صفحه‌ی اصلی

بايگانی: واقعه

July 4, 2013

آيينِ گذار...

ديروز بعد از يک سال و اندی از اتمام تحصيل دکتری‌ام، در اولين – و شايد هم آخرين – مراسم فارغ‌التحصيلی عمرم، حاضر شدم. در تمام سال‌های تحصيل هيچ وقت در چنين مراسمی برای ادای مناسک تحصيلی خودم حاضر نشده بودم، به دلايل متعدد. مراسمی که دانشگاه وست‌مينستر برای دانشجويان فارغ‌التحصيل‌اش در سال ۲۰۱۳ برگزار می‌کند هر سال چند نوبت است. یکی از اين نوبت‌ها ديروز بود. در رويال فسيتوال هال لندن. جمعی که برای اتمام دوره‌شان آمده بودند، که شمارشان هم بسيار زياد بود، همگی دانشجويان ليسانس بودند و در جمع حاضر فقط دو نفر دکتر داشتيم. قرعه يا ترتيب چنين بود که آخرين نفر در صف من باشم. يعنی قضا چنين بود که خاتم مراسم رسمی فراغت باشم.

خيلی حرف‌ها می‌شود زد که آخرش می‌شود روضه‌خوانی. مهم‌تر از هر چيز ادای دين است به گمانم. در تمام اين سال‌ها تنها کسی که مهم‌ترين و پايدارترين مشوق و همراه من بوده است، الهه بود. دوره‌ی دکتری من مصادف با چند حادثه‌ی مهم شد. يکی رويداد تلخ و زلزله‌آور انتخابات ۸۸ بود که نه تنها در زندگی شخصی ما که در زندگی همه‌ی ايرانيان نقشی مهم و تعيين‌کننده داشت. سال آخر دکتری‌ من مصادف شد با به دنيا آمدن ترنج. در تمام اين مدت، علاوه بر دشواری‌های فراوانی که بر ما دو نفر تحميل شد – و بخشی از اين دشواری‌ها به سبب بلاهت عده‌ای بود که مسبب تعطيلی سفارت بريتانيا در ايران و سفارت ايران در لندن شدند – پس از به دنيا آمدن ترنج بخش زيادی از زحمات ترنج به گردن الهه افتاد؛ در غربت و تنهايی و هزار درد و بلای ديگر (علاوه بر زندگی کردن در لندن البته). شرح و بيان لازم ندارد. اين مرحله از زندگی علمی من، به همان اندازه که مديون جست‌وجو و پژوهش و مسأله‌جويی و مسأله‌سازی خودم بود، سهم الهه هم هست. انگار او هم در اين ميانه دکترا گرفته باشد. کم نبوده است که بسياری از پرسش‌های گزنده و دشوار کارم را با الهه در ميان می‌گذاشتم و شريک بحثی داشتم که نه از بحث می‌گريخت و نه مانع جوشش فکرم می‌شد. سپاس این همه محبت را هرگز نخواهم توانست ادا کنم. اما می‌دانم که او هم می‌داند که شادی و گشايش اين کار سهم او هم هست و سهم او بسيار مهم است.

آرزو داشتم پدرم زنده بود و اين روز را می‌ديد. می‌ديد که پس از گذشتن از اين همه گردنه‌ی طاقت‌سوز زندگی،‌ دست‌کم يک کار – و به گمان خودم کاری مهم – را به انجام رسانده‌ام. آرزو داشتم ديوار ستبر سياست که زندگی همه‌ی ايرانيان را تلخ کرده است حجابی ميان من و مادرم نبود تا او هم می‌‌توانست از نزديک در اين شادی شريک باشد. آن‌چه که امروز هستم، بی‌شک حاصل وجود زنی است که نه سواد خواندن و نوشتن دارد نه انسانی است «فرهيخته»؛ آدمی است کاملاً معمولی اما دقيقاً انسان به معنايی عميق. فقط کسی که او را ديده باشد و از نزديک با او زيسته باشد می‌فهمد اين زن، گاهی در تمام اوصاف بشری‌اش و با تمام ضعف‌ها و نواقص‌اش، چگونه فوق انسان است. هميشه وقتی به مادرم فکر می‌کنم تنها چيزی که از ذهن‌ام خطور می‌کند اين تعبير است: دريای ايمان. هميشه مادرم مرا ياد ابوسعيد ابوالخير می‌اندازد. کاش او هم ديروز می‌بود.

اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولی...

حرف آخر يا حرف اول هم اين است که: دکتر شدن نه چيز زيادی به آدميت و بشريت ما می‌افزايد و نه چيزی از آن می‌کاهد. آری، بسياری درها را باز می‌کند. افق ديد آدمی وسيع‌تر می‌شود. آدمی خودش را بيشتر کشف می‌کند. اما بی‌شک تنها راه و مهم‌ترين راه کشف خويشتن نيست. دکتر شدن،‌ مسير است. سفر است. مثل سلوک است. آداب سلوک را اگر رعايت نکنی،‌ فرقی نمی‌کند دکتر شده باشی يا نه. نمی‌خواهم فروتنی بيهوده نشان بدهم يا دستيافت علمی را ناچيز جلوه بدهم. فقط می‌خواهم به خودم يادآور شوم که آدمی آسان و راحت خودش را فريب می‌دهد. آدمی در ويران کردن خودش استاد است. کافی است کمی حواس‌اش پرت شود. همين چيزها راحت حواس آدمی را پرت می‌کند. کاش اين اتفاق برای کسی – از جمله برای من – نيفتد يا اگر می‌افتد بتواند زودتر دست و پای خودش را جمع کند. اين‌ها را نخواستم به زبان شاعرانه، فيلسوفانه، عارفانه/صوفيانه يا شطاحانه بنويسم. سعی کردم جوری بنويسم که هم برای همگان در دسترس باشد و هم ساده و صريح باشد. «کار صعب است مبادا که خطايی بکنيم».

اين روايت، روایت شخصی بود. حتماً نام بسيار کسان ديگر اين‌جا خالی است ولی جای‌اش يادداشت وبلاگی نيست. پايان‌نامه‌ام روزی که منتشر شود – و گمان می‌کنم دور نيست آن روز – اين سپاس‌نامه‌ها را در خود دارد.

April 2, 2013

مظروف حادثه در ظرفِ آدمی

آدمی‌زاده موجود ضعيف و ناتوانی است، ايستاده ميانه‌ی چهارراه حوادث. از همه سو سيل بلا می‌ریزد به وجودش. حادثه، واقعه، فاجعه آوار می‌شود به سرش. آدمی‌زاد مثل ظرف است. ظرف‌ها هم اختلاف دارند. کوچک و بزرگ دارند. هميشه هم يک اندازه نمی‌مانند. بعضی وقت‌ها ظرف‌های کوچک به مرور زمان بزرگ‌تر و وسيع‌تر می‌شوند. بعضی وقت‌ها هم، پيش می‌آيد، که ظرفی که بزرگ بود، ناگهان آب می‌رود، کوچک می‌شود و به اشاره‌ی نسیمی مظروف‌اش آشفته می‌شود. «سينه باید گشاده چون دريا / تا کند نغمه‌ای چو دريا ساز». دريا شدن و دريايی بودن ساده نيست. هزینه دارد. درد و زخم بر می‌دارد. این‌ها به جان‌ات می‌نشيند. به جان هر کسی می‌نشيند. آدم‌ها هم به فراخور حساسيت و انعطاف‌شان در برابر حادثه، آدم می‌شوند. اين است که فکر می‌کنم آدمی به حادثه، به واقعه – فارغ از خوب و بدش – گره خورده است. حادثه، واقعه، مظروف است برای ظرف آدمی. چه می‌شود کرد وقتی مظروف سرريز می‌کند و در ظرف نمی‌گنجد. اشک همين‌جوری روان می‌شود ديگر. خشم و خروش همين‌جوری خودش را نشان می‌دهد. بعضی‌ها، همه نه،‌ آرزوی‌شان يا غایت همت‌شان اين است که ظرف وجودشان فراخ‌تر و وسيع‌تر شود. اين افزايش گنجايش، از لوازم سلوک است، در سيرت عارفان مثلاً، يا انسان‌ها به زعم من. همين چيزی که در قاموس اهل دين اسم‌اش هست «شرح صدر». آدم وقتی از اين منظر به احوال خودش و عالم نگاه کند تازه با بند بند وجودش می‌فهمد يعنی چه که: رب اشرح لی صدری و يسر لی امری. آن وقت زبان‌اش هم آرام‌آرام باز می‌شود که: و احلل عقدة من لسانی. بعد روز واقعه هم روز به روز برای‌اش رخ می‌دهد و هم آخر کارش می‌شود:
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد
که می‌رويم به داغ بلندبالايی

وقتی اين ظرف اين‌قدر فراخ شد، زمزمه می‌کند که:
به خاک‌پای تو ای سر نازپرورِ من
که روز واقعه پا وامگيرم از سر خاک...

بس است. نوشتم و پاک کردم چند بار. آخرش می‌شود شطاحی دوباره. بس است.

March 20, 2013

عروس حضرتِ قرآن...

انس من با قرآن از کودکی است. شاید از روزگاری که هنوز مدرسه نمی‌رفتم. وقتی خاطرات‌ام را جست‌وجو می‌کنم، تصوير مبهمی از پدرم می‌بينم که برای‌ام از سوره‌ی يوسف می‌گفت. قصه‌ی يوسف را خط به خط برای‌ام می‌خواند. دوره‌های قرآن که هفتگی در خانه‌ی رفيقان و خويشان می‌چرخيد، بهانه‌ای بود هم برای باهمستان شدنِ دوره‌ی قرآن و هم برای بازيگوشی کودکانه‌ی ما. ترس و لرزش هم آن‌جا بود که می‌نشاندندت که بيا دو خط قرآن بخوان؛‌ شکسته‌بسته و با هول و شرم‌ساری. ملای مجلس هر وقت احساس می‌کرد کودک شرمسار دارد حسابی دسته‌گل به آب می‌دهد «غفر الله»ای می‌گفت و خلاص‌اش می‌کرد از اين اضطراب. ولی اين برخورد با قرآن کجا و آن‌چه بعدها طلوع کرد کجا.

از سرخوشی و سر به هوايی کودکی تا وقتی که قرآن را بنوشم و بچشم هنوز بسیار راه بود. دوره‌ی ميانه‌ی زندگی هم به بی‌حاصلی و بلهوسی – شايد – گذشت تا شوريده‌ی بی‌تابی سر راه‌ام سبز شد و انگار مسير زندگی‌ام را عوض کرد. اين شوريده، عین‌القضات همدانی بود ولی اندکی راه بود تا رسيدن او. پيش از او «سوانح العشاق» احمد غزالی گلوی‌ام را چسبيده بود. از رساله‌ی مختصر شيخ احمد تا تمهيدات و نامه‌های قاضی شهيد راه درازی است. ولی عين‌القضات در شوريدگی‌اش چيزی داشت که آدمی را سيراب نمی‌کرد. هر چه بيشتر می‌نوشيدی تشنه‌تر می‌شدی. هنوز که هنوز است وقتی نوشته‌های او را می‌خوانم انگار تازه است؛ انگار خودش تازه قلم را زمين گذاشته است. انگار هنوز مرکب‌اش خشک نشده. اما عين‌القضات چيزی داشت و دارد که غريب بود: عين‌القضات به قرآن و با قرآن سخن می‌گفت. هيچ کتاب تفسیری، هیچ روايت و حکايتی از اين مصحف محمدی چنان برای‌ام جاذبه پيدا نکرد که نامه‌های عين‌القضات. گويی گزيده و خلاصه‌ی قرآن است برای طايفه‌ای که سليقه‌ای مانند من داشتند. نمونه‌ی ديگری از چنين کتابی برای من «آغاز و انجام» طوسی بود ولی او قصه‌اش ديگر بود. طوسی عين‌القضات نبود. هر چه قاضی شهيد آتش‌به‌جان‌گرفته بود، طوسی نرم و ملايم و سنجيده بود در قامت يک رياضی‌دان و حکيم از قرآن سخن می‌گفت. قاضی همدان چيز ديگری بود. و هست.

امروز آن قصيده‌ی غريب و مهيب سنايی را برای هزارمين بار در قطار می‌خواندم. قصيده‌ای که در مقام اهل توحيد است. اين قصيده هم، مانند قرآن،‌ از طفوليت مونس من بوده است. هر بار خواسته‌ام بيتی يا چند بيتی از اين قصيده را انتخاب کنم و چيزی درباره‌اش بنويسم، دست و دل‌ام لرزيده است که مگر می‌شود اين دريای مواج را در جام حقيری ريخت. مگر شدنی است؟ و هر بار تمام قصيده را پيش روی‌ام گذاشته‌ام و از نو خوانده‌ام.

قرآن، کتاب غريبی است. گاهی اوقات حیف می‌‌‌خورم بر کسانی که يا به دلیل ندانستن زبان، يا به خاطر تعصب و موانع تنگ‌نظرانه دست‌شان از دامن‌ آن کوتاه است. اما قصه فقط آن‌هايی نيست که با صورتِ قرآن غريبه‌اند. بسا آشنا با صورت قرآن که از معنای آن بيگانه است؛ آن هم نه فقط از عوام و مبتديان بلکه از ميان عالمان و فقيهان و قاضيان و دانشوران. چه بسا کسانی هستند – هم‌چنانکه خود عين‌القضات ديده بود و چشيده بود – که دو کلمه از قرآن را بی‌غلط نمی‌توانند خواندن، اما جان‌شان دريای خروشانی است از معنای آن. جان‌شان با جان قرآن قرین و عجين است. قرآن برای‌شان کتاب و ورق‌پاره نيست. قرآن، آدمی است. قرآن، هم‌نفس و هم‌پای انسان است بلکه خود، انسان است. قرآن سخن می‌گويد و سخن می‌شنود. قرآن پا به پای تو می‌گويد و می‌خندد. شادی می‌کند و می‌گريد. چيز عجيبی است. اين دو بيت قصيده‌ی باشکوه آن سالکِ دوزخ‌آشام را ببينيد:

عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد
که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی
که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا

دارالملک ايمان، با همين دين‌ورزی ظاهر و زاهدانه مجرد از غوغا نمی‌شود. برای پرداختن اين دارالملک از غوغا، انسان بايد شد. آدم باید شد. پيش‌تر از آدم شدن نوشته‌ام در همين خانه‌ی مجاز. بينا شدن می‌خواهد. جز اين اگر باشد، حرارتی است و گرمایی از آن خورشيد. نه بيش‌تر. چيزی هست در اين ميانه. حال مهيبی است. حالی است بیرون از آن‌چه فقيهان و فيلسوفان -  و چه بسا شمار کثيری از صوفیان حتی – می‌گويند. بس است تا همين‌جا. جلوتر نمی‌شود رفت.

پ. ن. ننوشتن‌ام از ترس است. از احتياط است. از ادای رازدانی در آوردن نيست. پيدا نيست که هيچ نمی‌دانيم؟

March 16, 2013

در مهابت و لطافت شفقت

امروز هر چه به ذهن‌ام فشار آوردم تا واژه‌ای به فارسی بيابم که معادل اين حس يا حالی باشد که در پی‌اش هستم، نیافتم. در زبان ما، واژه‌های «ترحم»‌ و «دلسوزی» بيشتر معنایی از بالا به پايین دارند، فاعل آن از موضوع ترحم و دلسوزی فاصله دارد، خود را دور از وضعيت موضوع‌اش می‌بيند. انسلاخ و انقطاعی در ترحم و دلسوزی هست که حق اين حال را ادا نمی‌کند. اما واژه‌ای هست در عربی که ديگر عربی نيست و آميخته است با زبان فارسی. اين واژه‌ی مهربان و انسانی «شفقت» است.

اولين باری که توجهم به بار معنايی اين واژه جلب شد در آثار عين‌القضات همدانی بود. عين‌القضات در نامه‌های‌اش هم خود اهل دعاست و هم مخاطب‌اش را به دعا فرا می‌خواند. مضمون تعظيم امر خداوند و شفقت بر خلق او يکی از مضامين محوری آثار عين‌القضات و تفکر اوست. شفقت با ترحم و دلسوزی تفاوت دارد. بسيار به موضوع نزديک‌تر است و در واقع موضوع شفقت ديگر، کسی ديگر نيست. او هم امتدادی از ماست. شفقت بسیار انسانی‌تر است. انسانی است؟ شايد. چه بسا بتوان گفت الاهی است. شفقت از ويژگی‌های مهم پيامبران هم هست: پيامبرانی در لباس بشر، با بشر و برای بشر. اين مضمون در داستانی که درباره‌ی موسی نقل شده است بسيار برجسته است. موسی سراسيمه در پی بره‌ای از ميان گله‌اش می‌دود که خود را به همه جا می‌زند و به خود آسيب می‌زند اما موسايی که در اوقات ديگر به آسانی خشم می‌گيرد، چنان صبوری، خويشتن‌داری و مهری از خود نشان می‌دهد که قابليت پيامبری او را آشکار می‌کند. موسای پيامبر، موسايی است که اهل شفقت است. بر خطاهای مردمان خشم نمی‌گيرد. چه در حق او جفا کرده باشند چه در حق خودشان.

شفقت برای من هم مهيب است چون رويی با خدا دارد و هم لطيف است چون رويی با خلق دارد. روی با خدا داشتن شفقت گويی آينه‌ای است در برابر جلالت او؛ او که ذو الجلال و الاکرام است. روی با خلق داشتن شفقت، حکايت از همدلی و فروتنی دارد. در کنار شفقت دشمنی، کينه‌جويی، انتقام‌گيری يا رنجش و غبار بر دل داشتن نمی‌گنجد. با دل سوزاندن بر ديگری و ابراز ترحم، همه‌ی اين‌ها شدنی است. می‌توان بر کسی دل سوزاند ولی هم‌چنان از او رنجيده بود يا حتی گمان کرد که حق‌اش بود که چنين و چنان شد. در شفقت اين تنگی و اين عسرت نمی‌گنجد. شفقت ميدان فراخی است برای محبت. برای مهربانی. حال شفقت درست مانند خود شفقت واژه‌ای مهربان است. شفقت گويی با اشک عجين است؛ به زلالی اشک و به پاکيزگی و بی‌گرهی آن.

به مقام شفقت رسيدن و بر خلق خدا شفقت ورزيدن، خود مقام و منزلتی است. همت می‌خواهد به هر دو معنا. توفيق می‌طلبد. به صرفِ اراده کردن شفقت، شفقت برای آدمی ميسر نمی‌شود. شفقت را گويی به آدمی می‌بخشند. بايد دريچه‌ای گشوده شود و نوری بتابد. دريچه را شايد بتوان به جهد گشود ولی نور را نمی‌توان به زور جذب کرد. شفقت حال غريبی است،‌ مقام عزيزی است. مثل دريایی است از آرامش که دارنده‌ی آن نه تنها خود لطيف می‌شود بلکه اطرافیان‌اش نيز از لطافت انسانی او – از اين انعکاس لطف الاهی – حظی می‌برند و نوری حاصل می‌کنند. شفقت بسيار به مهربانی نزديک است. مهربان باشيم و شفيق. هم با ديگران و هم با خود.

March 27, 2012

الاهيات ترنج

فردا دو هفته‌ی تمام می‌شود که دخترم ترنج، بهار را مثل رستاخيزی به خانه‌ی ما که خزان و زمستانی سخت را از سر گذرانده بود، آورده است. امسال، بهار و هر چه در آن بود و به آن متعلق است يکسره در وجود دخترمان جمع و خلاصه بود. امسال کار ديگری نداشتيم و هيچ چيز آن اندازه اولويت نداشت که ترنج. حس لحظه‌ی تولد ترنج، حسی زمینی نبود انگار. چيزی بود مثل تجربه‌ی معراج. تمام آن حادثه‌ای که در لحظه‌ای رخ می‌دهد و آدمی ناگهان پرده‌ای از برابر چشمان‌اش کنار می‌رود، گويی در همان لحظه‌ی ورود ترنج، وحی‌آسا بر من نازل می‌شد.

تا اين تجربه در وجودمان ته‌نشين شود و ذوق‌اش را بيش‌تر بچشيم مدتی طول می‌کشد اما همين روزها چه بسا مهم‌ترين روزهای آزمودن این تجربه است. پدر يا مادر شدن چيزی است در رديف جهاد با نفس. برای عبور از اين مرحله باید با خودت دست به گريبان شوی. طبيعی است که همه‌ی انسان‌ها وقتی قرار باشد با خودشان نبرد کنند، يکسان از اين ميدان بیرون نمی‌آيد و تجربه‌ی مشابهی ندارند ولی برای ما از اين جنس بود. گمان می‌کنم تجربه‌ی مادر شدن حتی از این هم بالاتر است و مثل ذوق شهادت است. مادر از لحظه‌ای که مادر می‌شود گويی دست از وجود پيشين‌اش کشيده است و آدمی دیگر شده است. پدر هم می‌تواند چنين باشد. حتماً جهان پدری، جهانی دیگرگون است.



ترنج، جهان‌بینی مرا هم تغيير داده است. نه به اين معنا که ناگهان چيزی ديگر شده‌ام. گويی از افقی بالاتر به هستی می‌نگرم. انگار الاهيات را از روزن نگاه اين دختر بهاری می‌بينم اين روزها. اين روزها و شب‌ها انگار فوران شعر است و عاطفه. انگار تمام ديوان‌های جهان را سطر به سطر می‌خوانم. اين روزها، برای ترنج، که به گفته‌ی دلنواز نازنینی خود بهترین شعر است، شعر می‌خوانم و غزل. موسيقی و تصنيف و ترانه، هم‌راز و هم‌نوای شب‌ها و ساعت‌های آرام کردن ترنج است. در تمام اين دو هفته، حافظ و سعدی و مولوی هم‌دم زمزمه‌های شبانه و روزانه‌ی دخترم بوده است. از امتيازات پدر شدن يکی اين است که آدم می‌تواند برای فرزندش آواز بخواند – به جای لالايی – و هر چقدر صدای‌ات نخراشيده باشد، باز هم کم پيش می‌آيد خرده‌ای به صدای ناموزون‌ات بگيرند. همان نغمه‌ای که ترنج را آرام می‌کند، خوب است!

الاهيات ترنج، الاهياتی است برای سلوک. سلوکی که فارغ است از تجويزهای صوری ارباب دیانت. سلوکی که يک پرده بالاتر از نغمه‌های تکراری يا مناسکی نغمه می‌نوازد. کافی است گوش آدمی برای شنيدن اين نغمه تربيت شده باشد يا به خودش سخت بگيرد برای شنيدن نغمه‌ای آشنا. برای رمز شنيدن از این پرده بايد آشنا بود و آشنا شد. اين روزها آشنایی با جهان بهاری ترنج را روز به روز تجربه می‌کنم. روزگار خوشی است. «از بخت شکر دارم و از روزگار هم».

مرتبط: ترنج؛ «شهادت» مادرانه

February 5, 2012

عبوسِ زهد...

گاهی اوقات فکر می‌کنم که شايد موسيقی است که دوباره مرا به دامان شعر می‌کشاند يا – دقیق‌تر بگويم – مرا با شعر هم‌نشين و هم‌نوا می‌کند که «همچون حلقه‌ی آتش در اين گرداب می‌گردم». طرفه‌ اين است که درست از ميانه‌ی بحث‌های عقلانی و فلسفی به شعر پناه می‌برم. اين نکته البته نيازمند توضيح است چون خواننده بلافاصله برداشت معکوسی از آن می‌کند.

وقتی می‌گويم شعر، مرادم شعری است که با عظمت آدمی نسبتی دارد؛ يا شعری که آدمی را همان‌گونه که هست، با خویشتن خودش در برابر روی‌اش، عريان می‌کند. و اين شعر همان شعری است که می‌تواند آينه‌وار آدمی را به خودش نشان بدهد. چنين شعر، مضامين رندانه دارد. بگذارید يک قدم فراتر بگذارم: چنين شعری رنگ و بوی کافری دارد. اين نوع شعر، ميانه‌ای با زهدفروشی و عرفان‌تراشی ندارد. عرفان برای من – عرفانی که ارزش‌مند است و ارج‌مند – دقیقاً همان عرفانی است که آدمی را از فرش به عرش می‌کشاند. اين عرفان، آدمی را ذلیل نمی‌بيند؛ بلکه آدمی در اين عرفان عزيز است و هم‌رديف و هم‌شانه‌ی خدا. در چنین عرفانی است که آدمی، آينه‌ی خداست و از دل چنين معرفتی است که آدمی خدا را با شناختنِ خود می‌شناسد – یا باز می‌شناسد.

صريح‌اللهجه‌ترين و آشکارگوترين شاعری که این ویژگی را – در ميان ایرانيان – دارد، همانا خواجه‌ی شيراز است. اين مضامین را چه بسا بتوان مثلاً در شعر مولوی و عطار و سنايی هم يافت. ولی از اين قله‌ها که عبور می‌کنيم، ديگر عرفان هم دست‌مالی می‌شود و تبديل به منظومه‌ای بسته و منجمد می‌شود که تنها به کار مريد پروردن می‌آيد نه مريد رها کردن و پرواز دادن عقابان در زنجير.

حالا چرا از ميانه‌ی بحث‌های عقلانی و فلسفی؟ به خاطر اين‌که درست در همين بحث‌ها – به ويژه وقتی که هنگام سخن گفتن از دين‌ورزی و باورهای دينی پای عقل و فلسفه در ميان می‌آيد – سخنان رندانه و برنده‌ی دريادل دلير و سرآمدی مثل حافظ می‌تواند گره از گره اين تعصب‌ها و خامی‌ها و پا فشردن‌ها بر حقارت تنگ‌نظری بگشايد. برای من هیچ چیز عظمت‌اش از خودِ آدمی بيشتر نيست. هيچ چيز در اين عالم نيست که شأن‌اش از شأن خودِ آدمی فراتر باشد که آدمی خود را در خدمت آن بگمارد. من از مضمون اين حديث قدسی «لولاک لما خلقت الافلاک» اين را می‌فهمم که گويی آفرينش برای همين آدمی بوده است. يعنی جامه‌ی کرامتی که بر تن انسان است، او را در مقامی می‌نشاند که نه تنها او در خدمت دين نيست بلکه دين برای او وسيله است و نردبان برای اين‌که بر مسند ازلی و ابدی خودش بنشيند؛ برای اين‌که هم‌زانوی خدا باشد. همه چيز در خدمت اوست تا او به معراج برسد. چيزی در این عالم محسوس و معقول نيست که برتر و فراتر از او باشد. اوست که آينه‌ی خداست. با اين آينه نبايد دم‌سردی کرد. هيچ چيز و هيچ کس، از خودِ اين آدمی، از گشايش و رهايشِ خردِ او ارج‌مندتر و قدسی‌تر نيست. اگر قدسيتی هست، در خودِ اوست.

اين است که وقتی می‌خوانی که:
اگر فقيه نصيحت کند که عشق مباز
پياله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن

يا وقتی می‌گويد که:
پشمينه‌پوش تندخو کز عشق نشنيده است بو
از مستی‌اش رمزی بگو تا ترک هشياری کند

و هم‌اوست که به چه ظرافتی می‌گويد:
عبوس زهد به وجه خمار ننشيند
مريد خرقه‌ی دردی‌کشان خوشخويم

و این دردی‌کش خوشخو بودن، این انبساط خاطر، اين پرهيز از «زهد»، کيفيت غريبی است و موهبتی است کم‌ياب. شايد حافظ در حافظه‌ی فرهنگی ايرانیان، مانند پادزهری بوده است که تلخی‌های تنگ‌نظری‌ها و تعصب‌ها و جمودهای فکری را خنثی می‌کرده است. هر چه هست، امروز گويی هم‌نفس حافظ شدن، گويی در سايبان خنکی آرميدن است پس از عبور از گرمای گدازان و کشنده‌ی کوير...

August 28, 2011

توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ!

- در چنين احوالی، فال بايد زد؛ به مثنوی سايه. 

سال‌ها شد تا برآمد نامِ مرد
سفله آن‌ کو نامِ‌ خوبان زشت کرد

سروبالايی که می‌باليد راست
روزگارِ کژرُوَش خم کرد و کاست

وه چه سروی با چه زیبی و فری
سروی از نازک‌دلی نيلوفری

ای که چون خورشيد بودی با شکوه
در غروبِ تو چه غم‌ناک است کوه

برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنين پیرانه‌سر رفتی ز دست

توبه کردی زان‌چه گفتی ای حکیم
این حديثی دردناک است از قديم

توبه کردی گرچه می‌دانی يقین
گفته و ناگفته می‌گردد زمين

تائبی گر زان‌که جامی زد به سنگ
توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ

شب‌چراغی چون تو رشکِ آفتاب
چون شکستندت چنين خوار و خراب؟

چون تویی دیگر کجا آید به دست
بشکند دستی که اين گوهر شکست

کاشکی خود مرده بودی پيش ازين
تا نمی‌مردی چنين ای نازنين

شوم‌بختی بين خدايا این منم
کآرزوی مرگِ یاران می‌کنم

آن‌که از جان دوست‌تر می‌دارمش
با زبانِ تلخ می‌آزارمش

گرچه او خود زین ستم دل‌خون‌تر است
رنجِ او از رنجِ من افزون‌تر است

آتشی مُرد و سرا پر دود شد
ما زیان ديديم و او نابود شد

آتشی خاموش شد در محبسی
دردِ آتش را چه می‌داند کسی

او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چونِ خویش به داند جهان

بس‌که نقش آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت

آن جهان خوبی و خیر بشر
آن جهانِ خالی از آزار و شر

خلقت او خود خطا بود از نخست
شيشه کی ماند به سنگستان درست؟

جانِ نازآيینِ آن آيينه‌رنگ
چون کند با سيلی این سيلِ سنگ؟

از شکستِ او که خواهد طرف بست؟
تنگی دستِ‌ جهان است اين شکست

پيش‌ روی ما گذشت این ماجرا
اين کری تا چند و این کوری چرا؟

ناجوانمردا که بر اندامِ مرد
زخم‌ها را دید و فریادی نکرد

پیرِ دانا از پس هفتاد سال
از چه افسون‌اش چنين افتاد حال؟

سینه می‌بینيد و زخمِ خون‌فشان
چون نمی‌‌جوييد از آن خنجر نشان؟

بنگرید ای خام‌جوشان بنگريد
این چنين چون خوابگردان مگذريد

آه اگر اين خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جانِ‌ خلد

چشم‌هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فروافکنده از شرمِ جواب

آن‌ چه بود آن دوست دشمن داشتن؟
سينه‌ها از کينه‌ها انباشتن؟

آن چه بود آن کین و آن خون ريختن؟
آن زدن، آن کشتن،‌ آن آويختن؟

پرسشی کآن هست هم‌چون دشنه تیز
پاسخی دارد همه خونابه‌ريز:

آن همه فرياد آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندان‌بان شديد؟

آن که او امروز در بند شماست
در غم فردای فرزند شماست

راه می‌جستید و در خود گم شديد
مردم‌ايد اما چه نامردم شديد

کج‌روان با راستان در کينه‌اند
زشت‌رويان دشمنِ آيينه‌اند

«آی آدم‌ها» صدای قرن ماست
اين صدا از وحشتِ غرق شماست

ديده در گرداب کی وا می‌کنيد؟
وه که غرقِ خود تماشا می‌کنيد!

- سايه؛ مثنوی «بانگ نی»

June 30, 2011

چشمه‌ی خارا...

می‌خواستم از سخنی، ستمی، بیدادی، نامردمی و نخوتی به فرياد گله کنم؛ دل ياری نداد. نشد. يا نخواستم. ساعت‌هاست ابيات اين غزل سايه را با خود زمزمه می‌کنم و به خود می‌گويم گاهی همين رانده شدن، همين ادبار را بايد غنيمت شمرد که بس کيميایی است برای فربه کردن جانِ آدمی - یا درمانِ او. به خود می‌گويم که رنجش - رنجشِ به حق - را بايد به کار دیگری بست و سوداپيشگان را در همان خيال طاعت کردن و تصور درستی و درست‌کرداری، رها کرد. اين همان حرفِ معمای ماست: همان که هر بيگانه‌ای نمی‌تواند آن را در يابد. قصه‌ی ما، قصه‌ی چشمه‌ی جوشيده از سنگ خاراست. چيزی بيش از اين نيست واقعاً.



ای عشق مشو در خط گو خلق ندانندت 
تو حرف معمایی خواندن نتوانندت 
بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت 
درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت 
از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان 
زهر است اگر آبی در کام چکانندت 
در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو 
تا در شب سرگردان هر سو بکشانندت 
تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت 
یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم 
گر جان بدهند ای غم از من نستانندت 
گر دست بیفشانند بر سایه، نمی‌دانند 
جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت 
چون مشک پراکنده عالم ز تو آکنده 
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت

June 1, 2011

خدايا آه مکش!

رب اغفر لقومی فانهم لایعلمون

خدايا، آه مکش! می‌دانم که چه غصه‌ای داری! همه چیز خوب می‌شود. ما باز دوباره خانه‌های‌ ویران‌مان را می‌سازيم، دوباره سقفی روی سر ما خواهد بود و باز هم تو را ميهمان خانه‌های‌مان می‌کنيم! غصه نخور! می‌بينم چه ابری به چشمان‌ات دويده! اشک مريز! دیر نيست روزی که دوباره لبخند بر لبان‌ات باشد! همه چیز تمام می‌شود. آرام‌ باش! هق‌هق‌ات را از آن شانه‌های لرزان‌ات می‌بینم، زاری مکن! اين رنج‌ هم سر می‌آيد!

خدايا، ناله مکن! می‌دانم که بار اول‌ات نيست. می‌دانم بارها با ما خون گریسته‌ای. مغول‌ها هم که همه چيزمان را به تاراج برده بودند و خانه‌های‌مان را زندان کرده بودند، همين حال را داشتی. يادت هست که هم تو حال‌ات بهتر شد و هم مغولان را درست کرديم؟ يادت هست؟ همان مغول‌ها را خوب کرديم: نه تنها مسلمان‌شان کرديم که صوفی‌شان کرديم! غصه نخور! می‌دانم که خودت هم حتی نمی‌توانی تصور کنی پيش از اين‌ها طایفه‌ای این‌جوری بوده باشند! ولی اين‌ها هم درست می‌شوند، خوب‌ می‌شوند!

خدايا، بغض نکن! می‌دانم که تو را هم به گروگان برده‌اند. می‌دانم که تو هم محبوس اين‌هایی. می‌دانم که حتی از تو هم اعتراف گرفته‌اند که نه تنها هم‌دست شيطان بوده‌ای بلکه از ابتدا خودت شيطان را وارد قصه‌ی ما کردی! می‌دانم که حتی به تو گفتند که فراماسون هستی! می‌دانم که به تو هم تهمت جاسوسی زده‌اند! حتی به خودت گفتند که خودت را انکار کرده‌ای! می‌دانم که حتی تو را هم شکنجه کرده‌اند که اعتراف کنی به همه‌ی شرهایی که در عالم هست و همه‌ی جنايت‌هایی که خودشان کرده‌اند! اما غصه نخور!‌ همه چیز خوب می‌شود، باز هم قفل زندان‌ها را می‌شکنيم. باز هم آزادت می‌کنيم.

خدايا! ما هم مثل تو غم داریم. ما هم مثل تو دل‌شکسته‌ایم. ما هم دست‌مان بسته است. ولی ما هم، درست مثل خودت، ایمان داریم. ما هم، درست مثل خودت، امید داریم. می‌دانيم که تو هم، در آن کنج زندان، اندوه داری، دل می‌سوزانی نه تنها برای ما، بلکه برای همين‌ها که من و تو را به بند کشيده‌اند و به گروگان گرفته‌اند. می‌دانم که در زندان هم دل‌ات برای زندان‌بان می‌سوزد. می‌دانم که حتی غمِ بازجوی‌ات را می‌خوری که شايد نتواند فردا در روی فرزندش نگاه کند و بگويد چه کاره بوده است. ولی غصه نخور، همه چيز خوب می‌شود. همه‌ خوب می‌شویم. اشک‌ها کمتر می‌شود، آه‌ها هم.

خدايا، ابرو گره مکن! پنجه به ديوار نکش! يک‌جایی ياد می‌گيرند که ديگر نباید خون بريزند. يک‌جایی، لابد – حتماً – می‌فهمند که اگر حق با آن‌هاست نباید با شمشير و خنجر و گلوله حق را با ما و تو بقبولانند. حتماً یک‌جايی می‌فهمند که بهشت را نمی‌شود با بازجويی و اعتراف به کسی هديه کرد. غصه نخور! خوب می‌شوند. بزرگ می‌شوند. شاید اول مغول بشوند. شايد همه چيزمان را بسوزانند. ولی آخرش شايد صوفی شدند و اين ابرها از آسمان ما و تو کنار رفت و هوا صاف شد. شايد بعد از باران، زیر شعاع آفتاب، رنگين کمانی بست و همه فهميدند که اين همه تفاوت و این همه رنگ در کنار هم چقدر زيباست. شاید آن‌وقت فهمیدند که نباید همه‌ی رنگ‌ها را پاک کنند يا روی همه‌ی رنگ‌های ديگر فقط رنگ خودشان را بزنند!

خدايا، گريه نکن! تو گريه می‌کنی و من هم گريه‌ام می‌گیرد! تو اگر بخواهی مدام گریه کنی و ما هم دل به دل تو بدهيم و آه بکشيم و بغض کنيم، پس چه کسی قرار است اميد بدهد و ایمان داشته باشد و صبر کند و استقامت داشته باشد؟ خدای صبوری کن! طاقت بياور! تحمل کن! اين شب زیاد دوام نمی‌آورد، لابد خیلی شب درازی نيست. صبر کن! اشک‌ات را نگه دار!

خدایا! بيا بغل‌ات کنيم! بیا در آغوش‌مان. می‌دانم که تو هم نوازش می‌خواهی. بیا مهربانی کنيم با تو. می‌دانم که از بدخواهی و نامهربانی و کينه به ستوه آمده‌ای. ولی هنوز در دل‌های ما جایی برای دوستی و محبت هست. هنوز دوست‌ات داریم. هنوز برای همسایگی با تو دل‌مان می‌لرزد. هنوز هم می‌خواهيم مهمان ما باشی. غصه نخور! همه چیز خوب می‌شود!

خدايا، آه مکش، بغض مکن، ناله مکن، اشک مریز! همه چيز خوب می‌شود!

پ. ن. جهت تنوير افکار عمومی و خصوصی: مثنوی معنوی؛ روایت موسای قرن بیست و یکم؛ تاریخ نسخه: هر روزی بعد از ۲۲ خرداد ۸۸!

December 9, 2010

آن خيالِ رها...

بند از پای خيال‌ات برداشته‌ام؛ خیالی که در خيال‌ام این همه پنجه بر در و ديوار این خانه‌ی پرنقش و نگار می‌سايید. خیال‌های گریزپا را نمی‌شود نه به دام و دانه و نه حتی به بهانه رام كرد. تنها راه همين است که درِ قفس را بازکنی تا اين خيالِ گريزان و خويش‌بنياد، بال و پرش را هر جا که می‌‌خواهد بگشايد. تا اين‌جا را با من همراه بودی؟ دنبال می‌کردی؟ گفتم «خيال‌ات»؛ نگفتم «خودت». خودت ديرزمانی است که نيستی. خيلی وقت است که اين خودِ واقعی، ریزش کرده در يک خیال فقط. يک تصوير مبهم و دوردست، يک خيالِ پری‌وار. خیالی که بيش از اين اگر در محبس اين خيالِ ديگر بماند، عاقبت‌اش ديوانگی است. پس شرط حکمت و فرزانگی همين است که – حتی اگر تلخ هم باشد – راهِ‌ اين خيالِ بی‌تابی که رو می‌گرداند و سرِ همدلی و همنشينی و گفت‌وگو ندارد باز باشد که هر جا که خواست برود.

کار از رنجش گذشته است. رنجش هم که ميان ما معنی ندارد. آری، درد هست. يک چیز آزارنده‌ای است ولی هر چه هست، رنجشی از جنسی که با ديگران هست نيست. با اين‌که از اين حکايت‌ها در ميان نيست، همان دلبستگی و آويختگیِ آن خيال يا به آن خيال، حتی اگر به تارِ مويی، خاطری خوش می‌کرد و دلِ رميده‌ای را مونس بود و شکسته‌ای را در غربت و اندوه مرهمی بود. خوب، گويا دیگر نيست. چه می‌شود کرد؟ همين است دیگر. ما هم که – به قول آن رند شيرازی – آخر الامر گلِ کوزه‌گران خواهيم شد. چندان فرصتی هم نيست.

يعنی اين همه رخ نهان کردن و گریختن، اين همه پرهيز از چی‌ست؟ هر چه هست نباید و نمی‌تواند از دشمنی باشد. بر آن آينه غبار نمی‌نشيند. دستِ کم، من بر آن آيينه از اين غبارها نديده‌ام. آن دل لطیف‌تر از اين‌هاست که... بگذریم. پس دارد چه می‌کند؟ این شعله‌ای که در خانه افتاده است و می‌سوزاند، چه در سر دارد؟ سوختن؟ دشمنی با خرمنِ ما؟ نه: «گرمِ چهرافروزی خويش است برقِ خانه‌سوز»! کار خودش را می‌‌کند. کار خودت را می‌کنی! و ما را، خصمی بزرگ‌تر از ما نيست. اصلاً خصمی هم در دنيا هست؟! «چون‌که بی‌رنگی اسير رنگ شد / موسی‌ای با موسی‌ای در جنگ شد»!

از اين‌جا به بعد ديگر، تطويل سخن است و حشو. تمام قصه همان بود که بند از پای خيال‌ات باز کرده‌ام. ديگر، خود و خيالِ خود را نمی‌آزارم به حبسِ خيال‌ات. خودت و خیال‌ات هر بار که گذاری بر اين بيشه‌ی خالی داشتيد، آرايشی هستيد بر اين برهوت. هر وقت آمدی – و آمديد – نوازشی است بر این زخم‌های کهن و ديرين. اگر هم نيامدی و نيامديد، «باغِ بی‌برگی که می‌‌گويد که زیبا نیست»؟! دام و دانه‌ای در ميانه نيست؛ هرگز هم نبود. اما بهانه‌ای ديگر نيست. بهانه‌ها بود. ديگر نيست. بهانه‌ها رميده‌اند از اين همه بی‌ميلی‌های و ملولی‌های آن خيال. سوختی و سوزاندی و می‌سوزانی ولی ديگر چيز زیادی باقی نيست. اصلاً‌ چيزی نيست. بايد پی جای دیگری برای سوختن يا سوزاندن بگردی. اين خيال‌خانه، خرمنِ خاکستر است دیگر. خیال‌ات رهاست. خاطرِ خيال رنجه مکن، دستِ جور هم! بگذار همين‌جا در همين «جور» بمانم. بگذار دستِ خيال‌ات را در دستِ جور بگذارم و بروم. جور و خيال تو هم‌پروازانِ خوبی هستند. سينه‌ی فراخ‌تری در سپهری ديگر می‌توانند يافتن. این خيال را ديگر گنجای اين همه بال بر در کوفتن نبود. «من آن شکل صنوبر را...». چيزی جز اين نيست ديگر.

August 9, 2010

آشنا، سخن آشنا نگه دارد

نجواهای حبسیه‌ی محمد نوری‌زاد را امروز پس از مدتی تأخير شنیدم. اين نجواها از بسیاری جهات شنيدنی‌اند و می‌شود بسیار درباره‌ی آن سخن گفت. اما يک نکته‌ی درخشان در سراسر اين نجواها هست و آن زبان مشترکی است که در آن هست، زبان دل، زبانِ گفت‌وگو، زبان همراهی که کسی که اهل اين جنس سخنان باشد، به سرعت پی به اهميت آن می‌برد. در اين سخنان، پيامی آشنا هست. هر که پا به حریم محرمی نهاده باشد، این معنا را به فراست می‌فهمد. برای پی‌ بردن به نکته‌ی این جنس سخنان، گاهی باید از مرز الفاظ عبور کرد و به همان حالِ دل توجه کرد.

اين زبان، زبان ایمان است. اين سخنان، زلال‌اند و گوارا و دلنشين. جنس سخنان چنان‌اند که می‌توان به فراست دریافت که آن‌ها که نوری‌زاد و امثال او را به محبس می‌اندازند (و کسانی که پشتیبان یا همدل اين حرکات‌اند) از چنین ذهن و زبانی محروم‌اند و اين جنس سخنان کمتر آن‌ها را تکان می‌دهد. این سخنان را کسی اگر بشنود و دل‌اش نلرزد و هنوز مصلحت قدرت و سیاست را بر حقیقت و ارزش و اخلاق مقدم بدارد (که روايتِ دیگرش این است که قدرت و سیاست را مساوی با ارزش و اخلاق می‌داند و به مخاطره افتادن اولی را به مخاطره افتادن دومی می‌داند)، می‌توان با ظنی قوی گفت که زبان دل را سخت در می‌يابد. سخن نوری‌زاد، زبان دل است. بوی آشنایی می‌دهد. هر کسی فارغ از کيش و ملت و آيین، فارغ از اين‌که تا امروز در کدام گروه سياسی بوده باشد، می‌تواند اين سخنان را بشنود، در آن‌ها تأمل و درنگ کند و انعکاس سخنان خودش و زبانِ دلِ خودش را هم در آن‌ها ببيند.

صدای اين نجواها را جداگانه یک‌بار دیگر این‌جا آورده‌ام که آن‌ها که با اين جنس سخنان آشنا هستند گوش بدهند. هر چه در این روزها جسته‌ام، کمتر یافته‌ام که کسی از گروه مقابل بتواند در توضيح جایگاه و موضع خود چنين سخنانی توليد کند که در آن نشان مهر و صفا و پاکی باشد و عاری از خشم و درشتی باشد (و دلیل هم برای‌اش هست). از اين نکته می‌گذرم. نجواهای حبسيه‌ی محمد نوری‌زاد را گوش بدهید.

May 20, 2010

خودگری خودشکنی خودنگری...

بعضی حرف‌ها – يا بعضی رازها – لازم نيست به صراحت گفته شود. بعضی در افشای برخی اسرار، دلیری ورزیده‌اند و جان در سر این کار کرده‌اند. درخشان‌ترين نمونه‌اش حلاج است. این حکایت‌ها بر سر بعضی‌های دیگر هم رفته است. از نمونه‌های بعدترش می‌توان از عين‌القضات همدانی و شهاب‌الدين سهروردی نام برد. این آشکار کردن، عمدتاً حول یک محور فاخر می‌گشته است: برابر نشاندن خدا و انسان. یا به عبارت ديگر، تجلی خدا در خود. اين آشکار شدن خدا در خودی، کنايه‌ای است از به خود آمدنِ انسان. يعنی که «به‌-خود-‌آ» که تا «خدا» شدن راهی نیست. خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: «آن‌چه منصور گفت من گفتم. او آشکارا گفت من نهفتم». این قصه را بسیار کسان گفته‌اند. دو سه اسم دیگر هم هست که هم‌عنان همین معانی است. يکی شيخ ابوالحسن خرقانی است. یکی بايزید بسطامی است و یکی هم پير مهنه، ابوسعید ابوالخیر است.

مغز و خلاصه‌ی سنت عرفانی ایرانی در همین برابر نشاندن انسان و خدا خلاصه شده است. این چکیده‌ی عالی‌مرتبت در قرن‌های بعدی در شعر حافظ نيز سرریز می‌کند. اين‌که حافظ می‌گوید:
بعد از این روی من و آینه‌ی وصفِ جمال
که در آن‌جا خبر از جلوه‌ی ذاتم دادند

یکی از معانی‌اش اين است که معشوق،‌ آينه‌ای است برای این‌که هر کس «خود» را در آن ببیند. و هر که خود را ببيند، خدا را دیده است (قدیمی‌ترین روایت‌اش این است که «من عرف نفسه فقد عرف ربه»). و بیت بالا دايره‌وار به همين نکته بر می‌گردد که «بعد از اين» (و اين قید، قيدی است که دلالت بر پختگی و کمال گوينده می‌کند که «پیش‌تر» چنین نبوده است) ذاتِ باری را در همين آينه‌ای که «خودِ او» را وصف می‌کند خواهد جست.

این بيت، اما،‌ هنوز پرده‌برداری ملایم و محتاطانه‌ای است از آن نکته‌ی فخیمِ نخست. بيت ديگری از حافظ (مرهون اشارت سایه‌ام اين یکی را)، عريان‌تر همين نکته را می‌گويد:
دوش دیدم که ملايک درِ ميخانه زدند
گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

بيت، حکایت از داستانِ آفرينش دارد. حافظ قصه‌ی خلقتِ آدم را می‌گويد. اما یک نشانه‌ی غریب در این بیت هست. حافظ حکايت از زمان ماضی می‌کند آن هم از زبان خود. او، خود، می‌‌گويد که «ديشب» شاهد خلقتِ آدم بوده است. همه‌ی قصه‌های آفرینش آدم می‌گویند که پیش از آدم، انسانی نبود. پس اگر «حافظ» آن‌جا بوده است، او دیگر انسان نیست، بلکه «ابر انسان» است. پس او کيست که از زمین بر می‌آيد، شاهدِ آفرينش آدم می‌شود و «ساکنان حرمِ ستر و عفاف ملکوت» با اوی خاکی باده‌ی مستانه می‌زنند؟

پيش از حافظ، خودنگر دیگری هم هست. مولوی هم جايی همين معنا را می‌گويد:

چنان در خويشتن غرقم که معشوقم همی گويد:
«بيا با من دمی بنشين»، سرِ‌ آن هم نمی‌دارم

اما این هنوز آن دلیری‌های حافظانه نيست. چندين قرن می‌گذرد تا به یکی مثل اقبال لاهوری برسیم که بارقه‌های درخشانی از این برابر نهادن انسان و خدا در کلام‌اش هويدا می‌شود:

نعره زد عشق که خونين جگری پيدا شد
حُسن لرزيد که صاحب‌نظری پيدا شد

فطرت آشفت که از خاکِ جهانِ مجبور
خودگری خودشکنی خودنگری پیدا شد

خبری رفت ز گردون به شبستان ازل
حذر ای پردگیان، پرده‌دری پيدا شد

آرزو بی‌خبر از خويش به آغوش حیات
چشم واکرد و جهانِ دگری پيدا شد

زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر
تا از اين گنبد دربسته دری پيدا شد

(اين بیت هم به گمانم از اقبال است که می‌گويد: نظر به خویش چنان بسته‌ام که جلوه‌ی دوست / جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست)

همین معنا را سایه در غزل «گهواره‌ی خالی» آورده است:

ای زاده‌ی پندارِ من،‌ پوشیده از دیدارِ من
چون کودکِ ناداشته گهواره می‌جنبانمت

ای من!‌ تو بی من کیستی؟ چون سایه بی من نيستی!
همراهِ من می‌ایستی هم‌پای خود می‌رانمت

و از این دست اشارت‌های رندانه و دلیرانه کم نیست. کمی اگر زاويه‌های آشکار و نهان از چشم همین ادبیات فارسی را بجويیم، گوهرهای درخشانی می‌شود یافت. اگر کمی دقت کنيد، نمونه‌های بیشتری از این برابر نهادن انسان و خدا (یا «خود-آ») خواهید يافت!

پ. ن. می‌شود با این سياه‌مشق، طرح‌های تازه‌تری را هم يافت و تراشيد. کافی است اصل نکته‌ی برابر نهادن انسان و خدا را پيش چشم داشته باشيم (و البته این الماس را به دست نااهلان و کم‌حوصله‌گان بلهوس ندهيم).

October 15, 2009

پاسبان حرمِ دل شده‌ام...

این سی و هفت‌ ثانیه را بارها گوش داده‌ام. همين سوره‌ی کوتاه را. هشت آیه است و بس. شاطری به لحنی آرام می‌خواند و هر بار که از اول تا آخر سوره می‌رود، مرا مثل موج با خود می‌برد. این همه لطف به انواع عتاب آلوده، این همه عنایت، این گوشه‌ی چشم، آدمی را بی‌خود می‌کند. همین «الم نشرح لک صدرک و وضعنا عنک وزرک الذی انقض ظهرک و رفعنا لک ذکرک». حالی هست و خلوتی. ذوقی و مشاهده‌ای. با خود می‌گویم – می‌دانم و می‌بینم – که پاسبانی دل آسان نيست. حفظ حریم دل، کوشش می‌خواهد. حافظ را زمزمه می‌کنم: پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب / تا دراین پرده جز اندیشه‌ی او نگذارم... پاسبانی کردن آسان نيست. گويی میانه‌ی میدانی. ميدان نبرد. میدانی که نيازمند سپر و زره باشی و از هم سو تیر فتنه روان باشد. يعنی میدانی که ميدان عسر است و دشواری. این‌جا عنایتی باید تا دیده‌ی خواب‌آلودِ بخت بیدار شود. گویی حبیب، به دلشده‌اش مژدگانی می‌دهد و کریمانه بر خوانِ خود می‌نشاندش و می‌خواندش به تقرب... حال خوشی است. حالی که ندانی باید از ناز گریستن سردهی يا از نیاز. حالی که میانه‌ی تنعم و دولت، تهی‌دست باشی و مسکین. حال استغنای پيچيده در نیاز. حال حيران ماندن، چشم در چشمِ ساقی.

من این دل و این جان را بر آستان کرم‌اش افکنده‌ام. با همین حالِ «به ديوان عمل نامه سياه» آمدن و به دریای کرمِ او «غرق گناه» آمدن... با امید همین فتوح. «دلبر از ما به صد امید ستاند اول دل / ظاهراً‌ عهد فرامُش نکند خُلق کريم». شاطری هم‌چنان می‌خواند در پرده‌های جان که «فاذا فرغت فانصب و الی ربک فارغب» و چه رغبتِ شوق‌ناکی است در این حالِ پریشانی که هیچ کس‌اش بدان وقوف نیست. حالی که گفتنی نیست. حالی که کس پریشانی‌اش را نمی‌داند و بویی نمی‌برد از این همه زخمِ درون. از این حالی که مجالِ آه هم در آن نيست. این حالِ غریب وصف‌ناشدنی... بعضی چیزها را نمی‌شود نوشت. جرأت‌اش نيست. در این حریم جسارت نبايد کرد. در راه که می‌آمدم با خود می‌انديشيدم که «چاکر چو قديم گشت، گستاخ شود». حکایت بندگانی است که سال‌ها همنشينی با خداوندشان، آن‌ها را گستاخ می‌کند و زبان‌دراز: گوش‌ام چرا مالی اگر من گوشه‌ی نان بشکنم؟

سال‌ها بود که اين غزل حافظ را در چنين حالی نشنیده بودم (شايد هم هرگز چنین نشنيده بودم‌اش): مزن بر دل ز نوکِ غمزه تیرم / که پيشِ چشمِ بیمارت بمیرم... يعنی انگار این همه معنا ناگهان یک‌جا هبوط کرده. انگار بار اول است بشنوی پیامی پنهان را. انگار گریبان‌ات را می‌گیرد و می‌گويد خانه از غیر تهی کن. تهی کن تا بتوانی بگويی: چنان پر شد فضای سينه از دوست / که فکر خويش گم شد از ضميرم. اين پر شدن آسان نیست. عمری باید درنگ کرد. عمری آه بر لب باید داشت. زندگانی‌ها تباه می‌شود برای همین يک نفس که ببینی که فضای سينه این اندازه از او پر است چنان‌که جايی برای جز او نمانده. جای غیر نمی‌ماند. جای غم هم نمی‌ماند. حکایت‌اش هم آسان است. حکایت عهد است و پیمان. حکايت یک قرارِ ساده: قراری کرده‌ام با می‌فروشان / که روز غم به جز ساغر نگيرم. قرار هم حساب و کتاب دارد. دفتر و دیوان دارد. اما این دفتر و دیوان هم ساده است. نقش پراکنده ندارد. تکلیفِ همه چیزش روشن است:
مبادا جز حسابِ مطرب و می / اگر نقشی کشد کلکِ دبیرم

با آن الحان نهفته در انشراح شروع می‌کنی و می‌رسی به این بختِ جوانی که از دولتِ عشق می‌رسد، ولو پیر باشی و سال‌خورده. از آن حال خوف، می‌رسی به حالِ رجا. از آن بر خويش چو بید لرزيدن، می‌رسی به امنيت و سلام. اصلاً من با همین دو نامِ «مؤمن» و «سلام» در حضور و دیدار تو زخم‌های جان‌ام را شست‌وشو دادم. در حضورِ تو امنیت است که در جان‌ام می‌ريزد. سلامت است که در می‌رسد. حال غریبی است. حالی است که به ذوق توان گفتن. حالی است که با اشک و سوز می‌رسد. همین سوزی که کارها بکند. نیاز نيم‌شبی هم می‌خواهد. کمند عنایتی هم لازم است. همین چيزهايی که نمی‌شود توضيح داد. چيزهایی که يا به آسانی مدلل نمی‌شوند یا اصلاً دلیل‌پذير نیستند. خودشان دلیل‌اند. «خدای را مددی ای دلیلِ ره...». بخت جوان. جوان‌بختِ جهان. با این بختِ جوان است که آسان می‌شود جان داد. بختِ جوان باید یار شود. گوش بدهید و یک شبی در هوای حال و حالِ هوا باشيد. هوای شرارانگیزی که غوغا می‌کند. «شرارانگیز و توفانی هوایی در من افتاده است / که هم‌‌چون حلقه‌ی آتش دراين گرداب می‌گردم». گوش بدهيد فقط. نخواستم از غزل آواز چیزی بنویسم که سوره‌ای است برای خودش. آیتی است. معجزتی است. که بماند. بماند.

August 5, 2009

يعنی به گردنِ کی‌ست؟ - اين همه خون را می‌گويم!

خون، اهمیتی دینی، تاریخی و اسطوره‌ای دارد. خون چیز مهمی است. آدمی با خون معنا پيدا می‌کند. همان روزهای اول آفرينش هم که ملایک زبان به اعتراض به خدا گشودند (چه احساس اطمینانی می‌کردند در برابر خدا!)، اول چیزی که گفتند این بود که اين آدم «سفک دماء» می‌کند؛ خون‌ریزی می‌کند. خون از همان روز هم مهم شد و هم «حرمت» پیدا کرد.

رسول خدا هم که به نبوت مبعوث شد، گفت من امر به دعوت شدم تا وقتی که کلمه را بر زبان برانید و آن وقت «عصمت مال و دم» پیدا می‌کنید؛ یعنی در متن و بطن دعوتِ اسلام، و مسلمان شدن، همين عصمتِ مال و دم بود. يعنی مسلمان که شدی، تنها کلمه را که بر زبان راندی، نمی‌توان خون‌ات را ریخت. ریختنِ خون مسلمان، يعنی عبور از اسلام. یعنی هم‌نشين شدن با فرعون و نمرود. ريختنِ خونِ مؤمن، حرام بود – هنوز هم هست؟

از همان روزهای پس از وفاتِ رسولِ خدا، این «خون» مهم شد و بزرگ شد. خون‌های زیادی ريخته شد. خلیفه‌ی دوم خون‌اش ریخته شد. خلیفه سوم هم خون‌اش ریخته شد. خلیفه‌ی چهارم مسلمين و امام اول شیعيان هم خون‌اش ریخته شد. مسلمانی که خون‌اش ریخته شود، اگر در راه دفاع از عقیده‌اش کشته شود، مسما به «شهيد» می‌شد. هنوز هم هر کس به خاطر عقيده‌ و ايمان‌اش کشته شود، شهيد نامیده می‌شود. اما پاسخگوی خون‌های ریخته شده، کی‌ست؟ قاتل یا مقتول؟ قاتل باید پاسخ‌ بگويد که چرا خون ریخته است يا مقتول باید بگويد که چرا خودش را از تيغِ بی‌دریغِ قاتل دور نکرده است؟

به حمزه، عموی رسول خدا، هم اعتراض می‌کردند که خودت را به دستِ خودت به کشتن مده. پاسخ حمزه، داستانی شد که مولوی در مثنوی از دلِ آن بلندترین نکات را بیرون کشيد. یک معنای‌اش این بود که وقتی شجاعانه پای عقيده‌ات ایستادی، خون‌ات محترم و مُحرّم است. ريختن چنين خونی، گناهی کبیره است. نمی‌شود اين خون را ریخت. علی هم که به مصاف معاویه رفت، مؤسس سلسله‌ی اموی، «خون» عمار ياسر را به گردن علی انداخت و گفت تو بودی که او را به ميدانِ نبرد کشاندی (و اگر در برابر من نمی‌ایستادی و به خلافتِ من رضا می‌دادی، او هم کشته نمی‌شد و تو مسؤول خون‌اش نبودی!). حسين بن علی هم که در برابر سپاهيان يزید ایستاد، خون‌اش ریخته شد چون شریح قاضی خون‌اش را مباح دانسته بود؛ که در برابر «خلیفه‌ی مسلمين» به محاربه برخاسته بود!

قصه‌ی «خون» از ابتدای تاریخ ادامه داشته تا همين امروز. امروز در کوچه، در خیابان، در ميدان، در خانه، در زندان و حتی در قبرستان خون‌ها ریخته می‌شوند و قاتل راست‌راست راه می‌رود هیچ کس گریبان‌اش را هرگز نمی‌گیرد. ديگر خون، محترم نیست. کم‌بهاترین چیزها، این روزها، همين «خون» است. چرا؟ چون به آسانی می‌توان طفل ۱۲ ساله را کشت، جوان نوزده ساله را کشت، زندانی را با گلوله نابود کرد، خون بر سر و روی محبوس و اسير جاری کرد، زنان را در خون نشاند، و البته هيچ کس هم پاسخ نمی‌گوید و به دفاع از خون‌های ریخته‌ شده‌ی مؤمنان و مسلمانان قیام نمی‌کند.

شکایت‌ها، دیگر شکایتِ رأی‌های بی‌سیرت شده نيست. قبلاً هم واقعاً اصلِ شکايت این‌ها نبود. اصلِ شکایت، طلب حق بود و فريادِ اجرای عدالت برای خون‌هايی که ریخته شدند؛ خون‌هایی که به ناحق ریخته شدند و هنوز هم روز به روز ریخته می‌شوند. سفکِ دماء کی متوقف می‌شود؟ خون‌ها کی دوباره محترم می‌شوند؟ خون‌های ریخته شده، کی ثمر می‌دهند و به بار می‌نشينند؟ شاید روزی بخوانيم که:
ای بلبل حزین که تپيدی به خونِ خویش
يادِ تو خوش که خنده‌ی گل خون‌بهای توست!

اما چه کسی اين خون‌بها را پرداخت خواهد کرد؟ خون‌بهايی می‌دهند؟ یا باز هم – مثل هميشه – قاتل به جای مقتول می‌نشيند؟ زندان تعطیل می‌شود و زندانی نو ساخته می‌شود که خون‌هایی از نو ریخته شود؟ اين همه خون... جهانی خون... دل‌ها خون... جگرها خون... ما سر تا پا خون‌ایم.

غم‌هامان سنگين است
دل‌هامان خونين است
از سرتا پا مان خون می‌بارد.
ما سرتا پا زخمی،
ما سرتا پا خونين،
ما سرتاپا درديم.
ما اين دل عاشق را
در راه تو آماج بلا كرديم.

April 3, 2009

اگر به آبِ «محبت» بر آوری غسلی...

با تو نشستن، با تو هم‌کلام شدن، با تو نفس زدن، گویی زیر باران بودن است. انگار تنی زخم‌خورده و چرکین را با شست‌وشويی درمانگر و التیام‌بخش ببری که چرک‌ها و آلودگی‌ها را از زخم‌ات می‌شويد و بسانِ دستِ مسيحا، تنِ رنجور و تیغ‌خورده را شفا می‌دهد... بهشت و نعیم و رضوان چه می‌تواند باشد، جز همين لحظات امن و آرامش؟ ایمانی که امنیت دهد و سکينه، خود عين بهشت است و رضوان. فردوس نسيه به چه کار آيد وقتی در حضور تو همه‌‌ی نعيمِ بهشتِ موصوف مهیاست؟ بهشت چرا بايد طلبيد وقتی در محضری بنشينی که در سينه‌ات نه کينه‌ای بماند و نه بغضی؟

چه عالم طاقت‌فرسايی است، عالمی که در آن نتوان روح را به حمام برد! چه فضای تنگ و کدری می‌شد اگر نمی‌توانستی مرهمی بر اين همه زخم بنهی که هر روزه بر خود می‌زنی! ای... «ای از تو آبستن چمن! ای از تو خندان باغ‌ها»! ای جانِ جان! ذوقی دارد رخ گشودن آفتاب را پس از طوفان و تیرگی و غبار ديدن. و چقدر فاصله تا «نبودن» کوتاه است! آدم این را وقتی می‌فهمد که زمان و مکان در هم فشرده شده باشد؛‌ وقتی که پرده از پيش ديدگان‌ات برداشته شود و به عیان ببينی که ميان وجود و عدم‌ات فاصله به قدر مويی بيش نيست بلکه همان مو هم نيست! پس «ای حیاتِ دوستان! در بوستان، بی من مرو!» که «این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است!».

برای آزمودن این حال، اگر نسيم عنايتی وزيده باشد و سایه‌ی لطفی بر سرت افتاده باشد از شهپر عنقايی، حاجت به هيچ ریاضتی نيست؛ خردک شرری از محبت کافی است که اين زبانه را بر افروزد. آن وقت آسان می‌شود گفت که:
اگر به آبِ «محبت» بر آوری غسلی
همه کدورتِ دل را صفا توانی کرد!

October 10, 2008

سپهرِ تيرگی

آدم برای من يک موجود دوگانه و دو قسمتی نيست. اين‌جور نیست که آدم بعد روحانی يا جسمانی محض داشته باشد. آدم برای من مثل طيف می‌‌ماند. از سیاه‌ترین و تاريک‌ترين شروع می‌شود تا سپيدترین و درخشان‌ترین. توصيف کردنی شايد نباشد. ولی آدم‌ها خودشان می‌توانند اين تیرگی و روشنی را در درون‌شان حس کنند. آن حس روشنی که به آدم طرب می‌دهد و فراغت و آسايش چیزی است آزمودنی. آن بخش تاریک، آن سپهر تيره‌ی وجودِ آدمی است که مردم را به جنگ می‌کشاند. به حسد می‌کشاند. به ربودن از يکدیگر می‌کشاند. آن بخش روشن و سپيد، الهام‌بخش راستی و صلح و سخاوت است. اين سپهرِ سياهِ وجود آدمی هم چيزی است که در همه هست. همه بالبداهه باخبرند از آن بخش سياهِ ضميرشان. همه می‌دانند که درِ آن جعبه‌ی پاندورا که باز شود چه چيزهايی از آن بيرون می‌آيد. حالا من اسم‌اش را برای خودم گذاشته‌ام سپهر تيرگی و سپهر روشنايی. محل نور و محل ظلمت. تعبير دینی هم دارد. بيرون رفتن از ظلمت به سمتِ نور. حال و هوای خروج از ظلمت به سوی نور، حال و هوای فاصله گرفتن از همين سپهر تيرگی است. همين حالِ ناخوش. همین سنگين بودن و سنگين شدن. وارد ساحتِ نور که می‌شود به سبک‌باری می‌رسی. می‌شود اين‌جا پرواز کرد. کينه‌ها می‌روند، دوستی‌ها می‌رويند. حسد، جای‌اش را به سخاوت می‌دهد. بخل نمی‌ماند با در آمدنِ نور. ولی ما هميشه ميان این نور و ظلمت در نوسان‌ايم. همين نوسان‌ است که ما را مثل پرِ کاه بالا و پايين می‌برد. اين‌ها هم به فراخور تجربه‌ی آدم‌های مختلف فرق دارد. هر کسی این نور و ظلمت را جوری می‌آزمايد و می‌چشد. آن روشنی و سپيدی و صفا و سبکروحی و خرمی نصيب‌تان باد. افزون‌تر باشد. و آن تيرگی و سنگينی و غبار از جان‌تان دور باد. همتی و دعايی هم همراه ما باد که چنين باشيم. آن‌قدر حرف دارم از اين ساحت ظلمت، از اين سپهر تيرگی که نهايت ندارد. این همان سپهری است که هر انسانی چه بسا بسيار در آن درنگ می‌کند. بسا انسان‌ها که در همين سپهر تيرگی پخته می‌شوند. این سپهر تيرگی انگار نوعی زهدان است. قرارگاهی است برای تولدی ديگر. تيره است. بسته است. تنگ است. خُلقِ آدمی را هم تنگ می‌کند. ولی اگر از آن رها شدی، به عالم روشنایی رسيده‌ای. این عقب‌گرد به سوی آن زِهدان است که آدم را می‌کَشد و می‌کُشَد. دل و دماغی باشد، باید بيشتر از این ساحت‌های متصل و طيف‌گونه بنويسم. هر سپهری رنگی دارد و حال و هوايی.

September 22, 2008

سخن گفتن با خدا

«و شيخ ما گفت، قدس الله روحه العزيز، که روزی پيش بلقسم بشر ياسين بوديم، ما را گفت: «ای پسر! خواهی که با خدای سخن گويی؟» گفتيم: «خواهيم، چرا نخواهيم؟» گفت: هر وقت که در خلوت باشی اين گوی و بيش از اين مگوی:
بی‌ تو جانا قرار نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر بر تنِ من زفان شود هر مويی
يک شکر تو از هزار نتوانم کرد
ما همه وقت اين همی گفتيم تا به برکه‌ی اين، در کودکی، راهِ حق بر ما گشاده گشت.»

اسرار التوحيد (چاپ شفيعی کدکنی)، جلد اول، باب اول، ص ۱۹.

September 5, 2008

بعدَ اذ هديتنا...

ربنای شجريان را گوش می‌دهم: ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا... به آخرش فکر می‌کنم و بر خود می‌لرزم. يعنی چه بعد اذ هديتنا؟ اين بخش را اگر مسلمانی در زمان حضرت رسول می‌خواند و ذوقی مؤمنانه از آن می‌برد، هيچ غريب نبود. معلوم بود هدایت يعنی چه. هدايت یعنی پيروی از محمد. هدايت يعنی «و من يطع الرسول فقد اطاع الله». ولی الآن هدايت يعنی چه؟ کافی است آيا که بگوييم هدايت در همان کيش و آيينی است که من در آن بالیده‌ام؟ هدايت همين است؟ این به باور من هدایتی نيست که از پروردگار آمده باشد. هدايتِ پروردگار در سطحِ نخستين‌اش همان شهادتين است؛ همان قبول نبوت محمد و يگانگی خدای محمّد و پذيرفتن اين‌که آخرتی خواهد بود. اما امروز، عموماً مؤمنی که از هدايت سخن می‌گويد، آن‌چه در ذهن‌اش می‌نشيند مألوفات ذهنی و ايمانی محیطی و خانوادگی و جغرافيايی است. اين‌ها هیچ بد نیست البته. خوب است که مؤمن بتواند در فضايی مألوف و آشنا، روح‌اش را صيقل دهد و شستشوی جان کند. اما اين هدایتی که از جانب آن پروردگار برای ما آمده است (بعد اذ هديتنا...) همه‌اش بار ارزشی دارد و به محض اين‌که به جايی برسد که این خوانِ آسمانی، خوانی بشود اختصاصی برای من و چند نفر مثل من، به باور من، ديگر خوانِ آسمانی نیست؛ می‌شود خوانِ انحصار. می‌شودِ خوانِ من، می‌شود خدای من، می‌شود هدايتِ من. می‌شود دينی که من خلق‌اش کرده‌ام و پيله‌ای که خود بر گردِ روح‌ام تنيده‌ام... کاش در اين رمضان، همه اين بخت را داشته باشند که معنای ضيافت سبحانی را به وسيع‌ترین مفهوم بفهمند. کاش بدانند که اين هدايت، هدايتی است واسعه که کيش و آيين و طايفه نمی‌شناسد. به نظر من اين سياهی دل، درست از همان‌جا شروع می‌شود که در خيال و پندارِ خود، بگوييم «ربنا» يعنی ربِ «ما» و فقط ما؛ و بگوييم «هديتنا» و تنها از آن «...نا» را ببينيم و «هديتَ» را غرقه در اين «ما»ی خود کرده باشيم. سياهیِ دل يعنی اين. يعنی اين‌که هر روز بگويی «اياک نعبد و اياک نستعين» اما تنها «اياک نعبد» برای تو مهم باشد و بزرگ و «نستعين‌»اش را نبينی و ندانی که هر چه هست از اوست و تو خود هیچی. و هر آن‌چه تو هدايت و ضلالت می‌دانی، در جنب کرمِ او و عدالتِ او هيچ است. با خودم می‌خوانم:
گفتم: «دل و جان بر سرِ کارت کردم
هر چيز که داشتم نثارت کردم» (از خودم می‌پرسم، دوباره، که: «هر چیز؟»؛ و نگاه‌ام را فرو می‌اندازم!)
گفتا: «تو که باشی که کنی يا نکنی؟
اين من بودم که بی‌قرارت کردم؟»
می‌گويم: «آری، هر چند، هيچ چيز نبوده که نثارت کرده باشم، اما اين تو بودی که بی‌قرارم کردی!»
و پر می‌شوم از ترحم به حال آن‌ها که گمان می‌کنند تنها خودشان می‌دانند هدايت چی‌ست و عبادت چه. آن‌ها که گمان می‌کنند خوب می‌دانند نماز چی‌ست و روزه چی‌ست. آن‌ها که اين «عارف‌بازی»‌ها هم نرم‌شان نمی‌کند و اين «قاسية قلوبهم» نشان «ذکر» را پاک از دل‌شان زدوده است و هر چه می‌بينند سياهی و تيرگی و ضلالتِ هر که جز خودشان است! به تو می‌نگرم و زمزمه می‌کنم:
بيفشان زلف و صوفی را (يا زاهد را) به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه‌ی دلق‌اش هزاران بت بیفشانی!
کاش رمضان بتواند بعضی‌ها را بزرگ کند و از جنین‌وارگی روح برهاند و بلوغ‌شان دهد و نرمی و روشنی و مهر و انصاف. رمضانی که اين‌ها را ندهد، رمضان نيست؛ می‌شود ماهِ مرض، ماه استوارتر کردنِ عقده‌های روح و جان و سخت‌تر کردن عُجب و تکبر. جان‌ام فدای معصيتی که مرا شيفته‌ی کرم‌ات کند؛ تفو بر آن طاعتی که سياه‌دلی آورد. آری طاعت هم می‌تواند دلِ آدمی را سياه کند! «فاغفر لنا و ارحمنا و انت خير الراحمين». چه شيرين است که بدانی وقتی می‌گويی «انت» تنها با او طرف هستی و هيچ حاجب و حايلی نيست و وقتی می‌گويی «من لدنک رحمة» از نزد «تو»ست و هيچ کس در مقامی نيست که رحمتِ تو را قسمت کند و بگويد به که می‌دهد و به که نمی‌دهد! باشد که صبرمان بدهی و استوارترمان بداری از اين!

پ. ن. سال پيش، در همين روزهای ماه رمضان اين يادداشت را نوشته بودم: «فضيلتِ معصيت و آفتِ طاعت!». دوست بزرگواری يادآور شد که اين را سال پيش نوشته بودم. خوب است دوباره خودم هم بخوانم‌اش. شايد متن را دوباره گذاشتم.

August 16, 2008

اضطرار

کودکی بودم. نوجوان بودم. هر بار گذارم به روستای پدری و مادری می‌افتاد، یکی از چیزهايی که بعدها از خاطرات آن روزگار برای‌ام به ياد ماندنی شد، مناجات‌ها و راز و نيازهايی هنگام غروب بود که در ميان جمعی روستايی صميمی و ساده، دل از من می‌ربود. و هر چه بود در آن آهنگ بود، در آن موسيقی. آن موسیقی که چه بسا هر شب در پايان هر دعايی تکرار می‌شد. آن‌که به آوازی حزين می‌خواند: «امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء». و من معنای مضطر را آن وقت نمی‌فهميدم. سال‌ها طول کشيد تا معنای اضطرار، مثل زلزله‌ای خانه‌ی روح‌ام را تکان بدهد. و تا اضطرار نيايد تو چه می‌فهمی سوء يعنی چه و کاشف السوء يعنی که؟ تا مصيبتی نيايد تو چه می‌دانی «انا لله و انا اليه راجعون» يعنی چه؟ و تا خاک نشوی، تا «کالعهن المنفوش» نشوی، چه می‌فهمی که «کل من عليها فان و يبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام» يعنی چه؟ و تا همه‌ی اين‌ها را مو به مو و سطر به سطر نخوانده باشی و نیازموده باشی، شادی را نخواهی فهميد. می‌شود بيهوده شاد بود. اما به يک تندباد اگر شادی‌ات بر باد برود، تازه می‌فهمی که شادی‌ات کجا بايد ريشه بدواند تا بازيچه‌ی هر بادی نشوی؛ تا «گر سيل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود»، مثل مرغان آبی، سبک‌بال بزنی به سينه‌ی دريای توفانی! و... قصه‌ی من، افسانه‌ی من، لالايی من، همان آواز بود. همان نغمه. همان «آواز حزين» که عمری است بر بالين من می‌خواند که: «ای عاشقِ ديوانه‌ی من! خواب‌ات هست؟». و تو چه می‌فهمی «باده‌ی شبگير» يعنی چه وقتی که حتی يک بار از تسبيح سحرگاهی مرغان مست نشده باشی؟ می‌دانی بعضی اوقات لازم نيست خم و راست شوی - در واقع اگر کلید را پيدا کرده باشی، هیچ وقت لازم نيست خم و راست شوی؛ بايد مثل موج بروی و بيايی! بعضی وقت‌ها تسبيح و سجاده و عبا لازم نيست. بعضی وقت‌ها گوش شنوا لازم است. بعضی وقت‌ها کافی است بروی وسط حياط. روی پشت بام. روی بالکن. سينه‌ات را از هوای پاک پر کنی و به حوصله به صدای مرغان گوش بدهی. همين. اگر ديوانه شدی و حال‌ات خراب شد و بغض‌ات ترکيد، آن وقت است که معنی «باده‌ی شبگير» را فهميده‌ای! تازگی يک چيز ديگر را هم فهميده‌ام. اين مخمل را تماشا می‌کنم که با معصوميت می‌آيد پيش پای‌ام دست‌های‌اش را دراز می‌کند و چشم‌هاش را هم می‌گذارد. من بعضی وقت‌ها نگاه‌اش می‌کنم و مِهر کم می‌آورم! خيلی سخت است آدم در برابر گربه کم بياورد! خيلی سخت است گربه را ببينی و از خودت و خدای خودت خجالت بکشی! با خودم فکر می‌کنم که اگر عمری عبادت کنی و شفقت بر خلق خدا – نه فقط آدم‌هاش – در درون‌ات رخنه نکند و ملکه نشود، داری ادا در می‌آوری! ناگهان يادِ آن قديم‌ترها می‌افتم. آن روزگار شش هفت سالگی. پدرم – که نور به قبرش ببارد – مرا می‌نشاند پيش روی‌اش. می‌گفت بخوان. این سوره‌های جزء سی‌ام را ديگر حفظ شده بودم. القارعه می‌خواندم. «يوم يکون الناس کالفراش المبثوث و تکون الجبال کالعهن المنفوش» و ما به قدر کوه هم عبرت نگرفتيم و به خودمان نلرزيدیم! زمزمه‌ی امن يجيب در ذهن‌ام جان می‌گيرد. پشت‌اش يکی می‌خواند: «ناد علياً مظهر العجائب...». يکی در دل‌ام دارد می‌گريد. يکی دارد هق هق می‌کند. او از من خراب‌تر، من از او خراب‌تر!

July 10, 2008

در حبسِ شهرِ بی‌تو

می‌دانی؟ توضيح دادنِ اين حال برای مردم سخت است. يوسف‌ام از رشک برادران در چاه اولیٰ‌تر. برای رفيقان و هم‌رديفان شايد شرح‌اش اندکی آسان باشد. ولی هر کس به مقتضای گنجايش درون و حالِ باطن‌اش چيزی در می‌يابد. حال من اين بود: «وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ» (سوره‌ی اعراف (۷)،‌۱۴۳). حالِ من، حال فرياد بود – و هست. دل‌ام نعره می‌خواهد. فرياد. فريادِ سينه‌شکاف. صيحه‌‌ای می‌خواهم مانند صور اسرافيل. نوايی، نغمه‌ای، چيزی. چيزی که اين تومارِ درون را در هم بپيچيد. عده‌ای از سرِ حسد و کينه، اگر کسی حتی دل به مهرت بسپارد، به تلخ‌ترين زبان و بيان طعنه می‌زنند و عشق را منحصر در طريقتِ خويش می‌بينند. حالِ مرا، نه آيين بند است و نه ضد آيین – گفته بودم – که به هر حالی و به هر چشمی می‌شود ديدت. نازکی جان می‌خواهد. شکستگی دل. اين هم که به وفور ما را نصيب است؛ بس که بارِ آبگينه‌ايم!

فهمِ اين حال وقتی سخت‌تر می‌شود که کسی اين‌ها را «عرفان»ِ نظری يا عملی بخواند! به من چه که فلان عارف و صوفی چه گفته است؟ به من چه که مقام کدام است و منزلت کدام؟ ما را همين بی‌مقامی و بی‌منزلتی بس. «ما که رنديم و گدا ديرِ مغان ما را بس». من نمی‌دانم اين حال چه حالی است. برای‌ام مهم هم نيست. هر کسی هر نامی که می‌خواهد از بيرون برای‌اش بگذارد. اين حال، همان حالی است که وقتی آيه‌ی بالا را می‌خوانم،‌ اشک از ديدگان‌ام روان می‌کند. اين حال، حالی است که وقتی می‌خوانم: « لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ» (سوره‌ی حشر (۵۹)،‌ آيه‌ی ۲۱)، هوش‌ام از سر می‌رود. برای من ايمان يعنی همين. اين حال را هر چیزی و کسی به تو می‌دهد، گو بدهد! تو اين تعفنِ نَفْس، اين پليدی فضيلت‌جويی و داوری را از سر فرو بنه، به هر چه خواهی اين کار را بکن! «گر خود بتی ببينی، بهتر ز خود پرستی». بت را که چنين منزلتی باشد، تو را که منزلت «ملکِ کريم» است، خود جايگه پيداست!

این روزهای تعليق، خودم را بسته‌ام به نغمه‌های مطربان. دل‌ام جايی می‌خواهد رها، آزاد. جايی که هيچ ملاحظه‌ای نباشد. بتوانی راحت گريه سر دهی، بتوانی آسوده و بی هيچ دغدغه‌ و پروايی از ته دل بخندی. بتوانی بلند بلند با خودت حرف بزنی. بشود بدون پروای نگاه‌های چپ چپِ عابران با خودت زمزمه کنی، آواز بخوانی، هق‌هق کنی. سرت را تکانی بدهی، دست‌های‌ات به آسمان برود. حالی دارم جنون‌آميز. جايی می‌خواهم که اين حال را بشود عنان از کف رها کرد. جايی که بشود بند از پای اين ديوانه برداشت. جايی که بشود اين باز را پرواز داد. اين‌جا کجاست؟ کجا می‌شود خلوتی يافت؟ دشتی، کوهی، بيشه‌ای، جنگلی، درياچه‌ای، سينه‌ی اقيانوسی، کجا می‌شود يافت؟ اسپانيا؟ ايتاليا؟ فرانسه؟ آلمان؟ کجا؟ می‌‌خواهم مثل کودکان دوان دوان و آوازخوانان بروم دست‌ها را صليب‌وار باز کنم. ميانِ آفتاب، وسط باران، بر بالِ باد، تو را نفس بکشم. کجا می‌شود؟ ايران؟ می‌شود آن‌جا؟ گمان نکنم. در اين شش سال، هر بار رفته‌ام – که زياد رفته‌ام – چيزی در درون‌ام می‌گويد که اين‌جا در قُرُقِ عسسان است. زمينی که در آن گناه نتوان کرد، خدا را هم نتوان در آن پرستيد. جايی که زمين خدا به مصادره‌ی خلق خدا در آيد، در آن عاشقی نمی‌شود کرد. «که در مشايخ شهر اين نشان نمی‌بينم». خدا را نمی‌شود زير تازيانه‌ی محتسب پرستيد. دژم‌خويی شيخ و زاهد و واعظ جا را بر تو هم تنگ می‌کند! گنه کردن هنری است که از هر بی‌هنری ساخته نيست. ولی قصه‌ی من و تو که تنها قصه‌ی گناه نیست، هست؟ گناهی که در جَنْبِ کرم‌ات، افسانه می‌نمايد!

هی هی هی ... ای بی‌قرارِ پريشان! کجا ببرمت؟ چگونه آرام‌ات کنم؟ طفلِ بهانه‌جو!

July 9, 2008

روی خدا... حيرتِ ما

صبح آدينه، يکی برایِ تو خوانده بود:
ای نور خدا در نظر از روی تو ما را
بگذار که در روی تو بينيم خدا را

خوب گفته بود. شاعر هم خوب سروده است. من اگر بودم، شايد هرگز دهان باز نمی‌کردم و به «تماشا» می‌نشستم تنها و خموش. اگر هم قرار بود بگويم، چنين نمی‌گفتم. برای تو، اين‌ها را گفتن کفِ بيان است. برای رسيدن و پريدن به سقف‌اش شهپر جبرييل می‌سوزد... اصلاً چرا بايد اسيرِ اين گفت و بيان شد؟ مگر نيازی به بيان هست؟ همين آشفتگی، همين پريشانی ما را بس. همين که مثل کاهی افتاده بر موج اقيانوس، بی‌اختيار و رها، در فراز و فروديم کافی نيست؟

پ. ن. تا دم از شامِ سرِ زلفِ سياه‌ات نزنند / با صبا گفت و شنودم سحری نیست که نيست
من از اين طالعِ سرگشته به رنج‌ام ورنی / بهره‌مند از سرِ کوی‌ات دگری نیست که نيست

July 8, 2008

دلجويی

سايه‌ی طوبی و دلجويی حور و لبِ حوض
به هوای سرِ کوی تو برفت از یادم
پاک کن چهره‌ی حافظ به سرِ زلف ز اشک
ور نه این سيلِ دمادم ببرد بنيادم

ای شهِ ايمان تو مرو!

يعنی می‌روی؟ ديگر می‌روی؟ تازه «به ديدارِ تو خوگر» شده بوديم. خويی که با يک نگاه کالنقش في الحجر شده است. «مرو که با تو هر چه هست می‌رود»! عزيزی می‌گفت آن يار ميهمانِ ما خواهد بود. می‌شود باز هم ديدت! گفتم بگذار همين ناباوری را باور کنم. بگذار ذوق همين لحظه‌ها را خوب بچشم. بگذار، اين تومار درون را بيشتر در هم بپيچم! اما «گر رود ديده و عقل و خردِ و جان تو مرو». تويی که همه چيزی و همه‌ای:
اهلِ ايمان همه در خوفِ دمِ خاتمت‌اند
ترس‌ام از رفتنِ توست ای شهِ ايمان تو مرو!
اين‌جاست که آدم تفاوت تجربه‌ها و نگاه‌ها را می‌بيند. يکی می‌گويد:
چو بيد بر سرِ ايمانِ خويش می‌لرزم
که دل به دستِ کمان ابرويی‌ست کافر کيش
اما يکی «ايمانِ خويش» برای‌اش معنا ندارد. خداوند و شاهِ ايمان برای‌اش تويی. اصل تويی، ايمان فرع است. اگر آن کافر کيش اين اندازه عزيز است که دل در کفِ او چون موم است (و اصلاً چه جای «کافرکيش» خواندنِ او وقتی که خود ذاتِ ايمان است او؟)، چه جای لرزيدن بر سرِ ايمان. ايمان گو برود:
من و دل گر فدا شديم چه باک؟
غرض اندر ميان سلامتِ اوست!
پس تو مرو! تو بمان! «پدرا! يارا!‌ اندوه‌گسارا! تو بمان!»

گواهی

بعضی گواهی‌ها احتياج به سندِ کاغذی ندارند: «رنگِ رخِ خوب تو آخر گواست / در حرم لطفِ خدا بوده‌ای». گاهی برای اين‌که بفهمی يکی چه ميزان از سلامتِ درون بهره دارد، کافی است به روی‌اش بنگری. البته بايد از اين سو هم آينه‌ای داشته باشی ورنه قديسِ قديسان را هم که پيش روی‌ات نهند، ناپاک می‌بينی‌اش: «ديو آدم را نبيند غير طين». پس گواهی اين است:
يوسف کنعانی‌ام، روی چو ماهم گواست
هيچ کس از آفتاب، خط و گواهان نخواست!

و اين خضوع و فروتنی در برابر اوليا عجب چيز شگفتی است. اين‌که به روی کسی بنگری، به صورتِ کسی بنگری و سيرتی ببينی نورانی، کارِ هر کسی نيست. يعنی «ديده می‌بايد که باشد شه شناس»، ولی تنها ديده نيست که کار می‌کند. روی چو ماهی هم بايد. يوسفی هم بايد. حسنی و جمالی از درون نيز بايد. به رنگ و نيرنگ نمی‌شود در مجمع خوبان ميان‌داری کرد.
دم از ممالکِ خوبی چو آفتاب زدن
تو را رسد که غلامانِ ماه‌رو داری!
بايد «چيز»ی باشد. «آن»ی بايد باشد. سری، رمزی بايد باشد. چيزی که به اشاره می‌رود و می‌آيد:
نشود فاشِ کسی آن‌چه ميانِ من و توست
تا اشاراتِ نظر نامه‌رسانِ من و توست...

ولی تو که خود سراپا رازی و ناز، من کشته‌ی آن «راززدايی»ِ توام!

July 6, 2008

آينه

روی جانان طلبی، آينه را قابل ساز
ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود

روز واقعه (*) . . . با خداوندِ قيامت . . .

۱. يا ايها الذين آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لّلهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ وَاعْلَمُواْ أَنَّ الّلهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنهَُّ إِلَيْهِ تُحشرون (سوره‌ی انفال (۸)، آيه‌ی ۲۴).

۲. آدم می‌تواند مغلق بگويد. می‌تواند زبان و بيان‌اش را تماماً بسپارد به حافظه‌اش که همه‌ی دفينه‌های خيال را بيرون بکشد تا حال‌اش را بنويسد. اما اين حال، اين تجربه، اين ذوق، اين درک، اين دريافت برای من امروز تنها در دو نام قدسی خلاصه شد؛ دو نامی که ساعت‌ها ذکر حلقه‌ی تسبيح‌ام بود (بله، رشته‌ی تسبيح‌ام به حقيقت امروز پاره شد!). اين دو نام، ترجمانِ حالِ من بودند: سلام و مؤمن! سلامی که مژده‌بخش سلامت و صلح و آسايش درون و برون بود؛ و مؤمنی که هم ايمان می‌بخشد و هم امنيت. این حس امنيت و سلامت، اين حس بودن در سايه‌ی کسی – نه هر ناکسی – این حس، حسی بود نو، تازه، بديع. اين از آن مواجيدی است که هرگز نيازموده بودم، بی هيچ اغراقی. آن يک ساعتِ ميهمانی، آن يک ساعت نشستن در ضيافتِ نگاه و سخنِ تو چندان که به درنگ در بنِ دندانِ جان مزمزه شده، نشئه‌ای در جان انداخت که هيچ شراب مردافکنی نصيبِ کسی نتواند کردن (و من اين معنی را نيک می‌دانم و می‌شناسم!). گويی ناگهان پس از يک بيماری دراز، سلامت باز آمده باشد و نقاهت سپری گشته. گويی سينه‌ات گشاده شده است. گويی باری از دوش‌ات بر زمين نهاده‌اند. گويی قدم به قدمِ مصطفی اين آيات را چشيدم که: الم نشرح لک صدرک؟ و وضعنا عنک وزرک؟ گويی وحی را آزمودم، تازه تازه. گويی هُرمِ کلماتِ وحی بر لبان‌ام جاری شده باشد پس از شنيدنِ مستقيمِ آن‌ها! گويی ... نه،‌ همین است، گويی حاجی از حج‌اش بازگشته و يکايک مناسکِ زيارت به جای آورده باشد و هنگام بازگشت، آدمی ديگر شده باشد! گويی... مو به مو، اين ابيات آن قصيده‌ی اعترافيه‌ی ناصر خسرو را آزمودم که: ای خوانده بسی علم و جهان گشته سراسر... تا آن‌جا که می‌گويد: «ما جرم چه کردیم نزاديم بدان وقت؟ / محروم چراييم ز پيغمبر و مضطر؟» و به عيان ديدم که اگر حرمانی هم هست، از این يک وجه نيست! و گويی يک‌جا تمام انبيا با هم در مجلسی آسمانی به ميهمانی زمين آمده باشند... بگذريم.

۳. همان که گفتم، مغلق‌گويی و شطاحی موقوف! حالِ خوشی بود. حالِ رهايی، حالِ آزادی، حالِ آزمودن و ديدن و چشيدن ولايتِ مولا. حالِ باز شدنِ «بند رقيت» از پای جان. حال که خوش می‌شود، يادِ دوستان فراوان می‌رود. خويشان، دوستان، رفيقان، نازنينان، رفتگان و ماندگان (و حتی نامدگان)، به قطار از پيش چشمان‌ام رژه می‌رفتند آن‌گاه که حضوری بود و اشکِ شوقی و ناله‌ای شکسته در گلو. و حاصلِ صفای باطن هر کسی، به هر آيينی يا به هر ضد-آيينی که باشد، همين لحظات نازکیِ دل و جان است. و همين نازکای جان است که آدمی را همچون حرير می‌کند. آدمی را نازک می‌کند. آدمی را شفاف می‌کند. آدمی را سبک می‌کند. و سبکی است که پرِ پرواز می‌دهدت. و همين حال است که خوش است. همين نفسِ بی‌خويشی است که حاصل کارگهِ کون و مکان است. همين است که اگر روزی کار جهان سرآيد، بی آن، نقش مقصود از اين کارگه نخوانده رفته‌ای! همين بی‌خويشتنی. همين رهايی. همين غيبت بغض و کينه. همين زلالِ جاری صلح و امنيت.

۴. و اما قيامت... هر چه هست در همان آيه‌ی بالاست. همان است قيامتی که رفت و قائم، خروشی در جانِ مرده‌ی... در جانِ مردگان انداخت! همين که «طاعتِ قيامت به شرط رفعِ تعيين اوقات کنند». و اين نکته‌ای است که هر خاطری در نيابد!

۵. و آخرِ‌ کار، تبسمی می‌ماند به پهنای صورت! تبسمی که به دست، به انگشتانِ خويش، نشان‌اش دادی که: در اين دين، در اين آيين، نشانی از غم نيست. غم برای ما نيست. غم از جان‌تان دور باد. شاد باشيد و تبسم بر لب داشته باشید. اين طريقه، طريقه‌ی شادمانی است که شادی نعمتِ خداوندی است و شکرانه‌ی اين نعمت، دست افشاندن و پای‌ کوبيدن است. که «چشمِ کوران آن خسارت را بديد». وقتی خسارتی نباشد، همه شادی است و طرب. پس «به شادیِ رخِ گل، بيخِ غم ز دل بر کن»!

۶. و ... و تو چه شيرينی! «شاهِ شمشاد قدان، خسروِ شيرين‌دهنان»ی. هر چه که باشد، ما از تو نصيبِ شيرينی و حلاوت برده‌ايم. من از تو شيرين گشته‌ام. من به آواز لالايی تو در خواب رفته‌ام و دستِ تو گهواره‌ام جنبانده است. پس جای حيرت نيست اگر «کاهِ سرگشته را کهربا می‌کشد». هست؟ و آری تو خود به زبان و بی‌پرده گفتی که: «تا کی از سيم و زرت کيسه تهی خواهد بود»؟ و ما هم خواستيم. طلب کرديم. و اجابت‌اش بر تو باد: شأن سليمانی را! حکمتِ سليمانی و «رب زدنی علما» را و ملکتِ سليمانی را! هم منطق‌الطيری بايد تا «سليمانِ لسين معنوی» باشيم و هم خاتمی بايد که جهان به زير اين نگين باشد. باقی را خود بهتر دانی. هر چه خواهی کن!

۷. و مشکل؟ عظيم‌ترين گردنه و صعب‌ترين عقبه در اين راه، خودِ من‌ام! خودِ خويشتنِ من! خودِ تنِ من و خودِ جانِ من! اين من را از ميانه بردار. آن وقت ذوالفقاری در کف‌ام نه و به ميدان‌ام فرست تا جگرآوری کنم برای‌ات. اين من را بستان تا زهر را بسان انگبين در کام گيرم و باک‌ام از هيچ ذی‌وجودی نباشد، «خاصه که يار با من»!

۸. شادم از تو، و شادم از او که مرا در اين ميانه‌ی واقعه، استظهاری بود.

(*) به روزِ واقعه، تابوتِ ما ز سرو کنيد / که می‌رويم به داغِ بلندبالايی. (حافظ؛ حافظِ خودم، نه حافظِ دگران!)

July 5, 2008

ايمان...

۱. حالِ خونين دلان که گويد باز؟
وز فلک خونِ خُم که جويد باز؟...
۲. قالوآ آمنا برب العالمين رب موسیٰ و هٰرون...و أورثنا القوم الذين کانوا يُستَضْعفون مشٰرق الأرض و مغٰربها التی بارکنا فيها...
۳. . . .

شکار

ز پگاه میرِ خوبان به شکار می‌خرامد...

بيابان

کرانه‌ی بيابان، ناپيدا. ما تشنه و راه دراز. جگرها تف‌ديده. پس کی به فرياد می‌رسی؟

فرمان...شعر... تلقين... قرآن!

۱. ای که ميانِ جانِ من تلقينِ شعرم می‌کنی
گر تن زنم، خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم!

۲. «و اذا سألک عبادی عنی فانی قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان، فليستجيبوا لي فليؤمنوا بي لعلهم يرشدون»

۳. مهمانِ خويش‌ام برده‌ای، خوانِ کرم گسترده‌ای
گوش‌ام چرا مالی اگر من گوشه‌ی نان بشکنم؟

پ. ن. اين است رسمِ مهمان‌نوازی؟ حال، من، بی‌ادب و گوشه‌ی نان شکسته! کرمِ تو کجا رفت؟! می‌دانی که هميشه در خواب و بيداری خوانده‌ايم که: «تو مگو ما را بدان شه بار نيست / با کريمان کارها دشوار نيست»؟ پس تو چرا؟ تو که اين‌گونه نبودی؟ گستاخ‌تر از اين بايد با تو گفت؟!

آن روزِ همايون...

اگر ننويسم گويی تجربه‌ی لحظه‌های ناب‌ام گم می‌شود؛ لحظه‌هايی ديرياب که در اين غبار برپا خاسته به سادگی گم می‌شوند و ته‌نشين آن لحظات نبرد را هم به باد می‌دهند. هوا بوی يوسفِ کنعانی دارد و یعقوب‌وار مضطرب‌حال‌ام و آشفته‌دل... و دل‌سوختگی را چاره‌ای گويی نيست... «هر دم آيد غمی از نو به مبارک‌بادم». هر روز غصه‌ای تازه و قصه‌ای نو. هر روز، حديثِ درازدستیِ کوته‌آستينان. هر روز، حکايتِ اين گُلی که هر دم در دستِ بادی است و جانِ رشک‌آلودِ ما که مدام می‌خواند: «يارب مبادا کامِ رقيبان»... ولی می‌شود به رازِ چشمان‌ات و رمزِ سخن‌ات فکر کرد، می‌شود خود را رها کرد در همان حالِ خوش کودکانه، يا همان هوای پريشانِ «يک لحظه سايه از سرِ ما دورتر مگير» و دل خوش داشت به همين نَفَسی که لابد بايد غنيمت باشد. و که می‌داند که من در حضور تو می‌نشينم اما بارِ سنگين آرزوها و اميدهای قومی، ملتی، جماعتی بر شانه‌ام سنگينی می‌کند؟ که می‌داند که هر اندازه در اين مَرْغ‌زار، شوقِ با تو بودن لذتی ژرف داشته باشد، رنجِ آن «مرغانِ زار» که در قفس‌اند و عمری است نقشِ گل بر ديوارِ قفس زده‌اند، کامِ هر صاحب‌دردِ هوشياری را تلخ می‌کند و هر مستِ حضوری را به آگاهی و رنج می‌کشاند؟ که می‌داند که نه به خود توانيم انديشيدن و نه به ديگری؟ که می‌داند که عمقِ حرمان ما را چگونه می‌توان سنجيدن؟ که می‌داند که اين فریاد که از عمقِ تاریخ در ضمير ما طنين‌انداز است، رنجی است هزارساله، و حاصلِ عشقی هزارساله؟ و چرا نصيبِ عده‌ای از عشقِ تو سرور است و بهجت و حظِ گروهی خون خوردن است و خاموشی؟ و چرا «کوکبِ بختِ مرا هيچ منجم نشناخت»؟ چه شد که رقيبان هر روز چنين می‌تارانندمان؟ چه شد؟ ما را چه افتاده است که تنها چاره‌ی ما آهِ جگرسوز شده است و صيحه‌ی سينه‌گداز؟ تو که نيک می‌دانی نه در اين جهان نه در آن جهان نه در هر جهانی غمی نيست ما را. ما به همان خيالِ تو هم خوش‌ايم و با همين خيال قانع بوده‌ايم و چه گدا همت بوديم! اما روزگاری است، قرنی است، هزاره‌ای است که بيش از خيال از تو می‌طلبيم و ناگهان آفتابِ تو از مشرقِ جامِ دگران طلوع می‌کند!

گفتم می‌شود خدمت کرد. می‌شود سگی بود بر درِ سرای تو.. می‌شود آمد و رفت رقيبان و مهمانان را از دور ديد. ولی دريغ که حتی به سگی شايد نگذرانندت! و خدا را، دادِ ما از اين قوم بستان! و اين تظلم را بشنو، هر چند در سکوت! و ما هر چه بخواهيم و خواهيم خواست، اين تظلم را از خاطر نخواهيم برد (اگر از ياد برديم، تو هم‌اکنون شنيده‌اش گير)! ساعتی می‌شود از خود جدا شد... می‌شود اوج گرفت و با تو بود. خلوتی ساخت که ما باشيم و تو. من باشم و تو. و هيچ نباشد و همه غايب شوند و آن‌گاه نه غمِ این ماند، نه اندوهِ آن. می‌شود مستِ جذبه شد... ولی، هيچ کس اگر نداند، من می‌دانم و تو می‌دانی که اين‌ها ميانِ ما و تو قصه است، قصه! تا کی از اين افسانه‌‌ها؟ تو می‌دانی که جايی که تيغ بر می‌کشند و آن دم که بادِ استغنا می‌وزد (و اين باد هم‌اکنون می‌وزد)،‌ اين نيرنگ و رنگِ ما و من به هيچ نمی‌آيد! تو می‌دانی که نامه‌سياه‌ايم. و اگر ديگران هم نامه‌سياه باشند يا نباشند چه باک؟ دردِ اين است که: ما هر چه هستيم همين‌ايم و از تو هستيم! ما خار يا گياه يا سوسنِ روييده در همين باغ‌ايم! ما را چه می‌کنی؟ بر می‌کَنی؟ می‌سوزانی؟ می‌پرورانی؟ هر چه می‌کنی، بکن! ولی قصدِ هجران مکن! قصد چشاندنِ اين دوری مکن! قصد عزت بخشيدن رقيبان و خوار کردنِ حبيبان مکن، هر چند حبيبانِ درشتی باشند و درشتی کنند چون خار!‌ تو که می‌دانی که «نبضِ عاشق، بی‌ادب بر می‌جهد»،‌ پس ما را به جمعِ طايفه‌ای مبر که در اين هياهو و آشوب درون، در اين زلزله‌ی جان، در اين قيامتِ کبرا، ما را به ادب می‌خوانند! پس بگذار ما را که ادب را از تو بياموزيم و با تو بياموزيم نه از دیگران و با ديگران! ... «ای منعم! آخر تا چند باشيم / بر خوانِ وصل‌ات از بی‌نصيبان؟» چند بايد برای تو نوشت؟ بگويم که: «هم ناديده می‌بينی و هم ننوشته می‌خوانی»؟ اگر چنین نبود چه؟ اگر من مغبونِ اين گمان شدم چه؟ چرا نشود و نتوان چون کودکی فغان و زاری کرد و شيرِ لطفِ تو را طلب کرد؟ چرا؟ و تو می‌دانی که يک نفس اگر نگاه کنی، دو عالم را به آهی خاکستر می‌توانيم کرد. تو می‌دانی که چه کوره‌ای را،‌ چه تنوری را، چه آتشفشانی را سال‌ها خاموش و آرام با خود آورده‌ايم و کشانده‌ايم! و تو می‌دانی که اين دوزخ را به همراه صدها مار و عقرب در درون راه برده‌ايم و مدام زهر خورده‌ايم و تلخی کشيده‌ايم. پس تو تلخی مکن! تو که سراپا نازی و يکسره راز! و هر روز، برای دل زمزمه می‌کنم که:
ای مرغِ گرفتار! بمانی و ببينی
آن روز همايون که به عالم قفسی نيست!

و کجاست بازرگانِ ما که به طوطيانِ هندوستان خبرِ محبسِ ما را ببرد؟ کدام طوطی؟ کدام هند؟ کدام رفيق؟... بوی توفان می‌آيد. صدای تندباد است. و کج‌خلقی‌ها و درشتی‌ها به این سو و آن سو می‌کشاندم و ... يعقوبِ تيره‌چشم را هوايی که يوسف در آن نفس می‌زند، مضطرب کرده است. و يوسف کی‌ست؟ ما يا تو؟ يعقوب کی‌ست؟ مايیم که عمری است در بنِ چاهی نگون مانده‌ايم از دسيسه‌ی نمامان؟ يا تو که... می‌بينی چطور سرِ رشته را گم می‌کنيم و اول و آخرمان يکی می‌شود؟ می‌بينی بعد از این همه نقش و صنعت چطور به صحرای خُل‌بازی می‌زنيم؟ ... يعنی تا فردا می‌توان تاب آورد؟ يعنی به فردا می‌رسيم؟ و به پس فردا؟ يعنی رسيدنی در کار هست اصلاً؟ يعنی همين نيم‌روزِ بر جا مانده، ما نيمه‌جان و خشک‌لب، سود و سرمايه را به باد نخواهيم داد؟ وه که بيزارم، سيرم از قصه گفتن و حکايت کردن! بيا و تمام کن اين همه شکايت را! به ستوه آمديم از اين هم گِلِه (دور از گوش رقيبان؛ کر باد گوش رقيبان! کور باد چشمِ رقيبان!). «بيا و اين غزلِ کهنه را تمام کن». بيا و اين قصه‌ی تکراری ما را ختم کن! بيا! «بيا، بيا دلدارِ من، در آ، در آ در کارِ من». بيا، بيا، «ای يوسفِ کنعانِ من!». ذله شديم بس‌که گفتيم بيا و ديده بر در دوختیم. تو هم خسته شدی بس که من نوشتم! يعنی می‌خوانی اين‌ها را؟ واقعاً می‌خوانی؟ يا بازی داده‌ای ما را؟ و می‌دانی که ما بازی‌خورده هم اگر باشيم، هنوز گرمِ بازی می‌مانيم و تجاهل می‌کنيم؛ پس نفسی، نيم‌نگاهی، چشمی از مغرب، به مشرق بينداز! ... «سوختگان بر سرِ ره منتظرند».

July 2, 2008

اين شادمانی سوگ‌ناک

حال غریبی است. حالی است شگفت. می‌شود آدمی احساس دولت و تنعم کند، اما ديو غم از درون بر وجودش پنجه بزند؟ می‌شود شاد بود و غم‌ناک؟ می‌شود بر اوج افلاک باشی، ولی بار کهکشان بر شانه‌ات سنگينی کند؟ می‌شود در حضورِ دوست باشی و باز هم در حسرتِ «نکته‌ی روح‌فزا از دهنِ دوست» باشی و چشم‌انتظارِ «نامه‌ی خوش‌خبر از عالمِ اسرار»؟ می‌شود؟ می‌شود که با او باشی و چون حلقه بر در؟ می‌شود که در پيش چشمان‌اش باشی و با حسرت و حرمان‌ديده بگويی که:
شکرِ آن‌را که تو در عشرتی ای مرغِ چمن
به اسيرانِ قفس مژده‌ی گلزار بيار
به وفای تو که خاکِ رهِ آن يار عزيز
بی غباری که پديد آيد از اغيار بيار
روزگاری است که دل چهره‌ی مقصود نديد
ساقيا آن قدحِ آينه‌کردار بيار؟
می‌شود هنوز از «جور رقيب» ناليد؟ (رقيب يعنی آن‌که ميان عاشق و معشوق فاصله می‌اندازد نه آن‌که با عاشق رقابت می‌کند). شدنی است، آری. اما شرايطی دارد که در آن شرايط می‌توان از جور رقيب در همه حالی گذشت. ولی امان از اين حسرت. فرياد از اين حرمان! همين که عاشقِ سوخته‌دل را وا می‌دارد از سر سوز بگويد:
ای که مهجوری عشاق روا می‌داری
بندگان را ز برِ خويش جدا می‌داری
تشنه‌ی باديه را هم به زلالی در ياب
به اميدی که در اين ره به خدا می‌داری
دل ربودی و بحل کردمت ای جان ليکن
به از اين دار نگاه‌اش که مرا می‌داری
ساغر ما که حريفان دگر می‌نوشند
ما تحمل نکنيم ار تو روا می‌داری!
ولی... «ساغرِ ما»؟ اساساً از کی ما صاحبِ ساغری اختصاصی بوديم؟ از کی ما را از جرعه‌ی زلالِ تو نصيبی بوده است؟ گاهی اوقات آدم باورش می‌شود که سزاوار بيش از اين نيست و حرمان همان نصيب ازلی است. ولی دل‌مان به همين امیدی خوش است که در پرده‌ی غيب نهان است! يعنی تو بندگان را به همان وضعِ دگران می‌داری؟ يا بندگی تعريفی ديگر دارد؟ که هر چه این خیلِ سرگشته و حرمان زده می‌کنند مقبول نمی‌افتد و مدام بايد اين سوختگان اشک‌ريزان مناجات کنند که:
چه جرم کرده‌ام ای جان و دل به حضرتِ تو
که طاعتِ منِ بيدل نمی‌شود مقبول؟
ولی چه سود؟ آخرِ کار هم بايد دردمندانه بگويی که:
هر چه هست از قامتِ ناسازِ بی‌اندامِ ماست
ورنه تشريفِ تو بر بالای کس کوتاه نيست!

آخرالامر متهم و مغبون ماجرا همين عاشقِ پاشکسته‌ی دايره‌ی قضاست! دايره‌ی قضا، آری. دايره‌ای که سال‌هاست در آن سرگردان‌ايم. ما شده‌ايم مثل قومِ موسی که چهل سال سرگردان تيه بودند. ما همان سرگشتگان بيابان هستيم که جرم‌مان هم هنوز معلوم نشده است!‌ شايد يکی در همان نسل‌های پيشين جنايتی عظما کرده است که قومی، ملتی، جماعتی امروز بايد تاوان‌اش را پس بدهد! اين شکايت را از که بايد به کجا برد؟ ولی... هنوز بايد گله کرد از غصه؟ شايد نبايد!‌ ولی چه سود که خيل لشکرِ غم مهيب است و:
ز بام و در همه جا سنگ فتنه می‌بارد
کجا به در برمت ای دلِ شکسته کجا؟
و حديث اول و آخرِ ما همين شکستگی دل است، شکستگی دل! شايد اين چند روز آتی، هر چه اگر نصيب‌مان نشد، دست‌کم دلی شکسته حاصل شد! شايد فردای محشر تو خريدارِ همين دل‌شکسته‌ي حرمان ديده و حسرت‌کشيده شدی. اين روزها اشک حسرت در چشم داريم و آرزويی که دلِ خويش بر سر آن بر باد خواهيم داد! امروز مدام با خود می‌گفتم که تا اين‌جا همين دل‌سوختگی است که حاصل ماست. پیرامون خود را که می‌نگرم، ديگران حاصل‌‌شان شوق است و شادی. اشکِ آن‌ها از شوق است و اشکِ ما از حسرت! دريغا بر ما و دريغا بر سرنوشتِ رقم‌زده در خونِ ما! ما استغاثه‌ی خود را به نزدِ تو آورديم. تو دانی و ما. تو دانی و دلِ ما. تو دانی و حسرتِ‌ ما. تو دانی و حرمانِ ما. تو دانی و رنج‌ديدگی و مظلمه‌ی ما. تو دانی و حيرتِ ما. تو دانی و غربتِ ما.

هر می لعل کزان دست بلورين ستديم
آبِ حسرت شد و در چشمِ گهربار بماند!

June 2, 2008

هوای ايمان

۱. تا هوا تازه است، ايمان تازه نیست / کاين هوا جز قفل آن دروازه نيست

۲. باز هوای وطن‌ام آرزوست / تکيه به کنعان زدنم آرزوست

۳. هوای کوی تو از سر نمی‌رود ما را / غريب را دلِ سرگشته با وطن باشد

May 21, 2008

بهانه

سودای تو را بهانه‌ای بس باشد
مدهوش تو را ترانه‌ای بس باشد
در کشتنِ ما چه می‌زنی تيغ جفا؟
ما را سر تازيانه‌ای بس باشد!

بانگ ارغنون

پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گويدم انا اليه راجعون

پ. ن. «چشمه»

May 20, 2008

خويشاوندی

برادرم، پدرم، اصل و فصل من عشق است
که خويشِ عشق بماند، نه خويشی نَسَبی

May 19, 2008

پيشِ چراغ . . .

يک لحظه داغم می‌کشی، يک دم به باغم می‌کشی
پيش چراغم می‌کشی، تا وا شود چشمانِ من

گاهی اوقات . . .

گاهی اوقات آدم برای اين‌که بداند چه چيزهايی دارد، چه نعمت‌هايی دارد و هر روز با آن‌ها زندگی می‌کند و بی‌اعتنا شايد، بی آن‌که آن‌ اندازه که در خور است، قدرشان را بداند، لازم است تلنگری بخورد. و بعضی اوقات تلنگرها حتی اگر در ساده‌ترین پوشش باشد و نه نتيجه‌ی توفان و گردباد و زلزله و سونامی و غيره، کار هزاران زلزله را می‌کنند. «اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها...». و اين «اثقال» است که پدر ما را در آورده است.

May 18, 2008

در همه حال . . .

وصف حال من، حال هميشگی‌ام، شده است اين تک بيت:
بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم، بی تو به سر نمی‌شود

و گاهی بسیار ساده، این حال، حالی است که نه حال عرفانی عجيب و غريبی است نه محصول کشف و شهود و جذبه‌ای وصف ناشدنی. حالی است کاملاً بشری. با تمام فراز و نشيب‌های‌اش. گاهی به ديوانگی می‌ماند. ولی رساترين بيان برای‌اش همان چند کلمه‌ی بالاست. و اين حال، حالی است غريب برای آدمی غريب. و چقدر با اين شعر سهراب همدلی کرده‌ام که:
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
کجاست جای رسيدن
و پهن کردن يک فرش . . .
و «گريه می‌جوشد شب و روز از دلم» و حالی است غريب که «ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گريند». و غربت‌اش در اين است که اين گريه، در دل می‌جوشد و در دل فرو می‌ریزد و به چشم نمی‌آيد و از ديدگان فرو نمی‌ریزد. و ... حتی از آن نوشتن هم به بازی می‌ماند. کاری می‌شود لغو و عبث. می‌شود نمايش و ادا. حالی که گفتنی نباشد،‌ نهفتنی است.... هميشه اندکی تسکین و ذره‌ای آرامش را در لحظه‌ای برای مناجات و دعا يافته‌ام... و «اهل دعا خود ديگرند...» گويی اهل دعا بودن هم به اين سادگی وصف حال هر کسی نيست. اما «اميد که اين فن شريف، چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود»... سخت است که حرمان را با تمام وجودت حس کنی و سخت‌تر آن‌که خودت را تنها ببينی در مواجهه با حرمان و اندوهی مدام از درون چنگ‌ات بزند و خراش‌ات بدهد.

October 30, 2007

خاموشی شمعی سترگ

وقتی با کسی خو گرفته باشی و سال‌ها با او زيسته باشی، هر خبری از او وجودت را تکان می‌دهد؛ همان حکايت صاحب‌خبر بيامد و من بی‌خبر شدم. رفتن قيصر امين‌پور تکان‌دهنده است برای آدمی که سال‌ها با شعر او عاشقی کرده باشد و اضطراب‌های‌اش را با نجواهای او فرونشانده باشد. وقتی تاريخ رفتن‌اش برای‌ات تصوير شود، عمق فاجعه را بيشتر حس می‌کنی.

عکس از جام جم امروز تا چشم‌ام به عکس‌های استادِ دانشور، دکتر شفيعی کدکنی افتاد که چنان در حال گريستن بود، ناگهان من نيز تمام تن‌ام لرزيد. من نيز گريه از استخوان‌های‌ام جوشيدن گرفت. فکرش را بکنيد که اجل می‌تواند يکايک اين افتخارهای فرهنگ و ادب و شاعری ما را بستاند. فکرش را بکنيد که روزی ممکن است همين استاد شفيعی، سايه‌ی سرفراز شعر و موسيقی، شجريان، مشکاتيان، فرشچيان، خسرو شکيبايی، علی نصيريان، محمدعلی کشاورز و ده‌ها نام بلند ديگر، همين راهِ سرنوشت را بروند. فکرش را بکنيد چقدر تهی‌دست می‌شويم. و چقدر ما در برابر مرگ تهی‌دست‌ايم، به ويژه که مرگ، نمادهای انديشه‌ی ما، فرهنگ ما، ادبِ ما، موسيقیِ ما را نشانه بگيرد. قيصر امين‌پور زيستن‌اش برای من شکل گريستن بود و رفتن‌اش شکل سوختن. قيصر امين‌پور مثل شمعی بود که می‌سوخت و می‌گريست. آری، زمانه‌ی ما برای او تنگ بود.

October 3, 2007

فضيلت معصيت و آفت طاعت!

بزرگترين آفت طاعت که هميشه در کمين دين‌داران است همين توانايی بر طاعت است. همين که مدتی به تکرار می‌بينی که قدرت بر عمل به آداب و فرايض داری، در آستانه‌ی آن نخوت و عجبِ طاعتی. به همين فخر فروختن می‌توانی و پا به همان ورطه‌ای می‌گذاری که دام اهل طاعت است. يکی از هول‌های بزرگ من هميشه اين بوده است که مباد به خاطر يک دو روز طاعت و عبادت، دماغی پر باد بيابم که به واسطه‌ی آن طاعت‌های حقير بر آن‌ها که اهل طاعت نمی‌دانم‌شان فخری بفروشم. اين طاعت نخستين کاری که می‌کند، شخص عبادت‌کننده را به خويش مطمئن می‌سازد. طمأنينه هميشه از خودِ طاعت نيست. گاه از رضايت نفس است. پس الهی بيزارم از آن طاعت که مرا به عُجب آورد!

اما هر معصيتی آخر معصيت است؟ معصيتی که با آن ستيزه کنی و به دشواری حريف‌اش شوی، آن معصيت معصيت است! معصيتی که به اندک مقاومتی حريف‌اش شوی، بازيچه‌ی اطفال است! «گر پنجه زنی روزی، در پنجه‌ی رستم زن». ياد آن جمله‌ی مولا علی می‌افتم که گفت: «کاد العفیف ان يکون ملکا من الملائکه ما المجاهد الشهيد في سبيل الله باعظم اجراً ممن قدر فعف». عفاف ورزيدن آن هم از سوی کسی که قدرت بر معصيت دارد، او را بالاتر از مجاهد شهيد قرار می‌دهد! خيلی نکته‌ی لطيفی است. بالاتر از اين حتی او را هم‌رديف ملايک می‌نهد. می‌گويند آن‌که قدم در راه مجاهدت نفس می‌نهد و حتی به سرانجام نمی‌رسد، شهيد از دنيا می‌رود. (آری، عشق هم از راه‌های مجاهده با نفس است ديگر). پس هر معصيتی را معصيت نمی‌توان نام نهاد و عصيان در برابر هر معصيتی هنر نيست. معصيتی را می‌توان معصيت ناميد که به دشواری حريف‌اش شده باشی. اين‌که به «عادت» از کنار معصيت بگذری (چون در محيط و شرايط خاصی بزرگ شده‌ای و امکان و «قدرت»‌اش برای‌ات نبوده)، فضيلتی به آدمی نمی‌دهد. اين‌جاست که بعضی معصيت‌ها ناگهان فضيلت می‌يابند. پس الهی! بنده‌ی آن معصيت‌ام که مرا به عذر آورد!

اين حال را کسی می‌داند که از ميان طوفان گذشته باشد. کسی که غرق خون و عرق باشد. کسی که بار هستی بر شانه‌های‌اش سنگينی کرده باشد. و «کجا دانند حالِ ما سبکباران ساحل‌ها». آن‌ها که در بند همين خرده رعايت‌های مستحبی پوسته‌ی دين‌اند و از دين جز همين آداب ظاهر (و آری همان يک تکه‌پارچه) چيزی نمی‌دانند، چه می‌دانند که همين نخوتِ طاعت چه دماری از روزگار آدمی در می‌آورد؟ گمان می‌کنم برای تمام اين ماه رمضان همين دو نکته کفايت است که: «ثلاث مهلكات: شُح مطاع، و هوى متبع، و إعجاب المرء بنفسه؛ ثلاث منجيات: العدل في الرضا والغضب والقصد في الغنى والفقر ومخافة الله في السر والعلانية». پس باقی بهانه است و دغل!

October 2, 2007

از آن قدر تا اين قدر

می‌گويند - در روايات دينی - که تقدير رخدادهای هر سال در شب قدر آن سال رقم می‌خورد تا سال بعد. ديروز داشتم فکر می‌کردم عموی بزرگ‌ام سه پسر دارد و سه دختر. ناخودآگاه به ياد او افتاده بودم. شب از ايران تلفن زدند. غوغايی به پا بود. آن سه پسر حالا ديگر دو تا شده بودند! هنوز باورم نمی‌شود. همان قاعده‌ی ثابت جاده‌های ناامن ايران و جانِ انسان‌ها، که از خاک کفِ جاده بی‌بهاتر است. نمی‌دانم از کجا و به که بايد شکايت کرد. دست هيچ کس به هيچ جا بند نيست. نه در زمين نه در آسمان. داشتم فکر می‌کردم که اگر تقديرِ رفتنِ او در شب قدرِ سال پيش رقم زده شده بود، يعنی چيز نزديک به يک سال، سايه‌ی آن تقدير بر سرش بوده است و خودش و ديگران از آن بی‌خبر. و اين خبر اگر افشا می‌شد، چه هولی در آدمی می‌افکند، به ويژه که خبر، خبر حادثه‌ای دردناک و تلخ باشد؛ خبر سانحه باشد. با هر که صحبت می‌کردم گوشی تلفن به نفر بعدی می‌رسيد: از پسر عمو به خواهر، از خواهر به مادر و برادر که سخن گفتن نمی‌توانست. و من مبهوت مانده بودم،‌ چنان‌که هميشه در مواجهه با مرگ بهت‌ام می‌زند. همه جا، هر جا، که پای سخن گفتن در ميان باشد، شايد ساعت‌ها بی‌وقفه بگويم و بنويسم. اما پای مرگ که در ميان است، سخن گفتن عبث است و پوچ. گويی تسلا دادن هم پاک از معنا می‌افتد. کاش می‌توانستم آن‌جا باشم و با حضورم سخن بگويم نه با زبان‌ام.

و هنوز همان سرما، همان رنج استخوان‌سوز، همان بهت، همان ناباوری در وجودم جاری است. و آخرش چه بايد گفت؟ تقدير بود! اما ويرانی جاده‌ها و ناامنی آن‌ها تقدير نبود. اين يکی از بی‌کفايتی و بی‌تدبيری آن‌هاست که مدعی کفايت و تدبيرند. ولی می‌شد در آن ساعت او آن‌جا نمی‌بود، اگر آن تقدير نبود. «از چنگ منش اختر بد مهر به در برد. . .».

July 12, 2007

اين گريه‌های شوق؛ آن اشک‌های سوز

امروز يک بار با بغضِ تو بغض کردم و دو بار با صدای لرزان و گريان تو سخت گريستم. امروز چنان مرا به آسمان بردی و چندان بر زمين با من نشستی که ترديد ندارم تمام آن مايه عهد و پيمانی که در کار تو کرده‌ام و کرده‌ايم، سزاوارترين مخاطب خود را در کره‌ی خاکی داشته است. امروز تمام تاريخ‌ام، تمام هستی‌ام، تمام آرمان‌ها و آرزوهای‌ام پيش چشم‌ام رژه رفتند. امروز تو مرد احساس بودی و چندان خاکی و زمینی در کنار من و ما، چندان انسانی سخن می‌گفتی که هيچ جدايی و فاصله‌ای ميان ما و تو نبود. اما دقايقی بعد چنان از سر خردمندی و پختگی و درايت سخن می‌گفتی که گويی آن که دقايقی پيش به صدايی لرزان و بغض‌آلود، با آن همه اشتياق، آن اندازه انسانی و خاکی، با ما سخن می‌گفت تو نبودی! گويی تو احتياج و استغنا، ناز و نياز را یک جا با خود داری.

و تو انسان بودی و هستی. اما چه انسانی! بر آسمان‌ات به یک شيوه می‌توان ديد و بر زمين به نوعی ديگر می‌توان دل به تو سپرد. اما چه پيوندی ميان ما و تو عميق‌تر از رشته‌ی محبت و مهر؟ رشته‌ای که به نگاه متصل است، که «نشود فاش کسی آن‌چه ميان من و تست / تا اشارات نظر نامه‌رسان من و تست». و آری، «روزگاری شد و کس مردِ رهِ‌عشق نديد». وقتی مثل پدر و درست در مقامِ پدر، چنان با تفقد دست بر سر فرزندان معنوی‌ات می‌کشی و همدلانه و با مهر با آن‌ها سخن می‌گويی و عمق محبتِ فروتنانه‌ و بی‌تابانه‌ات را می‌توان با گوشت و پوست لمس کرد، ديگر چه جای درنگ و ترديد که اين‌ها که در پی تو هستند، دل به مهرِ تو داده‌اند؟

امروز با خود می‌انديشيدم، و به بانو هم می‌گفتم که اگر کسِ ديگری بر جای تو نشسته بود – کس ديگری از شمار همين آدميان امروزی – و آن ميزان محبت و ارادتی را که تو می‌بينی، می‌ديدند، ديگر خدای را بنده نبودند؛ چنان‌که هم اکنون هم نيستند و چنان به تفرعن و تکبر سخن می‌گويند و شاخ و شانه می‌کشند که گويی جهان بسته به نفسِ آن‌هاست! و تو را سخت انسانی ديده‌ام و بشری و خاکی خواسته‌ام و آسمانیِ زمينی هستی. افلاکی خاکی که در ميانِ‌ ما و با ما نفس می‌زنی و لحظه‌ای جدا نيستی به دل و جان از ما. بگذار بعضی‌ها . . . نه؛ بگذار گله هم نکنم از همان بعضی‌ها. بگذار تمام آن کوتاهی‌ها و قصورها و خودخواهی‌ها در کنار دريای سخاوت تو ناديده بمانند. بگذار در کنار آن همه مهری که کريمانه نثار ما کردی، آن نقصان‌ها را نبينيم. و چه دولت‌مند بودم امروز که دو حامی، دو هم‌دل، دو مستظهر در کنارم بودند: تو اشک بر گونه‌هام جاری می‌کردی و او اشک از گونه‌هام می‌سترد. حاصل دنيا و عقبا برای من همين است و بس: عشق! «جهان عشق است و ديگر زرق‌سازی / همه بازی است الا عشق‌بازی». عمر خاکی‌ات دراز باد و گام‌های‌ات استوار و نفس‌ات گرم و رشته‌ی مهر ميان ما پيوسته‌تر باد و آری:
 حسنِ‌ تو هميشه در فزون بود
روی‌ات همه ساله لاله‌گون باد
اندر سر ما خيال عشق‌ات
هر روز که باد در فزون باد
هر سرو که در چمن درآيد
در خدمت قامت‌ات نگون باد
چشمی که نه فتنه‌ی تو باشد
چون گوهر اشک غرق خون باد
چشم تو ز بهر دلربايی
در کردن سحر ذوفنون باد
هر جا که دلی است در غم تو
بی صبر و قرار و بی سکون باد
قد همه دلبران عالم
پيش الف قدت چو نون باد
هر دل که ز عشق توست خالی
از حلقه‌ی وصل تو برون باد

بگويم‌ات که: «ای قبای . . .»؟ . . . و نيم قرن تمام گذشت؛ نيم قرنی که راه صدها ساله در آن رفته‌ای. و تو زنده‌ای، و تو حاضری، موجودی. آينه‌صفت پيش روی منی! اين‌ها کافی نيست برای اين‌که توفان اشک و آه به پا کنی؟ و «خلقی واله شوند و حيران» و «فرياد از مرد و زن بر آيد»؟ کافی نيست ديگر؟ در پرده‌تر از این هم می‌شود گفت؟ و تو می‌دانی که چه‌ها در دل است که رشک‌ام می‌آيد آن همه را بنويسم. بگذار باقی ميان ما و تو در خفا بماند، بگذار همان ذکری باشد که «تضرعاً‌ و خيفةً» است. بگذار در حلقه‌ی ذکر تو بمانيم. بگذار . . . بگذار. . .

پ. ن. فکر نمی‌کردم لازم باشد بگويم. اين نوشته‌ يک يادداشت کاملاً شخصی است، کاملاً شخصی. در نتيجه، چه بسا بسيار بسيار کسان نتوانند در حس آن با من شريک باشند. اما هستند باز هم کسانی يا بسيار کسانی که در حس من سهيم‌اند.

May 10, 2007

راز ابليسی

امروز هوا يکسره بارانی بود. پس مانده‌ی سرماخوردگی در سرم سنگينی می‌کند. بی‌رمق دست بردم از کتاب‌های روی ميز کارم منطق الطير را برداشتم و صفحه‌ای را باز گردم. ابيات شگفتی آمد. سخت موافق حال بود. می‌نويسم‌اش، شايد حال يکی ديگر هم با اين‌ها خوش شد و تازيانه‌ی سلوکی بود.

حق تعالی گفت با موسی به راز
ک«اخر از ابليس رمزی جوی باز»
چون بديد ابليس را موسی به راه
گشت از ابليس موسی رمز‌خواه
گفت: «دايم ياددار اين يک سخن
«من» مگو تو تا نگردی همچون من.»
گر به مويی زندگی باشد تو را
کافری نه بندگی باشد تو را
راه را انجام در ناکامی است
نامِ نيکِ مرد در بدنامی است
زان‌که گر باشد در اين راه کامران
صد منی سر برزند در يک زمان.

March 5, 2007

جان بر لب و حسرت به دل

وه! بالاخره آمدی!‌ جان‌مان به لب رسيد بس که سرت به کار گرم بود! پسرت زودتر از خودت آمد. همان جوان خجالتی که راه‌اش را از جلوی همه‌ی ما کج کرد و پياده، قدم‌زنان، خيابانِ مستقيم را گرفت و رفت. اعتنايی هم به راننده و ماشين نکرد. موبايل‌اش را آورد بيرون و گپ‌زنان کيف سياه‌اش را به دست گرفت رفت. اگر نگفته بود پسرت است، مظفر حتماً راه‌اش نمی‌داد بيايد تو!!
اين بار ديدن‌ات اما حکايتی ديگر داشت. وقتی ببينی همه آن سوی خيابان به انتظارِ تو صف کشيده‌اند و برای همه لبخند زنان و با مهر دست تکان بدهی، دل‌ِ‌ آدم از سنگ هم باشد از جا کنده می‌شود. توی راه که بر می‌گشتم اين آواز شجريان را با ويولون شاپور نياکان گوش می‌دادم. در اوج می‌خواند که:
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حيران
بگشای لب که فرياد از مرد و زن بر آيد
(انگار اين غزل حافظ فقط برای آدم‌های عاشق دلبرده است که انتظارِ ديدارِ يار می‌کشند)
آدم بايد واله و حيران شدن بعضی‌ها را ديده باشد و بداند که چگونه ديدنِ يک نفر می‌تواند فرياد از مرد و زن بر آرد. این را من به عيان امشب ديدم. روی‌ام را که برگرداندم، اولين چيزی که به چشم‌ام رسيد، چهره‌ی پوشيده از اشک دخترکان و پسرکانی بود که به نرده‌های پارک تکيه داده بودند. تو چه می‌کنی با آن تکانِ دست که سيل سرشک از ديدگانِ اين‌ها سرازیر می‌شود؟ و من هنوز گيج‌ام و حيران. هنوز همان حيران هميشگی‌ام. داشتم می‌گفتم ما مثل سيب‌زمينی نگاه‌ات کرديم و اين‌ها عاشقانه با ديدن‌ات می‌تپيدند. اما ساعتی خوش بود. وقتی خرم بود و پر نور.

گفتا که روزها هم از راه ديگر آيد!

هنوز چهار ماه نشده است که اين‌جا بودی. نيم ساعت است که بی سر و صدا رفته‌ای نشسته‌ای توی همين اتاق زير پای من! اين بار بی‌خبرتر از بار پيش آمده‌ای. دخترکی که تو را دقايقی پيش ديده است، توی راه پله به من «مبارک‌باد» می‌گوید! اين بار کم کس است که تو را ديده باشد. ميانه‌ی روز می‌آيی و بدون غوغا. شور و سودای ما هم هيجانی شده است گنگ و خاموش. درست مثل آمدن‌ات. بارها فکر کرده‌ام اين بخت چرا نصيبِ دگران نيست. ولی نيست ديگر. توضيح‌اش به من چه؟ می‌نشينم همین جای پای ميزم. شايد هوس کنی سری به همه بزنی و احوالی بپرسی! خدا را چه ديدی؟ شايد دل‌ات خواست بيایی يک طبقه بالاتر يا به همه بگويی بيايند پايين. از تو که بعيد نيست. اما باز آرام و بی سر و صدا رفتن هم از تو بعيد نيست.

ديشب قبل از خواب داشتم فیلمی را می‌ديدم که در محفلی دوستانه در کنار سايه، که به لندن آمده بود، گرفته بوديم. يکی دو بيت از غزلی از سعدی را خواند که هنوز توی مغزم رفت و آمد دارد. همين ابيات سعدی سخت موافقِ حالِ اکنونِ ماست:
مرا چو آرزوی روی آن نگار آيد
چو بلبلم هوس ناله‌های زار آيد
ميان انجمن از لعلِ او چو آرم ياد
مرا سرشک چو ياقوت در کنار آيد
گلی به دستِ من آيد چو روی تو هيهات
هزار سال دگر گر چنين بهار آيد
طمع مدار وصالی که بی فراق بود
هر آينه پس هر مستی‌ای خمار آيد
مرا زمانه ز ياران به منزلی انداخت
که راضی‌ام به نسيمی کزان ديار آيد
چو عمر خوش نفسی گر گذر کنی بر من
مرا همان نفس از عمر در شمار آيد

December 30, 2006

مست و پريشانِ توام

برای قربانی شدن باده‌ای بايد. مستی‌ای بايد. بايد قربانی شدن را آزمود. بايد چشيدش. بايد يک بار به مسلخِ عشق رفته باشی تا بفهمی يعنی چه؟

آن يار نکوی من، بگرفت گلوی من
گفتا که: «چه می‌خواهی»، گفتم که: «همين خواهم».

اين را، اين دلدادگی را، اين عشق را، هر کسی که بهره‌ای از آدميت برده باشد، می‌تواند بيازمايد، با هر معشوقی. حساب بعضی معشوقان خود روشن است ديگر. اما مگر کسی که به مسلخِ عشق رفته باشد زنده باز می‌گردد؟ البته که نه! اگر به مسلخِ عشق بروی، حتماً کشته باز می‌گردی. حتماً جانِ خود را نخواهی داشت. به اين مسلخ اگر رفتی، حتماً «شهيد» باز می‌گردی. پس برای شهيد شدن بايد کشته‌ی عشق شد:
به تيغِ عشق شو کشته که تا عمر ابد يابی
که از شمشير بويحیی نشان ندهد کس از احيا
و اين‌جاست که در شمار آن زندگانی به شمار خواهی رفت که رزق و روزی نزد پروردگار خويش می‌خورند. امشب به دليلی گرفتار کاری شديم و نتوانستيم به ديدارِ دوستی دلنواز برويم. اما خاطرِ او با ما بود و معمايی که هنوز می‌خواهم برای خود و عالميان حل‌اش کنم! حاليا، شب عيد قربان است و ذکر خير ابراهيم و اسماعيل. حکايت ابراهيم است و داستانِ گلستان (نه البته ابراهيم گلستان!). قصه‌ی اسماعيل است و حکايت خنجری بر حنجره:
همچو اسماعيل پيش‌اش سر بنه
شاد و خندان پيش تيغ‌اش جان بده
سر به پيش قهر نه، دل بر قرار
تا ببرم حلق‌ات اسماعيل‌وار
و مايیم و راهی دراز تا عمر ابد يابيم. تا پيش از مرگ بميريم و بدون هيچ تيغی کشته‌ی عشق باشيم. بدون اين‌که خونی بريزيم از کسی يا خونی از ما بريزند، شهيد باشيم. چنان که اسماعيل شهيد بود، بی‌ آن‌که خونی از گلوی‌اش ريخته باشد. آری می‌شود بدون اين خشونت‌ها شهادت را چشيد. آن‌ها که شهادت را با زجر و خون‌ريزی آرزو می‌کنند،‌ کاش می‌دانستند که شهادتی هست بی آن‌که خون‌ات را بريزند، بی‌آن‌که جان‌ات را بگيرند، که هزاران بار سخت‌تر و دشوارتر از اين مرگ جسمانی است. دل بر گرفتن از هوا، دل بريدن از آرزو، خود مرگی است درخور شهيدان. و اينک راهِ اين شهادت گشاده است برای هر آن که لايق اين ديدار است! ديداری که ادريس وار بر اوج افلاک‌ات روان کند و عيسی صفت همنشين خورشيدت سازد. حبذا اين عيد! خجسته باد اين سرور!  . . . بشنويد:

December 28, 2006

بمستان

روزی که بم لرزيد، گمان می‌کنم بانو و من جزو اولين کسانی بوديم که در وبلاگستان درباره‌ی بم نوشتيم. همان دقايق اول بود که بانو تلفن زد و سرآسيمه خبر زلزله را داد. چند ساعتی گذشت تا از عمق فاجعه‌ی بم با خبر شديم. من البته لندن بودم در خوابگاه. غرق خواب بودم وقتی بانو زنگ زد و خبر زلزله را داد. چند روز بعدش البته من خودم ايران بود و هفته‌ی بعدش رفته بوديم کرمان. می‌خواستيم همان روزها برويم بم را، باقيمانده‌ی آن هم اميد و آرزو، را ببينيم. که نشد. يکی از بزرگترین دردها و حسرت‌های من بعد از بم، رفتن ايرج بسطامی بود. ايرج مظلوم و ساده‌دل. ايرج با صفا. فکر می‌کنم وقتی اولين مطلب‌ام را نوشتم هنوز خبر مرگِ او را نشنيده بودم. آن روز اين (ارگ بم: چندين هزار اميدِ بنی‌آدم!) را نوشتم:

«بزرگترين بنای خشتیِ ايران، ارگ بم، سحرگاهانِ امروز به خاک نشست! باورم نمی‌شود. وقتی که همسرم گريان خبر نابودی ارگ بم را اکنون به من داد، دهانم از درد و حيرت باز ماند. هنوز هشت ساعت نگذشته است که داشتم به ارگ بم فکر می‌کردم و اينکه اين بار که به ايران رفتم حتماً سری به آنجا بزنم. امروز جهانی از ياد و خاطره برای من آنجا مدفون شد. امروز بخشی از تاريخ من و تبارم در آنجا ويران شد. امروز من ويران شدم. هنوز پنج روز نشده است که نوشتم ديدنِ ارگِ بم برايم حسرت شده است. حالا شد حسرتِ جاويد. شبِ ولادت عيسا مسيح بود و شب مرگ ارگِ بم.

نمی‌دانم بر فقدانِ آن بنا بايد گريست يا بر نابودیِ آدميانی که در آن بنا بودند. گروهی از دانشجويان مرمت دانشکده‌ی هنر کرمان در آن ميان بودند که بی‌خبريم از آنها. اگر کسی از مسئولين قصوری کرده بود، شايد می‌شد گريبانِ يکی را گرفت که کوتاهی کرده است. اما، اين بار کارِ بشر نيست. شما فکر می‌کنيد می‌شود با وجود زلزله‌ی عظيم، ارگ بم را حفظ کرد؟ می‌شد؟ هنوز گيجم، گيج. باورم نمی‌شود. باورمان نمی‌شود. ارگِ بم؟ رفت؟ خبر را به هر کسی که می‌دهم، به همان اندازه که برای آدميان اندوه می‌خورد، از نابودی ارگ هم گويی تيشه بر جانش می‌زنند. اين بنا با جانِ چند نفر آدم گره خورده بود؟ معمارش که بود؟ ساکنانش که بودند؟ اين چه مکافاتی است برایِ ما؟ اين سال‌ها در ايران، زلزله از زلزله، سيل از سيل، قتل از قتل، نامردمی از نامردمی باز نمی‌شود. اين زنجيرِ بلا و عقوبت تا کجا می‌رود؟ سالِ بلواست، سالِ بلوا! مرثيه‌خوانان کجايند که داغدار ماتمی بزرگيم. وقتی بنايی با اين عظمت و اين همه فرهنگ و تاريخ از ميان می‌رود، گويی ريشه‌ی يک قوم را از بيخ کنده‌اند:
فلک را جور بی‌اندازه گشته است . . .
»

بهترين خبری که درباره‌ی بم می‌‌خواهم بشنوم؟ نمی‌دانم. شايد اين‌که دولتمردانِ ما دعواهای سياسی‌شان را کنار بگذارند و به جای تحکیم پايه‌های قدرت‌شان کمی بيشتر به خودِ مردم فکر کنند. مردم بم خيلی بيش از ساختن بناها به همدلی و همدردی بشری نياز دارند. کسی که به آن‌ها گوش بدهد. رنج‌شان را بشنود. فکرش را کرده‌ايد هنوز چقدر آدم گرسنه و بی‌لباس هستند؟ برای بم، من به پروژه‌های بزرگی که معلوم نيست چند سال ديگر واقعاً ثمر دهند، اميد زيادی ندارم. کار می‌خواهيد بکنيد؟ برای اين‌ها مدرسه بسازيد. خانه بسازيد. قصر لازم ندارند. سر پناه متواضعانه‌ای دردهای اوليه‌شان را دوا می‌کند. لازم نيست برای بم آپولو هوا شود. اکر هر کسی فقط يک گوشه‌ی کوچک کار را می‌گرفت، شايد بسيار جلوتر از اينی بوديم که الآن هستيم. فکر می‌کنم برای بم، سنگ‌های بزرگ بزرگ نشانه‌ی نزدن‌هايی واقعی و جدی است.

پ. ن. اين هم يکی از يادداشت‌های فراوان آن روز بانو (آرشيو قبلی را بايد دوباره بازسازی کند):
«ارگ مرد ... از بس که جان ندارد
ارگ خوابيد. خسته شده بود از ايستادن. دو هزار و پانصد سال وفادار به شهری که در بيرون از حصارهايش در دامنه ی دشت سبز خود را گسترده بود ايستاده بود.
هشتاد سال پيش بود که آخرين خانواده ارگ را تنها رها کرد و به ميان شهر رفت ولی ارگ بازهم وفادار بود. نوشته بودم که کوچه هايش بوی بی وفايی می دهد. بوی بی وفايی مردمانی که ترکش کرده بودند. ارگ روح داشت. باور نمی کنيد اما روح غمگينی داشت که هميشه آوازی تلخ می خواند. اگر خوب گوش می کردی می شنيدی صدايش را.
ارگ خسته خوابيد. مردمان بم بی وفايی کردند اما او ماند. ماند تا شهر بماند. اما شهر که رفت، وقتی کودکان شهر ديگر از خواب برنخاستند او هم رفت. مانده بود تا مردان و زنانش در کنار ديواره هايش عاشقی کنند ولی وقتی ديگر عاشقی در آن شهر زنده نمانده است دليلی برای بودنش نبود.
می دانم تا لحظه ای که اميدی برای زندگی دوباره ی شهر بوده است روح ارگ دستهايش را به آسمان گره زده بود تا سقوط نکند. به ويرانه اش که نگاه کنيد شما هم مطمئن می شويد. برج ديدبانی ارگ که می گفتند در دوران ساسانی آتشکده ای بوده است مانند دستی برای طلب ياری به سوی آسمان مانده است.
ارگ مرد ... از بس که جان ندارد.
»

November 22, 2006

آينه در آينه . . .

تو که می‌آيی همه‌ی قاعده‌ها به هم می‌ريزد. به هوش می‌مانم که دست از پا خطا نکنم، اما انگار اختيار به دست خودم نيست. ناگهان همه‌ی اميدها، همه‌ی آرزوها يک جا انباشته می‌شوند و با حضور تو سر باز می‌کنند. هر چه بيشتر فکر می‌کنم، بيشتر به قعر موج خيال فرو می‌روم. انگار از صبح تمام شعرهای جهان را با خود زمزمه کرده‌ام. آسمان اين شهر کوتاه است. خيابان‌های لندن تنگ شده است. برای من تنگ شده است انگار. تنم دارد تنگی می‌کند. وقتی فکر نمی‌کنم به اين‌که ساعتی ديگر اين‌جايی، فکر هرزه‌گردم همين‌جور بی‌هوا می‌گردد. تو که مجسم می‌شوی، فکر هم به خودش می‌لرزد!

بار قبل هم هوا همين‌جور دلگير بود و بارانی. شايد من به ياد ندارم درست. اما هوای بيرون و درون دلگير بود. این بار اما، هوای درون به لطف ساغرِ پر می‌ای که دادی، ساقی، خرم است و طربناک. هوای بيرون سرد است و ابری و خلق جهان هنوز همان همرهان سست عناصرند.

مغزم دارد بی وقفه تمام شعرهای انباشته را به جست‌وجوی تو می‌گردد. در شعرها نيستی. بيرون شعرها هم نيستی. ولی با شعر می‌شود با تو حرف زد. با شعر سکوت. با خاموشی. اما تو که خود سلطان سخنی. با تو چه بايد گفت؟ از کجا بايد گفت؟ نمی‌دانم. گیج شده‌ام. بار قبل اين اندازه گيج نبودم. اين بار قرار است «برخورد نزديک» از نوع دست اول باشد!

***

خوب. تمام شد. يعنی هنوز تمام نشده است. ولی قسمت اول‌اش تمام شد. عجب تجربه‌ای است آدم از فاصله دو قدمی ببيندت! هنوز گيجِ گيج‌ام! کاش آرام‌تر قدم می‌زدی. کاش اين قدر گرفتار نبودی. آرام می‌رفتی ولی برای آن‌که اسير دل است آرام رفتن‌ات هم سريع است. یک لحظه به ذهن‌ام آمد که:
از سر کشته‌ی خود می‌گذرد همچون باد
چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد!

نمی‌فهمم گرم است هوا يا سرد است. باران نمی‌بارد ديگر. ولی ميان هشياری و مستی، ميان زمين و آسمان‌ام انگار. اما اين ديدارها باشد به وعده‌ی ديدار که سير بتوان ديدت. وای! الآن يک لحظه آن نگاه را به ياد آوردم و آتش گرفتم! هيچ وقت به اين جنبه‌ی ماجرا فکر نکرده بودم. نگاه‌ات عجب نافذ است و عجب عاشق کش! فکر می‌کنم خواب بودم يا دارم خواب می‌بينم هنوز. اما نه بيداری محض بود. آدم عشقی که در دل داشته باشد، بعضی جزييات برای‌اش خيلی مهم می‌شوند. آری عشق است که مو از ماست می‌کشد. بايد يک بار هم که شده دست عشقی تارهای دل‌ و جان‌ات را لرزانده باشد تا بدانی گاهی نگاهی چه آتشی در وجود آدمی می‌اندازد. و اين نگاه. اين نظر. اين يک لحظه جهانی را بر هم می‌زند. جهانی را دگرگون می‌کند. همين نگاه. شيواترین بيان لحظه‌ی امروز را سايه کرده بود:
«پرتو ديدارِ خوش‌اش تافته در ديده‌ی من
آينه در آينه شد، ديدمش و ديد مرا»!
اصلاً وصف تمام عيار اين لحظه و لحظاتی از اين دست اين است که سايه سروده است. به تفصيل همين را خواندن بس:
مژده بده، مژده بده، يار پسنديد مرا
سايه او گشتم و او برد به خورشيد مرا
جان دل و ديده منم، گريه خنديده منم
يار پسنديده منم، يار پسنديد مرا
کعبه منم، قبله منم، سوی من آريد نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا
پرتو ديدار خوشش تافته در ديده من
آينه در آينه شد: ديدمش و ديد مرا
آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببين کاينه تابيد مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک
گوهری خوب نظر آمد و سنجيد مرا
نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند
رشک سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا
هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهيد مرا
چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زين شب اميد مرا
پرتو بی پيرهنم، جان رها کرده تنم
تا نشوم سايه خود باز نبينيد مرا

و تو هنوز يک طبقه پايين‌تر، در همين اتاق زيرين نشسته‌ای. و من هنوز هم منتظرم. باز هم منتظرم! يعنی دوباره آن نگاه تکرار می‌شود؟ می‌شود تا نرفته‌ای يک بار ديگر بيايی؟

آبروی‌ام را نريزی دل!

لحظه‌ی ديدار نزديک است
باز من ديوانه‌ام، مستم!
باز می‌لرزد دل‌ام دستم!

آی نخراشی به غفلت گونه‌ام را تيغ!
آی نپريشی صفای زلفکم را دست!
آبروی‌ام را نريزی دل!

ای نخورده مست!
لحظه‌ی ديدار نزديک است!

February 1, 2006

آيا خشونت در سرشت انسان است؟

اتفاقی که شب شنبه برای ما رخ داد،‌ می‌توانست برای هر کسی در هر کجا رخ دهد. تصادف و شانس آدم‌ها هم البته در اين ماجرا تفاوت ايجاد می‌کند. اما زير ساخت يک جامعه چگونه بايد باشد که راه خشونت را هموار کند؟ خشونت‌هايی که در ايران، انگليس،‌ آلمان يا آمريکا رخ می‌دهند،‌ آيا همه از يک جنس‌اند؟ شايد تحليل دقيق موضوع نياز به اطلاعات و آمارهای دقيقی دارد که از دست من خارج است،‌ اما عجالتاً می‌توان نمايی کلی از وضعيت به دست داد.

قاعدتاً خشونت از کسی سر می‌زند که يا قدرت در دست اوست،‌ يا از عقوبت عمل خويش نمی‌هراسد و بيمی از مجازات قدرت‌مند ندارد. پليس و نيروهای امنيتی از اين دسته هستند (بماند که از حيث ادب، شخصيت و منش و رفتار تفاوت پليس مثلاً انگليس و ايران از زمين تا آسمان است - حداقل تا جايی که من ديده‌ام). نمونه‌ی قتل آن جوان برزيلی در واقعه‌ی بمب‌گذاری‌های لندن يک نوع آن است. قتل‌های زنجيره‌ای در ايران نوع ديگرش. اقدامات تروريستی اسراييلی‌ها يک نمونه‌ی ديگر. کسی که دست به خشونت می‌زند و قدرت پشت سر اوست، خود را به هيچ کس پاسخگو نمی‌بيند و اصلاً در برخی مواقع حتی با پررويی تمام پای کارش می‌ايستد (مثل اسراييل). اما آيا نوجوان‌های ايران هم مثل نوجوانان انگليس اين اندازه آزاد و رها هستند؟ بهتر بگويم آيا در آن‌جا هم يک نوجوان به خود به اين راحتی اجازه می‌دهد که وقتی که همراه دوستان‌اش در خيابان‌ها قدم می‌زند، مردم را آزار دهد،‌ بترساندشان يا به آن‌ها حمله‌ور شود؟ علی‌الظاهر نه. دليل‌اش شايد اين است که می‌گويند در ايران هنوز کوچک‌ترها برای بزرگ‌ترها احترامی قايل هستند. دوستی می‌گفت بچه‌ی پانزده-شانزده ساله‌ی انگليسی در عمرش حتی يک سيلی نخورده است و بيهوده نيست که تا اين اندازه يله و وقيح باشد. مسأله اين‌جاست:‌ اخلاق را کجا به انسان می‌آموزند؟

ريشه‌ی اصلی مشکل در اخلاق است. اخلاق را آيا حکومت بايد به مردم بياموزاند يا آن را تنفيذ کند؟ جايی که مثل ايران، حکومت متولی دين – و اخلاق هم حتی – می‌شود به جايی می‌رسيم که اخلاق در سطوح وسيع‌تر اجتماعی رو به زوال و فروپاشی می‌رود، چون مردم اخلاق‌شان را از دين اخذ می‌کنند – حداقل ظواهر ماجرا حکايت از اين دارد. جايی هم که دين از سياست و دولت جدا می‌شود، اخلاقی عمومی و سکولار در جامعه جاری می‌شود که بسيار جاها ثمراتی نيکو دارد. اما چه شده است که دست آن اخلاق ديگر به گريبان اين پسربچه‌ی بی‌شرم و حيای مدرسه‌ای نمی‌رسد که در برابر همه، از معلم گرفته تا پدر و مادر می‌ايستد و به راحتی به سخره‌شان می‌گيرد و صريح می‌گويد: «به شما ربطی ندارد!». بدتر اين‌که تا پدر گوشمالی هم بخواهد بدهدش، راست می‌رود سراغ پليس که آی پدرم آزارم داد! نسل پيشين شايد با اصول و موازينی اخلاقی – چه دينی، چه غير دينی- پاره‌ای از آداب مدنی را رعايت می‌کند. نسل تازه اما شورشی است و متمرد. در برابر همه چيز می‌خواهد بايستد. اين جامعه روزی با تکثير اين نسل شورشی رو به فروپاشی نخواهد رفت؟ زنگ خطر را نخست وزير در اين‌جا به صدا در آورده است که اين بچه‌ها دارند مخل آسايش جامعه می‌شوند و بايد جدی‌تر با آن‌ها برخورد کرد. عاقبت‌اش آيا اين نيست که روزی دوباره دولت متولی اخلاق شود؟ نوسان دايم ميان دو سر طيف اخلاق سنتی و اخلاق مدرن،‌ سرسام می‌آورد برای آدم. درست است که اين شورش‌ها، اين بی‌رسمی‌ها،‌ اين قاعده‌ شکستن‌ها و دست‌درازی به حريم انسان‌های ديگر تجويز اخلاق مدرن نيست، اما در اخلاق مدرن روييده است. از آن سوی ديگر، در اخلاق سنتی هم وضع بهتری نداريم. شايد بگويند در سنت فلان کار رواست و بهمان کار ناروا. اما سرشت انسانی در بستر محيط خود می‌رويد و برای‌اش مهم نيست که جامعه سنتی است يا مدرن، دين از سياست جداست يا با آن ممزوج، اخلاق دينی است يا سکولار؟ آخرالامر انگار داريم به يک تصور هابزی از آدمی می‌رسيم که انسان اگر به حال خود رها شود،‌ آن ديو درون‌اش سر بر خواهد آورد و بنيان آسايش و آرامش ديگران را ويران خواهد کرد. تا بازدارنده و هشدار دهنده‌ای جدی و پر قدرت در ميانه نباشد، نمی‌توان به صلح و آسايش و آرامش اميد بست. معضل و پارادوکس قضيه اما در اين است که آن که خود بازدارنده و هشدار دهنده است هم انسان است با تمام خصلت‌های همان انسانی که قرار است مراقب‌اش باشد. نمی‌توان فوق هر قدرتی، قدرتی را در اين عالم فرض کرد. جهان انسانی، انباشته از انسان‌هايی است که هيچ يک از حيث بشر بودن فضيلتی بر ديگری ندارد. «تقوا» را،‌ تعليم اخلاقی و انسانی را چطور می‌شود در يک جامعه نهادينه کرد. هابز، نبض ماجرا را به خوبی لمس کرده است، اما راه‌ حل‌اش هميشه قرين موفقيت نيست. قصه‌ی ما،‌ قصه‌ی سرگردان‌هايی است که يا خر دارند و پالان ندارند يا پالان می‌يابند و خرشان را می‌ربايند، به قول مولوی.

آن يکی خر داشت،‌ پالان‌اش نبود
يافت پالان،‌ گرگ خر را در ربود!

December 8, 2005

شهيد می‌سازيم و مسئوليت با خدا!

دقت کرده‌ايد در اين فاجعه‌ی دردناکی که رخ داده است چقدر دارد تبليغات می‌شود برای اين‌که جان‌باختگان را شهيد معرفی کنند؟ اين شهيد سازی جدای از امتيازات احتمالی که ممکن است برای خانواده‌های بازماندگان داشته باشد، هزار و يک آفت و زيان دارد. بدتر از همه اين است که مفهوم شهادت به سادگی دارد لوث می‌شود. يک معنای دينی به راحتی به هر اتفاقی که در صحنه‌ی ملی رخ می‌دهد تسری داده می‌شود و آن هم فقط زمانی که دستگاه تبليغاتی صلاح بداند! انگار بخش خاصی از ملت ما، و نه همه‌ی آن‌ها، نظر کردگان خاص حضرت حق‌اند و به سادگی می‌توان «آيات» کتاب خدا را خرج آن‌ها کرد. تکليف ديگرانی که به خاطر سهل‌انگاری، غفلت‌ها و سياست‌های ارباب قدرت جان‌شان را باخته‌اند چی‌ست؟

تلويزيون و رسانه‌های ايران را اين روزها ببينيد. خبرنگارانی که جان باختند، به خاطر يک اشتباه احمقانه، تنها بخشی از خانواده‌ی صدا و سيما نبودند. آن‌ها انسان‌ هم بودند، عضو ملت ايران هم بودند. چرا صدا و سيما نام و ياد آن‌ها را به گروگان گرفته است و گويی ملت ايران تافته‌ای جدا بافته است؟ چرا وقتی که هواپيمای درجه‌داران سپاه سقوط کرد اين همه سوگواری و تبليغات برای شهيد سازی بر پا نشد؟ چرا وقتی وزير راه، آقای دادمان، در سانحه‌ی هوايی کشته شد، اين بحث‌ها نبود؟ عليرضا نوری که کشته شد، کسی شهيدش اعلام کرد؟ فکر نمی‌کنيد اين همه تبليغات، برای اين است که ذهن‌ها از مسأله‌ی اصلی به چيزی ديگر منصرف شود؟ ياد کردن از جان‌باختگان اين فاجعه البته که واجب است و کاری نيکو و پسنديده هم هست، اما تمام ابعاد اين فاجعه همين است؟ که عده‌ای به خاطر هيچ و پوچ جان‌شان را از دست بدهند و بعد مراسمی با شکوه برگزار شود و القاب و عناوينی دهن‌پرکن و مردم‌فريب و مؤمن-گول‌زن خرج شود و مردم باز فراموش کنند تا فاجعه‌ی بعدی؟ قدر و ارزش جان آدميان به همين اندازه است؟ چرا مردم چراهای اصلی را طرح نمی‌کنند؟ چرا هواپيماهای ما فرسوده است و يکی يکی در انتظار سقوط؟ چرا هنوز تحريم ما ادامه دارد؟ چرا برای نوسازی ناوگان هوايی پولی نداريم؟ مسئول هر کسی هست، ملت بايد اين سئوال اصلی را بپرسند. يادمان باشد که تا يکی را «شهيد» اعلام کردند، فريب نخوريم و حواله به تقدير ندهيم. نگويیم که ديگر از امروز جای اين‌ها اعلای عليين است. يادمان باشد که کسانی که جان‌باختگان را «شهيد» کردند، نماينده‌ی خدا نیستند. فقط از طرف خدا، با نيابت شخصی دارند حرف می‌زنند. حساب قيامت و روزجزای رفتگان با ما نيست. مسئوليت ما امنيت و آرامش و آسايش اين دنيای بندگان است. اصلاً آن دنيای آن‌ها به شما چه ربطی دارد؟ آقايان! خيلی وقت است جنگ تمام شده است! مصرف تبليغاتی «شهدا» ديگر ذخيره‌اش دارد ته می‌کشد. لطفاً به جای بازی با دين مردم، دو سه روزی دغدغه‌ای واقعی برای دنيای مردم داشته باشيد. برای آخرت آن‌ها و رستگاری روح‌شان هم دعا کنيد. ولی آش را آن‌قدر شور نکنيد که ملت داغ‌دار فکر کنند داريد حواس‌شان را از مسأله‌ی اصلی پرت می‌کنيد.

آدم جگرش آتش می‌گيرد وقتی می‌بيند اين همه خبرنگار ناگهان می‌سوزند و دود می‌شوند و آقايان به جای توضيح و پی‌گيری فوری ريشه‌ی ماجرا، روی تنها چيزی که مانور تبليغاتی وسيع می‌کنند، عزاداری است و شهيدسازی. يکی بيايد به فکر خانواده‌های اين‌ها باشد. يکی اصلاً به فکر ما باشد! يکی به اين‌ها بگويد تو را به خدا حساب پس بدهید. ما خودمان بلديم عزاداری کنيم. لطفاً این تلويزيون و رادیو را اين‌قدر شلوغ نکنيد. بقيه‌ی کسانی هم که در اين چند ساله در راه مأموريت‌های همين نظام کشته شده‌اند شهيد اعلام کنيد اگر صادق‌ايد در ادعای‌تان. چرا اين «شهادت‌» خود ساخته، شده است امتیازی برای جدا کردن ملت عادی ايران از يک عده‌ی ديگر. همه‌ی ملت ايران می‌توانند شهيد باشند. تو را به خدا مسلمان‌تر از اين باشيد که هستيد!

مطالب مرتبط:
آيت‌الله صانعی: نمی‌شود همه چيز را با تسليت حل کرد!
مسعود برجيان:‌ اين رشته سر دراز دارد!

Free counter and web stats