صفحه‌ی اصلی

بايگانی: از رسانه‌ها

August 8, 2011

در اهميت رسانه و آشوب‌های لندن

آشوب‌های لندن هم‌چنان ادامه دارد و لحظه به لحظه به وسعت‌اش افزوده می‌شود. علل و زمينه‌ی بروز اين تنش‌ها و آشوب‌ها را نمی‌دانم – یا دست‌کم آن‌قدر نمی‌دانم که بتوانم با قاطعیت چيزی بگويم – اما در اين یکی دو روزی که تلويزیون را می‌بينم، نکته‌ی قابل تأملی توجه مرا جلب کرده که گمان می‌کنم برای مخاطب ايرانی اعتنای به آن بسیار مهم است. پيش از آن توضيح بدهم که وقتی می‌گویم رسانه‌ها – و تلويزيون بريتانيا – مقصودم چيزی است بسيار بیش‌تر و فراتر از آن تصور کلیشه‌ای و قالبی که رسانه‌های وطنی ما از بی‌بی‌سی به خورد مخاطب فارسی‌زبان می‌دهد: آن تصویر، عمدتاً و بيشتر تصویر بخش فارسی بی‌بی‌سی است که هر چند زیرشاخه‌ی بی‌بی‌سی است ولی تفاوت‌های اساسی و بنيادین به رسانه‌های بريتانيایی دارد که شرح‌اش خارج از بحث ماست.

عمده‌ی تصاويری که از صبح ديده‌ام، تصاوير زنده‌ای بوده است از حضور پليس، که در اکثر موارد کم‌تعداد است و بيشتر در موضع دفاعی و نه در مقام حمله و سرکوب. بخش ديگر اين تصاوير هوايی، حملات شورشيان و اراذل و اوباش به مغازه‌ها و منازل مسکونی بوده است: جمع کثيری مشغول غارت، دزدی و آتش زدن به خانه‌ها و اموال عمومی هستند. و باقی صحنه‌ها، صحنه‌های آتش‌سوزی هول‌ناکی است که از صبح به نقاط مختلف لندن سرايت کرده است.

طبيعتاً مقامات و مسؤولان دولتی واکنش نشان داده‌اند هر چند شمار زيادی از آن‌ها در تعطيلات بوده‌اند و مجبور به کوتاه کردن تعطيلات‌شان شده‌اند، از جمله ديويد کمرون، بوريس جانسون (شهردار لندن) و ترزا می (وزير کشور). اما نکته‌ی ظريف و حساس ماجرا، حضور رسانه‌هاست به خصوص تلويزيون که صحنه‌های زنده‌ی حوادث را پخش می‌کند. در اين ده سالی که در لندن زندگی می‌کنم، مشاهده‌ی اوليه‌ی من اين بوده است که رسانه – خصوصاً تلويزیون و شبکه‌ی خبری ۲۴ ساعته‌ی بی‌بی‌سی – عمدتاً متوازن عمل می‌کند و در موارد حساس حضوری پررنگ و حرفه‌ای دارد. هيچ‌کس ملاحظه و رعایتی برای هيچ صاحب قدرت و سياست‌مداری ندارد. اين مشاهده‌ی اوليه را بارها آزموده‌ام. اين البته نتيجه نمی‌دهد که اين رسانه پاک و طيب و طاهر است و خطا نمی‌کند و امام‌زاده‌ای است که می‌توان به سرش قسم خورد. اما مخاطب ايرانی، هميشه یک معيار برجسته و زنده پيش رو دارد: رسانه‌های ايرانی داخل کشور (و حتی آن‌ها که برای خارج پخش می‌شوند). و مغز سخن من همين‌جاست.

تصورش را بکنید که در روزهای اولیه‌ی پس از انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸، تلويزيون ما قرار بود صحنه‌هايی زنده از درگيری‌ها و تظاهرات پخش کند. درست است که ماهيت آن تظاهرات – که مبتنی بر مطالبات سياسی و تقاضاهای آزادی‌خواهانه و عدالت‌جويانه بود – تفاوتی جدی با حوادث لندن دارد، اما نقش رسانه هم‌چنان مهم است. اگر قرار بود تمام مردم ما، شاهد يکايک صحنه‌های برخورد ميان مردم و نیروهای امنيتی و نظامی در خیابان‌ها باشند، به نظر شما داوری مردم چه می‌بود؟ (مثلاً این ويدیو و اين يکی و اين يکی را ببينيد).

هم‌اکنون که ماجرا هم‌چنان داغ است، احساس کردم مهم‌ است که این تفاوت موقعيت و مقام را برجسته کنيم: ۱) حادثه‌ی لندن، مشابه حوادث پس از انتخابات ایران نيست؛ ۲) مردمی که آتش‌سوزی می‌کنند و دست به غارت و دزدی می‌زنند، زمین تا آسمان با مردمی که در آرامش و سکوت تظاهرات کردند – و پاداش آرامش و صلح‌جویی‌شان را هم به خشن‌ترين وجهی گرفتند – تفاوت دارند؛ ۳) رسانه‌های بريتانيايی – بر خلاف رسانه‌های وطنی – عقد اخوتی با قدرت مسلط و نيروی حاکم نبسته‌اند؛ همين يکی دو هفته پيش بود که روپرت مرداک حيثیت‌اش بر باد رفت و امروز نوک پيکان انتقادها آرام آرام متوجه دولت می‌شود (در عين اين‌که غارت و شورش محکوم می‌شود).

در پايان کافی است اين پرسش را يک بار دیگر تکرار کنیم: آيا رسانه‌های داخلی ما حاضر بودند درست مانند همین رسانه‌های انگليسی – نه بيشتر و نه کمتر؛ بلکه درست مانند همین‌ها – تصاویر و صحنه‌های روز انتخابات، روزهای پس از انتخابات و ماه‌های بعد را پوشش دهند و اخبارش را به دقت منتقل کنند؟ اين يک پرسش بزرگ‌ترین و مهم‌ترين پرسشی است که يک ايرانی حق دارد از خود بپرسد.

پ. ن. اين ماجرا نکات پيچيده‌ای دارد و حتماً ظرافت‌های بيشتری در کار است. نمی‌توان در مجالی به این کوتاهی همه‌ی موارد را بررسی کرد ولی در چنين مواردی، نقش رسانه بسيار مهم و تأثیرگذار است: آیا رسانه می‌تواند اعتماد مخاطب و مردم را جلب کند يا کاری می‌کند که مردم بيشتر متقاعد شوند که رسانه‌ کارش دروغ‌سازی، خبر‌سازی و دروغ‌پراکنی به نفع قدرت مسلط و فرموده‌ها و بخش‌نامه‌ها و دستورهاست؟ مزيد يادآوری، تذکر می‌دهم که تصاویر و فیلم‌های حادثه‌ی مرگ ايان تاملينسون - که در جريان تظاهراتی در لندن به دست پليس کشته شد - دقیقاً در همين رسانه‌ها به وسعت منتشر شده بود.

پ. ن. ۲. شاهد از غيب رسید: مصلحی: خبرنگار کسی است که هوای مسئولان را داشته باشد!

February 22, 2009

«ايران و غرب»: توپ در ميدانِ آمريکا

اين برنامه‌ی سه قسمتی «ايران و غرب» (که از بی‌بی‌سی ۲ پخش می‌شد) و قسمت آخرش را ديشب نشان دادند، برنامه‌ای بود تأمل‌برانگيز. و البته نشانه‌های معناداری هم در آن بود. به جز يک ايراد بسيار بزرگ اين مجموعه – که درباره‌اش خواهم گفت – اين برنامه‌ی سه قسمتی، بسيار واقع‌گرايانه بود و سخت با ملت ايران و دولت‌های مختلف در ايران (بعد از انقلاب) همدلانه رفتار کرده است. می‌توان حتی گفت که با همگی آن‌ها – حتی با احمدی‌نژاد – لحن‌اش ملايم است و تلاش فراوانی شده است که از افراط و تفريط دوری شود.

ابتدا بگذاريد اشکال بزرگ مجموعه را بگويم. در شرح برخوردهای مختلفی که ميان ايران و غرب رخ داده است (که فکر می‌کنم اين مجموعه عمده‌ی آن‌ها را روايت کرده بود)، يک لغزش بزرگ ديده می‌شود: ساقط کردن هواپيمای مسافربری ايرانی در خليج فارس توسط ناو آمريکايی از اين مجموعه غايب بود. درست است که تصوير کلی‌ای که اين مجموعه ارايه می‌کرد، پيمان‌شکنی‌های مکرر آمريکا و غيرقابل اعتماد بودن آن‌ها را به عيان نشان می‌داد، اما ناديده گرفتن اين جنايت بزرگ – و غفلت کردن از قتل اين همه انسان غير نظامی – آن هم جايی که فرمانده‌ی ناو از دست رييس جمهور آمريکا مدال می‌گيرد، به سادگی، حرکتی است غير حرفه‌ای اگر نگوييم غير اخلاقی.

با تمام اين اوصاف، اين مجموعه‌ی سه‌ قسمتی، نشانه‌های زيادی در خود دارد. اول از همه اين‌که دولت آمريکا تغيير کرده است. لحن دولت‌های اروپايی و آمريکا نسبت به ايران ملايم‌تر و معتدل‌تر شده است. زبان و ادبيات به سوی ميانه‌روی بيشتر ميل می‌کند. سياست‌مداران اروپايی و آمريکايی – ظاهراً حداقل – واقع‌گراتر شده‌اند و گويا از موضع‌گيری‌های ايدئولوژيک و افراطی بيشتر فاصله می‌گيرند و تلاش بر گشودن راه‌های گفت‌وگو به آرامی جا باز می‌‌کند. اين‌‌ها البته همه منوط است به نوع رفتار دولت ايران. سياست، بازی است. در بازی بايد قاعده‌ی بازی را رعايت کرد. اما اين مجموعه با شواهدی انکارناپذير نشان می‌داد که آمريکاست که مرتب قاعده‌ی بازی را بر هم زده است. کفه‌ی تقصيرها و بی‌اخلاقی‌ها و نيرنگ‌های آمريکا، بسيار سنگين‌تر از هر چيزی بود که ايران انجام داده است. اين مجموعه را – با همين ترکيب فعلی – می‌توان عيناً و بدون و کم و کاست در تلويزيون ايران نمايش داد.

من نمی‌دانم محاسباتی که می‌کنم تا چه اندازه مقرون به صواب است و چقدر حدس و گمان. اما بدون شک، چند ماه گذشته، آرامش و اعتدال بيشتری را در مناسبات ايران و اروپا نشان داده است. اين تغييرها چه معنايی برای انتخابات آتی دارد؟ نمی‌دانم. اما بدون شک، هر چه فضای جهانی و مناسبات سياسی ايران با جهان خارج، آرام‌تر و منطقی‌تر باشد، نتيجه‌ی انتخابات هم بيشتر به سود ملت خواهد بود. هر چه مناسبات ايران و ساير کشورهای جهان تيره‌تر شود و ايران به سمت انزوای جهانی بيشتر برود، پيامدهای بعدی بيشتر به زيان ملت خواهند بود و راه را برای ظهور تندروها – از هر سويی – هموارتر خواهد کرد. فراموش نکنيم که حمله‌ی صدام به ايران، چه فضای سنگين و تلخی را در کشور آفريد. هستند کسانی که سودشان در تيره‌تر شدن مناسبات ايران با اروپا و آمريکاست. اين افراد هم در داخل هستند و هم در خارج؛ هم در ميانِ مدافعان نظام جمهوری اسلامی و هم در ميان مخالفان‌اش. در ميانه‌ی غوغا، آشوب و هيجان بالاترين احتمالی که می‌رود اين است که به تصميم‌های نسنجيده و پرهزينه برسيم. غبارها که فروبنشيند، بهتر می‌توانيم چهره‌ی يکديگر را تشخيص دهيم.

پ. ن. اين يادداشت بهمن را هم ببينيد: قسمت سوم مستند بی‌بی‌سی

January 21, 2009

وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی: اتوريته‌ی ترجمه يا شورش در برابر اتوريته‌ها؟

ديشب با حيرت تمام صفحه يا صفحاتی را در وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی کشف کردم که نام‌اش را گذاشته‌اند مدرسه‌ی روزنامه‌نگاری بی‌بی‌سی. اين صفحات هم متن دارند و هم فيلم. گوينده‌ی فيلم‌های کوتاهی که در این صفحات آمده است، آقای عنايت فانی است و فيلم‌ها عمدتاً از يکی دو دقیقه تجاوز نمی‌کنند. متن‌ها اما دراز هستند و حسابی پر و پيمان.

خواننده از متن‌ها نمی‌فهمد نویسنده‌ی اين متون چه کسی است و چه اتوريته‌ای برای نوشتنِ اين‌ها دارد. می‌شود با حدس و گمان پای آقای عنايت فانی را وسط کشيد. شايد هم بتوان با ظن و گمان به علیزاده‌ی طوسی (اسم مستعار است دیگر؛ فهم‌اش زياد سخت نيست) هم رسيد. اين متون برای آموزش دادن ترجمه‌ اتفاقاً بسيار خوب و آموزنده هستند، با يک تبصره‌ی مهم. يا به عبارتی با يک اشکال چشمگير و‌ آزاردهنده.

شايد الآن نزدیک به پانزده سال باشد که کارم ترجمه است و انواع و اقسام متون را از فارسی به انگليسی و بالعکس ترجمه کرده‌ام، با کیفیت‌های مختلف (از افتضاح گرفته تا عالی به نظر خودم!). اساساً هم اعتقاد ندارم که يک مترجم يکسره افتضاح ترجمه می‌کند يا هميشه عالی ترجمه می‌کند. بسته به شرايط نوع ترجمه هم تغيير می‌کند. خلاصه اين‌که اين متون بی‌بی‌سی را از ديدِ فردی خواندم که کارش ترجمه است.

به نظر من اشکال بزرگ اين صفحات اين است که خيلی آمرانه و با تحکم و اتفاقاً بدون استدلال‌های قوی و محکم است. گذشته از اين، در صفحه‌ای که نام و نشان درستی ندارد و معلوم نيست دقيقاً چه کسی اين‌ها را می‌نويسند، اين‌جور (+) حمله کردن و به تمسخر گرفتن دستاوردهای زبان‌پژوهانه‌ی کسی مثل داريوش آشوری، دور از انصاف و حزم و احتیاط است (فرهنگ علوم انسانی آشوری را باز کنيد تا ببينيد معادل‌های «رهيافت» و «رويکرد» را شخص ايشان به کار برده است). گردانندگان وب‌سایت بی‌بی‌سی اگر می‌خواهند به مترجمان بخش خبرشان ترجمه بیاموزند (که انصافاً این روزها در ترجمه‌ی اخبار شاهکار و سرآمد (!) شده‌اند و نامفهوم‌ترین و بی‌ربط‌ترین ترجمه‌های ممکن را عرضه می‌کنند)، بهتر است اين جلسات را به طور خصوصی برای کارمندان خودشان برگزار کنند و برای بقيه‌ی مترجمان عالم زير پوشش تدریس خبرنگاری تعيين تکلیف نفرمايند. اين‌که معادل‌هايی مثل «رهیافت»، «رویکرد»، «راهبرد»، «فرافکنی» یا «گفتمان» به مذاق ذهن‌های قدیمی دبيران بی‌بی‌سی خوش نمی‌آید، دلیل بر بلادليل بودن يا نادرست بودن آن‌ها نيست. بفرماييد ما اين معادل‌ها را نمی‌پسندیم و با سليقه یا سياست وب‌سايت ما سازگار نيست. دليل ندارد اصل ماجرا را تعطیل کنيد.

وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی، نه فرهنگستان زبان و ادب پارسی است نه خانه‌ی زبان‌شناسان و مترجمان زبده. آقای عنايت فانی يا هر بزرگوار ديگری که اين صفحات را تنظيم می‌کنند، خوب است اندکی احتياط بيشتر به خرج دهند و در پی اعمال سلیقه‌ی خود آن هم به اين شيوه‌ی آمرانه و در لفافه‌ی اتوريته‌ی بی‌بی‌سی بر نيايند. ناديده گرفتن تلاش‌های زبان‌شناسانه‌ی امثال آشوری، تنها عرض خود بردن و زحمتِ دگران داشتن است. بی‌بی‌سی بهتر است کار خودش را بکند و در همان عرصه‌ی خبر اتوریته باقی بماند، تا اين‌که بخواهد در عرصه‌ی زبان، ادبيات، ترجمه، سياست و فرهنگ و هنر هم برای خودش اتوريته درست کند. این خلط وظايف و نشناختن تکاليف هميشه دردسرساز می‌شود. عزت، احترام و اعتبار کسانی که این صفحات را می‌نويسند به جای خود. اما کسانی که خود زبان‌شناس و زبان‌دان نيستند (و مرتب به فرهنگ کالينز ارجاع می‌دهند) و سابقه‌ی کار کسانی مثل آشوری را ندارند که برای يافتن يک معادل تراشيده و خوش‌فرم ده‌ها فرهنگ فارسی و انگليسی را زير و رو می‌کنند، بهتر است جايگاه خودشان را متواضعانه بدانند. همه قرار نيست آشوری باشند. همه قرار نيست ميرشمس الدين اديب سلطانی بشوند. همه قرار نيست بهاء الدين خرمشاهی باشند. اما انتظار می‌رود بی‌بی‌سی فارسی بداند کجا ایستاده است و از حد خود فراتر نيايد. تعيين تکلیف کردن آن هم برای کسانی که در کار ظريف و دشوار ترجمه استخوان ترکانده‌اند، معنايی جز شتاب ندارد.

دقت کنيد که من به اصل کار ايرادی ندارم. چنان‌که عرض کردم اين‌ها برای نوآموزان بسیار آموزنده است. ولی اين متون را فقط نوآموزان يا مترجمانِ تازه‌کار خبر وب‌سايت بی‌بی‌سی نمی‌خوانند. خوب است در لحن و زبانی که به کار برده‌اند اندکی احتياط به خرج بدهند.  نویسنده می‌توانست از سلیقه و تشخيص خودش حرف بزند و با اين صراحت و درشتی به اصل واژه‌سازی و معادل‌يابی حمله‌ور نشود. من نمی‌دانم تصميم به انتشار علنی اين مطالب، آن هم بدون ويرايش پاره‌ای از بخش‌های آن و تعديل لحن‌اش، با که بوده است. هر چه هست، کاری بوده شتاب‌زده و معنای روشن‌اش خارج شدن از شأن روزنامه‌نگارانه‌ی بی‌بی‌سی.

پ. ن. الگوی خودِ من در کار ترجمه، مراجعه به آثار مترجمان خوب بوده است و توجه به معادل‌هایی که آن‌ها فراهم کرده‌اند و اتفاقاً وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی هيچ وقت در اين شمار نبوده است. برای عبرت هم که شده بد نيست همين کلماتی را که آقایان بی‌بی‌سی‌چی به تمسخر گرفته‌اند يا به آن‌ها انتقاد شده است، در وب‌سايت خودشان جست‌وجو کنيد تا فراوانی کاربردشان را ببينيد. جا افتادن يک کلمه در زبان فارسی یا در ترجمه، پيرو سليقه یا طبعِ من و شما نیست.

پ. ن. ۲. برای روشن‌تر شدن مطلب و پرهیز از گم شدن خواننده در متن‌های طولانی مدرسه‌ی‌ بی‌بی‌سی، چند نمونه را که مصداق عینی سخن بنده است نقل می‌کنم (تأکيدها از بنده است):

«می پرسیم که با چه آگاهی و برای چه ضرورتی است که بعضی از «فرهنگستانهای سیّار» می آیند کلمه هایی مثل « گمانه زنی کردن»، «رهیافت»، «رویکرد»، «گزینه»، «راهکار»، «فرا فکنی کردن» و مانند اینها را از چنته های خود در می آورند و جانشین کلمه های رایج و متداول و همه فهم می کنند؟»
(نقل از اين‌جا)

جناب آشوری! لطفاً توضيح بدهید چرا مرتکب این همه گناه کبیره شده‌ايد؟!

«متأسّفانه در رادیو وتلویزیون شنونده مجال مراجعه به فهرست ترکیبهای «خود درآوردی» را ندارد. این گفتار را در دو نکته خلاصه می کنم: نکتۀ اوّل اینکه فقط در صورتی می توان ترکیب جدید در زبان فارسی ساخت که ضرورت واقعی داشته باشد و هیچ کلمه یا ترکیبی در زبان فارسی برای آن مفهوم وجود نداشـته باشد، و برای تشخیص این ضرورت باید به زبان فارسی مراجعه کرد، نه به لغتنامۀ انگلیسی؛ نکتۀ دوّم اینکه در صورت مسلّم شدن ضرورت ساختن ترکیب جدید، فقط کسانی که شناختی عالمانه از زبان فارسی دارند، مجاز به پرداختن به چنین کاری هستند، آن هم با همفکری گروهی و مسئولانه، نه با رأی و اطمینان فردی
(نقل از اين‌جا)

آدم حيران می‌ماند از اين همه امر و نهی و از موضع بالا سخن گفتن! اگر کسی به ترجمه‌های خود آقایان بگويد «من در آوردی»، چگونه توضیح می‌دهند؟ (دقت بفرماييد آن قيد «در رادیو و تلویزیون» برای منحصر کردن اين درس‌ها به حوزه‌های کارِ خودشان این شلختگی و شتاب را توجيه نمی‌کند). جناب آشوری و امثال ایشان هم بد نیست استغفار کنند که بدون همکاری گروهی کاری غیرمسئولانه کرده‌اند و با رأی و اطمينان فردی، ذهن و زبان ایرانی‌های را تباه کرده‌اند!

پ. ن. ۳ من هر روز در اين صفحات،‌ تازه‌تر از تازه‌تری پيدا می‌کنم و دلايل‌اش بيشتر تقويت می‌شود. در صفحه‌ای که عنوان‌اش «راهنمای کامل کلمه‌سازی بی‌ضرورت» (!) است (همان لينک اول در بالا)،‌ آمده است: «کسانی در کار ترجمه توفیق بیشتری پیدا می کنند که با روح و فلسفۀ زبان هم آشنایی داشته باشند ، وگرنه ممکن است که زبان فارسی را در برابر زبان انگلیسی عاجز ببینند و تصوّر کنند که فارسی زبانان برای مفهوم درست و کامل interaction کلمه ای ندارند، و آنوقت مثل فرهنگستانهای سیّار مثلاً inter را به «میان» و action را به «کنش» برگردانند و کلمۀ «میان کنش» را جعل کنند». فرهنگ علوم انسانی آشوری را باز کنيد، دقيقاً به همين تعبير «ميان‌کنش» برخورد می‌کنيد. خواننده اگر اين‌ها را بداند، قطعاً در می‌يابد که در اين عبارات چه اندازه نيش و طعنه خطاب به آشوری هست. يعنی آشوری در کار ترجمه توفيقی نداشته است و با روح و فلسفه‌ی زبان هم آشنايی ندارد! چشم آقای عنايت فانی و عليزاه‌ی طوسی روشن! لااقل این اندازه جوانمرد باشيد که اسم آشوری را ببريد و بگويید کسانی مثل آشوری کارشان چرند است. اين اندازه شهامت از خودتان به خرج می‌داديد حداقل.

December 26, 2008

کارخانه‌ی تغيير - يا احوال رسانه‌های خارج از کشور

آن‌چه می‌نويسم حاصل چند ساعتی تأمل و بازنگری در نوشته‌ای بود که ساعاتی پيش منتشر کرده بودم و نظرهايی که ذيل آن آمد، نشان داد که چقدر مسأله مستعد سوء تفاهم است (و البته بستر طرح مسأله معطوف به گفت‌وگويی با دو دوستِ نازنين، دو يارِ دلنواز بود). جانِ کلام و صورت مسأله اين است که: آيا می‌شود عقلاً و اخلاقاً، با رسانه‌های فارسی زبان خارج از کشور که خارج از مرزهای جغرافيايی يا ايدئولوژيک نظام جمهوری اسلامی فعاليت می‌کنند، همکاری کرد يا نه؟ می‌شود برای آن‌ها مطلب نوشت، برنامه ساخت، مصاحبه کرد يا نه؟ می‌شود از آن‌ها پول گرفت (در ازای کار) يا نه؟ و در عنوان، هم سؤالی کلان‌تر را طرح کرده بودم که: «هدف وسيله را توجيه می‌کند؟»

پاسخ من به مسأله‌ی بالا اين است: هر نوع پاسخ مثبت يا منفی به پرسش‌های بالا، موضعی است جزم‌انديشانه و دگماتيک. در هیچ کدام از دو سوی ماجرا، حکمِ مطلقی وجود ندارد، نه عقلاً و اخلاقاً و نه منطقاً. بايد مورد به مورد بررسی کرد. به دقت بايد موشکافی کرد و از حکم کلی دادن پرهيز کرد و به ويژه از حکم پسينی دادن بعد از آشکار شدن بعضی چيزهای که ما «پيش‌بينی» کرده بوديم و نه اين‌که به استدلال گفته باشيم، دوری بايد کرد.

از حیث تاريخی هم که نگاه کنیم، چه در گذشته و چه در حال، بسیاری بزرگان بوده‌اند که شق اول را انتخاب کرده‌اند و با رسانه‌های خارج از فضای سياسی وقتِ ايران کار کرده‌اند و می‌کنند (حال چه هدف‌شان براندازی نظام سياسی ايران – هر نظامی – باشد يا نه). گمان می‌کنم اين استدلال را که «هر کس برای هر رسانه‌ی خارج از ايران (سابقاً مطبوعات زنجيره‌ای دوم خردادی هم وضع‌شان همين بود!) کار کند، متهم است به براندازی نظام جمهوری اسلامی ايران و جرم‌اش هم محرز است»، بسيار شنيده‌ايد. فکر می‌کنم انديشمندان منصف هميشه سعی می‌کنند خود را متشبه به قايلان به اين نظر نکنند (بس که در آن کلی‌گويی، خيال‌انديشی و توطئه‌بينی هست).

 و اين‌ها البته انگيزه‌های مختلفی داشته‌اند. يکی از پرسش‌های جانبی اين است که اگر کسی نتواند سخنِ خود را با صدای بلند و بدون نگرانی از سانسور شدن يا تن دادن به هزينه‌های سنگين پس از ابراز عقيده‌اش در ايران بيان کند، تکليف‌اش چی‌ست؟ آيا «حق» دارد و «اخلاقاً» مجاز است که از وسيله‌ها و راه‌های ديگری خارج از مرزهای سياسی و ايدئولوژيک نظامِ سياسی وقت (فرقی نمی‌کند نظام پادشاهی پهلوی باشد يا نظام جمهوری اسلامی) استفاده کند؟ مقصودم از اين رسانه‌های آلترناتيو، مطلقِ آن بود؛ آب که از سر گذشت، چه يک گز چه صد گز. آلترناتيو بودن آن هم يعنی رها شدن آن از قيد و بندهای سانسور و تعيين محتوا و صورتِ برنامه و گفتار، نوشتار و صدا (از جمله آزادی در نشان دادن سازِ موسيقی هنگام پخش برنامه‌ی موسيقی).

پاسخ من اين بود که نوعِ انتخابی که من و شما می‌کنيم بستگی به مجموعه‌ی ارزش‌های ما دارد. بسته به نظام ارزشی ماست که چه تصميمی بگيريم. ۱) سکوت کنيم. خون بخوريم و خاموش بنشينيم؛ و بگوييم که «آشنايانِ رهِ عشق گرَم خون بخورند / ناکس‌ام گر به شکايت سوی بيگانه روم» (بيگانه هم مطلق بيگانه است؛ يعنی همه‌ی «غيرخودی»ها)؛ يا ۲) بی قيد و شرط با هر رسانه‌ی ديگری که خارج کشور فضای نفس کشيدن به ما می‌دهد کار کنيم؛ يا ۳) سنجش کنيم، شرط بگذاريم، آينده‌نگری کنيم و تا جای ممکن از فضاهای آلترناتيو استفاده کنيم. من شق چهارمی متصور نمی‌بينم.

موضعِ خودِ من این بوده است و اين‌ها خلاصه و چکيده‌ی سخنِ من است: اولاً، از حيث معرفت‌شناختی، حق و حقیقت چيزی نيست که به طور عينی و مشخص واقعيت بيرونی داشته باشد و در دستِ يک شخص، يک نهاد،‌ ملت يا دولت خاص باشد. حق و باطل «دو مفهوم مجرد ذهنی‌اند». عينيت اين‌ها در افراد است و اين را نظام ارزشی من و شما مشخص می‌کند و نظام ارزشی حتی دو فرد مختلف با هم تفاوت دارد. دوم، من با «هر» رسانه‌ای بدون قيد و شرط کار نمی‌کنم. اگر نیاز باشد و لازم بدانم که از ابزاری رسانه‌ای استفاده کنم، خودم را هرگز اسير تعريف‌ها و مرزهای يک نظامِ سياسی خاص نمی‌کنم مگر اين‌که در ذيل و ظل‌ِ قوانين آن نظام خاص زندگی کنم؛ آن نظامِ سياسی مسئوليت حفظ امنيت و رفاه مرا با عهده داشته باشد و قوانين‌اش به صراحت و خالی از هر تفسير موسعی اين کار را منع کنند (البته هم نظريه‌پردازان سياسی و هم سياسيون شايد بگويند وقتی آن نظامی که مسئوليت اين را دارد، خودش متولی ربودن امنيت و بر هم زدن رفاه‌ات باشد، چه می‌کنی؟ وقتی آن نظام، خودش انديشه، فرهنگ و هنرت را به طور سيستماتيک سانسور و تباه می‌کند، چه می‌کنی؟). اما اين‌ها به اين معنا نخواهد بود که همه جا و هميشه هيچ قيد و شرطی برای کار رسانه‌ای نداشته باشم. قيد و شرط هم هميشه هست. اما نبايد از ياد برد و بايد اين را درک کرد، انصاف داد، همدلانه برخورد کرد و از جاده‌ی عدالت خارج نشد: در دينی که شريعت‌اش سخن از «الا من اضطر غير باغ» می‌گويد و رسماً حرام خودش را در هنگام اضطرار حلال می‌کند، نهايت بی‌انصافی است که درباره‌ی عده‌ای که در عين اضطرار هستند، چنين به غلظت و شدت داوری کنيم که تو که با فلان رسانه کار کرده‌ای، ظالمی و خائنی و چه و چه. اين‌ها را بايد مورد به مورد بررسی کرد. کارِ من و شما نيست که از خداوند در عدالت‌ورزی و داوری پيشی بگيريم. مباد که هرگز کسی به چنين اضطراری بيفتد که ناچار باشد مرتب بر سر ارزش‌های اخلاقی‌اش بجنگد.

بگذاريد قضيه را از زاويه‌ای ديگر نگاه کنيم. گاهی شرايط زندگی يک فرد، موقعيت فرهنگی، اجتماعی و سياسی‌اش به شکلی است (و اين شکل چيزی نيست جز قضا، قدر، تصادف، اتفاق و «جبر جغرافيايی» و غيره) که در فضايی زندگی و کار می‌کند که ناچار نيست ميان مجموعه‌ی ارزش‌هايی که در زندگی به آن‌ها تکيه می‌کند مرتب انتخاب‌های دشوار انجام دهد. می‌تواند به آسانی به عمده‌ی ارزش‌های‌اش وفادار باشد و زندگی کند. اما بعضی وقت‌ها عده‌ای ناگزيرند بعضی ارزش‌ها را پای بعضی ارزش‌های ديگر قربانی کنند. بی هيچ تعارفی. اين نهايت بی‌انصافی است که ناگزيران و مضطران را قضاوت کنيم، حال آن‌که خود در چنين مقامی نیستيم. اين‌ها به اين معنا نيست که بايد چشم فروبست بر انتخاب‌های اخلاقیِ آشکارا نادرست. اين به جای خود. ولی حساب اضطرار را بايد از حسابِ انتخاب آگاهانه جدا کرد.

از اين طرف هم البته می‌توان ماجرا را دید: چه شده است که در اين صد سال گذشته، پيوسته در خارج از ايران رسانه‌های فارسی زبان شکل می‌گرفته است؟ چرا اين همه ايرانی خارج از ايران زندگی می‌کنند؟ کجای کار می‌لنگد؟ آيا همه‌ی اين‌ها را بايد به حساب توطئه‌ی بيگانگان، غارتِ غارتگران، زورگويی اجانب، دستبرد استعمارگران و مستکبران و نيرنگ و حيله‌ی آمريکا و انگليس، اسراييل و شوروی (و سيا،  اينتليجنس سرويس، موساد و کا گ ب) نوشت و آن سو همه چيز خوش و خرّم است و بهشت برين؟! بله، همه‌ی اين دولت‌ها و سازمان‌های مذکور برای خود منفعتی دارند (نه که ما ايرانی‌ها هميشه گل و بلبل بوده‌ايم و هميشه از سر تا پای‌مان اخلاق و مدارا و انسانيت و نوع‌دوستی باريده است و عند الاقتضا اگر زورمان رسيده مثل همان‌ها نبوده‌ايم؟)، اما که چه؟ اين «واقعيت»‌ها، هيچ دلالت ارزشی (normative) بلافصلی به من و شما نمی‌دهد. من و شما برای موضع‌گيری نياز به شواهد و دلايل بيشتری داريم. شايد ما، من و شما، هرگز به شکايت سوی بيگانه نرويم، اما يادمان نرود که شايد يکی هست که نه آشنای رهِ عشق است و نه مهر و وفايی در او هست، و پيوسته خونريز را حمايت می‌کند و رندان تشنه‌لب را هم آبی نمی‌دهد و همه‌ی اوليا و «ولی شناسان، رفتند از آن ولايت»! شايد من و شما، از دست اژدها به مار غاشيه پناه نبريم، اما هستند کسانی که جان‌شان به لب رسيده است. و در دو سوی اين طيف آن قدر آدم ديگر هستند که مجموعه‌ی دلايل متعدد و متکثر زيادی برای موجه کردن کاری که می‌کنند، دارند که احصاء آن کار ساده‌ای نيست.

یک چيز اما روشن است: اگر من و شما به استدلال پيشینی (a priori) و شاهد و بينه (نه به حدس و گمان و نتيجه‌گيری پسينی (a posteriori))، بتوانيم نشان دهيم که یک سازمان يا نهاد در هدف، سياست‌گزاری و عمل، کارش غيراخلاقی، ضد انسانی است، آن‌گاه می‌شود به ضرس قاطع گفت که همکاری با چنان نهادی اخلاقاً روا نيست. در همين حد. اين‌که در عمل من و شما چه می‌کنيم، چه کرده‌ايم و چه خواهيم کرد، مقوله‌ای است متفاوت. شايد از اين سخن، بوی نوعی لاابالی‌گری به مشام برسد و حواله کردن همه چيز به تقدير، اما آن قدر مثال در ميان بزرگان در تاريخ و بزرگان معاصر هست که بتوان گفت نوع بشر با همين آزمون و خطاها راهِ خودش را يافته است. ترجيح می‌دهم وارد تعيين مصاديق نشوم. گمان می‌کنم خواننده‌ی منصف و تيزبين، خود خواهد دانست که کجا گريبانِ خودش را بگيرد و کجا دست از خودبينی بردارد و بگويد اين‌جا را خطا کرده‌ای و آن‌جا را تند رفته‌ای. يکی از دعاهايی که مؤمنين می‌کنند اين است که: اللهم ارنا الاشياء کما هی. و اين دعا، دعايی نيست که يک بار بکنی و برآورده شود. اين دعا، دعايی است پيوسته. آدم‌ها، دولت‌ها، ملت‌ها، نهادها و سازمان‌ها همه تغيير می‌کنند:
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاين کارخانه‌ای است که تغيير می‌کنند
می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نيک بنگری همه تزوير می‌کنند!

پ. ن. اين مطلب،‌ جای‌اش پای مطلب فوق الذکر اول (يا همان جنين سقط شده!) بود، اما لينک‌اش را می‌گذارم. از وبلاگ آقای زائری است: کنسرت موسيقی مذهبی. بخوانيد. نکته‌ها دارد برای اهل اشارت.

November 15, 2008

آن روز ديده بودم اين فتنه‌ها که برخاست...

نقدی که آقای دکتر فنايی بر سلسله مقالات اکبر گنجی آغاز کرده است،‌ ديشب اولين بار در وبلاگ ياسر ميردامادی (و سپس در ضيافت‌خانه‌ی ملکوت) منتشر شد. بعد از انتشار نخست مطلب در حباب، عين مطلب را من برای وب‌سايت زمانه ارسال کردم و طبيعی بود انتظار داشته باشم که زمانه که مکرراً مطالب وبلاگ‌های مختلف را تا به همین امروز بازنشر کرده و در بسیاری از موارد به آن‌ها لینک داده است، اين مطلب را نیز منتشر کند. بعد از اين‌که ای‌ميلی از دبير سايت زمانه، ساعتی پيش‌تر مبنی بر تصميم به انتشار اين نقد در چند بخش دريافت کردم، با حيرت تمام ای‌ميلی از آقای علوی سردبير تازه‌ی زمانه به دستِ من رسيد که بی هيچ کم و کاست عيناً آن را نقل می‌کنم (به اضافه‌ی پاسخِ خودم به آقای علوی) و چند نکته را در حاشيه می‌افزايم.

ادامه‌ی « آن روز ديده بودم اين فتنه‌ها که برخاست...»

November 7, 2008

مسأله فقط زبان تحقيرگر نیست؛ مسأله تفکر استبدادی است

تکمله‌ی مهم: اين مطلب را بازنويسی کردم و فکر می‌کنم حتی بعد از اين‌که مطلب را درفت کرده بود، کلی بحث حول‌اش راه افتاده بود. اشکالات انشايی نامه (که به هر زبانی نوشته می‌شد، باز هم از لا به لای‌اش مشهود بود) اصل سخن من نبود. آن‌ها که نسخه‌ی قبلی را دیده‌اند می‌توانند با اين نسخه مقايسه‌اش کنند تا بدانند استخوان‌بندی نوشته اساساً چيز دیگری بوده است. البته من به دليلی کاملاً متفاوت که هيچ ربطی به زمانه و مهدی جامی يا ابراز نظر ديگران ندارد، نوشته را ويرايش کردم. بيشتر دلايل شخصی داشت. اين نامه (که ترجمه‌ی فارسی‌اش در دفتر زمانه نيز هست) تفکری سرکوب‌گر و استبدادی را نشان می‌دهد که خیلی سعی کرده است خودش را در لفافه‌ی ژست آزادی‌خواهی بپيچاند. تفکر، تفکری است سرکوب‌گر و انحصارطلب. اين‌جای کار است که می‌لنگد.

نامه‌ای از مدیر موقت رادیو زمانه، که اکنون بر جای مدير معلق‌اش نشسته است، در سايت-بلاگ ايرانيان دات کام منتشر شده است (که در دفتر زمانه نيز باز نشر شد). اين نامه، نامه‌ای است عبرت‌آموز. نخواستم بگويم حيرت‌آور، چون به هيچ رو حيرت‌آور نيست. درباره‌ی حواشی اين نامه و اتفاق‌هايی که تا اين‌جا افتاده است (و ما همه ديده‌ايم و علنی بوده است و چيز نهانی در آن نيست)، نمی‌خواهم بنويسم. خودِ نامه به قدر کافی روشنگر و افشاگر است.

ادامه‌ی «مسأله فقط زبان تحقيرگر نیست؛ مسأله تفکر استبدادی است»

November 1, 2008

دفترِ زمانه

صفحه‌ای در ملکوت بر پا کرده‌ام برای پوشش دادن مطالبی که در وبلاگ‌ها درباره‌ی ماجرای اخير زمانه نوشته می‌شود با عنوان «دفتر زمانه». سعی می‌کنم تمام مطالب موافق يا مخالف مهدی جامی را پوشش داده و منعکس کنم. نقطه‌ی عزيمت اصلی برای ايجاد این صفحه اين بوده است که هيأت مديره‌ی زمانه، چندان توضيحی به مخاطبان زمانه درباره‌ی تصميم‌اش نداده است و به معنایی رفتاری غیر دموکراتیک داشته است. هر رسانه‌ی جدی و مهمی، در تغيير و تحولاتِ عمده‌اش، به ويژه در تحولاتی از اين دست، برای رأی مخاطبان‌اش نيز وزن و اهميتی قايل است. می‌توان از طريق ايجاد صفحه‌ای از اين دست این نظرها را پوشش داد. این کار را نه در زمانه می‌شود انجام داد و نه کارمندان زمانه می‌توانند مستقيماً وارد این بحث شوند. ولی وبلاگ‌نویسانی که قرارداد حقوقی و تعهدی صريح دال بر عدم ورود به اين مسايل ندارند، (تو را به خدا ببينيد وبلاگ‌نويسان آن هم در کشورهای غربی باید به چه روزی بيفتند!) بدون شک می‌توانند ابراز نظر کنند. و هدف اصلی اين است که صدای کسانی که تا قبل از زمانه صدايی نداشتند به هیچ دليلی خاموش نشود. زمانه متعلق به همه‌ی کسانی است که زمانه را از آن خود می‌دانند نه متعلق به کسانی که با دادنِ پول خود را صاحب‌اش می‌شمارند. رسانه، اتومبيل شخصی کسی نیست. رسانه، جز اموال عمومی است. هر کسی جايی مطلبی می‌بيند مرتبط به اين موضوع، به ويژه در وبلاگ‌ها، ممنون می‌شوم لينک‌اش را ارسال کند يا ذيل همين مطلب بنويسد تا مطلب را اضافه کنم.

باده‌های ناخورده

معما يا شبهه‌ی وابستگی مالی
این حکايت استقلال مالی که پيوسته درباره‌ی زمانه مطرح شده است، حکايتی است بسيار درس‌آموز و تأمل‌برانگیز. اين را بايد به یاد داشت که هر طرح و برنامه‌ای که از محل بودجه‌ی دولتی تغذيه‌ کند، هرگز مستقل نخواهد بود و اصلاً هم مهم نیست دولت‌اش کدام دولت باشد. دولت‌ها پيوند خورده‌اند به قدرت سياسی. چيزی به اسم دولت مردمی وجود خارجی ندارد. اگر گفتيم «دولت مردمی» يعنی داريم عملاً از جامعه‌ی مدنی حرف می‌زنيم. «جامعه‌ی مدنی» اسم امروزی و معقول‌تر «دولت مردمی» است. تصور دولت مردمی، در روزگار جنبش‌های سياسی راديکال و نهضت‌های آزادی‌بخش با معناتر بود (فرض می‌کنيم در آن زمان معنايی درست و روشن داشته) تا در روزگار فعلی. از بحث اصلی دور نشوم. هر طرحی که از محل بودجه‌ی دولتی محض تغذيه کند، شاهرگ حياتی‌اش به دست قدرت می‌افتد و بسته به منافع قدرت يا لابی يک دولت با دولت ديگر، به سادگی می‌تواند قربانی شود.

از همين روست که بسياری از نهادهای دانشگاهی بزرگ جهان بعد از مدتی در پی ايجاد «وقفيه»‌ای (endowment) برای خود برخاستند. اين وقفيه، عمدتاً سرمایه‌ای مالی است که تنها از سودش برای پيشبرد اهداف آن نهاد خاص استفاده می‌شود تا ناگزیر به استمداد از منابع دولتی (و در پی آن انقياد در برابر سياست‌های دولتی) نشود. نمونه‌‌ی مهمی که پیش چشمِ من است دانشگاه هاروارد است که بالغ بر رقمی بيش از۳۰ ميليارد دلار است (خبر باستون گلوب را ببينيد و شرکت مديريت هاروارد را) (حساب‌اش را بکنيد که در ايران دانشگاه‌های ما از زير نگین حکومت و دولت بيرون بيايند و استقلال علمی، معرفتی و مالی داشته باشند. چه‌ها که نمی‌شد!). برای راديو زمانه این اتفاق نيفتاده است. يعنی از شواهد و مطالب (يا مدعياتِ) منتشر شده در وب اين‌گونه بر می‌آيد که زمانه تازه داشته به سوی اين مسير می‌رفته است که عنان بلندپروازی‌های مالی‌اش کشيده شده و روند توسعه‌اش متوقف می‌شود. زمانه تا زمانی که سرمايه‌ی سپرده‌ای متعلق به خودش نداشته باشد، وضع‌اش در آينده نیز بر همین منوال است و همواره در معرض احتمال تغييرات راديکالی از دست عزل و نصب ناگهانی مدیران رده بالاست. اين نوع تغيير و تعويض‌های راديکال هم البته از خصلت‌های جامعه‌های توتاليتر (یا نظام‌های فکری توتاليتر و تماميت‌خواه است). از قراين چنین بر می‌آيد که هيأت مديره‌‌ای که مدير زمانه را معلق کرده است، تمایلی نداشته است به اين‌که زمانه به استقلال مالی برسد. ظاهراً سوددهی مالی زمانه در عين وابستگی برای‌شان مهم‌تر است از استقلال مالی آن. بحث بیشتر در این موضوع را بايد موکول کرد به آشکارتر شدن جزييات ماجرا.

آیا زمانه با مهدی جامی مترادف است يا نه؟
زمانه‌ای که ما می‌شناسيم – حداقل با شناختی که من از آن حاصل کرده‌ام – در ميان آتش و دود و خون و عرق (در سه مورد اول، به معنای مجازی‌اش البته!) شکل گرفته است. مفاهیم و انديشه‌های پشت شکل‌گيری اين رادیو تا پيش از این نه مقبول رسانه‌های جاافتاده و بزرگ فارسی زبان بود و نه کسی آن را جدی می‌گرفت. سابقه‌ی نظرورزی‌های طولانی و گاه جنجال‌آميز مهدی جامی درباره‌ی تعامل وبلاگ و رادیو-وب‌سايت به مطالب وبلاگ‌اش در حلقه‌ی ملکوت بر می‌گردد. و این نظريه‌پردازی‌های مهدی با کارگاه آموزشی‌ای که در روزهای پيش از افتتاح رسمی زمانه برگزار کرد، اندکی صيقل خورد. اما هم‌چنان – به باور من – حدود نظری‌اش مبهم باقی ماند (و موکول به اين‌ شد که در کورانِ عمل صورت و سيرت‌اش روشن‌تر شود). بخشی از اين کمبود به نظر من طبیعی بود. در آن مجال تنگ، فرصت نظريه‌پردازی عمیق نبود. در خوش‌بينانه‌ترين حالت می‌گويم که در روزهای اول شايد کسی مخالفتی با نفسِ ايده‌ی او نداشته است و اين ايده‌ی «عجيب و غريب» و «آوانگارد» برای بسياری جذاب بوده. تاریخ سه سال گذشته‌ی زمانه نيز نشان می‌دهد که رسانه‌های ديگر نيز تلاش کردند خود را به گَردِ زمانه برسانند. اين نشان از اصابت رأی او در طرحی دارد که پيشنهاد کرده بود.

حال می‌خواهم به این نکته برسم که آيا درست است بگوييم زمانه با رفتن مديرِ اکنون معلق‌اش به پايان می‌رسد؟ آيا درست است زمانه را به طور مطلق مترادف با او بدانيم؟ برای پاسخ به اين پرسش بايد چند نکته‌ی مهم را در نظر داشت. نخست اين‌که زمانه،‌ نه بی‌بی‌سی بود، نه راديو فردا، نه دويچه‌وله و نه هيچ رسانه‌ای صوتی-تصويری يا مکتوبِ از پيش موجودِ ديگر. زمانه پيش از آن‌که مهدی پيش‌قدم آن شود،‌ وجود خارجی نداشت. در نتيجه با مغالطه-نمايی دو لبه مواجه هستيم. زمانه به یک معنا با او مترادف است و به يک معنا نیست. اما زمانه از چه وجهی با نام و وجودِ او گره خورده است؟ نخست اين‌که نظريه‌پرداز زمانه، چنان‌که ذکرش رفت، مديرِ معلقِ زمانه بود. نويسنده‌ی سیبستان در بسياری از جاهای زمانه نشان و اثر خود را به جای گذاشته است. نمونه‌اش همان «سيب» است که در جای‌جای انتشارات رسانه‌ای زمانه نقش و اثرش هست. او باغبانی بود که سیبستان‌اش را گسترش داد تا افراد هر چه بيشتری از آن حظ و بهره ببرند. البته او برای بسط بوستان‌اش نیازمند یاری مالی از جايی بود. این ياری مالی البته چشمداشت‌هایی هم ايجاد کرد و به دنبال آن، در پی باز کردن راه کثرت‌گرايی و انديشه‌ی لیبرال، سيبستانِ کلانِ او، آسيب‌پذیرتر هم شد – هر چند بلندپروازتر شده بود. صاحب سيبستان، بعضی از حصارهای‌اش را فروگذاشته بود و همراه با آن سپرهای‌اش را هم بر زمين نهاده بود. اما نکته‌ی نخست چنان‌که ذکرش رفت نظريه‌پردازی مديرِ اکنون معلقِ زمانه درباره‌ی جدی گرفتن وبلاگستان فارسی و دخيل کردنِ آن‌ها و نسل جوان بود. او بی‌هيچ پروايی بر ايده‌ی روزنامه‌نگاری آماتور پافشاری کرد و توانست زمانه را به جايی برساند که امروز هست. اين ايده، نه ايده‌ای بود که از کس دیگری صادر شده باشد (اگر شده است، خوب است بگويند تا ما هم بدانيم و شواهدش را هم نشان بدهند) و نه حتی کسانی که امروز سنگ زمانه را به سينه می‌زنند، آن زمان برای‌اش تره خرد می‌کردند. در نتيجه، سهم او، تنها سهمِ يک «مدير» نيست که بگوييم با رفتن او آب از آب تکان نمی‌خورد و نبايد کلِ رسانه را به او گره زد. سهمِ‌ او، سهم يک «بنيان‌گذار» است نه سهمِ يک مدير.

سويه‌ی ديگر ماجرا اين است که در این مدت، مهدی انديشه‌اش را منتشر کرد. افرادی را پرورش داد و با اين شيوه‌ی جديد کار رسانه‌ای آشتی داد. اين‌ها خود می‌توانند پرچمداران و مبلّغانِ آن انديشه‌ی رسانه‌ای مدرن او باشند. به اين معنا، کار مهدی جامی به پايان نرسيده است: «هزار باده‌ی ناخورده در رگِ تاک است». شايد شخص‌اش از راديو زمانه برود. اما اگر راديو زمانه قرار باشد با اين انديشه‌ها و اين نظريه‌ها پا برجا بماند و هيأت مديره‌ی زمانه، چنان‌که علناً ادعا کرده است، نخواهد هيچ مداخله‌ای در سیاست‌گزاری و جهت زمانه بکند، مهدی هم‌چنان قائم است و پا برجا و چراغِ انديشه‌اش همچنان در زمانه فروزان خواهد ماند. پس ما با وضعيت دوگانه‌ای روبرو هستيم که بود و نبودِ او هر کدام اقتضائات و ضد-اقتضائاتِ خودش را دارد.

ماليات مردم هلند يا پول ناپاک هلندی؟
نکته‌ی ديگری که می‌خواهم مطرح کنم (و اين مطلقاً اقتراح و پرسش نيست، بلکه موضع‌گيری صريح و آشکار است) آن است که فراوان شنيده می‌شود که او (يا گردانندگان و برنامه‌سازان زمانه) با «پول مالياتِ مردم هلند» اين کارها را دارد می‌کند و اين سخنان عمدتاً از جانب کسانی صادر می‌شود که ايرانی يا ايرانی‌زاده‌اند و امروز وکيل مدافع حقوقِ ملت هلند شده‌اند. اين حقيقتاً از بازی‌های شگفت و طرفه‌ی روزگار است که همین جماعت وقتی که قرار باشد خودشان از محل «ماليات مردم هلند» ارتزاق کنند، اين «مالياتی»‌ که نمی‌دانيم چطور «فقط» متعلق به مردم هلند است و به «هيچ کس ديگری» تعلق ندارد، برای‌اش از شير مادر حلال‌تر است اما نوبت به ديگری که می‌رسد، ناگهان تبديل می‌شود به «مال حرام»؟ این تفکر البته تنها تفکر بخشی از طايفه‌ی ايرانی ساکن در هلند يا اروپا و آمريکا نيست (که انديشه‌های جهان‌وطنی، دموکراتیک و مدنی، تنها عنداللزوم و در موقع منفعت شخصی برای‌شان ارج‌مند هستند) بلکه در ميان سياست‌مداران و سياست‌بازان راست‌گرای اروپايی نيز سخت محبوب است (و البته توده و عامه‌ی مردم اروپايی نيز بر آتش این انديشه‌های راست‌گرا می‌دمند). مسأله اين است: چگونه می‌توان از توسعه، دموکراسی، جامعه‌ی مدنی، جهان‌وطنی و حقوق بشر حرف زد، ولی در عمل شيوه‌ای آقابالاسرانه در پيش گرفت و بر دريافت‌کننده‌ی کمک مالی منت نهاد؟ تنها يک توضيح می‌ماند و آن اين است که کمک‌دهنده از همان ابتدا نيتی «استعمارگرانه» و «سودجويانه» داشته است که ديگر در چنين صورتی سخن گفتن از توسعه دروغی است بی فروغ. البته جانب انصاف را نبايد فرو گذاشت. تمام سياست‌مداران و سياست‌ورزان اروپايی و آمريکايی (و ملت اين دو قاره) لزوماً چنين نمی‌انديشند و چنين نمی‌کنند. دوام اين حرکت‌های کريمانه در جاهايی که برکات نيکو و انسانی داشته است، امری است که بر اهل دانش پوشيده نیست.

ضرورت تبيين‌های نظری آينده
زمانه‌ی آينده، یا مهدی جامیِ آينده، نيازمند نظرورزی‌ها و تبيين‌های تئوريک دقيق‌تری است. جدی گرفتنِ کار نهادينه و مؤسساتی در چنین اموری از اهمّ واجبات است. و البته اگر او در همان روزهای نخست زمانه، انديشه‌ای روشن و شکل گرفته نسبت به آينده‌ی زمانه می‌داشت (و زمانه را مرکزيت يافته می‌دانست و می‌خواست)، چه بسا زمانه تا همين‌جا هم نمی‌آمد و جامعه‌ی نخبه‌کُش ما همين را هم زمين می‌زد (اين تعبير «جامعه‌ی نخبه‌کُش» را با قيد احتياط می‌گويم تا هر کسی به خودش نگيرد و شروع به جواب دادن يا نقد نکند). پرسش اين است که آيا اين‌ها در کسی جز او وجود دارد يا نه؟ نمی‌توان به ضرس قاطع چيزی گفت. کسی نيست که از خود ايده‌ای نو آورده باشد در اين سال‌ها و به سامانی هم‌چون زمانه رسانده باشدش. در ميان رسانه‌های فارسی زبان چيز مضبوطی نیست که دلالت کند بر چيزی جز اين. در اين زمينه، بايد بيشتر تأمل کرد و بيشتر نوشت.

اين سلسله يادداشت‌ها همچنان ادامه خواهد داشت. مسأله دیگر از جابه‌جايی شخص مهدی جامی فراتر رفته است و نمونه‌ای است تمام عیار از اخلاق رسانه‌ای طايفه‌ی فارسی‌زبان و نحوه‌ی معامله و مماشات دولت‌های اروپايی و آمريکايی با آن‌ها. بابِ بحث هم البته باز است و هيچ سخنی، سخنِ آخر نیست.

October 31, 2008

آخرِ خط دموکراسی يا آينده‌ی زمانه‌ی ما؟

نوشته بودم که تحولات اخير زمانه، بسياری از لایه‌های مستور رسانه‌های ايرانی خارج از کشور را آشکار می‌کند. من هميشه منتقد لاف‌های رسانه‌های ايرانی خارج از کشور درباره‌ی آزادی بيان و دموکراسی بوده‌ام. محور نقدِ من هم همواره اين بوده است که اساساً فهم درست و تاريخی و روشنی از دموکراسی نداشته‌ايم و بيشتر در غوغای هيجان‌های رسانه‌ای به سوی دموکراسی‌ای رفته‌ايم که هرگز نشناختيم‌اش. اما دموکراسی، به تعريف ساده‌اش يعنی بر صدر نشستنِ رأی اکثريت مردم در اداره‌ی کشور يا نهاد يا سازمان‌شان.

پيش از اين‌که به مقوله‌ی رسانه بپردازم، می‌خواهم يک نکته‌ی مهم روان‌شناختی را درباره‌ی دموکراسی پيش بکشم که در روشن ساختن درکِ ما از دموکراسی مهم است. توجه به این نکته درباره‌ی دموکراسی را مديون استادم، جان کين، هستم که از دانشوران صاحب‌نظر و نکته‌سنج در زمينه‌ی دموکراسی است. جانِ کلام اين است: وقتی که عصر دموکراسی در رسيد، در این يکی دو قرن اخيرِ پس از روشنگری، توده‌ها خيزشی دسته‌جمعی داشتند و ناگهان درِ‌ خانه‌ی شهرياران و حاکمان‌شان را کوفتند و «حق» خودشان را طلب کردند و از «تکليف» حاکمان در برابر محکومان و پادشاهان در برابر رعايا سخن گفتند. تا اين‌جا هنوز با سويه‌ی نه چندان عجيبِ دموکراسی رو به رو هستيم. دموکراسی، به معنايی که هم‌اکنون ذکر آن رفت، راه را بر غلبه‌ی اشرار نيز فراهم کرد. بدون فهم «روان‌شناسی اراذل و اوباش» (mob psychology)، فهم کارکردهای دموکراسی نيز دشوار است. جامعه‌های اروپايی، کمابيش در همين اوقات ناگهان ملتفت اهميت «مدنيت» (civility) شدند (چون آثار و عوارض غلبه‌ی روحيه‌ی اراذل را ديده بودند). جان کين کتابی دارد با عنوان «جامعه‌ی مدنی و دولت: منظرهای اروپايی جديد» که در آن دو مقاله‌ی مرتبط با مقوله‌ی مدنيت آمده است به قلم هلموت کوزميکس و نوربرت الياس (همين روزها اين مقاله‌ی الياس را ترجمه می‌کنم تا حدود نظری بحث بیشتر روشن شود). پيش‌فرض کسانی که گاهی اوقات با شور و هيجان به استقبال دموکراسی می‌روند اين است که در همين داد و ستدهاست که ما پختگی لازم برای بهره‌مند شدن از دموکراسی را پيدا می‌کنيم. گمان می‌کنم وقتِ آن رسيده است که جامعه‌ی ايرانی در اين فرض خوش‌بينانه تجديد نظر کند و چاره‌های تازه‌ای بينديشد.

و اما رسانه و دموکراسی. می‌خواهم اين‌جا طرح چند پرسش کنم و ذکر چند نکته. پس اقتراحی داريم و تذکری. نخست اين‌که آيا رسانه بايد دموکراتيک باشد؟ نقش کارمندان يا کارکنان یک رسانه در ساختار آن چقدر است؟ آيا ساختار قدرت بالا به پايين است يا پايين به بالا؟ چه تعادل و توازنی بين خبرنگار و روزنامه‌نگار و مدير رسانه هست؟ آيا مدير می‌تواند به شيوه‌ای متقدرانه کارمندی را عزل کند؟ آيا هيأت امنای يک رسانه می‌توانند هر وقت خواستند دست به عزل کارمندان و مديران‌شان بزنند؟ و آيا کارمندان حق اعتراض به تصميم‌های گردانندگان يک رسانه را دارند؟ در صورت اعتراض دسته‌جمعی، آيا بر مبناهای دموکراتيک هيأت امنای رسانه موظف و مکلف می‌شود که به خواسته‌ی اکثريت کارمندان‌اش احترام بگذارد يا ابزار قدرت مانع از اعتنای جدی به «رأی اکثريت» می‌شود؟ (يعنی امکان قطع منبع مالی آن‌ها را مستمسک خاموش کردن صدای‌شان می‌سازد – و آشکار و نهان به تهديد آن‌ها می‌پردازد؟) در اين مورد اخير، يعنی در تحولات زمانه، آيا تغييرات در سطح مديريت، تغييراتی دموکراتيک بوده است يا اقتدارگرايانه؟ يعنی رسانه‌ای که شعارش و منشور فکری‌اش دموکراتيک بوده است، آيا خود می‌تواند به شيوه‌ای غير-دموکراتيک دست به عزل و نصب مديران بزند؟ آيا درج شيوه‌ای سلطانی و اقتدارگرايانه برای عزل و نصب مديران، با اصول و آداب رسانه‌ای و دموکراتيک منافات و مباينت دارد یا نه؟

خوب اين پرسش‌ها، پرسش‌های جدی و مهمی هستند. در بيانيه‌ای که در سايت راديو زمانه از سوی هيأت مديره‌ی زمانه آمده است به روشنی می‌توان عدول از روش‌های دموکراتيک را ديد. يعنی دستور و فرمانی از بالا رسيده است که يا با مايید يا بر ما! به همین سادگی. درنگ کنيد. مرادم اين است که نشان بدهم همان روحيه‌ای که ظاهراً محل انتقاد زمانه‌گردانانِ فعلی هست، در خودشان هم رسوخ کرده است! اگر رسانه‌های ايرانی خارج از کشور منتقد رفتار شورای نگهبان در ایران هستند و از ساختارهای نظام سياسی ايران ایراد می‌گيرند، چرا در سايه‌ی نظام‌های دموکراتيک، دست به حذف غير-دموکراتيک می‌زنند و ماهيت ديناميک رسانه‌ها را ناديده می‌گيرند؟ آن‌چه من می‌بينم فهم مغشوش از رسانه – و نظريه‌های رسانه‌ای – و دموکراسی و ساز و کارهای دموکراتيک است. محض نمونه، تناقض‌های آشکار این دو بند را ملاحظه کنيد:

«بر اساس این بیانیه، به منظور حل مشکلات مدیریتی و تضمین تداوم کار پروژه، هیئت مدیره تصمیم گرفت تا زوران جوکانوویچ از سازمان پرس ناو را به عنوان مدیر موقت رادیو منصوب کند.

هیئت مدیره بر این باور است که مسائل مدیریتی نباید این پروژه رسانه‌ای بسیار مهم را به مخاطره بیندازد، پروژه‌ای که در تنوع رسانه‌ای ایران نقشی بسیار ارزشمند و حرفه‌ای ایفا می‌کند

جمله‌ی دومی که زير آن خط کشيده شده، چکيده‌ی فکرها و روش‌های مديرِ معلق زمانه است (در واقع بسياری از بخش‌های اين بيانيه خلاصه‌ی نظرهای متعددی است که مدیر معلق زمانه اين‌جا و آن‌جا نوشته و گفته است و از اين حيث هيچ تعلق حقوقی به هيأت مديره‌ی زمانه ندارد) و جمله‌ی اول خلاصه‌ی مبنای تصميم‌گیری هيأت مديره. اگر مشکلات مديريتی‌ای وجود داشته که تداوم کار «پروژه» را به خطر می‌انداخته، پس اين همه «موفقيت» (*) تا به امروز از کجا آمده است؟ هيأت مديره، راديو زمانه را «پروژه» می‌داند يعنی هنوز نمی‌داند که «تداوم» چيزی نيست که به يک «پروژه» تعلق بگيرد: «...که در روندگی دايم است هستی رود». آن‌چه تداوم دارد و بايد داشته باشد، «پروسه»‌ است نه پروژه! اين همان نکته‌ای است که در يادداشت پیشين‌ام به آن اشاره کرده بودم و شاهدش هم از غيب رسيد! هيأت مديره‌ی زمانه با مقوله‌ای به اسم «توسعه‌ی پايدار» لفظاً و معناً بيگانه است.

از ايرادهای ريز و درشت آن بيانيه می‌گذرم. اما اين نکته را می‌خواهم دوباره پيش بکشم: آيا چيزی به اسم رسانه‌ی دموکراتيک وجود خارجی دارد يا نه؟ اگر دارد (و ادعا می‌شود زمانه از منظر درونی و بيرونی دموکراتيک است)، آيا می‌توان این دموکراسی را در عمل حفظ کرد يا فقط می‌شود شعارهای پر زرق و برق داد؟ آيا زمانه از درون و برون دموکراتيک و متکثر است؟ چه چيزی اين دموکراسی و تکثر را می‌تواند حفظ کند؟ چه تضمينی هست که روحیه‌ی نافرهيخته يا خصلت‌های منفعت‌طلبانه و سودجويانه‌ی بشری (همان mob psychology فوق‌الذکر) بر روندهای دموکراتيک غلبه نکند؟ من پيشتر، در اين سه سال گذشته، تلاش کرده بودم شيوه‌ی رسوخ اين روحيه را در آشفتگی‌های بخش نظرهای زمانه نشان بدهم. اکنون هم سويه‌ی درونی ماجرا را می‌توان به نقد کشيد و هم جنبه‌‌ی بيرونی آن را. بايد دید هيأت مديره‌ای که در يک کشور دموکراتيک در رأس يک رسانه‌ی فارسی‌زبان نشسته است تا چه اندازه می‌تواند به موازين دموکراسی که در زبان خود را ملتزم‌اش می‌داند باقی بماند. زمان، اين نکته را هم نشان خواهد داد.

در این فاصله، بد نيست اهل نظر و کسانی که علم سياست و علم رسانه می‌دانند، در حاشيه‌ی سؤالات و اقتراحات بالا، ابراز نظر کنند.

(*) «موفقيت» را من از اين ادعای هيأت مديره گرفته‌ام که: «بیانیه هیئت مدیره رادیو زمانه تاکید می کند که این رادیو منبع اصلی اطلاعات موثق و بی‌طرفانه برای ایرانیانی است که صدایشان شنیده نمی‌شود و این گروه اکثریت جمعیت ایران را تشکیل می‌دهند؛ به ویژه جوانان، جوانانی که در حدود ۷۰ درصد از جمعیت ایران را تشکیل می‌دهند.» اين ادعاها معنايی جز موفقيت نمی‌دهد!

پ. ن. اين مطلب را ديشب نوشته بودم، اما می‌توانيد در همين راستا و به عنوان مکمل، يادداشت مدير معلق زمانه را هم در سيبستان بخوانيد با عنوان «بيگانه با زمانه». مهدی کمابيش نکات عمده‌ای را که من درباره‌ی زمانه مطرح کرده‌ام ذکر کرده است. و اين‌ها خود تأييدی است بر درکی که من از «قربانی شدن دموکراسی» در زمانه داشته‌ام.

October 30, 2008

زمانه‌ی توسعه و رنج توسعه‌نيافتگی در «زمانه»

ماجراهای اخيری که در زمانه رخ داده است و اتفاقاتی که شايد هنوز پيامدها و معناهای‌اش برای زمانه‌ای که می‌شناسيم و می‌شناختيم دقیقاً روشن نباشد، برای عده‌ای به ويژه برای کسانی که با زمانه کار می‌کنند، اندکی بهت‌آور است. من به نفس موضوعی که رخ داده است عجالتاً کاری ندارم. شايد مدتی ديگر درباره‌اش به تفصيل نوشتم. اما هم‌اکنون بهترين زمان است برای طرح موضوعی که سرشت‌اش سخت مرتبط است با تمام آن‌چه که رخ داده است.

به اعتقادِ من، آينده‌ی جامعه‌ی ايرانی و آينده‌ی رسانه‌ای ایرانی – با فهم امروزين و پويا از رسانه – در گرو درک مفهوم و معنای توسعه و عمل به آن است. و توسعه، در نفس توسعه به معناهای پیش پا افتاده‌ی عام‌فهم و ساده‌انديشانه خلاصه نمی‌شود. توسعه، تنها زمانی معنا دارد که توسعه‌ای پايدار باشد. و «توسعه‌ی پايدار» نهايتاً – در مورد خاص رسانه‌ها – رسانه‌ را در اختيار مخاطب قرار می‌دهد. و مخاطب است که صاحب نهايی رسانه می‌شود. انديشه‌ی توسعه‌ی پايدار چيزی است که در بطن نظريه‌پردازی مهدی جامی برای راديو زمانه جا داشته است – و به جرأت می‌گويم، و اين تنها گفته‌ی من نيست بلکه واقعيت‌ها بر آن گواه‌اند، که اين انديشه از هيچ کس ديگری جز مهدی جامی صادر نشده است که اگر شده بود کس ديگری مدير زمانه می‌شد. اما توسعه‌ی پايدار صبوری می‌طلبد و صرف منابع مالی و دندان بر جگر فشردن برای متحمل شدن زيان‌های مالی در ابتدای کار. کار توسعه‌ی پايدار، کار سرمايه‌دارانه يا کارآفرينانه نيست. توسعه‌ی پايدار بدون شک در مقطع زمانی کمتر از پنج سال جواب نمی‌دهد – و در شرايط اقتصادی فعلی بدون شک زمان بيشتری می‌برد. هر انديشه يا سياست‌پردازی و روش راهبردی‌ای که از اين نکته غفلت کند يا الفبای توسعه را نمی‌داند و يا رسانه‌ی توسعه‌گرا را نمی‌شناسد (البته شق دیگرش اين است که رسانه را برای توسعه نخواهند).

اما ما در زمانه‌ی توسعه زندگی می‌کنيم. عظيم‌ترین بنيادها و سازمان‌های جهانی که وقف خدمات بشری و انسان‌دوستانه يا خدمت به استقرار و تثبيت جامعه‌ی مدنی هستند، توسعه را همواره سرمشق خويش قرار می‌دهند. و برای آن‌ها،‌ توسعه‌ يعنی توسعه‌ی پايداری که بايد برای ريشه گرفتن‌اش صبر داشت. من اين اعتنا و التفات به توسعه‌ی پايدار را در تغييرات راديکالی که در زمانه رخ داده است نمی‌بينم. روش جديد، آشکار از مدل توسعه‌ی پايدار فاصله گرفته است و حاکی از يک تفکر غير-توسعه‌گراست که در پوشش رسانه‌ی دموکراتيک فرورفته است و شعار آزادی بيان و جامعه‌ی مدنی می‌دهد. من از همان روز نخست تشکيل زمانه، دغدغه‌ی اين نکته را داشتم که اگر روزی قرار باشد عنان نظريه‌پردازی – و عمل به آن نظريه‌ها – در زمانه به دست کسی جز مهدی جامی بيفتد، آيا نيروی فکری لازم برای اين کار تربيت خواهد شد؟ آيا هرم تصميم‌گيری واجد اين بینش خواهد بود؟ از آن زمان سه سال گذشته است و آن تصوير داشت اندک اندک واضح می‌شد که به گفته‌ی شاعر: «نقش او در دل چه زيبا می‌نشست / سنگ‌دل آيينه‌ی ما را شکست».

داوری کردن درباره‌ی آينده‌ی بلافصل و دورِ زمانه کار ساده‌ای نيست. اما آسيب‌شناسی رسانه همواره کاری است ضروری و فوری. زمانه، تب کرده است و نشان تب‌اش «تعليق» مديری است که پُر است از انديشه‌های نو و تازه. یادداشت ديگری خواهم نوشت درباره‌ی نسبت دموکراسی با توسعه و جايگاه آن در تحولات زمانه. برای فهم اين نکات، هيچ حاجت نيست به اين‌که بدانم يا بدانيم پشت صحنه‌ی زمانه چی‌ست يا چه می‌گذرد. مدعای هر کسی را بر حسب آن‌چه تا اين لحظه کرده است يا گفته است می‌سنجند. و راديو زمانه را تا اين‌جا با عملکرد و سياست‌گذاری مهدی جامی می‌شناسند. آن‌چه اتفاق افتاده است، انحراف آشکار از «توسعه‌ی پايدار» است. شاید هیچ کس در زمانه تا به حال انديشه و روش «توسعه‌ی پايدار» را جدی نگرفته باشد. به ضرس قاطع می‌گويم که در ماجرای اخير، تنها چيزی که مد نظر تصميم‌گيران آن نبوده است، توسعه‌ی پايدار است. بدون شک «سود مالی» و «تراز ساليانه» پيش چشم‌شان بوده است، اما آن سوی کار رسانه‌ای و جنبه‌ی نظری، فکری و آينده‌ی درازمدت آن، هرگز.

اتفاقی که در زمانه افتاده است می‌تواند دست‌مايه‌ی تحليل‌های رسانه‌ای بسياری باشد و البته می‌تواند دماسنج خوبی از وضعيت فکری و عملی جامعه‌ی ايرانيان مهاجر در اروپا (و بالاخص اروپای به جز انگليس) باشد. جامعه‌ی ايرانيان مهاجر در آمریکای شمالی وضعيت بهتری دارد. شرح اين نکته‌ی آخر را می‌گذارم برای مجالی ديگر.

پ. ن. در اين سه سال گذشته، شايد راقم این سطور تنها کسی بوده است که بی‌محابا و بی‌وقفه زمانه را نقد کرده است (به رغم اين‌که مديرش از احبابِ شفيق‌اش بوده است). به خود حق می‌دهم  که اکنون کليت زمانه را نيز در پرتو تحولات اخير نقد کنم. زمانه به من نيز تعلق دارد – البته اگر چشم‌اندازِ مدنظر مهدی جامی را پذيرفته باشيم. ذهنيت‌های ديگری شايد زمانه را متعلق به همه ندانند. وضعِ آن‌ها فرق می‌کند. چه بسا عده‌ای دوست نداشته باشند که زمانه اين همه صاحب پيدا کرده باشد که مقيد به نظام اداری و مالی‌اش نيستند. زمانه ظاهراً از پشت سد بوروکراتيکی که برای‌اش می‌خواسته‌اند در نظر بگيرند، بيرون زده است. زمانه آزمايشگاهی است کم‌نظير برای سنجيدن بعضی از نظریه‌هايی که ايرانی‌ها مدام سنگ‌اش را به سينه می‌زنند. زمان، تحولات آتی زمانه را بهتر نشان خواهد داد.

October 29, 2008

در حکايت ماهی بزرگ و جوی خُرد - يا جویی که خُرد شد!

مهدی ای‌میلی فرستاده است که ديگر به طور حرفه‌ای با زمانه نيست – يعنی استعفا کرده است «از مديريت زمانه معلق شده است». تنها چيزی که به ذهن‌ام رسيد اين بود که مهدی در زمانه‌ی تازه نمی‌گنجد ديگر. مهدی ميدانی بزرگ‌تر می‌طلبد و عرصه‌ای گسترده‌تر. ظاهراً زمانه برای او تنگ است. گويا بالفعل و به طور عينی اکنون زمانه بر تنِ مهدی آب رفته است؛ گويی زمانه را شُسته‌اند و زمانه آب رفته است. وردِ هميشگی‌ام را باز تکرار می‌کنم: «شايد که چون وابينی خير تو در اين باشد». حرف زياد است برای گفتن و نوشتن. اما آن زمانه – زمانه‌ای که «سيب» داشت – زمانه‌ای بود که با نام و فکر و نظريه‌پردازی مهدی جامی همراه بود. زمانه اگر خوب بود و اگر بد، زمانه‌ای بود که مهدی آفريده بود. آينده را نمی‌توان پيش‌بينی کرد، اما آن زمانه‌ای که می‌شد زمانه‌ی مطلوب و محبوب و آرمانی باشد، با وجود و حضور مهدی می‌توانست باشد. کس ديگری در قد و قامت فکری و عملی او نيست. من به همين مختصر ختم می‌کنم. خیلی حرف‌ها می‌شود گفت. باشد برای بعدترها.

پ. ن. به عنوان مدير حلقه‌ی ملکوت، آرزو می‌کنم اگر گرفتار کارهای بزرگتر نشود، مهدی به سيبستان‌اش بیشتر برسد!

September 11, 2008

منظورِ زمانه!

منظور زمانه چی‌ست؟ منظورش از اين‌کارها چی‌ست؟ نظر ماها که زمانه را می‌خوانيم یا می‌شنويم چه؟ زمانه يک صفحه‌ی نظرسنجی تازه گذاشته است که به باور من پنجره‌ای است گشوده برای اين‌که به شيوه‌ای سيستماتيک و به تقاضای خود زمانه، مخاطب نظرش را بگويد. اين‌که نظر من و شما چقدر جدی تلقی می‌شود يا اساساً من و شما چقدر در ميان مخاطبان سنجيده شده و مرئی در آمار زمانه مشاهده می‌شويم و در اکثريت قرار می‌گيريم، مقوله‌ی ديگری است. طبيعتاً هر کسی بنا به ذايقه‌ی فکری خودش يک نوع نگاه خاص دارد و انتظارات خاصی هم دارد. هيچ کس نمی‌تواند مدعی شود انتظارات من جهان‌‌شمول است و همه را شامل می‌شود. ولی می‌شود به يک همگرايی از نظرها رسيد و باورها و ديدگاه‌های مختلف همزيستی مسالمت‌آميزی داشته باشند. من بارها پيش از اين نوشته‌ام که برای من در رسانه‌ای مثل زمانه با آغازی که داشته است و انديشه‌ای که شعار اعلام شده‌ی آن بوده، بيش از هر چيز همزيستی مسالمت‌آميز و منصفانه‌ی ديدگاه‌های مختلف مهم است. به اعتقاد من اين امر در زمانه محقق نشده است و هنوز راه درازی برای رسيدن به آن هست. تغييرات در زمانه البته رخ می‌دهند. گاهی تغييرات سريع هستند و گاهی آهسته و آرام. گاهی، بعضی چيزها هيچ وقت تغيير نمی‌‌کنند البته! به هر تقدير، تمام نکته اين است که زمانه خودش قدم پيش گذاشته است و از مخاطب‌‌اش نظر خواسته است. اين نکته است که به اعتقاد من ستودنی است. می‌توانيد به روی عکس زير کليک کنيد و در نظرسنجی زمانه شرکت کنيد:

May 12, 2008

و اما ويراستاری!

امروز ديدم که وب‌سايت زمانه پاسخ دوم دکتر سروش را به آيت‌الله سبحانی به طور کامل منتشر کرده است. و اما نکته‌ی حاشيه‌ای ماجرا اين است که نامه ويراستاری تايپی شده است. دست مريزاد به هر که اين کار را کرده است. گيومه‌ها درست شده‌اند. نيم‌فاصله‌ها رعايت شده‌اند. فاصله‌های اضافی حذف شده‌اند و خلاصه متن نامه تبديل شده است به يک متن بسيار روان و خوش‌خوان برای وب. تهيه‌ی آن متن پی‌دی‌اف کلی وقت و زمان از من برد. خيلی خوب است که روزنامه‌نگاری وقت می‌گذارد و اين لغزش‌های تايپی و ايرادهای ويراستاری را اصلاح می‌کند. اهميت اين کار در اين است که بعد از مدتی که حجم مطالب فارسی روی وب افزايش می‌يابد، آن متن‌هايی خواندنی‌تر هستند که چشم‌نوازتر باشند و از لحاظ ويرايشی برای خواننده و از لحاظ فنی و کاراکتری برای کامپيوتر مشکل درست نکنند!

March 2, 2008

«صدای خشم» و رسانه‌های بی‌مسئوليت

در دهه‌ی پنجاه ميلادی فيلمی ساخته شد با عنوان «صدای خشم» (مطلب ويکی‌پيديا را هم اين‌جا ببينيد). خلاصه‌ی داستان اين است که در کاليفرنيا، دو نفر آدم‌ربايی می‌کنند و فرد ربوده شده را می‌کشند. روزنامه‌نگاری شروع به پوشش دادن خبر می‌کند و البته چاشنی احساسی و عاطفی‌اش از حد معمول بسيار بیشتر است. به عبارت ديگر، کارش می‌شود تحريک به خشونت. دو نفر مجرم دستگير می‌شوند و قرار است محاکمه شوند. اما اراذل و اوباش شهر، به محل نگه‌داری مجرمين حمله می‌کنند، پليس را مغلوب می‌کنند و دو زندانی را به چنگ می‌آورند و به شيوه‌ای فجيع نابود می‌کنند. در واقع جمعی که اين کار را می‌کنند، جمعی بزرگ‌تر هستند. اراذل و اوباش تنها عده‌ای از اين جمع‌اند. گويی کل شهر تشنه‌ی انتقام است. روزنامه‌نگار کذايی بعد از ديدن خشونت و انتقام‌جويی هول‌ناکی که شاهد آن است، تازه می‌فهمد چه دسته‌گلی به آب داده است. کلانتر شهر می‌گويد اين‌ها مجرم‌اند ولی حق دارند دادگاهی عادلانه داشته باشند و بعد حکم قانونی درباره‌ی آن‌ها صادر شود. اما مقالات روزنامه‌نگار داستان، تمام سدها را می‌شکند و نتیجه کار می‌شود خشونت افسارگسيخته. فيلم برای دهه‌ی پنجاه فيلمی است قوی، هر چند ادبيات‌اش گاهی اوقات موعظه‌گرانه است...

قصه‌ی اين فيلم شباهت عجيبی دارد به ماجرای درگیری‌هايی که ميان مسلمانان و غربی‌ها رخ می‌دهد. نمونه‌های‌ خوبی از اين‌ها در چهار پنج سال گذشته داريم: قتل تئو ون‌گوگ، کاريکاتورهای دانمارکی (!)، و سخنرانی پاپ. اتفاقات ريز و درشت مشابه ديگری هم افتاده است. و بعضی از رسانه‌ها البته تا توانسته‌اند نفت بر آتش اين هيجانات ريختند. البته آزادی بيان پيراهن عثمان خوبی بوده است برای دامن زدن به نفرت و خشونت. نمونه‌ی جديدش اظهارات خيرت ويلدرس، ديوانه‌ی هلندی تازه به دوران رسيده است. حيران مانده‌ام که اين چرخه‌ی خشونت کی تمام می‌شود. گويی هر دو طرف منتظرند طرف مقابل بگويد خشونت بس. افراطيون از هر سو مشغول هورا کشيدن هستند. آن‌ها که در جبهه مخالف مسلمان‌ها (به معنای عام می‌گويم) هستند، می‌گويند مسلمان‌ها کوتاه بيايند، عذرخواهی کنند و چه و چه. البته مسلمان‌های افراطی طرف مقابل هم همين حرف‌ها را کمابيش با همين مضامين تکرار می‌کنند. و دريغا که ميان اين همه آدم که ژست عقل می‌گيرند، يکی پيدا نمی‌شود که شهامت کند بگويد: «خشونت بس! فرقی نمی‌کند خشونت را چه کسی تمام می‌کند. مهم اين است که خون‌ريزی و خشم و عصبيت را بس کنيد». انگار همه می‌خواهند مدال افتخار مغلوب و منکوب کردن طرف مقابل را بگيرند. عجيب است که بشری که مدعی است پا به دوران مدرن گذاشته است، هنوز آن قدر بلوغ و شعور ندارد که مثل دوران گروکشی‌های قبيله‌ای قرون وسطا رفتار نکند. تفوه به حقوق بشر و آزادی بيان و پرچم کردن آن‌ها کسی را مدرن نمی‌کند. بازی کردن با نام خدا و قرآن و پيامبر و مقدسات هم کسی را مسلمان نمی‌کند. همه مشغول انتقام‌اند. و نمی‌فهمند خشونتی که در پی خاموش کردن آن هستند، تازه با این شيوه‌ی بد و تحريک‌آميزشان دارد بيشتر برافروخته می‌شود. خلاصه آن فيلم بالا، فيلم خوبی است. به همه‌ی افراطيون و بنيادگراهای مذهبی و غير مذهبی توصيه می‌شود با دقت فيلم را ببينند. آن جمله‌ای که آخر فيلم و جايی در متن فيلم گفته می‌شود از زبان دکتر ويتو سيمونه، زبان حال افراطيون دو گروه است (بله، خجالت ندارد. عده‌ای از روشنفکران سکولار و لاييک هم متعلق به همين گروه کذايی هستند!).  اگر کسی عين جملات يادش هست يا فيلم را دارد، خوب است اين‌جا بنويسد.

پ. ن. برای بهانه‌جويانی که معنی «رسانه‌ی بی‌مسئوليت» را نمی‌دانند اضافه می‌کنم که رسانه‌ی مسئول رسانه‌ای نيست که آزادی بيان را نقض کند. رسانه‌ای مسئول رسانه‌ای است که از آزادی بيان استفاده‌ی خردمندانه کند. هر چيز خوبی لزوماً همه‌ جا و مطلقاً خوب نيست.

February 3, 2008

زردنويسی: آفت روزنامه‌نگاری

زردنويسی يکی از چيزهايی که اساساً با خود دارد (يا شايد بشود گفت يکی از اهداف‌اش) ايجاد جنجال است. شهرآشوبی کردن. به شيوه‌های مختلف. نمونه‌های بريتانيايی‌اش اين روزنامه‌های سان و دیلی‌ميل در لندن هستند. وسط روزنامه عکس يک زن برهنه هميشه هست. مابقی اخبار روزنامه هم عمدتاً اختصاص به اخبار خاله‌زنکی درباره‌ی سياست‌مداران، هنرپيشه‌ها و حتی افراد عادی دارد. این‌ قبيل مسايل، امور جنسی، اعتياد يا هر نوع رفتاری که جلب توجه عوام مردم را می‌کند در بر می‌گيرد. زردنويسی به يک معنا تباه کردن ذايقه‌ی مردم است. اما خوب، هر قشری که سان نمی‌خواند. اما اين مقوله در ايران هم وجود داشته و دارد. قبل از انقلاب (و حتی بعد از انقلاب) مجلاتی هستند که کارشان سرک کشيدن به زوايای خصوصی زندگی هنرپیشه‌ها بوده است. البته سياست‌مداران (به جز سياست‌مداران مغضوب) در ايران عمدتاً از یک سپر دفاعی و حاشيه‌ی امن برخوردارند و اگر مثل اين‌جا می‌بود آن‌ها هم راز سربسته‌شان را با دف و نی بر سر بازار می‌گفتند.

بگذریم. زردنويسی در ايران سخت غالب است. در رسانه‌های فارسی‌زبان هم ايضاً. دو نمونه‌‌ی زردنويسی متعارف روزنامه‌نگاری را که «جنجال‌آفرين» شدند، حتماً همه شنيده‌اند: ماجرای آن دختر هنرپيشه و اخيراً قصه‌ی اين جوان دانشجوی ايرانی در کانادا. اين حس کنجکاوی مخاطب است که بايد ارضاء شود؟ از خواندنِ اين اخبار لذت می‌برد؟ (اين مطلب «تشت و پشم» را هم بخوانيد) هيچ کدام از اين اتفاق‌ها هيچ وقت برای خودش نمی‌افتد؟ اصلاً چرا بايد درباره‌ی اين مقولات نوشت و با آب و تاب اين‌ها را شرح داد؟ چه نياز عقلانی، معرفتی، انسانی يا اجتماعی در اين‌ها هست؟

در روزنامه‌نگاری ايران البته دو نوع روزنامه‌نگاری زرد داريم: زردنويسی سياسی و زردنويسی عوامانه. زردنويسی سياسی البته شاخه‌ای از همان زردنويسی عوامانه است. يعنی اگر تا ديروز «عوام» ذوق می‌کردند از با خبر شدن از اسرار زندگی خصوصی فلان هنرپيشه، الآن «رقبای سياسی» بر ملا شدن و بر ملا کردن اسرار زندگی خصوصی سياست‌مدار رقيب را فرض واجب می‌شمارند و مهم نيست که آن بخش زندگی خصوصی رقيب واقعاً چه ربطی به اختلاف‌نظرهای سياسی‌شان دارد؛ خودشان با آسمان و ريسمان به هم بافتن ربط‌اش می‌دهند. برای من دو مسأله مهم است: ۱. رسانه‌ی مدرن وظیفه‌‌اش شفاف کردن جامعه است. ۲. رسانه بايد بتواند «قدرت» و «سياست» را پاسخگو کند. این‌ها برای من دو اصل کلان رسانه‌ای هستند که بايد حفظ‌شان کرد. قربانی کردن يک جوان بيست و چند ساله که حالا شهوت بر او غالب شده، نه «جامعه» را شفاف می‌کند و نه «قدرت» و «سياست» را به صلابه می‌کشد. به طريق مشابه، وقتی رسانه‌ای که جناح طرف‌دارش قدرت بی‌حد و حصر دارد، آبرو و حيثيت رقيب‌اش را با دروغ‌بافی و اتهام‌زنی در رسانه بر باد می‌دهد، باز هم نقض غرض شده است. به فرض هم که آن رسانه در اقليت می‌بود و حظ و بهره‌ای از قدرتِ سياست نمی‌داشت، باز هم ناگزير به رعايت آدابی اخلاقی بود (حتماً خوانده‌ايد اين «قصه» را که مثلاً قاليباف فلان خبرنگار را «ضرب و شتم» کرد؛ و يا البته اکثريت قريب به اتفاق مطالب بعضی از روزنامه‌های عزيزدردانه‌ی وطنی را خوانده‌ايد).

شايد، آن هم شايد، در کشوری مثل انگلیس، زردنويسی به سلامت جامعه صدمه‌ی چندانی نزند. اما بدون شک در فضای فارسی زبان، در ایران، اين زردنويسی يکی از سموم مهلک رسانه‌هاست. پيشرفت فکری و اجتماعی جامعه‌ها را ده‌ها سال به عقب می‌اندازد. بيماری‌های روحی و روانی را در عموم مردم و اهل سياست مزمن می‌کند. بايد چاره‌ای اساسی به حال «زردنويسی عاميانه» و «زردنويسی سياسی» در رسانه‌های فارسی‌زبان داخل و خارج از کشور کرد.

December 8, 2007

رسانه‌ی مدنی و رسانه‌ی دولتی

گفتمان «جامعه‌ی مدنی» بر خلاف گفتمان غالب جامعه‌های مدرن و ايدئولوژی‌های مدرن، گفتمان تازه و نوينی نيست. قرن‌هاست که لايه‌ی ميانی و واسطه‌ای ميان فرد و دولت وجود داشته است. در نظام‌های مدرن و امروزی دولت با قوای مقننه و مجريه‌اش در رأس هرم نشسته است و افراد و اشخاص در قاعده‌ی هرم نشسته‌اند (و قوه‌ی قضاييه البته بايد بيرون از اين هرم باشد چون نقش داور و ميانجی را در ميان همه‌ی گروه‌ها ايفا می‌کند). بخش ميانی هرم را هنرمندان، روشنفکران حوزه‌ی عمومی، سينماگران، اهل رسانه و حتی گروه‌های شبکه‌ای دينی تشکيل می‌دهند و اين‌ها آن گروهی هستند که جامعه‌ی مدنی را تشکيل می‌دهند. اما نفس اين نام‌گذاری‌ها جامعه‌ی مدنی را نمی‌سازند. جامعه‌ی مدنی متشکل از نهاد است و اين نهادها در انزوا عمل نمی‌کنند. تنها وقتی که اين نهادها با هم رابطه داشته و «شبکه‌»ای را تشکيل دهند می‌توان نام جامعه‌ی مدنی را بر آن‌ها نهاد. انجمن‌های صنفی و کارگری هم به همين معنا بخشی از جامعه‌ی مدنی هستند. مشکلی که گاهی پيش می‌آيد اين است که يا دولت و حکومت جامعه‌ی مدنی را رقيبِ خود می‌بيند يا بر عکس. يا دولت به جامعه‌ی مدنی تعرض می‌کند و در تهديد و تحديد آن می‌کوشد يا جامعه‌ی مدنی در پی تضعيف دولت بر می‌آيد. جامعه‌ی مدنی سالم جامعه‌ای است که فارغ از تعلقات ايدئولوژيک سياسی و دينی بتواند برای منفعت عموم مردم هم از دولت مستقل بماند و هم با آن همکاری کند. جامعه‌ای مدنی که اهداف و اغراض سياسی برای خود تعريف کند و مسئوليت‌های عمومی و انسان‌گرايانه‌ی خود را فراموش کند، به گروهی سياسی فروکاسته می‌شود که نقش‌اش می‌شود همان نقش اپوزيسيون سياسی. اين همان گردابی است که بسياری از نهادهای مدنی ایران هم به آن می‌افتند (چه بسا ناخواسته و به خاطر فشار حکومت).

اما رسانه اگر قرار باشد هويت مدنی خود را حفظ کند، چه می‌کند؟ تعریف همان تعريف بالاست. رسانه‌ی مدنی ناگزير بايد استقلال فکری و مالی‌اش را از دولت و حاکميت حفظ کند. دولت‌ها می‌آيند و می‌روند، اما جامعه‌ی مدنی می‌ماند. طول عمر جامعه‌ی مدنی از طول عمر يک دولت بسی بيشتر است. حتی نظام‌های سلطنتی هم در معرض تهديد و زوال‌اند، اما جامعه‌ی مدنی به اقتضای طبع سيال و پويای جامعه‌ها می‌ماند و کارکردهای خود را بر حسب نيازهای وقتِ هر جامعه‌ای تنظيم و تعریف می‌کند. ايجاد اين توازن کار دشواری است که رسانه‌ی مدنی نه در پی تعرض به دولت و تهدید موجوديت آن باشد، و نه اجازه بدهد دولت نگاهی خاص را (چه سلباً و چه ايجاباً) به آن تحميل کند. وبلاگ‌ها هم می‌توانند در حوزه‌ی نهادهای ساحت عمومی واقع شوند. و از آن‌جا که وبلاگ‌ها ماهيتی شبکه‌ای دارند (و در درونِ خود نوعی نهاد هستند)، همگرايی فراوانی با ساير نهادهای جامعه‌ی مدنی دارند. دولت‌های اقتدارگرا و انحصارطلب، طبيعی است که استقلال وبلاگ‌ها را برنتابند. اگر احساس شود که وبلاگ‌ها رقبای دولت هستند، سايه‌ی اين تهديد هميشه بر سر وبلاگ‌هاست. يکی از راه‌های بقا و استقلال وبلاگ‌ها (در صورتی که از همان ابتدا برای خود کارکردی سياسی تعريف نکرده باشند) اين است که بتوانند اين اطمينان را به دولت‌ها بدهند که نه در پی تضعیف و تخريب دولت‌ها هستند و نه ولايت‌ِ آن‌ها را بر خود می‌پسندند. رسانه هم ناگزير برای مدنی باقی ماندن بايد استقلال خود را از دولت‌ها حفظ کند. و مسأله‌ی درشت و دشوار همین وابستگی مالی رسانه‌ها به دولت‌هاست. و کدام رسانه است که بتواند استقلال مالی‌اش را از «دولت‌»ها حفظ کند؟ معضل بزرگ در مدنی ساختن رسانه اين است.

اين يادداشت خلاصه‌ی گفت‌وگويی است که مدتی پيش با يکی از احباب شفيق در تهران داشتم. چيز تازه‌ای در آن نيست، ولی مدون کردن و تقرير آن، به گمان من، به کار رسانه‌ها و وبلاگ‌هایی می‌آيد که برای خود هويتی مدنی قايل می‌شوند و سعی دارند از غلبه‌ی فضای سياسی و ايدئولوژيک حاکم بر رسانه‌ها در امان بمانند. به اعتقاد من نهادهای دينی هم بخشی از نهادهای جامعه‌ی مدنی به حساب می‌آيند که شرح‌اش را در مطلبی جداگانه می‌نويسم.

October 17, 2007

ذکر مصايب رسانه‌ی ايرانی

مقاله‌ای که فولکس کرانت درباره‌ی راديو زمانه منتشر کرده بود، مقاله‌ای حيرت‌آور بود. من هميشه راديو زمانه را در پوشش دادن گستره‌ی وسيع انديشه‌های دينی ضعيف ديده‌ام، اما طرفه‌ آن است که نويسندگان آن مقاله مدعی هستند زمانه درست خلاف آن است! نويسندگان آن مقاله، راديو زمانه را اپوزيسيون جمهوری اسلامی می‌خواهند: اين سخن صريح آن‌هاست. در اين ميانه، دعوای سياسی گروه‌های موافق و مخالف حکومت ايران برای من مهم نيست. بديهی است که آن‌ها که از حکومت ايران خوش‌شان نمی‌آيد يا ستمی از آن ديده‌اند، مترصد هر فرصتی هستند برای تسويه حساب. اما مگر هر رسانه‌ای که خارج از مرزهای ايران وجود داشته باشد، بايد لزوماً مخالف و ستيزه‌گر با جمهوری اسلامی باشد؟ تعريف رسانه اين است؟

آن‌چه من از مرام‌نامه‌ی زمانه فهميده بودم اين بود که زمانه موضع سیاسی خاصی ندارد: نه مخالف حکومت ايران است و نه مدافع آن. و هنوز اعتقاد دارم که حجتی قوی وجود ندارد که راديو زمانه موافق يا مخالف «حکومت» ايران باشد. انتقاد من هميشه به شيوه‌ی پوشش نامتوازن عرصه‌های انديشه در زمانه بوده است که اگر به حسنِ ظن به موضوع نگاه کنيم، به تصادف بوده است و شايد هم از کمبود امکانات. اگر اين ترکيب ارايه‌ی انديشه را آگاهانه بدانيم، مدعای فولکس کرانت يکسره باطل می‌شود.

اما مسأله کجاست؟ چرا ايرانی‌ها، به ويژه ايرانی‌های خارج از کشور، رسانه‌هايی را که به دست خودشان اداره می‌شود نمی‌توانند تحمل کنند و هميشه خواستار حذف و نابودی آن هستند؟ ريشه اين تضاد و ستيز درون قومی کجاست؟ خاطرم هست که زمانی که به برنامه‌های نيلگون انتقاد می‌کردم، حتی نويسنده‌ی نيلگون صراحتاً گفته بود که فلانی خواستار تعطيلی صفحه‌ی نيلگون است، در حالی که تمام انتقاد من به گزارش يک‌جانبه و يکسونگرانه‌ای بود  که در عرصه‌ی انديشه به ويژه در صفحه‌ی نيلگون آن حاکم بود و مطلقاً‌ خواستار حذف آن نبودم بلکه عميقاً معتقد بودم و هستم که حضور صفحه‌ای مثل نيلگون بهترين فرصت برای نقد انديشه‌هايی از آن دست است: هر چه هست سر تا پای آن نوع انديشه در اين شکل به خوبی ما فی‌الضميرش را بيان می‌کند.

ريشه‌ی اين حسادت و اين نفرت از کجاست که اگر کاری را به دست غير ما بسپارند، به جای نقد و سنجش شيوه‌ی ارايه‌ی کار، در پی نابود کردن آن نوع کار هستيم؟ من اسم اين را می‌گذارم حسادت که يک نفر ايرانی اعتراض می‌کند به تلف شدن پول ماليات مردم هلند! من بارها نوشته‌ام که شکل حکومت جمهوری اسلامی در ايران يک شکل کاملاً محتمل و ممکن از انواع حکومت‌هاست. نه فضيلتی بر ديگر حکومت‌ها دارد و نه لزوماً رذيلتی. و گذشته از اين سياست يعنی اعتنا داشتن به جوانب عملی کار کردن در عرصه‌ی کشورداری. سياست بحث اخلاق شخصی و گزينش سليقه‌های فردی نيست. در نتيجه من هيچ فضيلتی در رسانه‌ای نمی‌بينم که هدف‌اش ريشه‌کن کردن يک نوع حکومت خاص باشد و اعتنايی به خود «مردم» نداشته باشد. درک ايرانی‌های خارج از کشور، يا حداقل کسانی که چنين انديشه‌هايی دارند، هنوز از حکومت، از رسانه و از روزنامه‌نگاری، به گمان من، سخت خام است. به روشنی می‌بينم که اگر روزی افرادی از همين طيف قدرت داشته باشند، به بهانه‌ی آزادی بيان و به بهانه‌ی حقوق بشر – آزادی بيان و حقوق بشری که فقط با موازين خودشان و بر حسبِ سليقه‌ی فکری خودشان تعريف می‌شود – کاری جز تهديد و سرکوب ديگران نخواهند داشت. خيلی‌ها نقاب آزادی بيان و دموکراسی را به چهره زده‌اند تا سيمای جزم‌انديش و تنگ‌نظر خود را پشتِ آن پنهان کنند.

مهدی جامی دو يادداشت بسيار عالی نوشته است در پاسخ: «چه کسی از راديو زمانه می‌ترسد؟» و «در خدمت و خيانت زمانه». (اين يادداشت «اعتراض دانشجويی؛ تيتر فکر شده‌ يا کليشه‌ای و اکتيويستی» هم يادداشتی است عالی). به اعتقاد من قلب دعوا در اين جملاتِ‌ مهدی جامی است: «دایره جمهوری اسلامی کجاست؟ آیا هر چه به سنت و مذهب و عرف رایج مردم هم بازگردد باید نفی شود؟ آیا باید به بهانه مخالفت با جمهوری اسلامی علیه قرآن و اعتقادات مردم مسلمان هم موضع بگیریم؟ آیا هر چه دینی است و هر که رنگ معنوی یا الهی دارد به دلیل تقابل با جمهوری اسلامی باید نادیده گرفته شود و مورد بی‌اعتنایی باشد؟ چه چیزی جمهوری اسلامی نیست؟». نمی‌خواهم در خود اين‌ها احتجاج کنم، اما گمان می‌کنم اگر زمانه بر مبنای همين نگاه عمل کند و روش‌اش را نقض نکند، می‌تواند سرش را با افتخار بالا بگيرد و بگويد به هيچ جناح و گروه و حزبی وابسته نيست و عموميت مخاطبان‌اش فارغ از رنگ، جنس، نژاد، مليت و اعتقاد دينی برای‌اش اهميت دارد. من به اين می‌گويم اعتدال رسانه‌ای و پرهيز از بيمارهای رايج و مزمن سياسی که گريبان‌گير ايرانی‌های خارج‌نشين ماست.

October 8, 2007

خشونت پليس در انگليس!

آخر چرا دروغ می‌گويید؟ چرا؟ توی روز روشن آن هم! جوری حرف می‌زنيد که اگر کسی هرگز توی تظاهرات ضد جنگ لندن نبوده باشد فکر می‌کند پليس ضد شورش ريخته است مردم را نفله کرده است. پدر آمرزيده‌ها! آقای فلاح!‌ خبرنگار شبکه‌ی جام جم! تو اسمِ خودت را می‌گذاری مسلمان؟ لابد روزه هم بوده‌ای امروز! مرد حسابی! کجای اين تظاهرات «با خشونت پليس به پايان رسيد»؟ کدام ابلهی به تو گفته بود برای موجه کردن خودتان دروغ بگوييد آن هم به اين بزرگی؟ ما فکر می‌کرديم مسلمان آن هم وقتی احتمالاً روزه‌دار است دروغ نمی‌گويد! نکند بهتان زدن و واژگونه جلوه دادن واقعيت وقتی درباره‌ی غير مسلمان‌ها باشد، خوب است؟ پيغمبر اسلام همين جوری به شما اخلاق آموخته بود؟

ما که اين‌جا می‌دانيم شما دروغ می‌گوييد آن هم شاخ‌دار!‌ آن بی‌نوايی که در ايران است و پای‌اش هم به لندن نرسيده است و هيچ تظاهرات ضد جنگی را در لندن نديده است و هرگز به چشم نديده است پليس لندن چقدر متمدن رفتار می‌کند (در مقايسه با بعضی از پليس‌ها!)،‌ لابد فکر می‌کند اين‌ها موجوداتی هستند وحشی. و حتماً «هيچ» تظاهراتی در ايران (اصلاً کسی جرأت دارد در ايران تظاهرات کند؟ چرا؟ مگر جايی عيبی و ايرادی هست؟)، مطلقاً «با خشونت پليس به پايان نمی‌رسد»؛ دليل‌اش هم احتمالاً اين است که تظاهرات به خاطر خشونت پليس معمولاً اصلاً آغاز نمی‌شود! آقای فلاح!‌ اگر مسلمان بوده باشی و روزه گرفته باشی اين روز را، و اگر محقق نباشی و «مقلد» باشی، به فتوای مرجع تقليدت روزه‌ی امروزت را باطل کردی آقاجان! می‌دانم اين حرف‌ها بيشتر خنده‌دار و مضحک به نظر می‌رسد. معلوم است ديگر. تنها چيزی که در وطن اسلامی ما اين روزها مهم نيست، روح دين‌داری و مغز اسلام است. اين روزها آن‌چه مهم است پوست است و قشر دين. آخر مرد حسابی! اگر همين جمله‌ی دروغ را نمی‌گفتی، از گزارش‌ات چيزی کم می‌شد؟ چرا همه‌ی گزارش‌های‌تان وقتی می‌تواند خوب باشد، آخرش تبديل می‌شود به تف سربالا؟

پ. ن. اگر نمی‌دانيد درباره‌ی چه حرف می‌زنم، همين الآن در اخبار شبکه‌ی جام جم، اين مزخرفات را گزارش‌گر جام جم درباره‌ی تظاهرات ضد جنگ در انگليس تحويل ملت داد.

پ. ن. ۲. شايد آقای فلاح اين را گفته که آبروی بعضی‌ها نرود. می‌گويند دست پيش می‌گيرند پس نيفتند: «سخنرانی احمدی‌نژاد در دانشگاه تهران در ميان تدابير شديد پليسی». راستی پليسی که گاز اشک‌آور پرتاب می‌کند خشن است يا پليسی که حتی اجازه‌ی حمل سلاح گرم ندارد؟

September 30, 2007

بيان توهين‌آميز و بيان آزاد

امروز مقاله‌ای در نيويورک تايمز چاپ شده است با عنوان: «بيان توهين‌آميز و بيان آزاد». عده‌ای که فکر می‌کنند مقاومت در برابر «هر» بيانی بدون هيچ قيد و شرطی تنها در کشورهای «مسلمان» رخ می‌دهد و شرط آزادی بيان، بی‌قيد و شرط بودن آن است، خوب است به حجم عظيم بحث‌هايی که در غرب، در اروپا و آمريکا در زمينه‌ی آزادی بيان در می‌گيرد توجه داشته باشند. نظام فکری ليبرال شايد تا به امروز آزادی بيان را بی‌قيد و شرط می‌ديده (که شواهد تاريخی گواه بر اين است که تا امروز هم چنين نبوده و هميشه نوعی «تبعيض» در آزادی بيان وجود داشته)، اما گمان می‌کنم امروز حساسيت‌های نظام‌های ليبرال-دموکرات نسبت به آزادی بيان بيشتر شده و اعتنای جدی‌تری نسبت به قوام گوهر و هسته‌ی آن دارند. عده‌ای از فارسی‌زبانان شايد گمان کنند دفاع از آزادی بيان يعنی آزاد گذاشتن هر توهينی (همان‌که در زبان انگليسی به آن می‌گويند offensive speech) اما اتفاق‌هايی از قبيل فيلمی که تئو ون‌گوگ ساخت و قتل‌اش، کاريکاتورهای دانمارکی و سخنرانی پاپ، همه باعث شد توجه رسانه‌ها به زمين لغزنده‌ی آزادی بيان بدون تبعيض جلب شود. برای ذهن‌های ساده‌ای که «تبعيض» را لزوماً به معنای منفی می‌گيرند مثالی بزنم تا گمان نکنند تبعيض هميشه بد است! هنگامی که بمب‌گذاری‌های ۷ جولای در لندن رخ داد، کن ليوينگستون، شهردار لندن، بلافاصله از حملات «غير تبعيض‌آميز» تروريست‌ها انتقاد کرد که فرقی بين آدم عادی و آدم نظامی قايل نشده بودند. به همين معنا، تبعيض در آزادی بيان هم وجود دارد و هم بايد وجود داشته باشد. تشخيص‌اش به عهده‌ی قانون، اخلاق مدنی و حقوق شهروندی است. تشخيص مصداق‌ها کار چندان دشواری نيست. برای مثال نيويورک تايمز می‌گويد که: «با وجود اين‌که مردم آزاد هستند که هولوکاست را انکار کنند يا عقايد نژادپرستانه داشته باشند، نيويورک تايمز خود را ملزم به انتشار آن‌ها نمی‌داند» و اين از نظر آن‌ها منافاتی با آزادی بيان ندارد. آزادی بيان لزوماً مترادف با آزادی انتشار نيست. چنان‌که آزادی عقيده و آزادی انديشه هم لزوماً مترادف با آزادی بيانِ‌ آن نبوده است. (اين تأکيدی که بر لزوماً می‌‌کنم برای آن کسانی است که متن را نخوانده، رأی‌شان را پيشاپيش درباره‌ی متن و نويسنده‌اش صادر می‌کنند؛ باور بفرماييد تعداد اين آدم‌ها آن قدر زياد است که آدم باید هر بار اين‌ها را تذکر بدهد!)

آزادی بيان در غرب هم آزادی بيان بی‌قيد و شرط نيست. اين‌ البته نه بهانه‌ای است برای نقض‌ آزادی بيان در ايران و نه توجيهی برای بستن دهان مردم. بايد مرجعی وجود داشته باشد که مانع از نقض آزادی‌های مدنی به بهانه‌های مختلف شود و هم‌چنين مرجعی وجود داشته باشد که مانع از نشر تهتک و توهين به بهانه‌ی آزادی بيان شود. آزادی بيان تيغی است دو لب. از هر سو که بيفتی، خودِ آزادی بيان قربانی شده و غرض اصلی از آزادی بيان نقض شده است. اتفاقاً اگر به فضای فکری تشيع نگاه کنيم زمينه‌ی آزادی بيان به نحو بارزتری فراهم است. نامه‌ی امام علی به مالک اشتر نمونه‌ی آشکارش که البته همه می‌دانيم چقدر زياد به آن عمل می‌شود!

September 27, 2007

به نظر می‌رسد که . . .

اين سوتی‌ها رسانه‌چی‌ها سوژه‌های با مزه‌ای هستند. امروز در همان بند اول خبر بی‌بی‌سی مربوط به سفر احمدی‌نژاد به بوليوی این عبارات آمده است: «به نظر می رسد آقای احمدی نژاد نخستین رئیس جمهور ایران باشد که به بولیوی سفر می کند، هرچند مدت اقامت او در این کشور بیش از چند ساعت نخواهد بود». اول باورم نشد خبر با اين عبارات آغاز شده، ولی بعد هر چه بيشتر خواندم بيشتر خنده‌ام گرفت. آخر به نظر می‌رسد يعنی چه؟ يعنی بررسی اين‌که احمدی‌نژاد چندمين رييس‌ جمهور ايران است که به بوليوی سفر کرده است اين قدر برای يک خبرنگار بی‌بی‌سی سخت است که بايد حدس بزند و بگويد «به نظر می‌رسد»؟! خلاصه دسته‌گلی حسابی بود و ساعاتی ما را خنداند. اميدوارم يکی در بی‌بی‌سی اين‌ها را بخواند و اين خطای مضحک را اصلاح کند و هم‌چنين اميدوارم سر لج‌بازی نيفتند و همين‌جور نگه ندارندش که روی مردم را کم کنند.

August 20, 2007

نقد زمانه

يادداشت زير را چندی پيش برای زمانه فرستاده بودم که در خود زمانه قبلاً انتشار يافته است. عنوان‌اش را گذاشته‌اند «نقد بی‌تعارف انديشه‌ی زمانه». بسيار حرف‌ها بود که می‌شد به اين‌ها افزود. و گمان دارم که در آينده هم می‌توان سويه‌های نظری بحث را بيشتر پيش برد. اعتقاد عميق من اين است که نقد کردن يک رسانه، ولو آن نقد سخت و درشت باشد، باعث آب‌ديده شدن و ورزيده‌تر شدن آن رسانه می‌شود؛ مگر اين‌که آن رسانه اساساً اعتنايی به بخشی از مخاطبان‌اش نداشته باشد.

اين روزها سخت گرفتار آماده شدن برای تحقيقی علمی هستم که شايد زمان زيادی از من بگيرد. اما در ميانه‌ی کارهای‌ام سعی می‌کنم به مسايل پژوهشی مورد علاقه‌ام در وبلاگ هم بپردازم. يکی از اين زمينه‌ها البته بحث رسانه، دموکراسی و قدرت است. شرح‌اش را می‌گذارم برای وقتی که مناسبت‌اش پيش بيايد. عجالتاً متن يادداشت‌‌ام را به مناسبت سالگرد زمانه در زير بخوانيد (اگر قبلاً در زمانه نخوانده‌ايد).

ادامه‌ی «نقد زمانه»

June 11, 2007

يک کار درخشان راديويی در عرصه‌ی انديشه

خاطرم هست که وقتی ايران بودم، اسماعيل ميرفخرايی مجری برنامه‌هايی بود درباره‌ی تاريخ، باستان‌شناسی، فرهنگ و مصاحبه با بزرگان کشور. آن روزها سخت شيفته‌ی آن نوع برنامه‌ها بودم و البته بيان گيرای ميرفخرايی هم آن روزها برای من بسيار جذاب بود. از همان روزها، هميشه آرزوی برنامه‌ای راديويی را داشتم که به بزرگان حکمت و فلسفه بپردازد. سال‌های بعدی که در آمد، دنبال اين بودم که ببينم روشنفکران - آن روزها دينی و اين روزها همه‌شان - چه فضای رسانه‌ای - مکتوب، صوتی و تصويری - برای انتقال انديشه‌شان دارند؟ من هنوز تحقق اين را رؤيا می‌بينم، علی‌الخصوص تحقق متکثر و بی‌غرض اين آرزو را. پيش‌تر اشاره‌های مختلفی کرده‌ام به اين‌که چرا من فضای رسانه‌ای فعلی را متکثر نمی‌دانم (آشکار است که مقصودم رسانه‌های داخل کشور نيست). اما دو سه روزی است چيزی را در رسانه‌های داخل کشور کشف کرده‌ام که - اگر خطا نکرده باشم - کاری است واقعاً طرفه و بی‌نظير. نخستين بار، اشاره‌ای به برنامه‌ی «سوفيا» در راديو گفتگو را در وبلاگ همشهری وبلاگستان و همسايه‌ی جغرافيايی‌مان - حسين شيخ‌رضايی - يافتم. الآن لينک ديگری در هفتان پيدا کردم. راديو گفتگو با عبدالکريم سروش شروع کرده است و در برنامه‌ی بعدی سراغ احمد فرديد رفته است. پس از او برنامه‌ای درباره‌ی محمد مجتهد شبستری دارد. اسامی را دقت کرديد؟ سروش و فرديد پشت سر هم!‌ به اين می‌گويند تکثر تمام عيار رسانه‌ای آن هم در کشوری که سروش در آن مغضوب است و فرديد محبوب. مجتهد شبستری از دانشگاه کنار گذاشته می‌شود و اساساً نسل روشنفکران دينی در حال هجرت‌اند. به هر حال، اين کار بسيار معنادار است، هم برای رسانه‌های داخل و هم برای رسانه‌های خارج از کشور. بدون هيچ شکی اين کار راديو گفتگو سخت ستودنی است. نفسِ‌ اين کار به قدر کافی گوياست و انباشته از نشانه و معنا. از هر جهت که به ماجرا نگاه کنيد، کاری است مهم و ارزشمند. کاش ساير رسانه‌ها هم کمی تکان بخورند و فضای فکری‌شان را متکثرتر کند. من هنوز به گشوده شدن،‌ دموکراتيک‌تر شدن و متنوع‌تر شدن رسانه‌های خارج و داخل کشور اميد دارم. تمام مسئوليت متکثرتر کردن رسانه با مخاطب و شنونده‌اش نيست. مخاطب امکانات رسانه‌ای و بسياری از مواهب گردانندگان رسانه را در اختيار ندارد. راديو گفتگو تا اين‌جا نشان داده است که تعصب‌های جزم‌انديشانه و ايدئولوژيک هدايت‌کننده‌ی کارش نيستند. اين کار راديو گفتگو می‌تواند سرمشق خوبی برای خيلی‌ها باشد.

اين را که نوشتم بهتر است اين را هم اضافه کنم. اساساً مخاطبان رسانه‌های مختلف به ندرت پيش می‌آيد با آن رسانه عقد اخوت ببندند. ما رسانه‌ها را برای اين می‌خواهيم که آن‌چه دوست داريم در آن بيابيم و اگر رسانه‌ای ديگر را می‌خوانيم يا می‌بينيم که اساساً‌ از حوزه‌ی علايق ما خارج است، فقط برای کسب اطلاع است نه با شوق و علاقه. مثال‌های‌اش فراوان است. خيلی پيش آمده است که مثلاً من وبلاگی را مرتب خوانده‌ام اما بعد به دليلی از آن وبلاگ و نويسنده‌اش دلسرد شده‌ام و هر چند ماه يک بار هم آن صفحه را باز نکرده‌ام. مثال ديگرش اين: من نزديک به يک سال است که صدای راديو فردا را نشنيده‌ام! وب‌سايت‌اش را هم دير به دير می‌بينم. بی‌بی‌سی را تقريباً هر روز می‌بينم. وب‌سايت زمانه را هر روز می‌بينم و الخ. اما کافی است مثلاً محتوای راديو فردا تغيير کند يا متحوای بی‌بی‌سی افت پيدا کند، آن وقت طبيعی است که من هم نظرم تغيير می‌کند. بايد ديد راديو گفتگو از دل کدام رسانه در می‌آيد و چه اتفاقی در آن رسانه افتاده است که ناگهان اين تکثر در آن رسوخ کرده است. بعضی از مخاطبان اگر آن‌چه را می‌خواهند در اين رسانه پيدا نکنند، قطعاً سراغ رسانه‌ای ديگر می‌روند. رسانه‌ی هوشيار و آگاه بيشتر تلاش می‌کند دايره‌ی مخاطبان‌اش را گسترش دهد و مخاطبان جدی‌اش را حفظ کند. حرف برای گفتن زياد است. عجالتاً همين حاشيه‌ها باشد تا بعداً تکميل‌اش کنم.

February 15, 2007

مخاطبان راديو زمانه؛ مخاطب واقعاً کی‌ست؟

زمانه روز به روز دارد بيشتر قد می‌کشد و تجربه‌های تازه‌ای می‌اندوزد. در اين ميان، هر چه بيشتر دست ياری به سوی زمانه دراز شود و پيکر نوساز زمانه بيشتر با عيار نقد آشنا شود، راهِ آينده‌اش هموارتر خواهد شد.

زمانه خود از ابتدای پديد آمدن‌اش مخاطبان اصلی خودش را مشخص کرده است: نسل زير سی‌ساله‌هايی که عمدتاً ساکن ایران هستند يا به زبان فارسی سخن می‌گويند (چيزی در همين حدود که گمان نمی‌کنم غلط باشد؛ مدير زمانه می‌تواند اصلاح کند اگر خللی دارد). با اين تعيین مخاطب برای زمانه و کارکرد زمانه، از اين رادیو چه توقعی می‌توان داشت؟ آيا هميشه زمانه بايد از مخاطبان‌اش توقع داشته باشد (آن هم مخاطبان خاصِ تعريف شده در بالا) يا مخاطبان هم توقعی از زمانه دارند و بايد در نظر گرفته شود؟ بديهی است که زمانه ميل به رابطه‌ی دوسويه با مخاطب دارد. اما وضعيت زمانه، وضعيت پرتناقض و پرتنشی است. وضع فعلی نياز به جرح و تعديل دارد و حاجت به تأمل و بازنگری و تصفيه‌ی مدام. زمانه با توقف در وضع فعلی آسيب خواهد ديد.

اما چرا بحث مخاطب را پيش می‌کشم؟ مخاطبی در آن گروه سنی، چه چيزی می‌طلبد؟ چه چيزی می‌خواند و چه چيزی می‌داند؟ رسانه آيا در نقش معلم يا به تعبير معتدل‌تر و دموکراتيک‌تر در نقش آگاهی‌دهنده‌ی بی‌طرف و بی‌غرض نقش ايفا می‌کند؟ مسئوليت رسانه، تکليف رسانه و «حق» رسانه چی‌ست؟ اصلاً رسانه واجد حقی هست يا هر چه هست تکليف رسانه است در قبال مخاطب؟

ادامه‌ی «مخاطبان راديو زمانه؛ مخاطب واقعاً کی‌ست؟»

February 2, 2007

درباره‌ی اهميت عنوان‌های فرعی

اولين باری که با اين يادداشت‌های فشرده‌ی حاشيه‌ی کتاب‌ها آشنا شدم (يا در واقع توجه‌ام را جلب کرد) در حاشيه‌ی کتاب‌های دکتر سروش بود. هميشه در هر صفحه‌ای کنار پاراگراف‌های طولانی، دو سه جمله آمده بود که لب و خلاصه‌ی مطلب در آن نوشته شده بود. اين چيزها شديداً به فهم متن و ارتباط بر قرار کردن با آن کمک می‌کند. به نظر من در رسانه‌ها هم مهم است از اين شيوه استفاده‌ی لازم و کافی بشود. زمانه يکی از رسانه‌هايی است که بعضی اوقات از اين شيوه استفاده‌ی مفيد را می‌برد. شايد اين از تأثيرات مهدی جامی است (بدون شک ابتکارِ خودِ او در زمانه است). اين عنوان‌های فرعی و داخلی گذاشتن برای مطالب کار طرفه‌ای است. مهدی در بی‌بی‌سی هم که کار می‌کرد، اين شيوه‌ی مطلب نوشتن و ويرايش کردن‌اش، چيز خاصی بود. انگار امضای مهدی جامی پای آن مطلب خبری آمده است. به عنوان نمونه همين مقاله‌ی فوکوياما را ببينيد. مقاله قبل از عنوان‌ها يک چيز بود و حالا تبديل شده است به چيزی ديگر. متن با اين‌ها حال و هوا و زندگی تازه‌ای پيدا می‌کند.

تفاوت‌های ظريف در ترجمه

اين‌ها شايد حرف‌هايی تکراری باشد. آن‌ها که اهل ترجمه هستند يا اصولاً به مقايسه‌ها ترجمه‌ها حساسیت دارند، حرف‌ام را بهتر می‌فهمند. از اين مقاله‌ی توماس فريدمن دو ترجمه در رسانه‌ها آمده است. يکی در بی‌بی‌سی فارسی آنلاين و ديگری در وب‌سايت راديو زمانه.

بد نيست اين دو ترجمه را مقايسه کنيد. خوب مطلب راديو زمانه را البته من ترجمه نکرده بودم، ولی اگر من هم قرار بود ترجمه کنم، بسیار شيوه‌ی مطلب ترجمه شده در زمانه را می‌پسنديدم تا ترجمه‌ی لفظ به لفظ و مصنوعی بی‌بی‌سی فارسی را. ترجمه اصولاً کار بسيار دشواری است، بسيار دشوار. کم هستند کسانی که از عهده‌ی ترجمه‌ی سليس،‌ پاکيزه و روان يک متن بر بيايند. شايد الآن بيش از دوازه سال است که به طور مستمر کار ترجمه انجام می‌دهم (ولی بدبختانه هيچ چيزی – مثل کتاب – جايی منتشر نکرده‌ام؛ يک بار در ايران خواستم اين کار را بکنم که پول‌اش جور نشد!). اما هنوز بعد از اين همه سال، چندان مطمئن نيستم که خوب می‌توانم ترجمه کنم. ده دوازده سال که سهل است، ممکن است کسی سی چهل سال ترجمه کند و باز هم ترجمه‌اش دلچسب و روان نباشد. مترجم خوب بودن، هنر است. بگذاريد چند مورد از همين تفاوت ترجمه‌ها را مقايسه کنم تا ببينيد چطور ترجمه‌ی مقاله‌ی فريدمن در زمانه سلیس‌تر است و راحت‌تر با خواننده ارتباط بر قرار می‌کند.

۱. بی‌بی‌سی: «برايتان يک آزمون کوچک درباره سياست خارجی دارم». زمانه: «در اینجا می‌خواهم یک تست کوچک در باره سیاست خارجی مطرح کنم».

۲. بی‌بی‌سی: «روز يازدهم سپتامبر، شهروندان کشور الف از جمله معدود کسانی در جهان اسلام بودند که به گونه ای خودجوش تجمعی در حمايت از آمريکا برگزار کردند». زمانه: «در یازده سپتامبر، شهروندان کشور الف در میان اندک کشورهای مسلمان بودند که تظاهرات خودجوش به طرفداری از آمریکا به راه انداختند».

۳. بی‌بی‌سی: «رئيس جمهور راديکال کشور الف اخيرا برای افزايش محبوبيت خود کنفرانسی درباره اينکه چرا هولوکاست هرگز اتفاق نيافتاده برگزار کرد». زمانه: «رییس‌جمهور تندروی کشور الف به تازگی کنفرانسی درباره هولوکاستی برگزار کرد که هرگز اتفاق نیفتاده است». [اين‌جا البته ترجمه‌ی جمله‌ی آخر در زمانه غلط است. ترجمه‌ی درست همان است که بی‌بی‌سی آورده است اما «اخيراً» را با «به تازگی» و «راديکال» را با «تندرو» مقايسه کنيد].

۴. بی‌بی‌سی: «کشور الف برای منافع استراتژيک خود می خواهد شاهد موفقيت دولت تحت هدايت شيعيان عراق که طرفدار آمريکاست باشد». زمانه: «کشور الف دارای منافع راهبردی در پیروزی دولت منتخب شیعه و طرفدار آمریکا در عراق است».

۵. بی‌بی‌سی: «کشور الف به طور سرانه بيش از هر کشور ديگری در خاور ميانه اسلامی، وبلاگ نويس دارد». زمانه: «کشورالف به نسبت، بیشترین وبلاگ‌نویسان را در کشورهای خاورمیانه دارد» [به طور سرانه؟!]

۶. بی‌بی‌سی: «آن شاخه از اسلام که اکثريت مردم کشور الف پيرو آن هستند به زنان احترام می گذارد، در پرتو مدرنيت درهايش به روی قرائت های تازه باز است و پوچ گرايی از نوع القاعده را رد می کند». زمانه: «نوع اسلامی که در کشور الف پیاده شده است، به زنان احترام می‌گذارد و با نظر به تجدد، نسبت به تفسیر دوباره، باز است و هیچ‌انگاری القاعده را برنمی‌تابد». [مقایسه کنيد: «مدرنيت» و «تجدد» را، و «پوچ‌گرايی» و «هيچ‌انگاری» را، و «قرائت‌های تازه» و «تفسير دوباره» را.]

۷. بی‌بی‌سی: «محمد حسين عادلی، سفير سابق ايران در لندن، در مجمع داووس به من گفت از آنجا که آمريکا دو عدد از بزرگترين دشمنان ايران - طالبان و صدام - را نابود کرده بحثی در ايران درگرفته که می گويد آيا واقعا ما همچنان بايد با اين شدت مقابل آمريکا عمل کنيم... اکنون آمادگی بيشتری برای ديالوگ با آمريکا وجود دارد». زمانه: «به گفته محمد حسین عادلی، سفیر پیشین ایران در لندن، از آنجا که ایالات متحده دو دشمن بزرگ ایران، طالبان وصدام، را از میان برداشت، بحثی در ایران در جریان است که آیا ما باید همچنان چنین سخت علیه آمریکایی‌ها اقدام کنیم». [البته در ترجمه‌ی زمانه، اين‌جا جمله‌ی آخر حذف شده است و «مجمع داووس» نيز ترجمه نشده است].

۸. بی بی‌سی: «فقط همين کار را بکنيد - و بعد عقب بنشينيد و شاهد باشيد که چه بحث خارق العاده ای در ايران درخواهد گرفت. می توانيد خانه تان را روی آن شرط ببنديد». زمانه: «فقط این کار بکنید، و بنشینید و شاهد خروش شگفت‌آورترین بحث‌ها در داخل ایران باشید. می‌توانید بر سر آن شرط ببندید».

نمی‌شود هيچ مرزبندی دقيقی داشت که لزوماً اين بهتر است يا آن. اما متن ترجمه شده در زمانه، روان‌تر است. کلمات انتخاب شده بيشتر به فضای زبان فارسی می‌خورد. متن زمانه، قواعد نوشتاری وب (مخصوصاً نيم‌فاصله‌ی محبوب) را به خوبی رعايت کرده است. به اين‌ها البته می‌توانيد عناوين فرعی و داخلی افزوده شده از سوی زمانه را بيفزاييد که متن را خوش‌خوان (و شايد جهت‌دار) می‌کنند. مترجم زمانه ادبيات فارسی‌اش بسيار بهتر از دانش زبان انگلیسی‌اش است. بر عکس مترجم بی‌بی‌سی فارسی، انگليسی را خيلی بهتر می‌فهمد، اما دانش فارسی‌اش آن قدر خوب نيست که بتواند ترجمه‌ای شسته رفته و خوب تحويل دهد. موازنه‌ی ميان دانش زبان مبدأ و مقصد در ترجمه بسيار مهم است. مترجم زمانه ترجمه‌اش به نسبت ترجمه‌ی بی‌بی‌سی، بسیار آزادتر است و در عين آزادی صدمه‌ی چندانی به متن اصلی نزده است. مترجم بی‌بی‌سی تلاش کرده است وفاداری مطلق‌اش را نسبت به متن حفظ کند، حتی به قيمت قربانی کردن روانی و پاکيزگی زبان فارسی.

درست است که سليقه‌ی هر آدمی در انتخاب متنِ مورد نظرش مهم است، اما ترجمه است که عملاً به خوش نشستن يک متن در ذهن خواننده کمک می‌کند. من هميشه نهج البلاغه‌ی ترجمه‌ی شهيدی را بر ترجمه‌های ديگری ترجيح داده‌ام. زمين تا آسمان ميان ترجمه‌ی قرآن خرمشاهی و ترجمه‌ی الهی قمشه‌ای (!) فرق است. بد نيست کسانی که حافظه‌ی کتاب‌شان از من بهتر است نام کتاب‌هايی را که ترجمه‌های مختلف دارند، زير مطلب بنويسند تا هم به مجموعه‌ی اطلاعات اين‌جا اضافه شود و هم مقايسه‌ی خوبی بشود انجام داد. (شايد يک مورد نزديک به موضوع وجود ويرايش‌ها و تصحيح‌های مختلف از يک متن کلاسيک است: حافظ قزوينی-غنی يا انجوی شيرازی را مقایسه کنيد با حافظ به سعی سايه). ممنون می‌شوم خوانندگان به گسترش این بحث کمک کنند. آوردنِ مثال‌های مختلف شروع خوبی است.

January 1, 2007

نسبت پاسخگويی و قدرت

آيا پاسخگویی همه جا و برای همه خوب است؟ آيا همه کس بايد نسبت به همه چيز و در همه جا پاسخگو باشند؟ از این مهم‌تر، در رابطه‌ با سياست و ارباب قدرت، پاسخگويی يعنی چه؟ چه کسی بايد پاسخگو باشد؟

اگر به ايران نگاه کنيم، مورد مشابهی از آن را می‌توان در يکی از تعاليم اخلاقی دين اسلام يافت: امر به معروف و نهی از منکر. مايه‌ی دريغ فراوان است که در کشورِ ما اين‌ها نه تنها بد فهميده می‌شوند بلکه بد هم استفاده می‌شوند. پاسخگويی، در يک نظام دموکراتيک، اساساً خطاب‌اش به اهل قدرت است و آن‌ها که بر مسند سياست و سياست‌ کردن نشسته‌اند نه يک لا قبايانی که دست‌شان از آسمان و زمين کوتاه است. آن‌که زندگی‌اش به يک اشاره‌ی ارباب قدرت می‌تواند دود شود، چه معنا دارد به پرسش و پاسخ گرفته شود؟ امر به معروف و نهی از منکر، نخستين مخاطب‌اش حاکمان هستند. حاکمان را بايد به معروف امر کرد و از منکر نهی. و اين‌ کار را شهروندان انجام می‌دهند در برابر دولتمردان. دولتمردان تا بر مسند قدرت تکيه زدند، نمی‌توانند ديگر به پشتوانه‌ی قدرت مردم را به پاسخگويی فرابخوانند و آن‌ها را امر به معروف و نهی از منکر کنند. اين مغز تعاليم اخلاقی دين است.

ادامه‌ی «نسبت پاسخگويی و قدرت»

December 30, 2006

رسانه‌ی خوب، رسانه‌ی آرمانی:‌ دموکراسی و آزادی

مدت‌هاست دارم به اين موضوع فکر می‌کنم که رسانه‌ی خوب کدام است؟ رسانه‌ی دوسويه يعنی چه؟ آیا دو سويه بودن در اين خلاصه می‌شود که مثلاً يک رسانه بعضی از حرف‌های مخاطبان‌اش را هم منتشر کند؟ چند نمونه را انتخاب کنيد. مثلاً راديو فردا، بی‌بی‌سی فارسی، بی‌بی‌سی انگليسی، راديو زمانه و صدای آمريکا.

معيار توجه يک رسانه به مخاطب‌اش چی‌ست؟ من فکر می‌کنم رسانه مانند هر چيز ديگری – درست مانند حکومت دموکراتيک – نياز به اصلاح و تصفيه‌ی مرتب دارد. رسانه – مخصوصاً اگر مدعی دموکراتيک بودن داشته باشد – محتاج نظارت و انتقاد است. اما حاصل نظارت يا انتقاد چی‌ست؟ آيا معنای رسانه‌ی دموکراتيک اين است که مثلاً‌ به ديگران «حق بدهد» (انگار ديگران خودشان حق نداشته‌اند) که از او انتقاد کنند؟ رسانه‌ی دموکراتيک آيا فقط نقد و اعتراض مخاطب معترض خود را منتشر می‌کند تا تکليف دموکراتيک بودن را از دوش خود بردارد؟ آزادی بيان برای يک رسانه يعنی چه؟

برای اين‌که به اين پرسش‌ها پاسخِ خودم را بدهم، يکی از دو بيت از حافظ را نقل می‌کنم که معنای دموکراسی رسانه‌ای را چنان که من می‌فهمم در خود درج کرده است:
جايی که برق عصيان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زيبد دعوی بی‌گناهی
و:
ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرويم
چون رهِ آدم بيدار به يک دانه زدند
به اعتقادِ من، پذيرش دموکراسی در سياست و رسانه به اين معناست: ما همه انسان هستيم. ما همه خطا می‌کنيم (نه اين‌که احتمالاً خطا می‌کنيم؛ ما قطعاً خطا می‌کنيم، چون بشر هستيم، اما اين خطا ميزان‌اش متفاوت است). و چون خطا می‌کنيم (به اقتضای بشر بودن‌مان) نياز داريم به اين‌که کسی، ناظری، منتقدی به ما تذکر بدهد تا خطاها را اصلاح کنيم. گام مهم‌تر بعدی «اقرار به خطا» ست. يعنی جايی ما ممکن است به اين تشخيص برسيم که خطا کرده‌ايم و منتقد ما سخن درستی را گوشزد کرده است. اين‌ها مترهای مهمی برای ارزيابی يک رسانه است.

با اين مقدمات، به طيف رسانه‌های مختلف نگاه کنيد. از لحاظ کمی چه اندازه اقرار به خطا و اصلاح خطا در رسانه‌ها می‌بينيد؟ قاعدتاً شما هرگز به طور عام با حجم بزرگی از اعتراف به خطا مواجه نيستيد. رسانه‌ای که مرتب خطا می‌کند، خطاهای بزرگ مرتکب می‌شود و تازه به آن اعتراف هم می‌‌کند، رسانه‌ای است که در بازار رقابت حذف می‌شود. به همين منوال، رسانه‌هايی هستند که هرگز اعتراف به خطای‌شان نمی‌کنند. نه انتقاد معترض را منتشر می‌کنند و نه خطا را اصلاح می‌کنند:‌ اين رسانه‌ی متکبر و مستبد است؛ رسانه‌ای خدايگانی است. رسانه‌ی دموکراتیک ميزانی معمولی از اشتباهات را دارد. اين اشتباهات ممکن است در نامه به سردبير يا مدير رسانه منعکس شود و همچنين توضيحی از سوی رسانه بيايد که بله ما اين‌جا را اشتباه کرده‌ايم و از فلانی که اين اشتباه را به ما گوشزد کرده است، سپاسگزاريم. رسانه‌ای که مدافعه‌جويانه به پاسخگويی به هر نقدی برخيزد، رسانه‌ای ضعيف است. رسانه‌ای که به هيچ نقدی اعتنا نمی‌کند، رسانه‌ای استبدادی است. رسانه‌ی دموکراتيک تنها به انتشار پراکنده‌ی يکی دو نقد اکتفا نمی‌کند. رسانه‌ی دموکراتيک خوب، از نقدها استفاده می‌‌کند، به آن‌ها اشاره کرده و به خطاهای خود آشکارا اعتراف می‌کند و شأن بشری بودن خود را برجسته می‌سازد و از همه مهم‌تر عزمی جدی برای اصلاح دارد و ادعای دموکراتيک بودن‌اش تنها نمايش و تعارف نيست.

به گمانِ من يکی از مهم‌ترين قدم‌هايی که رسانه‌های معاصر می‌توانند بردارند، شفاف‌سازی دموکراتيک است. همه‌ی رسانه‌های فارسی شفافيت دموکراتيک ندارند. ميزان و درجه‌ی شفافيتِ آن‌ها به ميزان دموکرات بودن و شفاف بودن مديريتِ آن بستگی دارد و اين البته امری نسبی است.

با اين توضيحات، چند رسانه‌ای را که در بالا نام بردم مقايسه کنيد. دوستانی که کارِ آماری در وبلاگستان انجام می‌دهند و کسانی که رسانه‌ها را رصد می‌کنند نيز می‌توانند بر اين مبنا اين رسانه‌ها را قياس کنند. به نظرِ شما کدام‌يک از رسانه‌های بالا، امتياز بيشتری خواهند داشت؟ در کدام يک آزادی بيان منتقدين بيشتر رعايت می‌شود؟ کدام رسانه شفافيتی دموکراتيک دارد؟ کدام رسانه ادعای دموکراسی برای‌اش فقط در حد رفع تکليف نيست؟ به عبارت دقيق‌تر، در کدام رسانه، و با کدام شواهد، دموکراسی، آزادی بيان، دو سويه بودن، جدی گرفتن مخاطب و پاسخگويی «نهادينه» شده است؟ چه چيزی باعث نهادينه شدن يک منش يا اخلاق در يک رسانه می‌شود؟ من پاسخ دقيقی برای هيچ کدام از اين پرسش‌ها ندارم. دوست دارم اهل فن و صاحب‌نظران ديدگاه‌های‌شان را بنويسند. در ميان رسانه‌های بالا، راديو زمانه، شايد تنها رسانه‌ای است که به وبلاگستان اعتنای جدی دارد. شايد نويسندگان زمانه و مديران آن بخواهند (و بتوانند) مبنای تئوريک روشنی برای پرسش‌های بالا و پاسخ به آن‌ها عرضه کنند. پس اين گوی و اين ميدان!

December 27, 2006

شبکه‌ی خبر ايران: شبکه‌ی بی‌خبری!‍

امروز داشتم دست بر قضا در تلويزیون‌های ايرانی می‌چرخيدم و ساعتی به تماشای شبکه‌ی خبر نشستم. بحث داغ ظاهراً سنگ رو يخ کردن رسانه‌های خارجی بود (از جمله‌ شبکه‌ی خبری ۲۴ ساعته‌ی بی‌بی‌سی،‌ صدای آمريکا و غيره).

بحث اصلی اين بود که بله، غرب در ماجرای تحريم ايران کم آورده و شکست خورده است و حالا دارد واقعيت‌هايی را که رخ داده است تحريف می‌کند و خلاصه فغان و فرياد که اين‌ها کارشان دروغ است و نيرنگ! ببينيد، من مناسبات قدرت و سياست (و سياست‌های رسانه‌ای برای حفظ قدرت) را خوب می‌فهمم. بله، معلوم است که رسانه‌‌ی شما بايد در خدمت قدرت باشد و هر وقت دل‌تان خواست سرتان را مثل کبک زير برف بکنيد. اين‌ها را می‌فهمم. همه جای دنيا اين اتفاق می‌افتد، حتی در انگليسی و آمريکا. فرق بزرگ‌اش اين است که اين‌جاها آن قدر رسوا و ضايع اين کار را نمی‌کنند که در وطنِ ما می‌کنند! نمونه‌اش را ببينيد: تلويزيون ايران هميشه بی‌بی‌سی را «راديوی دولتی انگليس» خطاب می‌کند! من نمی‌دانم اين فهم‌ها و تصورات زمان رضاشاه پهلوی چرا هنوز در ذهن رسانه‌ی عوام زده‌ی ما جاخوش کرده است؟ يعنی کسی نمی‌داند بی‌بی‌سی يک ارگان دولتی نيست و سخنگوی قدرت حاکم نيست؟ قصه‌ی همان طوطی داستان مولوی است:
از چه ای کل با کلان آميختی
تو مگر از شيشه روغن ريختی!
چون خودشان رسانه را دولتی کرده‌اند فکر می‌کنند، همه جای دنيا رسانه دولتی است. بابا يکی آن آدم حواس پرت را از خواب بيدار کند! اين‌جا هيچ قدرت سياسی و غير سياسی نيست که در رسانه‌های راديويی، تلويزيونی و مطبوعات از نقد و حتی تمسخر و استهزاء در امان باشد. از خصوصی‌ترين زوايای زندگی خانواده‌ی سلطنتی گرفته تا شخص نخست‌وزير. خودتان برای خودتان خط قرمزهای‌تان را بشماريد. من از خدا و پيغمبر حرف نمی‌زنم. از آدم‌های عادی حرف می‌زنم که بينِ من و شما زندگی می‌کنند. اين‌ها را مقايسه کنيد که مصاحبه‌گر نخست‌وزير را در تلويزيون درسته پوست می‌کند و نخست‌وزير نفس هم نمی‌تواند بکشد. شما جرأت داريد مثلاً با رييس مجلس‌ محترم اين‌ کار را بکنيد؟ البته که نه! پس جمع کنيد اين بساط خبررسانی ضد امپرياليستی را! لااقل برويد دو تا کتاب بخوانيد. چهار تا خبر درست و حسابی ببينيد. دقيقاً بفهميد طرف کی‌ست و کارش چی‌ست! اگر ادعا می‌کرديد بی‌بی‌سی را صهيونيسم جهانی می‌گرداند باور کردن‌اش آسان‌تر بود تا بگوييد بی‌بی‌سی راديوی دولتی انگليس! دروغ و حرف من در آوردی هم می‌خواهيد بتراشيد، دروغ شاخدار نگوييد! آدم حال‌اش به هم می‌خورد از اين همه نفهمی و بی‌سوادی که به اسم علم و دانش و دين و خدا به خورد ملت می‌دهند.

December 18, 2006

خوب و بد زمانه – ۳

اشکالات فنی سايت راديو زمانه (ولو اشکالات جزيی) هنوز بر طرف نشده‌اند. پس اين‌ها را هم می‌افزايم به نکات قبلی.

يک بار ديگر هم گفته‌ بودم و گمان کنم به اوليای امور زمانه هم متذکر شده بودم که لينک دنبالک مطالب کار نمی‌کند. مدتی کار می‌کرد که از زمان ورود حسين درخشان به ماجرا ناگهان از کار افتاد. کار بسيار ساده‌ای است و فقط اضافه کردن چند کد می‌خواهد. وقتی مطالب‌تان دنبالک ندارد اصلاً و کدهای‌اش موجود نيست، چه دليلی دارد در صفحه‌ی اصلی يا پای مطلب لينک‌اش وجود داشته باشد. برش داريد و خودتان را خلاص کنيد. رسيدگی نکردن به اين فقط از تنبلی است و بس.

بخش بايگانی صفحات درست کار نمی‌کند و همه‌ی مطالب قبلی را نمايش نمی‌دهد. بخش لينکدونی زمانه هم اصلاً بايگانی ندارد (برای عموم می‌گويم). فرض کنيد يکی بخواهد لينکی را که سه ماه پيش گذاشته‌ايد ببيند. تکلیف‌اش چی‌ست؟

بعضی از صفحات ثابت راديو زمانه همين‌جور به حال خودشان رها شده‌اند. اين‌ها نکات ساده و پيش پا افتاده‌ای هستند و راه‌حل‌شان هم بسيار ساده است. مثلاً صفحه‌ی درباره‌ی ما به انگليسی درست تراز نشده است و مثل فارسی راست چين است. آدرس‌اش هم مثل يک آدرس پست وبلاگی است. در حالی که قاعدتاً بايد يک صفحه‌ی مستقل برای‌اش درست می‌شد. می‌دانم کسی که مسئول نظارت بر سايت است استاد اين کارهاست. چرا تعلل کرده‌اند، خدا می‌داند.

صفحات داخلی زمانه آدرس آر‌ اس اس مناسب ندارد. يعنی اصلاً لينک‌اش در صفحه موجود نيست. فرض کنيد من بخواهم فقط صفحه‌ی کلاغستون را به صورت آر اس اس داشته باشم. لينک‌اش اصلاً موجود نيست و من فقط حدس می‌زنم آدرس‌اش چی‌ست و دارم‌اش. اما بقيه شايد نتوانند حدس بزنند. برای آر اس اس صفحه‌ی اصلی هم که روی لينک‌اش عکسی آمده است با اسم پادکست که اصولاً چيز ديگری است، محدودیت تعداد مطالب نمايش داده شده را بايد بردارند يا حداقل بيشترش کنند.

صفحه‌ی اصلی در واقع هيچ مطلبی ندارد و مطالب صفحات داخلی را فراخوانی می‌کند و صفحه‌ی اصلی ری‌بيلد می‌شود. اما کسانی که دبير سايت هستند هميشه فقط ايندکس صفحه‌ی اصلی را بازسازی می‌کنند. بقيه‌ی صفحات هم مثلاً گوشه‌ی سمت راست‌شان آخرين مطلب وبلاگ زمانه را فراخوانی می‌کنند. اما هر صفحه‌ای ممکن است يک مطلب خاصی را نشان بدهد. دليل‌اش اين است که همه‌ی صفحات هم‌زمان بازسازی نشده‌اند. اين هم راه‌حل ساده‌ای دارد. يک پلاگين کوچک در ام‌تی اين کار را انجام می‌دهد و می‌توان ايندکس‌های همه‌ی صفحات يا همه‌ی مطالب را بازسازی کرد. آمستردام که مشکل سرعت اينترنت ندارد که هزار سال طول بکشد. راه‌حل‌های ديگری هم البته دارد که خودشان بهتر است بگردند و پيدا کنند. قرار نيست همه‌ی راه‌حل‌ها را من مجانی بهشان بدهم! (يادم رفت بگويم لينک صفحه‌ی وبلاگ زمانه يعنی لينک مستقيم به صفحه‌ی اصلی‌اش هيچ جا در آن منوهای بالا موجود نيست).

فکر می‌کنم همين‌ها برای امشب بس است. شايد بعد از خواندن اين‌ها کسی همت کند و مشکل را بر طرف کند. اصلاح اين‌ها شايد حتی يکی دو ساعت هم طول نکشد. برای رسانه‌ای مثل زمانه اصلاً خوب نیست که تنبل و بی‌اعتنا به صورت سايت‌اش نموده شود.

December 17, 2006

خوب و بد زمانه – ۲

درباره‌ی برنامه‌های زمانه هنوز چيزی ننوشته‌ام. بخش آهنگ زمانه مخصوصاً تحول خوبی پیدا کرده‌ است. اعتدال در آن خيلی خيلی بيشتر از قبل شده است. البته دليل‌اش روشن است. يک برنامه زمانی متکثر می‌شود که افراد توليد کننده‌ی آن هم مسلط به موضوع باشند و هم علاقه‌ها و سليقه‌های متنوع داشته باشند. آهنگ زمانه خوب پيش می‌رود. جای کار بيشتری دارد البته اما جای اميدواری زياد دارد. اين يکی را دست مريزاد!

و اما کلاغستون. امان از کلاغستون. فرياد از کلاغستون. بيداد از کلاغستون! مگر می‌شود درباره‌ی کلاغستون حرف زد؟ خوب حرف نمی‌زنيم. من هنوز نتوانسته‌ام با سبک نيکان در کلاغستون کنار بيايم. نيک آهنگ را بيشتر و بهتر من به کاريکارتور می‌شناسم و نوشتن متن، نه پخش صدا. اما البته وقايع اتفاقيه‌اش خيلی خوب است. يک بار ديگر هم نوشتم که فرجامی رسماً کاری کرده است که بساط دفتر ديوانی ملکوت تخته شود. خوب می‌نويسد و اصطلاحات و تعبيرات قجری خوبی به کار می‌برد.

راديو سيتی هم که حرف ندارد. آدم حرفه‌ای مسلطی آن را می‌گرداند که کار و زندگی و فکر و ذکرش سينماست. من هر وقت با پرويز جاهد حرف می‌زنم يک جای لندن يا دنياست و دارد به فلان جشنواره می‌رود. واقعاً حوصله می‌خواهد. راديو زمانه بايد قدر جاهد را حسابی بداند. از دست دادن‌اش غبن بزرگی برای زمانه خواهد بود (هر چند من اصولاً چيز زيادی از سينما نمی‌دانم). صدای جاهد هم به نظر من بسيار دلنشين است. من فکر می‌کنم صدای راديويی خوبی دارد – همان يک باری که شنيده‌ام البته.

انديشه‌ی زمانه به دست با کفايت محمدرضا نيکفر است. من از نيکفر خيلی خوش‌ام می‌آيد (نه لزوماً از همه‌ی انديشه‌های‌اش). خوبی نيکفر اين است که آدمی است بسيار خوش‌خلق و ميانه‌رو. حساب شده می‌نويسد و تلاش می‌کند پا از حوزه‌ی دانش‌اش فراتر نگذارد. يک فلسفه‌‌خوانده‌ی تمام عيار است. من البته با بعضی از تزهای‌اش در زمانه مشکل پيدا می‌کنم اما هرگز نمی‌توان گفت بد می‌نويسد يا ضعيف و پر اشکال. نيکفر دقيق می‌نويسد و روشن. حتی اگر بخواهی با او مخالفت کنی دقيقاً می‌دانی مخالف چه هستی. نيکفر خود را پشت هزار چيز پنهان نمی‌کند تا حرف‌اش را بزند. موضع‌اش کاملاً روشن است.

آخر کار می‌رسيم به نيلگون زمانه. خوب هر چه درباره‌ی انديشه‌ی زمانه و نيکفر گفتم، عکس‌اش را درباره‌ی نيلگون و عبدی بخوانيد! شوخی می‌کنم. اما چندان اغراق نيست. من شديداً با برنامه‌های نيلگون مشکل دارم. طرح پرسش‌های ضعيف و مشوش. انگيزه‌های سياسی روشن اما در لفافه‌های متفاوت. استدلال‌های ضعيف و پر مناقشه. مدعيات جنجالی و بدون مستند. مهم‌تر از همه نيلگون يک خصلت روشن دارد: مشرب تاریخی‌اش متأثر از انديشه‌ی مارکسيستی است يا حداقل نشان می‌دهد نويسنده‌ تمام عمرش را صرف خواندن (يا حتی عمل به) انديشه‌های چپ سياسی کرده است. نيلگون برای رسيدن به مقصودش (يا بيان مقصودش) حاضر است از روی تاریخ جست بزند. حاضر است هميشه‌ تاريخ را پاره‌پاره و گسسته به نفع مدعای خودش روايت کند. نيلگون از قلب تاريخ هم ابايی ندارد. بهترين دروغ آن است که سرشار باشد از قطعه‌های پراکنده‌ی راست. دروغ زمانی تشخيص‌اش دشوار است که ميان يک دنيا حرفِ راست بيان شود. به اين کار می‌گويند شيطنت. اين برنامه‌، مگر روزی اصلاح شود و نويسنده‌ روش‌اش را تغيير دهد، تا به امروز خالی بزرگ بر گونه‌ی راديو زمانه است. بودن‌اش البته خوب است. آدم با اين جنس انديشه‌ها آشنا می‌شود. من هرگز مخالف بودن‌اش نيستم. اما بدون هيچ شکی تريبون يک روشنفکر چپ است با سوابق مارکسيستی روشن (به قول سبيل طلا طرف شديداً ساختارگراست). بهتر بود نیلگون در همان سايت خودش می‌ماند تا تريبونی اين‌جوری در زمانه پيدا کند. من هرگز با متحوای نيلگون در آن سايت مشکل پيدا نمی‌کردم، اما اين‌جا نه. بايد يک چيزهايی کنارش بيايید. يک تغييراتی بکند تا از اين وضع بيرون بيايد. مطلقاً حذف نبايد بشود. عبدی کلانتری با اين شيوه‌ی انديشه بايد حضور داشته باشد، اما نه حضوری يک‌تاز و بلامنازع. به هر حال جايی بايد فرق دوغ و دوشاب روشن شود.

اين هم يادداشت دوم. اشکالات فنی سايت را هم يادم نرفته است. عمداً دير می‌نويسم شايد تا آن موقع درست‌اش کردند. خيلی راه‌حل‌اش ساده و سرراست است. ديگر چيزی نمی‌گويم که به کسی برنخورد.

December 16, 2006

خوب و بد زمانه (راديو زمانه!) - ۱

تا وقتی اين يادداشت تمام شود، مهلت مسابقه‌ی نقد راديو زمانه تمام شده است. از زمان آغاز کار راديو زمانه مدتی می‌گذرد و بعضی ايرادهای بزرگ‌شان مرتفع شده است و اميدوارم بهتر و بهتر شود. پس بگذاريد چند تا از نکته‌های خوب و اتفاقات تازه‌ی راديو زمانه را بنويسم.

ادامه‌ی «خوب و بد زمانه (راديو زمانه!) - ۱»

Free counter and web stats