صفحه‌ی اصلی

بايگانی: اميدانه

December 21, 2011

يادِ ياران: پرده‌هايی يلدايی از ايمان و اميد

پرده‌ی نخست اين صحنه، اميد است. فردا نخستين روزی است که نوید کوتاهی شب را می‌دهد و امشب، این شب تلخ عبوس، با همه‌ی درنگی که داشته است، در آستانه‌ی وانهادن ميدان به پيروزی روز است. این را، درازی شب یلدا را پيش از آغازِ بازگشت بهار، نمادی باید دید از درازی شب بیداد و ظلمت استبداد. همين شبی که وصفِ حال همه‌ی ما ايرانيان است و ساحتی از زندگی ما نيست که از گزند آن در امان مانده باشد. به همین سیاق، اين شب، شب اميد نيز است و ایمان به اين‌که روز پيروز است و تمام اين شلتاق‌های اهريمنی که اين روزها و شب‌ها سايه‌ی شوم‌اش بر سر یکايک ماست، در پهنه‌ی بيکرانه‌ی زمان، نقطه‌ی بی‌مقداری بيش نيست و تنها حاکمان بیدادگرند که خود را در متن اين نقطه به چيزی می‌گیرند و از گذر سنگين چرخ‌های زمان بر استخوان‌های فرتوت و فرسوده‌ی خود غافل‌اند. ایمانِ ما از جنس آفتاب است و آفتاب پرده‌ی شب را می‌درد. ما ايمان آفتابی خود را هم‌چنان پاس می‌داريم و اين شب‌ها بهانه‌ای است برای این‌که به یاد خودمان بیاوریم که با همين ايمان و اميد زنده‌ایم و زنده می‌مانيم و شب هر چقدر که دراز باشد، تسليم آن نخواهيم شد. و اين تسليم نشدن هم از ايمان و اميد است.

پرده‌ی ديگر اين صحنه يادِ ياران است. ياد ميرحسين موسوی که ققنوس‌وار در سياست ایران از ميان خاکستری از وجود خویش دوباره سر برکشید و موسوی دگرگونی شد که هم‌چنان يکايک کلماتی که در اين دو سال، هم‌چون آتشفشانی از جانِ پرشور و مذاب او بیرون ریخت، به مثابه‌ی شمعی پرفروغ راه ما را در اين مسير قيرگون روشن می‌کند. میرحسين موسوی، شخص نيست؛ نمادی است از سربلندی و آزادگی و وجدانِ بيدار ملت ما و همه‌ی کسانی که تسليم ظلمت نمی‌شوند. ميرحسين در يکایک ما تکثیر شده است. و ما – بی‌شمارانی که هر یک ميرحسينی هستيم – او را در آينه‌ی خود می‌بينيم و خود را در آینه‌ی او. ميرحسين آينه‌ی ما شد. در برابر ما ايستاد تا جمال ما را و عظمت ما را و آن بارقه‌ی رخنه‌گر و سوزانی را که در چشم اهل ايمان و اميد و ميراث‌داران سلسله‌ی آزادگی و وجدان هست به ما نماِيش دهد.

پرده‌ی سوم این صحنه، ادامه‌ی پرده‌ی پيشين است. میرحسین سنگی در مرداب سیاست ايران انداخت که نه تنها حاکمان در برابر اين رويش شگفت و دگرديسی بی‌سابقه در سیاست‌ورزی مبهوت و دستپاچه کرد بلکه متر و تراز سياست‌ورزی را چنان دگرگون کرد که هم‌اکنون در ميان ايرانیان داخل و خارج کمتر کسی هست که به اوج درخشش ابداع او برسد. و تکرار می‌کنم که وقتی از «او» سخن می‌گويم، او نمادی است از روح جمعی ملت ما. او يک شخص نيست. او بت و بت‌واره نيست. او، ماست و ما اوييم.


پرده‌ی چهارم اين صحنه، روايت حصر است و حبس. این حصر و حبس هم مانند همين شب یلدا نماد است و نمادين. حصر موسوی، حصر يک شخص نیست. حصر ملت ماست. به زنجير کشيدن قامت بلند آزادگی و عشق است. حصر موسوی نمادی است از سيطره‌ی وضعيت زندان. موسوی در زندان کوچک‌تری اسير است و ما در زندانی بزرگ‌تر. بزرگی دایره‌ی حصر ما نباید اين توهم را برای ما ايجاد کند که زندان و زندان‌بان ناپدید شده است. حاکمان – در لباس زندان‌بان و با منطق زندان‌بان – هم‌چنان در استمرار اين وضعيت می‌کوشند و تنها تفاوتی که در وضع ما و آن‌ها ايجاد می‌شود اين است که شرايط اين زندان را برای زندانيان – شايد – اندکی دلپذیرتر کنند اما تنها چيزی که در این معامله رخ نمی‌دهد، شکستن منطق زندان است. پس اگر از حصر موسوی ياد می‌کنيم در این شب یلدا، دوباره به خودمان يادآوری می‌کنيم که همه‌ی ما اسير زندانی بزرگ‌تر هستيم که ميرحسين موسوی، زهرا رهنورد و مهدی کروبی، نماد بليغ آن هستند.

پرده‌ی آخر این صحنه، بازگشت به پرده‌ی نخستين است و تکرار مضمون اميد:
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و سرخ‌گل به بر آيد

بگذرد اين روزگار تلخ‌تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آيد

صحبت حکام ظلمتِ شب یلداست
نور ز خورشيد خواه بو که برآيد

May 17, 2010

سرودی هم برای فتح بايد ساخت!


چند روزی است که می‌خواهم تلفن بزنم به دوستی که چند تن از عزیزان‌اش در بندند و خودش در غربت افتاده است و رنج می‌کشد تا کلامی بگويم که آرامشی بدهد و شعله‌ی اميدی برافروزد. دیدم تنها چیزی که در مجال پروازِ ذهن و خيالِ من می‌گنجد، شعری است از سايه. با حوصله جست‌وجو کردم و دو شعر از سايه را يافتم. یکی شعر «زمين» بود و ديگری شعر «سرودِ رستاخیز» که در زیر می‌آورم‌اش. دست نداد که آن گفت‌وگو حاصل شود. خودش لابد اين‌جا را خواهد خواند. غرض همان پیام است که برسد و مطلوبی که برآورده شود. اين شعر را چند روز پيش، قبل از پخش فیلم «پژواک روزگار» و سخنان دلیرانه‌ی شجریان خوانده بودم. حال که آن سخنان پخش شده است و موج‌اش در جان‌های آرزومند گرمای امید افکنده است، بيشتر می‌بينم که اين شعر چقدر مناسبت دارد. «سرود»ی است که سخت به آن نيازمنديم. «رستاخيز»ی هم در میان ما افتاده که خاطره‌های خفته و آرزوهای نهفته را به ميدان کشيده است. اين شعر، جز این‌که تسلای خاطر آزرده‌ای و اميدبخش رنج‌ديدگان باشد، تلنگری هم هست که از اکنون به فکر آينده باشيم. آينده‌ای که ناگزیر است و دیر یا زود سر خواهد رسيد. بايد به فکرِ سرودِ فتح بود. رنج و دردهای ما سپری خواهند شد. بايد بينديشيم که هنگام عبور رنج‌ها، پيروزی خود را چگونه خواهيم آراست؟

سرودِ رستاخیز
به پا برخاستم:
پردرد و خشم‌آلود
ز پا بگسيخته زنجير
دست آزاد
نگاهم شعله‌خيزِ کوره‌ی آتشفشانِ خشم
و من لبريزِ خشمِ وحشیِ فرياد.

به پا برخاستم:
دستی نهاده بر دلِ خون‌بار
و دستی با درفشِ خلقِ رزم‌آهنگ
زبانم تشنه‌سوزِ واژه‌ی دلخواه
سرودم شعله‌ور در چشمِ آتش‌رنگ.

سرودِ آتش و خون:
شعله‌تابِ کوره‌ی بیداد
سرودی دادخواهِ کينه‌های گم‌شده از ياد
سرودِ تشنه‌ی لبريز
سرودِ خشمِ رستاخيز
سرودی رنج‌زاد و زندگی‌پرورد
سرودی کِش شکنجِ مرگ نتواند شکست آورد.

واينک من
که بر لب‌های رنگ‌افسرده‌ی خاموش
شکفتِ غنچه‌‌های خنده‌تان را دوست می‌دارم
چون شیرین خنده‌های باغ
به دامانِ بهارِ شوخِ گرم‌آغوش
زمستانِ سکوتِ خويشتن را می‌گدازم در دلِ پُرداغ
و در ماتم‌ساری سینه‌هاتان
شعله می‌آرايم از اين بانگِ آتشگير.

فروگیرید اشک از گونه‌های زرد
و بردارید دست از ناله‌های سرد
و بسپارید با من گوش:
سرودِ سينه‌ی تنگِ شما می‌جوشد از اين بانگِ آتشناک
و از بهر شما برمی‌گشاید اين سرود آغوش
و من در این سرودِ پاک
گلوی ناله‌های خويش را افشرده‌ام خاموش
و اشکِ دردهای خویش را افشانده‌ام بر خاک.

چه شادی‌ها
که در خود می‌تپد پُرشور
به شوقِ اين دلاور سينه‌های ريش
چه بس خورشيد
که در دل می‌پزد رؤيای بامِ زرنگارِ صبح
در این جغدآشيانِ‌ شومِ مرگ‌انديش
چه بس اختر
که می‌ريزد نگاهِ‌ انتظارش را
برین راهِ‌ غبارآلود
به بوی خنده‌ی خورشيدِ روشنگر.

و من از دور
هم‌اکنون شوقِ لبخندِ ظفرمندِ شما را می‌توانم ديد
که پرپر می‌زند در آرزوی بوسه‌ی لب‌های‌تان بی‌تاب
و پنهان، چهره می‌آرايد از خلوت‌سرای پرده‌ی امّيد
و می‌خوانم از این لبخندِ بی‌آرام
که می‌آرد به من پيغام:
- سرودی هم برای فتح بايد ساخت!

(سايه؛ تهران، اسفند ۱۳۳۰)

February 18, 2010

از این‌ شب‌های ناباور

فاصله‌ی میان خیالِ شاعرانه و جهانِ بی‌رحم واقعيت را چه پر می‌کند؟ هر وقت که به سراغ شعر، قرآن و انديشه‌های فروزنده‌‌ی اميدبخش می‌روم، اين سؤال را از خود می‌پرسم. پاسخ دشوار نيست، ولی حوصله می‌خواهد شنيدن‌اش تا آخر. این فاصله را تجربه پر می‌کند و تاريخ (و اين‌ها از جنس منحصر کردن پاسخ نیست؛ چه بسا چيزهای ديگری را هم بتوان به این فهرست افزود). هم تجربه و هم تاریخ، زمان می‌برد. پخته شدن می‌خواهد. صبر لازم دارد. یک‌‌بار دیگر نوشته بودم که پای ديگر ایمان و امید، صبر است. «بيفتد آن‌که در این راه با شتاب رود». راهی که امروز وطنِ ما می‌رود، راه پر فراز و نشيبی است؛ لحظات تلخ دارد، لحظات شيرین هم دارد. پيروزی‌های دور از انتظار دارد و ناکامی‌های آزاردهنده هم دارد. کامروایی محض و شاخ و شانه کشيدن، کار جباران است و فراعنه که «انا ربکم الاعلی» می‌زنند. کسانی که لافِ جهانگيری و ظفرمندی‌شان گوش جهان را کر می‌کند، پهلوان‌های پوشالی معرکه‌اند که راهِ خلافِ ایمان را می‌روند. به گفته‌ی ناصر خسرو:
دعوی کنند چه؟ که براهیم زاده‌ايم
چون نيک بنگری همه شاگرد آزرند

و البته بصیرت می‌خواست که ببينی آن‌‌ها که دین‌فروشی می‌کنند و مدعی ولایت بر دین خالص و خالصِ دین‌ورزی هستند، بيشتر شاگردِ بت‌تراشان‌اند. از مقصود دور نیفتم؛ می‌خواستم بگويم که خصلت اهل ایمان این است که ناکامی و پيروزی‌ها را اعتباری می‌بينند و در این دریای کف‌آلوده، از سرمدیت خود دم نمی‌زنند و خود را مظفرالدين و مظفرالدوله نمی‌دانند. آن تفسیر لطیفی که حضرت امیر از آيه‌ی «ولکيلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتيکم» (سوره‌ی حدید، آيه‌ی ۲۳) داشت (درباره‌ی معنای پارسايی و زهد)، مضمون‌اش چيزی نيست جز همین نکته‌ی فخیم و فربه. و همین نکته البته معیار خوبی است برای تشخيص اهل ايمان از خامانی که لافِ ایمان می‌زنند و در لباس بشر، کوس خدایی می‌زنند. شکر خدا، این روزها، به خصوص میانِ ميدان‌داران سیاست، کم نیستند کسانی که درسِ تجربه و تاریخ، هیچ دگرگونی در حال‌شان نیافریده. این بيتِ کهن، گویی چکیده‌ی تجربه‌ی قرن‌هاست:
هر که نامُخت از گذشتِ روزگار
هيچ ناموزد ز هیچ آموزگار

و طرفه این است که همه‌ی جبارانِ تاریخ، درس‌های اسلاف‌شان را می‌خوانند و در همان درس‌ها مردود می‌شوند و هر که زبان به حق بر آن‌ها دراز کند، یا مخالف طبیعت می‌شود یا مخالفِ آيين. به پيامبران هم می‌گفتند که شما آمده‌ايد تا ما را از آيین پدران‌مان بگردانید (به زبان امروزی، به پيامبران می‌گفتند شما آمده‌ايد انقلاب مخملی يا نرم بکنيد). این‌ها البته آغاز و ميانه‌ی کار فرعونی است. همه‌ی بیدادگران، روزگارِ تيره‌ای هم دارند که سرنوشتِ محتوم‌شان است (و تاريخ، يا «زمانه»، هنگام کيفر دادنِ بیداد، چشمی تيز و مشتی آهنین دارد). اما به روزگارِ آخر که می‌رسند، نشانه‌ی تيره‌روزی‌شان اين می‌شود:
چو تیره شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیايد به کار
زمانِ تيره‌روزی که فرا می‌رسد، ديگر نتيجه‌ی هر تدبیر و تمهيدی معکوس می‌شود و تنها می‌توان با نمايش و خدم و حشم این بنای پوشالین را چند صباحی دیگر به پا داشت.

این همه قصه خواندم برای تکرار و بازگفتن یک نکته‌ی عمیق که آرام‌آرام در جانِ بسیاری از ما ریشه کرده است و آن نکته اين است که باید صبوری ورزید و اين سبزِ رویش را زيست. زیستن این شجره‌ی طیبه، اقتضای‌اش صبر است و ایمان و امید. امروز در ذهن‌ام این مضمون را ورز می‌دادم و به شعر و قرآن می‌انديشيدم. رسیدم به این غزل از سایه که در روزهايی دشوار سروده شده (آبان ۶۸ و ۵۷)، اما بخوانيدش تا ببینيد چه مایه معنا، چه اندازه شورِ امید و شوقِ آرزو و زندگی در آن هست. همين‌هاست که ما را زنده می‌دارد، درست بر خلاف رجز‌خوانی‌های بی‌شماری که سيل‌آسا از در و بام بر سر و روی ما می‌بارد. تفاوت حياتِ سبزی که در ما رويیده است با زيستِ هراس‌ناک اما مستور در قدرت‌نمايی آن‌ها که «در رختِ سلیمانی» با ٰ«فریبِ دیو»، «انگشتر و انگشتان را یکجا» برده‌اند، در همين‌هاست. بگذارید همين‌جا روشن کنم که وقتی از فريبِ دیو سخن می‌گويم، مرادم مردم نيستند. اين مغالطه را باید بر دیوار زد. فرق است ميان گریبان گرفتن از صاحبانِ قدرت که خوی دروغ و ریا در آن‌ها راسخ شده است و به آسانی آب خوردن، بیداد پیشه کرده‌اند و آدميانی که هم‌چون ما رنج و شادی‌هایی مشترک دارند و آرزوهاشان شاید فرق چندانی با امیدهای ما نداشته باشد (و غم‌شان به نام و نان رسیدن نيست). تنها باید گوش داد و دقیق شد و این زمزمه‌ها را از آن سو هم شنید. در پرهیز از دیوار کشيدن و دوگانه ساختن، باید مراقب بود که دروغ و بیداد را تقدیس نکنيم یا از کنار ستم به خموشی عبور نکنيم. مختصر کنم. غزل را بخوانيد و ببینيد که این فصل‌های زرد، در وجودِ‌ سبز ما به آسانی رخنه نمی‌توانند کرد:
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشمِ روشن‌بین که خورشيدی عجب زادم

ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می‌تابد
که در پيراهنِ خود آذرخش‌آسا در افتادم

چو از هر ذره‌ی من آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتشِ دوران که خواهد داد بر بادم

تنم افتاده خونين زيرِ اين آوارِ شب،‌ اما
دری زين دخمه سوی خانه‌ی خورشيد بگشادم

الا ای صبح آزادی، به ياد آور در آن شادی
کزين شب‌های ناباور منت آواز می‌دادم

در آن دوری و بدحالی نبودم از رُخت خالی
به دل می‌دیدمت وز جان سلامت می‌فرستادم

سزد کز خونِ دل نقشی برآرد لعل پيروزت
که من بر دُرجِ دل مُهری به جز مِهرِ تو ننهادم

به جز دامِ سر زلفت که آرامِ دلِ سايه است
به بندی تن نخواهد داد هرگز جانِ آزادم

February 11, 2010

زهی شکوهِ قامتِ بلندِ عشق!

می‌بینم که بعضی از کسانی که امروز فکر می‌کنند ۲۲ بهمن قرار بوده معجزه‌ای رخ بدهد، نفسِ معجزه را فراموش کرده‌اند! بگذارید روشن توضیح بدهم که چرا فکر می‌کنم امروز، یکی از روزهای موفق جنبش سبز بود.

منطق حضورِ خیابانی منطقی است معيوب و البته عمدتاً به کار تبلیغات و هياهوی رسانه‌ای می‌آيد. تظاهرات و اعتراض خیابانی، البته از حقوق مسلم هر گروه و جریانی است. تبلیغاتی که در یک کشور در برابر دشمن فرضی يا دشمنِ خارجی بر پا می‌شود و به شکل حضور خیل مردم خودش را نشان می‌دهد، عمدتاً مصرف رسانه‌ای دارد و لزوماً نماينده‌ی خوبی از تمامی یک ملت نیست. این را هم باید فهمید که در گردهمایی‌ها، تجمع‌ها و تظاهراتی که به قصد ابراز اعتراض انجام می‌شود، جنس این گردهمایی بسیار فرق دارد با جنس تجمع‌هایی که به قصد نمايش یا عرض‌اندام و تبلیغات انجام می‌شود. اولی، درد دارد و دومی هدف‌اش نمايش است و نشان دادن زور بازو. یکی می‌خواهد صدای‌اش شنیده شود و دیگری می‌خواهد صدای دیگران را خاموش کند. در نتيجه، در ادبيات سياسی جمهوری اسلامی، به یکی می‌گویند مشخص کردن نتیجه‌ی اختلاف در «کفِ خيابان» و به آسانی اولی تحقیر می‌شود. اما اگر همان تجمع به قصد اعتراض نباشد و در حمايت از قدرت باشد، دیگر اسم‌اش حضور در «کف خیابان» نيست. تعبیر «کف خيابان» تعبيری است که بار منفی دارد و مضمون‌اش ولو بودن آدم‌هاست. این تعبیر، جمع معترض و مخالف را اراذل و اوباش یا خس و خاشاک و بزغاله و گوساله می‌بیند. این نبرد، نبردی نابرابر است. طرفِ مقابل از پيش تصمیم‌اش را گرفته است: اگر تجمعی و شعاری به سودش باشد، می‌تواند با هلهله آن را تعظیم کند (مهم نیست که اين تجمع نمایشی باشد و به زبان امروزی حکومتی «خودجوش» و هميشه اين خودجوشی هم از روزهای قبل پیش‌بينی شده باشد!). اگر تجمع و شعارها به زيان‌اش باشد، می‌توان با توسل به حقیر بودن و اوباش‌صفتی منطق «کفِ خيابان» آن را نادیده گرفت و بر سرش کوبید. لذا نتیجه ساده است: منطق کفِ خیابان، منطقی است که فقط برای زورمداران معنی دارد.

اما چرا ۲۲ بهمن امسال، برای کسانی که معترض بودند، موفقیتی بود؟ فکر می‌کنم تا آن مقدار که قرار بود صدای معترض شنيده شود، با وجود آن قشون‌کشی عظیم و تدارکات گسترده، صدا شنیده شد ولو طرف مقابل خودش را به نشنیدن زده باشد و فکر کند که همه کور و کر شدند و منقاد عظمت او هستند. هیچ رسانه‌ی مستقلی نيست که گزارش‌های دقیق از نحوه‌ی آمیختن سبزها با دیگران به دست بدهد. طبيعی است رسانه‌های حکومتی روايتی را به دست می‌دهند که مقبول طبع خودشان باشد و هیچ نشانی از ضعف در آن نباشد. تنها روایتِ مقبول رسانه‌ی دولتی، روايت «تشييع جنازه‌ی فتنه» است. انتظاری جز اين هم نبايد باشد. اما آن‌چه زیر پوستِ جامعه می‌گذرد، با تشيیع جنازه‌ی نمادین و خیالی برگزار کردن، می‌ميرد؟ آن‌که دروغ می‌گويد، به تظاهرات پنج میلیونی و پنجاه میلیونی دروغ‌اش راست می‌شود؟ اگر هفتاد میلیون نفر پشت یک نفر دروغگو بایستند، او راست‌گو می‌شود؟ جمعیت پیروان رسول خدا هنگام بعثت‌اش در برابر مخالفان‌اش چند نفر بود؟ این را فراموش نکنيم که اين جنبش جوان است و از همه‌ی امکانات محروم. اگر دستاوردها را با توجه به امکانات موجود بسنجیم، می‌بینیم که معجزه رخ داده است. اين راه دراز است. هرگز کوتاه نبوده است. نمی‌توان سال‌های درازی از دروغ، نيرنگ، ریاکاری، بیدادگری و نمايش را یک‌روزه پاک کرد یا درست کرد. يکی پای مهم ایمان و اميد، صبر است. بدون این آخری، آن اولی‌ها بيشتر رؤیا هستند. ايمان و امید، بدون صبر ناقص است. توصیه به حق، با توصیه به صبر است که معنا پیدا می‌کند. حق، در جمعیت و کثرت عددی نیست. حتی در یک انتخابات، کثرت عددی، تنها جواب یک پرسش را روشن می‌کند و نتیجه، به فرض صحت، به خودی خود برای کسی حقانیتی نمی‌آورد. فراموش نکنید که دعوت پیامبران دعوت به حقیقت بود و برای روشن شدن حقیقت نه از مردم رأی می‌گرفتند و نه دعوت به تظاهرات می‌کردند. تمام دعوت در یک کلمه خلاصه می‌شد. هر کس آن کلمه را بر زبان می‌راند اهل ایمان بود. لذا، اگر امروز آرایش تدارک‌دیده‌شده‌ی حریف را دیدید، فراموش نکنید که این حشمت و عظمت، مترادف با حقیقت یا حقانيت نيست.

می‌توان با جمعیت به خیابان کشیدن، به آدمیان ضرب شست نشان داد. مهم نيست که چه کسی در این منطق «کفِ خیابان» پیروز می‌شود. چیزی که مهم است این است: آیا فکر مردم و نگاه مردم عوض می‌شود؟ فرض لازم ندارد. در تاریخ بیدادگران بی‌شماری نمایش‌های عظیمی برای تصویر اقتدارشان بر پا کردند. هيتلر یک نمونه‌اش بود. جشن‌های دو هزار و پانصدساله‌ی شاهنشاهی نمونه‌ی دیگرش. ولی آخر کار، کدام یک از این‌ها بر دل‌ها پیروز شدند؟ آن‌چه مهم است، پیروزی بر دل‌هاست. امشب از خودتان بپرسید که پس از پایان ۲۲ بهمن، آيا کسی که تا ديروز مشهور به دروغ‌گویی بود و اسباب خفت و سرشکستگی اهل ایمان، امروز تبدیل به قهرمان شده است؟ مگر می‌شود با نمایش ميلیونی، قاتل را جای مقتول جا زد؟ مگر می‌شود با صحنه‌آرایی، حقیقت را هم فریب داد؟ صبح صادق، به سرعت صبح کاذب را روسیاه می‌کند. دروغ را هميشه نمی‌توان سر پا نگه داشت. فتحِ قلوب با فتح جیب‌ها و شکم‌ها و منافع دنیوی فرق دارد. کمی به قرآن مراجعه کنیم. وقتی قرآن از نصر سخن می‌گويد توضیح‌اش ساده است: و یدخلون فی دین الله افواجا. این نصر و فتح که با هم آمده‌اند، نتيجه‌شان جلب قلوب است. امروز دل‌ها به کدام سو متمایل شده‌اند. نبردِ ما، نبردِ دل‌ها و خردهاست، نه زورآزمایی تن‌ها. در نبرد تن، بهایم و حیوانات بر اشرف مخلوقات هميشه مسلط می‌شوند. زور فیل و گرگ از آدمی بيشتر است. اما در میدان مصافِ خردها و دل‌ها، آدمی است که مغلوب است؟ یا زور؟

خوب است دوستان و دشمنانی که پيش از پایان این شبِ یلدا، حکم به جاودانی بودنِ شب داده‌اند، بیندیشند که صبر مهم‌ترین فضیلت اهلِ ایمان است. شتاب خوب نیست. صبر کنید و ایمان داشته باشيد. منطق زور هميشه در برابر بزرگ‌منشی خرد و ایمان مغلوب می‌شود. این را تاریخ گواهی داده است. زمان، توان‌اش از بازی خُردِ آدمیان بيشتر است. بازی تمام نشده است. این بازی تازه شروع شده است و طولانی و نفس‌گير است. بازنده‌ی این بازی، بیداد است و دروغ نه ايمان و عدالت. صبر کنید. صبح می‌آيد، بی هیچ تردیدی. و صبح‌ها پياپی خواهند آمد. آن‌چه امروز رخ داد، بازی فوتبال نبود که یکی برنده شود و یکی بازنده. نبرد حقیقت در برابر دروغ، از جنس بازی‌های این‌جهانی نيست. چه حقیرند کسانی که تکلیف حقیقت را می‌خواهند با ميدان پر کردن روشن کنند.

چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته‌ای ست زندگی؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه‌خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.

تو از هزاره‌های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست

چه تازیانه‌ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده‌ای که جان آدمی‌هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بيفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.

چه فکر می‌کنی؟

جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای ست
که سرو راست هم درو شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه بسته می‌نمایدت .

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گامِ عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج!

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند،
رونده باش!
امید هیچ معجزی ز مرده نیست.
زنده باش!

February 10, 2010

به صبر کوش تو ای دل...

از وقتی خبر دستگیری پدر و مادر بهمن را خوانده‌ام، بی‌تاب به خودم می‌پیچم و هر چه فکر می‌کنم واژه نمی‌يابم برای توصیف این ستمگری. اين دیگر فقط جنون، ستم، جهل، زنجیر پاره کردن یا هار شدن نيست. این تنوره کشیدن حيرت‌آور دیو است. هیچ کلمه‌ای، واژه‌ای، تعبیری برای بيان اين موجِ بی‌کرانه‌ی ظلم و ظلمت پیدا نمی‌شود. گويی اهل فرهنگستان بايد از نو گردِ هم بنشينند و واژه وضع کنند برای این وضعيتِ تاریک و مسموم. آدم بغض می‌کند وقتی می‌بیند نادانی چگونه سر به فلک زده است و بی‌تدبيری و بی‌خردی تا کجا اسباب انهدامِ مُلک و ملت شده است. اين دیگر اسم‌اش دولت نیست، این عين ادبار است و عين نکبت و محنت. با سایه صحبت می‌کردم و مرا متوجه این غزل حافظ کرد که در زیر می‌آورم. غزل را بخوانيد و ببينيد چه اندازه وصفِ حال لحظه‌لحظه‌ی اين روزهای ماست.

دو یارِ زیرک و از باده‌ی کهن دو منی
فراغتی و کتابی و گوشه‌ی چمنی
من اين مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی
هر آن‌که کنجِ قناعت به گنجِ دنيا داد
فروخت يوسف مصری به کمترین ثمنی
بیا که رونقِ اين کارخانه کم نشود
به زهدِ هم‌چو تويی یا به فسق همچو منی
ز تندبادِ حوادث نمی‌توان ديدن
در اين چمن که گلی بوده است يا سمنی
ببين در آينه‌ی جام نقش‌بندی غیب
که کس به ياد ندارد چنين عجب زمنی
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ ياسمنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزيز نگينی به دست اهرمنی
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی

نمی‌دانم کسانی که چنین دست غارت و تطاول در جان و مال و آزادی مردمانِ خودشان گشوده‌اند و خیلِ بی‌گناهان را به محبس می‌کشند، چه طرفی از این جنون می‌بندند؟ انگار نمی‌دانند که اين بازی‌ها سودی ندارد و آبِ رفته را به جوی باز نمی‌گرداند. يعنی نمی‌دانند هر چه بيشتر گلوی بی‌گناهان را می‌فشارند، بيشتر اسباب دامن زدن به نفرت و انزجار از خودشان می‌شوند؟ یعنی این را نمی‌فهمند که با این کارها حتی کسانی که طرفدار خودشان هم هستند، سخت به فکر فرو می‌روند که این‌ها چه راهی را دارند می‌روند؟ یعنی نمی‌فهمند که ما به ارزش‌های‌مان، به انسانیت، به اخلاق، به درست‌کاری، به جوانمردی، به مروت و به عدالت ایمان داریم و ایمان را نمی‌توان با زور و سرنیزه ریشه‌کن کرد؟ این روزها مدام میان شعرهای حافظ و سایه می‌لولم و انگار آینه‌ای پيش روی من است از آن‌چه اين روزها بر ما می‌گذرد. با خود می‌گويم که «خرابِ خفت تلبیس ديو نتوان بود / بيا بیا که همان خاتمِ سلیمانی». و به یاد می‌آورم که ما باز هم دست از ايمانِ خود نکشيده‌ايم و نمی‌کشیم. ما هنوز ایمانِ آفتابی خود را حفظ می‌کنيم:
وقتی كه فريب ديو،
در رخت سليمانی،
انگشتر را يك‌جا با انگشتان می‌برد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافيه می‌بستيم.


در میان این تندبادِ حوادث،‌ ما باز هم استوار می‌‌مانيم. اين را می‌دانيم که ستم نمی‌ماند و نمی‌پاید. و ستمگر هم خود نیک می‌داند که نمی‌تواند بنای دولت را بر بیداد استوار کند: «زمانه کیفرِ بیداد سخت خواهد داد». زمانه دستی دارد که بسی زورمندتر از دست آدميان است. چنان به آسانی زورمندان را به ذلت و خواری می‌کشاند «که نقش جور و نشانِ ستم نخواهد ماند». و باز هم من از امید می‌گويم و از ايمان. از صبر می‌گویم و از استواری. با خود زمزمه می‌کنم که:
در آن شب‌های طوفانی که عالم زیر و رو می‌شد
نهانی شبچراغ عشق را در سينه پروردم
برآر ای بذر پنهانی سر از خوابِ زمستانی
که از هر ذره‌ی دل آفتابی بر تو گستردم

پ. ن. به این بیت فکر کنید و به حال و روز اين سياست و قدرتی که مثل آتش در کشور افتاده است و خان و مان همه را می‌سوزاند:
چو تيره شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیاید به کار
Free counter and web stats