صفحه‌ی اصلی

بايگانی: حاشيه‌ها

March 7, 2009

حاشيه بر غزلیات شمس شفيعی

نظری ذيل مطلب قبل آمده است و فکر می‌کنم به جای توضيح نوشتن ذيل‌ آن خوب است اين‌جا روشن‌تر توضيح بدهم. ماجرا از ديدِ من روشن‌تر از اين‌هاست ولی اين نوع موضع‌گيری‌ها ممکن است «خاطر ساده‌دلی را پی کند». نويسنده‌ای با نام همايون داد نوشته است:

«من هم کتاب را دیدم. به نظرم در شأن کسی چون شفیعی کدکنی نبود که کتابی مثل کتابهای درسی منتشر کند. توضیحات در حد معانی لغت و گاه در حد توهین به شعور و سواد خواننده است. مسلماً ایشان می دانند که معنی لغت را می توان در فرهنگ های مختلف نیز یافت.
اما علاقه به شخص شفیعی کدکنی چیز دیگری است که هم در سخنان شما و هم در نظر کریم فیضی دیده می شود.
متأسفانه مرید داشتن دکتر شفیعی و دعوا بر سر اینکه چه کسی به او نزدیک تر است، بحث هر روزه اهل ادبیات شده است.
یکی از آفات این نگاه این است که هر کس برایمان هر سازی بزند، هر کتابی بنویسد، هر سخنی بگوید، هر آوازی بخواند و خلاصه هر کاری بکند، برایش دست می زنیم. نمونه اش بعضی کارهای ضعیف محمدرضا شجریانِ عزیز و دوست داشتنی و... است که به زعم همه ضعیف یا معمولی بوده، ولی برایش دست زدیم و غش کردیم. (این مثال را زدم، چون می دانم که اهل موسیقی هم هستید.)
نکته دیگر این است که هرگز نباید مقدمه محققانه و باارزش ایشان را به مانند کل کتاب دید. نه فقط این مقدمه، که دیگر تعلیقات ایشان بر کتاب های پیشین، و احتمالاً پسین، این گونه اند.»

بنده البته به رغم تمام علاقه‌ای که به «کار»ِ شفيعی کدکنی دارم (خودش را از نزديک نمی‌شناسم)، می‌توانم اين‌ها را بيفزاييم (و درباره‌ی لحن نوشته‌ی نويسنده‌ی بالا سخنی نمی‌گويم):
۱. اين کتاب،‌ اتفاقاً، به معنای دقيق کلمه کتابی است «درسی». چه ايرادی در کتاب درسی هست؟ چرا مردم بايد فکر کنند، کتاب درسی، فقط برای کلاس‌های اکابر و بی‌سوادها نوشته می‌شود و شأن و وزنی معرفتی ندارد؟ مگر خود مثنوی مولوی، به وجهی کتابِ درسی به حساب نمی‌آيد؟ مگر «حافظ نامه» بهاء الدين خرمشاهی فرق چندانی با همين «توضيحات در حد معانی لغت» دارد؟ (البته کار شفيعی در اين گزينش و تفسير، بسی بيش از همين کار ساده‌انگارانه‌ای است که به نگاه نويسنده‌ی بالا رسيده است). مگر ديوان حافظی که خليل خطيب رهبر منتشر کرده بود با آن همه توضيحات و تعليقات، «توهين به شعور و سوادِ خواننده است»؟ (از جنس اين کتاب‌ها می‌توان همچنان اسم برد؛ يکی دو تا نيستند). محض توضيح اضافه می‌کنم که همين دو کتاب اخير، از مراجع دانشجويان دوره‌ی ليسانس ادبيات فارسی است (دوره‌ی فوق ليسانس را من خبر ندارم). حداقل زمانی که من در مشهد دانشجوی رياضی بودم، در دانشکده‌ی ادبيات وضع اين بود.یا مگر کاری را که دکتر رضا اشرف زاده روی آثار عطار کرده است، کم ارزش است؟ اين‌ نوع آثار را بنده بسيار واجب می‌دانم.

 ۲. قرار نيست با چاپ غزليات شمس، به مردم فخر بفروشيم و با ارايه نکردن معنای کلمه‌ای که يافتن‌اش در فرهنگِ لغت ممکن است کلی وقت از خواننده تلف کند،‌ بی‌سوادی‌شان را به رخ‌شان بکشيم؟ درست بر عکس نويسنده، من فکر می‌کنم که شفيعی با همین کارش، شأن معلمی‌اش را خوب ادا کرده است. ظاهراً از يادداشت نويسنده بر می‌آيد که مقدمه‌ی شفيعی با ارزش است و تعليقات‌ و توضيحات‌اش بر غزل‌ها بی‌ارزش! من واقعاً معنای اين اظهار نظر را نمی‌فهمم. ماجرا برای من ساده است. چه بسا، بسياری از تعليقاتِ شفيعی برای «من» ساده باشد و اصلاً نيازی نداشتم باشم که آن‌ها را بخوانم (البته بايد پرسيد مگر من از مادر که زاده شدم، واجدِ همين دانش بودم؟ پس همين‌ها را از کجا آموخته بودم؟)،‌ اما قطعاً می‌توانم نمونه‌هايی نشان بدهم که اگر در ذيل همين غزليات نبودند، نه حساسيت مرا برمی‌انگيختند و نه باعث می‌شدند نکته‌ی تازه‌ای بياموزم. ممکن بود به سادگی از کنار بيتی عبور کنم و هيچ توجهی به ظرافت معنای آن نکنم.

۳. نويسنده تفاوت علاقه داشتن به کسی و مريدِ او بودن را ظاهراً نمی‌داند. برای من عجيب است که وقتی کسی کاری می‌کند که برای يکی ارزش‌مند و مفید است و تشنه‌ای را سيراب می‌کند، چرا ديگران بايد با خشم و غضب يا با حسادت و نفرتِ آشکار، شأن و ارزش کار ديگری را از ميان ببرند و چيزی بنامندش در حد «توهين به شعورِ خواننده»؟ معنای نوشته‌ی پيشين من، بسيار روشن بود: من از انتشار اين کتاب ذوق‌زده شده بودم. دليل‌اش روشن بود: از سبک و شيوه‌ی تعليقات شفيعی کدکنی بر این نوع کتاب‌ها خوش‌ام می‌آيد و بسيار نکته‌ها از آن آموخته‌ام که راهنمای من بوده است. خوب اگر بعضی از آموختن اين چيزها مستغنی هستند و دريای مواج معرفت و دانش‌اند، معلوم است که نيازی ندارد به اين چيزها! اين چه تصوری است که شما هر وقت متن دشواری را به دست گرفتيد يا معنای عبارتی را در متنی نفهميديد، حتماً مکلف‌ايد برويد کتابخانه و دنبال لغت‌نامه دهخدا بگرديد تا بفهميد بالاخره شاعر يا نويسنده چه گفته است؟ اين چه انتظاری است که کار آدمی که عمرش را صرف رساندن همين معارف به دستِ اهل‌اش کرده است، اين اندازه تحقير و تخفيف کنيم؟ خوب «گر تو بهتر می‌زنی، بستان بزن!» چرا اين هم بخل و تنگ‌نظری و طعنه و تحقير؟

۴. شفيعی کدکنی با اين کارش ظاهراً صدای عده‌ای را در آورده است. با آن‌چه من از اين دو جلد خوانده‌ام و دیده‌ام، اين اعتراض‌ها خدشه و خلل چندانی بر کار مهمی که شفيعی کرده وارد نمی‌کند. برای خواننده‌ی سرسری‌خوانی که به نکات ظريف توجهی ندارد، این هم یک کار ادبی است ميان کلی کار ادبی ديگر. درباره‌ی اين چاپ، مقدمه و تعلیقات‌اش، من هنوز هم حرف دارم و در يادداشتی جداگانه، نکاتی را از مقدمه‌ی شفيعی نقل خواهم کرد تا نشان بدهم چرا این چاپ، چاپِ مهم و ارزش‌مندی است.

پ. ن. بد نيست اين يادداشت دکتر پورنامداريان را هم بخوانيد: «شفيعی کدکنی و خيل اندک‌مايه‌گان». و اصلاً چه باک؟ عين عبارات را بخوانيد:
«در حال حاضر در قلمرو ادبیات فارسی و حوزه‌های مختلف ‌آن کسی نیست که با استاد شفیعی کدکنی قابل مقایسه باشد. آثار ایشان چه در حوزه تصنیف و چه در حوزه تحقیق چندان متعدد و متنوع و دقیق است که خیل اندک مایگانی که پس از انقلاب از گوشه‌و کنار این مملکت سربرآورده‌اند وگردانندگان امور فرهنگی، به ویژه ادبیات فارسی شده‌اند، اگر همه جمع شوند به گرد ایشان هم نمی‌رسند.

در این فضای مکدر که همه مثل آب خوردن ترفیع و ارتقاء پیدا می‌کنند، در حالی که یک جمله حرف حسابی در حوزه تحقیق و تصحیح نگفته‌اند، مگر آنکه آن را از جایی کش رفته باشند، آیا جایزه دادن _از هر دست_  به استاد شفیعی کدکنی به جز توجیه ابتذال و کم مایگی و توهین به ایشان ، معنی دیگری دارد؟  البته که باید تصحیح و تحقیق در آثار عطار کاری عظیم جلوه نکند تاخزعبلات دیگرانی که در مقایسه با استاد، ابوجادخوانی بیش نیستند، چنان نماید که «تاتوله» هوا کرده‌اند. این جایزه‌های متنوع و متعدد اگر تشریفی درخور قامت ما باشد، بی‌تردید بر بالای استاد کوتاه است.

بنده از رشته‌های دیگر دانشگاهی خبر ندارم،‌ اما حقیر چنان می‌داند که در رشته ادبیات فارسی اگر کتابی مستحق جایزه باشد، در حال حاضر فقط کتاب‌های استاد است، اما حالا که فروزانفر و زرین کوب و زریاب خویی نیستند، چه کسی را صلاحیت داوری کتاب‌های استاد است؟ و اگر کتاب دیگری مستحق تقدیر و جایزه باشد، چون استاد شفیعی کدکنی آن را ارزیابی و داوری نکرده باشد، پس چگونه استحقاق دریافت جایزه و تقدیر را پیدا کرده‌است؟ من البته به هیچ وجه قصد مبالغه درباره ایشان را ندارم- هرچند مبالغه هم در حق ایشان مبالغه نیست- بلکه غرضم آن است که آنان را که مویی ایراد در آثار ایشان کشف می‌کنند خوب است چشم بازکنند، بلکه لابار،‌را هم در آثار خود ببینند.»

December 31, 2008

اين آوارگان

به دنبال شعری از محمود درويش می‌گشتم. در پی اصل عربی شعر بودم. کلمات‌اش - کلماتِ آن شعر خاص را - به ياد ندارم. ترجمه‌ی شده‌ی چند پاره شعر از او را که در گاردين يافتم به فارسی اين‌جا می‌آورم:

دهان‌اش را به زنجیر بستند،
و دستان‌اش را به صخره‌ی مردگان گره زدند.
گفتندش که: تو قاتلی!
غذای‌اش، ملبوس‌اش و بيرق‌اش را ربودند،
و او را در چاه مردگان افکندند.
گفتندش: تو سارقی!
او را از هر بندری بيرون انداختند
و محبوبِ جوان‌اش را از او ربودند
و آن‌گاه گفتندش که: تو آواره‌ای!

***

من از مردم نفرت ندارم
از هيچ کس چيزی نمی‌ربايم
اما
اگر گرسنه شوم،
گوشت غاصبانِ سرزمين‌ام را هم خواهم خورد
بهراس! بهراس از گرسنگی‌ام،
و از خشم‌ام!

***

خيابان‌ها ما را در ميان می‌گيرند
تو آیا به مرگ خو گرفته‌ای؟
من به زندگی و خواهشِ بی‌پايان خو گرفته‌ام.
تو مردگان را می‌شناسی؟
من تنها آن‌ها را که عاشق‌اند می‌شناسم!

اگر کسی اصل عربی اين‌ها را می‌داند،‌ ممنون می‌شوم همين‌جا معادل عربی‌شان را بنويسد.

December 2, 2008

دعا

خدای‌ات عمر دهاد، ای دشمن! ای بدخواه! ای بدآموز! ای فتنه‌گر! ای خبرچين! ای آتش‌افروز! خدای‌ات عمر دهاد که ما را به سوی او می‌گردانی! خدای‌ات عمر دهاد که خوی ما را تلخ می‌کنی تا او جان‌مان را شيرين‌ کند! خدای‌ات عمر دهاد که ما را در قبضی می‌اندازی که بسط‌اش اوست! خدای‌ات عمر دهاد! خدای‌ات عمر دهاد که با نادانی و جهل‌ات ما را به حکمت می‌اندازی و از خفتگی می‌رهانی!

October 10, 2008

جهانِ ارنست گلنر

دو روز است که تمام زندگی‌ام شده است ارنست گلنر. وقتی مقدمات و فصل اول پايان‌نامه را داشتم تحويل دانشگاه و جان کين می‌دادم، فکر نمی‌کردم گلنر که تنها نام دو کتاب از او در کتابشناسی‌ام آمده بود، اين همه سهم مؤثری در شکل دادن به فضای بحث (نفياً و اثباتاً) داشته باشد.  حوزه‌ی تحقيق و پژوهش گلنر انطباق فراوان دارد با کاری که دارم انجام می‌دهم. این چند روز را شيفته‌ی گلنر به سر می‌برم! تا آخر هفته از گلنر به طور محض راززدايی می‌کنم! شده‌ام مثل باستان‌شناس‌هايی که تا يک منطقه‌ی تاريخی تازه پیدا می‌کنند تمام بساط‌شان را پهن می‌کنند و بعد از اين‌که دیگر جايی برای حفاری نماند می‌روند سراغ جای بعدی! فعلاً مشغول حفاری سرزمين نوشته‌های گلنر هستم. کسی آيا خبر دارد که از آثار گلنر در ايران کدام‌ها ترجمه و چاپ شده‌اند؟ ممنون می‌شوم اين‌جا بنويسد. شايد هوس کردم بعضی از اين‌ها را ترجمه کنم برای چهار پنج سال آينده!

September 24, 2008

بلعجبی!

داشتم به بعضی اتفاق‌های اخير (!) فکر می‌کردم و پی واژه‌ای می‌گشتم برای توصيف اين وضعيت تلخ و طنزآمیز و غريب. حافظ بيتی دارد که مغز اين معنا را در آن خلاصه کرده است:
پری نهفته رُخ و ديو در کرشمه‌ی حُسن
بسوخت عقل ز حيرت که اين چه بلعجبی‌ست
معنا خيلی روشن است. يعنی تمام معيارها و موازين متعارف عقلی و شناخته شده معکوس شده‌اند. پری، که تاب مستوری ندارد، اکنون پرده‌نشين شده است و رُخ نهفته است. نازيبايانی که حظَی از حُسن و جمال ظاهری و باطنی ندارند، عرض اندام می‌کنند و حُسن‌فروشی! هيچ چيزی سر جای خودش نيست. اين‌جاست که «عقل» حيران می‌ماند و انگشت به دهان که «اين چه بلعجبی‌ست»! و اين «بلعجبی» طعنه‌ای است سخت در خور. اين‌جا «بلعجبی» معنای‌اش چيزی است شبيه شعبده‌بازی و چشم‌بندی (نه به آن معنايی که در شعر شهريار هست که «به جز از علی که آرد پسری ابوالعجايب»). کسی که شعبده‌بازی می‌کند و چشم‌بندی، کارش فريب است و بازی دادن هوش و حواس مردم. تنها چيزی که می‌ماند حيف است و حسرت. دريغ است و تأسف. در همان غزل بالا، حافظ بیت ديگری دارد در وصفِ اين حال:
سبب مپرس که چرخ از چه سفله‌پرور شود
که کام‌بخشیِ او را بهانه بی‌سببی است

و نکته‌اش همين «سفله‌پروری» روزگار است. سفله‌گان زياد شده‌اند و گاهی رو به تکثير و ازدياد هم می‌روند. و آری، آب و هوای بعضی سرزمين‌ها (!)، «سفله‌پرور» است ديگر. چه می‌شود کرد؟ هيچ کس در ميان علما نيست اين‌ها را معنا کند برای آن‌که «بلعجبی» می‌کند:
تلك النكراء وتلك الشيطنة وهي شبيهة بالعقل وليست بعقل

September 21, 2008

عاشقان کشتگانِ‌ معشوق‌اند

برای من شبِ قدر، يعنی شبِ طرب. شبِ شهادت مولا هم یعنی شبِ طرب. عزا و ماتم برای خسارت است و فقدان. وقتی خسارت و فقدانی در ميان نباشد، ماتم و سوگواری برای چه و برای که؟ وقتی همه چيز نو به نو می‌رسد و تازه است، غم از برای چی‌ست؟ حکايتِ آن‌ها که از سوگ‌واری دکانی می‌سازند و بازاری، جداست. عاشقان اهل تجارت نيستند. سوداگری کردن به بهانه‌ی ماتم اميرالمؤمنين، فریفتن خلايق است. نه علی نيازمند سوگ‌واری کسی است و نه سوگ‌واری برای علی، بی معرفت و شناخت قدری دارد. به معرفت هم اگر برسی، ديگر سوگ‌واری نمی‌کنی:
بی معرفت مباش که در من يزيدِ عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند

اين قطعه‌ی «نگار» را از آلبومِ «بی‌نشان» که حسام الدين سراج خوانده است، گوش بدهيد. سخت مناسب اين احوال است. هنرمندانی که سراج را همراهی کرده‌اند،‌ عبارت‌اند از:
جلال ذوالفنون؛ سرپرست همنوازان سه تار
محمد موسوی؛ نی همنواز آواز
حسن ناهید؛ نی همنواز گروه
احمد خاک طینت؛ دف
بیژن زنگنه؛ تنبک

September 11, 2008

حسن السؤال نصف الجواب

آيا هر سؤالی، ارزش پرسيدن دارد؟ آیا هر سؤالی ارزش دارد آدم وقت‌اش را برای پاسخ دادن به آن صرف کند؟ فرق نمی‌کند که سؤالی برای خودِ شما پيش بيايد يا کسی از شما سؤالی را بپرسد. مهم اين است که سؤال اساساً درست طرح شده باشد و سؤال خوبی باشد. در دنيا هم سؤال مهمل و بی‌فايده زياد است و هم جواب‌های بی‌خاصيتی که به فراخور همان سؤال‌های بی‌خاصيت يا جهت‌دار تهيه می‌شوند. کريستوفر تينديل کتابی دارد با عنوان «مغالطه‌ها و ارزیابی استدلال». اين کتاب را انتشارات دانشگاه کيمبريج منتشر کرده است (در سال ۲۰۰۷) و نويسنده‌ی کتاب خودش استاد فلسفه‌ی دانشگاه ويندسور است. فکر می‌کنم برای دانشجويان فلسفه و اصولاً همه‌ی کسانی که به مسايل عقلی علاقه‌مندند (و باورهای زندگی‌شان را تنها با غليان عاطفه و احساسِ محض بنا نمی‌کنند)، خواندن این کتاب بسيار تأمل برانگیز خواهد بود. آن‌ها که انگليسی نمی‌دانند، البته می‌توانند روايتی خلاصه شده و به زبان ساده‌ای را از مفاهيم مشابهی که در این کتاب آمده است، در وب‌سايت زمانه، بخوانند (جان‌ام به لب رسيد بس که من به اين مطالب لينک دادم و صفحه‌ی انديشه‌ی زمانه هميشه از کوزه‌ی شکسته آب می‌خورد!).

القصه، بعضی اوقات مهم است تشخيص بدهيم آيا پرسشی از اساس درست طرح شده است يا نه؟ وقت تلف کردن پای پاسخ دادن به هر پرسشی، کار بيهوده است؛ و من خود خيلی پيش آمده است که وقت‌ام را بيهوده پای چنين کاری گذاشته‌ام. اين جور کارها جز فرسايش اعصاب آدم نتيجه‌‌ای ندارد.

پ. ن. اين‌ را که نوشتم بهانه‌ی خوبی شد برای اين‌که نکته‌ای را درباره‌ی مسايل عقلی و فلسفی که رسانه‌ای می‌شوند بگويم. اول از همه اين‌که طرح بحث‌های علمی و انتقادی فلسفی در رسانه‌ای که مخاطب عام دارد، کار خطرخيزی است. اولين خطر رقيق کردن جنبه‌ی عقلانی و جدی بحث‌ها این است که ذهن مخاطب را تنبل بار می‌آورد و شيفته‌ی هيجان و احساس و عاطفه می‌کندش. اين يعنی نقض غرض. اين يعنی خیانت کردن به عقل و تعطيل کردن عقل نقادی که اين همه فيلسوف برجسته‌ در همين دو سه قرن اخير برای‌اش خونِ دل خورده‌اند. لذا در مورد خاص زمانه، حالا که پای نظرسنجی در ميان است، من معتقدم که در صفحه‌ی انديشه‌ی زمانه – باز هم بحث همیشگی! – به ويژه با اين بضاعت معرفتی و فلسفی موجود، فکر می‌کنم اختصاص دادن صفحه‌ای به ترجمه‌ی مقاله‌ها يا کتاب‌هايی با وزن و اعتبار آکادميک، بايد جايگاه برجسته‌تری پيدا کند، حداقل تا حدی که – به زعمِ من - آشفتگی و ضعف‌های نظری بعضی از مقالات ديگر صفحه‌ی انديشه را بپوشاند. خاصيت ترجمه اين است که ديگر قضيه شخصی نمی‌شود. مزايای اين‌گونه بسط دادن صفحه‌ی انديشه، بی‌شمار است. و به اعتقاد من مضار تمرکز دادن صفحه‌ی انديشه بر تأليفات کسانی که هم‌رتبه‌ی نويسندگان تراز اول فلسفی و عقلی نيستند، آن اندازه است که اسبابِ نقض غرض می‌شود.

September 10, 2008

ترکِ داوری

۱. مدتی است، چند ماهی شده است که گويی کسی گریبا‌ن‌ام را گرفته باشد، مدام فکر می‌کنم که «ترکِ داوری» یکی از گردنه‌های دشوار تهذيبِ نفس آدمی است. همین که بتوانی نفس‌ات را تربيت کنی که آدم‌ها را بر حسب ظاهرشان يا تعلق به يک طبقه‌ی خاص اجتماعی و فرهنگی يا يک مذهب و کيش و آيين خاص داوری نکنی، يعنی اين‌که اولين درس اخلاق را آموخته‌ای. راستی چرا مسلمان‌هايی که مدام می‌خوانند «ان اکرمکم عند الله اتقيٰکم» هيچ وقت فکر نمی‌کنند که تقوی ارزشی است که خارج از حتی مسلمانی هم محقق می‌شود؟! بعد به خودم گفتم که در کشور ما اساساً «تقوی» به طور نهادينه رو به زوال است. يعنی عده‌ای برای کسبِ‌ يک فضيلت مجاهده می‌کنند، زحمت می‌کشند و دشواری‌های فراوان تحمل می‌کنند تا خصلتی حسنه در آن‌ها ملکه شود. در ديار ما کار بر عکس است: گويی ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند، تا «بی‌تقوايی»، «خداناترسی»، «شرم نداشتن از خدا» و از همه مهم‌تر پيامد مستقيم و بلافصل آن يعنی «دروغ‌گويی» و «ريا» نهادينه شود و در ضميرشان راسخ گردد! خوب، وقتی تقوا از جامعه‌ای رخت بربست، ابلهانه نیست از آن جامعه انتظار «ترکِ داوری» داشت؟ راستی در اين ماه رمضان، در کشورِ ما، کسی به گوهر فراموش شده و مهجور تقوا هم فکر می‌کند؟ يا تقوا هم لباس تلبيس شده است؟

۲. با عزيزی درباره‌ی پاره‌ای متجددين گفت‌وگو می‌کردم. گفت بعضی‌ها جزر و مد را سيل قلمداد می‌کنند. فکر می‌کنند هر تکان و لرزه‌ای، معادل است با محشر کبرا و آخر الزمان! حوصله‌ی بعضی‌ها تنگ است. بعضی‌ها اندازه‌شان همين است:
چون به خانه‌ی مرغ اشتر پا نهاد
خانه ويران گشت و سقف‌اش اوفتاد!

September 6, 2008

اهل الکتاب يا اهل کتاب؟

تا به حال دقت کرده‌ايد که در قرآن وقتی از سایر ادیان صحبت می‌شود، می‌گويد «اهل الکتاب» (با «ال» برای کتاب)؟  و نمی‌گويد: «اهل کتاب» (با تنوين  اضافی برای کتاب)؟   نمی‌گويد پيروانی کتابی؛ بلکه می‌گويد پيروان کتاب. يعنی يک کتاب. يعنی قرآن وحدت مضمونی و معنای ميان انجيل و تورات و قرآن قايل است. از «يک»‌ کتاب حرف می‌زند نه از «چند» کتاب. در نتیجه، وقتی قرآن می‌گويد: «اهل کتاب» مقصودش اين نيست که آن‌ها «اهل کتابِ خودشان» هستند و «اهلِ کتابِ ما» نيستند. خیلی روشن‌تر می‌گويد «اهل کتاب» و مرادش وسيع‌تر از آن است که بشود خط کشی مذهبی و دينی را در آن داخل کرد. علمای اهل لغت و عربيت اگر این‌جا را می‌خوانند، تأمل بفرمايند و اگر اشتباه می‌کنم تذکر دهند.

September 5, 2008

نغمه‌های رمضانی

امسال آن بخش نغمه‌های رمضانی طربستان چند روزی ديرتر به روز شده است. اشکالی هم ندارد البته. علاوه بر اين‌که اين‌ها در فايل‌های طربستان موجود بودند، ديده‌ام که امسال در چند جای ديگر مجموعه‌ی اين‌ها به اضافه‌ی قطعات ديگری در وب موجود هستند. در طربستان قديمی، در بخش نغمه‌ی روز، آواز افشاری شجريان، دعای ربنا، اسماء الله و اذان مؤذن زاده را گذاشته‌ام. فرصتی باشد، اين‌ها را به طربستان تازه هم می‌افزايم که بشود پشتِ سر هم اين‌ها را گوش داد بدون اين‌که ناچار به دخالتِ دستی باشيم.

پ. ن. اين هم طربستان رمضانيه:

به جای فايل‌های قديمی، از فايل‌هايی که در «آخرين جرعه‌ی جام» بود استفاده کرده‌ام. بعضی‌ها هم که اساساً در طربستان قبلی وجود نداشتند.

August 31, 2008

قالبِ تنگِ سخن...

در وبلاگ، مقاله نوشتن و مدعای علمی پيش کشیدن کار سختی است. حتی اگر يادداشتی بنويسی کاملاً تخصصی و حرفه‌ای که عاری از مداخله‌ی احساس و عاطفه‌ات باشد، باز هم کسانی پيدا می‌شوند که سخن‌ات را درست نفهمند. و آدم بعضی وقت‌ها در طول نوشتن‌اش، مخصوصاً بعضی‌ها که وبلاگ‌نویس‌اند، خواسته يا ناخواسته تصويری از خود می‌سازد يا تصويری از او می‌سازند که هميشه می‌خواهند با همان تصوير بسنجند او را. کاری ندارند که او حقیقتاً کی‌ست، چی‌ست و به چه باور دارد و به چه عمل می‌کند. چيزکی شنيده‌اند. دو سه خطی هم خوانده‌اند. بعضی جاها هم با خيال‌ها و پيش‌فرض‌هایی که داشته‌اند در همین وبلاگ نويسنده موافقت‌هايی می‌يابند و البته داوری می‌کنند. حرف می‌زنند. درشت می‌شوند. دست‌شان برسد، ناسزا هم می‌گويند. طعنه‌ای می‌زنند. تحقيری هم گاهی اوقات به کار می‌آيد. حريفی خيالی را سعی می‌کنند بکوبند. مدعی‌ای را تلاش می‌کنند از ميدان به در ببرند... و من هم گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم آدم چه مرضی دارد بنشيند برای عده‌ای که اصلاً حرف‌اش را نخوانده‌اند و نفهميده‌اند یا اساساً نخواسته‌اند بفهمند، دوباره و ده‌باره توضيح بدهد که مقصودِ من اين بود و آن نبود. يا خواننده حرف‌ات را بد فهميده است و تو سعی داری برداشت غلطِ او را اصلاح کنی و يا تو خودت بد توضيح داده‌ای. اما حالا اين چه اصراری است که همه دقيقاً همان چيزی را بخواهند بفهمند که تو می‌گويی؟ اصلاً چه لزوم و ضرورتی که هر چه من می‌گويم درست باشد و عين «حقيقت»؟ دريای حقيقت متلاطم‌تر و خروش‌ناک‌تر از آن است که با دليری‌های چون منی، خم به ابرو بياورد. بگذاريد زمزمه‌ای بکنيم و نفسی بکشيم در اين کنج مجازی. در مجازِ واقعيت که مجال تنفسی نيست. بگذاريد در اين گوشه به کار خودمان مشغول باشيم....

بيا، که رونق اين کارخانه کم نشود
به زهدِ همچو تويی يا به فسق همچو منی!

August 22, 2008

آشفته و پيچاپيچ چون موی تو، تو بر تو

امروز از مرز سی و سه سال عبور کردم. يعنی سی و سومين قله را طی کردم و افتاده‌ام در سراشيب سی و چهارمين درّه و دشت. بنا به روايتی، عيسی مسيح در سی و سه سالگی يا عروج کرد و يا به صليب کشيده شد. همیشه با خودم فکر می‌کردم به سن عيسی مسيح که برسم، چطور آدمی خواهم بود؟ يا به سن وفات عين القضات همدانی که برسم چه؟ به چهل سالگی که برسم چه؟ اين‌ها البته برای من همه‌اش مهم است. يک جوری اين تجربه‌ها را می‌خواهم در درون از سر بگذارنم. بعضی‌هاش را می‌گذرانم البته... مدتی پيش به بانو می‌گفتم که در اين روز که من زاده شده‌ام، آن قدر آدم زاده شده است که حساب ندارد. چه هنری است آخر متولد شدن؟ چه تخمِ دو زرده‌ای گذاشته‌ايم؟ اما، روز تولد، يک معنای‌ شخصی دارد، برای خود فرد. روز تولد، چيزی است برای تذکر. برای يادآوری. مثل دوره است. مثل عيد نوروز است. روز تولد چيزی است شبیه نو شدن. روزی است برای نو کردنِ روزی. برای آغاز رزق. برای تکرار هستی. برای آغاز يک دور ديگر در اين دايره. يک قوس ديگر هم می‌زنيم حالا. برای من روز تولد، هميشه تلنگری هم هست برای تولد دوباره و چند باره. تولدهای خودم را من هميشه با وسواس دنبال می‌کنم. هميشه. امسال، به سه روایت مختلف، سه بار متولد شده‌ام (تولد فيزيکی): يک بار در نيمه‌ی شعبانِ امسال؛ یک بار در يکم شهريور (که امسال شده ۲۲ آگست)؛ و يک بار در ۲۳ آگست. آن سال اولی که به دنیا آمدم، می‌گويند اين سه روزِ مختلف مصادف بوده‌اند با هم. معلوم است که اين‌ها زیاد سرِ سازگاری با هم نداشته‌اند که امسال هر کدام‌شان يک جایی بوده‌اند!

اين روزها، يعنی مدتی شده است، زندگی من گره خورده است به موسيقی و نوشتن و خواندن. يک بار ديگر شايد گفته‌ام. مثل باستان‌شناس‌ها مشغول کاويدن‌ام و چيز بيرون کشيدن از زيرِ اين کوهِ هستی. آرام آرام چيزهای تازه‌تری پيدا می‌کنم. گله‌ای ندارم از هستی. هستی همين است که هست. کار زیادی از دستِ من و شما بر نمی‌آيد. ولی من اين روزها سخت با اين نغمه‌ها و نواها مشغول‌ام. ديشب بانو با هديه‌ی تولدی که پيش‌ام نهاد، پاک غافل‌گيرم کرد. تک‌پا، يک‌لنگی (!)،‌ يا به قول خودِ اين فرنگی‌ها، آی‌پادی که هشتاد برابر آن چیزکِ خُرد و سبک، جا دارد (يعنی هشتاد گيگابايت)، برای من واقعاً غافل‌گير کننده و شادی‌بخش بود (اين روزها حجمِ فزاينده‌ و ظرافت و کوچکیِ این اسباب و آلات الکترونيک طعنه‌ی مضحکی است به بدقوراه‌گی و زمختی زندگی طبیعی و صنعتی بشر). حالا دیگر تمام بايگانی‌های نوا و صدای‌ام همراهِ من است هر روز. هر جا گير می‌کنم، هر حالی که دست می‌دهد، هر پيچ و تابی که در جان‌ام می‌افتد يک چيز آماده‌ای از خورجين اين تک‌پای ما در می‌آيد! خوب‌ام. خوش‌ام. شيرين‌ام از همراهی بانو در زندگی. و شکرگزارم این شيرينی را. اين يادداشت را برای خودم گذاشتم. به نشانه. عادت من نشانه گذاشتن است (شده‌ام مثل هانسل و گرتل). ولی نشانه‌ها را برای چيزهای دیگر می‌خواهم. باشد وقتی ديگر درباره‌اش خواهم نوشت.

پ. ن. محسن دايی نبی آلبومی دارد به اسم «آخرين غزل رومی». با حال و هوای اکنونِ من سخت می‌خواند! شما هم دوست داشتيد سهيم باشيد در حالِ من، اين را گوش بدهيد:

August 5, 2008

از آقا تا آقا

تا به حال دقت کرده‌ايد اين کلمه‌ی «آقا» چقدر کاربردهای مختلفی دارد؟ خوب بديهی است که «آقا» عنوانی است برای ادای احترام به هر مردی. اين استفاده‌ی رايج و متعارفِ آن است. در سطح ديگری، وقتی می‌گويند «آقا» بدون تأکيد و تکيه‌ی خاصی، مراد اين است که شخص مورد نظر سيد است يعنی از اولاد رسول خداست. اين هم کاربرد دوم آقا. نقطه‌ی آغاز تاريخی‌اش را نمی‌دانم، ولی علی‌الظاهر به بعضی از علما و روحانيون هم اين عنوان «آقا» اطلاق می‌شده است (که فکر می‌کنم چه بسا اين هم به خاطر سيد بودن فرد باشد؛ يعنی به هر روحانی‌ای، آقا نگويند).

بعد از انقلاب هم البته باب شده است (در ميان عده‌ای) که تعبير «آقا» را برای امام زمان به کار می‌برند و برای آقای خامنه‌ای (برای آقای خمينی هم به کار می‌بردند يا نه، نمی‌دانم). و جالب اين‌جاست که برای تميز دادن اين آقا از آقاهای ديگری، آقای اخير را يک جور خاصی ادا می‌کنند. انگار به جای آقا می‌گويند «آآآآقا» و يک جای کلمه را یک جوری می‌کشند! خلاصه اين‌که بعضی وقت‌ها آدم به ادبيات و گفتار عده‌ای بر می‌خورد که همين کلمه‌ی ساده‌ی «آقا» را یک جوری ادا می‌کنند که بايد تا حدودی سابقه‌ی ذهنی و دانش مردم‌شناسانه داشته باشی تا بفهمی ملت از کدام آقا حرف می‌زنند! از جمله در همين سرای خودِ ما، گربه‌ی نازنين‌مان، يعنی همين ميرزا مخمل خان ملکوتی، را ما گاهی اوقات «آقا» صدا می‌کنيم. در ايران هم، خواهر و برادر بانو دو طوطی دارند که اسم يکی‌شان همين «آقا» ست يعنی به طور شهودی یکی از طوطی‌ها را آقا صدا می‌کنند (حالا نمی‌دانم خودش هم می‌فهمد دارند صدای‌اش می‌کنند يا نه). القصه از بخش طنز ماجرا که بگذريم، همين «آآآقا» گفتن بعضی چيز جالبی است. و بله... آقا داريم تا آقا!

July 11, 2008

حديث آزار دهنده و آزار ديده

درباره‌ی آزار دادن، امير در وبلاگ‌اش چيزی نوشته است، در پی گفت‌وگوی مختصری که داشتيم. چند بار خواسته بودم چيزی بنويسم. اين بار به اختصار و اشاره می‌گويم. کسی که آزار می‌دهد ديگران را - و آزار صورت‌های مختلفی دارد - به باور من خودش جايی سخت آزار ديده است. کسی که با جهان و عالميان در صلح باشد و درون‌اش تيره و غبارآلود نباشد، از سر غرض و بغض و نيش زدن با کسی سخن نمی‌گويد. کسی که به ديگری زهر می‌پاشد، در درون خود کيسه‌ی زهری را حمل می‌کند که نخستين قربانی‌اش خودش است. زهر پاشيدن به ديگران - به هر انگيزه و توجيهی - ابتدا زهر پاشيدن به خود است. آزار دادن - به باور من - جايی سخت‌تر و تلخ‌تر می‌شود که از سنخ همين آزارهای معمولی نباشد؛ آزاری که به انگيزه‌ی اعتقاد و باور باشد. خداوند همگی را از سوء عاقبت محفوظ بداراد و همه‌ی بيماران را شفای عاجل دهاد... و ما را هم از عذاب آزار دادنِ دگران در امان داراد!

June 23, 2008

حسبِ حال

ننوشتن سخت است. پادکست ساختن هم دارد سخت می‌شود! حوصله‌ی بحث و جدل ندارم. کار زياد دارم. درس‌ها روی هم تلنبار شده است. واقعه‌ای مهم هم در پيش است. شده‌ام «گربه‌ای در انبان»!

پ. ن. از آدم‌هایی که نخوت علمی دارند و جز خودشان ديگران را به هيچ نمی‌انگارند، اصلاً خوشم نمی‌آيد! اين سوء عاقبت از ما دور باد!

June 18, 2008

انگيزه‌ی «خلاف شرع» چی‌ست؟

چند روزی است به اين ماجرای دانشگاه زنجان فکر می‌کنم و مدام سعی می‌کنم از وارد شدن به ماجرايی که همه‌ی جوانب‌اش را نمی‌دانم پرهيز کنم. اما امروز جملاتی را از وزير علوم خواندم که حقيقتاً مايه‌ی شگفتی است. جناب وزير فرموده‌اند که: «عده‌اي با اطلاع قبلي از حادثه‌اي كه در شرف وقوع است، به اتاق يكي از معاونان دانشگاه مي‌روند و متاسفانه انعكاس آن را به شيوه غيراخلاقي در سطح بين‌المللي مطرح مي‌كنند... اين شيوه‌ها شيوه‌هاي درستي نيست و خلاف شرعي است». من با اصلِ سخن وزير مخالفتی ندارم. ايشان درست می‌گويد که اين شيوه، شيوه‌ی خلاف شرعی است. اما کدام شرع؟ در کدام جامعه؟ اگر ما از جامعه‌ای سخن بگوييم که همه‌ی ابعاد و جوانب‌اش اخلاقی است و ارباب قدرت‌اش همگی از صدر تا ذيل ملتزم به اخلاق و خداترسی هستند، البته که اين سخن، سخن درستی است. چرا؟ چون کافی است در ابتدايی‌ترين سطح، آن استاد مربوطه، مثلاً می‌آمد دختری را تهديد می‌کرد. و آن دختر به پشتوانه‌ی قانون و اخلاقی که فرض می‌کنيم انسانی است و متأثر از زور و قدرت نيست، به دفاع از آن دختر دانشجو بر می‌خاست. اما انصاف بدهيد در جامعه‌ای که مظلوم نمی‌تواند بی لکنت زبان در برابر ظالم بايستد، در جامعه‌ای که دانشجوی‌اش خوار است و حقير و توسری‌خورده و هميشه در مظان اتهامِ فريب‌خوردگی، در جامعه‌ای که دانشجوی‌اش، علی‌الخصوص وقتی که زن باشد، پيشاپيش متهم است و مسئولان پيشاپيش بدون هيچ آزمون و امتحانی دين‌دارند و خداترسِ خداداد، چه توقعی است که مردم اخلاقی عمل کنند؟ کدام اخلاق؟ کدام شرع؟

نوشته بودم که هر بار به ايران می‌روم بيشتر می‌بينم که پايه‌های اخلاق در جامعه سست‌تر می‌شود. جامعه‌ی اخلاقی يعنی جامعه‌ای که مردم در آن برای راستی و درستی و دين‌دار بودن و اخلاقی بودن، به تکلف و زحمت نيفتند. جامعه‌ای که مظلوم برای احقاق حق‌اش ناچار باشد به شيوه‌های غير اخلاقی دست بزند، جامعه‌ای است که از درون پوسيده است و ارکانِ اخلاقی‌اش مدت‌هاست که سست شده است. جناب وزير به جای پرتاب کردن توپ به ميدان مدعيان‌اش، خوب است فکر کند چه شده است که چنين شده است؟ چه شده است که دانشجو، آن هم دانشجوی دختر، ناگزير است در دانشگاه به چنين روشی متوسل شود تا حق‌اش را بستاند؟ وزير محترم از کجا اطمينان دارد که ده‌ها دختر ديگر به شيوه‌های مختلف در دانشگاه‌های مختلف کشور قربانیِ همين بی‌اخلاقی‌ها نشده‌اند؟ (لابد ايشان اتفاقات دانشگاه همدان، مرگِ زهرا بنی‌يعقوب را فراموش نکرده‌اند). اين‌ها که خودِ جناب وزير به درستی می‌گويد «در سطح بين‌المللی مطرح» شده‌اند، آشکار است که به بيرون «درز کرده‌اند» و گرنه بعيد بود خودِ دستگاه خبررسانی و قضايی ما با قاطعيت و شفافيت با آن‌ها برخورد کند!

اما چرا؟ خوب است جناب وزير و همه‌ی مسئولان کشوری نفسِ خود را پیش خدای‌شان حاضر کنند و از خود بپرسند که چرا در رسانه‌های کشورِ ما هميشه ايران کشوری است پاک و پاکيزه که از در و ديوارش تقوا و پارسایی می‌بارد، چرا در آن فقر و فحشا اصلاً وجود ندارد؟ چرا در آن اعتياد اصلاً وجود ندارد؟ چرا در آن تجاوز و تعدی به حقوق زنان وجود ندارد؟ چرا در آن حقوق کودکان ضايع نمی‌شوند؟ چرا در آن مسئولان هرگز از اسباب قدرت سوء استفاده نمی‌کنند؟ (چرا احياناً اگر هم سوء استفاده‌ای از قدرت رخ می‌دهد از طرف جناحِ سياسی رقيب و مخالف و مدعی شماست و شما هميشه دامان‌تان پاک است؟) چرا وقتی مسئولان از قدرت‌شان سوء استفاده می‌کنند، هيچ کس خبری از محکوميتِ آن‌ها در رسانه‌ها نمی‌شنود و هميشه بايد از رسانه‌های خارجی خبر رسوايی پارسايانِ رياکار را شنيد؟ چرا «دستگاه قضائی سردار زارعی را با قرار وثیقه ۵۰ میلیون تومانی آزاد می‌کند و کسانی مثل خدیجه مقدم و شادی صدر و پروین اردلان را با قرار وثیقه صد میلیون تومانی و دویست میلیون‌ تومانی»؟ قطعاً همين نابرابری‌ها و برخوردهای دوگانه است که باعث می‌شود آن عده به آن روشِ به قولِ شما غير اخلاقی و خلاف شرع دست بزنند تا مطمئن شوند صدای‌شان به گوش کسی می‌رسد. کاش پشت‌تان از تصورِ روزِ حساب می‌لرزيد و آن قدر شهامت داشتيد که بگوييد اين‌ها در دستگاه تحت مسئوليتِ من رخ داده است و من شرمنده‌ام و متأسف. کاش به جای حمله به کسانی که نقص و عيبِ دستگاه تحت رياست‌تان را نشان می‌دهند، آن قدر تقوا داشتيد که فکر می‌کرديد که اين‌ها همه نشانه‌هايی است از ضعف و ناتوانی دستگاهی که دچار آشفتگی است. کاش صداقتِ اين را داشتيد که به جای فرافکنی، ابتدا گريبانِ خودتان را بگيريد و خودتان را متهم کنيد. کاش آداب و اخلاق کشورداری و مديريت را بهتر می‌دانستيد! کاش!

June 15, 2008

در باب تهاجم و دفاعی که هيچ وقت مقدس نمی‌شود

داشتم اين نامه‌ی کوبنده و پرمغز ابراهيم گلستان به نادر ابراهیمی مرحوم را از شهروند امروز می‌خواندم. يک بند اين نامه، مانند سر تا پای‌اش که سخت زبانِ حالِ ماهاست، بسيار تکان‌دهنده است. خوب است بنشينيم فکر کنيم که آيا آن‌که به ايران و ايرانی تجاوز کرد، فقط صدام و امثال صدام بود؟ آيا تجاوزها همه برون‌مرزی بودند و هستند؟ آیا فقط آمريکا و اسراييل اگر به ايران حمله کنند، می‌شوند متجاوز؟ بقيه را چه می‌کنيم؟ خودتان بخوانيد و قضاوت کنيد:

«تاريخ می‌گويد، و يك نگاه به هر روز و دور و برهايت نشان می‌دهد وسيع‌ترين تهاجم‌ها يك امر روزانه، يك واقعيت مداوم لاينقطع بوده است – نه از سوی «خارجی» و بيگانه‌های برون‌مرزی، نه گاهگاه و ادواری، نه، بلكه پيوسته از سوی آن «خودی» كه آدميت معيوب داشته ست، كه زور می‌گفته. هجوم‌های ايلی و«قومی» هيچ‌اند درقياس با تهاجم هر روزی مداوم همگانی، از خونی كه هردقيقه قطره قطره ازتن هركس مكيده می‌شود، زهری كه هر دقيقه قطره‌قطره می‌دهند به خون و به فكر يكديگر، از خانه‌ات بگير تا خودت، هر روز. ازآجدان بگير تا افسر راهنمايی، از مأمور تأمينات تا مامور ماليات، تا تاجر، تا درس معلم و دشنام «آی نفس‌كش» بگوی كوچه‌های سيداسماعيل يا گودهای پشت خيابان شوش يا روی تپه‌های حصارك. هر كس به حد خود از روی حرص خود دنبال ديد تنگ دوده‌گرفته لجن‌بسته پيوسته زور می‌گويد، زهر می‌پاشد – می‌گفته است و پاشيده است.» (اصلاحات ويرايشی از من است)

June 13, 2008

فرانسه يا آفريقا؟

بازی فرانسه و هلند دارد شروع می‌شود و تلويزيون پخش سرود ملی فرانسه را نشان می‌دهد. تصاوير بازيکنان به ترتيب از جلوی دوربين عبور می‌کند (يا به عبارتی دوربين از جلوی آن‌ها عبور می‌کند!). اکثريت اين‌ها که من ديدم سياه‌پوست بودند! خيلی جالب است که بيشترين بازيکنان تیم ملی فرانسه، اصالتاً فرانسوی و اروپايی نيستند. اين را البته در ساير تيم‌های اروپايی هم ديده‌ام که ترکيب جمعيتی اين‌ها دارد تغيير می‌کند. دنيا دارد به سمت جهان وطن شدن می‌رود. آهنگ‌اش در جاهای مختلف فرق دارد فقط.

June 10, 2008

شله زرد

هوا گرم است. از آسمان آتش می‌بارد انگار. می‌گويد: «من می‌خوام شله زرد بخورم». سرم را بر می‌گردانم می‌بينم از توی يخچال «گوجه‌سبز»هايی را که از ايران آورده‌ام دارد زير آب می‌شويد که بخورد!

June 8, 2008

بعد السفر

ده دوازده روز گذشته را سفر بودم. برای کار رفته بودم ايران و بيشتر وقت‌ام در مشهد صرف شد. يک روز آخری هم که ايران بودم در همان وقتِ تنگ مجالی دست داد که دوستانی از اهل دل را ببينم و ديداری تازه کنيم. ايران مثل هميشه برای من همان حس متناقض را داشت و دارد. شايد این بار دوستانی را ديدم که بيشترشان رنجی، غمی، اندوهی بر جان‌شان سايه انداخته بود. کاش می‌شد وضع به از اين می‌شد.

اما يک نکته را که شايد پيش‌تر هم نوشته باشم اين است که گويی پايه‌های اخلاق در ایران روز به روز سست‌تر می‌شود و منزلت و جايگاه اخلاق و اخلاقی بودن بيشتر ضعيف می‌شود. جامعه چهاراسبه به سوی زوال و انحطاط اخلاقی می‌رود. البته يکی از ريشه‌های‌اش این است که عموم مردم (عوام و حتی بعضی از خواص) اخلاق را مترادف با دين، و دين را مترادف با حکومت می‌گيرند و نفی يکی برای‌شان منجر به نفی بديهی بقيه می‌شود. و البته این بی‌اخلاقی و بی‌تقوايی به تمام بخش‌های جامعه سرايت کرده‌ است.

بعد اين‌که، اين روزها وبلاگ‌نويسی من بيتی شعر بوده است و شايد توضيحکی کوتاه. هيچ اتفاق عجيب و غريبی نيفتاده است. همه چيز عادی است. گاهی اوقات آدم «وقت» ندارد درباره‌ی چيزی به تفصيل بنويسد. به اشاره چيزی می‌نويسد که حداقل خودش يادش بماند آن روز چه حالی و چه حسی داشته است و برای چه آن را نوشته است و آن رازآلودگی‌اش شايد برای خودش و يکی دو نفر ديگر قابل رمزگشايی باشد. خلاصه اين‌که زياد در پی تأويل و تفسير بيت‌ها نباشيد (از جمله اين بیت ديروز را درست دقایقی پيش از سوار شدن به هواپيما و بازگشت به لندن نوشتم و بلافاصله کامپيوتر را بستم و سوار هواپيما شدم). اگر بيتی، غزلی، حکمتی، برای خودم يا ديگری تلنگری باشد و راهی به سوی آگاهی، زهی بخت و اقبال. یکی دو روز ديگر که استراحت کنم و خستگی کار و سفر در برود، بر می‌گردم به روال سابق (اگر درس و تحقيق فرصتی باقی بگذارد).

May 28, 2008

پيکاسوی بی‌کرانه

پيکاسو هنرمند نقاشی است که سال ۱۸۸۱ ميلادی متولد شد و سال ۱۹۷۳ از دنيا رفت. پيکاسو تابلويی دارد به اسم گرنيکا که در سال ۱۹۳۷ کشيده است. عکس اين تابلو در زير آمده است (با کليک کردن روی عکس می‌توانيد سايز بزرگ‌تر آن را ببينيد).

نقاشی اصلی پيکاسو

در اين عکس حداقل دو تصوير آشنا به چشم می‌خورد که دهه‌ها بعد از مرگ پيکاسو وارد جریان رسانه‌ای شده است. می‌گوييد کجا؟ گوشه‌ی سمت راست نقاشی پيکاسو را دقت کنيد. مردی دست‌ها به سوی آسمان بلند کرده است. اگر اهل مراجعه‌ی مکرر به راديو زمانه باشيد، بدون شک متوجه شده‌ايد که آن گوشه، در جعبه‌ی موسيقی زمانه، لوگويی که برای ترانه‌های معترض آمده است، دقيقاًّ همين عکس است!

لوگوی استفاده شده در زمانه

نمونه‌ی ديگر کمی قديمی‌تر است و مثل راديو زمانه جوان نيست. آن وسط‌های عکس، دستی را می‌بينيد که فانوسی را گرفته است. اين هم تصوير آشنايی است. اين بار اين بخش از نقاشی پيکاسو در وب‌سايتی نيامده است. اين بار اين قطعه به صورت لوگوی يک ناشر پشت جلد کتاب منتشر شده است. اگر متوجه نشده‌ايد تا به حال، زياد به ذهن‌تان فشار نياوريد. لوگوی نشر کارنامه، همان ناشر مشهوری که سخت دوست دارم و می‌ستايم‌اش، دقيقاً همين است! اين لوگو را در «حافظ به سعی سايه» می‌توانيد ببينيد و در بقيه‌ی کتاب‌هايی که نشر کارنامه منتشر کرده است.

لوگوی نشر کارنامه
و اما غرض. اين‌ها يعنی راديو زمانه يا نشر کارنامه سرقت کرده‌اند و مثلاً کرديت حضرت پابلو پيکاسو را عنوان نکرده‌اند؟ نمی‌دانم. اين موضوعی نيست که من درباره‌اش نظر بدهم. اما بدون هيچ شکی هم آن لوگويی که در راديو زمانه آمده است، لوگوی خوب و متناسبی است و هم آن لوگويی که برای نشر کارنامه آمده است. اين‌ها يعنی يک هنرمند چگونه توانسته است از مرز دهه‌ها پس از مرگِ خودش عبور کند، قطعه قطعه شود، در زمان و مکان‌ها و فرهنگ‌های مختلف و متفاوت جاری شود. اين بيش از اين‌که خللی در کار پيکاسو باشد، نشانی است از بزرگی او و رخنه‌ای که در ذهن و خيال انديشمندان و اهل هنر و فرهنگ کرده است. مطمئنم اگر بگرديد باز هم از اين مشابهت‌ها پيدا خواهيد کرد.

April 25, 2008

يک بند از ترجمه‌ای سرسری

گويی روز ما بدون يادآوری سعيد حنايی کاشانی تمام نمی‌شود. سعيد در وبلاگ‌اش نوشته است که مطلبی را ترجمه کرده است – در پاسخ به دوست کانادايی‌اش – که البته در جريان اين مجادله‌ی اخير درگير آن شده است. ترجمه‌ی بند اول را که خواندم – و هنوز متن انگليسی را نخوانده بودم – ديدم جايی از ترجمه می‌لنگد و دست‌انداز دارد. متن انگليسی را ديدم و همان پاراگراف اول ميخکوب‌ام کرد. ترجمه‌ی مترجم محترم اين است:
«دولت قلمروی است که زور منحصر به اوست، دستگاهی که می‌تواند پیوسته حقوق مالکيت را نهادينه سازد و به تخلفها و سوء استفاده‌های مالکان اموال خصوصی از راه سلب مالکيت و بستن ماليات‌ و تنظيم قوانين رسيدگی کند.»

و اصل متن انگليسی اين:
“A state is a territorial monopolist of compulsion, an agency which may engage in continual, institutionalized property rights violations and the exploitation of private property owners through expropriation, taxation, and regulation.”

 با ترجمه‌ی آن جمله‌ی اول عجالتاً کاری ندارم. شايد بهتر می‌شد ترجمه‌اش کرد. اما به آن قسمتی می‌رسيم که مترجم محترم می‌فرمايد: « دستگاهی که می‌تواند پیوسته حقوق مالکيت را نهادينه سازد...». اين‌جا مترجم بزرگوار صفت را (صفت «نهادينه شده» يا institutionalized) را از اساس فعل گرفته است. در حالی که فاعل (که دولت باشد) به عمل violations (يعنی تخطی، تخلف، يا تعرض) می‌پردازد. اين‌جا کل عبارت continual, institutionalized property rights violations يعنی «تعرض مستمر به حقوق مالکيت نهادينه شده» همان عملی است که دولت به آن می‌پردازد (engage in). يعنی مترجم محترم جمله را از اساس غلط فهمیده است و در نتيجه غلط هم ترجمه کرده است. پس ترجمه‌ی صحيح اين بند چيزی شبيه اين می‌شود:
«دولت، دستگاهی يا سازمانی است که می‌تواند به تعرض مستمر به حقوق مالکيت نهادينه شده و بهره‌کشی از صاحبان اموال خصوصی از طريق خلع يد يا مصادره، ماليات بستن و وضع قوانين بپردازد.»

مترجم جمله‌ی آغازين متن را از همان ابتدا معکوس ترجمه کرده است! در يادداشت قبلی اين جمله‌ را از خود استاد نقل کرده بودم:
«... من نمی‌دانم خانم آروین تاکنون چند مقاله ترجمه یا ویرایش کرده‌اند یا نمرات آزمون زبان تافل‌شان چقدر بوده است که در دوره‌ی دکتری قبول شده‌اند، اما یک چیز مسلم است و آن این است که در اینجا ایشان در حال قمپز در کردن به زبان فارسی از زبان انگلیسی یاری جسته‌اند تا عوام نادان را مرعوب زباندانی خود کنند...»

من نه خانم آروين را می‌شناسم و نه از نمره‌ی آزمون زبان تافل‌اش خبر دارم، ولی استادی که راست راست متلک به سواد انگليسی مردم می‌اندازد، نبايد اشتباه چنين فاحشی را مرتکب شود و آن را در وب‌سايت‌اش منتشر کند. کاش از کسی می‌خواستند ترجمه‌شان را ويرايش کند تا کسی نتواند بگويد که: «...اینجا ایشان در حال قمپز در کردن به زبان فارسی از زبان انگلیسی یاری جسته‌اند تا عوام نادان را مرعوب زباندانی خود کنند...»!

پ. ن. تأکيد می‌کنم که اين بررسی فقط يک بند از ترجمه‌ی سعيد است. من هيچ داوری درباره‌ی بقيه‌اش نکرده‌ام.

پ. ن. ۲. حقيقت‌اش را بخواهيد خودم هم از نوشتن اين يادداشت در وبلاگ‌ام از دستِ خودم کمی دلگيرم. ولی سعيد عزيز ما می‌تواند کمی آرام‌تر و سنجيده‌تر بنويسد تا کار به جاهای باريک کشيده نشود. تنها سعيد نيست که در ترجمه اشتباه می‌کند. من هم اشتباه می‌کنم و بسيار کسان اشتباه می‌کنند. ولی سعيد نه تنها اشتباهاتِ خودش را به سادگی نمی‌پذيرد بلکه اشتباهات ديگران را آگرانديسمان می‌کند و به زبانی تلخ تحقيرشان می‌کند. نقد کردن پيوند تنگاتنگی با انتخاب زبان دارد. زبان نامناسب را اگر انتخاب کنيم، ديگران هم از ما ناتوان‌تر نيستند. الفاظ هم به نام من و شما سند نخورده‌اند. آن‌ها هم می‌توانند از همان الفاظ استفاده کنند در پاسخ. بايد ديد وقتی کسی آن الفاظ درشت را به کار نمی‌برد، آيا ما تحمل شنيدن نقدی آرام را داريم يا نه؟ در نمونه‌ی بالا من تلاش کردم هيچ چيزی از خودم نيفزايم و فقط عين سخنان خودش را نقل کنم. آن‌جا که به زبان انگليسی مربوط می‌شود هم روشن است. احتياج به تفسير و تأويل‌های عجیب و غريب ندارد. خدا آخر و عاقبت همگی ما را ختم به خير بگرداند.

پ. ن. ۳. خوش‌ام آمد که سعيد به اصلاح اين اشتباه‌اش حساس است. جای خشنودی بسيار دارد. ولی من هنوز بر آن نکته‌ی پالايش زبان اصرار دارم. سعيد می‌توانست از بالا بردن تنش پرهيز کند. نبايد توقع داشته باشيم هر چيزی را هر جوری که به ذهن و زبان‌مان رسيد بنويسيم و بعد هزينه‌ای بابت‌اش ندهيم. خودم يک نمونه‌ی آشکارش. بارها اين کار را کرده‌ام و هنوز هم هر روز خودم را تمرين می‌دهم که زبان‌ام را مهار کنم.

تا به حدی که آهسته دعا نتوان کرد!

خدا از سر تقصيرات ما بگذرد. ولی مگر اين رفيق فيلسوف ما کوتاه می‌آيد؟ حتماً مجادله‌ی قلمی سعيد حنايی کاشانی را با خانم آروين دنبال کرده‌ايد. سعيد به پر و پاچه‌ی يکی پيچيد و البته زبان‌اش – مانند هميشه – زبانی بود که درشت بود و خواننده‌اش را می‌رماند. اين جنبه‌‌اش برای من مهم نيست. محض کنجکاوی و فضولی، بخش‌هايی را از سه نوشته‌ی سعيد در اين بحث انتخاب کرده‌ام که بد نيست اين‌ها را در کنار هم ببينيم. از نخستين جمله شروع کنيد و برويد سراغ آخرين جمله.
۱. «...خانم دکتر جوان و اخمو و عصبانی...» (از ويرگول‌های زيادی)
۲. «...من نمی‌دانم خانم آروین تاکنون چند مقاله ترجمه یا ویرایش کرده‌اند یا نمرات آزمون زبان تافل‌شان چقدر بوده است که در دوره‌ی دکتری قبول شده‌اند، اما یک چیز مسلم است و آن این است که در اینجا ایشان در حال قمپز در کردن به زبان فارسی از زبان انگلیسی یاری جسته‌اند تا عوام نادان را مرعوب زباندانی خود کنند...» (از داستان «ويرگول» و «نقطه»)

۳. «...افسارگسیختگی قلم و گندیدگی جان و روان و بی‌بهرگی از هرگونه شرم و حیا و پوشیدن جامه‌ی دریدگی و وقاحت و سلیطگی و پتیارگی...» (از با چشمان شعله‌ور!)
۴. «...دوشیزه‌ی مکرمه و فاضله و جمیله‌‌ای...» (از با چشمان شعله‌ور!)
جسارت نمی‌کنم اين‌ها را تحليل کنم. ولی پررویی می‌کنم و می‌گويم جمله‌‌های ۱ و ۴ ارتباط مضمونی و معنايی با هم دارند و جمله‌‌های ۲ و ۳ نيز. اما از دو سوی مختلف طيف. منحنی سينوسی بالا را خوب بررسی کنيد. در جمله‌های اول و آخر مهر هست و محبت و خوش‌آمدن. در جمله‌های ۲ و ۳ عصبانيت هست و طعنه و کنايه و خشم. به هر حال آدم‌های مختلف با هم فرق دارند. يادم هست بانو زمانی گفته بود آدم‌ها دو دسته‌اند: يا سعيد حنايی کاشانی‌اند يا غیر او! و سعید برای خودش ملتی است.

April 19, 2008

چرا باور نمی‌کنيم؟ چرا درس نمی‌گيريم؟!

قصه‌ی آن نامه‌ی جعلی را که به اسم اميرکبير در ايران می‌چرخيد و هنوز هم اين طرف و آن طرف هست، حتماً شنيده‌ايد. من يک بار در ملکوت به تفصيل نوشتم و عين نقد ايرج افشار را بر آن آوردم. در آن يادداشت ايرج افشار به روشنی نشان داده بود که اين نامه جعلی است و اميرکبير هرگز نمی‌توانسته چنين نامه‌ای بنويسد. عجيب اين است که با وجود اين همه دلايل روشن، هنوز هم خاطره‌ی مردم ما به همين نامه‌ی جعلی خوش است. خاطرم هست که زمانی دکتر معين عين همين را در وبلاگ‌اش آورده بود. برای‌اش گمان کنم ای‌ميلی فرستادم و اشکال را متذکر شدم. تشکر کرد و تمام. اما آن مطلب هنوز به جای خود باقی است (و خدا می‌داند چرا کسی مثل معين نبايد به چنين اشتباهات فاحشی حساس باشد و سريعاً آن‌ها را اصلاح کند). راستی دليل اين همه اصرار بر توهمات چی‌ست؟ چرا نمی‌توانيم به سادگی از چيزهايی که خيلی برای‌مان بزرگ می‌شوند دل بکنيم و قبول کنيم که شايد آن چيز از اساس ايراد داشته است؟ کجای کار می‌لنگد که عوض کردن عادت‌های‌مان اين قدر سخت است؟ اين قضيه يک بار در بالاترين هم تکرار شده بود اخيراً. مطمئن‌ام که باز هم در آينده عده‌ای ممکن است برای اولين بار چشم‌شان به اين نامه‌ی جعلی بيفتد و کلی ذوق کنند که به به امير کبير عجب کسی بوده است و غيره و ذلک. اما چرا؟ چرا اصلاً من اين يادداشت را نوشتم؟ به خاطر اين نظر پای آن مطلب فوق الذکر:
«من تحقیق کردم جعل نیست چون در بهمن همین امسال خسرو معتضد تاریخ نگار معاصر ایران این نامه را در رسانه ملی منتشر کردند، پس چگونه است که نامه ای جعلی در رسانه ملی آن هم توسط تاریخ نگاری که کلی کتاب چاپ کرده است منتشر شود؟»

مغالطه‌های منطقی را ملاحظه می‌فرماييد؟ چون خسرو معتضد گفته است و او تاريخ نگار معاصر ايران است و چون رسانه‌ی ملی آن را منتشر کرده و چون اين آدمِ تاريخ نگار کلی کتاب منتشر کرده است، پس همه‌ی اين‌ها جمعاً می‌توانند هر دروغی را به خورد مردم بدهند! بايد فاتحه‌ی اين تاريخ نگار و تاريخ نگاری‌اش و آن رسانه‌ی ملی را خواند که هم خودشان اين ساده‌اند و هم مخاطبان‌اش را اين قدر زودباور فرض می‌کنند. و در راستای همين دسته‌گل‌های مکرر رسانه‌ی ملی (!)، بد نيست اين يادداشت حجت الاسلام زائری را در وبلاگ‌اش بخوانيد: «آمريکا دروغ می‌گويد و جمهوری اسلامی هم!». زياده عرضی نيست. ملت هم‌چنان به خواندن تاريخ و تماشای رسانه‌ی ملی و تعطيل کردن عقل ادامه بدهند. بازار اين کارها اين روزها خيلی گرم است!

پ. ن. من هر وقت عصبانی می‌شوم و چيز درشتی می‌نويسم، بانو، که وجدان بيدار خانه‌ی ماست، بلافاصله تذکر می‌دهد بايد قلم‌ات و زبان‌ات را «مهربان» کنی، حتی با دشمنان!

April 7, 2008

زبانِ اهلِ خدمت و فرهنگِ سرهنگی

من اين روزها سخت حساس شده‌ام به مسأله‌ی زبان. و تجلی قدرت، به خصوص قدرت سياسی، در زبان. سخنان تازه‌ی آقای صفار هرندی، وزير ارشاد، جنبه‌ای تازه به این بحث داده است. اول سخنان او را درباره‌ی فيلم سنتوری داريوش مهرجويی بخوانید تا در ادامه نظرم را بنويسم. صفار هرندی می‌گويد:
«اگر رضايت خداوند در مسير فعاليت‌ها حاصل شود بدون شك خشنودي مردم تامين خواهد شد و اگر خداي ناكرده اقدامي در جهت خشم خداوندي صورت گيرد همين مردم گريبان آن كسي را خواهد گرفت كه هويت و فرهنگ دير پاي اين سرزمين را لگد كوب خواسته‌هاي دشمن كرده است...دوستان به حق جلوي اكران آن را گرفتند. فيلمي كه اگر منصفانه بنشينيم و آن را در دادگاه وجدان ملي و ديني مرور كنيم حتي يك نكته مثبت در ان ديده نمي‌شود . اين فيلم هر بدي در درون خود جاي داده و از اتهام به خدا و دين تا اتهام به مردم و به ايرانيان و تحقير هموطنان خودش و سياه نمايي در جامعه‌اي كه هر روز در حال پيشرفت و ترقي است را در خود جاي داده چه توجيهي دارد حتي اجازه دهيم كه چنين فيلمي توليد شود...معلوم است كه نبايد چنين فيلمي مجوز بگيرد و اكران شود و معلوم است كه با كساني كه توسعه‌دهنده چنين فرهنگي هستند بايد برخورد شود. تا زماني كه در جايگاه خدمتگذاري هستيم قطعا اجازه نخواهيم داد ، فرهنگ ما سر از همان جاهايي درآورد كه بيايند هنرمند جماعت را به عنوان متهم رديف يك توسعه تباهي در اين جامعه معرفي كنند...اگر جلوي فيلمي گرفته شود يعني هر فيلمي كه شبيه آن است نبايد ساخته شود، ما با كسي دشمني نداريم و با برادر عزيز هنرمندي كه در كارنامه كاري خودش كارهاي شايسته‌اي هم ارايه كرده نيز خصومت نداريم، ما مي‌گوييم خصومت واقعي با ان هنرمند را كساني دارند كه مي‌خواهند او را خلاصه كنند در يك اثري كه اتفاقا آن اثر بدترين كار اوست...همه شما بايد به عنوان يك ناظر و كنترل‌كننده بالا سر فرهنگ مراقب باشيد و اجازه ندهيد حتي يك سر سوزن مسامحه و خرابكاري صورت گيرد و به نام شما و از زير دست شما سندي پليد صادر و منتشر شود.»

من بعضی از عبارات و جملات اين سخنان صفار را برجسته می‌کنم و اين بار با توجه دقيق‌تر به اين عبارات سخنان صفار را بخوانيد:
يکم. «رضايت خداوند و خشم خداوندی»
دوم. «دادگاه وجدان ملی و دينی»
سوم. «اتهام به خدا و دين... اتهام به مردم و به ايرانيان و تحقير هم‌وطنان خودش»
چهارم. «تا زماني كه در جايگاه خدمتگذاري هستيم قطعا اجازه نخواهيم داد...»
پنجم. «متهم رديف یک توسعه‌ی تباهی».
ششم. « اجازه ندهيد حتي يك سر سوزن مسامحه و خرابكاری صورت گيرد و به نام شما و از زير دست شما سندی پليد صادر و منتشر شود» («خرابکاری»؛ «سندی پليد»)

اول اين‌که «وزير ارشاد و فرهنگ اسلامی» از «رضايت خداوند و خشم خداوندی» صحبت می‌کند. فکر می‌کنم کسی که در کار فرهنگ تبحر داشته باشد، برای به سامان آوردن سياست‌های حوزه‌ی فرهنگ نيازی به مايه گذاشتن از «رضايت خداوند و خشم خداوندی» ندارد. به کار بردن اين تعابير يعنی از ميدان به در کردن حريف. يعنی تخريب و تخطئه‌ی کسی که مثلاً به او انتقاد داريم. برای نقد کردن کارِ مهرجويی (که بدون هيچ شکی می‌شود و بايد او را نقد کرد)، نيازی به مايه گذاشتن از خدا نيست، مگر اين‌که بخواهيم برچسبی بزرگ به او بزنيم. اين‌که بگويیم يک هنرمندی و فيلم‌ساز راه سخط و غضب خداوندی را رفته است، ادعای بزرگی است. اهل معرفت و تقوا سخت مراقب بوده‌اند که به همين سادگی درباره‌ی اين مقولات نظر ندهند و رضايت و غضب خداوند را به سياست‌های وزارتِ متبوعه‌شان گره نزنند.

دوم اين‌که حضرت صفار از کلمه‌ی «دادگاه» در کنار وجدان ملی و دينی صحبت می‌کنند. اين‌جا دو نکته هست. يکی اين‌که جناب وزير وزارت ارشاد و فرهنگ را با دادگستری و قوه‌ی قضاييه اشتباه گرفته‌اند و گرنه چرا بايد آن اصطلاحات و تعابير اين‌جا خرج شود اگر قصدمان محاکمه‌ی فرهنگ و هنر نيست؟ چرا جناب وزير پای «وجدان» را به ميان می‌کشد؟ نقد ادبی و هنری و سينمايی معيارهايی بسيار روشن و مشخص دارد. معنای اين حرف اين نيست که منتقد لزوماً بايد آدم بی‌وجدانی باشد! اما وجدان چيزی است که بايد در منش و روش اهل سياست و ارباب وزارت خود را بهتر نشان دهد نه تنها در حرف زدن‌شان آن هم هنگام اتهام وارد کردن به اهل فرهنگ و هنر. کسی که نقد می‌کند، با تکيه بر وجدان‌اش نقد نمی‌کند بلکه به اعتبار دانش‌اش و سند و مدرک نقد می‌کند.

نکته‌ی سوم آن «اتهام به خدا و دين» است. ملاحظه می‌فرمايید؟ باز هم زبان دستگاه قضاوت و ادبيات محتسبان در سخنان وزير فرهنگ و ارشاد خودنمايی می‌کند. کلمه‌ی «اتهام» از ذهنی زاييده می‌شود که جهت‌اش نه فرهنگ بلکه مچ‌گيری و قضاوت است. از همه بدتر برچسب «اتهام به خدا و دين» به کسی زدن، اتهامی است بزرگ‌تر. مگر آقای صفار نماينده‌ی تام الاختيار خدا و دين روی کره‌ی زمين است که از طرفِ آن‌ها حرف می‌زند؟ با کدام سند و حجت؟ البته سندِ ايشان سندِ قدرت است و اين نکته خود را در عبارات بعدی ايشان به روشنی نشان می‌دهد.

به نکته‌ی بعدی سخن ایشان توجه کنيد. ايشان می‌گويد «تا زمانی که ما در جايگاه خدمتگزاری هستيم...»، اجازه نمی‌دهيم چنین اتفاق‌هايی رخ دهد. اصلاً «خدمتگزار» يعنی چه؟ خدمتگزار کارش اين نيست که اجازه بدهد اتفاقی بيفتد يا نيفتد. آن هم وقتی کسی قرار باشد خدمتگزار فرهنگ و هنر باشد. شما کافی است به جای کلمه‌ی «خدمتگزاری» در سخنان جناب وزير بنویسيد «قدرت». سخن خيلی سرراست می‌شود. معنا و مفهوم سخن هم قابل هضم‌تر. اهل خرد هم ديگر خرده‌ای به ایشان نمی‌گيرند. پس اين نمايش ريايی خدمتگزاری را خوب است جناب وزير کنار بگذارند و بگوييد ما قدرت داريم و چنين چيزهايی را نمی‌پسنديم و نمی‌خواهيم. آن وقت گمان نمی‌کنم که نه مهرجويی و نه هيچ کس ديگری با اين منطق مشکلی داشته باشد!

نکته‌ی پنجم هم باز همان تکرار ادبيات قوه‌ی قضايیه است. و تازه اين بار فراتر از قوه‌ی قضاييه هم رفته است. «متهم رديف یک توسعه‌ی تباهی» چيزی نيست که با اين تعابير حتی در عرف اهل قضاوت پديدار شود. اول اين‌که هنرمند را – هنرمندی که به کارش مجوز نداده‌اند و فيلم‌اش اکران هم نشده است – فقط به خاطر اين‌که خودشان به کارش مجوز نداده‌اند، حالا در جايگاه متهم می‌نشانند. وزير فرهنگ در لباس عسس و محتسب گريبان کسی را گرفته است که آن جرم مبهم «توسعه‌ی تباهی» را در قلمرو قدرت‌شان حتی مرتکب نشده است: فيلم اصلاً مجوز نگرفته است. پس حضرت وزير دارد يقه‌ی چه کسی را می‌گيرد؟ معنای‌ اين سخنان اين نيست که فشار افکار عمومی روی وزير زياد است و حالا دارد آن کار را توجيه می‌کند؟ و چه توجيهی بهتر از اين‌که با عرف و زبان و ادبيات اهل قضاوت قربانی سياست‌شان دهان‌اش بسته شود؟

نکته‌ی ششمی که آوردم باز هم به همان ادبيات و زبان باز می‌گردد. جناب وزير فقط از مسامحه صحبت نمی‌کند (و مسامحه را ايشان البته به معنای تسامح به کار می‌برد نه قصور). ايشان از خرابکاری هم حرف می‌زند. خرابکاری يعنی چه؟ اصطلاح «خرابکاری» را اگر يادتان باشد شاه سابق ايران و دستگاه‌های امنيتی‌اش برای مخالفان‌ حکومت شاه به کار می‌بردند. يعنی حالا مهرجويی در مقام همان «خرابکار»ها نشسته است؟ وزير محترم به سادگی فيلم مهرجويی را «سندی پليد» می‌نامد. من نمی‌فهمم وقتی می‌شود فیلمی را نقد کرد و نشان داد که مثلاً فلان جای‌اش ايراد دارد يا غير منصفانه است و اصلاً دروغ است و غير منطبق با واقعيت، چه دليلی دارد برچسبی بزنيم به اين بزرگی و با احساس و عاطفه‌ی مردم بازی کنيم؟ وزير محترم رسماً به خاطر اين‌که نقد را تعطيل کند و از خودش رفع تکليف کند و بگويد اصلاً نيازی به واشکافی و نقد فيلم مهرجویی نيست، به سادگی می‌گويد اعطای مجوز به آن فيلم سندی است پليد! البته يک معنای مستتر ديگر در این سخنان وزير اين است که ايشان توانايی نقد کار مهرجويی را ندارند و نمی‌توانند به حجت و برهان ضعف کار او را نشان بدهند و به تعبيری ديگر ايشان به نحوی سلبی دارد صحت مدعيات مطرح شده در فيلم مهرجویی را تلويحاً تأيید می‌کند!

و اما شاهکار جناب وزير اين جمله است: «ما با كسي دشمني نداريم و با برادر عزيز هنرمندی كه در كارنامه كاری خودش كارهای شايسته‌ای هم ارايه كرده نيز خصومت نداريم». ما دم خروس را باور کنيم يا قسم حضرت عباس را؟ مهرجويی يا هنرمند عزيزی است که بايد از او تقدير شود يا همان کسی که به او انواع اتهامات را وارد کرده‌ايد و هر جرمی را به پای‌اش نوشتيد. می‌شود در آن واحد آدم همه‌ی اين‌ها باشد؟ جناب صفار هر چه به دهان‌اش رسيده به مهرجويی گفته است و بعد می‌گويد با او خصومت ندارد. یا جناب وزير زبان نمی‌داند يا ما زبان نفهم هستيم! و البته شق دوم ظاهراً درست‌تر است. ايشان زبان می‌داند. زبان خدمتگزاری (بخوانيد قدرت) را خوب می‌داند. اين ما هستيم که درباره‌ی زبان قدرت و جايگاه فرهنگ و هنر دچار سوء تفاهم هستيم. ما هستيم که فرهنگ سرهنگی را درک نمی‌کنيم.

کار مهرجویی را بايد نقد کرد. فيلم‌ساز کارش همین است که فيلم بسازد. فيلم‌ساز در شمار معصومان و قديسان نيست (چنان‌که جناب وزير چنين نيست). این چه منطقی است که هر فيلمی که به اعتبار مجوز دادگاهی جناب وزير اکران شد می‌شود فيلم خوب و سندی درخشان و غير پليد و هر فيلمی که مجوز نگرفت می‌شود فيلم پليد؟ آقای صفار به جای اين‌که اين قدر دامن زبان را آلوده کند، خوب بود قلم به دست می‌گرفت. فيلم را تماشا می‌کرد و بعد آن نقد می‌کرد و تمام کاستی‌ها و ضعف‌های فيلم را نشان می‌داد. شايد من هرگز به نوع نگاه مهرجويی موافق نباشم و مثلاً کارش را ضعيف بدانم (اما تعبير «بدترين کارِ او» ظاهراً فقط از دهان وزير عزيز ما بيرون می‌آيد). ولی می‌شود بدون اين همه درشت‌گويی و برچسب زدن مهرجويی را نقد کرد. می‌خواستم از آيات قرآن، آيه‌ای را به اندرز خطاب به جناب وزير بنويسم. از خيرش می‌گذرم. نمی‌خواهم نقض غرض شود. لابد جناب وزير خودشان بيشتر اهل ايمان و تعقل و تفکر در آيات قرآن هستند. حتماً خودشان در دادگاهی که بايد هر روزه در برابر خدا داشته باشند، می‌دانند چطور تکليف خودشان را با «حاسبوا قبل ان تحاسبوا» روشن کنند. دادگاه اين‌ جهانی را می‌شود فريب داد. دادگاهی آن‌جهانی را نمی‌شود! آقای وزير!‌ شما می‌توانيد همان اعتقاداتِ خودتان را داشته باشيد. من از شما توقع ندارم مهرجويی بشويد. من از شما توقع ندارم مثل روشنفکران يا دگرانديشان فکر کنيد. ولی زبان‌تان زشت است و زننده. از کسی که وزير فرهنگ است انتظار می‌رود زبانی داشته باشد فاخر و پاکیزه نه درشت‌گوی و اتهام‌زن. بد نيست یک بار ديگر تعاليم اخلاقی همان خدا و دينی که سعی می‌کنيد از او دفاع کنید را مرور کنيد تا ببينيد درباره‌ی زبان و نحوه‌ی سخن گفتن چه می‌گويد.

پ. ن. اين جمله‌ی سخنان وزير هم که در وب‌سايت روزنامه‌ی ايران آمده است به خوبی به ساير بخش‌های سخنان ايشان هم‌خوان است: «در اين دوره تلاش شد بعضى از اتهاماتى كه متوجه فرهنگ شده بود از روى سر فرهنگ برداشته شود و مسير اتهام زدايى باز شود.». کی بود که داشت به بعضی‌های ديگر «اتهام» می‌زد؟

March 22, 2008

تعریف

شايد ميلیون‌ها بار با این کلمه‌ی «تعريف» برخورد کرده باشيد. شايد منطقيون و اهل فلسفه و علم بارها گفته‌ باشند که تعريف فلان مفهوم یا اصطلاح چیست. اما «تعريف شدن» اصطلاحی است بيشتر رياضی. مثلاً کسری که مخرج‌اش صفر باشد، تعريف نشده است. نمونه‌های رياضی‌اش زياد است. اما حافظه‌ی دانشجويی ریاضی من نم کشيده است و یاری نمی‌دهد که مثال بزنم. می‌خواهم از اين تعبير برای جاهای دیگر استفاده کنم. بعضی چيزها برای بعضی جاها تعريف نشده است. مثلاً، به نظر من، پرسش علمی از قرآن پرسيدن اساساً تعريف نشده است. و چون تعريف نشده است، هر جوابی که بگيری يا از همان اول بی سر و ته است يا بعداً بی سر و ته بودن‌اش معلوم می‌شود و رخنه‌ای در يکپارچگی آن پاسخ می‌افتد. به طريق اولی، پرسش دینی، دینی به مفهوم خاص و دقيق آن، در علم «تعريف نشده» است. درست مثل اين است که روی خط اعداد حقیقی، دو بازه داشته باشيم که نقطه‌ی مشترک با هم نداشته باشند. اشتباه نکنيد. مقصودم اين نیست که مثلاً علم و دين تنازع و تخالفی دارند. مثل اين می‌ماند که بروی سراغ يک جراح برجسته و بی‌همتای مغز و از او درباره‌ی برنامه‌نویسی کامپيوتری سؤال بپرسی يا درباره‌ی آخرين نظريه‌های اقتصاد جهانی از او سؤال کنی (فرض کنيم که آن جراح چيزی از اقتصاد نمی‌داند). اگر جراح بگويد من چيزی از اقتصاد نمی‌دانم، هيچ از منزلت بی‌همتای علمی او به عنوان يک جراح کاسته نمی‌شود و به طريق اولی اين ندانستن جراح،‌ مايه‌ی وهن و بی‌ارزش شدن اقتصاد هم نمی‌شود. هر دو کار خودشان را انجام می‌دهند، بدون اين‌که با هم نزاعی داشته باشند.

من خيلی از اين تعبير «تعريف نشده» يا «تعريف شدن» خوش‌ام می‌آيد. و اساساً اين نگرش دقيق و موشکافانه‌ی رياضی، خيلی از مشکلات و معضلاتی را که آدم‌ها بی‌خود و بی‌جهت برای خودشان درست می‌کنند، مرتفع می‌کند. باز هم از اين تعبير استفاده خواهم کرد و مثال‌های دیگری می‌زنم. آدم می‌تواند خودش را از نو تعريف کند. آدم می‌شود خودش را در فضای ديگری تعريف کند. می‌خواستم بگويم آدم می‌شود دين‌اش را از نو تعريف کند، اما ديدم هر چند از دید خودم اشکال چندانی به آن وارد نیست، ولی وقتی پای مستدل کردن آن بيفتی جان‌ات به لب‌ات می‌رسد و کلی سوء تفاهم درست می‌شود. از خير اين يکی می‌گذرم تا وقتی که فرصت داشته باشم خوب اين فکر را بپرورانم و درباره‌اش با دقت و عمیق صحبت کنم. اين تعريف خيلی چیز مهمی است. غفلت از تعریف يعنی غفلت از اصل معرفت. آدم بدون تعريف درست عارف نمی‌شود.

March 20, 2008

بهار سوگوار

۱. از بانو پرسيدم که اين‌ها که درباره‌ی نوروز امسال نوشته‌ام روشن بود يا نه؟ می‌گفت بود. ولی فکر می‌کنم بايد توضيح داد. چیزهايی که تلويزيون درباره‌ی نوروز نشان می‌دهد و نحوه‌ی خواندن دعای نوروز، همه حکايت از يک جريان مسلط دارد: مذهبی کردن نوروز. و اين حتی فراتر از مذهبی کردن نوروز است. نوروز بيشتر تجسم عزاداری و نوحه‌خوانی است نه عینيت شادی و خجسته‌گی و نو کردن روز و حال آدميان. هر چه می‌شنوی غم است و مويه. نوروز تبديل شده است به مناجات و گريه و زاری. حساب دعا و سلوک باطنی البته برای معنويت جايگاه خاص و بلندی دارد. هر چيز به جای خود اما. اين گروگان گرفتن نوروز و آيين ملی است برای قدرت‌نمايی يک برداشت سخت‌گيرانه و متعصبانه از دين. از هر بلندگويی صدايی که پخش می‌شود بيشتر شبيه دعاهای شب‌های احياء و عزاداری است تا دعایی برای سال نو. اين همه تکرار و اصرار برای چی‌ست؟ ناگزير برای پر رنگ‌تر کردن ستيزه با سنت‌های ملی و آيين‌های فرهنگی. پس بهار ما سوگوار است در ايران. بی‌جهت سوگوار است. اگر می‌گفتی که مثلاً نوروز مصادف شده است با عاشورا، تازه می‌شد درک کنی. می‌شد فهميد چرا. اما الآن چنین مناسبتی هم در ميان نيست (و تازه تولد پيامبر هم همين چند روز پيش بود). جای تأسف است که يک نگاه تک‌بعدی و متحجرانه از دين، می‌خواهد به برکتِ انحصار رسانه‌ای‌اش، نوروز را هم تبديل کند به سکويی برای ترويج ديدگاه‌های تنگ‌نظرانه‌ی جناح فکری خودش. کاری می‌کنند که آن‌ها که هيچ مشکلی هم با دين ندارند، روز به روز فاصله‌شان از دين بيشتر شود. خوب، اين سنت‌ها قرن‌هاست که مانده‌اند و نهيب هيچ حادثه‌ای هم آن‌ها را ریشه‌کن نکرده است. پس چرا اين‌ها عِرْض خود می‌برند و زحمت ما می‌دارند؟ خدا عالم است!

۲. ساعتی پيش از داخل پارک روبروی خانه رد می‌شدم. باران لطيفی می‌باريد. لاله‌های باغ مرا به ياد خيام انداخت:
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخيز و به جام باده کن عزم درست
کاين سبزه که امروز تماشاگه تست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست

رباعی دل‌انگيزی است. اما دقت کرده‌ايد که عمده‌ی شهرت خيام در غرب و حتی نزد خودِ ما ايرانيان، که شناخت‌مان از خيام را مديون غربی‌ها هستيم، به خاطر همين رباعی‌هاست؟ و دقت کرده‌ايد که اعتبار و اهميت خيام در رباعی‌سرايی، در برابر اعتبار علمی او در رياضيات و نجوم جنبه‌ای است خرد و حقير؟ و آری، اين خيام همان کسی است که تقويم جلالی را تدوين کرد (اين‌جا را هم ببينيد). شگفت نيست که اهميت علمی خيام در برابر اهميت شعری او پاک ناديده گرفته می‌شود؟ و عجيب نيست که عده‌ای خيام را انديشمند برجسته‌ای می‌دانند به خاطر همین رباعيات؟ حتی روشنفکرانی که مدعی «امتناع تفکر» هستند، از خيام همان را می‌خواهند و همان را می‌فهمند که به نحوی بتوانند آن را در راستای تئوری‌های عجيب و غريب خودشان تفسير کنند! هر نوروز، می‌شود فکر کنيم که خيام مبدع تقويم جلالی بوده است. اين هم از حکمت‌های نوروزيه.

March 18, 2008

قصه‌ی من و دکتر سروش

زياد ديده‌ام که بسيار کسان اين را تکرار کرده‌اند که من مريد سروش هستم و چه و چه. گفتم توضيحی بدهم و مثالی بزنم شاید بعضی ذهن‌ها روشن شوند. بعضی ديگر از ذهن‌ها البته روشن شدنی نيستند و طبعاً کاری نمی‌شود برای آن‌ها کرد. نخست اين‌که من سخت به سروش وام‌دارم. بسيار از او درس آموخته‌ام و مستقيم و غير مستقيم از چشمه‌ی دانش و معرفت او عطش عقل و دل‌ام را فرونشانده‌ام. اما اين‌که من از سروش درس آموخته‌ام، مرا مريد و پيرو متعبد و مقلد کورکورانه‌ی سروش نمی‌کند. تعجب می‌کنم از طايفه‌ی صاحب خرد که نمی‌توانند اين تمايز را ببينند. البته تا حدودی حق می‌دهم به عده‌ای. وقتی کسی را از نزديک نشناسی و تمام ارکان فکری‌اش را حلاجی نکرده باشی، عجب نيست اگر داوری‌ها عجيب و غريب درباره‌اش داشته باشی. آری، بسياری از باورهای من با آراء سروش سازگاری و هم‌خوانی دارد. در اين شکی نيست. اما طبيعی است در جاهايی من و سروش اختلاف نظر هم داشته باشيم. خلاصه کنم. اگر جايی، و در بسيار جاها، من از رأی سروش دفاع می‌کنم، بسيار بيش از آن‌چه که از سروش دفاع کنم، در واقع دارم از خودم دفاع می‌کنم و موضع فکری خودم را روشن‌تر می‌کنم. حکايت من، چنان‌که برای دوستی در ذيل نظرها نوشتم، حکايت عبدالمطلب و خانه‌ی کعبه است. عبدالمطلب وقتی پيش ابرهه رفت، در طلب شترهای خودش رفته بود و به ابرهه گفت آن خانه خدايی دارد که می‌تواند از او محافظت کند. قصه‌ی من و سروش هم همين است. من از باور خودم دفاع می‌کنم و البته باور من در بسيار جاها هم‌سو با آموزش‌های سروش است. اما سروش خودش بهتر می‌تواند از خودش دفاع کند. همه‌ی پرسش‌هايی را که بايد از دکتر سروش بپرسيد از من نپرسيد. من مدافع رأی خودم هستم، نه وکيل دکتر سروش. سروش بسيار از من تواناتر است در دفاع از باور و انديشه‌اش. نياز به يکی مثل من ندارد. شايد اين نکته را در توضيحات و حاشيه‌های بعدی که بر بحث اخير دکتر سروش نوشتم، روشن‌تر ببينند. به هر حال اميدوارم کسانی که با اين غلظت درباره‌ی من و دکتر سروش داوری می‌کنند، به جای اين تندروی‌ها وقت بگذارند و با انصاف و بدون تعصب سخنان خود سروش را بخوانند تا يکی مثل من مجبور نشود بگويد حرف‌های سروش را جور ديگری هم می‌شود فهميد. و من اين «جور ديگر» را سعی می‌کنم در آينده توضيح بدهم. نمی‌دانم اين «جور ديگری» که من سخن سروش را می‌فهمم با آن‌چه که مد نظر اوست دقيقاً يکی است يا نه. اگر باشد چه بهتر. اگر هم نباشد، خاصيت کوشش علمی همين است ديگر. يکی تلنگری به آدمی می‌زند و آدم به وادی ديگری می‌افتد. خيلی هم مبارک است اين اتفاق. من از آدم‌هايی نبوده‌ام که چيزی از کسی بياموزم و بعد به خاطر اين‌که قدرت سياسی آن آدم را خوش نمی‌دارد، جانب حقيقت و انصاف و جوانمردی را فرو بگذارم برای اين‌که منافع قدرت تأمين شود. قدرت خودش می‌تواند منافع خودش را تأمين کند (چنان‌که حتی با تعطيل کردن اصول و فروع دين اين کار را بلد است بکند!). بگذاريد ماها زندگی خودمان را بکنيم.

March 16, 2008

مسلمانان و علم تجربی

چند روز پيش، این بخت را داشتم که در سخنرانی اسماعيل سراج‌الدين، رييس کتابخانه‌ی اسکندريه حاضر باشم (بیوگرافی او را بخوانيد تا بدانید از چه جور آدمی حرف می‌زنم). سخنان سراج‌الدين حقيقتاً سخنانی شگفت‌انگيز بود و البته نه تازه و عجيب و غريب. قصه، همان قصه‌ی کهن است که چرا مسلمانان امروز گرفتار عقب‌ماندگی و هزاران عيب و علت ديگر هستند. بسيار کسان سعی کرده‌اند راز اين عقب‌ماندگی را توضيح دهند و البته بسيار کسان بوده‌اند که تنگ‌نظرانه تمام عقب‌ماندگی‌ها را به مسلمانی و دين‌داری نسبت داده‌اند و تنگ‌نظرانه چشم بر واقعيت‌های تاريخ بسته‌اند. البته غريب نیست در زمانه‌ی ما. سلطه‌‌ی رسانه‌ای غرب و شکاف‌های ايدئولوژيکی که جهان را دارد به کام جنگ و نفرت و دشمنی فرو می‌برد، نتيجه‌ای جز همين‌ها ندارد. در اين ميان البته سهم خودِ مسلمانان و در مورد ما، ايرانی‌ها، کم نيست. شيشه‌ی کبود تعصب را پيش چشم داشته‌ايم و لا محاله عالم در نظرمان کبود می‌نمايد!

بخشی از سخنرانی سراج الدين را که چندين ماه پيش در ريو دو ژانيرو ايراد کرده بود،‌ اين‌جا می‌آورم (اصل سخنرانی در وب‌سايت اسماعيل سراج‌الدين):
«در واقع، بر خلاف تصور عمومی، اعراب و مسلمان‌ها بودند که روش‌های علمی مدرن را تعريف کردند و فضای باز مدارا و تسامحی را فراهم کردند که در سده‌های ميانه مجال رشد و رونق علوم را ايجاد کرد. نام‌هايی چون خوارزمی، رازی، ابن نفيس، ابن هيثم، ابن سينا و ابن رشد هميشه در صحيفه‌ی افتخارات بانيان بشريت از طريق تلاش‌های‌شان برای پيشبرد دانش و نفی خرافه ثبت است. به صدای قوی و مدرن آن‌ها که از ورای قرن‌ها با ما سخن می‌گويند گوش بدهيد:
«آن‌که در جست‌وجوی حقيقت است کسی نيست که به مرور آثار پيشينيان می‌پردازد... کسی که می‌خواهد حقيقت را بياموزد، و کتاب‌های علمی را می‌خواند وظيفه دارد که هر چه را می‌بيند با نگاه مدعی ببيند... [و تنها چيزی را بپذيرد که متکی به شواهد و استدلال است]. (ابن هيثم، «الشکوک فی بطلميوس»)

علاوه بر اين، ابن هيثم قرن‌ها پيش از ظهور بيکن، دکارت يا گاليله، قواعد روش علمی مدرن را پایه‌گذاری کرد. ببينيد او چگونه نحوه‌ی عمل
روش علمی مدرن را از طريق مشاهده، محاسبه، آزمايش و نتيجه‌گيری توصيف می‌کند:
 
«ما با مشاهده‌ی واقعيت کار خود را آغاز می‌کنيم... و تلاش می‌کنيم مشاهدات منسجم (لايتغير) را که متأثر از نحوه‌ی دريافت (محاسبه‌ی) ما نيستند انتخاب کنيم. سپس به گسترش تحقيق و محاسبه‌ی خود می‌پردازيم، و آن‌ها را نقد می‌کنيم و در رسيدن به نتيجه احتياط می‌کنيم... در هر کاری که می‌کنيم، هدف ما بايد متعادل باشد نه دلبخواه، هدف بايد جست‌وجوی حقيقت باشد، نه دفاع از عقايد.»
 
اين توصيفی است حيرت‌آور از روش علمی مدرن که بسيار جلوتر از زمان خود بود.
 
همين طور به سخنان ابن نفيس گوش فرا دهيد که عقيده‌ی مخالف را با سنجش آن از طريق شواهد و تحليل منطقی می‌پذيرد.
 
«وقتی چيز غريبی می‌شنويم، نبايد پيشاپيش آن را رد کنيم، چرا که اين کار نابخردی است. در واقع، چيزهای هول‌ناکی ممکن است درست باشند و بسياری از چيزها که آشنا و يا ستايش شده هستند چه بسا که دروغ باشند. حقيقت به خودی خود حقيقت است نه از آن رو که مردمان بسياری بدان باور دارند.» (ابن نفيس، «شرح معنی القانون»)»

البته جای تکرار شايد نداشته باشد که ابن هيثم قرن‌ها قبل از گاليله در علم تجربی، از روش‌های علمی مدرن استفاده می‌کرد و گرفتار اسطوره‌های ارسطو و افلاطون نبود. باز جای تعجب نيست که بگوييم ابن نفيس بسيار پيش‌تر از هاروی، سيستم گردش خون در بدن انسان را کشف کرده بود. و عجيب نيست اگر بگوييم کشفيات گاليله (و کپرنيک در واقع) در به چالش کشيدن سيستم زمين مرکز عالم، از تحقيقات حلقه‌ی علمی مراغه (به هدايت نصير الدين طوسی) اثر گرفته بود. اين‌ها همه فهرست افتخارات است. و البته با تکرار این قصه‌ها چيزی به ما افزوده نمی‌شود. اما مرور تاريخی اين‌ها مثال‌های نقض فراوانی در برابر نظريه‌های کسانی که قايل به «امتناع تفکر» در عالم اسلام هستند ارايه می‌کند. اين‌جا البته نکته‌ی شگفت اين است که کسانی که مثلاً رازی را تنها متفکر در ميان اين جهان «امتناع تفکر» می‌دانستند، هيچ وقت توجه نکردند که رازی که قایل به قدمای خمسه بود و پيامبران را آشوب‌گر می‌دانست هرگز امنيت‌اش را از دست نداد و هرگز به فتوای تکفير نه بر سر دار رفت و نه خون‌اش ريخته شد و دست بر قضا امثال حلاج، ناصر خسرو، شهاب الدين سهروردی، عين القضات همدانی و ملا صدرا بودند که چوب تکفير و تفسيق خوردند و مغضوب علمای دين بودند! و البته اگر باز هم به تاريخ نگاه کنيم می‌بينم که ابو العلای معری، شاعر نابينای عرب، که پيام اديان را به سخره می‌گرفت، در ميان مسلمانان به حيات خود ادامه داد. گمان می‌کنيد قتل يک پيرمرد شاعرِ‌ روستايی که تصادفا نابينا هم بود، کارِ دشواری بود؟ چرا ابو العلا نزد هم‌عصران خويش حرمت می‌ديد، هر چند باورهای او را درباره‌ی اديان قبول نداشتند؟ معنای اين چيزی است جز تسامح؟ از اين نمونه‌ها بی‌شمار است.

از سوی دیگر ماجرا، البته اين نزاع سنت و مدرنيت است. و البته مدرنيت علاوه بر ثمرات نيکوی‌اش، هول‌ناک‌ترين نتايج را هم برای بشريت داشت. نمونه‌اش، پل بروکا. بروکا پزشک، آناتوميست و مردم‌شناس مشهور فرانسوی قرن نوزدهم بود. دانشمندی تمام عيار. اما سخت نژاد پرست. اين را البته در توضيحات ويکی‌پيديا پيدا نمی‌کنيد. ولی در مطلب «نژادپرستی علمی» شرح مفصلی از آن آمده است و فهرست بلندی از نام‌های دانشمندان نژادپرست دوره‌ی مدرن داريم. خلاصه‌ی سخن من اين است که دینی که امروز لباس علم و مدرنیت بر تن دارد، و خالی از اخلاق است، دینی است سخت هول‌ناک که به سادگی امثال هيتلر را تولید می‌کند! تعداد انسان‌هايی که در جنگ‌های جهانی دوره‌ی مدرن جان خويش را از دست دادند بسيار بيش از قربانيان هر جنگ مذهبی بودند.  و البته فاجعه‌ی هيروشيما و ناگازاکی محصول سنت و دين نبود بلکه نتيجه‌ی غلبه‌ی مدرنيت و پيشرفت علم تجربی بود. تصوير، تصويری است آشفته. اما نتايج روشن‌تر از آن است که بشود منکرش شد، مگر اين‌که هنوز گرفتار حب و بغض‌های کودکانه‌ای باشيم که نسب از قرون وسطی و «عصر تاريک»ِ اروپا می‌برند (همان عصری که اروپاييان اهل علم را تکفير می‌کردند و در همان زمان علم در ميان مسلمانان سخت رونق داشت). آيا اين «عصر تاريک» در عالم اسلام امروز تکرار می‌شود (از سوی دین‌داران و بی‌دينان)؟ گمان می‌کنيد انديشه رو به زوال است؟ من چنين باوری ندارم. علم و معرفت دينی و غير دینی بشر، باز هم بر صدر می‌نشيند. اين گروکشی‌های سياسی جهانی و منطقه‌ای زمانی تمام می‌شود. اما ما نياز داريم که پيش از آن‌که به آن‌جا برسيم حساب‌مان را با خودمان روشن کنيم. به خصوص ما ايرانی‌ها که هميشه در چهارراه حوادث بوده‌ايم. به گذشته نگاه کردن، برای متوقف ماندن در آن نيست. از گذشته می‌توان درس آموخت و به آينده نگاه کرد. گذشته تنها برای افتخار کردن و به خويش باليدن نيست. گذشته برای اين است که اگر گفتند شما هيچ نيستيد، بتوانيد نشان بدهيد که چنين نيست:
تو گوهری نهفته، در کاه و گل گرفته
گر رخ ز گل بشويی، ای مه لقا، چه باشد؟

پ. ن. جای توضيح دارد که اين همه روضه خواندم برای اين‌که بگويم اين سنت در ميان مسلمان وجود داشته است که حقيقت را مشروط و مقيد به آن‌چه ديگران گفته‌اند، نفهميم؟ برای کشف حقيقت نيازی به تأييد اين و آن نيست. گاهی يک حقیقت هرگز در زمان‌های گذشته بيان نشده است. گاهی حقيقت در زمان‌های گذشته هم بيان شده است اما زير بار قرن‌ها مغفول مانده است. برای کشف حقيقت شجاعت بايد داشت. و شجاعت يعنی اين‌که نه از هيبت و هيمنه‌ی دين رسمی هراس داشته باشی و نه از عظمت و دبدبه‌ی مدرنيت (و سکولاريزم و لاييسته‌ و انواع مدهای روز ديگر!). دلبستگی به حقيقت نه در گرو اعتقاد کورکورانه و متعصبانه‌ی دينی است و نه مشروط و مقيد به مدهای مدرنيته و سکولاريزم.

March 6, 2008

منطق هم‌نظری و مخالفت

اين‌که آدم بگويد من با فلان موافق‌ام يا با بهمان مخالف هنری نيست. اين کار از طوطی‌ هم بر می‌آيد. همه‌ی مقلدان کارشان همين است که بگويند موافق‌اند يا مخالف‌اند. مهم حجت آوردن و استدلال است که بگويی چرا مخالفی و چرا موافق و دليل‌ات، دليل باشد اقناع‌آور نه دلیلی متزلزل و چيزی که همه تکرار می‌کنند. اين‌که باوری در میان مردم راسخ شده باشد و حتی هزاران سال بر آن پا فشرده باشند، دليل بر استقامت منطقی و درستی آن باور نیست. مهم منطق است. دليل‌اش مهم است. آدم حتی می‌شود به چيز غلط و نادرستی ايمان و اعتقاد داشته باشد. گاهی می‌شود. بعضی اوقات باور به چیزی که غلط است حتی تا آخر عمر آدم، خللی در زندگی‌اش ممکن است ايجاد نکند. ولی حساب عوام را اگر از خواص جدا کنيد، حجت است که بر صدر می‌نشيند.

نمونه اگر می‌خواهيد آن قصيده‌ی اعترافيه‌ی ناصر خسرو را ببينيد. ناصر خسرو وقتی با المؤيد في الدين شيرازی رو به رو می‌شود و راه حل آشفتگی‌های عقيدتی خويش را می‌جويد، يکی از نخستين چيزهايی که می‌گويد اين است: گفتم نخورم دارو بی حجت و برهان! و همین حجت و برهان است که فرق مقلد و محقق را نشان می‌دهد.

February 29, 2008

آيا ايرانی‌ها به زور شمشير مسلمان شدند؟

يکی از نشانه‌های مدعيات سست اين است که هيچ مرجع و منبع محکمی ندارد. مدعی يا به خودش – و احساسات و عقايدش – ارجاع می‌دهد يا به منابع واحد. تفاوت نگاه علمی و تاريخی دقيق با نگاه عاميانه همین است که به جای بررسی تنها يک منبع، به منابع متعدد مراجعه می‌کند و تلاش می‌کند به نگاهی بی‌طرف برسد.

قصه‌ی مسلمان شدن ايرانی‌ها هم بالطبع از اين قاعده مستثنا نيست. چه این فکر که ايرانی‌ها به زور مسلمان شدند و اساساً دين زردشت دينی بوده است در اوج قدرت و سلامت، فکری باشد مربوط به قبل از انقلاب ايران يا بعد از انقلاب، می‌توان در بسیاری از آثار تاريخی که به قلم محققان غير مسلمان و مسلمان نوشته شده است، ريشه‌های اين افکار را بررسی کرد.

مسلمان شدن جماعت مزديسنان در زمان پديدار شدن اسلام، مطلقاً امر ساده‌ای نبوده است. با وجود شباهت‌هايی که ميان دو آيين وجود داشته، تفاوت‌های بسيار بزرگی بين اين دو بوده است که پذيرفتن آيين ساده را چندان آسان نمی‌کند. طبيعی است که يا ايرانی‌ها بايد به زور شمشير مسلمان شده باشند يا بايد به ميل و رغبت اين کار را کرده باشند. اگر به ميل و رغبت این کار را کرده باشند، بايد دلايل‌اش را بررسی کرد. اما درباره‌ی آن شق نخست، می‌توان ترديدهای بسيار کرد. برای روشن شدن بحث، بخش‌هايی از مقاله‌ی ايران در دايرة المعارف بزرگ اسلامی، از جلد دهم، را نقل می‌کنم.

«جنگ‌هايی که اعراب مسلمان را از سال‌ها پيش به هجوم به ایران جرئت داده بود، در آغاز اسلام در درجه‌ی اول ناشی از شور و شوق مسلمانان به نشر اسلام بود. بعضی محققان پنداشته‌اند که قحطی و گرسنگی حاکم بر مساکن عرب و بروز طاعون‌هايی که هستی آن‌ها را تهديد می‌کرد همچون طاعون عمواس از عوامل اين يورش‌ها بود. به علاوه، افزونی ميزان بيکاری برای اعراب شهر و باديه و ممنوع شدن ربا و معامله‌ی خمر و اقدام به قتل و راهزنی ممکن بود که محرک خليفه و سرکردگان به کار جنگ و فتح و کسب غنيمت از غير مسلمانان بوده باشد. انگيزه‌ی ايرانيان هم از آغاز تا هنگام متواری شدن و مرگ يزدگرد، غير از جاذبه‌ی اسلام عبارت بود از امید به دست‌يابی به مساوات بين ضعفا و اقويا، رهايی از تحميلات طبقاتی موبدان و گرايش به يک شريعت «سمحه‌ی سهله» که سخت‌گيری‌های آيين زردشت در آن نبود. تصور آن‌که گرايش به آيين تازه آن‌ها را از لحاظ امنيت اجتماعی از مزايای مسلمانان عرب بهره‌مند می‌سازد و احياناً فکر آن‌که با قبول مسلمانی و شرکت در جنگ‌های فتوح سهمی از غنايم هم عايد آنان خواهد شد، خود موجب اميدهايی بود که غالباً پس از خاتمه‌ی عهد خلافت راشدين هم باقی ماند. اما پس از عصر اول فتوح که خلوص نيت و شور دينی مسلمانان اوليه فروکش کرد و جاه‌طلبی و ثروت‌اندوزی و مسأله‌ی نژاد و قوميت پيش آمد، ايرانيان دچار سرخوردگی شدند و به تدريج ميان آن‌ها و عرب‌ها فاصله‌ای عميق پديد آمد که پی‌آمد آن بروز نهضت‌ها و قيام‌هايی بود که برخی در لباس دين‌خواهی و بعضی با تمسک به ايران‌گرايی رخ نمود و همين امر سبب شد که دامنه‌ی گروش به اسلام، همه جا يکسان و همزمان نباشد.» (دايرة المعارف بزرگ اسلامی، ج ۱۰، ص ۵۳۰؛ ذيل «ايران»، «تاريخ ايران در عصر اسلامی»). [تأکيدها و تغيیر رسم‌الخط از من است؛ مراجع درون متن را هم برای سهولت برداشته‌ام ولی در متن چاپی تمام ارجاعات موجود است.]

اگر دقت کنيد متن، متنی است محققانه و بی‌طرف. نه به اعراب باج می‌دهد نه به ايرانی‌ها. نکته‌ی کليدی اين‌جاست: هنگام حمله‌ی اعراب اکثر ايرانيان به ميل و رغبت، با انگيزه‌هايی که در بالا آمده است، به دين اسلام گرويدند. تنها در قرون بعدی بود که اين جريان کندی گرفت و دلايل‌اش را هم نويسنده ذکر می‌کند. ساده‌انگاری است که از ايران پيش از حمله‌ی اعراب بهشت برينی بسازيم و تصويری خيال‌انگيز از وضعيت دينی آن روزگار ارايه کنيم. به طريق اولی ساده‌انگاری است که بگوييم همه‌ی اعراب در همه‌ی دوران‌ها از سر شور و اخلاص کار می‌کرده‌اند و هيچ عنصر نژادی و قومی در ميان نبوده. به هر حال واقعيت اين است که ايرانی‌ها به زور شمشير مسلمان نشده‌اند. اين‌که بعدها چه اتفاقی می‌افتد و اعراب چگونه رفتار می‌کنند مقوله‌ای است که بحث جداگانه‌ای می‌خواهد. در بحث علمی فاصله‌ی عاطفی را باید با موضوع بحث حفظ کرد. اين‌که ما چه فکر می‌کنيم و چه چيزی را دوست داريم، آن را تبديل به واقعيت نمی‌کند. چه آن ميل و آرزوی ما دينی باشد و چه ضد-دينی، چه اسلامی باشد و چه مزديسنانی. برای اثبات يک مدعا، «دلايل قوی بايد و معنوی / نه رگ‌های گردن به حجت قوی!».

تاريخ نياز به بازخوانی دارد. تاریخ را اگر درست بخوانيم، هيچ گروهی در هيچ دوره‌ای بر مسند تقدس نمی‌نشيند. همه زمينی‌اند. تنها زمانی که تاريخ تبديل به ايدئولوژی می‌شود، انسان‌ها از خوب يا بد بودن اين دين يا آن آيين، يا اين نظام سياسی يا آن نظام سياسی بر حسب باورهای ايدئولوژيک‌شان حرف می‌زنند. ايدئولوژی چه اسلامی باشد، چه نازيستی و چه لاييک، ايدئولوژی است. در نظام فکری ايدئولوژيک، خودِ انسان است که در خدمت باورها و آرمان‌های ايدئولوژی است. ايدئولوژی وقتی به خدمت انسان و ارزش‌های انسانی در بيايد، متواضع‌تر می‌شود و تکثر و تنوع جهان انسانی را بهتر می‌بيند. نفرت‌پراکنی عليه لاييسيته يا عليه دين - و به ويژه در روزگار ما عليه اسلام - کار سختی نيست. کار سخت آن است که فارغ از حب و بغض‌های ايدئولوژيک و سياسی به فکر خودِ انسان باشيم. زحمت‌اش فاصله گرفتن از تعصب است. همه‌ی تعصب‌ها دينی نيستند.

پ. ن. بگذارید يک نکته را روشن کنم. برای من نقش تاريخ و تحولات تاريخی بسيار مهم هستند. عرضيات اديان هم ايضاً. ممکن بود هرگز اعراب در حمله به ايران موفق نمی‌شدند (چنان‌که زورشان نرسيد به جاهای ديگر بروند). ممکن بود ايران وضع سياسی، دينی و فرهنگی‌اش جوری می‌بود که همه از وضع موجود راضی بودند. از دين‌شان، از سياست‌شان، از پادشاه‌شان، از موبدشان و هر چيز دیگری. آن وقت ايرانی‌ها هنوز زرتشتی می‌بودند. عرضيات تاريخی نه نشان حقانيت يک دين هستند و نه نشان بطلانِ آن. مثلاً می‌شود به تاريخ شکل‌گيری عربستان نگاه کرد. چرا اکثريت مردم عربستان سنی وهابی هستند و مثلاً شيعه نيستند؟ چرا اکثريت مردم قاهره، شيعه‌ی اسماعيلی نيستند، حال آن‌که قرن‌ها خلافت فاطميان اسماعيلی در آن‌جا حاکم بود؟ هيچ پاسخی به اين پرسش‌ها حقانيت يا بطلان هيچ يک از اين آيين‌ها را نتيجه نمی‌دهد. آن‌ها که فکر می‌کنند اين نوشته اثبات يا رد اين مذهب يا آن دين و آيين است، اشتباه می‌کنند. خاظرشان آسوده باشد. من به دين کسی کار ندارم. با عقل‌تان کار دارم!

February 23, 2008

فلسفه‌ی قدرت!

اين جمله را اسکار شيندلر در «فهرست شيندلر» خطاب به فرمانده‌ ديوانه و خونريز آلمانی می‌گويد: «قدرت يعنی اين‌که هر دليل و توجيهی را برای کشتن داشته باشی، ولی نکشی!». کاش يک بار اين فيلم را - حتی نسخه‌ی سانسور شده‌اش را - يک بار در ايران نشان بدهند!

February 6, 2008

تفاوت هم‌دردی و هم‌دلی

خيلی اوقات بعضی شايد ناآگاهانه دو کلمه‌ی «هم‌دردی» و «هم‌دلی» را به يک معنا به کار می‌برند. اولی بيشتر معنای دل‌سوزی و گاهی اوقات ترحم را در خود دارد، در حالی که دومی خالی از ترحم است. وقتی آدم با کسی هم‌دل است، يعنی با تمام وجودش می‌فهمد که طرف‌اش چه می‌گويد و چرا چنان است. چرا حالا اين بحث را پيش می‌کشم؟ خيلی اوقات پيش می‌آيد که به مسايل و مشکلات مسلمان‌ها نگاه می‌کنيم و طبعاً يا در پی راه چاره می‌گرديم و يا به دنبال نقدِ وضعيت هستيم. حساب آن‌ها که با جهان اسلام و مسلمان‌ها و مؤمنان مشکل دارند (به تعبيری «خصومت» دارند) به کنار. برای «فهم» مشکلات جهان اسلام، نياز به «هم‌دلی» داريم، نه «هم‌دردی». در هم‌دلی چيزی هست که ما را فراتر از موضوع قرار نمی‌دهد. ما خود نيز بخشی از همين جهان هستيم. هم‌دردی گاهی اوقات ما را در مقامی فراتر قرار می‌دهد که می‌تواند به سادگی ختم به ترحم کردن شود يا بدتر از آن تحقير کردن. اساساً خيلی‌ها که کارشان «تحقير» اين مردم است، نام کارشان را می‌گذارند «هم‌دردی» (يا در موارد بسیار جالب‌تر، اسم‌اش را می‌گذارد «جامعه‌شناسی»!). در هم‌دلی کردن تحقير راه ندارد. هم‌دلی کردن آدمی را تبديل به تافته‌ی جدا بافته و ناظر بی‌درد نمی‌کند. اين‌ها به معنی برتر نشاندن هم‌دلی نيست. هم‌دردی مقامی دارد و هم‌دلی هم مقامی. بايد به خوبی ميان اين‌ها فرق نهاد. انگليسی‌ها برای اين دو کلمه، دو واژه‌ی معادل دارند که به خوبی حوزه‌ی معنايی اين‌ها را تفکيک می‌کند. برای هم‌دردی در زبان انگليسی کلمه‌ی sympathy را داريم و برای‌ هم‌دلی empathy را. در زبان فارسی گاهی پيش می‌آيد که توجهی با تفاوت معنایی اين دو کلمه نمی‌شود. تنها هم‌زبان بودن برای فهم کسی کفايت نمی‌کند، هم‌دلی هم لازم است:

هم‌زبانی خويشی و پيوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک هم‌زبان
ای بسا دو ترک چون بيگانگان
پس زبان محرمی خود ديگر است
هم‌دلی از هم‌زبانی خوش‌تر است

February 4, 2008

اگر خدا بودم...

من اگر خدا بودم، اين زن را به خاطر فقط همين یک کارش می‌فرستادم بهشت!

January 15, 2008

زنده باد انسانيت خالی از تبعيض!

پيش‌نوشت: اين يادداشت کمی تند است؛ حس‌اش را نداريد نخوانيد!

باز هم نقل همان حکایت پيشين است. بانوان محترم، علی‌الخصوص آن‌ها که عرقِ فمينستی پر زوری دارند، دلخور نشوند. هيچ اشاره‌ای به کسی نمی‌کنم و اسم هم از افراد مشخص نمی‌برم. اما اين الگو را ديده‌ام که مرتب تکرار می‌شود: عده‌ای از بانوان «فمينيست» - که من اصلاً نمی‌دانم تعريف‌اش چی‌ست و ديگر هم نمی‌خواهم پی تعريف‌اش بروم و همين‌که يکی مدعی فمينيست بودن است برای من کافی است که اين تعبیر را برای تميز دادن‌اش از ديگران به کار ببرم – برای‌شان اصلاً مهم نيست که مردی از زنی ستايش کند يا مردی زنی را طعن کند. مرد هميشه متهم است. اگر مردی از نیکی‌های زنی بگويد، می‌گردند وسط حرف‌اش چيزی پيدا می‌کنند، همان را علم می‌کنند و می‌کوبند توی فرق‌اش. نهايت امر هم مرد متهم است به اين‌که در نگاه به زن نگاه مردانه دارد! اگر مردی از زنی بد هم بگوید که خوب معلوم است تکليف‌اش چی‌ست! متهم به جرم ثابت شده‌ی «زن‌ستيزی» است. می‌دانيد اين‌جا – نزد اين گروه خاص و نه البته نزد همه‌ی بانوان محترمه خواستار استيفای حقوق حقه‌ی زنان – آن‌چه که از موضوعيت افتاده است خودِ انسانيت است. آن‌چه معيار ارزش‌گذاری است همان جنسيت است و بس. می‌دانيد وقتی اساساً کسی، چيزی يا گروهی را منفی ببينی و پيش‌فرض درباره‌اش داشته باشی، آسمان هم که به زمين بيايد، راست راه رفتن‌اش را کج راه رفتن می‌بينی. طرف اگر يوسف هم باشد، کوژپشت نتردام می‌بينی‌اش!

بعضی‌ها چندان در اين مباحث تئوريک حقوق زنان و فمينيسم و اين حرف‌ها غوطه‌ور می‌شوند که انسانيت انسان را پاک از ياد می‌برند. من بارها و بارها در ضمن بحث‌های مختلف نوشته‌ام که برای من اصل انسانيت بسيار مهم‌تر از اين‌هاست. تبعيض فرق نمی‌کند به خاطر دين باشد، يا رنگ پوست، يا نژاد يا جنسيت. تبعيض سياه عليه سفيد به همان اندازه تبعيض است که تبعيض سفيد علیه سياه. اخلاق و انسانيت حکم می‌کند که معيارهای انسانی‌ات بالاتر از اين‌ها باشد و اسير اين مرزبندی‌های خرد و حقيری که پشت‌اش موضع‌گيری و پيش‌فرض نشسته است نباشی. گرفتيم که قرن‌ها سفيدها خون سياه‌ها را به شيشه کرده‌اند و آن‌ها را به بردگی گرفتند. فردا که سياه‌ها اکثریت پيدا کردند، حق دارند بگويند ما هزاران سال برده‌ی شما بوديم و خوب است حالا شما کمی حساب پس بدهيد؟ اين دقیقاً همان وضعیتی است که عده‌ای از بانوان گرامی که سوراخ دعا را گم کرده‌اند، در آن محبوس‌اند. همين ديگر.

December 17, 2007

منطق متضاد بيماران روانی!

يکی از نشانه‌های سلامت يک متن، برخورداری از منطقی منسجم، يکپارچه و خالی از تناقض است. وقتی متنی را می‌خوانی که ده‌ها منطق متفاوت و متضاد در آن جولان می‌دهند، از همان ابتدا بايد فاتحه‌ی آن متن را خواند. فرض کنيد کسی بخواهد ثابت کند زمين گرد است (يا حتی بهتر از آن، «زمين مسطح است»). هدف ظاهراً مشخص است و روش هم بايد در خدمت همين هدف باشد. ولی اگر کسی برای ثابت کردن کرويت زمین، بخواهد تلاش کند سياه بودن ماست و چهار ضلعی بودن مثلث و مدور بودن مستطيل را نشان بدهد، مشخص است که «مشاعرش را از دست داده است». چنين نوشته‌ای چيزی نيست جز هذيانی تمام عيار. اين‌جاست که اگر يکی از عقلا در پی نقد و جرح اين نوشته‌ی بی منطق در آمد، بايد ديد و سنجيد که به کجای آن متن انتقاد و اعتراض دارند. کشفِ منطق يک متن، متعلقِ آن و هدفِ آن اساسی‌ترين گام برای مقابله با تضادهای منطقی و تعدد و تکثر منطق‌های متخالف در آن است. اگر کسی را گوشه‌ی خيابان ببينيد با موی آشفته و حال پريشان که به شيوه‌‌ی بالا در پی اثبات کرويت زمين (يا حتی اثبات مسطح بودن آن) باشد و تک‌مضراب‌های سياه بودن ماست و چهارضلعی بودن مثلث هم وسط حرف‌های‌اش بشنويد، لابد يا از خنده روده‌بر می‌شويد يا شديداً دل‌تان به حال آن بی‌نوای بخت‌برگشته می‌سوزد. ولی وقتی ببينيد طرف احتمالاً زور دارد و قدرت دارد و می‌تواند کسی را که قايل به سفيد بودن ماست و سه ضلعی بودن مثلث است، از هستی ساقط کند، لابد هراس برتان می‌دارد! لابد از روز بعدش تمام استادان رياضی دانشگاه‌ها دست به عصا راه می‌روند و مثلاً ديگر هندسه درس نمی‌دهند! و هزار اگر و اما و فرضيه‌ی مختلف ديگر. تازه اين سناريو و اين تمثيل يکی از ده‌ها سناريو و تمثيل ممکن است. قضيه گاهی اوقات خيلی پيچيده‌تر از اين‌هاست. علی‌الظاهر هيچ کار ديگری نمی‌شود کرد جز دعا، که «ما شبی دست بر آريم و دعايی بکنيم». شايد اين دعا اثری در حال آن ديوانه کرد که يا هوشياری‌اش را به او بازگرداند يا شرش را از سر عابرانِ جاده‌ی عالم کم کند:

خدايا ريشه‌ی جهل و نکبت و تعصب را در سرزمين ما حتی الامکان و تا جايی که باعث بر هم زدن نظم آفرينش‌ات نشود، بسوزان! خدايا تمام کلاف‌های سردرگم را باز کن و تمام مغزهای آشفته را روشنی عنايت بفرما! خدايا شفای عاجل به تمام بيماران روانی مسلمانان و غير مسلمانان عنايت بفرما!

پ. ن. از دوستان روان‌شناس و روان‌کاو، کسی نام علمی اين بيماری را می‌داند؟ (همين بيماری فوق‌الذکر که سر و ته سخنان یک نفر با هم جور در نمی‌آيد و لاطائلات نامربوط را سر هم می‌کند).

December 11, 2007

آيا مولوی ایرانی است؟

خیلی ساده است که بسیاری از ما در نگاه اول می‌گويیم البته که مولوی ايرانی است! ولی هیچ وقت فکر کرده‌ايم که «ايرانی» يعنی چه؟ و اساساً اين تقسيم‌بندی جغرافيايی از کی معنا پیدا کرده است؟ از چه منظری و با چه معياری می‌توان گفت که مثلاً رودکی تاجيک است يا ناصر خسرو افغانی يا مولوی ترک يا مثلاً ابن سينا عرب؟ واقعيت اين است که حوزه‌ی زبان، ادبيات و فرهنگ فارسی آن قدر وسيع و گسترده بوده است که کشورهای بسياری را که امروز هويت‌های جغرافيايی مستقلی دارند، در بر می‌گرفته است. ولی نه اين ايران آن ايران قديم است و نه فرهنگ و ادبيات و زبان‌اش،‌ همان فرهنگ و زبان و ادبيات قديم است. همه‌ی اين‌ها تغيير کرده‌اند. اساساً بحث مليت و دولت‌ها و مرزهای جغرافيايی بحث است بسيار متأخر و حتی مدرن. در نتيجه بحث بر سر اين‌که مولوی ايرانی هست يا نه، بيشتر بحث مالکيت است تا چيز ديگر. و گرنه همه‌ی ترک‌ها می‌دانند که حجم عظيم و عمده‌ی آثار مولوی به زبان فارسی و خط فارسی است که امروزه هيچ ترکی بدون دانستن زبان و فرهنگ فارسی قادر به درک انديشه‌ی او نيست. اما وضعيت درباره‌ی تاجيک‌ها و افغان‌ها کمی فرق می‌کند. از افغان‌ها البته من بسيار کم شنيده‌ام اين اصرارها و پافشاری‌های ملی‌گرايانه را. اما در ميان تاجيکان بسيار ديده‌ام و شنيده‌ام که فلانی ايرانی نيست و تاجيک است. يا زبان ما فارسی نيست و تاجيکی است. نکته‌ی زبان را تاجيکان درست می‌گويند چون حقيقتاً زبانِ آن‌ها با زبان فارسی ما که ساکن مرزهای جغرافيايی ايرانِ امروز هستيم متفاوت است. ولی بحث تملک اين شاعر يا آن فيلسوف بحث‌هايی است هويتی. يک قوم، يک ملت، يک فرد برای اين‌که احساس اعتماد به نفس کند، طبيعی است که به دنبال چهره و شخصيتی می‌گردد که بدان تکيه کند. و گرنه چه فرقی می‌کند که ناصر خسرو بلخی باشد يا مثلاً اصفهانی وقتی که اندیشه‌‌اش نه تنها به همه‌ی فارسی‌زبان‌ها بلکه به تمام انسان‌ها می‌رسد؟

اين‌ها را نوشتم که بگويم اگر ترک‌های ترکيه هزار سال ديگر هم بگويند مولوی ترک بوده است، بگذاريد بگويند! ما غمِ چه را بايد بخوريم وقتی ديوان شمس، مثنوی، فيه ما فيه و نامه‌‌های مولانا اکثراً به زبان فارسی و خط فارسی است؟ يک قوم زمانی می‌تواند شاعر، نويسنده يا انديشمندی را از آن خود بداند که او چيزی به ميراث مشترکِ فکری، زبانی يا فرهنگی آن‌ها افزوده باشد. با اين معيار، آيا می‌توان گفت محمد ابن عبدالله عرب است؟ يا اساساً چه کسی ادعا می‌کند محمد بن عبدالله عرب است؟ مسلم است که تنها کسانی بر عرب بودنِ او تکيه دارند که می‌خواهند هويت ديگری را در برابر آن هويت مطرح کنند و اساساً ميان آن‌چه محمد عرضه می‌کند (که ورای مرزهای جغرافيايی است) و آن‌چه خود برای عرضه کردن دارند تمایز و تفاوتی می‌بينند يا اساساً آن را بر نمی‌تابند. همين معيارها را بگيريد و درباره‌ی هر کس ديگری بررسی کنيد. کل داستان بر مدار هويت‌انديشی می‌چرخد. هويتِ کسانی که مدام به اين و آن تکيه دارند و از گوهر و مغز انديشه‌ها تغذيه نمی‌کنند بلکه نسب‌نامه و پوست و ظاهرِ آن‌هاست که برای‌شان مهم است. برای آن‌ها مظروف در برابر ظرف رنگ می‌بازد.

تا اين‌جا يک نوع هويت مطرح بود. هويت دیگری هم گاهی اوقات به ميان می‌آيد. نمونه‌اش همين ايران خودمان که قرن‌ها می‌خواستند مولوی را به عنوان عارف شيعه به ما زورچپان کنند. اساساً امکان نداشت کسی عارف باشد و شيعه نباشد! و نمونه‌های بی‌شماری از اين دست که البته در طيف‌های ديگری هم وجود دارد که سنی شيعه را بر نمی‌تافت و شيعه سنی را. و گروه‌های مختلف شيعی هم با هم همين رقابت را داشتند. پس اين هويت‌انديشی هم جنبه‌های مذهبی و دينی دارد و هم جنبه‌های قومی، ملی و فرامذهبی. هويت‌انديشی به گمان من از نشانه‌های ضعف و متزلزل بودن است. کسی که در مقام قوت باشد، متشبث به هويت‌های مختلفی نمی‌شود که مدام بخواهد آن‌ها را به اين شکل برجسته کند. پس:
... باز باش اي باب بر جويای باب
تا رسد از تو قشور اندر لباب!

October 16, 2007

...

بيزارم از هر چه مسلمان قشری ظاهربين. مسلمانی که دردِ حيوان را نفهمد، درد انسان را چگونه خواهد فهميد؟ گير افتاده‌ایم وسط مشتی مسلمان بی‌سواد که از دين حفظ ظواهر و فقه و پوست را می‌دانند و با روح و گوهر دين بيگانه‌اند. کی از شر اين ظاهريان متنسک خلاص می‌شويم؟

پ. ن. داستان اين است: مخمل، گربه‌ی خانه‌مان، را بايد امروز می‌بردم پيش دامپزشک. معمولاً تاکسی می‌گيرم تا آن‌جا که طفلک بی‌زبان هول نکند. بعد از بيست دقيقه که سرويس تاکسی مربوطه رسيد دم در، وقتی گربه را با جعبه‌ی حمل‌اش بردم توی تاکسی ديدم طرف دارد غرغر می‌کند. قبل از اين‌که بيايد به آژانس مربوطه گفتم راننده‌ای بفرستيد که با گربه مشکل نداشته باشد. طرف مسلمان بود. به روال معمول پاکستانی‌ها (!) يک سی‌دی با عباراتی عربی و ادعیه‌ای قرآنی زير آينه‌اش آويزان بود و صدای قرآن‌اش هم از پخش ماشين‌اش بلند. توضيح دادم که شما مرا بيست دقيقه معطل کرده‌ايد. به مسئول سرويس‌تان هم توضيح داده‌ام که گربه را بايد ببرم. اين زبان‌بسته هم درد دارد و شما با پررويی می‌گوييد نمی‌بريم! تنها توجيه طرف اين بود، توجيهی که بر زبان نمی‌آوردش، که مسلمانی‌اش درد می‌گيرد!‌ لابد گربه‌ی بی‌زبان نمازش را باطل می‌کرد يا حاصل يک ماه روزه‌داری‌اش هباء منثورا می‌شد. و من هميشه دقيقاً همين مشکل را با راننده‌های مسلمان منطقه‌ی شرق لندن (و چه بسا هر جاي ديگری در لندن) دارم. عده‌ای متشرع و ظاهربين که درباره‌ی همه چيز سخت‌گيری‌های مفرط فقيهانه دارند. اگر بار اول بود و راننده هم اولين راننده‌ی مسلمان و پاکستانی بود، می‌گفتی حتماً به گربه حساسيت دارد که فقط «دو دقيقه» نمی‌تواند تحمل حضور گربه را تا دم در دامپزشکی بکند. اما دردِ اين‌ها همان جهالت ظاهربينانه است. از آن گذشته، کسی راننده را مجبور نکرده بود بيايد. قبلاً برای‌اش توضيح داده بودم که کجا می‌رويم و گربه را بايد ببريم! اين هم از قصه‌ی دراز ما. پس دقيقاً حرف من باز همان است: «مسلمانی که دردِ حيوان را نفهمد، درد انسان را چگونه خواهد فهميد؟»

September 26, 2007

کتاب، ناموس آدم کتاب‌باز است

کسانی که عشق فراوان به کتاب خواندن و کتاب جمع کردن دارند، با ريخت و قيافه‌ی کتاب‌شان هم عشق‌بازی می‌کنند. برای بعضی‌ها کتاب، مثل لباس رسمی‌شان است که بايد تميز و مرتب باشد. دوستی داشتم - خدای‌اش بيامرزاد - که هر وقت کتابی از او امانت می‌گرفتم و بازش می‌آوردم، می‌گفت: «آن‌که به کسی کتاب امانت می‌دهد ديوانه است و کسی که بازش می‌گرداند ديوانه‌تر!». راست می‌گفت. کتاب امانت دادن کار زياد عاقلانه‌ای نيست، الا به کسی که سخت به او اعتماد داری. يک چيز مرا در کتاب امانت دادن سخت می‌آزارد. کتابی را به کسی امانت می‌دهی که بخوانند و وقتی کتاب بر می‌گردد، می‌بينی امانت‌گيرنده هر جا دل‌اش خواسته با مداد يا بدتر از آن خودکار زير عبارات کتاب خط کشيده که کارش را راحت کند!‍ اين کار سخت باعث آزردگی خاطرم می‌شود. آدم اگر خودش با کتاب خودش اين کار را بکند، حق دارد. ولی کسی که کتاب را امانت می‌گيرد، چه کتاب کتابخانه باشد يا کتاب کسی ديگر، با اين کار دارد کتاب را بی‌سيرت می‌کند و به صاحب کتاب هم اهانت کرده است. کتاب حرمت دارد. نبايد با ناموس کسی اين‌جوری بازی کرد!

پ. ن. کتابی از یکی از دوستان نزد من بود. اين کتاب را ظاهراً  مدت‌ها پيش دوستی ديگر از آن دوست امانت گرفته بود و کار فوق‌الذکر را با کتاب کرده بود. کتاب را من به دوستی ديگر امانت داده بودم و وقتی کتاب را بازگرداند - خوشبختانه او چنین جسارتی در حق کتاب نکرده بود - کتاب را داشتم ورق می‌زدم و به آن داغ‌های جگرسوز روی کتاب برخورد کردم. گفتم تا داغ من تازه است و مثل داغ کتاب کهنه نشده، بنويسم‌اش!

September 20, 2007

چند سياست‌مدار عصبی در آمريکا

يادداشتی در سايت دويچه‌وله (به راهنمايی لينک‌های راديو زمانه) ديدم که در آن آمده بود مقامات آمريکايی با ديدار محمود احمدی‌نژاد از محل برج‌های تجارت جهانی (سابق) برای ادای احترام به قربانيان، مخالفت کرده‌اند. در اين میان کلی اظهارات ضد و نقيض و احساسی و عاطفی عجيب غریب آمده است (گزارشگر مطلب هم البته عبدی کلانتری است). اولين چيزی که برای يک آدم بیرونی جلب توجه می‌کند به نظر من اين است که واقعاً تفاوت چندانی ميان محافظه‌کاران تندروی ايرانی و بسياری از سياست‌مداران آمريکايی وجود ندارد. همه فقط برای هم خط و نشان می‌کشند. بعد واقعاً حيرت‌آور است که در آمريکا آن جمله‌ی احمقانه را بگويند که احمدی‌نژاد می‌خواهد برای حمله‌ی بعدی برنامه‌ريزی کند. کدام حمله؟ با تکيه بر چه قرينه‌ای؟ مگر حمله‌ی اول کار احمدی‌نژاد و طرف‌داران‌اش بود که حالا بخواهد دومی را برنامه‌ريزی کند. هر چه بيشتر می‌خوانم، بيشتر حيرت می‌کنم از بلاهت و سطحی‌نگری گويندگان و مخالفت بی‌دليل اين‌ها. تمام اين حرف‌ها خط و نشان کشيدن است برای کسی که آمريکا رقيب يا مخالف يا مدعی خودش می‌شمارد. دعوا و لجاجتی بچه‌گانه است که هيچ نشانی از بلوغ و پختگی سياسی در آن نيست (نه که فکر کنيد طرف مقابل هميشه اهل بلوغ و پختگی است). (البته من واقعاً هنوز درست نفهميده‌ام کجای تقاضای احمدی‌نژاد «جنجالی» بوده است؟ آدم زيرکی هست بگويد چرا اين تقاضا می‌تواند جنجالی باشد وقتی خودشان به اين آدم ويزای آمريکا داده‌اند؟)

اما حالا که حرف‌اش پيش آمده است خوب است برای ثبت در تاريخ هم که شده يکی کارنامه‌ی ايران و آمريکا را در زمينه‌ی حملات تروريستی با هم مقايسه کند. واقعيت‌ها اين است: جمهوری اسلامی ایران از زمان شکل‌گيری‌اش تا به حال تماميت ارضی هيچ کشوری را در دنیا به خطر نينداخته است و به هيچ کشوری حمله‌ی نظامی نکرده است و اتفاقاً خود ايران بوده که هميشه قربانی حمله‌ی نظامی و تهديد تماميت ارضی‌اش بوده و دست بر قضا آمريکا و بسياری از کشورهای غربی در طول جنگ ايران و عراق کمک‌های آشکار و نهان فراوانی به صدام کردند که نه جای انکار دارد و نه اصلاً انکار شدنی‌ است. توجيه آمريکا و غرب برای آن کار هر چه بوده است، يک چيز مسلم است: آن‌ها خلاف قوانين شناخته‌شده و قابل قبول بين‌المللی به يک کشور متجاوز در جنگ کمک می‌کردند و هيچ قدمی هم برای تحريم يا تحديد آن کشور بر نمی‌داشتند تا وقتی که آن مار در آستين پرورده‌شان اژدهايی شد و دودش داشت به چشم خودشان می‌رفت. تنها بهانه‌ای که آمريکا و غرب اخيراً پيدا کرده است حرف‌های احمدی‌نژاد درباره‌ی هولوکاست و حذف اسراييل از نقشه‌ی جهان بوده است. انصافاً در سخنان کدام سياست‌مدار ايرانی – محافظه‌کار باشد، ميانه‌رو باشد يا ليبرال – سخن از حمله‌ی نظامی – يا تروريستی - به يک کشور دیگر، حتی اسراييل، در ميان بوده است؟ می‌گوييد – و می‌گويند – که ايران از حماس و حزب‌الله حمايت می‌کند. فرض کنيم حمايت می‌کند. فرض کنيم تسليحات به اين‌ها می‌دهد و به اين‌ها کمک مالی آشکار می‌کند – چنان‌که مجلس ايران بودجه‌ای کذايی برای کمک به حماس در نظر گرفته بود. مگر آمريکا وضع‌اش خيلی بهتر است؟ مگر آمريکا در پنجاه سال اخير مرتب در نقاط مختلف دنيا به بهانه‌های مختلف دخالت نکرده و جنگ‌افروزی نکرده است؟ بهانه، بهانه است ديگر. فرقی نمی‌کند بهانه‌تراش ايران باشد يا آمريکا. خلاصه اين‌که آمريکا خودش چنان دامن پاکی ندارد در جهان که حالا بخواهد بگويد ايران چنين است و چنان. ايران و سياست‌مداران‌اش – هر چه که باشند، خوب يا بد – به گرد پای آمريکايی‌ها هم نمی‌رسند. لطفاً خلط مبحث نکنيد. اصلاً بحث بر سر حقوق بشر و دموکراسی و اين حرف‌ها نيست. اين‌ها مقولاتی هستند که اساساً نياز به کار ساختاری و نهادینه شدن دارند که در ايران به سختی و کندی اين مسير پيش می‌رود (ولی می‌رود). ايران دو فرق بزرگ با آمريکا دارد: يکم اين‌که در طول تاريخ انقلاب‌اش به هيچ کشوری لشکرکشی نکرده است و ادای ناظم مدرسه در در تمام دنيا در نياورده است (بر خلاف آمريکا)؛ و دوم اين‌که زور و قدرت نظامی و اقتصادی آمريکا را ندارد. و اين حداقل دو فرق بزرگ ايران و آمريکاست. بقيه را اگر اهل فراست باشيد، خودتان در می‌يابيد.

بعد از همه‌ی اين‌ها نکته‌ی طنز ماجرا را هم داشته باشيد. احمدی‌نژاد تازه شده است سقراط ايران! (حالا معلوم نيست وجه شباهت‌اش با سقراط در حسن و جمال است – چنان‌که از گزارش کذايی بر می‌آيد – يا در شوکران خوردن‌اش – که معلوم نيست کی و کجا می‌خواهد بخورد!). انصاف بدهيد که حضور سقراط برای ادای احترام به قربانيان حادثه چه ضرری می‌تواند داشته باشد؟ (مگر اين‌که ابلهی مدعی شود احمدی‌نژاد در آن فاجعه دست داشته باشد که دروغی است شاخ‌دار). من واقعاً نمی‌فهمم. رييس‌جمهور داريم به اين بامزگی (هيچ کلمه‌ی ديگر نتوانستم به کار ببرم) که هميشه اسباب شادمانی ملت می‌شود. آخر چه کار داريد به بنده‌ی خدا؟ بگذاريد برود با ادب و احترام کاری را که درخور شخصيت يک انسان محترم است انجام بدهد. آن وقت بفرمايید آمريکا دنبال دعواست يا ايران؟

من این را کاملاً درک می‌کنم که يکی - يک ايرانی يا غير ايرانی - با حکومت ايران مشکل داشته باشد و با آن مخالف باشد. اما احمقانه است هر چيز مربوط و نامربوطی را به هم ربط بدهيم که فقط دق‌دلی سر حکومتی خالی کنيم که از آن خوش‌مان نمی‌آيد. ربط دادن دولت ايران به تروريسم کار ساده‌ای نيست. شايد بشود به اين ور و آن ور کردن اسناد و مدارک چيزی را به جايی ربط داد. ولی قطعاً نمی‌شود به همان سادگی که القاعده را تروريست می‌ناميم يا ايرلندی‌های آزادی‌خواه را تروريست می‌خوانيم به دولت ايران هم بگويیم تروريست. نمی‌دانم چقدر حرف‌ام روشن است. مقصودم اين است که بعضی جاها شواهد آشکاری بر دست داشت يک آدم يا يک دولت در جايی هست و بعضی وقت‌ها ما خوش‌مان می‌آيد که يکی حتماً در يک کاری دست داشته باشد. خيلی‌ها هستند که دوست دارند دولت ايران و حکومت‌اش حتماً يک کار خلاف عقل يا خلاف انسانيت يا خلاف قوانين بين‌المللی انجام دهد تا تئوری‌شان ثابت شود. واقعيت‌های دنيا اما هميشه با خوشامد آدم‌ها سازگار نيست. آدم‌ها و دولت‌ها هم مدام در حال تغييرند. ممکن است دولتی که تا ديروز به آن می‌گفته‌ايم تروريست شروع کند به کار سياسی و ديپلماتيک کردن و مسيرش متعادل شود و ممکن است دولتی که خیلی‌ها نماد دموکراسی می‌شناخته‌اندش - فرض کنيد آمريکای قبل از جورج بوش با کلی تخفيف و اغماض - به تدریج تبديل شود به دولتی جنگ‌طلب و منفعت‌جو که هيچ صلاحيت اخلاقی و سياسی در جهان ندارد. اين امکان‌ها خيلی زياد هستند و فقط در حد حرف و فرض و تئوری نيستند. عملاً دارند در جهان رخ می‌دهند. خلاصه‌ی حرف‌ام اين است که در اين‌جور موارد بايد ببينيم آيا اين آن چيزی است که عملاً دارد رخ می‌دهد يا آن چيزی است که ما دوست داريم رخ بدهد؟ آدم‌ها و سياست‌مداران زيادی در داخل و خارج ايران هستند که عموماً شق دوم را انتخاب می‌کنند. من يک بار ديگر هم نوشته بودم که اين عده افرادی هستند اساساً تنبل که توانايی تحليل دقيق و موشکافانه ندارند و دنبال الگويی کلی هستند که خودشان را از انديشيدن خلاص کنند. برای آن‌ها جواب بله يا خير مهم است. زندگی برای اين دسته از افراد سياه و سفيد است و بخش خاکستری ندارد.

پ. ن. وقت ندارم دنبال اين‌ها بگردم. اما واقعاً فکر نکنيد که در خودِ آمريکا، در همه‌ جای آمريکا، حقوق بشری و انسانی رعايت می‌شود. نمونه‌ی بسيار جديدش همين تظاهرات سياهان جينا در لوييزيانا است عليه نژاد‌پرستی آمريکايی‌ها. مقايسه‌ی نسبتاً بی‌ربطی است،‌ اما حالا که همه‌ی سياست‌مداران و بعضی از به اصطلاح روزنامه‌نگاران همين‌جور کيلويی حرف بی‌ربط می‌زنند، بد نيست تاريخ برده‌داری در آمريکا و انگليس را مطالعه کنيد. در مقايسه بايد ديد در ايران آيا برده‌داری داشته‌ايم؟ آيا تجارت برده و به اسارت گرفتن انسان داشته‌ايم؟ اين فهرست خيلی خيلی دراز است. اين نمونه را باز آوردم که بگويم اگر آمريکا به خاطر نقض حقوق بشر در ايران سر و صدا راه می‌اندازد دليل‌اش اين نيست که دامن خودش پاک است يا لزوماً دل‌اش برای ملت ايران می‌تپد. ته ماجرا همان خصومت ايدئولوژيک سياسی است که تعيين‌کننده است. بله، بد نيست که حتی با نيت سوء آمريکا، عده‌ای بی‌نوا از آزار و تعقيب رها شوند (که با لطف آمريکايی هرگز نمی‌شوند!). ولی اساساً آمريکا صلاحيت اخلاقی برای اين رهبری‌ها را از دست داده است، مگر اين‌که تغييری در رفتار سياست‌مداران‌اش رخ دهد. راستی دقت کرده‌ايد که خبر تظاهرات سياهان را هنوز هيچ رسانه‌ی فارسی زبان، از جمله بی‌بی‌سی فارسی، تا همين ساعت نه و بيست دقيقه‌ی شب، کسی کار نکرده‌ است؟ به نظر من اين خبر بسيار مهمی است. آزمونی بسيار خوب برای ميزان پای‌بندی آمريکا به اخلاق و انسانيت و حقوق بشر.

پ. ن. ۲. تفاوت تيتر خبر را در راديو زمانه (مخالفت با تقاضای احمدی‌‌نژاد برای بازدید از محل حمله‌‌‌‌‌‌‌ ۱۱سپتامبر)، بی‌بی‌سی (منع احمدی نژاد از بازدید از محل حادثه ۱۱ سپتامبر) و دويچه‌وله (تقاضای جنجالی احمدی‌نژاد برای دیدار از محل رویداد یازدهم سپتامبر) دقت کنيد. راستی فکر می‌کرديد شهردار سابق نيويورک اين‌قدر آدم ياوه‌گويی باشد که هر رطب‌ و يابسی را به هم ببافد؟ البته طرف جمهوری‌خواه است و نامزد رياست جمهوری آمريکا. اين جور حرف‌ها اساساً مصرف سياسی دارد و نسبت مستقيمی با واقعيت ندارد!

September 15, 2007

چاک جهل و حمق . . .

می‌دانی، رفيق؟ بعضی وقت‌ها حماقت عده‌ای از آدم‌ها رنج‌ام می‌دهد. هر چه فکر کردم نام ديگری جز حماقت برای‌اش نيافتم. بعضی‌ها چنان ذهن و روح‌شان در تار و پود انديشه‌های منجمد و جزمی‌شان گره خورده است که هرگز نمی‌توانند هيچ چيز را از زاويه‌ی ديگری جز همان که ذهن‌شان با آن خو کرده است ببينند. اين را می‌فهمم که سخت است آدم چيزی را که به آن خو ندارد بپذيرد يا حتی تحمل کند. بستگی دارد چقدر تمرين مدارا کرده باشی و چقدر توان تحملِ انديشه‌ای غير از خودت را داشته باشی. فرض کن يکی فکری دارد با فکرِ تو مختلف و مخالف. اين فکر هم فقط به زندگی خودش مربوط است و مثلاً تبليغِ دين، بی‌دينی و سياست و اثر نهادن بر زندگی جمعی ده‌ها، صدها و ميليون‌ها نفر آدم ديگر به جبر و زور نيست. بر عکس حاکميت‌های سياسی که می‌توانند با ابزار قانون زندگی مردم را طوعاً او کرها شکل بدهند، انديشه‌ی يک آدم ممکن است هيچ اثری روی کسی نگذارد مگر اين‌که کسی با آن انديشه رغبتی پيدا کند به ميل و اراده‌ی خودش. وقتی با اين فکر چنان با شدت و حدت مخالفت می‌کنی و هر چه می‌توانی در مذمت آن انديشه می‌گويی، نشان از همين نابردباری دارد. همين خامی، همين سخت‌گيری و تعصب، همين خوی جنينی. اين کودکان ريش‌سپيد، اين طفلان چهل پنجاه ساله، دردناک‌ترين صحنه‌ای است که من در زندگی ديده‌ام. و ياد آن حرف مولوی می‌افتم که «پير، پير عقل باشد ای پسر!» که «چاک جهل و حمق نپذيرد رفو». هر چه خودت را به زحمت بيندازی بعضی چيزها را برای عده‌ای توضيح بدهی باز هم می‌بينی اول راه هستی. بخار حماقت اگر در دماغ کسی قوی نشده باشد – و اگر همين تعبير «حماقت» را حمل بر سخت‌گيری و تعصب نکنيد؛ من به طالبان تندرو احمق‌هايی متنسک می‌گويم – هميشه می‌توان با او دو کلام حرف زد. با بعضی‌ها همين سخن گفتن هم کار عبثی است. هميشه سعی کردم حرف نادلخواه نگويم. مگر می‌گذارند؟

بارها با خودم فکر کردم که آيا می‌توانم خطاب به کسانی، حتی کسانی که از لحاظ فکری سخت با آن‌ها مخالف هستم بنويسم: «به بن بست‌رسيدگان مفلوکِ ذهنی»؟ هر چه بيشتر فکر می‌کنم چنين زبانی را غير اخلاقی می‌دانم و جزمی. چه بسا در گذشته از اين زبان استفاده کرده باشم. اقتضای بزرگ شدن همين است ديگر. ادب از که آموختی و  . . . بيزارم از اين زبان جدلی و کلامی قرون وسطايی. زبانِ ما بيمار است. نياز به جراحی دارد.

August 31, 2007

دولت‌های مستعجل و دموکراسی‌های ناکام

يادداشتی نوشته بودم درباره‌ی تبِ دامن‌گير اتوريته‌ستيزی. در روزگار ما کانون‌هايی که برای تکيه‌ کردن به آن‌ها پناه می‌بريم متعدد و متکثر شده‌اند. ظاهراً ديگر فقط دين نيست که به ما جهت می‌دهد. راديو، تلويزيون، روزنامه، نظام‌های سياسی، ايدئولوژی‌های امروزی، مدِ لباس، فيلم‌های سينمايی، هاليوود، باليوود، و ده‌ها چيز ديگر بر زندگی من و شما اثر می‌گذارد. من اسمِ اين را می‌گذارم دوره‌ی کشف يا تجربه. اين دوره‌ی کشف يا تجربه به هيچ عنوان نشانه‌ای در خود ندارد که به ما بگويد من ماندنی هستم.

بگذاريد از زاويه‌ای ديگر مسأله را ببينيم. در سياست، يک قرن گذشته نشان داده است که سيطره و قدرت نظامی، سياسی و رسانه‌ای دست به دست چرخيده است. نظام‌های کمونيستی تا پيش از فروپاشی اتحاد شوروی يک قطب مهم در تعيين جهت زندگی انسان‌ها بودند؛ در برابر نظام‌های سرمايه‌داری. نظام کمونيستی شوروی از هم پاشيد. اما کمونيسم کوبايی و چينی هنوز وجود دارد، با اين تفاوت که يکی در ضعف و فتور است و ديگری در حال قبضه کردن اقتصاد و علم و فناوری. نظام سياسی کمونيسم ظاهراً شکست خورده است. حداقل تصور عامه‌ی مردم اين است که در تن نحيف کمونيسمی که می‌شناختند ديگر رمقی نمانده است. غلبه‌ی مقتدرانه‌ی نظام سرمايه‌داری آمريکايی، ذهن عامه را متقاعد کرده است که کمونيسم ديگر توان قد علم کردن ندارد. اما اين «واقعيت» نمی‌تواند بر شکست نظری و فکری کمونيسم دلالت کند. به طريق اولی، نظام‌های ليبرال و دموکراتيک، تا به امروز در شمار معتبرترين نظام‌های سياسی برای اداره‌ی کشورها بوده‌اند. اما تاريخ نشان داده است، به ويژه تاريخ نيم قرن اخير، که همين دموکراسی و ليبراليسم هم رخنه در ارکان‌اش می‌افتد و افتاده است. بزرگترين گواه شکست دموکراسی را می‌توان در وضعيت افغانستان و عراق ديد. اين دموکراسی‌سازی در عمل شکست خورده است، اما تئوری‌های دموکراسی هم شکست خورده‌اند؟ بايد درباره‌ی اين مفصل حرف زد.

وبلاگ‌نويسی تبی بود که جهان را و به ويژه ايران را فراگرفت. ولی آيا همه وبلاگ‌نويس شدند و همه‌ی وبلاگ‌نويس‌ها به کار خود ادامه دادند؟ يک نکته‌ را که عجالتاً بعد از ذکر اين نمونه‌ها می‌خواهم بگويم اين است که جامعه‌ی انسانی لزوماً اين رخدادها را چنان‌که نخبه‌ها می‌بينند، نمی‌بينند. جامعه‌ی انسانی ممکن است از يک نظام دموکراتيک روگردان شود و دست به دامان يک نظامِ پدرسالار و غير دموکراتيک و حتی استبدادی شود. دغدغه‌ی توده‌ی انسان‌ها، دغدغه‌ی عموم روشنفکران نيست. به طريق اولی، اين اتوريته‌ستيزی هم دوام‌اش تضمين‌شده نيست. «انسان» ممکن است برای رسیدن به آرامش هر چيز تازه‌ای را بيازمايد، اما همين‌که احساس کند آن آرامش گمشده را نمی‌تواند در اين «تازه‌»ها پيدا کند، ممکن است به سرعت به همان فضای فکری مألوف و گرم و صميمی پيشين خود باز گردد و کوچک‌ترين اعتنايی هم به تمام تئوری‌پردازی‌های رايج نکند. پس آری، به نظر من اين تب ممکن است فروبنشيند. ممکن است دين دوباره از اقبال عمومی مردم برخوردار شود. ممکن است هم نشود. اما «پيش‌بينی کردن» درباره‌ی اين‌ها کمک کردن به «وقوع» يا «عدم وقوع» اين‌هاست. انسان امروز از انسان ديروز شورشی‌تر است و خواهان استقلال. انسان امروز – يا درست‌تر بگويم خيلی از انسان‌های امروز – به دشواری سر بر آستان کسی يا چيزی فرو می‌آورند. اما اين بازی ظاهری است. اين انسان مدت‌هاست که اهل خضوع و فروتنی است. فروتنی انسان مدرن، فروتنی آشکاری نيست. اين انسان فروتن شده است، اما به سادگی به آن اقرار ندارد. اين انسان در برابر رسانه زبون شده است؛ در برابر مد دست و پای‌اش می‌لرزد؛ به هر بادی به اين سو و آن سو خم می‌شود. تبليغات مستمری که درباره‌ی – يا عليه اديان – می‌شود گواه خوبی است بر اين‌که اين انسان در برابر تبليغات رسانه‌ای ضعيف است و آسيب‌پذير. خيلی راحت می‌شود دوغ را به جای دوشاب به اين مردم قالب کرد. اين‌که ادعا کنيم مردم به «خرد جمعی» دست يافته‌اند، کمی آرمان‌گرايانه است. ما دوست داريم مردمی را ببينيم که بنا به «خرد جمعی» رفتار می‌کنند. اما واقعيت جامعه‌ی انسانی اين نبوده است و نيست. مدت‌هاست که فکر می‌کنم تئوری‌های مکتب سياسی محافظه‌کاران آمريکايی (نه نومحافظه‌کاران) که مبتنی بر درک‌شان از طبيعت بشر بود، چه اندازه صادق است!

اين اتوريته‌ستيزی، اين شورش عليه ولايت‌ها، اين پدرکشی‌ها، لزوماً دوام نمی‌آورند. اين‌ها از هيچ کجا خط امانی ندارند. طبيعت انسانی بسيار گريزپاتر از اين‌هاست که گمان کرده‌ايم. اگر امروز من و شما کانون توجه و اعتنايی هستيم، ممکن است فردا نباشيم. همه برای حفظ «ولايت‌»‌شان در تکاپو هستند. همه دارند تلاش می‌کنند در اين بازار متاع‌شان خريدنی‌تر باشد. دنيا، بازار است. جنس بنجل اگر به خريدارت بدهی، بعد از مدتی ديگر سراغ‌ات نمی‌آيد؛ مگر اين‌که ذائقه‌اش را تباه کرده باشی. قصه، قصه‌ی همان گل‌خوار مثنوی است؛ يا آن سرگين‌کشی که به بازار عطاران رفته بود. دشواری کار در اين است که ملاک و عيار خالص و ناب در اختيار همه کس نيست و مگر اصلاً چه کسی امروزه به عيار خالص توجهی دارد. امروز وزن و ارزش عياری که ما خالص‌اش می‌خوانيم با ملاک قلبِ سياه فرقی ندارد. خودمان را فريب ندهيم. هر موجی که در برابر ما بلند بالا بنمايد، هميشه بلندبالا نمی‌ماند. اين را تاريخ نشان داده است. اين موج ممکن است به اندک زمانی از آن اوج فرو بيفتد. بايد سخت مراقب دولت‌های مستعجل و دموکراسی‌های ناکام بود.

August 27, 2007

تب اتوريته‌ ستيزی

هيچ دقت کرده‌ايد که يکی از شاخصه‌های روزگار ما، «اتوريته ستيزی» است؟ سرپيچی از «هر اتوريته»ای انگار شده است فضيلت. همه منبع سرشار علم و دانش‌اند و همه در مقام اختيار و استقلال هستند؟ اين اتوريته - که من «ولايت» ترجمه‌اش می‌کنم - فرقی نمی‌کند دينی باشد يا غير دينی، الآن برای خيلی‌ها شده است چيزی آزاردهنده. اگر کسی پای‌بند چيزی باشد يا «ولايتی» را پذيرفته باشد، انگار شنيع‌ترين فعل روزگار مدرن را مرتکب شده است. به نظر من اين تب تندی است که می‌گذرد. اين مد روز است. هيچ فضيلتی هم لزوماً در آن نيست. ولی انسان هر کار بکند، باز هم در تار و پود يک اتوريته‌ای گرفتار است. اين اتوريته‌ی بزرگ‌تر و کلان‌تر را که بعضی اوقات اصلاً به چشم نمی‌آيد، گاهی - يا شايد خيلی وقت‌ها -  رسانه‌ها برای ما می‌سازند. و ما شده‌ايم «چون کشتی بی‌ لنگر» که مدام کژ و مژ می‌شويم. اين کشتی را بی ناخدا کرده‌ايم و وسط توفان‌ها معلوم نيست به چه تکيه داريم. «تنگ غروب و هول بيابان و راه دور»، ما هم سرگردان بدون نقشه و قطب‌نما می‌خواهيم سفر برويم. نقشه و قطب‌نما هم برای خودمان ساخته‌ايم ولی واقعاً معلوم نيست سر از کجا در می‌آوريم:
اين سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان
يا بگذرد يا بشکند کشتی در اين گرداب‌ها!

August 23, 2007

ای که سی و دو رفت و در خوابی!

به روايت شناسنامه، امروز سی و دو ساله شده‌ام. ولی هر چه با خودم فکر کردم که چه حسی نسبت به اين روز بايد داشته باشم، نتوانستم به نتيجه‌ی روشنی برسم. تنها چيزی که ديشب به يادم آمد، سن حضرت عيسی و سن عين القضات همدانی بود. سن الآن من با سن آخر آن‌ها (!) زياد فاصله‌ای ندارد، اما من نه عيسی شدم نه عين القضات. پيامبری و عارف شدن‌اش را نمی‌گويم. عين القضات وقتی زبدة الحقايق را نوشت سن‌اش بيست و پنج سال هم نبود. ولی حاصل اين سی و دو سال عمر چه بوده است؟ هر چه بيشتر کاوش کردم، ديدم تنها حاصل ارزش‌مندی که داشته است و تنها بهره‌ی مهم و بزرگی که برده‌ام، عشق بوده است و بس. بقيه‌ی چيزها مسير عادی زندگی بوده که برای همه طی می‌شود. امروز داشتم فکر می‌کردم که اگر همين امروز روز آخر زندگی‌ام باشد، حسرتی بر دل خواهم داشت يا نه؟ کار ناتمامی در دنيا دارم؟ اول از همه اين‌که هنوز برای عشق کارها می‌شود کرد. هنوز می‌شود آدم‌تر بود. هنوز کار نکرده زياد است. پس اين روز تولد، چندان هم روز شگفت‌انگيزی نيست. وقتی قبل و بعدش زياد با هم تفاوت نداشته باشد، انگار اين روز اثر مهمی نداشته است. هنوز دارم فکر می‌کنم که روز تولد يعنی چه؟ اگر تا آخر امروز به نتيجه‌ای درست و حسابی رسيدم، باز می‌آيم می‌نويسم. فعلاً دچار سردرگمی سی و دو سال خواب هستم. ببينم اين دو سه روزه را می‌شود دريافت يا نه.

July 9, 2007

آن سال کجا بودم؟

يادداشت ۱۸ تيرانه‌ی خوابگرد را که ديدم، از خودم پرسيدم روز ۱۸ تير ۷۸ کجا بودم؟ تهران، ميدان فاطمی! درست در اوج درگيری‌ها من تهران بودم و در کانون حادثه. اما آن روزها در عوالمی سير می‌کردم ميان زمين و آسمان. خانه‌ای داشتيم حوالی ميدان فاطمی با دو سه نفر از دوستان و زندگی دانشجويی لنگ در هوايی داشتيم. چند ماه پيش درس رياضی را در دانشگاه فردوسی رها کرده بودم و آمده بودم تهران. روزگاری بود که مطبوعات اصلاح‌طلب از زمين و آسمان می‌باريدند و ما تشنه‌ی روزنامه خواندن. آن روزها به جز کتاب خواندن، موسيقی گوش دادن و اندکی دوندگی به دنبال نان، فقط برای روزنامه خريدن و غذا از خانه بيرون می‌آمدم. از آن روز، به خوبی اين ماجرا را به ياد دارم که جمعی سوار بر مينی‌بوس شعار می‌دادند که: «ای ملت آزاده! دانشجويت کشته شد!» و از ميدان فاطمی به سمت کوی می‌رفتند. يکی دو روز بعد هم فضای اطراف ميدان ولی‌عصر و کل آن منطقه فضايی بود شديداً امنيتی. کسی اگر دنبال دردسر نبود، آن طرف‌ها آفتابی نمی‌شد. من هم که کنج عزلت را بر دردسرهای سياسی ترجيح می‌دادم و فقط ناظر مبهوت آن همه خشونت و قساوت بودم. شما يادتان می‌آيد روز ۱۸ تير و روزهای بعدش کجا بوديد؟

ماجراهای آن روزها را من تنها از روزنامه دنبال می‌کردم. و نکته‌ی جالب اين‌جاست که زمانی که مهم‌ترين بحران‌های دوره‌ی رياست جمهوری خاتمی رخ می‌داد من هيچ وقت در زادگاهم نبودم. يا تهران بودم و يا سرخس (همان مدت کوتاهی که در پالايشگاه خانگيران کارم تدريس بود). تهران که بودم قتل‌های زنجيره‌ای رخ داد و ماجراهای بعد آن، هجده‌تير، ترور حجاريان و ده‌ها بحران ديگری که به قول خود خاتمی تاوان کشف قتل‌های زنجيره‌ای بود. ماجرای تعطيلی فله‌ای مطبوعات که پيش آمد سرخس بودم. آن روزها وبلاگی در کار نبود و اگر می‌بود امروز عجب تصوير شفاف‌تر و دست‌اول‌تری از آن روزها داشتيم. کاش حافطه‌ام ياری می‌کرد که همه‌ی رخدادهای آن روزها را بنويسم. آن‌ها که در جريان ماجراهای کوی بوده‌اند و روايت‌های شخصی دارند، چقدر خوب می‌شود روايت دست اول‌شان را بنويسند.

July 8, 2007

فاصله‌ی هنر تا ديپلماسی

هفته‌ی پيش، درست شب قبل از برگشتن به لندن، داشتم با عزيزی درباره‌ی اين حرف می‌زدم که هنرمند جماعت، به ويژه آن‌ها که با هنر ناب و اصيل و بی‌واسطه سر و کار دارند، در کشور ما سخت رنج می‌برند. بگذاريد روشن‌تر بگويم که مقصودم از هنر ناب، بيشتر هنر مجرد است. چيزی مثل موسيقی که بی‌واسطه با خود موسيقی‌دان و آهنگساز سر و کار دارد. اين وضعيت برای فيلمساز و کارگردان اندکی متفاوت است. تماس فيلمساز با انسان‌ها و جامعه‌ی واقعی بسيار بيشتر است تا هنرمند. اما اين‌ها حرف‌های کلی ماجراست. به نظر من در کشور ما، با تمام پيچيدگی‌های فرهنگی، اجتماعی و سياسی که داريم، تنها هنرمندی می‌تواند دوام بياورد که ديپلماسی بياموزد. بداند کجا چه بگويد و کجا چه نگويد. البته اين پرسش پيش می‌آيد که رسالت هنرمند متعهد کجا می‌رود؟ کسی که اصول اخلاقی ارج‌مندی برای زندگی و برای هنرش دارد چه بايد بکند؟ شوربختانه بايد گفت که ناچار بايد خون بخورد و خاموش بنشيند!

برای من سياست بيشتر در «عمل» سياسی متجلی است و ديپلماسی در «زبان». در نتيجه يک سياست‌مدار می‌تواند از ديپلماسی مناسب استفاده کند يعنی زبان پاکيزه و هوشمندانه‌ای را اختيار کند، اما لزوماً چنين اتفاقی نمی‌افتد. يکی از نشانه‌های سياست‌مداران بی‌کفايت و نالايق اين است که نمی‌دانند از چه زبانی در کجا و چگونه بهره بگيرند. زبان برای‌شان چندان اهميت ندارد. اما هنرمند کجای اين معادله واقع می‌شود؟ هنرمندی که در ايران زندگی می‌کند، ناچار واقعيت‌های موجود ايران را بايد درک کند. هنرمندی که از فضای ايران به دور می‌افتد، مثل ماهی برون افتاده از آب است. آن که درون ايران هم هست، اگر به دغدغه‌های راستين هنرش پای‌بند باشد و نخواهد وارد بازی‌های عملی و زبانی سياسی و ديپلماتيک شود، ناگزير رنج می‌برد. اما می‌شود سياست‌مدار هنرمند هم داشت. سياست‌مدار هنرمند کسی است که زبان پاکيزه و سنجيده‌ای را در گفتار اختيار می‌کند. اما هنرمند سياست‌مدار چيز چندان مطلوبی نيست. از آن بدتر هنرمند بازاری است. نمونه می‌خواهيد؟ همين عباس کيارستمی عزيزمان. هنرش را بازاری کرده است و با اين «روايت»های تازه‌ای که به ناف ادبيات ما بسته و با اهن و تلپ مدرنيته دارد با ما قالب می‌کند، عملاً هنرش را بازاری کرده است و دارد از اين راه نان در می‌آورد. هنر، هر اندازه هم که در دسترس عموم باشد، باز می‌تواند بکارت داشته باشد. هنر دست‌مالی شده، از قبيل هنرهای ادبياتی‌-بازی کيارستمی، هنرِ و ادبِ «بی‌سيرت» است. من شرمنده‌ی تمام دوستانی که از آن کار کيارستمی خوش‌شان آمده هستم، ولی با عرض ارادت تمام به اختيار و انتخاب‌شان، کار کيارستمی را من سوء استفاده از شهرت می‌دانم و احمق فرض کردن مخاطب. توهين به شعور مخاطب شاخ و دم ندارد. به نظر من، کيارستمی، ماها را خنگ فرض کرده است که می‌خواهد حافظِ هايکو به خوردمان بدهد. آقای کيارستمی! از طلا بودن پشيمان گشته‌ايم، مرحمت فرموده ما را مس کنيد.

يک چيز ديگری می‌خواستم در اين يادداشت بنويسم، تبديل شد به حرف‌هايی که مدت‌هاست در ذهن‌ام زمزمه کرده بودم و در اين سفر ايران هم با دو سه نفر از اهل ادب و اساتيد فرهنگ و هنر در ميان گذاشتم. آدم بعد از مدت درازی که وبلاگ‌ ننوشته باشد، وقتی دوباره قلم به دست بگيرد، می‌شود همين از اين شاخ به آن شاخ پريدن‌ها!

March 16, 2007

زنده بودن

آدم وقتی در زندگی هدفی دارد و خودش می‌داند چه می‌کند، بسيار پيش می‌آيد که اتفاقات بيرون، رهگذران، فضول‌ها و بعضی از همين آدم‌های معمولی اطراف او را به خود مشغول کنند و او از کار خودش باز بماند. گاهی اوقات چيزهايی باعث می‌شوند تمام هوش و حواس ما معطوف چيزی شود جز همان‌که بايد بکنيم. گاهی بادی، نسيمی می‌وزد و ما به همان اندک نسيم از کارِ خويش می‌مانيم. اين‌ها هم در زندگی اجتماعی رخ می‌دهند و هم در زندگی فردی و سلوک معنوی و باطنی. اگر بخواهی به قيل و قال‌ها توجه کنی، اگر چشم بدوزی به آمد و رفت رهگذران، از کارت می‌مانی:
هين تو کارِ خويش کن ای ارج‌مند
زود کايشان ريش خود بر می‌کنند!

يا وقتی مولوی می‌گفت که:
مه فشاند نور و سگ عو عو کند
هر کسی بر طينتِ‌ خود می‌تند
نکته‌ی شگفتی در سخن او هست. ماه کار خودش را می‌کند و همچنان نور می‌افشاند. غوغای سگان ماه را از نورافشانی باز نمی‌دارد. ماه به طبيعت و طينتِ خويش کار می‌کند و حيران غوغای سگان نمی‌شود. چقدر اين ابيات مثنوی اميد‌بخش است:
فرخ آن ترکی که استيزه نهد
اسب‌اش اندر خندق آتش جهد
گر پشيمانی بر او عيبی کند
اول آتش در پشيمانی زند
خود پشيمانی نرويد از عدم
گر ببيند گرمی صاحب قدم

اين گرمی چيز مهمی است. اين ثابت قدم بودن، نصيب هر کس نيست. مهم اين است که گرمِ کار باشی. تا کارت را جدی نگيری، کارت هر چه باشد، به هيچ سرانجامی نمی‌رسد. همين غرقِ کار خويش بودن است که به پايان‌ می‌برد آن کار. دير بجنبی می‌شوی مثل آن طفلی که تمام روز سرش به بازی گرم بود (اين هم يک جور گرم بودن است ديگر) و غروب که می‌خواست برود خانه ديد همه‌‌ی جامه‌های‌اش را دزد برده است!

کار آن دارد که حق را شد مريد
بهر کارِ او ز غيرِ او بريد
ديگران چون کودکان اين روز چند
تا به شب بر خاک بازی می‌‌کنند.

می‌شود مشغول خاک‌بازی نشد. اندکی به خودمان تکانی بدهيد و دل محکم داريم، می‌شود. همه‌ی اين‌ها شدنی است. توکل می‌خواهد و عزم استوار:
بسان رود
      که در نشيب دره سر به سنگ می‌زند،
رونده باش!
اميد هيچ معجزی ز مرده نيست،
زنده باش!

March 11, 2007

مثال‌های قرآن و شعر ناصر خسرو

شايد اين را يک بار ديگر هم نوشته‌ام. قرآن زبان بلاغی شگفت‌انگيزی دارد. علی‌الخصوص قصه‌های قرآن، مثل‌های آن و صورت‌ِ آن عالمی بی‌کرانه است. به ياد قرآن افتادم و سر از سوره‌ی اعراف در آوردم. به اين آيه رسيدم: «وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الأَرْضِ وَاتبَّعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث ذَّلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ» (آيه‌ی ۱۷۶). خلاصه‌ی حرف‌اش اين است که مثل اين‌ها که از هوای خودشان پيروی می‌کنند و مدام با پيامِ رسول لجاج می‌ورزند، مثل سگی است که کاری به او داشته باشی يا نداشته باشی، گزندش را می‌رساند. بعضی سگ‌ها، يعنی خيلی سگ‌ها، هستند که وقتی آزاری به آن‌ها نرسانی، سرشان به کارِ خودشان گرم است. ولی بعضی‌ها همين‌جور پارس می‌کنند. و بعد يادم افتادم که ناصر خسرو هم همين مثال را جايی در قصايدش آورده است. در همان قصيده‌ی فخيم «بگذر ای باد دل‌افروز خراسانی» می‌گويد:

چه سخن گویم من با سپه دیوان؟
نه مرا داد خداوند سلیمانی 
پیش نایند همی هیچ مگر کز دور
بانگ دارند همی چون سگ کهدانی 
از چنین خصم یکی دشت نیندیشم
به گه حجت، یارب تو همی دانی 
لیکن از عقل روا نیست که از دیوان
خویشتن را نکند مرد نگه‌بانی 
مرد هشیار سخن‌دان چه سخن گوید
با گروهی همه چون غول بیابانی؟ 
کی بود حجت بیهوده سوی جاهل
پیش گوساله نشاید که قران‌خوانی 
نکند با سفها مرد سخن ضایع
نان جو را که دهد زیره‌ی کرمانی؟ 
آن همی گوید امروز مرا بد دین
که به جز نام نداند ز مسلمانی 

و هر چه فکر کردم سخنی از اين‌ها گوياتر نديدم.

March 4, 2007

اين آسمانِ رصد ناشده

امشب ماهِ لندن گرفته بود. ماه گرفتگی بود. رفتم روی بالکن نگاهی به آسمان کردم. همين الآن که دارم اين‌ها را می‌نويسم نیمی از چهره‌ی ماه هنوز تاريک است. ياد سال‌های آخر دبيرستان‌ام افتادم که سخت عاشق ستاره‌ها بودم و ديوانه‌ی نجوم. مشترک مجله‌ی نجوم ايران شده بود و مجله‌ی اسکای اند تلسکوپ هم مرتب برای‌ام می‌آمد. دوربين دوچشمی‌ای داشتم و هر شب روی پشتِ بام کارم رصد ستارگان بود و شناختن فضای بيکران. آسمان را مثلِ کف دست‌ام می‌شناختم. نام ستارگان کوچک و بزرگ و صورت‌های فلکی را و جای‌‌شان را از آدرس خانه‌مان بهتر بلد بودم. دايی‌ام پايه‌ای برای دوربين لوبی‌تل قديمی‌مان ساخته بود. دوربين را روی پايه‌ی سنگين آهنی می‌گذاشتم و دوربين را جلوی شاترش. از ستارگان، ماه و حتی خورشيد عکس می‌گرفتم. شاتر دوربين را ساعت‌ها باز می‌گذاشتم که رد پای ستارگان روی صفحه‌ی فيلم بیفتد. يک بار برای ثبتِ يک بارش شهابی (بارش برساووشی بود؟) سر از ديزباد در آورده بودم. عجب شور و شری داشتم!‌ آن سالِ آخر دبيرستانِ عاشقِ فيزيک شده بودم. اما از بختِ بد (يا خوب)، اولين رشته‌ای که قبول شدم رياضی فردوسی بود. فيزيک رشته‌ی بعدی‌ام بود. هر چه بود يکی دو سال بعد،‌ تمامِ آن عشق به ستارگانِ آسمان، جای‌اش را به حافظ‌ خواندن و مولوی خواندن داد. قرار بود از عشقِ زمينی به عشقِ آسمانی برسيم. مسيرِ من بر عکس بود! امشب که آسمان را می‌ديدم خاطره‌ی آن سال‌ها زنده شد. آن قدر در آن هوای سرد پای دوربين نشسته بودم به تماشای آسمان که سينوزيت گرفتم و يک ماهی مدرسه نرفتم. آسمانِ صافِ امشب تازه به يادم آوردم که اين آسمان، اين کهکشان عجب تابلوی زيبايی است. اين همه زيبايی دست‌نخورده و بکر هميشه بالای سر ماست و ما غافل‌ايم.

March 2, 2007

در اهميت شغل و همت!

۱. هيچ دردی در عالم از دردِ بيکاری بدتر نیست! امروز صبح که از خانه به اداره می‌آمدم، توی قطار آلبوم «بی‌ تو به سر نمی‌شود» شجريان را گوش می‌دادم تا رسيد به اين تصنيف «با من صنما» و اين بيت که:

ای مطربِ دل! زان نغمه‌ی خوش
اين مغزِ مرا پر مشغله کن!

آدم نياز به مشغله دارد. اگر مشغله‌ی جدی و مهمی نداشته باشد، به بيکارگی و بطالت می‌افتد. مهم‌تر از اين، برای آن‌ها که اهل سلوک‌اند، اين مقوله‌ی مشغوليت چیز مهمی است. آدم يا به خودش مشغول است و مشغوليت مثبت و معرفتی معناداری دارد و يا با خودش مشغول به بيکارگی است. جز اين آدم می‌تواند به معبودش، و به معشوق و آفريدگارش هم مشغول باشد. مشغله‌ی صوفيانِ اهل صفا، البته ذکر است و به ياد حق بودن. پس این شغل از هر جنسی، چه مشغوليت به خود يا به غير باشد، روحِ آدمی را از پريشانی و سرگشتگی می‌رهاند. وقتی آدم چيزی نداشته باشد که به آن مشغول شود، می‌شود آماج تيرهای دشمنان درون و بيرون. این ذهن بازيگر و نفسِ وسوسه‌ساز آدمی، هميشه مترصد فرصتی است که فراغتِ آدميان را با مشغوليتی از آنِ خود پر کند. اگر عنان‌ات را از کف دادی و به دنبال‌اش رفتی، دیگر مشغله‌ات اوست. و چه سعادت‌مند است آن که ذهن را و خيال را به نغمه‌ی مطربان و قصه‌ی عشق مشغول می‌کند. ما هميشه مشغول‌ايم به کاری، اما بعضی مشغوليت‌ها، بطالت است و به هرزه بر باد دادن وقت. شغل خوب داشتن هم نعمتی است! پس آدم خوب است هميشه با خودش بخواند:
ای موسیِ جان! چوپان شده‌ای!
بر طور برآ! ترکِ گَلِه کن!

۲. اما «همت». مردم اين کلمه را به معنای متعارف‌ و امروزی‌اش می‌شناسند که مثلاً فلانی خيلی همت دارد يعنی پشتکار دارد و پی‌گیر در کارهای‌اش است و از اين جور چیزها. اما در فرهنگ عارفانه، همت معنايی وسيع‌تر و عميق‌تر دارد. به اين بيت‌های حافظ دقت کنيد:
همت‌ام بدرقه‌ی راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
يا
بر سر تربتِ ما چون گذری همت خواه
که زيارتگه رندانِ جهان خواهد شد

يا اين بيت (که نمی‌دانم از کی‌ست):
همت طلب از باطن پيرانِ سحرخيز
زيرا که يکی را ز دو عالم طلبيدند

حوزه‌ی معنايی همت در اين‌جا به امور باطنی و معرفتی باز می‌گردد. همت معنای دعا می‌دهد. معنای نيتِ خير و آرزوی نيک می‌دهد. همتی همراه کسی کردن چيزی است شبيه دعايی خیر در حق کسی داشتن و امدادِ باطنی به کسی رساندن. صوفيان کلمه‌ی «خاطر» را هم به کار ‌برده‌اند. اصطلاح «خاطر همراه کسی کردن» معنايی شبيه به همان همت رساندن دارد.

پس بادا که همتی همراه ما شود که خاطر از مشغله‌ی غير و شغل اغيار و بيگانگان بپردازيم!

February 23, 2007

حافظ‌خوانی غروبِ جمعه

غروبِ جمعه است و نشسته‌ام ديوان حافظ انجوی شيرازی را ورق می‌زنم. کارهای‌ معمول روزانه‌ی اداره تمام شده است و تا نيم ساعتی ديگر آزادم. به نظرِ من تصحيح انجوی شيرازی از حافظ در زمره‌ی يکی از بهترين تصحيح‌های حافظ است. حافظ سايه که جای خود را دارد. حافظ قزوينی اگر چند رایج‌ترين حافظ چاپ شده در ايران است، اما اغلاط و ضعف‌های تاريخی خود را دارد. اما تصحيح انجوی مخصوصاً با آن مقدمه‌ی کامل و پر و پيمان‌اش در شمارِ کارهای بسيارِ خوبی ادبی زبان فارسی است. مدتی پيش با پرويز جاهد صحبت می‌کردم که از حافظِ کيارستمی حرف می‌زد. آن چيزی که من ديدم، چيز دلچسبی نبود. من به جوانب فنی و ادبی قضيه زياد کاری ندارم. اين مدل مدرن کردن و هايکو کردنِ شعر حافظ با ذايقه‌ی من جور در نمی‌آيد؟ آخرش که چه؟ جز اين است که من هميشه شعر حافظ را با خودم زمزمه می‌کنم؟ مگر قرار است شعر حافظ را عوض کنيم؟ کار کيارستمی را من نپسنديدم. چيز تازه و دندان‌گيری در آن نيست، حداقل برای من. من به همان حافظ سنتی و کهن، به همان حافظ سايه و انجوی دل‌خوش‌‌ترم تا اين مدرن‌بازی‌ها و پراکنده‌گويی‌های شاملو و کيارستمی (هر چند اين دو با هم فرق داشته باشند).

به هر حال، حافظ انجوی را که ورق می‌زدم، دو غزل را يافتم (که البته قبلاً شنيده بودم‌شان) که در نسخه‌های دیگر حافظ نيست. اولی ظاهراً منسوب به حافظ است و بعدی هم که در متن حافظ انجوی آمده است. اين‌جا می‌آورم‌اش برای ثبت و يادآوری مجدد.

اين چه شورست که در دورِ قمر می‌بينم
همه آفاق پر از فتنه و شر می‌بينم
هر کسی روز بهی می‌طلبد از ايام
علت آن است که هر روز بتر می‌بينم
ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است
قوتِ دانا همه از خون جگر می‌بينم
اسبِ تازی شده مجروح به زير پالان
طوق زرين همه در گردنِ خر می‌بينم
دختران را همه جنگ است و جدل با مادر
پسران را همه بدخواه پدر می‌بينم
هيچ رحمی نه برادر به برادر دارد
هيچ شفقت نه پدر را به پسر می‌بينم
پند حافظ بشنو، خواجه برو نيکی کن
که من اين پند به از در و گهر می‌بينم
 
***
کارم ز دورِ چرخ به سامان نمی‌رسد
خون شد دلم ز درد و به درمان نمی‌رسد
چون خاک راه پست شدم همچو باد و باز
تا آبرو نمی‌رودم، نان نمی‌رسد
پی پاره‌ای نمی‌کنم از هيچ استخوان
تا صد هزار زخم به دندان نمی‌رسد
از دستبرد جورِ زمان اهل درد را
اين غصه بس که دست سوی جان نمی‌رسد
سيرم ز جان خود به دل راستان ولی
بيچاره را چه چاره که فرمان نمی‌رسد
در آرزوت گشته گرانبارِ غم دل‌ام
آوخ که آرزوی من آسان نمی‌رسد
تا صد هزار خار نمی‌رويد از زمين
از گلبنی گلی به گلستان نمی‌رسد
يعقوب را دو ديده از حسرت سفيد شد
و آوازه‌ای ز مصر به کنعان نمی‌رسد
از حشمت اهل جهل به کيوان رسيده‌اند
جز آه اهل فضل به کيوان نمی‌رسد
صوفی بشوی زنگ دلِ خود به آبِ می
کز شست و شوی، خرقه‌ی غفران نمی‌رسد
حافظ صبور باشد که در راهِ عاشقی
هر کس که جان نداد به جانان نمی‌رسد

* اين هم از عبيد زاکانی است:
جاهل فراز مسند و عالم برونِ در
جويد به حيله راه و به دربان نمی‌برد

January 29, 2007

پازل تاريخ و چند حاشيه‌ی ديگر

۱. ديروز داشتيم با بانو قدم زنان می‌رفتيم به سمت ايستگاه قطار که به ديدن دوستی برويم. با صدای بلند جمله‌ای دعايی را خواندم نظير اين‌که «خدايا سلامتی را از ما مستان!» يا چیزی شبيه به اين. بانو ناگهان گفت: «واقعاً!». گفتم در اين موارد بايد بگويی:«آمين» نه واقعاً. حساب‌اش را بکن در مجلسی دينی مردم مشغول دعا باشند و همه متفقاً به جای «آمين» گفتن بگويند: «واقعاً»! چه صحنه‌ی خنده‌داری می‌شود.

۲. من به بعضی از کتاب‌ها علاقه‌ی عجيبی دارم. اصولاً کتاب برای من حکم «ثروت» را دارد. مشخصاً درباره‌ی اين کتاب‌ها حساسيت خاصی داشته‌ام: کليات شمس ده جلدی تصحيح فروزانفر، نهج‌البلاغه‌ی ترجمه‌ی شهيدی، صحيفه‌ی سجاديه‌ی ترجمه‌ی عبدالمحمد آيتی، مجموعه‌ی نامه‌های عين‌القضات همدانی (و نه حتی بقيه‌ی آثارش)، تصورات، سير و سلوک و مخصوصاً «آغاز و انجام» خواجه نصير الدين طوسی، حافظ به سعی سايه و اين اواخر هم سلسله‌ی کتاب‌های پوپر. من هميشه با داشتن اين‌ها احساس توانگری کرده‌ام. وقتی آمدم انگليس همه‌ی اين کتاب‌ها زير بغل‌ام بود (به جز ديوان شمس و کتاب‌های پوپر که بانو اخيراً خريده است). اين‌ها را هم معمولاً نمی‌نشينم خط به خط بخوانم. يک هفته ممکن است يک فصل را بخوانم و بعد بروم تا چندين ماه ديگر. يعنی کل کتاب‌ها در ظرف چندين سال به دقت خوانده‌ام، نه طی دوره‌ای کوتاه. هر وقت می‌روم به خانه‌ی دوستی که کتابخانه‌ی بزرگی دارد، يکی از تفريحات جدی من تماشا کردن کتاب‌ها برای يافتن چيزی در خور توجه است. ماييم و کرمِ کتاب!

۳. من جداً فکر می‌کنم تاريخ مثل پازل است. تاريخ هرگز تصویر کامل و دقيقی از گذشته و حال به ما نمی‌دهد. برای فهم تاريخ به مؤلفه‌ها و عناصر زيادی نياز داريم. عقلانيت يکی از حداقل‌های اساسی و ضروری برای فهم تاريخ است. نه تنها تاريخ گذشته را افراد می‌نوشته‌اند و افراد از انگيزه‌های شخصی و سياسی خالی نبوده‌اند و چه بسا يا تاريخ را تحريف کرده‌اند و يا تنها بخشی از آن را روايت کرده‌اند که برای خودشان مهم بوده است، بلکه در زمان حال نيز وضع چندان بهتر نيست. يعنی در روزگار مدرن هم تاريخ خيلی اوقات محرف و شرحه شرحه روايت می‌شود، برای خدمت به اهداف و مقاصد خاص (سياسی، ايدئولوژيک و غيره). اين مطلقاً اختصاص به کشورهای جهان سوم و در حال توسعه هم ندارد. در کشورهای مدرن و متمدن توسعه يافته‌ی غربی هم اين اتفاق ممکن است به سادگی بيفتد. تنها تفاوت بزرگ زمانِ ما با گذشته، سطح بالای تماس و جهانی‌ شدنِ بی‌امان عالم است. مرئی بودن همه چيز برای همه کس. و گر نه «حقه‌ی مهر بدان مهر و نشان است که بود».

۴. عالم اسلام و مسلمانان در روزگار معاصر حداقل به چند گروه نياز مبرم و اساسی دارد: به فيلسوفان علم (و مشخصاً رياضی‌دانان منطق خوانده و زبردست) و به حقوق‌دانانِ ماهر و زبان‌شناس. جهان اسلام از آشفتگی منطقی و زبان مشوش رنج می‌برد و بدتر از آن اسلام‌ستيزان و مدعيانِ اسلام هم دچار آفت عظيم‌تری هستند از آن رو که هم مدعيات‌شان سرشار از مغالطه‌های منطقی، فلسفه‌بافی‌های سست و ضعيف و بازی‌های روانی است و هم زبان را به شيوه‌ای راهزن و به مثابه‌ی تيغی برای نابود کردن به کار می‌گيرند (پوپر را يادتان هست؟ می‌گفت پوزيتويست‌ها با دغدغه‌ای که برای نابودن کردن و ويرانی متافيزيک دارند، علوم طبيعی را نيز به همراه آن ويران می‌کنند).

January 27, 2007

دو حاشيه

۱. بانو می‌پرسيد مردم آمريکا چطور اين آدم را (جورج بوش را) به رياست جمهوری انتخاب کرده‌اند؟ گفتم به همان شيوه‌ای که مردم ايران احمدی‌نژاد را انتخاب کردند! يعنی با دموکراسی! دموکراسی به همان اندازه که مزيت دارد، آفت هم دارد. پس کفايت نمی‌کند صبح تا شب بگوييم دموکراسی دموکراسی.

۲. بعضی وقت‌ها می‌بينم که چيزی در اين وبلاگ می‌نويسم و عده‌ای بيکار نشسته‌اند که هر چيز مربوط و نامربوطی را به آن ارتباط دهند. از يک زاويه اين رفتار طبيعی است (از اين زوايه که از هر کسی خوش‌ات نيامد، ديگر راست راه رفتن‌اش را هم کج می‌بينی. پيش می‌آيد. طبيعی هم هست ظاهراً). اما بد نيست کمی آدم خودش را جای نويسنده بگذارد. بعضی وقت‌ها کسی را می‌بينی، اتفاقی می‌افتد که هيچ ربطی به بسياری از چيزهايی که در وبلاگستان رخ داده يا رخ می‌دهد ندارد. آدم دل‌اش می‌خواهد چيزی بنويسد فقط برای اين‌که کمی دل‌اش خنک شود! خوب اين هم از آفات وبلاگ‌نويسی است ديگر. لابد فردا اگر درباره‌ی وضع هوا هم اظهار نظر کنی، همه از منظر ايدئولوژی تفسيرش – آن هم تفسیر فلسفی-جامعه‌شناسانه – می‌کنند. عجيب نيست که مردم از رنگ کفش آدم، نوع لباس پوشيدن‌اش، وسيله‌ی نقليه‌اش، نحوه‌ی غذا خوردن‌اش، نوع کلماتی که در سخن گفتن انتخاب می‌کند، ادبيات‌اش، حتی از روی دوستان‌ِ آدم، سعی می‌کنند دنبال شواهد و مدارکی برای اثبات فرضيه‌های ذهنی خودشان بگردند؟ «بر خيالی جنگ‌شان و صلح‌شان». هر آينه شمارِ بيکاران و بيماران وبلاگستان تمامی ندارد.

January 26, 2007

در فضيلت شجاعت و صراحت

ما بعضی وقت‌ها خودمان يادمان می‌رود کی هستيم و چه می‌خواهيم. و خيلی وقت‌ها از ترس اين‌که مبادا فلان سخنِ ما ديگران را خوش نيايد، همان بهتر که خلاف‌اش را ادعا کنيم. مهم نيست سخن يا باورِ ما از چه منظر و موضعی برخاسته باشد. مهم اين است که چقدر با خودمان روراست هستيم و چقدر شهامتِ اين را داريم که بگوييم چه هستيم و که هستيم. این‌جا، توی همين شهر لندن، بارها برخورد کرده‌ام به همين شتر گاو پلنگ‌هايی که تکليف‌شان با خودشان روشن نيست. طرف کمونيست است، ادای مسلمان‌ها را در می‌آورد. مسلمان است با زبان و ادبيات و اندیشه‌ی کمونيست‌ها حرف می‌زند. شيعه است، جوری رفتار می‌کند که انگار ناف‌اش را به تسنن اشعری بريده‌اند. طرف باور و پيشينه‌اش از دين‌ورزی و دردِ دين حرف می‌زند، حالا پای‌اش به غرب رسيده است چنان «ادای» سکولار بودن را در می‌آورد که اگر نشناسی‌اش فکر می‌کند از بچه‌گی با لاييک‌های فرانسوی بزرگ شده است. آخر اين همه ابتذال و اين همه رياکاری چرا؟ از چه می‌ترسيم آخر؟ از ملامت؟

حال‌ام به هم می‌خورد از اين وضعيتی که مردم به زور می‌خواهند يک جوری برای خودشان هويتی بتراشند که به باد هوا بند است. نمی‌دانم می‌فهميد چه می‌گويم يا نه؟ شايد من دردِ اين آدم‌ها، سرگشتگی‌شان، استيصال‌شان را درک نمی‌کنم. شايد دنيای من آن قدر پيچيده و متنوع است که نمی‌توانم سادگی و کم ضلع بودنِ جهانِ خطی اين آدم‌ها را درک کنم. يادِ «تيغ اوکام» افتادم و اين‌که ما بعضی وقت‌ها وقتی از يک «اندیشه» خوش‌مان نمی‌آيد، به هر چيزی متوسل می‌شويم، به هر چيزی چنگ می‌زنيم تا حريف را، مدعی را منکوب کنيم. خودم نمی‌دانم چطور از آن حرف‌های اول به اين‌جا رسيدم. ولی مدتی پيش فيلمی می‌ديدم که يکی از هنرپيشه‌ها به ديگری چيزی درباره‌ی تيغ اوکام می‌گفت. پيش‌تر از نيکفر چيزی مشابه شنيده بودم. حوصله ندارم بنشينم خلاصه‌اش را الآن بنويسم. برويد انگليسی‌اش را در ویکی‌پيديا بخوانيد. شايد سر فرصتی اصلاً همه‌اش را ترجمه کردم (از همان وعده‌هايی که هميشه می‌خورد به گرفتاری‌ها و مشغوليت‌های مدامِ من!). بخوانيدش که ابزار مهمی است برای سامان دادن استدلال‌ها و مدعياتِ آشفته و مبهمی که اين ور و آن ور می‌خوانيم و يا می‌نويسيم.

January 5, 2007

در بابِ حکمت و دشنام‌گويان خردمندنما

«مردی را به مزد گرفتند تا سقراط را دشنام دهد بر ملا و عيب او گويد. در ميان مردمان به او رسيد، در دشنام مبالغت کرد. سقراط هيچ جواب نگفت و هيچ انکار نکرد. پس ديگر روز او را ديد تنها، گفت: ای دوستِ من! اگر وجهی ديگر می‌دانی که بدان از سببِ من منفعتی به تو رسد، تا از آن امتناعی نکنم، و تفاوتی نيست.»
خواجه نصير الدين طوسی، اخلاق محتشمی، باب بيست و پنجم، ص ۲۶۹ (تصحيح محمد تقی دانش‌پژوه)

«گويند عيسی عليه السلام به بعضی سفها بگذشت، او را دشنام دادند و برنجانيدند و او با ایشان تلطف می‌کرد و ايشان را مدح گفت. يکی از اصحاب او را در آن حال بديد. از او پرسيد که اين چه حال است؟ گفت: هر کسی از ما آن‌چه دارد نفقه می‌کند.»
همان، باب سيزدهم، ص ۱۳۳

«گروهی از اراذل حکيمی را در ميان گرفته بودند و هر يک طعنه‌ای در حکيم می‌زد. حکيم مانده بود تنها ميان قومی دشنام‌گوی که دعوی عقل می‌کردند. پاسخ هر یک را که می‌داد، يکی از اراذل به شنيع‌تر وجهی او را به سخره می‌گرفت و ساير اوباش آشوب می‌کردند و به تشويق يکديگر غريو از جگر بر می‌کشيدند که خوب فرو کوفتی‌اش مردک مدعیِ منافق را! ظريفی از آن کوی گذر می‌کرد. گفت: عاقبت حکيمی که با اراذل هم‌سخن شود، به از اين نيست!»
از يک نسخه‌ی خطی بی‌نام و بی‌تاريخ

December 24, 2006

از خوراک فرشتگان تا کارخانه‌ی شعر

آن‌ها که ذهن و زبان مولوی آشنا هستند و در وادی بيکرانه‌ی خيالِ او گامی زده‌اند و بال در بالِ او آسمان‌های معنا را پيموده‌اند، خوب می‌دانند که وقتی او به سخن می‌آيد، کمتر کسی حريف هم‌آوردی با اوست. حتماً اين بيت مولوی را خوانده يا شنيده‌ايد که:
سخن‌ام خور فرشته است، اگر سخن نگويم
ملک گرسنه گويد که بگو خمش چرايی!
آن کشش درونی را که مولوی حس می‌کرد برای سخن گفتن و وقتی هم که سخن می‌گفت، دريايی مواج و گهرزا بود، در وجود کمتر کسی می‌توان يافت. آن‌ها هم که سخنان دلنشانی دارند یا در محضر کسی چون او بوده‌اند يا از سرچشمه‌های سيرابی او نوشيده‌اند.

اين مقدمه را گفتم برای اين‌که بگويم شعر گفتن چقدر سخت است و چقدر اتفاقاً آسان. سخت است برای کسی که شعر از درون‌اش نمی‌جوشد و آسان است برای آن‌که جان‌اش و خيال‌اش با شعر گره خورده است. راه ميانه‌ای هم البته هست که خواهم گفت. گه‌گاهی شايد ديده باشيد که من در وبلاگ‌ام چيزهايی به اسمِ شعر می‌نويسم. خواستم صادقانه اعتراف کنم که من خودم را شاعر نمی‌دانم و زبان‌ام لال هرگز ادعای شاعری ندارم. چرا؟ چون نزدِ من شاعر کسی مثل مولوی است که الفاظ و معانی از سپهری متعالی در جان‌اش فرو می‌ريزند و او بدون حساب و کتاب اين گوهرها را بر آدميان و ملائک نثار می‌‌کند. کار آدمی مثل من حداکثر ورز دادن کلمات است. همين و بس. آن هم یکی مثل من که ذهن‌اش پر است از شعر «خراسانی»! آن قدر اخوان خوانده‌ام که ناخودآگاه وزن شعر گفتن‌ام می‌شود مثل آن خدابيامرز. بس که در ادبيات عرفانی غوطه خورده‌ام و با اساطير زندگی کرده‌ام، کلمات اسطوره‌ای يا عرفانی خيلی عادی و راحت به شعرم راه پیدا می‌کنند – نه که به آن‌ها بی‌اعتقاد باشم يا خدای ناکرده به لقلقه‌ی زبان آورده باشم‌شان - در حالی که شعر خوب و استخوان‌دار می‌تواند حتی درباره‌ی کارگری باشد که نيمه‌شب دارد قطارهای زيرزمينی لندن را تعمير می‌کند؛ يا می‌تواند درباره‌ی لبخندهای بانو باشند که برای من جهانی می‌ارزند و هر بار لبخند می‌زند احساس می‌کنم هزاران سال است در عالم هيچ جنگی نبوده است!

خلاصه کنم که من چيزی شبيه شعر می‌نويسم. اين را نوشتم که اين شبهه پيش نيايد که اين آدم چقدر از خود متشکر است که ادعا می‌کند شعر می‌گويد! خيلی کسان هستند که شعر می‌گويند،‌ خوب شعر می‌گويد و شعر از درون‌شان می‌جوشد؛ ذهن و زبان‌شان موسيقی دارد. من هميشه چنين نيستم. خيلی اوقات شعر را حافظه و ضمير ناخودآگاهم قبلاً نوشته‌اند و تحويل‌ام می‌دهند! گه‌گاهی دو سه خطی جايی نوشته‌ام که خودم هم خوش‌ام آمده است و اهل ذوق هم پسنديده‌اند. باقی همين کارهای عادی است. و اگر رخصت دهيد به طريق اولی، چندان به شاعران معاصر خوش‌بين نيستم و شاعران معاصر طراز اول را بسيار اندک‌شمار می‌دانم (درباره‌ی شاعرانی که شعرهاشان زيادی سپيد است که مشخص است چه فکر می‌کنم!). خدا از گناهان‌مان بگذرد!

December 22, 2006

عموزادگان شمال شرق و زبان فارسی

داستان زبان فارسی در تاجيکستان و افغانستان خيلی جالب است. چند نمونه را برای‌تان نقل می‌کنم.

۱. چندين ماه پيش برای يک سخنرانی به مونيخ رفته بودم. قبلاً به من گفته بودند مخاطب غير ايرانی‌ات زبان مغلق و پر تکلف و آکنده از شعر فارسی را خوب نمی‌فهمند. من هم زدم به صحرای کربلا‌ی قصه‌خوانی و آن وسط هم تا دل‌ام خواست شعر از مولوی و حافظ خواندم ولی ميان قصه‌ها. ملت خيلی خوش‌شان آمد. خانم تاجيکی که از لندن همراه من بود، برگشت بعد از سخنرانی گفت: «داريوش! تو خيلی چرب‌زبانی!». به فکر فرو رفتم که يعنی چه؟ من چاپلوسی که را کرده‌ام؟ بعداً فهميدم مقصودش از چرب‌زبان، شيرين زبان است، يعنی خوش صحبت!

۲. يکی دو هفته پیش دولت خدانظروف کارگردان تاجيک (که فيلم رستم و سهراب را ساخته است) اين‌جا بود. همديگر را قبلاً ديده بودیم و می‌شناختيم. يکی از همکاران آمد ما را به هم معرفی کند (نمی‌دانست ما با هم آشنايیم). برگشت گفت: «دولت! اين مردک را می‌شناسی؟». من ريسه رفتم از خنده. مردک برای ما ايرانی‌ها معنای تحقير می‌دهد، اما برای تاجیک‌ها چيزی در مايه‌ی تصغير است يعنی مرد جوان.

۳. تاجيکان زمان حال استمراری را خيلی جالب به کار می‌برند. وقتی شهزاده اين‌جا بود کلی حال می‌کردم با فارسی حرف زدن‌اش. می‌خواست بگويد: «دارم می‌روم». اين جمله به فارسی تاجيکان می‌شود:«ايستاده رفته‌ام». من هی فکر می‌کردم آدم چطور می‌شود ايستاده باشد ولی برود!

۴. تاجيک‌ها برای يک کلمه‌ی انگليسی معادلی دارند که ما ايرانی‌ها يا نداريم يا پدرمان در می‌آيد ترجمه‌اش کنيم. اين کلمه‌ی already يعنی قبلاً يک کاری را کرده‌ای و قس عليهذا. تاجيکان می‌گويند مثلاً «من الِکَی (يا اَلِکَه) اين کار را کرده‌ام»، يعنی من قبلاً اين‌ کار را انجام داده‌ام.

۵. از تاجيکان گفتم بگذاريد دو سه مورد از افغان‌ها را هم بگويم. افغان‌ها وقتی می‌خواهند بگويند اين‌جا را اشتباه کردی يا مثلاً اشتباه رفتی، می‌گويند: «غلط کردی!» فکرش را بکنيد ما ايرانی‌ها وقتی می‌شنويم يکی به ما می‌گويد غلط کردی چه حالی بهمان دست می‌دهد!

۶. اين را هم حتماً می‌دانيد که افغان‌ها به اسباب‌کشی (اثاث‌کشی) می‌گويند «جاکشی»!

اين هم از اختلافات سنت‌های زبانی و ادبی. کسی مورد ديگری يادش می‌آيد بگويد؟ آقای سيب؟ شهزاده؟

December 13, 2006

شاه مخلوع انگليس: بحران‌های ازدواج خاندان سلطنتی انگليس

ديشب شبکه‌ی بی‌بی‌سی چهار برنامه‌ای مستند درباره‌ی ادوارد هشتم پادشاه مخلوع انگليس نشان داد که گوشه‌ای از بحران‌های خاندان سلطنتی در ازدواج را نشان می‌داد. اين بحران يک بار ديگر هم اخيراً در ماجرای ازدواج پرنس چارلز و کاميلا رخ داده بود.

به طور خلاصه، رسم و سنت خاندان سلطنتی اين است که وقتی مردی از اعضای خاندان سلطنتی می‌خواهد ازدواج کند، همسرش بايد باکره باشد. به عبارت ديگر، ملکه‌ی آينده‌ی انگليس نمی‌تواند زنی مطلقه باشد. ادوارد هشتم، که تنها ۳۲۵ روز سلطنت کرد، پادشاهی بود با سابقه‌ی بسيار درخشان که شديداً محبوب مردم انگليس و مخصوصاً محرومان و تهی‌دستان بريتانيا بود. ادوارد دلباخته‌ی زنی آمريکايی به نام والیس سيمپسون می‌شود که زنی شوهردار است. رابطه‌ی عاشقانه ادوارد و واليس برای خاندان سلطنتی دردسر ساز شد و کار به جايی رسيد که پارلمان علناً مخالفت‌اش را ابراز کرد. استنلی بالدوين نخست وزير وقت انگليس خطاب به شاه گفته بود (در واقع تهديد کرده بود) که در صورتی که شاه با خانم سيمسپون ازدواج کند، تمامی پارلمان به طور دسته جمعی کناره‌گيری خواهد کرد.

ماجرای عاشقانه‌ی شاه و معشوقه‌اش زمانی که خانم سيمپسون از همسرش جدا شد (و عملاً آماده‌ی ازدواج با ادوارد بود) به مشکلات دامن زد. وينستون چرچيل که از دوستان نزديک شاه بود و طرفدار ازدواج او با خانم سيمپسون (مانند بسياری از مردم انگليس) سعی کرد در پارلمان از او دفاع کند و پيشنهاد کرده بود که شاه می‌تواند با اين خانم ازدواج کند اما خانم سيمپسون هرگز نمی‌تواند مقام ملکه را داشته باشد که البته با مخالفت شديد پارلمان (مجلس عوام) مواجه شد. به هر تقدير، نخست وزير با سياست (و البته نيرنگ) شاه را وادار به کناره‌گيری از سلطنت کرد. ادوارد مسند سلطنت را به برادرش واگذار کرد و برای ازدواج با خانم سيمپسون به فرانسه رفت.

ازدواج در انگلستان تنها برای خاندان سلطنتی دردسر ساز نبوده است. شايد اخيراً با سکولارتر شدن جامعه، ميزان رواداری مردم بيشتر شده باشد. اما در همين قرن گذشته قاعده اين بود که زنی که تقاضای طلاق می‌کرد بايد به دادگاه ثابت می‌کرد (يا کسی شهادت می‌داد) که رابطه‌ی نامشروعی با مردی ديگر داشته است تا با تقاضای طلاق‌اش موافقت شود (به عبارت ديگر وقتی زنی ازدواج کرد، طلاق گرفتن‌اش کار حضرت فيل بود!).

اما نکته‌ی جالب‌تر ماجرا اين‌جاست که نخست وزير (و در واقع پارلمان) آن قدر اقتدار پيدا کرده است که به راحتی شخص اول مملکت را وادار به هر کاری می‌تواند بکند. کل سناريوی برکنار ادوارد از تخت و تاج به مديريت شخص استانلی بالدوين به سرانجام رسيد. در مورد اخير هم، ازدواج چارلز و کاميلا ازدواج جنجال‌آفرين بود که به سختی به سرانجام رسيد. به هر تقدير، اين‌ بخش ماجرا را ملاحظه کنيد که در کشور ما، ايران، شاه نخست وزير را سرنگون می‌کند (به جز البته دفعه‌ی اولی که مصدق داشت شاه را سرنگون می‌کرد)، اما در اين‌جا نخست‌وزير می‌تواند (با تکيه بر سنت‌ها و رسوم جامعه‌ی انگليس) حتی شاه را از حق سلطنت محروم کند! شايد يکی ديگر از دلايل برکناری شاه، دخالت او در کار دولت و غمخواری‌اش برای ملت انگليس بود. سرکشی شاه از مناطق محروم بر دولت بالدوين گران آمده بود و به نوعی بی‌کفايتی دولت‌اش را نشان می‌داد.

و اين‌گونه بود که خاندان سلطنتی انگليس ادوارد را که شاهی بسيار محبوب و مردم‌دار بود از دست داد. حالا به نظر شما در ايران نفس ازدواج کردن تا به حال برای که مشکل درست کرده است؟ خودتان بررسی و مقايسه کنید نقش پارلمان انگليس و مجلس ايران را در وضعيت‌های مشابه.

December 7, 2006

انصاف در پاسخ

داشتم فکر می‌کردم به بحث تئوريک داغی خواهيم رسيد. ولی خوب نرسيديم. پس بساط‌ش را جمع کنيم بهتر است.

دوست نداشتم مهدی به جای پاسخ صريح و روشن به نوشته‌ی من – يا اذعان به خطايی که احتمالاً کرده است – کل ماجرا را دور بزند – با بزرگ‌نمايی خطايی که من کرده بودم –  و بر خلاف مدعای‌اش از بحث تن بزند. ولی خوب زده است. شواهدش هم اين‌هاست که نوشته است: مهدی برای اين‌که سخن‌اش پشتوانه‌ی محکم‌تری داشته باشد از نيکفر و سروش سخنانی را نقل کرده که نه تنها موضع‌ِ مرا در کليت سخن‌ام تضعيف نمی‌کند بلکه مشکل نظری مهدی را آشکارتر می‌کند.

آری مهدی به درستی از نيکفر نقل کرده است که نقد خوب، نقد منصفانه است. ولی بحث ما بر سر خوب و بد بودن نقد نيست. بحث من بر سرِ نفس نقد است. نقد می‌تواند ملايم باشد و منصفانه و می‌تواند خشن باشد و بی‌رحمانه. آن‌چه نقد را از اعتبار ساقط می‌کند، سست بودن مبانی استدلالی آن است. نيکفر هم نگفته بود، نقدِ خشن از اعتبار صادق است. حرف او اين بود که چنین نقدی منصفانه نيست و بس.

ادامه‌ی «انصاف در پاسخ»

November 19, 2006

حکم خاتمت

اگر اين فيلم تصادف (Crash) را نديده‌ايد، حتماً يک بار هم که شده ببينيدش. عميقاً آدم را تکان می‌دهد. فيلمی است سرشار از تجربه‌های وجودی. هيچ کس نمی‌داند که کی‌ست و بعد چه خواهد کرد و چه خواهد شد. کارگردان هزار و یک صحنه‌ی غريب را که هميشه برای همه‌ی ما رخ می‌دهد کنار هم نهاده است. فرق‌اش اين است که ما توجه چندانی به قبل و بعد ماجراها نداريم و هميشه يک رويه‌ی همه‌ی انسان‌ها را می‌بينيم و بر اساس همان قضاوت‌شان می‌کنيم. وقتی فيلم را می‌ديدم اين بيت حافظ يکسره پيش چشم‌ام بود:
حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
خدا عاقبت همگی ما را ختم به خير کناد!

October 24, 2006

ساقيا آمدن عيد مبارک بادت

بله! آن مواعيد هم که کردی، مرواد از يادت! عيد فطر حضرات مبارک باد! می‌خواستم باز روده‌درازی کنم و بحث تئوريک پيش بکشم. ديدم زياد فايده‌ای ندارم. فعلاً آن تکانی که به موسيقی به اصطلاح «زيرزمينی» داده‌ام صدای خيلی‌ها را در آورده است. بخش نظرهای مطلب پيشين را ببينيد تا وقتی ديگر که بيشتر بنويسم. توقع داشتم يکی بحث جدی و درست و حسابی درباره‌ی موضوع بحث من بکند (بی‌انصافی نکنم، مانی نکته‌ی خيلی خوبی نوشته است). اما بحث من به قوت خود باقی است. پرسش اما اين است: تکليف رسانه چی‌ست؟ رسانه به چه کسی پاسخگو بايد باشد؟ دموکراسی رسانه‌ای يعنی چه؟ اصلاً رسانه ملاک و معيار دموکراسی‌اش کجاست؟ توفيق يک رسانه در چی‌ست؟ چرا مخاطبان يک رسانه بايد مبهم و بلکه موهوم باشند؟ چرا ما همه چیز را موهوم می‌بينیم؟ چرا توهم قدرت وبلاگستان حتی در حد تغيير حاکميت و به مسند نشاندن يک رييس جمهور خاص است و بعد از شکست هم متواضع نمی‌شود؟ چرا ما با متن واقعی جامعه‌ی انسانی بيگانه‌ايم؟ چرا؟ چرا؟ هزاران چرای بی‌پاسخ! اما فعلاً عيدتان مبارک باشد تا برگرديم!

پ. ن. فکر می‌کردم با کدهايی که در يادداشت قبلی‌ام دادم، مقصودم را خيلی واضح نوشته‌ام. می‌بينم که اغلب هر آن چيزی را که من نمی‌خواستم بگويم (و در واقع تصريح کرده بودم که مقصودم این‌ نيست) بر زبان من نهاده‌اند و به همان‌ها هم حمله کرده‌اند.     پس يک‌بار ديگر به اختصار می‌نويسم:
۱. بنياد ميراث ايران «موسيقی زيرزمينی» را بخشی از فرهنگ و ميراث ايران معرفی می‌کند. نام بنياد ميراث ايران و کارهايی که تا به حال کرده است شاهد و گواه خوبی بر کارنامه‌اش است. پس دوباره می‌پرسم: چرا اين بنياد اين کار را می‌کند؟ اصلاً قايل به تئوری توطئه و اين توهمات نيستم. آقای حکيم‌زاده لغزش بزرگی داشته و بايد پاسخگوی اين‌ها باشد که البته از ايشان خيلی کم پاسخگويی ديده‌ايم. اين‌ها را بايد در مقایسه با همه‌ی کارهای کرده و نکرده‌ی ايشان سنجيد.
۲. راديو زمانه می‌خواهد رسانه‌ای تأثيرگذار و فرهنگی باشد. بماند که تعريف‌اش از فرهنگ مبهم و مشوش و قابل بحث است (به شدت) و حتی حضور متفکر برجسته‌ای مثل نيکفر – که درباره‌ی فرهنگ می‌نويسد - هم جای خالی ضعف تئوریک آن را پر نمی‌کند، اما راديو زمانه رسانه‌ای است فقط برای بودن؟ بدون هيچ مسئوليتی؟ يعنی ما هر چه می‌کنيم و می‌گوييم و می‌نويسم، برای عواقب و پيامدهای آن چيزی انديشيده‌ايم؟ پاسخ اين‌ها را البته بايد اصحاب زمانه بدهند که پرسش‌های فراوانی برای پاسخ دادن داشته‌اند، دارند و قطعاً باز هم خواهند داشت.

من با حرف اسد موافقم که اين‌ها را فقط عاشقان هيپ‌هاپ نمی‌شنوند. ممکن است بچه‌ی هفت هشت ساله هم بشنود. دقيقاً حرف من اين است: مرز ما کجاست؟ چيزی به اسم آزادی محض و مطلق هيچ جا وجود ندارد. در اين به اصطلاح مهد آزادی، برای الکل و دخانيات بايد سن‌ات بالای هجده سال (يا شانزده سال) باشد. فيلم‌های سينمايی و تلویزيونی درجه‌بندی دارند و قس عليهذا. هيچ کس به اين‌ها نمی‌گويد سانسور، چون دولت مدنی (همان ولی فقيه جامعه‌ی مدرن) تشخيص می‌دهد (به پشتوانه‌ی رأی مردم) که اين مرزها را بايد بگذارد. چی شده است که ما از هول هليم توی ديگ افتاده‌ايم و کاسه‌ی داغ‌تر از آش شده‌ايم؟ القصه، تمام حرفِ من در همان دو نکته‌ی بالا خلاصه است. اگر کسی نوشته‌ی مرا به دقت و با کنار گذاشتن پيشداوری‌ها خوانده بود (بر خلاف مثلاً عبدی کلانتری) به همين نتايج از همان اول می‌رسيد. يعنی حتی اگر لينک‌های مربوطه را می‌ديدند و از بعضی ابراز احساسات من فاصله می‌گرفتند، چه بسا همان چيزی را می‌ديدند که من می‌بينم.

October 11, 2006

باران بی‌امان + يک حاشيه

وسط روز است و دارم مناجات ربنای شجريان را گوش می‌دهم. بيرون نيم ساعت شده است که بی‌محابا باران می‌بارد، بارانی شديد. باورنکردنی است. انگار سقف آسمان سوراخ شده است. همين‌جور باران می‌بارد همراه با رعد و برق. خيابان‌های اطرافِ اين‌جا که هميشه غلغله بود ناگهان خالی شده‌اند. باران هم سر بند آمدن ندارد. نه به آن خشکی طاقت‌فرسای تابستان امسال لندن که در دويست سيصد سال اخير بی‌سابقه بوده، نه به اين باران ديوانه‌وار.

پ. ن. عبدی کلانتری هنوز هيچ واکنشی به دو نوشته‌ی قبلی من نشان نداده است. بحث را ادامه نمی‌دهم ديگر. آدم که نمی‌شود مرتب با خودش حرف بزند! اگر لازم شد بدون مکالمه با او حرف بزنم می‌زنم. عجالتاً که گويی برای‌اش مهم نبوده که دو تا يادداشت بعد از پاسخ‌اش به نوشته‌ام! آقای نيلگون! خوب‌ايد؟ داريم نگران می‌شويم!

October 4, 2006

در باب زمانه و سيبستان و اخلاق دوستی

دوستی که حق دوستی را ادا نکند و هنگام رنج و دلشکستگی دوست، باری از دل‌اش بر ندارد، در دوستی و مروت سست است. نوشته‌ی تازه مهدی را که در سيبستان خواندم، دل‌ام به درد آمد. اگر نگويم اقتضای دوستی است، حداقل اقتضای انصاف و جوانمردی است که اين‌ها را بنويسم. درباره‌ی خود مهدی و خلق و خوی‌اش بنويسم، بنا به تجربه‌ی چندين سال دوستی صميمانه‌ای که با او داشته‌ام.

زمانی که نخستين بار با مهدی آشنا شدم، او را شوريده‌ای عياری ديدم که بسيار حساس و زودرنج است و در عين حال دغدغه‌ای جدی دارد برای تفکر انتقادی. مبنای تفکرش هر چه بود، يک چيز در منش و روش او آشکار و هويدا بود: مهدی در هر چه می‌گفت يا می‌نوشت صداقتی مثال زدنی و صراحتی بی‌محابا داشت. مهدی نه با خود ريا می‌کرد و نه با دوستان‌اش. چنانکه می‌اندیشيد، می‌نوشت و می‌گفت. اين خصلت در روزگار ما کيمياست. چنين اخلاقی خود آدم را به ستوه می‌آورد و در اين زمانه‌ی پر های و هوی و قيل و قال پرست، جان و روان آدم را می‌فرسايد. بسيار آسان‌تر است که آدم رندی پيشه کند و با خود و خدا و خلق خدا رياکاری اختيار کند. مهدی چنين نبود و تا امروز هم چنين نبوده است.

گاهی اوقات پيش آمده است که از مهدی انتقاد کرده‌ام يا از او رنجيده خاطر شده‌ام. اما در تمام اين احوال، مهدی باز هم جانب انصاف و مروت را رعايت می‌کرد. تا جايی که من می‌شناختم‌اش، نازک‌دلی و مهربانی او همیشه بر تندخويی او چيره می‌شد. امروز هم خصلتی جز اين در او سراغ ندارم. اکنون هم که زمانه را می‌گرداند، تمام فشاری را که بر او هست و تنگناهايی را که در آن هست، می‌فهمم. خوب می‌دانم مهدی در کار زمانه هم صادقانه هدف‌هايی را دنبال می‌کند که هم نيت‌اش در آن‌ها خير است و هم روش‌اش منصفانه است. زمانه تازه‌کار و نوپاست. نمی‌توان از يک راديو با مفاهيم تازه و بی‌سابقه توقع کمال داشت. زمانه در کار شدن است و شدن کار می‌برد و زمان. ما که در وبلاگستان برای خود خانه‌ای داريم و جايگاهی برای سخن گفتن، اگر همکار زمانه نيستيم و اگر حامی آن نيستيم، شرط مروت نيست که آن را ويران کنيم. «ما برای وصل کردن آمديم». سخت نازيباست که خودخواهی‌ها و خودپسندی‌های ما، چشم خرد و انصاف‌مان را کور کند. اگر منتقد زمانه هستيم، چنان‌که من گاهی اوقات از بعضی مطالب‌اش شاکی می‌شوم، می‌توان نوشت و نقدش کرد. اما جنگ و ستيز در آيين ما نيست. گاهی اوقات اذعان به خطا شهامتی می‌خواهد که در همه‌ی ما نيست. آدم هم بايد در خطا کردن شهامت داشته باشد (جايی که برق عصيان بر آدم صفی زد / ما را چگونه زيبد دعوی بی‌گناهی) و هم در اقرار به خطا شهامت داشته باشد. اين‌ها صفاتی اخلاقی است که يکشبه نمی‌توان به دست آورد. بعضی از اين فضايل اخلاقی نصيب همه‌ی ما باد.

September 12, 2006

بعد السفر پاريس

از ديروز که از پاريس برگشته‌ايم، آن‌قدر گرفتار کار بودم که مجال بلاگيدن نبود. خستگی مفرط هم مزيد بر علت بود. پاريس بسيار جای آرامش دهنده‌ای بود، مخصوصاً آن کليسای بالای مونمارتر طمأنينه‌ی خاصی داشت. اگر دفعه‌ی اول نبود و هماهنگی بيشتری داشتيم، شايد بسيار بسيار بيشتر خوش می‌گذشت. به هر حال در اين چند روزه‌ی اخير دو سه تا مطلب دندان‌گير و خوب ديدم که هر بار می‌خواستم در لينکدونی بياورم‌شان فرصتی نمی‌شد.

يکی اين نوشته‌ی عنکبوت است با عنوان «اخلاق مقدم است يا ايمان؟» که با او موافقت تام دارم! ديگر مطلب «رؤيای امارت» نداست. چرا مردم اين همه اسامی ترکيبی با «امير» برای بچه‌هاشان می‌گذارند؟ ندا می‌پرسد: «آیا این روآوردن گسترده به نام «امیر» نشان احیای دلبستگی دیرین و عمیق ما ایرانیان به امارت و سلطنت نیست که پس از چندین سال فروخفتن اینک در جامه‌ای دیگر ظاهر شده است؟» در مقام طرح سئوال، اشاره‌ی نکته‌بينانه‌ای است.

مطلب عالی ديگر را صاحب فل سفه نوشته است: «چرا ۱۵۰ سال؟». واقعاً چه اتفاقی قرار است بيفتد در کشور ما؟ رييس جمهور دنبال چه می‌گردد؟ با کی قرار است تسویه حساب کند؟ روشنفکران؟ خوب دارند می‌کنند! استادان دانشگاه؟ نکند قرار است تدريس فيزيک و شيمی و زيست‌شناسی تعطيل شود و از اين به بعد به جای دانشگاه حوزه‌ی علميه‌ بسازند؟ (عوض شدن رييس دانشگاه تهران به همين نيت بود؟). مطلب سعيد، مطلبی خواندنی و پربار است.

اين هم يک يادداشت موشکافانه‌ی عالی درباره‌ی يازده سپتامبر: «روزی که چيز زيادی را عوض نکرد». گمان کنم در ادامه‌ی بحث با عبدی کلانتری، مطلبی است بسيار خواندنی و عبرت‌آموز. بعد از يازده سپتامبر، همه‌ی نگاه‌ها به سمت مسلمانان است، در حالی که مسلمانان «تنها» مسأله‌ی جهان نيستند. ريشه‌ها جای ديگری است. مسلمانان، از حيث دین‌داری‌شان نه از حيث سياست‌ورزی‌شان، تنها مؤلفه‌های تأثيرگذار در مسايل سياسی نيستند. چشم بستن به روی واقعيات مشکل ما را حل نمی‌کند. واقعيت‌ها بسيار گسترده‌تر و فراگيرتر از مشکل يک نفر تروريست با تظاهر به اسلاميت است.

فعلاً اين سه چهار تا لينک را داشته باشيد تا کمی سرم خلوت بشود. اين هفته حسابی گرفتاريم. وقت هيچ کاری را نداريم، مگر اين‌که آخر شبی، وقت ناهاری قلم‌اندازی صادر شود! عکس‌های روز آخر پاريس از مونمارتر گرفته تا گق دو نوقد هم هنوز باقی است، اما چند تا را می‌گذارم اين‌جا برای خالی نبودن عریضه!

ادامه‌ی «بعد السفر پاريس»

September 7, 2006

افسانه‌های تاریخی يا تاريخ‌های افسانه‌ای

يادداشت نوشين احمدی خراسانی در نشريه‌ی نامه که در سايت رادیو زمانه باز نشر شده است، جمله‌ی کوتاهی داشت که پرسشی جدی را برای من زنده کرد. چرا تاريخِ ما آکنده از افسانه است و حتی در سطح رسمی و عالی سياسی علاقه‌ی زيادی به افسانه خواندن تاريخ داريم؟ يعنی ما افسانه را تاريخ می‌خوانيم و تاريخ را افسانه؟ چرا نزدِ ما تاريخ این اندازه مطرود و خوار است؟

گاهی اوقات اشتباه‌های جزيی و خطاهای ظاهراً قابل اغماض، راه را بر لغزش‌هايی عظيم‌تر باز می‌کنند. عبارت کوتاه نوشين احمدی خراسانی اين بود: «مانند فرمان تاريخی «حسن صباح» كه به فداييان تحت امرش در «قلعه‌ی الموت» دستور عدم همسرگزينی صادر‌كرد». شايد عموم مردم عادی و حتی جمع زيادی از انديشمندان و روشنفکران ما، حتی بعضی از تاريخ‌خوانده‌های ما، به سادگی از کنار اين خطای تاريخی بگذرند. اما واقعيت اين است که ريشه‌ی اين خطای تاريخی که به سادگی در افواه مردم افتاده است رمان تاريخی «خداوند الموت» است که گويا نويسنده‌اش «پل آمير» است اما مترجم چيره‌دست‌ترش ذبيح‌الله منصوری است که شهرتی در «ساختن» رمان‌های تاريخی به نام نويسندگان مشهور دارد! نمونه‌ی ديگر کارهای ذبيح‌الله منصوری را می‌توان در «ملا صدرا»يی ديد که او به هانری کربن منسوب کرده است.

ادامه‌ی «افسانه‌های تاریخی يا تاريخ‌های افسانه‌ای»

August 3, 2006

صدمين سالِ مشروطه

بنياد ميراث ايران کنفرانسی دارد در دانشگاه لندن که به مناسبت صدمين سال مشروطه برگزار می‌شود، کنفرانسی پر و پيمان که تا دلتان بخواهد از صاحبان فن و اهل انديشه در آن جمع‌اند. قرار بود صبح زود (زود يعنی ۹ صبح!) برای افتتاحيه آن‌جا باشم که البته خواب ماندم! حالا بعد از ناهار می‌روم حداقل دو سه تا سخنرانی را باشم. فردا برای کارِ اداره عازم مونيخ هستم و تا دو سه روز بعيد می‌دانم دسترسی به اينترنت و ای‌میل داشته باشم (هر چند تلاش‌ام را می‌کنم!). در نتيجه اگر تأخيری در پاسخ به ای‌ميل‌ها هست، به خاطر سفر است و کمبود امکانات.

ياد راديو زمانه‌ی مهدی افتادم. چند روز است توی ذهنم دارم کلنجار می‌روم با اين اسم زمانه و مرتب اشعار سايه به يادم می‌آيد. فکرش را بکنيد که چطور می‌شود به يک اسم شخصيت داد و با آن دوستی ورزيد يا درشتی کرد! اين چند بيت سايه را بخوانيد و ببينيد چقدر معانی مختلفی می‌شود برای اسم اين راديو از آن‌ها بيرون کشيد:

«زمانه» قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما
خوشا شما، که جهان می‌رود به کام شما
(اين چهره‌ی آرمانی «زمانه» است)

تا تو با منی «زمانه» با من است
بخت و کام جاودانه با من است
(اين چهره‌ی عاشقانه‌ی آن است)

اين‌ها بخش خوب ماجرا بود! بخش ناجورش اين‌هاست:
«زمانه» کرد و نشد، دستِ جور رنجه مکن
به صد جفا نتوانی که بی‌وفام کنی!
(عجب چهره‌ی عبوس و دژمی از زمانه نشان می‌دهد!)

«زمانه» کيفر بيداد سخت خواهد داد
سزای رستم بدروز مرگ سهراب است
(اين چهره‌ی قاضی‌القضاتی، پدرسالار و قهار زمانه است؛ خدا به دور!)

کسانی که دل‌مشغولی ادبی و شعری دارند می‌توانند پای همين مطلب به ليست اين ابيات اضافه کنند. ان‌شاءالله که راديو زمانه، بيشتر در حال و هوای همان دو بيت اول سير کند. دعای خير عاشقان همراه دو زمانه‌ی اول است.

پ. ن. اين بيت حافظ هم که اشاره‌اش بسيار هولناک است البته:
در آستين مرقع پياله پنهان کن
که همچو چشم صراحی «زمانه» خونريز است!

July 27, 2006

توضيح واضحات!

از دوستان عزيزی که برای دو مطلب قبل کامنت گذاشته‌اند ممنون‌ام. سر فرصت به آن‌ها که پاسخ نداده‌ام، در مطلبی جداگانه يا در ذيل نظر مربوط، نکاتی را خواهم نوشت.

July 23, 2006

در نقد سياست و قدرت

ديشب دوستی می‌گفت در نوشته‌ی آخرت تعابيری که به کار برده بودی («روبه مکاره» و «عقرب جراره») تعابير درشتی هستند و بيشتر به فحش شبيه‌اند تا مثلاً مقاله. بد نيست توضيحی بدهم تا موضع‌ام روشن‌تر شود. نخست اين‌که در همان يادداشت اشاره کرده بودم که اين تعابير در فلان سرود وجود دارند و مخصوصاً آن‌ها را در گيومه گذاشته بودم تا مشخص شود تعابير از من نيستند. ديگر اين‌که خلاصه‌ی حرفِ من اين است که دستگاه سياستِ خارجی آمريکا، در کنار بسياری ديگر در خود منطقه‌ی خاور ميانه، امنيت جهان و منطقه را به مخاطره انداخته‌اند. ريشه‌ی اصلی را هم البته چنان‌که چندين بار نوشته‌ام از نادانی و خلاء اطلاع‌رسانی شفاف و صريح و بدون پيش‌فرض است. به همان اندازه که نظام فکری ايدئولوژيک در ايران درباره‌ی نه تنها آمريکا بلکه تمام جهان با پيش‌فرض و از سر «علت» نگاه می‌کند، البته آمريکا و دستگاه سياست‌ خارجی‌اش وضع بهتری ندارد، بلکه وضع‌اش وخيم‌تر و سرزنش‌بارتر است. اگر مثلاً‌ ايران چنين بکند يا بگويد، برای ما شايد قابل درک باشد چون نهايتاً‌ خواهيم گفت از يک نظام فکری ايدئولوژيک که ادعای «حقوق بشر» و «دموکراسی» هم ندارد و رسماً بر سر منابر تقبيح می‌کنند اين‌ها را، انتظاری بيش از اين نيست. اما سياست‌های دوگانه‌ی آمريکا و غربی که تمام ارزش‌های متعالی بشری و انسانی و حتی ارزش‌های نظام فکری ليبرال برای خودشان ارزش است فقط و «ديگری» مادامی که مانند آن‌ها نينديشد از آن بی‌بهره است. اين ادعای به گزاف و فاقد پشتوانه‌ای نيست. شواهد بسيار می‌توان برای آن آورد. ديروز يکی از روزنامه‌های انگليسی را می‌خواندم که مطلب مفصل و دو صفحه‌ای نوشته بود درباره‌ی بوش و بلر. خلاصه‌ی حرف‌اش اين بود که بوش (و تا حدی بلر) اعتبار اخلاقی ما (يعنی آمريکا و انگليس) را مخدوش کرده‌اند. اين نوع مخالفت با سياست‌های بوش و بلر البته چيز تازه‌ای نيست.

به هر حال، هر نوشته‌ی وبلاگی ضرورتی ندارد مقاله باشد. با طور خاص‌تر، هيچ ضرورتی ندارد خطاب به ارباب قدرت و ثروت، به تلخی و درشتی نوشته نشود. می‌پذيرم البته که ممکن است هر طبع و ذايقه‌ای با اين زبان سازگار نباشد، اما مغز حرف همان است که گفتم. نمی‌توان تمام تقصيرها را مثلاً به گردن ايران يا حزب الله انداخت. شکی نيست که اين‌ها مقصرند و البته بايد تاوان‌اش را بدهند. اما به اين هم بايد توجه کرد که آمريکا هم مقصر است و تاوان‌ِ حماقت‌اش را ديگران و بی‌گناهان دارند می‌دهند. شما حتی از ديد يک متخصص روابط بين‌الملل و علوم سياسی هم که نگاه کنيد، لحن و زبان و بيان کسی مثل جان بولتون در سازمان ملل، زبان و ادبيات قلدرانه و متخبترانه‌ای است. من زبان توهين و گردن‌کشی و خودبرتر بينی را از هيچ کسی بر نمی‌تابم. آری، زبان نرم و صلح‌دوستانه مطلوب و آرمانِ من است. اما نرمش و ملايمت زبانی در برابر کسی که با تفرعن سخن می‌گويد، طبيعت من نيست. حداقل قلم‌ام را جايی که می‌توانم به سود مظلوم بگردانم، به زيان مظلوم در برابر ظالم خاموش نگه نمی‌دارم. مسأله اين است:‌ بحرانی در خاور ميانه هست و خيلی از طرف‌ها در آن مقصرند. انصاف نيست و اخلاقی هم نيست که خطای همه را ببينيم جز خطای آمريکا را.

پ. ن. نکته‌ی مهم در اين بحث به نظر من اين است که قدرت و سياست را بايد با بی‌رحمی تمام و بدون تعارف نقد کرد. وقتی منتقد در برابر قدرت زبان‌اش لال می‌شود، نقدش ايراد جدی دارد. هنری نيست که کسانی را که «قدرت»‌ ندارند و اهرم سياست به دست‌شان نيست نقد کنيم. از طرفی نقد هم نبايد يکسويه و جانبدارانه باشد. سکوت در برابر لغزش‌های برخی از قدرت‌مدارن و نقد کردن بخش خاصی که صاحب قدرت (در هر کجای دنيا باشند)، سکوتی معنی‌دار است. بايد توضيح داد که سکوت اگر می‌کنيم، به معنای تأييد چيزی که مسکوت نهاده‌ايم نيست. تيغ نقد بايد برای همه فارغ از مذهب، نژاد، جنسيت و موقعيت جغرافيايی تيز باشد. جز اين اگر باشد، نوعی نژاد‌پرستی فکری و ايدئولوژيک بر نقد حاکم خواهد بود.

July 20, 2006

فتنه‌ی هر امتی، مظهر شیطان تويی!

اگر به بخش طربستان ملکوت در قسمت ديگران رفته باشيد، حتماً سرود «آمريکا آمريکا» را دیده و شايد شنيده‌ايد. امروز ضمن کار داشتم اين سرود را گوش می‌دادم و با خود فکر می‌کردم که تعابير شعر اين سرود اگر چه قديمی است و در حال و هوای انقلابی ايرانِ سال‌ها پيش، اما هنوز هم که هنوز است درباره‌ی حکومت آمريکا صادق است: «عقرب جراره» و «روبه مکاره»‌ای که جور و جفا دارد و مهر و وفايی در او نيست. آمریکا تاريخ و پيشينه‌ی درازی در خشونت‌ورزی و قلدری دارد. هر اندازه که نهادهای دموکراتيک در داخل آمريکا قدرت داشته باشند و به سود خود مردم آمريکا خوب عمل کنند، دستگاه سياست خارجی آمريکا رسماً در کار خون‌ريزی است:
«در همه گیتی به پاست نايره‌ی جنگ تو
گوش جهان خسته از طبل بد آهنگ تو
رسم تو عصيان‌گری، کار تو ويرانگری . . .»
وقتی اين سرود را گوش می‌دهيد به افغانستان و عراق فکر کنيد. به مردم لبنان و فلسطين هم فکر کنيد. اگر هم دوست داشتيد می‌توانيد به تمام خونريزی‌ها و شیطنت‌های آمريکا در پنجاه سال گذشته فکر کنيد. حتی می‌توانيد به کودتای ۲۸ مرداد هم فکر کنيد! اين‌ها معنی‌اش اين نيست که جز آمريکا هيچ فتنه‌گر و خونريزی و خشونت‌ورز و مستبد ديگری در هيچ جای ديگری وجود ندارد. تا دلتان بخواهد هست! زير گوشِ من و شما هم هست! هر چه خبرهای اين روزها را بيشتر می‌خوانم، از آمريکا بيشتر حرص‌ام می‌گيرد! اين رييس جمهور ابله هم که تازگی ياد اخلاق افتاده است و پای توی کفش پزشکی در مسايل ژنتيک و جنينی کرده است. بانو راست می‌گفت. عجيب است که بوش برای طفلی که به دنيا نيامده است هنوز و ممکن است بيمار يا عليل به دنيا بيايد، دل می‌سوزاند و ياد خدا و اخلاق می‌افتد، اما وقتی کودکان و زنان و پير و جوان زیر گلوله‌ی تجاوز در افغانستان، عراق، لبنان و فلسطين جان می‌سپارند، هيچ احساس مسئوليت اخلاقی نمی‌کند و خدا يادش نمی‌افتد! قسمت دردناک‌تر ماجرا اين است که ما هم داريم وضع را بدتر می‌کنيم و عملاً با اقدامات به ظاهر مقاومت‌گرانه کمک‌کار تمام جنگ‌افروزی‌های آن‌ها هستيم! تلويزيون چند روز پيش داشت درباره‌ی کره‌ی شمالی، ايران يا سوريه يا نمی‌دانم حزب‌الله حرف می‌زد و می‌گفت «جامعه‌ی بين‌المللی بسيار عصبانی است» و مقصودش از «جامعه‌ی بين‌المللی» البته قدرت‌های بزرگ و در رأس آن‌ها آمريکا بود! يعنی جامعه‌ی جهانی مترادف با مردم جهان نيست، بلکه مترادف با زور سر نيزه‌ی جهانی است! درد است و اندوه است و تأسف! سرسام‌آور است اين روزگار مردم‌کش!

July 6, 2006

در باب اندازه‌ی «تحمل» و «رواداری» دوستان

۱. فکر نمی‌کردم سعيد چنين واکنشی به نوشته‌ی من نشان دهد. اما نه، بايد فکرش را می‌کردم. سعيد بارها ميزان حساسيت‌اش را در همين وبلاگ‌اش نشان داده بود. خوب خطا از من بود که ميزان «رواداری» (يا به زبان خودش «تحمل») سعيد را خيلی بالاتر گرفته بودم. ولی چه می‌شود کرد؟ سعيد علاوه بر اين‌که مرا اهل قضاوت و ارادت شمرده است (خودم ياد دو مطلب اخيرم درباره‌ی ارادت - راه دشوار و آسان ارادت - افتادم و خنده‌ام گرفت و چه بسا که او هم به عمد ارادت را در نوشته‌اش در گيومه نهاده است!)، مرا مؤمن به آشوری و مريد او هم می‌داند و البته رسماً از دوستی با من اعلام برائت می‌‌کند. بهتر است به همان شيوه‌ی خودِ او، نقدِ او را نقد کنم تا واکنشی با اين درجه از ظرفيت را شاهد نباشم. باشد. اين هم کارهايی که جداً‌ بايد برای‌اش وقت بگذارم.

۲. اما دوستی؟ اين را از سعيد بايد پرسيد که «دوستی» را قضاوت کرده است و از دوست «ارادت» می‌طلبد نه نقد! اين هم از پارادوکس‌های کسی که از اهل قضاوت خوش‌اش نمی‌آيد و با آن‌ها دوستی نمی‌کند،‌ اما خود سخت‌گيرانه قضاوت می‌کند. از مريدان و مؤمنان بيزار است، اما خود از مردم ايمان و ارادت (به خود) می‌طلبد و شورش و عصيان در برابر خود را بر نمی‌تابد. ارادت تا زمانی که به سود او باشد، خوب است و به محض اين‌که در برابرش قرار بگيرد، بد می‌شود. سعيد خود می‌تواند در احوال خود نظر کند و ببيند نسبت به چه کسانی ارادت و دوستی داشته يا دارد. آن وقت اين تيغ آيا گلوی خودش را هم می‌برد يا نه؟ از خود هم آيا بيزار است؟ يا اين بيزاری تنها برای «غير خود» است؟

۳. برای سعيد اما، در باب دوستی، همين چند بيت مير سيد علی همدانی کفايت است که حرفِ‌ دلِ من است:
هر که ما را ياد کرد،‌ ايزد مر او را يار باد
هر که ما را خوار کرد، از عمر برخوردار باد
هر که اندر راهِ ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ وصل‌اش بشکفد، بی‌خار باد
در دو عالم نيست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد، راحت‌اش بسيار باد!

تمامی اين دعاها در حق تو «روا» باد، دوست عزيز!

پ. ن. کامنت‌ها را می‌بندم که بحث به نزاع کشيده نشود. اگر نظری داشتيد، ای‌ميل بزنيد.

June 30, 2006

راه دشوارِ ارادت

حافظ می‌گفت: «قطع اين مرحله بی همرهی خضر مکن» و چه راست می‌گفت! اما هم او بود که می‌گفت: «گذار بر ظلمات است، خضر راهی کو؟» هم او بود که هراس از خطر گمراهی داشت. هم او بود که می‌گفت «آب حيوان تيره‌گون شد، خضر فرخ‌پی کجاست؟» ارادت راه دشواری است، چون يافتن خضر، دشوار است. ارادت‌های آسان، آن ارادت‌هايی است که هر کس هر که را از راه رسيد يا هر که را به غوغای سياست يا وسواس تزوير و ريا دستگاهی بر پا کرد، به پيری گرفت و هر تنک‌حوصله‌ای را در مقام خضر پنداشت! آری، دست ارادت به هر کس دادن آسان است، اما دست ارادت به ولی دادن، دل به مهر خضر سپردن، تعليم از معلم صادق گرفتن، دشوار کاری است.

اولِ کار البته دشواری معرفت را دارد. بايد ولی را بشناسی:
چون بسی ابليس آدم‌روی هست
پس به هر دستی نبايد داد دست

خضر تنها يکی است. خضر در هر زمانه‌ای تنها يکی می‌تواند باشد. مسيح زمانه فقط يک نفر است. اما پيرهايی که رهرو را به صراطی (نه صراطِ) مستقيم هدايت می‌کنند، به اختلاف نمی‌افتند. پير بر سر مسند دنيا نزاع نمی‌‌کند چنان‌که علی نمی‌کرد اگر چه می‌دانست که آن قبا، تنها بر قامت او راست می‌آمد. آن‌چه می‌نويسم سودای عشق دارد. بوی مهر و دل باختن می‌دهد. عقل البته به اين سادگی تن به هر صراطی نمی‌دهد. صراط‌های مستقيم تنازع ندارند. تنازع و تقابل خصلت عالم ترتب و مشابهت است، نه جهان وحدت و مباينت. و چه اندازه جهان ما آکنده است از کثرت و مشابهت‌ و شبهه. در طوفان اين شبهه‌هاست که ارادت‌ها زياد می‌شوند و مدعيان فراوان. پس راهِ ارادت از اين نگاه، دشوار هم هست. بسی سخت است تسليم. دشوار است تسليم از سر بصيرت. تسليم از سر تقليد آسان است:‌ همان ارادتِ آسان است. تسليم مقلدان وزنی ندارد؛ تسليم اگر عيار داشته باشد، زمانی است که عقل آراسته باشد و توانا. اگر دانستی و شناختی و از سر فهم تسليم کردی، تسليمی گران‌بها داشته‌ای.

اين ارادت را اگر عرضه کردی، سعادتی برده‌ای، نه هر ارادتی را. ارادت‌های جزم‌انديشانه را فراوان می‌توان يافت و چه آسان خردها و دل‌ها و جان‌ها به بادِ وسوسه‌های پيران جاهل و شيخان گمراه می‌رود! اين‌ها هستند که صاحبان خرد ناب را به رندی می‌کشانند و نامه‌سياه دودِ کردارشان می‌شوند،‌ کردار اهل صومعه، رفتار زاهدان، گفتار واعظان! پناه بر خضر زمانه از همه‌ی زاهدان و واعظان و فقيهان!

June 29, 2006

راه آسان ارادت

حافظ می‌گفت که: «ارادتی بنما تا سعادتی ببری». راست می‌گفت، اما به باور من نه همه جا. علی‌الخصوص در روزگار ما و با اين انبوه معرفت‌های گسترده و در هم تنيده. انسان‌ها علی‌الاصول برای راه‌هايی که اختيار می‌کنند، دو مسیر بيشتر سراغ ندارد: مسير (يا مسيرهای آسان) و مسير (يا مسيرهای) دشوار و خردگداز.

عمده‌ی مردم راه آسان را انتخاب می‌کنند که راه ارادت، شيوه‌ی عرض چاکری و مسير بندگی و مريدی است. وقتی مريد باشی، يا عاشق يا اهل ارادت،‌ اصولاً اختيار و تصميم‌گيری در هر امری را به عهده‌ی ديگری واگذاشته‌ای و خود هيچ تلاش عقلی برای پنجه انداختن در معضلات مهيب فکری نمی‌کنی. وقتی سر تسليم بر آستان ولايتِ کسی نهادی، ديگر خلاصی و آسوده. هر چه او بگويد همان خواهی کرد. اگر هم احياناً در سخن‌ات نشانی از استدلال‌ و جنبش عقلی باشد، احتمالاً فقط در راستای استدلال‌های مراد و در جهت تحکيم شيوه‌ی او از عقل‌ات استفاده کرده‌ای و بس. کارِ دين و دين‌ورزان عموماً همين است. کارِ عشق هم همين است. راه را آسان می‌کند و مسير را کوتاه‌تر.

اما راه ديگری هم هست. به قول اقبال:
مريد همت آن رهروم که پا نگذاشت / به جاده‌ای که در او کوه و دشت و دريا نيست
شريک حلقه‌ی رندان باده پيما باش / حذر ز بيعت پيری که مرد غوغا نيست!

این راه البته راه دشوار عقلانيت است. راهی است که يا آدم بايد مستقلاً و در بست به عقلِ خودبنياد تکيه کند که البته هستی آدم را بر باد می‌دهد و آدمی را چون کشتی بی‌لنگری در ميان طوفان حوادث و بيم و ترديدها و حسرت‌های بيکرانه رها می‌کند. يا شايد بشود در اين ميانه ارادت را به عقلانيت و فرديت گره زد و امتزاجی از آن حاصل کرد به اميدی که شايد کيميايی باشد برای مسِ وجودِ ما و نوشدارويی برای زهرِ هستی. فکر می‌کنم در اين سال‌های اخير سعی کرده‌ام از آن مسير نخست به سمتِ اين مسير اخير ميل کنم، اما هميشه موفق نبوده‌ام. نه تنها من، که بسا بسيار کسان نيز در آن ناتوان مانده‌اند («ملالت علما هم ز علم بی‌عمل است!») و به دامن مراد يا معشوق و محبوبی پناه برده‌اند که از هيبت شک و ترديدهای عافيت‌سوز عقل بگريزند، اين مراد چه دين باشد چه بی‌دينی، فرقی نمی‌کند. مهم اين است که از دستِ شورش‌های بی‌امان عقل بازيگر جان به لب شده‌اند. ولی این راه دوم، هر چقدر که مهيب باشد يک حاشيه‌ی امن دارد و آن اين است که آدمی را در برابر جزم‌انديشی‌ها واکسينه می‌کند. حداقل آزمودن آن برای چند صباحی آدمی و عقلِ او را صيقل می‌دهد. اکثر آن‌ها که به دام ایدئولوژی‌ها می‌افتند،‌ غالباً از همان راه آسانِ نخست رفته‌اند. راهِ‌ آسانِ ارادت، فرصت بازنگری و ترديد در دانسته‌ها و مسلمات را از آدمی می‌ستاند. اما دارم فکر می‌کنم به توفيق عظيم عين‌القضات همدانی که چگونه آتش در خرمن باورهای متعارف و مريدانه‌اش زد و از کمند نفوذ غزالی بزرگ رهيد. تا اين توفيق که را روزی باد!

June 15, 2006

دو نکته

۱. ديشب بعد از چند سال دوباره فيلم «المصیر»‌ يوسف شاهين را ديدم و بسی لذت بردم. فيلم درباره‌ی زندگی ابن رشد و حاکميت مسلمانان در اندلس و آفت‌هايی است که باعث زوال حکومت مسلمين شد. اگر فيلم «رستگاری در هشت و بيست دقيقه» را ديده باشيد، شايد بشود گفت «رستگاری . . .»‌ نسخه‌ای بسيار ضعيف و رنگ و رو رفته از «المصير» است (به نظر خاضعانه‌ی بنده!). فيلم به گمان من بی‌نظير است با ديالوگ‌هايی استثنايی که بايد يکايک جملات‌اش را بارها و بارها شنيد. شايد بشود گفت نسخه‌ی عربی علی حاتمی،‌ يوسف شاهين است. نمی‌دانم. من متخصص سينما نيستم،‌ اما شديداً‌ از اين فيلم لذت بردم. اگر می‌‌توانستم حتماً‌ نسخه‌ای از اين فيلم را برای تمام استشهاديون ايران و هر جای جهان می‌فرستادم! قطعاً فيلم به کار محمدمسيح خودمان می‌آيد (علی‌الخصوص که جدی و جهدی دارد که استشهاد را از دين و قرآن استنباط کند). اگر نديده‌ايد،‌ حتماً‌ از هر کجا توانستيد بيابيدش که فيلمی ارزش‌مند است.

۲. ديده‌ام و شنيده‌ام که برخی معترض يا منتقدند به گفت‌وگو و درد دل من با محمد مسيح. بگذاريد صريح و بی‌پروا چيزی را بگويم که شايد بسياری از گفتن‌اش حذر دارند. کسی که خود را استشهادی می‌نامد و مردم شايد تروريست بنامندش، اگر با متانت و آرامش سخن بگويد و دريچه‌های گفت‌وگو را نبندد و از دايره‌ی ادب و انسانيت خارج نشود، برای من هزاران بار شرف دارد بر هر کسی که نام روشنفکر، آزاد انديش، مدافع حقوق بشر يا هر صفت پر زرق و برق ديگری را يدک می‌کشد، اما در سخن گفتن به ناسزا، درشتی و تهتک سخن می‌گويد و پيشاپيش رأی‌اش را درباره‌ی همه صادر کرده است و هر کس خلاف انديشه‌اش بينديشد، نزد او مردود است. اخلاق، انسانيت، انعطاف‌پذيری در انديشه و نرمش در گفتار،‌ به نام و اسم نيست. به عمل است. به حرف و مدعا نيست، به کردار است. «ان اکرمکم عند الله اتقيکم». من نه تشويق جهالت و قتل می‌کنم و نه تقبيح آزاد‌انديشی و روشنفکری. من هر خلاف عقلانيت، هر مطلق‌نگری و هر استبداد و جزميت فکری را در هر لباسی که می‌‌خواهد باشد، چه در لباس دين، چه در لباس کفر، رد می‌‌کنم. بعضی چيزها هستند که بالای کفر و دين‌اند. آزادگی و حريت ورای کفر و دين پرچم‌اش افراشته است. در گفت‌وگو حريت داشته باشيم. با جزميت، از هر نوعی که باشد، آزادی و برابری برای نوع بشر پا نخواهد گرفت. اين سخن البته در همين يک موضوع صادق نيست. در بسا موضوعات ديگر نيز فراوان کسان‌اند که به زشت‌ترين وجه و به ناسزاترين زبان و بيان از بعضی مفاهيم و ارزش‌های متعالی و انسانی دفاع می‌‌کنند و تنها آن را ملوث و ويران می‌کنند؛ چه آن ارزش‌ها از دل دين برآمده باشند يا از دل عقلانيت و خرد ممتازِ بشری. هر چه را ويران خواهی کردن،‌ از آن بد دفاع کن! همواره بر خود می‌لرزم که مبادا جايی از ارزشی، از معرفتی به نادانی و جهالت دفاع کنم. خدای‌مان دست گيراد!

June 2, 2006

شهرت نامداران

امروز در پی مطلبی می‌گشتم درباره‌ی عين القضات همدانی در گوگل. به نتايج جالبی رسيدم. تا به حال دقت کرده‌ايد که بيشتر اطلاعاتی که عموم مردم و حتی خواص درباره‌ی عين القضات دارند، اين است که او را شمع آجين کرده‌اند و قصه‌ی شهادتِ او بيش از هر چيزی جلب توجه کرده‌ است. شايد نتوان اين را چندان تعميم داد که بشود الگوی متين و مناسبی از آن بيرون بکشيم، اما می‌توان به ظن قوی گفت که اکثر نامدارانِ ما آن‌جا نامداران شده‌‌اند که غوغايی گردِ آن‌ها بر پا شده و جنجال‌آفرين شده‌اند.

بسياری از فرزانگان ما برای مردم با انديشه‌شان شناخته شده نيستند و کمتر کسی هست که زندگی بشری و معمولی آن‌ها را از ورای افسانه‌ها و اساطير بتواند ببيند. عين القضات يک نمونه است، حسنک وزير نمونه‌ی ديگر، حسن صباح از نمونه‌های معروف‌ترش (که عمدتاً عموم مردم شناختی از نقش واقعی و انديشه‌های دينی او ندارند)، زکريای رازی يک نمونه‌ی ديگر. تمام اين شناخت‌های سطحی ماست که آگاهی عمومی مردم را می‌سازد و مردم راهی به عمق و مغز سخنان پيشينيان‌شان نمی‌برند. يک بار ديگر هم نوشته‌ام که در همين وطن اسلامی خودمان، به زکريای رازی می‌گويند «پزشک مسلمانِ کاشف الکل»! در حالی که رازی از بيخ منکر تمام اديان و پيامبران بود و هيچ کس هم به حضرات نمی‌گويد که سر مردم کلاه نگذارند! کسی برای مردم توضيح نمی‌دهد چرا حلاج را کشتند و ريشه‌های اساسی‌تر و اجتماعی و سياسی ماجرا چه بود؟ هيچ کس نمی‌گويد خطری که حلاج برای خلافت عباسی درست کرد چه بود و يا چرا فقهای شيعه‌ی هم‌عصرش او را طرد کردند. هيچ کس توضيح نمی‌دهد واقعاً عين القضات را به چه جرمی سوزانيدند يا حسنک وزير چرا کشته شد. اگر هم اين‌ها را می‌گويند هميشه آميخته به دنيايی از افسانه است. آری دنيای ما دنيای واقعی نيست، واقعيتی است افسانه‌آميز! ما عادت کرده‌ايم به پخته‌خواری. خو گرفته‌ايم به ساده کردن مسايل پيچيده برای اين که همه چيز راحت الحلقوم باشد و قابل هضم. هر چيزی که در آن چالش عقلی و فکری جدی باشد و جواب سر راست صفر و يک يا بله و خير نداشته باشد، يا پشت گوش انداخته می‌شود يا يک راست می‌رود توی زباله‌دانی. هنوز منطق خيلی از ماها منطق دوگانه‌ی ارسطويی است. منطق فازی برای ما هنوز جا نيفتاده است.

May 26, 2006

پليدکاری اهل خشونت

مدتی است که از فاجعه‌ی تاسوکی گذشته است. چندی پيش خبرنگار روز با سرکرده‌ی گروگان‌گيران مصاحبه کرده بود. اخيراً هم گويا بی‌بی‌سی (در راديو) کار مشابهی کرده است. اولی چنان با همدلی و مهر با قاتلان حرف زده که انگار آدم کشتن، فرق نمی‌کند آن آدم چه کسی باشد، قابل اغماض است يا بخشيدنی. من هم اول با خواندن آن مصاحبه‌ی روز خام شدم. اما وقتی آدم ته ماجرا را می‌بيند فقط بيشتر مشمئز می‌شود. آن‌ها که فيلم اين جنايت را ديده‌اند می‌فهمند چه می‌گويم. هر چه که پشت ماجرا باشد، چه ريشه‌ی اصلی ماجرا قاچاق باشد و مواد مخدر يا محروميت و تبعيض نژادی و مذهبی، هيچ کدام از اين‌ها توجيه برای قتل آن هم به چنين شيوه‌ی فجيع و سبوعانه‌ای نيست. بدتر از همه و نفرت‌انگيزتر از آن اين است که قاتلان هنگام کشتن يک انسان ديگر، نام خدا بر زبان جاری می‌کنند که روان هر انسان آزاده‌ای را می‌گزد. زشت‌تر و تلخ‌تر از اين‌ها کار رسانه‌هايی است که قاتلانی را که دست‌شان به خون انسان آلوده است، طرف سخن قرار می‌دهند و با اين کار برای آن‌ها منزلت و اعتباری ناخواسته می‌تراشند. نمی‌توان به پاس مصاحبه گرفتن از يک قاتل، مجيز او را گفت و لطفی را هم شامل حال او کرد. وقتی رسانه‌هايی چون روز و بی‌بی‌سی، خواسته يا ناخواسته دنائت و رذالت خون‌ريزی را تلطيف می‌کنند، بدا به حال مردم. به قول صاحب سيبستان، «تروريست را نمی‌توان به جای مبارز و آزادی‌خواه گرفت». نمی‌توان به بهانه‌ی اين‌که يکی از حاکميت فعلی ايران خوش‌اش نمی‌آيد يا معترض است به آن، هر عمل خلاف انسانيت و وحشيانه‌ای را توجيه کند که احياناً دل‌اش خنک شده باشد. ما پيش از اين‌که هر گونه جهت‌گيری سياسی يا دينی داشته باشيم، انسان هستيم. جان اين انسان قداست دارد و با هيچ چيز قابل معاوضه نيست. در برابر قداست جان انسان‌ها حساس باشيم.

اين ماجرای گروگان‌گيری و قتل البته ماجرای پيچيده‌ای است. نه می‌توان نقش نفوذهای آن سوی مرز در پاکستان و القاعده را ناديده گرفت و نه می‌توان نقشِ جهت‌دهی‌های خارجی را فراموش کرد. فيلم را که ببينيد، شباهتِ اين رفتارها با نوع حرکت‌های گروگان‌گيری و قتل در عراق شباهت زيادی دارد. به هر روی، نکته‌ی مهم اين است که تحت هيچ عنوان و به هيچ مستمسکی نمی‌توان چهره‌ی خوبی از کسی که مرتکب قتل می‌شود ارايه داد. جای هيچ بحثی نيست که بلوچستان منطقه‌ی محرومی است و رسيدگی به آن نمی‌شود و البته بايد دولت را در قبال محروميت و تبعيض‌ها پاسخگو دانست. اما هيچ يک از اين‌ها توجيه‌گرِ تلطيفِ چهره‌ی کريه تروريسم و آدمکشی نيست. وقتی راديوی بی‌بی‌سی (باز صد رحمت به شعور بخش آن‌لاين‌اش!) با اين‌ها صحبت می‌کند، يعنی در درجه‌ی نخست به آن‌ها اعتبار داده و ناخواسته به شيوه‌ی پليدِ آن‌ها مشروعيت داده است. به گمان من هم روز و هم بی‌بی‌سی يک عذرخواهی بزرگ به ملت ايران و به تمام آزادی‌خواهان صلح‌جو بدهکارند. برای اين خبط بزرگ هيچ توجيهی وجود ندارد.

مطالب مرتبط:
فيلم فاجعه‌ی تاسوکی (انتخاب)
مصاحبه‌ی روز با قاتلان
ترور نشانه‌ی سرطان است (سيبستان)
«تحت اشراف» (يادداشت معترضانه‌ی بهنود)

May 10, 2006

تناقض‌نمای موافقت و استقلال

اين را دو سه روز بعد دارم می‌نويسم. خيلی فکر کردم و ديدم اين يادداشت دراز من حرف خلاصه‌ی مرا مبهم و مشوش کرده است. به نظر من اگر محمد رضا ويژه دو واحد منطق رياضی (يا حتی منطق حوزوی!) خوانده بود چنان يادداشت شتاب‌زده‌ای را در درجه‌ی نخست نمی‌نوشت که بخواهد بعد توجيه‌اش بکند. از شکافتن مدعيات او به مقدمات و استنتاج‌های زير می‌رسيم:
۱. داريوش از طباطبايی به سختی انتقاد می‌کند و با زبانی طعنه‌آميز از او سخن می‌گويد.
۲. داريوش به دکتر سروش ارادت دارد و خيلی از عقايدش را می‌پسندد.
۳. دکتر سروش و طباطبايی با هم مشکل دارند و سروش هم منتقد طباطبايی است.

نتيجه: داريوش به اين دليل طعنه‌آميز از طباطبايی حرف می‌زند که «مريد» دکتر سروش است و از او «بت» می‌سازد!

نکته‌ی حاشيه‌ای: داريوش وقتی از طباطبايی انتقاد می‌کند، نمی‌گويد من به اين دليل از طباطبايی انتقاد می‌‌کنم که او از سروش خوش‌اش نمی‌آيد (حداقل اگر هم – احياناً، استثنائاً –  در باطن اين‌جوری فکر کند، در ظاهر که طفلک همچين حرفی نزده است!).

نتيجه‌ی اخلاقی نامربوط: اگر دکتر سروش از فوتبال بدش بيايد و من هم از فوتبال بدم بيايد، آن وقت من به اين دليل از فوتبال بدم می‌آيد که «مريد» دکتر سروش هستم و هميشه از او «بت» می‌سازم!

نتيجه‌ی غير اخلاقی نامربوط‌تر: هيچ کس عقلاً نمی‌تواند منتقد طباطبايی باشد، مگر قبلاً ثابت شده باشد که «مريد» سروش است و مدتی پيش به شيوه‌ای که کاملاً گوشه‌اش باز بوده، از او «بت» ساخته باشد و گرنه کدام آدمی که عقل سالمی داشته باشد از طباطبايی انتقاد می‌کند؟!

نتيجه‌ی خنده‌دار: تنها کسی حق دارد از طباطبايی انتقاد کند (آن هم نه انتقادی که اصلاً طباطبايی را به هيچ نگيرد، بلکه انتقادی که قبلاً منتقد اعتراف کرده باشد طباطبايی «برجسته‌ترين فيلسوف سياسی ايران» است!)، که يا از سروش بدش بيايد يا قبلاً مقاله نوشته باشد و تمام رشته‌های سروش را (به زعم خودش) پنبه کرده باشد!

پ.ن. مطلب قبلی در زير آمده است، پيش از خواندن آن متن بالا را بخوانيد. تفسير و استنتاج عقلی هم به عهده‌ی خودتان! پانوشت سوم ادامه‌ی مطلب را هم بخوانيد. نکته‌ی تازه‌ای در آن است.

ادامه‌ی «تناقض‌نمای موافقت و استقلال»

April 20, 2006

در حديث ديگران

خوشتر آن باشد که سر دلبران / گفته آيد در حديث ديگران!

۱. می‌گويند روزی بنجامين فرانکلين، از دوستان نزديک تام پين، به او گفت: «هر کجا آزادی هست، وطن من است». تام پين در جواب می‌گويد: «هر کجا آزادی نباشد، وطن من است». شهروندی برای او به معنای الغای جهانی استبداد و بی‌عدالتی بود: «وقتی بتواني درکشوری بگويی که: «فقرای من خوشبخت و راضی هستند؛ نادانی و پريشانی در میان آن‌ها نيست؛ زندان‌های من خالی از زندانی‌اند، خيابان‌ها گدا ندارند؛ کهنسالان بر سر کار نيستند، ماليات‌ها ظالمانه نيست؛ دنيای منطقی و عقلی دوستِ من است چون من دوستِ سعادت و خوشبختی‌ام»، وقتی این حرف را بشود گفت، آن وقت است که آن کشور می‌تواند به قانون اساسی و دولتِ خودش ببالد».

بر گرفته از درآمد کتاب «تام پين: يک زندگی سياسی» نوشته‌ی جان کين

۲. اين ابيات مثنوی حضرت مولانا هم سخت به کار اين ايام می‌آيند:
کنده‌ای را لوطیی در خانه برد
سرنگون افکندش و در وی فشرد
بر میانش خنجری دید آن لعین
پس بگفتش بر میانت چیست این
گفت آنک با من ار یک بدمنش
بد بیندیشد بدرم اشکمش
گفت لوطی حمد لله را که من
بد نه اندیشیده‌ام با تو به فن
چون که مردی نیست خنجرها چه سود
چون نباشد دل ندارد سود خود
از علی میراث داری ذوالفقار
بازوی شیر خدا هستت بیار
گر فسونی یاد داری از مسیح
کو لب و دندان عیسی ای قبیح
کشتیی سازی ز توزیع و فتوح
کو یکی ملاح کشتی هم‌چو نوح
بت شکستی گیرم ابراهیم‌وار
کو بت تن را فدی کردن به نار
گر دلیل‌ات هست اندر فعل آر
تیغ چوبین را بدان کن ذوالفقار

March 16, 2006

شباهت عرب‌های جاهليت و بعضی از فمينيست‌ها

دارم چيز شيطنت‌آميزی می‌نويسم، پس اگر حوصله‌اش را نداريد يا زود داغ می‌کنيد اصلاً نخوانيدش، فقط حاشيه است. اين روزها وقتی جنگ و دعواهای فمينيستی را می‌خوانم به طرز عجيبی ياد رفتاری می‌افتم که مردان عرب جاهلی هنگام تولد فرزند دختر داشتند. بعضی وقت‌ها حس می‌کنم به همان اندازه که آن اعراب باده‌نشين و بی‌فرهنگ (بلا نسبت بانوان نسبتاً با فرهنگ و دانشور زمانه‌ی ما!) از داشتن فرزند دختر احساس ننگ به آن‌ها دست می‌داد، اين روزها بعضی از نسوان محترم به همان اندازه از جنس «مرد» گريزان‌اند و حتی شرم از داشتن همسری «مذکر» و داشتن فرزندانی «ذکور» دارند! قبول دارم و عميقاً هم شخصاً بر اين باورم که زنان پاره‌ای بزرگ از لطافت‌ها و مهرورزی‌ها و نورهايی را دارند که مردان فاقد آن هستند. تمام باورهای عميق و راسخی که درباره‌ی زنان – که عمدتاً غير فمينيست‌ هستند – دارم هم‌چنان معتبر است[شديداً‌ هم به تمام حقوق انسانی زنان احترام می‌گذارم و مدافع آن هستم، اما احکام تکفير فمينيستی صادر نمی‌کنم!]، اما هرگز با آن بخش از زنانی که اصولاً استيفای حقوق‌شان تنها در گرو انکار حقوق و وجود جنس «مرد» است سر سازگاری ندارم. اين نوع نگاه به جنس «مرد» و اصولاً اين نوع تبعيض جنسيتی – چه از مرد صادر شود و چه از زن –  نگاهی برخاسته از فرهنگ جاهلی است و ريشه‌ای در انديشه و فرهنگ انسان‌مدار ندارد. بحث را زياد شلوغ نکنيد، ماجرا هيچ ربطی به اين دين يا آن دين ندارد. تفکر جاهلی برخاسته از فرهنگ متبختر و متفرعنی است که در آن هر فردی خود را محور و مبنای همه‌ چيز و معيار حق می‌شمارد. راستی آن فمينيستی که تمام عمرش را به مبارزه با جنس «مرد» و هر چه متعلق به جهان مردانه است، گذرانده (اگر احياناً هم‌جنس گرا نباشد)، وقتی با يک مرد ازدواج می‌کنند يا دست بر قضا فرزندان‌اش همگی پسر می‌شوند، چه حالی به او دست می‌دهد؟!

پ. ن. «بعضی» از واکنش‌های تند و عصبی دوستان را که ديدم اين بار ناچار شدم مشخصاً اين کلمه‌ی «بعضی» را خيلی روشن و مشخص برجسته کنم که دوستان عزيز به تريج قبای‌شان بر نخورد! به خدا وقتی کسی به بن لادن فحش می‌دهد (به بن لادن و اسلام بنيادگرا) من يکی از کوره در نمی‌روم! (در ضمن ادامه‌ی مطلب را هم بخوانيد). آخر و عاقبت شوخی کردن با مقدسات (مخصوصاً فمينيسم مقدس عصر جديد)‌ بهتر از اين نمی‌شود. آخ که هر چه می‌کشيم از همين مقدسات است! اصلاً مقدسات شما مال خودتان بابا!‌ بريد حال کنيد با تئوری‌ها‌تان!

پ. پ. ن. آن جمله‌ی بالا را (درباره‌ی عقايد خودم) مخصوصاً برای سيما ايتاليک کردم که ديدم ترمز را بريده است و تخت گاز دارد توی خيابان يک‌طرفه می‌رود جلو! بابا شماها چرا تحمل نقد شدن نداريد؟ نقد خوب است فقط برای غير شماها؟! در ضمن محض توضيح برای سيما می‌نويسم: وقتی می‌گويم (و می‌گويند) «تفکر جاهلی»،‌ معنی‌اش تفکر دوره‌ای است که در تاريخ به آن «عصر جاهليت»‌ می‌گويند فارغ از بار ارزشی و نرماتيو صحبت کردن. در نتيجه از ديد من همه‌ی آدم‌هايی که در آن عصر بوده‌‌اند از عقل مرخص نبوده‌اند! باز هم در نتيجه،‌ سيما بهتر است همان جمله را بهتر بخواند که من گفتم اين نوع رفتار از خودمحوری و خود را تمام حق پنداشتن بر می‌خيزد. حاشا که من گفته باشم از جهل برخاسته است! اتفاقاً خيلی از علما هم هستند که چنين رفتارهايی دارند! (بعله! ملالت علما هم ز علم بی عمل است!)

ادامه‌ی «شباهت عرب‌های جاهليت و بعضی از فمينيست‌ها»

Free counter and web stats