گويا موسيقی «ِزيرزمينی» اين هم نيست! حتی به يک تعريف «گروه آريان» هم در همان طبقه‌ی موسيقی پاپ قرار می‌گيرد و «زيرزمينی» نيست.

پس اين موسيقی زيرزمينی را چه چيزی از بقيه متمايز می‌کند؟ نخست اين‌که اين موسيقی شباهت غريبی دارد به موسيقی‌های هيپ‌هاپ مدل غربی‌اش با اين تفاوت که زبان و کلام‌اش فارسی است. اما بعد، اين زبان و اين کلام چه دارد؟ به گمان وجه برجسته‌اش فحش و ناسزاهای آب نکشيده‌ای است که در متن ضرباهنگ تکراری اين موسيقی‌ها مرتب به گوش می‌رسد (از راديو زمانه کسی دوست دارد توضيح بدهد؟).

پس رسماً (يا به طور غيررسمی) سه دسته‌ی متفاوت بالا تحت عنوان موسيقی به ما عرضه می‌شود. حال دردِ ما چی‌ست؟ واقعاً کمبود ما چی‌ست؟ اين گروه اخير چه اندازه از جمعيت ايران را به نمايش می‌گذارد؟ کدام بخش از فرهنگ درخشان ايرانی در محاق بوده است که اين‌ها دارند صدای‌اش را بلند می‌کنند؟

واقعاً رسالت يک بنياد فرهنگی (و از همين منظر رسانه‌ای مثل راديو زمانه) چی‌ست؟ اصلاً رسالتی دارند؟ اولويت‌های ما کدام است؟ ما چقدر برای موسيقی ايرانی کار کرده‌ايم؟ هنوز هم بعد از ۲۵ سال در ايران وضع موسيقی سنتی ما نابسامان است و حتی کسی مثل شجريان برای کنسرت‌های‌اش با مشکل مواجه می‌شود. مسأله این نیست که موسيقی ايرانی در بازار هست يا نه؟ مسأله اين است که ما ايرانی‌ها چقدر می‌شناسيم‌اش و چقدر برای‌اش ارزش قايليم. لطفاً نگويید که آن موسيقی امکان پخش و فروش ندارد و اين دارد. مگر مشکل ما فقط فروش است؟ فکر کرده‌ايد با فروش آثار موسيقی سنتی وضع موسيقی سنتی بهتر شده است؟

اما محل نزاع کجاست؟ آيا می‌گويم اين موسيقی «هيپ هاپ» نبايد باشد؟ حاشا و کلا! باشد! کی جلوی‌اش را گرفته است؟ اما لطفاً اين مزخرفات را به اسم فرهنگ و پسند جامعه‌ی ايرانی به ما زورچپان نکنيد! آدم احساس حماقت می‌کند. فکر می‌کنی يکی دارد آشکارا به شعورت توهين می‌کند. اين تعبير «موسيقی زيرزمينی» با اسم دهن پرکن‌اش که صفت «موسيقی» را هم يدک می‌کشد، چيزی نموده می‌شود که اگر کسی نداند محتوای‌اش چی‌ست، فکر می‌کند کشف عظيمی در فرهنگ ما صورت گرفته است! «زيرزمينی» می‌خواهيد؟ تمام فرهنگ و هويت و اصالت و انديشه‌ی ما همين امروز زير زمين دارد نفس می‌کشد! تمام اصالت‌های ما، تمام جنبه‌های درخشان عقلانيت و معنويت ما از تيغ حماقت و جهالت حکومت‌ها و رسانه‌ها گوشه‌نشين هستند و عزلت پيشه کرده‌اند. اما اين «موسيقی زيرزمينی» اصلاً زيرزمين نيست (حداقل رادیو زمانه دارد از «فوق» زمين، از زمين و هوا، منتشرش می‌کند!). لطفاً آن‌ها که حساسيت فرهنگی‌شان هنوز کمی به جای خود باقی است، تکانی به خودشان بدهند. اين موسيقی‌های سرشار از دشنام و ناسزا را، که آدم وقتی می‌شنودشان روزش تيره و تباه می‌شود، بگذاريد باشند. ولی لطفاً به نام ما اين کارها را نکنيد. به نام جوان ايرانی اين حرف‌ها را نزنيد.

آدم چرا موسيقی گوش می‌دهد؟ برای آرامش؟ برای آسايش معنوی و روانی؟ برای لذت بردن؟ واقعاً منصفانه بياييد اغراض و غايات وجود چيزی به نام «موسيقی» را فهرست کنيد. من وقتی اين سر و صداهای گوش‌خراش کذايی را می‌شنوم، اعصاب‌ام پاک به هم می‌ريزد. نه تنها به آرامشی نمی‌رسی، بلکه رسماً بايد سر به ديوار بکوبی از شنيدن اين همه مزخرف! مگر ما کمبود «فحش» داريم؟ آخر اين چه ادبياتی است؟ آی اهالی ادبيات! آی ادب خوانده‌ها! آی دلسوزان فرهنگ! اين‌جا که رسيد خواب‌تان برد؟

بنياد ميراث ايران همه که دسته‌گلی حسابی به آب داد با اين کارش. آدم شرم‌اش می‌آيد هيأت و شمايل آن دخترکان را ببيند و بگويد اين‌ها واقعاً ايرانی هستند! مشکل ما واقعاً کجاست؟ اين‌ها هدف‌شان چی‌ست؟ تئوری روشنفکرانه دارند؟ هدف‌شان اعتراض است؟ هيچ راه بهتری برای اعتراض نيست، بدون اين‌که نام و حيثيت موسيقی را خدشه‌دار کنند؟ اين چه هنری است که طوطی‌وار، بلکه ميمون‌وار، دارند همان مدل غربی را تقليد می‌کنند – که در دلِ شرايط خاصی متولد شده است لابد – و اين را به عنوان «ايرانی» به خوردِ ما می‌دهند؟ خلاقيت‌اش کدام است؟ نوآوری‌اش کجاست؟ نورانيت از آن می‌زايد يا ظلمت؟ چيز تازه‌ای آيا به ما می‌افزايد؟

بهتر است قبل از اين‌که حرف‌های ناجورتر ديگری بزنم که به مذاق آقايان و خانم‌های «زيرزمين» خوش نيايد، همين‌جا قلم را غلاف کنم! اما شما را به خدا، می‌پسنديد که «چنين عزيز نگينی» آلوده‌ی دشنام و ناسزا باشد؟

June 19, 2006

يك سبد آواز نو - مصاحبه با اميرحسين سام

مطلب حاضر، مصاحبه‌ای است که بيش از يک‌ماه پيش با اميرحسين سام، نويسنده‌ی «وبلاگ يک سبد آواز نو»، طبيب و آهنگساز ساکن آکسفورد (احتمالاً بعداً لندن) انجام داده‌ام. بدون هيچ مقدمه‌ی اضافی، متن کامل مصاحبه را بخوانيد. برای بهبود سرعت دسترسی، متن کامل اين مصاحبه را در صفحه‌ای مستقل در «ملکوتی ديگر» نيز آورده‌ام: متن کامل مصاحبه به امير حسين سام. مصاحبه به اصرارِ من و بعد از انکارهای فراوان اميرحسين سام انجام شد و بالاخره در اين‌جا برای نخستين بار منتشر می‌شود.

ادامه‌ی «يك سبد آواز نو - مصاحبه با اميرحسين سام»

February 27, 2006

توضيحات طربستانی

دوستان فراوانی پرسيده‌اند که آیا می‌شود فايل‌های موسيقی طربستان را داون‌لود کرد يا نه و اين‌که آيا می‌شود آن‌ها را پشت سر هم گوش داد و سئوالاتی از اين قبيل. متأسفانه من نه وقت‌اش را دارم و نه امکانات‌اش را که موسيقی‌ها را به صورتی ديگر فراهم کنم. در نتيجه، طربستان ملکوت هر چه هست همين است که هست. با مشغله‌های فعلی هم بعيد می‌دانم بتوانم امکان ديگری به آن بيفزايم. اگر دوستانی از اين فايل‌های فلش در وبلاگ‌های يا سايت‌شان استفاده می‌کنند، مرحمت کنند و لينک منبع آن را ذکر کنند. جدا از اين کار ديگری از من ساخته نيست. در نتيجه گمان نمی‌کنم سئوال ديگری برای پاسخ دادن باقی باشد. بهترين راه برای شنيدنِ اين قطعات اين است که ميهمان همين‌جا شويد و بشنويدشان.

February 12, 2006

طربستان در هوا

فايل‌های موسيقی طربستان موقتاً روی هواست. مدتی پيش ناچار به نقل مکان فايل‌ها شديم و نتيجتاً تعداد زيادی از آن‌ها هنوز آدرس‌های‌شان درست نشده است. منتظرم تا آدرس درست فايل‌ها را از جايی که منتقل‌شان کرده بودم به دست بياوريم. در اين فاصله به همان‌ها که هست، بسازيد تا در فرصت مقتضی ايرادات مرتفع شود. در ضمن اگر کسی اين‌ها را چک کرده است، می‌تواند دقيقاً برای‌ام بنويسد که کدام‌ها کار نمی‌کند. در ضمن، برخی از فايل‌ها که در ايران جواب نمی‌داد به اين خاطر بود که روی سروری در آمريکا بودند که آن سرور ايران را فيلتر کرده بود (زدی ضربتی ضربتی نوش کن!). به هر حال به زودی همه سر پا می‌شوند و بدون ايراد. صبور باشيد.

پ.ن. به لطفی احباب جوان سيستم همه چيز دوباره رو به راه است و قرص و محکم کار می‌کند. اگر احياناً لينکی کار نکرد جايی خبرش را بدهيد. به زودی جوان سیستم را مستقلاً به خوانندگان ملکوتی معرفی خواهم کرد!

January 18, 2006

حسرت روزهای شيدايی

تصورش را بکنيد الآن در يک کنسرت شجريان و مشکاتيان به همراه همايون تصنيف شيدايی را اجرا کنند. همین الآن دارم فيلم‌اش را می‌بينم. چقدر شور و ذوق دارد شنيدن دوباره‌ی اين تصنيف در يک کنسرت تازه‌ی شجريان با مشکاتيان. تصنيف قديمی است و سال‌هاست با آن آشنايیم ولی هنوز هم بند بند وجود آدم را می‌لرزاند.  کاش اين روز يک بار ديگر بيايد. اما کاش! حيف!

January 1, 2006

طربستان ملکوت و آداب کپی‌رايت

پيش از هر چيز سال نو مسيحی را بر مؤمنان چليپا و ارادت‌مندان عيسای روح‌الله تبريک می‌گويم. باشد که در سال تازه، انفاس مسيحايی دوست، از مرگ جهل‌مان بيدار سازد و راه آسمانی بی‌تعلقی را بياموزاندمان!

دوستی ای‌میل زده بود و استفسار کرده بود درباره‌ی کپی‌رايت قطعات موسيقی طربستان ملکوت. پرسش به جايی است که بارها و بارها از خود پرسيده‌ام. توضيحاتی می‌دهم و دلايل خود را می‌گويم که چرا ايرادی بر وجود اين قطعات در ملکوت نمی‌بينم.

نخست اين‌که پاره‌ای از قطعات هستند که اجازه‌ی «وجود»شان را در اين‌جا از خود آهنگساز يا صاحب اثر دارم که مستقيماً مسأله‌ی کسانی را که وسواس فراوان درباره‌ی کپی‌رايت دارند، حل می‌کند.

دو ديگر اين‌که تعدادی زيادی از اين قطعات بخشی از فرهنگ موسيقايی ما هستند و عملاً امکان اين وجود ندارد که به دنبال ورثه يا ذوی‌الحقوق بگرديم و کسب اجازه‌ای بکنيم و در واقع بخشی از ميراث عمومی فرهنگی و موسيقايی ما هستند (فقها اين را در زمره‌ی «انفال» حساب می‌کنند؟ علما لطفاً بنده را روشن بفرمايند).

سه ديگر اين‌که قالب فايل‌هايی که در طربستان ملکوت وجود دارند، به صورت فلش هستند و عملاً استفاده‌ی تجاری از آن‌ها به شکلی که محظور حقوقی و قانونی ايجاد کند بسيار دشوار است. مخصوصاً در ايران که اتصال اينترنت بسيار کند است، کار عاقلانه‌ای نيست که يک نفر بخواهد يک آواز نيم ساعته را در وبلاگ ملکوت گوش بدهد و نخواهد سی‌دی يا نوار همان اثر را از بازار بخرد. حساب سود و زيان می‌گويد که منفعت خريد آن بسی بيشتر از گوش دادن به آن در ملکوت است. نکته‌ای ديگر هم که باقی است اين است که عمدتاً اين مجموعه به کار ايرانيان و موسيقی‌دوستان خارج از ايران می‌آيد که دسترسی به اين آثار در ايران برای‌شان مقدور نيست و يافتن تمام اين قطعات برای آن‌ها صرفه‌ی اقتصادی ندارد (سرعت بالای اينترنت در اين سوی آب‌ها را فراموش نکنيد).

همچنين، پاره‌ای از آثار اساتيد موسيقی که اصلاً منتشر نشده‌اند، دسترسی به آن‌ها در جای ديگری بسياری دشوار است و آن‌ها را در زمره‌ی آثار ناياب يا کمياب موسيقايی قرار می‌دهد و دريغ کردن اين گوهرهای درخشان از نسل جوان امروز خود خيانتی به فرهنگ ايران به حساب می‌آيد (حداقل از ديد بنده).

در پايان اين را هم از ياد نبريم که بدون ترديد کسانی که مهر و علاقه‌ی فراوانی به موسيقی ايرانی دارند، حتی اگر قطعه‌ای را در ملکوت شنيده باشند، باز هم به محض اين‌که به آلبوم منتشر شده‌ی آن دسترسی پيدا کنند، بلافاصله آن را خريداری می‌کنند و صدمه‌ای به حقوق اختصاصی يک صاحب اثر وارد نمی‌شود. اگر قرار بود برای يکايک اين قطعات به دنبال صاحبان اثر يا حقوق آن بگرديم عملاً شکل‌گرفتن اين مجموعه در ملکوت محال بود. هدف وسيله را توجيه نمی‌کند، اما نه هدف هدفی سوء و غير اخلاقی است و نه وسيله، وسيله‌ای خيانت‌کارانه يا سارقانه است. سرقت هنری معانی بسيار وسيعی دارد که اگر هم به احتمال بسيار ضعيف ملکوت در اين معنی واقع شود، باز هم قطعاً بی‌گناه‌ترين بهره‌گيرنده از اين قطعات، همين «درويش يک قبای» ملکوت است!

اين ابيات حضرت مولانا بسی مناسبت دارد برای اين‌جا:
سخت‌رويی که ندارد هيچ پشت
بهره‌جويی را درون خويش کشت
پاک می‌بازد نباشد مزد جو
همچنان که پاک می‌گيرد ز هو
که فتوت دادن بی‌علت است
پاکبازی خارج هر ملت است
اين سخا شاخی است از شاخ بهشت
وان آن کس کو چنين شاخی بهشت
نان دهی از بهر حق نان‌ات دهند
جان دهی از بهر حق جان‌ات دهند
آن درم دادن سخی را لايق است
جان سپردن خود سخای عاشق است!

December 21, 2005

پولی‌فونی گسسته از هارمونی

مدت‌هاست درگيری ذهنی پيدا کرده‌ام با کار تازه‌ی همايون شجريان. آلبوم «نقش خيال» او به باور من نمونه‌ی برجسته‌ای است از يک کار چند صدايی که فاقد هارمونی مناسب است. در موسيقی ايرانی می‌توان موسيقی پولی‌فونيک هم داشت، اما یافتن هارمونی مناسب کار هر آهنگسازی نيست. با هارمونی نامناسب به سادگی می‌توان چشم عروس طرب را کور کرد و ابروی او را کوژ کرد: اين همان کاری است که به نظر من علی قمصری در کارش با همايون انجام داده است.

برخی از تصنيف‌های اين آلبوم تازه‌ی همايون چندان گوش‌خراش و آزاردهنده است که آدم رغبت نمی‌کند به آن گوش بدهد اصلاً. وقتی چنين تصنيفی ساخته شود روی شعری از مولوی و شعر مولوی را نه بتوانی تشخيص بدهی و نه حتی بتوانی از آن لذت ببری، خاصيت چنين کارهايی چی‌ست؟ اين تصنيف‌ها را مقايسه کنيد با «گنبد مينا» و «جان عشاق» که مشکاتيان ساخته است. آيا آن تصنيف‌ها هم به همين اندازه نامفهوم هستند؟ در چنين جاهايی است که تفاوت آهنگساز زبردست و چيره با آهنگساز نوپا و تازه به دوران رسيده آشکار می‌شود. نمی‌توان تنها با افزودن چند خط به نت يک آهنگ، کار پولی‌فونيک توليد کرد. به باور من هنوز هم بهترين و لطيف‌ترين کار همايون همان آلبوم نخست يعنی «نسيم وصل» است. انگار هر چه زمان بيشتر می‌گذرد کارهای همايون بيشتر دارد تنزل کيفيت پيدا می‌کند. تا به حال سعی کرده‌ايد همين تصنيف «دوای‌ دل» آلبوم تازه‌ی همايون را در خلوت با خود زمزمه کنيد؟ ديده‌ايد چقدر کار سختی است؟ محال است بتوانم ذوق و لذتی از اين تصنيف داشته باشم.

هنوز نقد جانانه و جان‌داری از کارهای همايون ديده نمی‌شود. گويی فرزند استاد بودن ديده‌ی مستمعين را کور می‌کند و زبان منتقدين را می‌برد! نوآوری، بدون همکاری و همدلی خواننده‌ی خوب و آهنگساز مسلط، آرزوی محالی است. در روزگار ما آهنگسازان يا در خلوت و عزلت هستند يا تحت‌الشعاع خوانندگان مشهور و نام‌آور. حتی شجريان هم در کنار عليزاده و کلهر رو به افول است و مدام کارهای تکراری و خسته‌کننده توليد می‌کند. راه نوآوری بسته نيست. رمق و رغبت آن نيست يا حساب‌گری و قصه‌ی سود و زيان مالی شور و شيدايی آهنگ‌ طرب را ربوده است.

November 21, 2005

نو آوری و تناقض‌ها در شعر و موسيقی

 می‌خواستم مدت زمانی بگذرد تا درباره‌ی اشعاری که شجريان برای کنسرت‌اش انتخاب کرده بود چيزی بنويسم. به گمان من – حداقل حس من چنين می‌گويد – که وقتی قرار است غزلی را از عطار يا سنايی بخوانيم، بايد به چفت و بست آن با موسيقی سنتی و رديفی بسيار فکر کرده باشيم و ناگهان آن ابيات را در ميان آهنگ‌هايی تازه و نوآيين نيندازيم. نمی‌گويم نمی‌شود. می‌شود، ولی به گوش خواننده‌ای که انس و الفت با موسيقی رديف دارد نامأنوس است. از اين گذشته، به باور من در انتخاب يک غزل برای دستگاه‌های موسيقی ايرانی، ميان شعر عطار و مولوی تفاوت بسيار است. شعر مولوی بر خلاف شعر عطار، پيوستگی بسياری عميقی با موسيقی دارد و حالت طربناک اشعار مولوی آن را از فضای غم‌آلود و نوستالژيک شعر عطار کاملاً متمايز می‌کند.

در يک کلام، اگر بخواهم از حس و سليقه خودم سخن بگويم، شعر عطار – در عين عشق بی‌کرانی که به او و آثارش دارم – برای من زمانی با موسيقی دلنشين و جذاب است که همنشين موسيقی سنگين و حساب شده‌ی رديف باشد. گوش من نمی‌تواند آهنگ‌های نامأنوس يا نوآورانه را با شعر شديداً سوزناک عطار که بيشتر حالت تعليم عرفانی دارد تا وجد و سرور موسيقايی، به سادگی بپذيرد. شجريان، شايد در «دود عود»، «آسمان عشق» و بعضی کارهای ديگر، با موفقيت از اشعار عطار استفاده کرده است. اما بدون شک برای من در اين آثار تازه، غزل عطار وصله‌ای ناجور بر پيکره‌ی کل اثر و آهنگ‌هاست. چرا وقتی می‌توان شعر روان و لطيف سعدی را – که انسانی‌تر است و هر کسی به سادگی می‌تواند با آن ارتباط بر قرار کند – رها کنيم و به جای آن شعر عطار را با پيچيدگی‌های معنايی و معرفتی آن اختيار کنيم که مثلاً يک جوان بيست و چند ساله که در غرب زندگی می‌کند، در عمل هيچ چيزی از آن نمی‌فهمد؟ موسيقی سنتی ايرانی می‌تواند ابزاری بسيار عالی برای انتقال معانی عرفانی باشد، ولی آيا لزوماً بايد اين چنين باشد؟ من از قبل موسيقی سنتی، بسياری از روزنه‌های ارتباط خود را با شعر عرفانی يافته‌ام، اما نبايد فراموش کرد که وسيع‌ترين حوزه‌ی عشق برای شنوندگان اين موسيقی همين عشق خاکی و زمينی بشری است، نه عشقی آسمانی که در هاله‌ای از تقدس باشد و دست نيافتنی. به نظر من، شعر متناسب با موسيقی نوآورانه خود بايد نشانی از نوآوری داشته باشد و گذشته از اين بايد طبيعی‌تر باشد و بتواند با دغدغه‌های و مسايل «انسان معاصر» ارتباط بر قرار کند. اين روزها بيشتر و بيشتر اشعار بلند عرفانی را برای خلوت و شور و حال درونی می‌خوانم و می‌خواهم تا برای جلوت و کنسرت و این حرف‌ها. اين اشعار، بايد به کار تعليم بروند نه نمايش و کسب پول.

شايد درست نمی‌توانم غرض‌ام را بیان کنم. ولی شديداً حس می‌کنم که موسيقی ايرانی در کار انتخاب شعر با اين روش‌ها و منش‌های تازه‌ی آهنگسازی، دچار بحران است؛ بحرانی که شجريان هم از آن مصون نمانده است. چرا من می‌توانم از «آسمان عشق» و «دود عود» لذت ببرم اما نمی‌توانم اين کارهای تازه را درک کنم و احساس می‌کنم يک نفر دارد با شتاب و عجله تمام آموخته‌های موسيقايی و هنری آوازخوانی‌اش را به زور در دل اين اشعار می‌ريزد تا يکی دو ساعتی مستمع را سرگرم کرده باشد؟! چرا؟ من واقعاً اين حس را دارم. وقتی که شجريان، تصنيف قديمی «دوش، دوش» را می‌خواند و عده‌ای ميان کويين اليزابت هال، ناگهان شروع به دست زدن می‌کنند، احساس می‌کنی که الآن است عده‌ای بلند شوند به رقصيدن و قر دادن! شجريان هم بی‌خيال از کنار اين‌ها رد می‌شود. ده سال پيش آيا شجريان اين سوء تفاهم‌ها را از موسيقی سنتی تحمل می‌کرد؟ به جد می‌گويم که عده‌ای به کنسرت شجريان می‌روند فقط برای اين‌که به قول فرنگيان «سلبريتی» ديده باشند. اکثر اين‌ها موسيقی سنتی برای‌شان همان اندازه مهم است که هر موسيقی ديگری؛ يعنی به هيچ کدام‌ اين‌ها با دقت و سخت‌گيری و وسواس گوش نمی‌دهند. هر نوع موسيقی را تنها برای وقت‌گذرانی و تفريح می‌خواهند؟ ولی آيا موسيقی سنتی هدف‌اش تفريح بود فقط؟ ما قرار است مطرب عامه‌پسند پرورش دهيم؟ احساس می‌کنم خيلی‌ها هم وسواس شعری‌شان را از دست داده‌اند و هم وسواس موسيقايی‌شان را. بگذاريد يک مقايسه بکنم و بروم پی کارم. يکی از برنامه‌های گل‌های شجريان، با آهنگ‌سازی لطفی، کار «ناز ليلی» در سه گاه است. غزل تصنيف از «طبيب اصفهانی» است و غزل آواز از سعدی. تصنيف کار ارکستری است و بسيار قوی و حساب شده (و در آن از آکروبات‌بازی‌های غريب عليزاده و کلهر خبری نيست). غزل آواز، سعدی‌واری است و در عين اين‌که اندوهی لطيفی و گاهی اوقات تکان دهنده دارد (شکست عهد مودت نگار دلبندم . . .)، ربط و نسبت آن با دستگاه سه‌ گاه بسيار منسجم و قرص و محکم است. شجريان استادانه آغاز می‌کند، با مهارت تمام به اوج می‌رود و بسيار دلنشين فرود می‌آيد. از ازدحام هنرنمايی و تحريرهای بيهوده هم خبری نيست. همه چيز به قاعده است و روشن. از اين دست آثار شجريان زياد دارد. ولی باور کنيد هرگز نمی‌توانم اين کار سه‌گاه را کنار آن آوازهای آزاردهنده (از حيث ترکيب می‌گويم) کنسرت لندن قرار دهم. کار خيلی سختی است ولی سعی خواهم کرد در نوشته‌های بعدی، بعضی از اين کارها را مقايسه کنم تا تفاوت‌ها روشن‌تر شود.

November 9, 2005

درد و دريغ‌های کنسرت شجريان

برای کسی که شريف‌ترين لحظات عمرش را با آواز شجريان سپری کرده است و بعضی از درخشان‌ترين و ناب‌ترين تجربه‌های معنوی‌اش همراه با اين صدا بوده است، داوری کردن درباره‌ی امروز شجريان کار صعبی است. قصه‌ی کنسرت ديشب، اما، تکان عجيبی بود. هرگز گمان نمی‌بردم تا اين اندازه دچار شوک بشوم. شايد چيزی که باعث اين حیرت من شده، بد عادت شدن من است. بد عادت که می‌گويم به اين معناست که من عادت کرده‌ام صدای شجريان را در کنار آهنگ آهنگسازی طراز اول با ساخت و پرداخت حرفه‌ای و پروسواس بشنوم، مانند کارهايی که با مشکاتيان کرده است. بی پرده می‌گويم که کارهای اخير شجريان به هيچ رو آن شور و شيدايی کارهای پيشين را ندارد.

در کنسرت ديشب و شمار زيادی از کنسرت‌های اخير، صدای استاد هنوز همان شفافيت و استواری و صلابت لازم را دارد. هنوز صدای شجريان دلنشين است. اما اين ترکيب تازه‌ی گروه سه چهار نفره تا دلتان بخواهد برای من ناسازگار و غريب است. اول اين‌که برنامه به هيچ رو نظم خاصی که از موسيقی سنتی انتظار دارم، نداشت. يعنی يک مقدمه‌‌ی پانزده دقيقه‌ای تار عليزاده که فقط به درد کسانی می‌خورد که با تار حال می‌کنند. بعد مقدمه‌ای در دشتی و بلافاصله دو سه بيت از يک غزل سوزناک و پر اندوه. شجريان گويی ديگر حال و حوصله و رمق رديف‌خوانی ندارد و ترجيح می‌دهد زود آواز را از سر خودش باز کند و به اولين تصنيف سر راه‌اش سری بزند. بعد هم تا تصنیف تمام می‌شود دو سه بيت آواز ديگر و در آن ميانه هم استاد نفسی تازه می‌کنند و گه‌گاهی هم همايون با صدای لطيف و جوان‌اش به پدر می‌پيوندد و به ظرافت مقطع‌خوانی پدر را جبران می‌کند. گويی شجريان در سراسر کنسرت فقط در کار نمايش هنر و استادی در اوج خواندن و بلافاصله فرود آمدن بود. انگار نه انگار که خواننده هم بايد از تلفيق شعر و موسيقی مناسب وجد و لذتی حس کند.

برای من که عمری را با حافظ سپری کرده‌ام فاجعه‌ی بزرگی است که شجريان بايد يک بيت را دو سه بار بخواند تا تازه بفهمم اصلاً بيت چه بود. چرا بايد کلمات ابيات مشهور حافظ برای منِ مأنوس با شعر او نامفهوم باشد؟ چرا شجريان بايد جوری آواز بخواند که کلمات روی هم جويده شوند؟ چرا بايد شجريان وسط تصنيف هوس کند نيم‌چه تحريری هم بزند و اصلاً مفهوم بودن شعر را فدای هنرنمايی استادانه کند؟ شايد بگويند استاد کار جديد ارايه کرده است و اشعار نو و اين حرف‌ها. اين توجيهات به خرج من نمی‌رود. مگر «قاصدک» که با مشکاتيان کار شده است کار سنتی رديفی است؟ چرا قاصدک اين قدر نامفهوم نيست که اين کنسرت‌ها و کارها اخير؟ کارهای مشترک شجريان و مشکاتيان مرا بد عادت کرده‌اند. بدون کوچک‌ترين ترديدی جدايی هنری شجريان و مشکاتيان صدمه‌ی جبران‌ناپذيری برای موسيقی ما بود. شکی در اين نيست. استادی مثل مشکاتيان را خوانندگانی چون افتخاری و نوربخش در خور نيستند. مشکاتيان بايد با شجريان کار می‌کرد. به هر تقدير، آن در هم بودن و نامفهوم بودن کلمات به کنار، شلوغ‌کاری‌های عليزاده با تار از سوی ديگر اعصاب‌ آدم را خراب می‌کرد. ولی مگر عليزاده بد تار می‌زد پيش از اين؟ اين همان عليزاده‌ی خالق «نی‌نوا» است؟ همان است؟ پس چرا اين قدر متوسط ظاهر شده است؟ تنها نوازنده‌ی درخشان اين گروه سه‌نفره کيهان کلهر بود. همايون که کار خودش را می‌کرد و تنبکی که گاه و بی‌گاه فاصله‌ها را پر می‌کرد. صدای همايون انصافاً گيرا و دلنشين است و البته نکته‌ی برجسته‌ی اين کنسرت، گو اين‌که هنوز در حنجره‌ی همايون آن توانايی استادانه‌ی پدر برای تحرير زدن نيست. استاد گويی می‌خواهد هميشه در اوج بماند و هميشه در اوج بخواند. گويا پيش بينی من چندان غلط نبوده است. يعنی شجريان دارد رو به بازنشستگی می‌رود؟ می‌دانم که از شجريان باز هم می‌توان انتظار عجايب داشت. شجريان بسيار بسيار بهتر از اين می‌تواند کار کند. اما کدام خواننده با کدام گروه و با کدام آهنگساز؟ درد اين است!

کنسرت ديشب، که اولين کنسرتی بود که در عمرم از شجريان ديدم، مطلقاً انتظارات مرا بر آورده نکرد. شايد عوامی که هر سر و صدايی برای‌شان موسيقی است و بلافاصله برای‌اش کف می‌زنند، خوش‌شان بيايد. اما شجريان که بسی بهتر از همه می‌داند که:
بس نکته غير حسن ببايد که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب‌نظر شود

کنسرت شجريان:‌ اندوه بزرگ تازه‌ی من

چهار پنج ساعتی می‌شود از کنسرت برگشته‌ايم. به کار ديگری مشغول بودم و الآن بدجوری خوابم می‌آيد. همين کوتاه را می‌نويسم که خودم يادم باشد فردا قرار است چه چيزی درباره‌ی کنسرت بنويسم.

کنسرت شجريان شديداً مأيوس کننده بود. حيف! سلطان و پهلوان تمام لحظات‌ام انگار دود شد و رفت هوا! فکر بدی نکنيد. شجريان کماکان همان صدای لطيف و مسحور کننده را دارد. اما ايرادها فراوان است و بی‌شمار. فردا به تفصيل خواهم نوشت.

July 4, 2002

پرويز مشکاتيان

با پرويز مشکاتيان سه شنبه 20 فوريه 2002
تهران

Free counter and web stats