صفحه‌ی اصلی

بايگانی: انتخابات ۹۲

July 19, 2013

اولويت منافع ملی ما دقيقاً کجاست؟ و چرا؟

۱. محسن مخملباف برای شرکت در جشنواره‌ای – که از سوی دولت اسرايیل حمايت مالی می‌شود – به اسرايیل سفر می‌کند. عده‌ای از او گلايه می‌کنند که بنا به دلايل کذا و کذا کاری که کرده است نارواست. عده‌ای ديگر در دفاع از مخملباف – يا به تعبير دقيق‌تر در «واکنش» به بیانيه‌ی اول – بيانيه‌ای امضا می‌کنند ستايش‌آميز که در آن مخملباف را تجسم و تبلورهای آرمان‌های جنبش سبز می‌شمارند (به چه دلیل؟ به دلیل ساختن فيلمی درباره‌ی بهاييان؟ به دليل شکستن تابوی سفر به اسرايیل؟ به دلیل شرکت در جشنواره‌ی دولتی که مهم‌ترین صدمه‌ها را به منافع ملی ايران زده است؟ نمی‌دانيم دقیقاً). جنجالی در می‌گيرد. هزار بحث ريز و درشت پا می‌گيرد. از نسبت اخلاق گرفته تا سياست. از اين‌که هر کسی با سفر مخملباف مخالفت کند، يا يهودستيز است يا بهايی‌ستيز يا عديل و نظير جواد شمقدری. حتی مخالفان و منتقدان برچسب «چپ بودن» می‌‌خورند – چه «چپ» باشند چه نباشند – و اگر هم واقعاً بتوان نشان داد که هيچ نسبت و رابطه‌ای با چپ‌ها از هر نوعی ندارند، باز هم متهم می‌شوند به تأثيرپذيری از چپ. وقتی کف‌گير حسابی به ته ديگ می‌خورد، می‌شود حتی عقربه‌ی زمان را عقب کشيد و نسبت چپ با ايران‌دوستی و اولويت منافع ملی ايران را فروکاست به سينه‌ زدن زير «پرچم سرخ». يعنی جهش پشت جهش. يعنی عبور از يک معضل و مغالطه و پيوستن به مغالطه‌ای تازه. اما: خلاصه‌ی مسأله اين است – از نظر اين منتقدان يا همان مدافعان سفر مخملباف به اسراييل – که تنش در رابطه‌ی ميان ايران و اسراييل در ۳۴ سال گذشته باعث صدمات جبران‌ناپذيری به منافع ملی ايران شده است (و مسؤول اصلی و متهم بزرگ این عدم رابطه هم ايران است و اسرايیل هم هميشه فرشته‌ای آسمانی و بی‌عيب و نقص بوده است) و سفر مخملباف فرصت خوبی است برای ايجاد «صلح» و «گفت‌وگو» (ميان چه کسانی نمی‌دانيم؛ يک جا سخن از ملت ايران و ملت اسراييل است ولی وقتی صحبت ديپلماسی شود طبعاً دولت‌ها با هم مذاکره می‌کنند نه بقال‌ها و نانواها يا فيلمسازان و جراحان!). خلاصه اين‌که – از نظر آن‌ها –  تمام کسانی که مخالف رابطه‌ی ايران و اسرايیل و مخالف کاستن سطح تنشی که منجر به جنگ خواهد شد، باشند از موضعی ضد منافع ملی ايران حرکت می‌کنند.

۲. پس از انتخاب روحانی، شمار زيادی از مقامات سابق آمريکايی و تعداد بی‌سابقه‌ای از نمايندگان کنگره از دموکرات گرفته تا جمهوری‌خواه مصرانه از اوباما خواسته‌اند که فرصت بی‌نظير احيای ديپلماسی با ايران را با انتخاب روحانی مغتنم بشمارند و از همه‌ی احزاب‌شان خواسته‌اند از هر اقدام تحريک‌آميز بپرهيزند (نکته‌ی انحرافی و مهم: اسرايیل به شدت با چنين حرکت‌هايی مخالف است!). يکی از گروه‌های مدنی فعال در زمينه‌ی احيای اين روابط دیپلماتيک که مخالف حمله‌ی نظامی به ايران و مخالف تحريم‌ها عليه ایران است شورای ملی ايرانيان آمريکایی (يا همان نياک) است. نام تريتا پارسی چه بسا از نام بقيه مشهورتر باشد. بی‌شک رويداد اخير تا حد زيادی مدیون لابی کردن همين گروه برای رخنه در ميان سیاست‌مداران آمريکایی است تا سياست خصمانه علیه ایران تغيير کند. برای رسیدن به صلح و کاهش هر تنشی، هيچ اقدامی جدی‌تر و با نتایج ملموس‌تر از همين اتفاق نيست. اما سؤال اين است که: چرا تريتا پارسی و نياک در ميان همان کسانی که بيانيه‌ی دوم را در دفاع از سفر مخملباف به اسرايیل امضا کرده‌اند اين‌قدر مغضوب و منفور است؟ چرا هيچ سخنی در دفاع از نامه‌ی نمایندگان کنگره‌ی آمريکا در ميان نيست؟ چرا هيچ دفاعی از آن نمی‌شود؟ چرا از آن استقبال نمی‌شود؟ مگر مدافعان سفر جنجالی مزبور ادعای‌شان اين نيست که برای منافع ملی ايران کار می‌کنند؟ مگر از بين بردن خطر حمله‌ی نظامی و کاهش تحريم‌ها در دايره‌ی منافع ملی ايران نمی‌گنجد؟ مگر رسيدن به توافقی پايدار با قوی‌ترين کشور دموکراتيک دنيا اهميت‌اش کمتر است از مصالحه يا کنار آمدن به بدنام‌ترين کشور خاورميانه (با دموکراسی‌ای دموگرافيک و مسأله‌دار)؟ پس چرا وقتی که چشم‌اندازی روشن و بسیار اميدوارکننده‌تر با نتايجی بسیار واقعی‌تر در گشوده شدن باب مذاکره‌ی ايران و آمريکا هست، به سوی حرکتی مأيوسانه و استيصال‌آميز آن هم به بهانه‌ی يک فيلم از فيلمسازی جنجالی بايد رفت؟ يعنی منافع ملی را دقيقاً اين‌گونه می‌سنجد؟ اولويت‌ها چنين است؟

۳. به باور من، انتخابات سال ۹۲ مهم‌ترين حادثه‌ی سياسی ايران در چهار سال گذشته است. اين انتخابات می‌توانست تبديل به اتفاقی بی‌اهميت و حتی تهديدکننده‌ برای ايران شود که نشد. فروکاستن آينده‌ی منافع ملی ايران به رابطه‌ی ايران و اسراييل و ناديده گرفتن تمام عناصر بسيار مهم‌تر، يا فروکاستن حرکت‌هايی که ماهيت‌شان انسانی و اخلاقی هستند تا ايدئولوژيک و سياسی، به چپ يا راست و لعن و نفرين کردن گذشته و آينده و طعن و تحقير اين گروه يا آن گروه، بی‌شک هيچ کمکی به تأمين هيچ منفعت ملی ايرانيان نمی‌کند و تنها به شکاف‌های بيشتری دامن می‌زند (دقت کنيد که نامه‌ی اول خطاب به مخملباف گلايه از او بود، ولی نامه‌ی دوم حمله به تمام کسانی بود که از مخملباف انتقاد کرده بودند). چرا تا وقتی که چشم‌اندازی برای رابطه‌ی ميان ايران و آمريکا نيست، همه‌ی اين مخالفان مصرانه از برقراری رابطه با آمريکا سخن می‌گويند و تنش ميان ايران و آمريکا را به زيان منافع ملی می‌دانند، اما به محض اين‌که روزنه‌ای گشوده می‌شود و از هر دو سو زمينه‌ای مساعد فراهم می‌شود،‌ تمام توجه بايد معطوف به پرمسأله‌ترين، پرحاشيه‌ترین و بدنام‌ترين زمينه برای «صلح» و «گفت‌وگو» شود؟ آن وقت اين سؤال پيش می‌آيد که آيا اساساً علاقه‌ای برای حل مسأله‌ای در راستای منافع ملی ايران – و منافع مردمی که داخل مرزهای ايران زندگی می‌کنند و معضلات و سختی‌های روزمره‌ی زندگی و سياست را تحمل می‌کنند – دارند؟ يا کل قصه بهانه است برای تسويه حساب با گروه‌هايی سياسی که با آن‌ها اختلاف نظر داريم يا روش‌شان را نمی‌پسنديم؟ من تريتا پارسی را نمی‌شناسم و کل برخورد من به او و گروه‌اش در حد خواندن بيانيه‌ها و کمپين‌های‌شان بوده است – که انصافاً شجاعانه و ستودنی است – اما سؤال من اين است که چرا تريتا پارسی ميان گروه‌هايی که در اين سال‌ها مهم‌ترین قدم‌ها را برای تحريم‌های مختلف ايران برداشته‌اند – و لابد مدعی تأمين منافع ملی ايران هم هستند – منفور است؟ فکر نمی‌کنم يافتن پاسخ سخت باشد.

اين آزمون بسيار خوبی است. تمام کسانی که تا امروز فکر می‌کرده‌اند برقراری رابطه‌ی ايران و اسرايیل (که مضمون‌اش به رسميت شناختن دولت اسراييل است) معقول،‌ شدنی و منطبق با منافع ملی است، چرا از گزينه‌ی آسان‌تر و شدنی‌تر و پر منفعت‌تر برای منافع ملی ايران – يعنی رابطه با آمريکا – حمايت نمی‌کنند؟ چرا اين افراد در سراسر جهان کمپين راه نمی‌اندازند تا به نمايندگان کنگره و ساير مقامات آمريکايی بپيوندند و اوباما و مقامات دولتی ايران را تشويق به ديپلماسی کنند؟ اين آزمون بسيار خوبی است و محک و ملاک صداقت در تعلق خاطر به منافع ملی است. اين گوی و اين ميدان. فکرش را بکنيد که به هر دليلی آيت‌الله خامنه‌ای به اين نتيجه رسيده باشد که الآن می‌شود با آمريکا رابطه داشت و مذاکره کرد و اختلافات را حل و فصل کرد (فرض کنيد؛ محال نيست که). آيا اين عده با اين اتفاق همدلی و موافقت می‌کنند يا خواهند گفت محال است اين اتفاق رخ بدهد و هر کوششی در جهت تضعيف اين اتفاق را هم به خرج خواهند داد؟ آن وقت منافع ملی دقيقاً کجا می‌رود؟

July 16, 2013

فريب جنگ؛ صلح انگاشتن

۱
راه صلح، از ميانه‌ی پرده‌پوشی بر بیداد بيدادگران و ناديده گرفتن ستم سيستماتيک‌شان نمی‌گذرد. تبلور آرمان‌های جنبش سبز، نبض‌اش در کوچه‌ی اختر می‌تپد. اين آرمان است که می‌تواند باز هم فاصله ۲۵ خرداد ۸۸ تا ۲۴ خرداد ۹۲ را طی کند و بگويد – به جهانيان و به همه‌ی آن‌ها که به ملت ايران ستم کرده‌اند – که اين ميرحسين موسوی و حسن روحانی نيستند که اهميت دارند. اين مردم‌اند که خاکِ راه را کيميا می‌توانند کرد. مردم ما به مستبدان داخلی و خارجی همین نکته را خواستند بگويند و گفتند. يقین دارم که باز هم خواهند گفت. ولی بی‌شک راه‌اش ناديده گرفتن حقوق بخشی از انسان‌ها به خاطر منافع يا شعارهای گروهی ديگر نيست. تبعیض فقط وقتی از جمهوری اسلامی يا از اسرايیل سر بزند ناپسند و مذموم نيست. نيازی نيست برای تبعيض سلاح به دست بگیری یا کسی را از خانه‌اش برانی. همين که فرصتی داشته باشی که تبعيض را پیش چشم مردم به نقد بکشی و رسوايی بيداد را فرياد بزنی، ولی چنين نکنی، يعنی تبعيض صريح و آشکار. تبعيض، تبعيض است. مهم نيست که تبعيض علیه دين‌دار باشد يا بی‌دين. عليه سنی باشد يا شيعه. عليه بهايی باشد يا مسلمان. عليه فلسطینی باشد یا آن استاد يهودی دانشگاه که ناگزير به ترک وطن‌اش می‌شود به خاطر انتقاد از سياست‌های دولت‌اش. تبعيض شامل همه‌ی اين‌ها می‌شود ولی وقتی عامدانه فقط از يک تبعیض سخن بگويی و دقيقاً در جايی که مهيب‌ترين تبعيض‌ها عليه نه تنها يک طایفه از انسان‌ها بلکه علیه بشریت صورت می‌گيرد، سکوت کنی و از آن تبعيض چيزی نگویی، يعنی نزديک شدن به ستمگران. نقد غرب خوب است به شرط آن‌که همراه با نقد خويشتن هم باشد. ولی به ريشخند گرفتن خويشتن و فرشته‌ی پاک و مطهر ديدن ديگری، نمونه‌ی ديگری است از تسليم و تبعيض هم‌زمان.

۲
جنبش سبز با پيوستن يک نفر، ميرحسين موسوی، به مردم آغاز شد. اين حرکت، که بذری بود که آرام‌آرام دارد به بار می‌نشيند، چيزی نبود جز مقاومت و ايستادگی. چيزی نبود جز تن ندادن به بیداد. تمام قصه از اين‌جا آغاز شد که زندگی يعنی اين‌که تسلیم بیداد نشوی؛‌يعنی «تسليم اين صحنه‌آرايی خطرناک» نشوی. آرمان‌های جنبش سبز، مسيرش از کوچه‌ی اختر می‌گذرد. از برابر ديدگان مردی که ردای رهبری نپوشيد و پيوسته خود را «همراه» مردم شمرد. مردی که «هنرمند» بود ولی ميان او و انسان‌ها فاصله نبود. مردی تن به حصر داد ولی تن به ستم نداد. مردی که بخشی از مردم بود و هست. مردی که در ميان مردم تکثير شد تا به ما بگويد که:
آتش
آنگاه آتش است
کز اندرون خويش بسوزد،
وین شامِ تیره را بفروزد.

اما، واقعاً آیا بر ما حرجی هست در میانه‌‌ی اين وضعیت دل‌آزار و تلخ که بی‌خردی بر سر بی‌خردی تل‌انبار می‌شود و جدل پشت جدل می‌آيد؟ آیا برای سرزمينی که سال‌هاست در فقر شديد فرهنگی و عقلانی به سر می‌برد – و از اساس تفکر روشمند و انتقادی در آن مهجور است – غريب است اين جدال‌ها؟ بی‌گمان «سندرم جمهوری اسلامی» در دميدن بر اين فقر سهم داشته است. هم خود جمهوری اسلامی با کارنامه‌ی بی‌کفايتی‌های‌اش در دامن زدن به اين بحران سهم داشته و هم کسانی که بغضی وسواس‌آميز با جمهوری اسلامی دارند. سندرم جمهوری اسلامی يعنی اين‌که ام المسايل عالم را جمهوری اسلامی و ولایت‌اش بدانی و سهم و نقش يکايک آدميان – از جمله من و شما – را در معضلاتی که در آن هستيم دست‌کم بگيریم. سندرم جمهوری اسلامی يعنی اين‌که فکر کنی اوج توفيقات بشری و انسانی يعنی اين‌که هر چه از نظر جمهوری اسلامی تابو و ممنوع است باید بأی نحو کان شکسته شود تا استقلال ما نشان داده شود. ولی جمهوری اسلامی تنها يک بخش از قصه است. جنگ زرگری جمهوری اسلامی و اسرايیل بخشی کوچکی از ماجراست. مسأله ما هستيم. مايیم که از خويش تهی شده‌ايم. ما هستيم که باید نخست گريبان خود را بگيريم. ما اگر گريبان خود را بگیریم خواهيم توانست خاتمی و ميرحسين و حسن روحانی را چنان بسازيم که می‌خواهيم باشند: انسان، مهربان، «همراه» با مردم. مايیم که اگر با خودمان صادق باشیم وقتی که دهان‌دريده‌ی بدنامی از فراز بنايی برکشيده بر خون و ستم آب دهان به روی ملت ما می‌اندازد و برکشيده‌ی آنان را گرگ می‌خواند، در سايه‌ی او به ملاطفت و مهر و دوستی نمی‌آراميم. مشکل ماييم. مشکل جمهوری اسلامی يا اسرايیل نيست. ما هستيم که اخلاق را به نام بايکوت معزول کرده‌ايم و حکم زوال‌اش را در خيال‌مان صادر کرده‌ايم.

کثرت‌گرايی و ديگری‌خواهی مندرج در جنبش سبز، چيزی نيست جز به رسميت شناختن انسان. اما به رسميت شناختن انسان و زندگی. نه اعتبار و مشروعيت بخشیدن به ستم يا سکوت در برابر ستم. نه همراهی با بیدادگر و هم‌نفسی و هم‌نشينی با ستمگران. ستمگر را هم می‌توان و باید با انسانيت‌اش آشتی داد اما نه با سکوت در برابر ستم‌اش يا تأيید و تصويب ضمنی يا صریح جنايت‌اش. راه سبز شدن بر هيچ کس بسته نيست. راه‌اش اما جعل و تحريف نيست. راه‌اش اين نيست که خبيثان را به جای پاکان بنشانی و مقتول را به جای قاتل سياست کنی. جنبش سبز را نمی‌توان در خاک تبعيض و بيداد و در سايه‌ی کسانی که ملت ما را فريب‌خورده‌ی گرک می‌دانند، سفير صلح و فرهنگ شناخت. جنبش سبز، تعارضی بنيادين با اين نعل وارونه زدن‌ها دارد.

۳
وقتی صاحبان قدرت و ثروت کسی را دعوت به شرکت در مراسمی می‌کنند که از اساس مخدوش و ملکوک است و ابزار نهادی سياسی است که ريشه‌اش در خون است و شالوده‌اش ستم و تبعيض، مدعو ستايش می‌شود درست همان‌طور که او به ستايش و تقدير نهاد فرهنگی برآمده از ستم می‌پردازد. اين‌جاست که آدمی عمله‌ی ظلم می‌شود و بخشی و ضميمه‌ای از طرحی ضد انسانی و تبعيض‌آميز. می‌شود حتی از تريبونی که پيش روی آن فرد نهاده‌اند سخنانی ظاهراً عدالت‌خواهانه گفته شود، اما بر زمینی که بر پشت شکسته‌ی ملتی ديگر استوار است که حتی نفس حضور و وجودشان انکار می‌شود آن هم درست در لحظه‌ای که می‌گوييم «من»‌ يا «ما». و چه فرقی می‌کند که بگوييم «ما شما را دوست داريم»؟

اعتراض به حضور هنرمندی که نه سياست‌مدار است و نه رهبر سياسی، در سرزمينی که تمام نهادهايی‌اش بر انکار وجود ملتی ديگر بنا شده است،‌ «بايکوت» نيست. تلاشی است برای بلند کردن صدای ملتی که به استضعاف کشيده شده‌اند. ملتی که روز به روز کوچک‌تر می‌شود. آن‌که امروز در بايکوت است، ملت فلسطين است. جايی در جهان نيست که اسرايیل در آن حاضر نباشد يا صدای‌اش شنيده نشود. اسرايیل محروميتی ندارد؛‌ بایکوت علیه اسراييل بی‌معناست؛ از سياست و هنر و فرهنگ گرفته تا اقتصاد و علم. آن‌که در بایکوت سيستماتيک به سر می‌برد، ملت فلسطین است. اگر بايکوتی نشانه‌ی شکست و بن‌بست اخلاق باشد، بی‌شک بايکوت سيستماتيک ملت فلسطين است که آيينه‌ی شکست توأمان اخلاق و قانون است. در کشوری که نفس وجودش در گرو صدور يک بيانيه بالفور است، شهرک‌سازی مستمر اسراييل و ضميمه کردن روز به روز زمين‌های فلسطینی به اراضی ربوده شده و غصبی تحدی آشکار قوانين بين‌المللی و تمام قطعنامه‌های سازمان ملل است. اگر مردمی و ملتی مشروعيت اخلاقی داشته باشد، بی‌شک مردم فلسطين‌اند که در آن ديار حق آب و گل دارند؛ در دياری که پيش از شکل گرفتن سازمان ملل وجود خارجی و فيزيکی داشته است. مشروعيت حقوقی اسراييل هم با نقض مکرر قطع‌نامه‌های سازمان ملل پيشاپيش به باد رفته است. فروکاستن اين اعتراض به سياست چپ يا راست، يا به منازعه‌ی ايدئولوژيک جمهوری اسلامی يا سپر کردن رفتار ضد انسانی با بهاييان، چيزی نيست جز معطوف کردن نگاه‌ها به جای ديگر.

۴
اما اصل قصه جای ديگری است. انتخاب حسن روحانی، يک ناراضی بزرگ در منطقه و جهان دارد. و اين ناراضی بی‌پروا و بی‌شرم کسی نيست جز اسرايیل. جنبش سبز نماينده‌ی تفکری بود که هشدار می‌داد شکاف افتادن ميان مردم و حاکمان سياسی تبعات و عواقب ويرانگری دارد. اسرايیل از کم شدن اين فاصله ميان مردم و حاکمان سياسی ناراضی و بلکه هراسان است. فضای مصنوعی برآمده از جنجال اخير، يک نتيجه‌ی روشن دارد: دور کردن جنبش سبز از روحانی. فرمول اين طرح هم بسیار ساده است: آن هنرمند جنجالی را می‌توان به جنبش سبز گره زد و بلکه او را تبلور و تجسم آرمان‌های جنبش سبز دانست. مردمی رنج‌ديده چهار سال خون دل خوردند و صبر کردند تا به جهانيان نشان بدهند که اين مردم منزلت‌شان بیشتر از آن است که قربانی ستيز ايدئولوژيک رهبران سياسی خودشان و زياده‌خواهان جهان باشند و سپر انسانی تبادل آتش آن‌ها؛ اما می‌توان به آسانی با سکوتی رضايت‌آميز و نشانی غلط دادن چهره‌ی اين مردم را خراش داد آن هم به مستمسک نشر فرهنگ و اشاعه‌ی صلح. آن هنرمند نه سياست‌مدار است نه روشنفکری که بتواند نقد قدرت کند. اما بی‌شک می‌توانست در برابر دولتی که هيچ پليدی و شناعتی نيست که از او سر نزده باشد، سکوت نکند و لبخند نزند.

اسراييل از آدم‌ربايی گرفته تا تروريسم، از شکنجه گرفته تا بی‌اعتنايی به همه‌ی موازين بین‌المللی، از نقض حقوق بشر گرفته تا تبعيض صريح، خطایی نيست که مرتکب نشده باشد. يک سوی آن جشنواره مبارزه با تبعيض است در جمهوری اسلامی و سوی ديگر متصل به آن همان چهره‌ای است که از جنس محمود احمدی‌نژاد است. يعنی اين تناقض حيرت‌آور، اين فروپاشی اخلاقی آشکار، اين فقدان مشروعيت بارز نديدنی است؟ و آيا عجيب نيست که در ميان همه‌ی مدافعان اين حرکت تحريک‌آميز و جنجالی هر وقت سخن از جنايت‌های اسرايیل به ميان می‌آيد يا تباهی اخلاقی و سياسی اين دولت پرمفسده گوشزد می‌شود، فغان آن‌ها به عرش می‌رسد و تمام کوشش‌شان اين است که هيچ سخنی در نقد اسراييل شنيده نشود و تمام نقدها منصرف و معطوف به جای ديگری شود؟ سرّ اين سکوت و اين طفره رفتن سماجت‌آميز چی‌ست؟ رمز نکته کجاست که هر کس از اسرايیل انتقاد کند يا متهم به يهودی‌ستيزی است يا منکر هولوکاست قلمداد می‌شود يا برچسب بهايی‌ستيزی می‌خورد؟ چه منطقی حکم می‌کند که هر کس منتقد اسرايیل باشد يا حقوق‌بگير جمهوری اسلامی است يا سرسپرده‌ی ايدئولوژی‌های چپ، که انگار اين روزها «چپ بودن» چيزی است هم‌رديف دشنام و ناسزا که لقلقه‌ی زبان بسيار کسان شده است؟

مبارزه با شر و تباهی و دفاع از صلح و آشتی، با تغافل و تجاهل، شدنی نيست. آگاهی، چشم اسفنديار خودکامگان است؛ از تهران گرفته تا بيت‌المقدس. راه آگاهی رساندن، پاک کردن صورت مسأله و مغفول نهادن بخشی از واقعيت‌ها نيست.

June 21, 2013

آيا مردم هم‌چنان معزول‌اند؟

يادداشت زير، بررسی، سنجش و نقد مطلبی است که مهدی در وب‌سایت ايران ‌واير با عنوان «آيا خامنه‌ای عقب‌نشينی کرده است؟» نوشته است. اين متن تا کنون دست‌کم ۳ بار ويرايش شده و چند بار از وضع فعلی طولانی‌تر يا کوتاه‌تر شده است. تمام کوشش من اين بود که بدون اين‌که وارد حواشی شوم به اصل استدلال بپردازم. تفصيل متن را در زیر می‌خوانيد. اما خلاصه‌اش اين است که يادداشت محل بحث، مهم‌ترين ويژگی‌اش ابطال‌ناپذيری است و از سنخ تئوری‌های توطئه است. چنين تئوری‌هايی هرگز نمی‌توانند نشان بدهند تحت چه شرايطی می‌توان گمانه‌شان را نقد کرد و حاصل کاراین می‌شود که با تئوری‌هايی هميشه-درست مواجه می‌شويم که از هر گونه نقد ابطال‌کننده‌ای مصون می‌مانند. شيب لغزان اين شيوه‌ی استدلال هم اين است که هميشه شواهد يا نشانه‌های در تأيید اين جنس مدعاها می‌توان يافت و اساسی‌ترين کارکردش اقناع روانی مخاطب است (به سبب کثرت شواهدی که ظاهراً مؤید مدعا هستند). نکته‌ای که مايل‌ام اينجا برجسته کنم اين است که: يادداشت مهدی يک حدس يا گمانه‌ی ابطال‌ناپذیر است. اما نقد و موضع من نيز خود از جنس حدس است. برای اختيار کردن يک حدس بر ديگری مهم‌ترين معيار ابطال‌پذیری آن است. هيچ قطعيتی در کار نيست. اما باید بتوانيم راه‌های نقد شدن حدس و گمانه‌ی خود را به تصریح يا تلويح نشان دهيم. اين شما و این نقد.

اين مطلب نخستين بار در وب‌سايت جرس منتشر شده است.

ادامه‌ی «آيا مردم هم‌چنان معزول‌اند؟»

June 18, 2013

اراده‌ی ملت: بازگشت صندوق رأی

متنی که در زير می‌خوانيد ترجمه‌ی مقاله‌ای از حميد دباشی است در تحلیل نتايج انتخابات سال ۹۲ که نسخه‌ی مثله‌شده و کوتاه‌تری از آن‌چه به فارسی در زير می‌خوانيد در وب‌سايت الجزيره منتشر شده است. فرصت برای ترجمه‌ی متن کوتاه بود و مجال زيادی برای بازنگری و ويرايش نبود. چون مطلب به گمان من اهميت فوری و حياتی دارد، بلافاصله دست به کار انتشارش شدم. هر لغزش يا قصوری اگر در ترجمه باشد يا معنايی نارسا مانده باشد، بی‌شک از کوتاهی من است. 

ترجمه را با مهربانی و به ديده‌ی اغماض بخوانيد. به باور من معنا و مضمون چنان فربه است که می‌تواند راهگشای بعضی فروبستگی‌ها باشد. طبعاً متن حميد دباشی نيز مانند متن هر کس ديگری نمی‌تواند معرا و مبرا از خلل باشد. خاصيت انتشار عمومی همين است که متن پا بر زمين بیاورد و زير تيغ نقد برود. تصور من اين است که در بسياری از موارد، دباشی انگشت بر نکات قابل تأمل و مهمی نهاده است. به رسميت شناختن عامليت مردم و معطوف کردن نگاه‌ها از خيره ماندن به نخبگان سياسی يا انتقال تمام مسؤولیت به آن‌ها يا رهبران سياسی نظام مستقر و خودکامه‌گان جا گرفته در آن، و هدايت کردن آن نگاه به سوی مردم برای فهم و تحلیل حوادث سه روز پيش، کلید فهم اين متن است. اين ترجمه نخستين بار در جرس منتشر شده است.

ادامه‌ی «اراده‌ی ملت: بازگشت صندوق رأی»

چه بايد کرد؟

چکيدهنخبگان سياسی، گروه‌های مهجور و زخم‌خورده‌ی مستأصل و باقی‌مانده از سیل حادثه‌ی ۸۸ به بعد، سهم خود را ايفا کرده‌اند. برای ایجاد فرصتی برای مردم ايفای نقش کرده‌اند. هاشمی و خاتمی بهترین بازی ممکن را در اين فروبستگی ارايه کردند. اما باید در نظر داشت که مردم نمی‌توانند، نمی‌خواهند و نبايد تن به ولايتی بسپارند. تصاحب عامليت مردم و گره زدن آن‌ها به حقانيت يا مشروعيت قرائت نخبگان، سم مهلکی است که آغاز زايش استبداد از نوعی ديگر است. مردم، قلم را از دست کسی که می‌خواست قصه‌شان را به زبان و بيان خودش بنويسد گرفتند. بی‌شک نخبگان مهجور سياسی در گشودن این روزنه برای ربودن قلم از دست داستان‌نويس خودکامه سهمی داشته‌اند. اما فاعل، راوی و نويسنده‌ی اصلی داستان مردم‌اند. اقبال و ادبار مردم به يک شيوه، حاصل اعتبار ذاتی يا مشروعيت و حقانیت اصيل آن شيوه‌ها نيست. اين اقبال از زمره‌ی ممکنات است نه واجبات. رأی به ميرحسين موسوی رأی به شخص نبود؛ رأی به بازگشت سياست به دامان مردم و احيای عامليت آن‌ها بود. ميرحسين هم درست همان شبی متولد شد که در برابر بزرگی فروختن به مردم ايستادگی کرد. از موضع بالا و قیم‌مآبانه نگريستن به مردمی که رأی داده‌اند، به آن‌ها که رأی نداده‌اند – و حتی به آن‌ها که به کسی جز روحانی رأی داده‌اند – ابتدای استبدادی نو و خوش آب و رنگ است. يعنی آغاز خشت بر خشت نهادن برای ساختن زندانی تازه هر چند اندکی فراخ‌تر.

تمام دستاورد ۴ سال گذشته‌ی مردم ما اين بود که اين پرسش ملکه‌ی ذهن و ضميرشان شود که «چه بايد کرد؟». پس، بعد از بازگشت ۲۵ خرداد به ميان مردم، پر بيراه نيست اگر بگوييم که معنای اين پرسش چيزی نيست جز اين‌که به ما، به مردم ما بگويد که شما کار را تمام نکرديد. در واقع هیچ کاری را تمام نکرديد بلکه تازه کار خود را آغاز کرديد.

پيام روشن اين پرسش اين است که از امروز می‌توان و باید صندوق رأی، اين شرط اولیه و رکن مهم حيات مدنی و سياسی را، احيا کرد و از وضعيت مرگ مغزی بیرون آورد.اما اين رأی تنها پای صندوق محقق و معين نمی‌شود بلکه وقتی مردم عرصه‌ی حقوق مصادره‌ شده‌شان را با سخت‌جانی و سخت‌رويی پس گرفتند،‌ دامنه و دایره‌ی عامليت از مدرسه تا بازار، از مسجد تا ميدان و در زندان و زنجير بوده است. از امروز،  رابطه‌ی مردم و سياست يکسويه نيست. در حد حرف و رفع تکليف نيست. سياست نمی‌تواند مقيد شود به تأمين امنيت نظام و قدرت؛ سياست يعنی تأمين امنيت مردم در برابر و در کنار نظام و نهادهای‌اش. مشارکت در سياست، برای ما نه «وظيفه» است و نه «تکليف»؛ حق ماست و کسی حق ندارد حق ما را به ما تحميل کند. ما در اختيار حق‌مان مختاريم نه مجبور و مکلف. اين‌جا نقطه‌ی ملاقات کسانی است که اين انتخابات را تحريم کردند و کسانی که رأی دادند.

واقعيتی که ۴ سال است مردم ما فرياد می‌زدند اين بود: مردم به اين نظام اعتمادشان را از دست داده‌اند و اين نظام وقتی که بايد، کاری که باید، برای زدودن اين بی‌اعتمادی نکرد. تمام ۴ سال پيش، تمام آن دريدن‌ها و شکستن‌ها، تمام آن ستم‌ها، تمام آن حقیقت‌سوزی‌ها و رذيلت‌فروشی‌های ۴ سال گذشته (يک نمونه‌اش نمايش ۹ دی)، شاهدی است بر اين مدعا که نظام در برابر بزرگی فروختن به مردم، فقط برای حفظ صورت عددی و مکانيکی يک «ساز و کار» ناقص، به بهانه‌ی دفاع از جمهوریت، پنجه در روی مردمی انداخت که حاضر نبودند به بی‌سيرت شدن سياست، به بی‌سيرت شدن عامليت و حقوق خود تن بدهند. امسال، صورت اين قصه عوض شده است. اگر نظام در امانت مردم دستی نبرده است– بنا به دلايلی که عقل و ساير رفتارهای‌اش حکم می‌کند که از سر سلامت نفس و حسن نيت نبوده –  يا نتوانسته است ببرد، بديهی است که اصل شکاف هم‌چنان باقی است. تنها کاری که کرده است اين بوده که نشان بدهد که نياز مردم و حاکميت به يکديگر متقابل است، اما اين نياز متقابل از يک جنس نيست. ديگر نمی‌توان از يک سو مردم را فتنه‌گر لقب داد و از سوی ديگر نمايش‌های تبليغاتی بر پا کرد و مدعی دفن شدن گروهی از مردم شد. مردم به حاکميت سياسی نياز دارند برای اين‌که امنيت آن‌ها را تأمين کند و ابزار و تجلی اراده‌ی آن‌ها باشد. حاکميت به مردم نياز دارد تا هم مشروعيت آن‌ها را بر پايه‌ی رضايت آن‌ها بنا کند و هم آن‌ها را ناظری بر قدرت خويش بداند تا مانع از فساد و تباهی قدرت شوند.

اما بر می‌گردم به اصل مدعا و آخر دعوا. اين پيروزی پيروزی هاشمی و خاتمی هم بود؛ پيروزی اصلاح‌طلبان هم بود. اما، پيروز اصلی اين ميدان، زندگی بود. شادی بود. ايمان و اميد بود. اين گشايش عاقبت سخت‌جانی مردم در برابر تيرگی‌های محضی بود که زاييده‌ی توهم و خيره‌سری قدرت بوده است. اما، هاشمی، خاتمی و اصلاح‌طلبان، نماينده‌ی یک تفکر سياسی‌اند با منافع محسوس و عينی در ساختار سخت قدرت در نظام جمهوری اسلامی. بيش از آن‌که اين پيروزی متعلق به آن‌ها باشد، پيروزی مردم بود. مردمی که با هوش و غريزه‌شان فارغ از حمايت يا عدم حمايت کسی، فارغ از همسويی يا لجاجت با سياست‌ورز يا دولتمردی، تصمیم‌شان را می‌گيرند و راه خودشان را می‌روند. پيروزی امروز، مديون همان تفکری است که ۲۵ خرداد ۸۸ را رقم زد. اين مدعای من است. باور من نيز هست. ما مديون هاشمی و خاتمی نيستيم. ما مديون حسن روحانی هم نيستيم. همه‌ی اين‌ها مديون ما هستند. شکی نيست که بازيگری يکايک آن‌ها در اين ميدان سهمی در آفريدن اين شادی برای مردم داشته است. اما آن‌ها نيز در اين گشايش تنها بخشی از متن مردم‌اند: درست همان‌طور که روز ۲۵ خرداد، ما وام‌دار موسوی نبوديم و به اشاره‌ی او به ميدان نرفتيم. او در پی ما آمد و به سيل مردم پيوست و در ميان آن‌ها گم شد. هوشمندی و اقدام به‌هنگام نخبگان سياسی در ائتلافی که کردند، روزنه‌‌ی بسته‌ای را برای جاری شدن رود نقش‌آفرينی مردم نيز باز کرد. اما پس از آن، رنگ‌آميزی اين صحنه به دست مردم بود و بس. آن هم در برابر فشار سنگين يأس و سرخوردگی و تحقیر و ملامت.

از امروز، اصلاح‌‌طلبان در شيب لغزانی واقع شده‌اند که سال‌های پيش روی آن‌ها را بسی بهتر از روزهای درگذشته و فعلی مخالفان‌شان نمی‌کند. نشانه‌ی نگران‌کننده‌اش در سخنان کوتاه محمدرضا خاتمی ديده شد. مسؤوليت مدنی و شهروندی ما اين است که لغزش و خطا را درست همين‌جا به او گوشزد کنيم نه اين‌که مجال و فرصت شادی و پايکوبی را دريابيم و چشم بر اين لغزش‌ها ببنديم. هر کوششی برای توجيه اين منطق که فردا روز مرحمت است و نسبت ما با مخالفان‌مان چون نسبت پيامبر با مشرکان مکه است يا اين‌که پيروزی ما وعده‌ی الهی بود و پروردگار به وعده‌ی خود به بندگان‌اش وفا کرد، زاييده‌ی رو گرداندن از مردم است. از ياد نبريم که آن منطق دينی تنها با اتصال به اتوريته و ولايت شخص محمد بن عبدالله معنا پيدا می‌کرد. هر کوششی برای بازتوليد آن زبان، يعنی پا جای پای محمد گذاشتن؛‌ يعنی ادعای ردای محمد داشتن. مردمی که امروز در اقليت واقع شده‌اند، نه مشرک‌اند و نه کافر. تمام ۴ سال گذشته ما در کنار موسوی، با او و از او،‌ آموختيم که پيروزی ما شکست ديگری نيست. راه سبز شدن بر کسی بسته نيست. به همين زودی فراموش شد اين پيام؟ مستی قدرت به همين سرعت آدميان را ممکن است از خويش بی‌‌خويش کند؟ ترديدی ندارم که محمدرضا خاتمی و تمام دوستان اصلاح‌طلبی که زرادخانه‌ی احساس و عاطفه، بيت و غزل و رباعی، آيه و حديث را به مصاف رقيبان شکست‌خورده، آن هم پس از اعلام شکست‌شان، می‌فرستند، مؤمنانه و بدون هيچ ريا و تزويری چنين می‌کنند. اما همين است که هول‌ناک است.

اصل ماجرا اين است که نخبگان سياسی، گروه‌های مهجور و زخم‌خورده‌ی مستأصل و باقی‌مانده از سیل حادثه‌ی ۸۸ به بعد، سهم خود را ايفا کرده‌اند. برای ایجاد فرصتی برای مردم ايفای نقش کرده‌اند. هاشمی و خاتمی بهترین بازی ممکن را در اين فروبستگی ارايه کردند. اما باید در نظر داشت که مردم نمی‌توانند، نمی‌خواهند و نبايد تن به ولايتی بسپارند. تصاحب عامليت مردم و گره زدن آن‌ها به حقانيت يا مشروعيت قرائت نخبگان، سم مهلکی است که آغاز زايش استبداد از نوعی ديگر است. مردم، قلم را از دست کسی که می‌خواست قصه‌شان را به زبان و بيان خودش بنويسد گرفتند. بی‌شک نخبگان مهجور سياسی در گشودن این روزنه برای ربودن قلم از دست داستان‌نويس خودکامه سهمی داشته‌اند. اما فاعل، راوی و نويسنده‌ی اصلی داستان مردم‌اند. اقبال و ادبار مردم به يک شيوه، حاصل اعتبار ذاتی يا مشروعيت و حقانیت اصيل آن شيوه‌ها نيست. اين اقبال از زمره‌ی ممکنات است نه واجبات. رأی به ميرحسين موسوی رأی به شخص نبود؛ رأی به بازگشت سياست به دامان مردم و احيای عامليت آن‌ها بود. ميرحسين هم درست همان شبی متولد شد که در برابر بزرگی فروختن به مردم ايستادگی کرد. از موضع بالا و قیم‌مآبانه نگريستن به مردمی که رأی داده‌اند، به آن‌ها که رأی نداده‌اند – و حتی به آن‌ها که به کسی جز روحانی رأی داده‌اند – ابتدای استبدادی نو و خوش آب و رنگ است. يعنی آغاز خشت بر خشت نهادن برای ساختن زندانی تازه هر چند اندکی فراخ‌تر.

دوگانه‌ی اصلاح-انقلاب، دوگانه‌ی کاذبی است که خواسته یا ناخواسته می‌کوشد راه‌های ديگر عاملیت سياسی مردم را مسدود کند. اصلاح از درون ساختار سیاسی سهم خود را دارد و سهمی مهم است اما تمام قصه نيست. اصلاح از درون ساختار سياسی بدون اقبال مردمی فلج و فشل است، خصوصاً که در اصطکاک با تنش‌های درونی قدرت هم باشد. اکنون خطر کودتا، انقلاب يا حمله‌ی خارجی به طرز محسوسی کاهش پيدا کرده است. اما بازی تمام نشده است. مردم کار را تمام نکرده‌اند. تازه کار مردم آغاز شده است. تصور هضم کردن يا فروکاستن جنبش سبز و خرداد ۸۸ به اصلاحات یا دوم خرداد ۷۶، يعنی کوشش برای عقب کشيدن عقربه‌ی تاريخ. اين کار نه مطلوب است و نه ممکن. آب در هاون کوفتن است. چيزی نيست جز همان کاری که نظام فتنه‌تراش و ديگری‌ساز ۴ سال انجام داد اما نتوانست در انتخاباتی که ديديم حاصل و بهره‌ای از آن ببرد. تلقی نظام از رفتارش اين بود که هر آن‌چه من می‌کنم و می‌خواهم همان است که مردم می‌خواهند (خود را محور گرفته بود و مردم را تابع). اصلاح‌طلبان و گروهی که اينک خود را تابع حسن روحانی می‌دانند،‌ در آستانه‌ی ارتکاب همين خطا هستند. سياست اصلاح‌طلبان از سال ۸۴ با صف کشیدن پشت معین همان بوده است که در سال ۸۸ با نارضايتی و اکراه از ورود ميرحسين موسوی و کوشش برای منصرف کردن خاتمی از انصراف نمايش داده شد. اين استراتژی در کوشش برای به ميدان کشيدن خاتمی در سال ۹۲ ادامه يافت (با همان منطق، با همان زبان و با همان استدلال‌ها؛ که به زحمت حتی خرداد ۸۸ و جنبش سبز را در تحلیل‌های خود جا می‌داد). پس از خاتمی نوبت به هاشمی رسيد. منطق همان منطق بود. اتفاقی که رخ داده است اين نيست که مردم به همان منطق تکراری پيشين اقبال کرده‌اند. اين اتفاق، فقط تقارن اراده‌ی مردم با همراهی اقتضائی اصلاح‌طلبان در کنار آن‌ها در مسیر اعاده‌ی حيثيت از فضای مصادره‌‌شده‌ی عمل جمعی‌شان بود.

از ياد نبريم که ميرحسين موسوی، هاشمی، خاتمی – و اکنون محمدرضا عارف – تبديل به سرمایه‌های مردمی شده‌اند. این سرمايه‌ها را اگر قرار باشد در ميدان‌داری و رهبری مردم صرف کنند، تنها خاصيت‌اش سوزاندن آن‌هاست. نقشی که آن‌ها و پويش‌گران مجازی يا حقیقی اين روزها ايفا کرده‌اند، نقش سرمايه است نه پرچمدار، نه صاحب جنبش، نه رهبر اراده‌ی مردم. نه مدیر و مدبر تشخيص و اختيار آن‌ها. سرمایه‌ها را نبايد سوزاند يا تحقير کرد اما بايد مراقب بود که آرام‌آرام ردايی بر تن سرمايه‌ها نکنند چنان‌که خواسته يا ناخواسته عاملیت و تخيل را از مردم سلب کنند.

مردم اميدشان را در خودشان، با نگريستن به يکديگر، با آينه در برابر خويش گرفتن کشف کردند. نياز به نخبگان برای تدارک و تمهيد اميد برای‌شان نداشتند. هم‌نوا و هم‌ساز شدن با نبض جامعه کار دشواری است. فاصله گرفتن از تلقی‌های نخبه‌گرايانه‌ی محض نيز. اکنون اژدهای قدرت به خورشيد عراق کشيده شده است. تا کنون اصلاح‌طلبان از غم بی‌آلتی افسرده بودند. به لطايف حیل، به مدد اقبال مردم، به تصادف روزگار یا به تدبيری، اين آلت به دستان آن‌ها آرام‌آرام باز می‌گردد. اما همين آغاز هول و وحشت است. چه ساده‌انگارند کسانی که بخشی از قدرت هستند يا دارند بخشی از قدرت می‌شود و بر اين وضع دست‌افشانی و پايکوبی می‌کنند. اما، پرسش «چه بايد کرد؟» متوجه مردم است: چه بايد کرد که اين اژدهایی که ديگر بار به خورشيد عراق کشيده شده است همه را خاکستر نکند؟ از اين‌جا مسؤوليت ما آغاز می‌شود. مکالمه‌ی نخست ما با قدرت و در برابر قدرت اين است. مردم صبور و نجيب‌اند اما وقتی که به شما پشت کنند – و قبلاً دست‌کم يک بار به شما پشت کرده‌اند – باز هم سقوط می‌کنيد. مراقب مردم باشيد. با مردم مهربان باشيد. از موضع خدا و رسول‌اش با آن‌ها سخن نگوييد. از موضع خودشان، در کنار خودشان، با خود مردم با آن‌ها، با همه‌ی آن‌ها، سخن بگوييد.

این متن نخستين بار در جرس منتشر شده است.

June 14, 2013

وقفوهم انهم لمسئولون

ما مسؤوليم. شما مسؤول‌ايد. هزار و يک مقصر می‌توان برای مصائب‌مان يافت. و این تقصیرکاران کم نیستند. تقصیرشان هم واقعی است. اما ما هم سهمی داريم. بگذاريد سؤال را صریح‌تر بپرسم: فرض کنيم که توانستيم (و خواستيم) آن را که امروز بر مسند است، از جايی که نشسته به زير بکشيم يا توانستيم آن کسی را که نمی‌‌خواهيم از به دست گرفتن زمام سرنوشت‌مان باز داريم، چقدر اميد داريم به بهتر شدن حال و روزمان؟

سخن اين نيست که اگر کليد سرای قدرت را به دست ما سپردند و مشکلی پيش آمد، مانع‌تراشی و بحران‌آفرينی «ديگری» را ناديده بگيریم. حرف اين است که: ۱) شکاف ميان ما و ديگری بايد از ميان برداشته شود؛‌ و ۲) آينه‌ای برابر خويش بگيریم و سخت از خودمان حساب بکشيم.

گمان می‌کنم وضعی که در آن قرار گرفته‌ايم چنان فاجعه‌بار است و چنان زيان‌های عظیمی به ايران وارد شده است که فرصت تأمل درباره‌ی خطاهای خودمان و حساب کشيدن از خودمان هيچ صدمه‌ای به جايی نخواهد زد؛ فرصتی نخواهد سوخت: اين حساب‌کشی مطلقاً بی‌وجه و بی‌وقت نيست. دقيقاً در عمق فاجعه و جايی که «چو دود بی‌سر و سامان‌» هستيم و برق بلا به خرمن‌مان زده است و مرغان همنشين همه از هم جدا مانده‌اند، معنا دارد. بنشينيم و بينديشيم.

دو نمونه از حوادث روزهای پيش را اين بار به تصريح بيشتر می‌نويسم، دقیقاً به اين دليل که ما مسؤول‌ايم و بر ذمه‌ی ماست که اين بار را بر زمين بگذاريم که پيش وجدان‌مان شرمسار نباشيم.

عارف با انصراف‌اش در مبارزات انتخاباتی، گام مهمی برداشت. يک گام به مردم نزديک شد ولی هم‌زمان شکاف ديگری را نيز آشکار کرد: عارف در «تمکين» به «اجماع» اصلاح‌طلبان اين کار را کرد و برای «احترام» به رأی سيد محمد خاتمی. عارف به آسانی می‌‌توانست دلايل عقلانی‌اش را تقرير کند که کاری بود کاملاً عمل‌گرايانه و منطقی. نيازی به اظهار ارادت به خاتمی نبود. نيازی به هيچ تمکينی نبود. حاجت به اقتدا به شخصيت سيد محمد خاتمی نبود. نفس اين‌که هنوز عارف بايد به الگوی سيد محمد خاتمی اقتدا کند،‌ نشان از فقدان بلوغ سياسی است.

بلافاصله پس از انصراف عارف، نامه‌ای به دستخط سيد محمد خاتمی به سرعت دست به دست شد. نامه‌ای با خطی خوش و دلربا. به سبک و شيوه‌ای علمايی. بسيار تأثيرگذار و نيکو. اما خلل قصه درست همين‌جاست. اين کار دست نهادن بر ناخودآگاه مخاطب است. روحانی شيک‌پوشِ خوش‌منظر و خوش‌خط از خاتمی ساختن است. «تا بدانی که به چندين هنر آراسته» است. اين قصه،‌ مطلقاً‌ تازه نيست و پيشينه‌ی درازی دارد. در اين‌که سيد محمد خاتمی انسان نازنين و سالمی است کمترين ترديدی ندارم. اما جمعی که اين چنين به فضای ارادت دامن می‌زنند، با سياست همان می‌کنند که گروه رقيب و حريف‌شان می‌کند. تنها تفاوت این است که رقبای‌شان امروز و سال‌هاست که در قدرت‌اند ولی آن‌ها مدتی است از قدرت دور افتاده‌اند.

ذوب در کسی بودن – در سياست – فقط برای رقيب و حريف مذموم نيست. برای ما نيز آفت است. اگر سعيد جليلی سرباز ولايت است و فرمان‌بر مطلق، عارف نيز همان لباس را به تن کرده است. مهم نيست که متعلق‌اش فرق می‌کند. مهم اين است که نفس عمل تعطيل کردن خرد آدمی و زمام اختيار را به دست ديگری سپردن، بنای تباهی در سياست است. شاید قصه آن‌قدر عميق نباشد که در اردوی مقابل می‌بينيم. شاید فضای فکری اصلاح‌طلبان بسيار پيشروتر به نظر برسد ولی آغاز خرابی از همين‌جاست. کيش شخصيت به خزنده‌ترين شيوه رشد می‌کند. از ياد نبريم که بعضی از خودکامه‌گان در روزها و سال‌های نخست مسندنشينی سخت در برابر اين کشش‌ها مقاومت کرده بودند و عاقبت‌شان شد آن‌چه که نباید می‌شد. امروز اگر جلوی اين لغزش‌ها را نگيريم و سعی در توجيه يا پوشاندن اين لغزش‌ها داشته باشيم، فردا شکست دادن‌اش به اين آسانی نخواهد بود.

هر اندازه که انتقاد مشفقان گزنده و تلخ باشد (حتی اگر در آن اغراقی باشد)، تکلیف اخلاقی ماست که در درون خويش، به قدر سر سوزنی اين احتمال را جدی بگيريم و در عمل نشان دهيم که اهل لغزيدن نيستيم. اين مضمون را ميرحسين موسوی به بليغ‌ترين وجهی برای ما توصيف کرده است:
«زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبود كسان پیوند زدند سرانجام - حداقل با فقدان او - سرخورده شدند. هرگاه مردمی برای به تنی یا افرادی از همراهان عادی خود امتیازات بی‌دلیل قائل شدند سرانجام تشخیص عقلانی خود را در مقابل خواست آنان واگذار كردند و به جاه‌‌طلبان مجال دادند كه در آنان طمع كنند. مردمی كه می‌خواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدم‌هایی كه به ناكامی‌‌شان می‌انجامد با بیشترین دقت‌ها پیشگیری كنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته‌ نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌گونه تلقی كنید.»

فرض ما اين است که فردای ۲۴ خرداد (يا اگر انتخابات دو مرحله‌ای شود در مرحله‌ی دوم)، حسن روحانی رييس جمهور بعدی ايران است و پشتيبانی هاشمی و خاتمی و ملتی که به او رأی داده‌اند را دارد. همه‌ی ما روز به روز مسؤول‌ايم که آن‌ها را بی‌وقفه رصد کنيم. از روز ۲۴ خرداد به بعد، رييس جمهور – در نظامی که همگی از توانايی‌های آن آگاه‌ايم – به آن سوی شکاف عبور کرده است و بايد مدام مراقب او بود. اما اين مراقبت را بايد از همين امروز آغاز کنيم. و اين فرض ما همچنان فرض – اثبات‌نشده‌ی – ديگری نيز در خود دارد که اين وضع برای آينده‌ی درازمدت ايران مطلوب خواهد بود (و کس ديگری ولو خلاف ميل ما باشد، بخشی از گره‌های فعلی را بهتر نمی‌تواند باز کند).

ما مسؤول‌ايم برای آينده‌مان و برای آينده‌ی فرزندان‌مان. و کسانی که برای به مسند نشاندن رييس دولت بعدی کوشش بيشتری کرده‌اند و می‌کنند از ديگران مسؤول‌تر. درست همان‌طور که برکشانندگان احمدی‌نژاد امروز در برابر وجدان خودشان و در برابر ملت ما مسؤول‌اند (و اگر ذره‌ای شرم و حيا داشته‌ باشند، شرمسار نيز هستند)، ما نيز در آينده مسؤول خواهيم بود. خطاکاران و لغزندگان تافته‌گانی جدابافته‌ نيستند. از ما هستند. ما هستند. غير نيستند. ديگری نيستند. بر خويش، بيش از اين ناظر باشیم. بر خود بيش از اين سخت بگيريم. روز ۲۵ خرداد، ما در هر حالتی مسؤول‌ايم. اين بار از شانه‌ی ما برداشته نخواهد شد. شادی ما جايی محقق خواهد شد که در اوج هیجان و شور و عاطفه، راه استبداد را – ولو ناخواسته – هموار نکرده باشيم. استبداد تنها از ستمگران و اهل بيداد نيست که ناپسند است. استبداد خيرخواهان، حکيمان، فيلسوفان و فرهيختگان نيز به همان اندازه مذموم است: که ره از صومعه تا دير مغان اين همه نيست!

اين يادداشت برای انتشار در وب‌سايت جرس نوشته شده است

دريچه‌های رو به رو: بازگشت عامليت مردم

امروز شاهد ۴ حادثه‌ی به ظاهر کوچک اما عميقاً مهم بودم که به گمان من، نشانه‌ی تغيير عميق و شگفتی است که نه نظام، نه حتی نامزدهای مطلوب اصلاح‌طلبان حتی فکرش را هم نکرده بودند. ابتدا اين بند از بیانيه‌ی ميرحسين موسوی را با هم بخوانيم:

«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»

امروز صبح، حميد دباشی در صفحه‌ی فيس‌بوک‌اش نوشته بود که: «کاروانی را می‌بینم که ملت ماست و امروز به دو دسته تقسیم شده و به نظر می‌رسد که بر سر یک دوراهی رسیده. سر پیچ بعدی این دودسته دوباره به هم خواهد رسید و مخلص شما آنجا منتظر شماست» و اشاره‌ی او به کسانی بود که انتخابات را تحريم کرده‌اند و کسانی که می‌خواستند رأی بدهد. می‌خواهم بگويم که آن «پيچ بعدی» خیلی زودتر پيش چشم‌مان نمايان شده است. به شرح زير.

۱. دست‌کم دو مورد را ديده‌ام که کسانی که خود انتخابات را تحريم کرده بودند، حاضر شدند به نيابت از کسانی که دسترسی به صندوق رأی ندارند (عمدتاً خارج از کشور) بروند و به جای آن‌ها با شناسنامه‌ی خودشان رأی بدهند. اين اتفاق بسیار مهمی است. تحريم‌کنندگان و رأی‌دهندگان در يک نقطه به هم رسيده‌اند: ما هم با هم هستيم. هر دو گروه دست‌های‌شان را به سوی همديگر دراز کرده‌اند بدون این‌که کوشش در متقاعد کردن هم داشته باشند. اين روزها شاهد اين استراتژی دوستان حامی حسن روحانی بودم که درست مانند ۴ سال پيش و ۸ سال پيش تمام همت‌شان را گذاشته بودند برای اين‌که تحريم‌گران را متقاعد به رأی دادن کنند (که به گمان من روشی از اساس خطاست چون آزادی و حق انتخاب افراد را ناديده می‌گيرد و صورتی است از استبداد خيرخواهانه). اما امروز بدون چنين مداخله‌ای کسانی حاضر شدند از اين مرز مصنوعی عبور کنند. اين اتفاق يعنی بازگشت عاملیت به شهروندان. يعنی به دست گرفتن سرنوشت خويش بدون اعتنا به اين‌که مسیر قدرت سخت از چه راهی می‌گذرد. يعنی ما، مردم، برای يافتن همديگر نه نيازی به نامزدهای رياست جمهوری داریم نه حتی نياز به توصيه و ارشاد ميرحسين موسوی. اين کشف مهم، هر اندازه هم کوچک و در حاشيه باشد، در حقیقت متن کنش سياسی و عمل آگاهانه و مستقل شهروندان ماست.

۲. امروز بسياری از زنان ايرانی در خارج از کشور بدون حجاب اجباری رأی داده‌اند. اين تصميم‌ها هر اندازه هم کوچک و در حاشيه باشد معنای صریح‌اش اين است که حتی در اين مقطع حساس تن به بازی تعريف‌شده‌ی قدرت سخت نداده‌اند. هيچ حرجی بر کسانی نيست که به هر دليلی تصميم گرفتند حجاب بر سر کنند و رأی بدهند (چه آن‌ها که حجاب باور و اعتقاد دینی‌شان است چه آن‌ها که آن‌ را باوری دينی نمی‌دانند). مهم اين است که زنان ما به آرامی و آهستگی هم که شده، نشان می‌دهند که هر وقت فرصت پیدا کنند، ايستادگی خواهند کرد.

۳. بعضی از فعالان سوری امروز به حمايت از رأی‌دهندگان ايرانی که خواهان آزادی هستند برخاستند. سوريه امروز در آتش و خون می‌سوزد ولی کسانی در آن‌جا هستند که می‌فهمند شهروندان ايرانی وقتی سرنوشت خودشان را به دست می‌گيرند يا صدای آزادی‌خواهی‌ را بلند می‌کنند حاصل‌اش هم به سود ايران است هم به سود سوريه هم به سود جهان.



۴. حادثه‌ی چهارم ظاهری طنز و شايد حتی هجوآميز داشته باشد ولی حاوی نکته‌ی مهمی است. در هفته‌های گذشته این مغالطه به دفعات دهان به دهان گردیده و برای آن تبليغ شده است که هر کس در انتخابات شرکت می‌کند، يعنی «ساز و کار انتخابات» جمهوری اسلامی را پذیرفته است. يعنی اگر چهار سال پیش در برابر سرقت رأی‌تان اعتراض کرديد، امروز با رأی دادن ثابت می‌کنيد که حرف‌تان بيجا بوده است. عده‌ای حتی حاضر نشدند وقت‌شان را صرف استدلال کردن برای نشان دادن اين مغالطه‌ی تباه و باطل کنند. حرکت‌شان بسيار ساده، صريح و رندانه بود. خودتان ببينيد و به هوش و رندی رأی‌دهنده‌ی ايرانی آفرین بفرستيد.



امروز ما نشان داديم که حتی وقتی قرار باشد سبز ما را بنفش کنند، باز هم سبز می‌مانيم. باز هم همديگر را پيدا می‌کنيم. باز هم خانه‌های خود را قبله می‌کنيم و دست به سوی هم دراز می‌کنيم حتی اگر ميان ما شکاف افتاده باشد. این بلوغ سياسی چيزی است که به مخيله‌ی هاشمی، خاتمی و حسن روحانی هم خطور نکرده بود و بعيد است به اين آسانی خطور کند. امروز ما نشان داديم که قلب سياست ما هستيم. آيا قدرت‌مندان، حتی کسانی که امروز به آن‌ها رأی داديم، چشم و گوش‌شان را باز می‌کنند تا منطق زندان خودخواسته و خودپرورده را در هم شکنند؟ آيا خواهند فهميد راه رهايی، شکستن ديوار زندان است نه فراخ‌تر کردن آن؟

به آينده اميدوارم. امروز مردم ما نشان دادند که اگر بخواهند در تلخ‌ترين شرايطی که استبداد داخلی، استکبار خارجی و خودکامگی پنهان خيرخواهانه، فيلسوفانه و روشنفکرانه – حتی گاهی بدون آن‌که بخواهد – عامليت آن‌ها را حذف می‌کند، بايستند و بگويند که ما، سخن خودمان را خواهيم گفت هر چند شما زمين بازی را به سود خودتان تنظيم کنيد يا تن به بازی در ميدان زور بدهيد.

June 13, 2013

دور کج دار و مريز است...

روحانی در برابر سبزها،‌ در برابر فریاد به رسمیت شناخته شدن عامليت ما، فقط «سکوت» می‌کند؛ روحانی همراه ما نيست اما مانع از شنيده شدن صدای ما نمی‌شود. هنری نيست البته. می‌تواند به مصلحت يا به محاسبه چنين کرده باشد. اشکالی ندارد. ما هم‌چنان به او رأی می‌دهيم. اما يادمان باشد و يادش باشد که ما می‌فهميم که او سبز نيست. رأی ما به روحانی، عاريتی است. روحانی بايد نشان بدهد لياقت رأی ما را دارد. بايد آن را کسب کند. بايد به دست‌اش بياورد. ما اين امانت را به او سپرديم. در دجله انداختيم. او می‌تواند سوار بر آن به سوی ما بازگردد يا از سوی ما بازگردد.

من فردا به روحانی رأی خواهم داد. اما ملتفت‌ام که در کلام روحانی، ميرحسین موسوی «فلانی» است. ما، حاشيه‌ايم هم‌چنان. ما متن نيستيم (موسوی، شخص نيست؛ نماد رهايی سياسی است). من فردا به روحانی رأی می‌دهم با اين احتياط که روحانی درست از همان فردا – چه رأی بياورد و چه نياورد – دريابد که ما «فلانی» نيستيم. ما متنی هستيم که می‌توانيم او را به ميانه‌ی خودمان بکشانيم ولی اختيار با خود اوست. قدرت پيدا کند يا نه، در اين هنگامه‌ی عظما، راه رستگاری‌اش بازگشت به ماست. راه رهايی او و رهايی ما اين است که در کنار ما سکوت نکند؛ با ما هم‌نوا شود آن هم نه در سر دادن شعارهای بی‌خطر يا شعارهايی که ديگران هم به آسانی و راحتی می‌گفتند (قاليباف نمونه‌ی خوب آن است).

روحانی از فردا بايد بياموزد که با ما و در کنار ما، کج دار و مريز، بی‌معناست. ما هم نبوديم ديگر قصه‌ی کج‌ دار و مريز طنز است و تراژدی. ما رأی می‌دهيم. چندين هزار اميد بنی آدم را گروگان نوايی می‌کنيم که روحانی در کنارش تنها سکوت کرد (هر چند مخالفتی نکرد). ما درها را به روی روحانی گشوديم. پای او را نيز گشوديم. اما گشودن زبان روحانی کار ما نيست. کار خود اوست.


فردا، ما به روحانی رأی می‌دهيم. اما او نيست که به ما «کليد» می‌دهد. او نیست که کليد گشايش فروبستگی‌ها کشور را به دست دارد. ما کلید باز کردن قفلی را که بر رابطه‌ی مردم و سياست خورده است به دست او می‌دهيم. ما با روحانی عهد سخت می‌کنيم. با ميرحسين نيازی به چنین عهدی نبود. صفای باطن او، زلالی درون او روزهای بسياری پيش از ۲۲ خرداد ۸۸ پيش روی ما تصوير شده بود. روحانی اين امتياز را ندارد. و بی‌شک خود از این آگاه است. اما می‌تواند امتياز را به دست بياورد. روحانی اگر بخواهد، می‌تواند سبز باشد. ما سبز هستيم. به بنفش رأی نمی‌دهيم. ما به رهايی مردم خويش رأی می‌دهيم. من به ۲۵ خرداد رأی می‌دهم. روحانی اگر برای روزهای بعد هم ما را همراه خود می‌خواهد، باید بداند که بر لبه‌ی تيغ قدم بر می‌دارد. آری، من به روحانی رأی می‌دهم اما زمزمه‌ی ضمير من اين است:

ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
اين فرش كه در پای تو گسترده‌ست،
از خون است.
اين حلقه‌ی گل خون است
گل خون است ...

ای آزادی!
از ره خون می‌آيی،
اما
می‌آيی و من در دل می‌لرزم:
اين چيست كه در دست تو پنهان است؟
اين چيست كه در پای تو پيچيده‌ست؟
ای آزادی!
آيا
با زنجير
می‌آيی؟...

June 12, 2013

ره می‌سپريم، همره اميد...

تا امروز، به هر زحمتی بود کوشیدم در ماجرای انتخابات پيش رو، نگاه‌ها را به افق وسيع‌تر پيش روی ايران معطوف کنم. نمی‌دانم اين صدا چقدر شنيده شده است ولی اميدوارم اندک تغيیری ایجاد کرده باشد. تمام اين حساسيت‌ها البته جایی مهم است که زمينه‌ساز سوء‌ تعبیر نشود. سوء تعبیر رایج و شایع اين است که اين‌ها به معنای رأی ندادن است. لذا به صراحت بگويم که نه، اين توجه کردن به چشم‌انداز بزرگ‌تر، مطلقاً به معنای کناره‌ گرفتن از اعمال حق شهروندی‌ام – حتی در همین وضع نحیف و رنجور، با همين حال زخم‌خورده و مجروحی که ايران و ايرانی دارد – نيست.

این‌که می‌گویم تمام اميد ما نباید و نمی‌تواند گره بخورد به انتخابات پيش رو، به هيچ رو معنای‌اش اين نيست که از اهميت آن بکاهم. فراموش نکنیم که همين صندوق شرحه‌شرحه‌ی رأی، دستاوردی حداقلی است که هم‌چنان در اختیار ماست. از ماست. متعلق به ماست. ما زمانی ممکن است متوجه فاجعه‌ی بزرگ‌تر شويم که ناگهان ببینيم همين روزنه هم برای هميشه بسته شده است. و اين اتفاق در ايرانی که امروز می‌شناسم کاملاً ممکن است و به هيچ رو محال نيست. انتخابات – و رأی دادن – از نظر من کف مطالبات ماست. شرط لازم و ضروری است ولو کافی نيست.

چيزی که نبايد از ياد ببریم اين است که «ساز و کار انتخابات» متعلق به ملت است نه قدرت حاکم، مُلک و مِلک مردم است؛ در انحصار قدرت و حاکميت نيست. فراموش نکنيم که صندوق‌های رأی و ساز و کارش به گروگان گرفته شده است و مصادره شده است. وظيفه‌ی اخلاقی و مدنی ماست که هر چه در توان داریم بکنيم – ولو تردید داشته باشیم در تغيير جدی نتیجه – تا صندوق‌های اشغال‌شده را باز پس بگیریم. انتخابات برای ما، حکم فلسطين را دارد. سرزمين اشغالی است. باید انتخابات را به هر راهی که ممکن است از دست مصادره‌کنندگان آن بيرون بکشيم يا دست‌کم زيستن در سرزمين رأی‌مان را برای کسانی که کمترین اعتبار و حرمتی برای حقوق شهروندی ما قايل نیستند، دشوار کنيم.

رأی دادن، يعنی (آسان و رايگان) واگذار نکردن سرزمينی که از آنِ ماست. لازم نیست کسی با من در اين موضع هم‌نظر باشد. با تمام ملاحظات و درنگ‌هایی که برای آينده‌ی ايران دارم، ترديدی ندارم که مشارکت مدنی ما، بخشی از هويت سياسی ما، بخشی از رود خروشان اميد ماست. نمی‌توان آن را حذف کرد يا به آن پشت کرد. بله، من هم رأی می‌دهم ولو نخواهم از اکنون به کسی بگويم به چه کسی رأی خواهم داد. رأی دادن در خلوت اتفاق می‌افتد. جنبه‌ی آشکار و علنی آن حضور بیرونی و عمومی است اما جنبه‌ی خصوصی آن، جايی است که هر فرد به تنهايی رأی‌اش را به صندوق می‌اندازد و رأی‌اش مخفی و محرمانه باقی می‌ماند – يا می‌تواند مخفی باقی بماند. اما، توصيفی که در بالا کردم، یعنی اين‌که انتخابات مصادره شده است، و رأی ما مثل سرزمين اشغالی است که باید هر چه در توان داريم بکنيم تا آن را بازپس بگیريم، تا حدودی نشان می‌دهد که مسير و جهت اميد من کجاست.

آيا حاضريم خانه‌ی خود را رايگان و بی‌هزینه به اشغال‌گران حقوق اوليه‌‌مان بسپاريم؟

June 11, 2013

«عارف»ی کو که کند فهم زبانِ «مردم»...

۱. انصراف محمدرضا عارف به گمان من يکی از کليدی‌ترين و مهم‌ترین تصمیم‌های زندگی سياسی او بود نه به اين دلیل که به «اجماع» اصلاح‌طلبان تمکين کرد و نه به اين دلیل که فضایی سياسی برای روحانی باز کرد بلکه دقيقاً به این دليل که در وضع فعلی ایران، بالقوه توان اين را پيدا کرد که وسيله‌ای جدی و مهم باشد برای پر کردن شکاف ميان سياست و مردم.

۲. وضع آرمانی در سياست امروز ما، به نظر من، اين می‌توانست باشد که محمد خاتمی نامزد ریاست جمهوری می‌شد، صلاحيت‌اش از ميان صافی ناراست شورای نگهبان دست‌نخورده و سالم بیرون می‌ٱمد و تا همين امروز بازی سياسی را ادامه می‌داد و سپس انصراف می‌داد (حتی فارغ از این‌که چه رقيب یا نامزد ديگری در ميدان می‌بود). چنين عملی، نقطه‌ی عطف سياست می‌شد. این نقش مهم را امروز محمدرضا عارف ایفا کرد.

۳. محبوب‌ترین چهره‌ی سياسی امروز، يعنی ۲۱ خرداد ۹۲، در ايران، محمدرضا عارف است به نظر من. نه از جهت سلبی - که مثلاً به نفع روحانی انصراف داده - بلکه کاملاً از جهت ايجابی. به فرض اين‌که روحانی رييس جمهور شود، و به فرض این‌که رييس جمهور شدن‌اش در افق بالاتر و چشم‌انداز طولانی‌تر ايران مفيد باشد، يکی از هوشمندانه‌ترين کارهای روحانی می‌تواند این باشد که جايگاهی کليدی در دولت‌اش به عارف بدهد. و در اين آزمونی است برای حسن روحانی.



۴. عارف چهره‌ای است که امروز می‌تواند تمرکز کاریزما و سياست پوپوليستی را بشکند. پوپوليسم در سياست برای هر دو جناح مضر است. مهم نيست که پوپولیسم در خدمت سعيد جلیلی باشد يا در خدمت اصلاح‌طلبان. سياست مردم‌محور سياستی است که در آن فرد، هويت سياسی‌اش را گره بزند به قلب تپنده‌ی مردم. يعنی همان کاری که ميرحسین موسوی به درخشان‌ترین شکلی در ۲۵ خرداد ۸۸ انجام داد. سياست مردمی معنای‌اش اين نيست که جلوی مردم حرکت کنی و مردم به تو اقتدا کنند. سياست به معنای ارزش‌مندش يعنی اين‌که نه از مردم عقب بیفتی و نه خود را پیش‌رو، مراد و مرشد آنان بدانی. سياست‌ورزانی که هنوز انتظار دارند مردم در فهم و عمل سياسی‌شان به آن‌ها اقتدا کنند، مرزشان با اقتدارگرايان مرز بسيار باريکی است و در بهترین حالت شاخصه‌ها استبداد خيرخواهانه را می‌پرورانند.

۵. در وب‌سايت کلمه گفت‌وگويی از دختران موسوی و رهنورد آمده است که در آن گفته‌اند: «در یک روال کلی پدر و مادرمان به ما توصیه ای نداشتند. یا حتی برای شرکت یا عدم شرکت های ما در انتخابات، نه نظر خودشان را توضیح می دادند و نه از ما انتظار توضیح داشتند. اما در حد همین یکی دو ملاقات محدود، گفتند ما در این شرایط امنیتی در متن جامعه قرار نداریم و بنابراین درباره انتخابات صحبت نخواهیم کرد». فهم من – و انتظار من – اين است که ميرحسين موسوی جامعه‌ی سياسی را بالغ‌تر از آن می‌داند که نيازی به توصيه يا ارشاد او داشته باشند. او مهم‌ترین عمل سياسی زندگی‌اش را انجام داده است و سياست را از برج عاج خودگامگی به اعماق متن جامعه پرتاب کرده است. هر کوششی برای بازگرداندن اين مسیر يا تغيير دادن آن به سويی ديگر، يعنی بت‌واره ساختن از موسوی يا سلبريتی ساختن از او. اصلاح‌طلبان هميشه اين قابلیت را داشته‌اند و امروز هم دارند. انصراف عارف اين فرصت يگانه و گران‌بها را امروز به آن‌ها هديه کرده است که بتوانند به صراحت تمام عبور از اين سياست را در عمل نشان دهند.

June 9, 2013

پيروزی ما و کاميابی ديگری

به اعتقاد من، امسال، ملت ما در آستانه‌ی بلوغی است که بذرش ۴ سال پيش کاشته شد. ما اين بلوغ و اين رسيدن را مديون هم‌نوايی، هماهنگی و هم‌راهی ميرحسین موسوی با جان و دل و ضمير مردم هستيم. يعنی نقطه‌ی آغاز برداشتن حجاب از ميان مردم و سياست.

تمام کسانی که در ماجرای انتخابات پيش رو، رأی و نظر و سخنی دارند، بخشی از همین آغاز دريدن حجاب‌اند اما به شرط بلوغ. و شرط بلوغ، به اعتقاد من اين است که در اين روزهای آينده نه از کسی بپرسيم به چه کسی رأی می‌دهد و نه از کسی بخواهيم به کسی رأی بدهد. نه کسی را که رأی می‌دهد داوری کنيم نه کسی را که رأی نمی‌دهد. اين باور، توصيه و تجويز بی‌عملی و بی‌تفاوتی نيست بلکه درست بر عکس مضمون عميق‌تر و فخيم‌تری پشت آن نشسته است. اين مضمون چيزی نيست جز همان‌که مير دلاور جنبش سبز به اختصار تمام برای ما گفته بود: «پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.»

اگر به این باور رسیده باشيم که نه برای کسی می‌توان انتخاب کرد و نه حق تشخيص و تصميم برای ديگری داريم، حتی وقتی که در دل خود متقاعد شده‌ايم که داریم بهترین انتخاب را برای آينده‌ی ايران می‌کنيم، نفس ترغيب ديگران به معنی يقین مطلق داشتن به تحليلی است که خودمان داریم. اما هم‌چنان اين صورت رقیق‌شده‌ی خودکامگی خيرخواهانه نيست که موضوع سخن من است. اصل سخن من اين است که به مردم اعتماد کنيم. اين همه حرص زدن و هول و هراس داشتن از این‌که غده‌ی سرطانی ديگری مثل احمدی‌نژاد متولد شود، يعنی سوء ظن داشتن به مردم.

هر کدام از ما می‌تواند تا آخرين روز تصميم‌گيری برای هر انتخابی، به دل‌اش مراجعه کند و از قلب‌اش استفتاء کند. جای مفتی آدميان ننشينيم. زمام خرد و عاطفه‌ی ديگری را مستبدانه به دست نگيريم. راه آزادی از استبداد ورزيدن ولی در صورت خفی و ملایم آن نمی‌گذارد. برای رسيدن به آزادی، بايد از آزاد کردن خود و ديگری از خودرأیی و رجحان بخشيدن به رأی خويش در برابر رأی ديگر عبور کرد.

پر پيداست که هر کدام از ما به دلايلی تصمیمی داريم. هر کسی کوششی کرده است و ادله‌ی خود بر آفتاب نهاده است. بعضی – که خودم را در زمره‌ی اين گروه می‌شمارم – چشم‌شان به افق وسيع‌تر و چشم‌اندازهای کلان‌تر فردای سياست ايران نه در روز بعد از ۲۴ خرداد بلکه در ۴ سال، ۸ سال و يک قرن پس از آن است. برای اين گروه هم هيچ قطعيتی در هيچ سوی قصه وجود ندارد. رودِ هستی آدميان خروشنده در جريان است. من به گوهر اين آدمی ایمان دارم. راه ناکامی ما از سوء ظن به مردم می‌گذرد. معبر سربلندی و فتح و ظفر ما اعتماد کردن به باور مردم خودمان به گوهر زندگی است. و اين يعنی تفسير اميد. انتخابات سال ۹۲، برشی کوتاه است از تصویری که اميد ما در آن مندرج است. بکوشيم که پيش از هر چيز با کناره گرفتن از استبداد از هر نوعی – چه در نوع دريده و وقيح و سياه‌اش و چه در نوع خفی و خيرخواهانه‌اش – راه آزادی آدميان را مسدود نکنيم. معيار ما برای بزرگ داشتن انتخاب و تصمیم آدميان،‌ رابطه‌ی پیر و مراد با پیرو و مرشد نيست؛ معيار رابطه‌ی انسان‌هايی است برابر و بالغ که گوهر انسانيت و آدميت‌شان آن‌ها را هم‌زانوی خدا می‌نشاند. شما که دم از آزادی می‌زنید، مبادا حریت اين آدمی را به اين سطح فرو بکاهيد. تشخيص مرز باريک دعوت به بی‌عملی و اعتزال محض با دريدن حجاب ميان مردم و سياست و معزول کردن قدرتی که برفراز و مستقل از مردم می‌نشيند کار آسانی نيست. آغازش همين اعتماد کردن به مردم است.

از ياد نبريم که تمام توفيق بیدادگران و سياه‌کاران در همين است که بتوانند ميان ما شکاف بيندازند. در همين که بر سر اين يک روز، که نه آغاز و نه انجام جهان است،‌ رنگ غيريت‌سازی و فاصله انداختن خويش و سياست تباه و مردم‌گریزشان را به ما بزنند. در پيروزی ما، کسی قرار نيست شکست بخورد. حتی مؤمنان به انديشه‌ی سعيد جليلی با تمام جهل متنسکانه و خويشتن‌باوری متوهمانه‌شان، باید در اين کاميابی شريک باشند. راه‌اش همين است که با آن‌ها با تحقير برخورد نکنيم درست همان‌طور که خود را و دوستان‌مان را نبايد تحقير کنيم. بلوغ خود، اختيار و تشخيص و تصميم يکايک‌مان را بايد به رسميت بشناسيم. فردا، از آنِ ماست. ترانه‌سرای حماسه‌ی فردای ما،‌ سايه است:

می‌خوانم و می‌ستایمت پُرشور
ای پرده‌ی دلفریبِ رویا رنگ!
می‌بوسمت، ای سپیده‌ی گلگون؛
ای فردا! ای امید بی‌نیرنگ!
دیری‌ست که من پی تو می‌پویم.

هر سو که نگاه می‌کُنم، آوخ!
غرق است در اشک و خون نگاه من.
هر گام که پیش می‌روم، برپاست
سر نیزه‌ی خون‌فشان به‌راه من
وین راه یگانه: راه بی‌برگشت.

ره می‌سپریم همره امید
آگاه ز رنج و آشنا با درد.
یک مرد اگر به خاک می‌افتد،
برمی‌خیزد به‌جای او صد مرد.
این‌ست که کاروان نمی‌ماند.

آری، ز درون این شب تاریک
ای فردا! من سوی تو می‌رانم.
رنج است و درنگ نیست، می‌تازم.
مرگ است و شکست نیست، می‌دانم.
آبستن فتح ماست این پیکار.

می‌دانمت، ای سپیده‌ی نزدیک؛
ای چشمه‌ی تابناک جان‌افروز!
کز این شب شوم‌بخت بدفرجام
برمی‌آیی شکفته و پیروز
وز آمدن تو: زندگی خندان.

می‌آیی و بر لبِ تو صد لبخند.
می‌آیی و در دلِ تو صد امید.
می‌آیی و از فروغ شادی‌ها
تابنده به‌دامن تو صد خورشید.
وز بهر تو باز گشته صد آغوش.

در سینه‌ی گرم توست، ای فردا!
درمان امیدهای غم‌فرسود.
در دامن پاک توست، ای فردا!
پایان شکنجه‌های خون‌آلود.
ای فردا؛ ای امید بی‌نیرنگ! . . .

June 8, 2013

سياست، عرصه‌ی عشق‌ورزی و ارادت نيست

حرف آخر را اول بزنم: ميرحسين موسوی هم تا قبل از شب ۲۲ خرداد در اين ميدان، زير ذره‌بين ما بود. هيچ ملاحظه‌ای در کار نبود – يا اگر هم بود بعد از ۲۲ خرداد فرو ريخت – که مبادا دست به بار آبگينه‌ی موسوی بزنيد چون از ماست يا ما دوست‌اش داريم يا دارد سياست ما را جلو می‌برد يا بايد متوجه موانع بود.

سياست در ايران امروز،‌ يعنی در نظامی که دموکراسی و خودکامگی در نهادهای سياسی در هم تافته‌اند، کمپين روابط عمومی نيست. با اين حرکت‌ها نمی‌توان حقی را استيفا کرد. فارغ از اين‌که باور من اين است که بعضی از دوستان من از درک تصور کلان از سياست و چشم‌اندازها و افق‌های وسيع‌تر پيش روی ايران فاصله گرفته‌اند، اين تصور که بايد در برابر قصور امروز عارف/روحانی در واکنش نشان دادن به حداد/جليلی سکوت کرد و پذيرفت که تا کنون خوب «مبارزه» کرده‌‌اند،‌ تصور نادرستی است.

سياست، خصوصاً سياستی که به روشنی در کلام سعيد جليلی فریاد می‌زند که از جنس قدرت عريانی است که خود را منبع و مصدر مشروعيت محض می‌داند (همان تصوری که از «مظلوميت نظام» حرف می‌زند و از شگفت‌انگيزترين پديده‌های سياست است که «قدرت» جسارت کند و دريدگی اين را داشته باشد که از مظلوميت خود حرف بزند)، جای مهر و نوازش و مغازله و معاشقه نيست. اين فقط حکايت رقبا و حريفان نيست. ياران و همراهان بيشتر باید به اين جنبه از سياست حساسيت داشته باشند. بايد در ميدان سياست درس شفافیت و سخت‌گيری آموخت. سياست،‌ برای کسی که طالب احقاق حقی باشد و جويای کنار زدن باطلی باشد، يعنی تمرين «اَشغُری» و پوست کلفتی. يعنی سخت‌رویی. يعنی بی‌علت و رشوت بودن. يعنی «وفادار به ميراث حسين» بودن.

ما به ميرحسين که وفا را تا اين لحظه به شکوه‌مندترين شيوه به سر برده است،‌ خط امان نداده بوديم و نخواهيم داد. او چشم و چراغ ماست اما اگر او هم می‌لغزيد يا در آينده بلغزد،‌ بر او سخت خواهيم گرفت. ميرحسين در دل‌های ماست چون از ترس تهديد يا نهيب زجر و توفان بهتان و سيلاب حادثه نهراسيد و خم به ابرو نياورد. تکليف عارف/روحانی بايد روشن باشد: آيا قرار است راهی دل‌های ما شوند يا راهی کاخ رياست جمهوری؟ پاسخ من در انتخابات ۲۴ خرداد ۹۲ منوط به پاسخ به اين پرسش است.

ما در سياست نيامده‌ايم دست ارادت به کسی بدهيم. حق، مستقل از افراد و جناح‌های سياسی می‌‌ايستد. فردا اگر علی اکبر ولايتی – يا حتی سعيد جلیلی – بتوانند خود را با حق سازگار و راست کنند، سر سوزنی در رفتن به سوی آن‌ها ترديد نخواهم کرد. پيروزی ما شکست ديگری نيست. روزی خواهد رسيد که آن‌ها هم سبز خواهند شد. اميدوار باشيم که روز سبز شدن «ديگری»، ما رنگ حقیقت را نباخته باشيم. آزمون دشوارتر اين است.

June 7, 2013

جمهوريت نظام و ظرفيت معزول مردم

(۱)
«نگرندگانى نابينا، شنوندگانى ناشنوا، گويندگانى ناگويا. درفش گمراهى را می‌بينم چون درختى تناور بر پاى مانده و شاخه‏ها به هر سو دوانده. به پيمانه خود به شما می‌پيمايد، و هر ستم كه تواند به شما می‌نمايد. امير آن از ملّت اسلام برون افتاده است و در حيرت گمراهى ايستاده. پس، آن روز از شما باقى نماند، جز اندكى بيمقدار، همچون دردى كه در ته ديگ ماند يا خرده‏هايى كه بر زمين ريزد از تنگ بار. چون پوست، شما را می‌پيرايد و چون كشت درو شده، خرد می‌نمايد. مؤمن را از جمع شما می‌گزيند، چنانكه مرغ دانه درشت را از دانه لاغر بر می‌چيند. اين مذهبهاى گونه‏گون شما را به كجا می‌كشاند؟ و اين تاريكيها تا به كى در گمراهى‏تان می‌نشاند؟ و تا چند دروغها به راه فريبتان می‌خواند؟ از كجاتان آورده‏اند و به كجاتان باز می‌گردانند؟... در اين هنگام است كه باطل بر جاى استوار شود، و نادانى بر طبيعتها سوار، و كار ستمكار بزرگ گردد، و دعوت به حق اندك و كم خريدار، و روزگار چون درنده ديوانه حمله آرد، و باطل آرميده برخيزد، و چون شتر نر بانگ بردارد. مردم در گناه برادر و يار شوند، و در كار دين جدايى پذيرند، در دروغ با هم دوست باشند و در راست يكديگر را دشمن گيرند. و چون چنين شود، فرزند با پدر كينه توزد و باران كشت را سوزد، فرومايگان درم افشانند، و جوانمردان تهيدست مانند. مردم اين زمان گرگانند، و پادشاهانشان درندگان، و فرودستان طعمه آنان، و مستمندان چون مردگان. سرچشمه راستى خشك شود، و از آن دروغ جوشان. دوستى را به زبان به كار برند، و به دل با هم دشمنان. گناه و نافرمانى وسيلت پيوند گردد و پارسايى عجب و موجب ريشخند و اسلام پوستين باژگونه پوشد و كس سخن حق ننيوشد.»

- امام علی؛‌ خطبه‌ی ملاحم؛ ترجمه‌ی سيد جعفر شهيدی.

(۲)
بنای من این نبود، و هنوز هم نيست، که از توجه به طرح کلان آن‌چه اکنون در ایران اتفاق می‌افتد به صورت جزيي و حاشيه‌‌ای اين کشاکش بپردازم. اما بگذاريد یک بار، شايد برای آخرين بار، بحثی را پيش بکشم که حکايت مکرر چهار سال پيش است. مقدمه‌ی سخن من نقل قولی است از مجلس خوارزم شهرستانی:

«هر نفس که نه پرورده‌ی فريشتگان آمد، شيطانی؛ هر عقل که نه پرورده‌ی پيغامبران آمد، [حيوانی]؛ هر جا که استقامتی است در نفس يا در عقل، فريشته‌ای بر او نشسته: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّـهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ». هر جا که دوری است يا در نفس يا در عقل، شيطانی بر او نشسته: «هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَىٰ مَن تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ تَنَزَّلُ عَلَىٰ كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ». افاک في القول، اثيم فی الفعل».

اين‌جا دو نکته در ميان است: يکی نقش و حضور مردم ما در انتخابات سال ۸۸ و يکی نقش همراه سربلند، آبرومند و غایب از نظر آنان، يعنی ميرحسین موسوی. محور اين حرکت چيزی نبود جز استقامت بر کلمه‌ی حق. مضمون برجسته‌ی سياسی این سخن هم چيزی نبود جز این‌که نظام، با لباس حق پوشاندن بر باطل و پوستين وارونه‌ای، ظالم را جای مظلوم نشان و قاتل را به جای مقتول. یعنی بنای افک و اثم نهادن. و همنشين افاک و اثيم کسی نیست جز شيطان. جنبش سبز، چيزی نبود جز این‌که تن به بندگی غير خدا نخواهيم سپرد. توحيد يعنی نفی. يعنی نفی حاکميت غير خدا. يعنی بنای حریت نهادن. تقابل ميان آن‌ها که انا ربکم الاعلی می‌زنند و آن‌ها که گفتند: هل ننبئکم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فی الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا، همين‌جاست.

از اين مقدمه می‌خواهم به سخنانی که بر زبان سعيد جليلی در آخرين مناظره جاری شده است بپردازم. مغز سخنان او همان است که در اين سال‌ها در محفل برادرش، وحيد جليلی، و حلقه‌ی عماريون جاری شده است. تعبیر من از اين مدعا و نامی که بر آن می‌نهم «مغالطه‌ی جمهوريت» است.

مغالطه‌ی جمهوريت
اصل مدعایی که برادران جليلی بدان تفوه می‌کنند اين است که در سال ۸۸ به نظام ظلم شد. و [از سوی بعضی نامزدها] به طرفداران‌شان ظلم شد. در حوادث سال ۸۸، بنا به روايت آن‌ها، نظام در برابر مخدوش شدن جمهوریت نظام ايستادگی کرد و عقب‌نشينی نکرد. مفروض این مدعا این است که در انتخابات سال ۸۸، نه تخلفی رخ داده است و نه تقلبی. بدیهی هم هست که ایشان هيچ اعتنايی به هیچ کدام از حوادث پیش از انتخابات، از جمله حمله به ستاد قيطريه، و مسدود کردن مجاری ارتباطی، حتی پيش از آنکه ميرحسين موسوی اعلام پيروزی کند، ندارند. تمام حوادث پيش از انتخابات نقض صریح جمهوریت نظام بود – يعنی محروم کردن مردم – جمهور – از تصمیم‌گيری، از انتخاب و مکانیزم‌های تشخيص (هر چند مردم تشخيص‌شان روشن بود؛ از هر سویی). سؤال اين است که چرا در پيش از روز انتخابات آهی از نهاد نظام در دفاع جمهوريت بر نيامد و احساس نکرد به او – يا به جمهوريت – ستم شده است ولی در تمام ماه‌های بعد که «مردم» در برابر جانبداری صريح و آشکار از نامزدی که اکنون تشت رسوايی‌اش از بام افتاده است، آشکار نفله شدند و نيروهای نظام در روز روشن به تخریب اموال عمومی و ضرب و جرح مردم پرداختند، خدشه‌ای به جمهوريت وارد نشد؟

پاسخ‌ البته روشن است. در منطق برادران جليلی، وظيفه‌ی دستگاه‌های اجرایی نه تأمين امنيت مردم در برابر صاحبان قدرت – يعنی در برابر نظام – بلکه تأمین امنيت نظام – ولو در جاهایی که می‌لغزد – در برابر مردم است. اين اول و ابتدای فساد است. يعنی جليلی در زبان از ابتنای مشروعيت نظام بر اقبال مردم سخن می‌گويد. جليلی به طور پيشينی مفروض می‌گیرد که مردم هميشه مدافع نظام هستند و هرگز نمی‌توانند رأی‌شان را از نظام پس بگيرند. مردم هميشه و در هر لحظه‌ای می‌توانند رأی‌شان را از نظام پس بگيرند. در منظومه‌ی فکری جليلی اين وضعيت نمی‌گنجد و چنين فرضی، فرض‌شدنی نيست. آدمی حتی می‌تواند ايمان‌اش را به خدا پس بگيرد اما حساب پس گرفتن ايمان از خدا موکول به داوری آخرت است. جليلی، نظام را حتی از خدا برتر می‌نشاند و سپس عقوبت اين پس گرفتن رأی را، که عين حريت و آزادگی انسان است، در همين عالم و در همين روزها آن هم به شنیع‌ترین و ظالمانه‌ترين شیوه مقرر می‌کند. اينتان عدالت و اینتان جمهوريت!

هنوز خون شهدای ما از ميانه‌ی سکوت ۲۵ خرداد می‌جوشد. و هنوز پرونده‌ی کج‌رفتاری و جانب‌داری شورای نگهبان پيش و پس از انتخابات نزد افکار عمومی مفتوح است. پرونده‌ای که نزد وجدان مردم گشوده است، در رسانه‌ها و تبليغات متکی به قدرت نظامی و امنيتی بسته نمی‌شود. استوارترین شاهد نقض مدعای جليلی همين است که نظام مورد نظر ايشان، متکی به نصر بالرعب است و همچنان با فرض معصوميت و مصونيت مفروض نظام، از گشوده شدن اندک روزنه‌ای هراس دارد. هنوز هم انتظار دارد مقتول شکايت‌اش را به قاتل ببرد و جای شاکی و متشاکی عوض شود. اين تحليل و تلقی از جمهوريت چيزی است جز مشروعيت بخشیدن به قدرت عريان و سپاهی‌گری محض آن هم با تفکری سلفی و اشعری‌گرا که قدرت را فعال ما يشاء و لا يسئل عما يفعل می‌داند؟

سعيد جلیلی راست می‌گوید که امنيت بايد پشتوانه‌ی مردمی داشته باشد ولی چرا امنيت نظام مبتنی بر نيروی امنيتی شده است؟ چرا می‌توان مردم را کشت و حتی به آن‌ها اجازه‌ی برگزاری آبرومند مراسم تدفين و سوگواری نداد؟ قصه فقط کسانی مثل هاله‌ی سحابی يا مثلاً ستار بهشتی و سهراب اعرابی و ندا آقا سلطان و محسن روح‌الامینی نيست؛ قصه يکايک شهدايی است که گمنام مانده‌اند و مسؤوليت اين ستم عظیم به خود و خانواده‌شان به دوش کسی است که امروز مدعی دفاع از جمهوریت نظام و ظلم به نظام است. کدام ظلم به نظام؟ وقتی شما خودتان به خودتان ستم می‌‌کنيد و با اين پوستين وارونه می‌کوشيد گناه ظلم خودتان به خودتان را به گردن ديگری بيندازيد، اميدی به اصلاح‌تان هست؟

مشکل اين تفکر خودمحور چيزی نيست جز توهم صدق و تخيل پاکی و معصوميتی که خود به خود نسبت داده است و هيچ‌گاه وارد کوره‌ی سنجش و داوری آزاد و مستقل نشده است. محک تجربه‌ای در ميان نبوده است که ظالم يا مظلوم را در اين ميانه بدون اين‌که متشاکی در وضع برتری واقع باشد، تشخيص دهد. در اين داوری نابرابر، یک نفر هميشه می‌تواند مدعی مظلوميت شود. وقتی اين توهم مظلوميت (از هر سویی) از ميان برداشته می‌شود که در همان رسانه‌ای که حداد عادل و جليلی می‌توانند اين نسبت‌ها را به کسانی بدهند که نه دسترسی به آن رسانه دارند و نه توانايی دفاع از خود، فضایی برای عرضه‌ی عادلانه‌ی سخن در ميان باشد. مهم‌ترین نشانه‌ای اين‌که به آن نظام، اگر هم ظلمی شده است، ثابت‌شدنی نيست، همين است که امروز درست مانند تمام چهار سال پيش، سعيد جليلی و حداد عادل می‌توانند يک‌جانبه از هيچ تهمت و بهتانی دريغ نکنند اما هم‌چنان با بی‌شرمی و وقاحت سرشان را بالا بگيرند و مدعی حقانيت شوند.

منطق مغالطی برادران جليلی هم خيانت به جمهوريت است و هم نفی حريت و توحيد. اين رأی تيره و داوری ناراست، سخت از ضمیر کسانی که متنسکانه و جاهلانه خود را بر حق می‌پندارند و قابلیت و ظرفيت عرضه کردن خويش بر نقد آزادانه، مستقل و بی‌طرفانه را ندارند، بيرون می‌رود. يکی از مصادیق ظلم، همین افترا و دروغ بستن به خداست. فمن اظلم ممن افتری علی الله کذبا. کبر مقتا عند الله. لم تقولون ما لا تفعلون. نفی توحید از همين‌جا آغاز می‌شود که تفوه به نام خدا کنی و زبان و عمل‌‌ات در راه سر سپردن به اراده‌ی غير خدا باشد. و کلامنا اشارة.

آن‌چه به اين نظام، به این انتخابات، به اين قانون اساسی معنا می‌دهد، خودِ‌ مردم‌اند: اين لب و جام پی گردش می ساخته‌اند | ور نه بی می، ز لب و جام چه سود ای ساقی؟ نمی‌توان يک بار برای هميشه مردم را مفروض ثابت و لايتغير گرفت، و عامليت را از آن پس از آن‌ها سلب کرد مگر در جايی که به سود و در تأييد موضع شما باشد، و بعد درباره‌ی نظام و انتخابات و قانون حکم ازلی و ابدی داد. اين تصور معوجّ از سياست، چیزی نيست جز اشعری‌گری و سفلی‌گری عريان.

پ. ن. نسخه‌ی به روزشده: بخشی از قسمت اول بخش (۲) را برای سبک‌تر کردن متن برداشتم. اصل مدعا هم‌چنان همان است که بود.

June 6, 2013

«آن روز» نه آغاز و نه انجام جهان است

سبعه‌ی مقدماتی
۱. نظام انتخاباتی در ایران نمونه‌ی تمام عياری است از يک دموکراسی حداقلی. نظام،‌ مردم را عادت داده است که در فواصل زمانی خاصی در بازی اين دموکراسی حداقلی شرکت کنند و تصور تأثيرگذاری در تصميم‌گيری‌های خرد و کلان کشور را برای آن‌ها ايجاد می‌کند (هر چند به هر حال، توان تصميم‌گيری و تأثيرگذاری را نتوانسته يا نخواسته از مردم به طور مطلق سلب کند). ۲۲ خرداد ۸۸ نقطه‌ی عطفی در «ساز و کار انتخابات» در ایران بود. از فاصله‌ی ۲۲ خرداد تا راهپيمایی ۲۵ خرداد، نطفه‌ی تفکری شکل گرفت که به روشنی به مردم نشان داد مسأله‌ی ما انتخابات نيست؛ انتخابات تنها بخشی از مطالبه‌ی مردمی است. مسأله جدی گرفته نشدن مردم در يکايک روزها و لحظه‌های حيات سياسی‌شان است.

۲. انتخابات در فضای سیاسی فعلی ایران يک معبر است. فقط يک معبر و دست بر قضا معبری است که اين روزها قابليت و ظرفيت بالفعل‌اش را بيشتر نمايان کرده است. وقتی می‌گویم «ظرفيت بالفعل» مرادم دست‌کم گرفتن يا ناچیز قلمداد کردن «فرصت» یا «امکان» تغيير نيست. انتخابات زمانی از موضوعيت می‌افتد که تصورمان اين باشد که انتخابات – اين انتخابات پيش رو يا هر انتخابات ديگری در گذشته که نقطه‌ی اوج غليان عاطفه و احساس تغييرخواهان بوده و هست – آخرين تير ترکش و مهم‌ترين ابزار برای مطرح کردن مطالبات مردمی است. واقعيت قصه غير از اين است. واقعيت انتخابات مردم هستند. انتخابات حاشیه‌ی مردم است. مردم‌اند که متن ماجرا هستند.

۳. سياست مردمی، نه همين سياست عریان و درنده‌ای که نه حتی با منطق هابزی و قاعده‌ی قرارداد اجتماعی عمل می‌کند، سیاستی است که در آن مردم هر روز توان و امکان سياست‌ورزی را داشته باشند. انتخابات فقط یک امکان و آن هم نه امکانی چندان مهم برای سياست‌ورزی است. سياست مردم يعنی اينکه – بنا به همین قانون اساسی موجود جمهوری اسلامی – مردم هر وقت اراده کنند «تظاهرات» کنند و «راهپيمايی» و بتواند جلوی اين وزارت‌خانه و آن نهاد و دستگاه اجرايی یا قضايی صف بکشند و بگويند قانون، مشروعيت‌اش را از اراده‌ی مردم می‌گيرد نه اينکه قانون یک بار نوشته شود و برای هميشه بخواهد مشروعیت و حقانيت را به مردم تحميل کند. معنای اين سخن، رفتار فراقانونی یا تن ندادن به قانون نيست. مغالطه‌ی «ديکتاتوری اقليت» يا اکثريت، درست نقطه‌ی خلاف ماجرا را می‌بيند. قانون هرگز نمی‌تواند ثابت و بی‌تغيير باقی بماند (چون بشری است). لب سخن آيت‌الله خمينی هم همين بود که گرفتيم نسل‌های پيشين به اين سلطنت رضايت داده بودند، هيچ دلیلی وجود ندارد که ما هم به آن رضايت بدهيم. منطق آيت‌الله خمينی منطق «شرط رضايت مردم» برای مشروعيت حکومت بود.

۴. چشم‌انداز آينده‌ی مردم ما، چشم‌انداز دایمی کردن انتخابات است يا در واقع چشم‌انداز گسترش دادن مکانيزم‌های نظارت بر قدرت است. انتخابات نبايد مقطعی رخ بدهد. انتخابات بايد پديده‌ای مستمر باشد. مسؤولان نظام هر روز و هر لحظه باید خودشان را در برابر مردم پاسخگو ببينند. راه این دايمی کردن انتخابات هم انتقال کانون مشروعیت از ساز و کارها و نهادهای قانونی به مبانی مشروعیت‌بخشی به این نهادها – يعنی مردم – است. و این انتخابات مستمر «در مدرسه، در بازار | در مسجد، در ميدان | در زندان، در زنجير» شدنی است. اين انتخابات، فقط پای صندوق رخ نمی‌دهد. در صف اتوبوس و داخل تاکسی، در نانوایی و بقالی، در دانشگاه و در حوزه،‌ هر روز می‌تواند اتفاق بيفتد. ۲۵ خرداد عظيم‌ترين تجلی بازگشت سياست به دل مردم بود.

۵. اعتراض ۱۵ خرداد ۴۲ در برابر نظام شاهنشاهی يک مضمون مغفول داشت: حضور مردم در خيابان چيزی بود که نظام سلطنتی از آن هراسان بود. یکی از انگيزه‌های جدی انقلاب ايران همين بود که در تصميم‌گيری‌های سياسی باید نقش مردم جدی گرفته شود. از همين رو بود که «حق» برگزاری راهپيمايی‌ها و تجمعات بلافاصله پس از انقلاب راه‌اش را به قانون اساسی پيدا کرد. حق برگزاری تجمعات، حقی است که برای آن نيازی به کسب مجوز نيست. برگزاری تجمعات مستقل از مناسبت‌ها و درخواست‌های حکومتی است. مبنا و موضوعیت آن اصل قانون اساسی همين است که مردم در هر مقطعی که لازم بدانند و حس کنند، می‌توانند برای اعمال حق حاکميت، برای اعمال حق نظارت‌شان بر حاکمان، حتی بروند وسط ميدان آزادی بست بنشينند.

۶. اگر قرار باشد پس از انتخابات ۲۴ خرداد ۹۲، فرقی هم نمی‌کند چه نامزدی رياست جمهوری را به دست بياورد، دوباره مردم بروند به کار روزمره‌ی خودشان مشغول شوند تا انتخابات بعدی، اصل انتخابات، اصل نظارت بر قدرت از اساس بلاموضوع خواهد بود. آن روز انتخابات، نه آغاز و نه انجام جهان است؛ ولی آن روز را می‌شود دايمی کرد. انتخابات را می‌توان بدون نظارت و مداخله‌ی شورای نگهبان و وزارت کشور هم انجام داد. انتخاب از این عظیم‌تر که ميليون‌ها نفر در سکوت محض بگويند: دروغ ممنوع؟ برای گفتن «دروغ ممنوع» نه نيازی به مجوز اين وزارت و آن نهاد هست و نه اساساً می‌توان به آن امر و نهی کرد. گرما را از آتش و وزيدن را از باد نمی‌توان به حکم و فرمان کسی دريغ کرد. سياست‌ورزی و سياست ساختن طبیعی‌ترین کارکرد روزمره‌ی زندگی مردم است؛ به شرط اینکه سياست (و انتخابات) را فراتر از همين چارچوب تنگ و قالب بسته‌ی حکومتی و ناقص آن ببينيم.

۷. ولی‌نعمت حکومت، مردم‌اند. این گزاره‌ای است که حتی بر زبان مقامات رسمی حکومت هم هر روز جاری می‌شود. اما لقلقه‌ی زبان دردی را دوا نمی‌کند. با نمايش و تظاهر نمی‌توان این «حق» را محقق کرد. باید نشان داد در عمل که مردم هر وقت اراده کنند و دوست داشته باشند، نه فقط در مقاطع انتخاباتی و مناسبت‌های رسمی و مهندسی شده، بلکه با تصمیم‌هايی که می‌توانند به طور کامل خارج از اراده و سازمان‌دهی «خودجوش» حکومتی باشد، صدای‌شان را بلند کنند و حکومت هم نه بخواهد و نه بتواند با تمهیدات امنیتی و نظامی مانع از شنيده شدن صدای آن‌ها شود. اما اين پرسش که چگونه می‌توان در عمل نشان داد که کانون مشروعیت مردم هستند، فقط در برابر آن‌ها که در قدرت هستند، نيست. کسانی که خارج از قدرت‌اند و برای رسیدن به قدرت تلاش می‌کنند (از طريق کوشش برای تشويق مردم به مشارکت در انتخابات) باید برای اين پرسش پاسخ روشنی داشته باشند که: فردای انتخابات، فارغ از این‌که نتيجه چه باشد و چه کسی نام‌اش از صندوق بیرون بيايد، چه خواهند کرد و چطور نشان خواهند داد که مردم کانون مشروعیت‌بخشی مداوم و مستمر به نظام حکومتی هستند. مقصور کردن تمامی همت به حضور حماسی در انتخابات – از منظر معترضان و مخالفان – و نداشتن درک و تصوری روشن از روز بعد از انتخابات، حکايت از سياستی ناهمگون و نامتوازن دارد که در آن هم دوباره مردم معزول‌اند و دست‌بسته. عاملیت بخشيدن به مردم فقط از مجرا و معبر انتخابات، ابتدای شکست و ناکامی است. میدان‌های عمل و مطالبه‌ی حق عاملیت، محدود و منحصر به انتخابات صوری نيست.

ثلاثه‌ی غساله: دفع دخل مقدر
۱. تمام اينها نتیجه نمی‌دهد که باید انتخابات را تعطيل کرد يا صندوق رأی بی‌معناست. حتی وقتی که مسير نظارت مردم بر قدرت يا معبر تغيير مسالمت‌آميز مانع داشته باشد،‌ و حتی با مداخلات خشن يا مهندسی‌شده مواجه باشد و مردم بازيگر صحنه‌ای باشند که از بخشی از مناسبات پشت‌پرده‌ی آن بی‌خبر باشند، نمی‌توان سياست «تحريم» را از آن نتيجه گرفت. اين منطق مغالطی، ساده‌انديشانه‌ترين روش برای مقاومت يا اعتراض است. هم منطق تحريم و هم منطق اين‌که با رأی دادن يا شرکت در انتخابات مردم به سياست موجود مشروعيت می‌دهند (يا اين‌که مشارکت و حضور گسترده‌ی مردم نشانه‌ی حماسه‌ای است که باید اعتبارش را به حساب نظم موجود و حاکميت سياسی واريز کرد) منطقی مستعمل است. برای ديدن افق‌های تازه، نيازمند عبور از چارچوب‌های تنگ و مستعمل پيشين هستيم. اگر از اين منطق چيزی زاييده می‌شد،‌ قطعاً در اين سه دهه حيات نظام سياسی جمهوری اسلامی اتفاقی رو به جلو می‌افتاد.

۲. سياست آزادی تجمعات و گردهمايی‌ها نيز شيب لغزانی است که بدون تبصره و قيد نمی‌توان به آن تن داد. سوی ديگر مشروعيت‌بخشی بی‌قيد و شرط به حضور خيابانی يا اعتراض‌های خودجوش همان است که می‌تواند سخنرانی‌ها را بر هم بزند، برای دانشوران چوبه‌ی دار به پا کند، يا با چماق و سلاح گرم و سرد و در لباس غيررسمی وارد محوطه‌های دانشگاهی شود و شور و عطش انقلابی‌اش را فرو بنشاند. اين‌جاست که نقش قانون و نيروی انتظامی مهم می‌شود. گردهمايی‌ها و تجمعات سوی ديگرش حضور بالفعل و جدی نيروی انتظامی برای تأمين امنيت مردم معترضی است که برای بیان اعتراض‌شان حاضر به تخريب اموال عمومی، تعرض به حقوق ساير شهروندان، ولو مخالفان فکری‌شان، و شکستن حريم عهدها و پيمان‌ها نيستند. تأمين امنيت به اين معناست که وقتی گروهی به اعتراض راهپيمايی می‌کند، اگر پليس که مسؤول حفظ و تأمين امنيت «مردم» است (نه تأمين امنيت «نظام حکومتی») از آن بی‌خبر باشد، گروه ديگری که تن به قواعد مدنی و حقوق و آزادی‌های شهروندی نمی‌دهد، می‌تواند امنيت آن راهپيمايی مسالمت‌آميز را به هم بزند. لذا،‌ آزادی تجمعات و گردهمايی‌ها هم قيد بر می‌‌دارد. يک قيدش قيد تأمين امنیت توسط نظام است که بايد خود را ملزم به آن بداند. قيد ديگر اين است که اعتراض، اعتراض مردم در برابر قدرتی است که خود را بی‌مهار و معاف از پاسخگويی می‌داند. نه اعتراض ذی‌نفعان در سياست‌های قدرت‌مندان و بر هم‌ زدن فضای پاسخگويی. اين‌جاست که امر به معروف و نهی از منکر در چارچوب رابطه‌ی حکومت‌شوندگان و حکومت‌کنندگان به شرط رعايت قانون معنا پيدا می‌کند. مطلق امر به معروف و نهی از منکر از هر سويی و خطاب به هر کسی مطلوب نيست. تعريف معروف و منکر بر اساس منافع قدرت – قدرتی که احتمالاً‌ خود را مؤيد به تأييد الهی می‌داند و فرمان‌فرمای الهی خودخوانده است – تعريفی مغالطی است.

۳. گره کليدی بحث اين است که: شرکت در انتخابات غايت قصوای فعالیت مدنی نيست. صندوق رأی لازم است ولی کافی نيست. صندوق رأی فقط يکی از مکانيزم‌های نظارت بر قدرت و حساب کشيدن از آن است. اين شرط لازم بايد با نظارت مستمر به انواع شيوه‌های قانونی،‌ مسالمت‌جويانه و خلاقانه تکميل شود؛ همان‌طور که قانون نيز بايد مدام تطور و تکامل پيدا کند و با حضور مردم حفره‌ها و شکاف‌های آن پر شود. انتخابات، آخرين ايستگاه مشارکت مدنی نيست. انتخابات اولين گام و نخستين معبر است که باید غنيمت شمرده شود ولی قدم نهادن روی پله‌ی اول نردبان مستلزم قدم نهادن بر پله‌های بعدی نيز هست. انتخابات،‌ نردبانی تک‌پله‌ای نيست: «که در روندگی دايم است هستی رود».

(اين يادداشت را برای وبلاگ گروهی پرچم نوشته‌ام و نخستين بار در آنجا منتشر شده است)

June 5, 2013

آدمی مخفی است در زير زبان...

دکتر سعيد جلیلی. مذاکره‌کننده‌ی هسته‌ای. ديپلمات وزارت خارجه. آينه‌ی ديپلماسی کشور.

اين طنز نيست. حکايت يک فاجعه‌ی تمام‌عيار فرهنگی و ادبی است. نظام جمهوری اسلامی با برگزاری اين مناظره‌ها بزرگ‌ترین خدمت را به ملت ايران کرد. بليغ‌تر از اين نمی‌شد توانایی ادبی، زبانی، ديپلماتيک و قابليت‌های عقلی و هم‌چنین قابليت‌های طنز و تفریح را نمايش داد.

چهره‌ی کليدی ديپماسی نظام به جز واژگان ظرفیت، فرصت، تهديد، هيچ تعبیر و کلمه‌ی پربسامدی نداشت. در واقع چنان سخن گفتن او انباشته از اين کلمات بود که خود اين‌ها متن سخن او بودند و بقيه‌ی کلمات حاشيه. يعنی اصل سخن، مغز مدعا به مثابه‌ی آجرپاره‌‌هایی برای تزيين بی‌سليقه‌ی اين چند کلمه‌ی معدود به کار می‌رفتند.

سؤالی که پيش می‌آيد اين است که اين چهره‌ی ناشناخته‌ی دستگاه ديپلماسی کشور که امروز تشت‌اش از آسمان افتاده است و همه ميزان «ظرفيت» و چيره‌دستی او را در زبان، بیان، مذاکره و گفت‌وگو دريافته‌اند، در اين چند سال مشغول چه مذاکره‌ای بوده است؟ بهترین و خوش‌بينانه‌ترين ظن اين است که ضبط صوتی به او داده باشند و سخنان سياست‌مدار بليغ، خوش‌سخن و فصيحی را به او داده باشند که هنگام مذاکرات از آن استفاده کنند. تنها مشکل اين است که مذاکره زنده است و دو طرفه. قرار نيست يک طرف بنشيند و سخنانی ضبط‌شده را گوش کند. پس آيا عجيب است که در اين دوره‌ی تصدی‌گری سعيد جليلی دستگاه ديپلماسی کشور تجلی تمام‌عيار شکست سياست خارجی بوده است؟

سعيد جليلی مصداق بارز سخن حکيمانه‌ی حضرت امير است: المرء مخبوء تحت لسانه. پرده‌ای که از کار و وجود، شخصيت و توانايی سعيد جلیلی برانداخته شده، به هيچ شيوه‌ی ديگری جز نامزدی او برای رياست جمهوری فرو نمی‌افتاد. 

تهی‌دستی فکری، فقر زبانی، زمختی و بی‌ظرافتی سعيد جليلی اگر نشانه‌ی ويرانی و تباهی دستگاه سياست خارجی نباشد، نشانه‌ی چی‌ست؟ او حتی وقتی قرار است از دين سخن بگويد، قشری‌ترين و عاميانه‌ترین روايت‌ها را از دين دارد. يعنی اشعری‌گری و سلفی‌گری دست به دست هم داده‌اند تا خطوط چهره‌ی تفکری که در روايت امام صادق مسما به «جاهل متنسک» است آشکار شود.

دانشگاه امام صادق دانشگاهی است (یا بوده است) نخبه‌پرور. خلاصه و چکيده‌ی کارگزاران زبده‌ی جمهوری اسلامی یا دانشوران علم سياست در اين دانشگاه يا تحصیل کرده‌اند يا تدريس. دست بر قضا سعيد جليلی هم دانش‌آموخته‌ی اين دانشگاه است. اما کدام دانش؟ نمی‌دانم. در واقع باید پرسيد اگر ايشان به آن دانشگاه می‌رفته است در سال‌های دانشجويی آيا مشغول کسب علم بوده است يا کار ديگری؟!

اين بلعجبی البته فاجعه‌ای تمام‌عیار برای دستگاه سياست خارجی است. هیچ عجیب و بعید نيست اگر چهره‌ی ديپلماسی کشور در نگاه سياست‌مداران غربی که مخاطب و حریف‌شان را خوب می‌شناسند، مهره‌ی خوبی برای بازی دادن و سرگرمی باشد. نشانه‌اش اين است که هيچ تحريمی نه متوقف شده است و نه از سرعت آن‌ها کاسته شده است بلکه روز به روز در تزايد بوده است.

جلیلی آيا پياده‌ای است که بايد وزير می‌شد؟ يا حتی با این بیان الکن، با اين تفکر و انديشه‌ی ورشکسته و ناتوان، حتی قابليت پياده‌گی را ندارد و به دقيق‌ترين تعبير انسان پياده‌ای است؟ نمی‌دانم. شايد تعابيری که برای او به کار برده‌ام درشت باشد. شايد هم از جاده‌ی انصاف خارج شده باشم. اما اين‌قدر می‌دانم که حس‌ام به او حس ترحم نيست. حس درد است. درد است از اين‌که چطور انسانی می‌تواند اين همه فرصت، اين همه امکان، اين همه قابليت در اختيارش بوده باشد اما همه را مهمل و معطل بگذارد و اين اندازه در حق خودش ستم کرده باشد و حتی در حد و اندازه و قد و قامت همين نظام جمهوری اسلامی هم نباشد؟

آن‌چه خوبان همه دارند... در سعید جليلی اندکی از هيچ کدام از توانايی‌های شاخص ساير نامزدها نيست. سعید جلیلی نه دريدگی و وقاحت احمدی‌نژاد و هوش شيطانی او را دارد. نه به قدر حداد عادل توانايی چاپلوسی دارد. نه دست‌اش در اعداد و ارقام مانند محسن رضايی پر است. نه می‌تواند مثل ولایتی دانشوری‌اش را – با تمام نقايص‌اش – نشان بدهد. نه لطافت و خوشمزه‌گی محمد غرضی را دارد. نه مديريت و فرهيختگی و سلامت فکری عارف را دارد. نه اقتدار زبانی و سخن‌وری روحانی را دارد. نه می‌تواند مثل قاليباف لباس تکنوکرات خوش‌فکر و زحمت‌کش و ملايم و محبوبی را به تن کند. هيچ اندر هيچ. رنج ضايع سعی باطل پای ريش. بيهودگی و تهی‌دستی محض. آيا پای اختيار و انتخاب و تصميم مردم در ميان است؟ آيا نظام قرار است برای برکشيدن او متوسل به مهندسی شود؟ آيا غريزه و هوش جامعه متوجه است که باید دوره‌ی تحصیلات تکميلی در زبان، بیان، گفتار و انديشه برای سعيد جليلی بگذارند؟ نمی‌دانم. ولی تماشای سعيد جلیلی اندوه‌بار است. تأسف خوردن است برای کسی که احتمالاً واقعاً می‌توانست – حتی در چارچوب همان باورها و عقايد خودش – کسی باشد و بشود ولی نيست و نشده است.

جایی در اعماق دلم فکر می‌کنم باید در حق سعيد جليلی فقط شفقت ورزید. شفقت و بس.

May 31, 2013

برداشت اول از «حماسه»

مدت‌ها پيش نوشته بودم که برای فهم حوادثی که در ايران اتفاق می‌افتد نيازمند کليد هستيم. بايد همه چيز را تأويل کرد. يکی از اين چيزها البته «حماسه» است هر چند ديگر انگار روز به روز پرده‌ها بيش‌تر فرو می‌افتند. اگر به ياد داشته باشيد، در تمام اين هشت سال اخير و حتی قبل از آن هم، تمام دغدغه و هم و غم نظام اين بود که مبادا کسی تصويری ناراست يا دل‌خراش يا تيره از وضع کشور ارایه کند. پس از ۲۲ خرداد ۸۸، تمام کوشش نظام اين بود که بگويد اتفاقی نيفتاده است و اين «اغتشاش‌ها» و «قانون‌شکنی‌»های بعضی‌ها که «رقابت» را تاب نياورده‌اند چيز مهمی نيست و قاطبه‌ی ملت حرف ديگری می‌زنند. نه که تصور اين بود؛ تصويری که می‌خواستند ارایه کنند همیشه اين بود که همه چيز آرام است.

شکر ايزد که در اين چهار سال ديديم که مو به مو هر آن‌چه میرحسين موسوی گفته بود رخ داد، بی‌کم و کاست. دستگاه ديپلماسی کشور و نهاد مذاکره‌کننده‌ی هسته‌ای مهم‌ترین ارمغان‌اش برای کشور باخت مضاعف و دادن امتيازهای مکرر و تقديم قطع‌نامه‌ها و تحريم‌های کمرشکن به کشور بود و البته گناه‌اش به گردن «دشمن» بود نه به سوء‌ مديريت و ناتوانی و بی‌تجربه‌گی تيم معتمد برای دست‌کم منجمد کردن اين روند باخت و بی‌اعتباری فزاينده.

اين‌ها نه چيز تازه‌ای است نه بر کسی پوشيده. اصل ماجرا اين است که در «انتخابات» پيش رو که در آن بازيگران سنگين‌وزن از ميدان رقابت حذف شدند و نظام هم از «تمکين» آن‌ها به اين روند نامتعارف قدردانی کرد، اتفاق غريب‌تری افتاد: گويا يکايک نامزدها، حتی سعيد جليلی، به صريح‌ترين وجهی به مهم‌ترين دستاورد جنبش سبز اشاره می‌کنند: دولتمردان و نظام همگی خواسته يا ناخواسته به سويی رفته‌اند که به وجود «بحران» در کشور اذعان می‌کنند. این‌که از نامزدی نزديک به اصلاح‌طلبان يا ميانه‌روها بشنويم که در کشور بحران و فساد و بی‌تدبيری وجود دارد غريب نيست. اين‌که اصول‌گرايان و عزيزکرده‌گان و برکشيده‌گان نظام امروز حرف‌هایی را در رسانه‌ی «ملی» بزنند که چهار سال پيش اگر از دهان يک دانشجو بيرون می‌آمد کم‌ترين هزينه‌اش بازجويی و حبس بود، اتفاق مهمی است. جهش مهمی که رخ داده است اين است که «چه بايد کرد؟» به آگاهی مخالفان جنبش سبز هم رسوخ کرده است هر چند در سطح و افق سبزها به قصه نمی‌نگرند. همه می‌پذیرند که وضع اقتصاد ويران است: يعنی قصه نه تنها شعب ابی‌طالب بلکه بدتر از آن نيز هست. همه می‌پذيرند که وضع تحريم‌ها و پرونده‌ی هسته‌ای کشور را به نابودی می‌کشاند. همه‌ی نامزدهای فعلی ديگر تعارف را کنار گذاشته‌اند و صراحتاً اشاره می‌کنند که «فتنه»ی سال ۸۸ ساخته و پرداخته‌ی احمدی‌نژاد به مدد حمايت و رعايت صدا و سيما بود. کار به جایی رسيده است که مجريان هم نفس راحتی می‌کشند وقتی می‌بينند کار به پرده‌دری و جنجال کشيده نمی‌شود اما سر سوزنی به روی مبارک هم نمی‌آورند که اگر اين درجه از حساسيت مهم است می‌شد پيش از انتخابات ۸۸ سر اين چشمه را به بيل گرفت!

اين انتخابات ميدان بازی ما نيست به اين دليل که زمين بازی را کس ديگری از قبل به شکلی که مطلوب اوست ترسيم و تعيین کرده است و قواعد بازی را هم – تا جايی که می‌توانسته – به سود خود تغيير داده است. لزوماً معنای اين مدعا اين نيست که بايد بيرون اين صحنه بايستيم و هيچ توانايی تأثيرگذاری بر آن را نداريم. همين‌که یکی مثل قاليباف وقتی به سياست خارجی می‌رسد صراحتاً پای‌اش را کنار می‌کشد و توپ سياست خارجی را در ميدان نظام می‌اندازد و هيچ کاره بودن رييس جمهور را فرياد می‌زند، يعنی گرداندن انگشت اتهام به سوی نظام. يعنی خلع عامليت از رييس جمهور و ستاندن تصميم‌گيری و حق انتخاب از مردم. می‌شود از جزييات و بخش‌های خرد اقتصاد حرف زد و مدعی تغيير دادن آن شد ولی سخن گفتن از کلانِ آن که ام المسأله‌ی نظام است و گره خورده است به تحريم، به پرونده‌ی هسته‌ای و نوع رابطه‌ی ايران با غرب، هم‌چنان زمينی هراس‌ناک است. اما اين رعب‌آور بودن مسأله تا حدی نيست که نامزدهای نظام نتوانند به سادگی درباره‌ی‌ رابطه با آمريکا حرف بزنند.

سخن گفتن از رابطه با آمريکا ده سال پيش عاقبت و عقوبت تلخی داشت. اما امروز نزدیک‌ترين افراد به رهبر کشور به آسانی در رسانه‌ی مزبور از راه‌هایی برای رابطه داشتن با آمريکا و «حل» مسأله‌ها و عادی کردن روابط حرف می‌زنند (به جز البته سعيد جليلی که حاضر نيست بپذيرد تنشی را که خودشان ايجاد کرده‌اند يا دست‌کم سهم مهمی در دامن زدن به آن داشته‌اند، بايد از بين برد).

اين فضای پرهيجان و تنش، هيچ اگر نداشته باشد يک خاصيت و مزيت دارد که غده‌ی سرطانی احمدی‌نژاد – که خود نظام در برکشيدن‌اش سهم داشت و اصلی‌ترين مسبب آن با بار مسؤوليت سنگين شورای نگهبان و حمايت‌های آشکار و علنی‌شان از او بود – از صحنه‌ی حيات سياسی مردم، دست‌کم به طور رسمی، حذف می‌شود. گويا نامزدهای فعلی هم يکپارچه اتفاق نظر دارند که اين کابوس نظام بايد تمام شود. من هميشه خوش‌بينانه باور داشته‌ام که شايد اندک مايه‌ای از عقلانيت در نظام باقی مانده باشد. هيچ شاهدی له يا علیه‌اش هم ندارم. خوش‌بينی و اميد است ديگر. ولی اميد و خوش‌بينی من هر چه باشد، واقعيت صحنه‌ی سياست فعلی ايران اين است که همه فهميده‌اند و حتی اگر شده با تمجمج به آن اشاره می‌کنند که مرتکب چه خبط عظيمی شده‌اند (به جز البته برادران جليلی که گويا هنوز فضاحت چهار سال گذشته را تجلی جمهوریت می‌دانند و با وقاحت تمام اين خطاهای مکرر را می‌خواهند به گردن مردم بیندازند و نظام را حافظ و مدافع تصميم خطای مردم بشمارند).

برای به جلو رفتن، نياز به حماسه نيست. مهم‌ترين راه پيشرفت، کشف و زدودن خطاهاست. درس گرفتن از اشتباهات است؛ نه اصرار بر خطاها. هيچ معلوم نيست نظام از خطاهای مکرر گذشته‌اش خصوصاً در ۸ سال گذشته درس گرفته باشد. هم‌چنان مقاومت آرام و مدنی مردم در ۲۵ خرداد کابوسی برای اين نظام است تا جايی که کسانی مثل حداد عادل و قاليباف که امروز مجسمه‌ی چاپلوسی و تملق شده‌اند کوشش می‌کنند اين تصوير باشکوه و درخشان را کم‌رنگ نشان بدهند غافل از آن‌که نجات کشور در گرو همين مسالمت معترضانه در قبال ستمی است که نظام به خودش و ملت کرده است.

گيرم که بخشی از ملت را در اين نبرد نابرابر به حاشيه رانديد. گيرم که اعتراض مشفقان را در گلو خفه کرديد. گيرم که تصورتان اين است که آن شعله‌ی اميد فرومرده است و ديگر آذرخشی از کنج کوچه‌ی اختر برنخواهد خواست. اما اين برد است؟
آن‌که خصم خود به خاک انداخته است
در گمان برده است؛ اما باخته است

ايران، سفينه‌ای است که همگی ما سرنشين آن هستيم. از بلبل خوش‌الحان گرفته تا مرغان هرزه‌گو. دلبستگی به ايران يعنی همين‌که نگذاری تا جايی که می‌شود زمام امور به دست نابخردان بیفتد. می‌دانم که اين آرزويی دور است. قصه هنوز تمام نشده است. تازه اول ماجراست. ولی باید همين اعتراف‌های آهسته و با تمجمج نامزدهای گذشته از صافی ناصاف شورای نگهبان را غنيمت شمرد. حتی گاهی متملقان هم دچار لغزش فرويدی می‌شوند و سخنانی بر زبان می‌رانند که رسانه‌های هتاک نظام در وضعيت‌های ديگر ممکن بود به خاطر گفتن اين حرف‌ها آن‌ها را به صلابه بکشند. اين هم غنميت است. اما نظام هنوز نتوانسته است شکاف بی‌اعتمادی ميان خودش و مردم را پر کند. روزهای آتی بهتر نشان خواهند چقدر نظام توانايی و هاضمه‌ی حساب کشيدن از خودش را دارد و خطاهای خودش را به گردن ديگران – از مردم داخل گرفته تا دولت‌ها و ملت‌های ديگر در جهان – نمی‌اندازد. همه می‌دانيم که چطور استبداد داخلی و استکبار خارجی دست در دست هم کمر ملت ما را شکسته‌اند. هر دو هم مدام تقصير را به گردن ديگری می‌اندازند. هيچ کدام هم حاضر نيست بپذيرد که راه گشايش اين است که چشم‌های‌شان را به جای نگريستن به کانون قدرت سخت، باید به منبع مشروعيت قدرت که خود مردم هستند بدوزند. تصور نظام هم از خودش اين است – يا فکر می‌کنيم تصورش اين است – که همین صحنه‌آرايی مهندسی‌شده نشان‌دهنده‌ی مشارکت مردمی و مشروعیت‌بخشی آن‌ها به قدرت سخت است. در مثلثی که يک سوی آن استبداد داخلی، سوی ديگر آن استکبار خارجی و ضلع ديگرش مردم هستند، باید ديد هر سه ضلع چقدر می‌توانند رکن مشروعيت قدرت را باور کنند. من چشم‌انداز خيلی روشنی نمی‌بينم ولی هنوز باید صبر کرد.

May 20, 2013

اصيل‌ترين «منبع موثق» خودِ شما هستيد!

به گمان‌ام هنوز تا پايان مهلت قانونی شورای نگهبان برای اعلام تصميم نهايی‌اش در احراز صلاحيت نامزدها زمان باقی است. اما دست‌کم فضای مجازی چنان ملتهب است از شايعات – درست يا نادرست – که گويا مجال فکر کردن را از همگان ربوده است. تا این‌جا، ماجرا را تماشا می‌کردم. هم‌چنان هم تماشا خواهم کرد. بنا نداشتم صريح چيزی بنویسم ولی دست‌کم چيزی می‌نويسم که برای خودم نشانه باشد. شما را نمی‌دانم.

انتخابات، پس از ۲۲ خرداد ۸۸، ديگر نه بالفعل و نه بالقوه آن چيزی نيست که جمهوری اسلامی هميشه به آن می‌باليد. بعضی چيزها می‌توانند وجدان و باطن کسی را چنان بی‌سيرت و آلوده کنند که «نه به هفت آب که رنگ‌اش به صد آتش نرود». آن‌چه پس از ۲۲ خرداد در ايران رخ داد، بی‌سيرت شدن نظام جمهوری اسلامی بود. اما اين‌ها به اين معنا نيست که خطای حاکمان سياسی نتيجه می‌دهد که ما مردم به دست خود، خويشتن را از عامليت ساقط کنيم. يک سوی قصه‌ی خرداد ۸۸، دستی خون‌چکان بود که از آستين آن‌که هنوز باوری به او داشتيم برون آمده بود. سوی ديگرش، آغاز شکفتن، ابتدای رويش و نقطه‌ی کشف بود.

در خرداد ۸۸ – به طور مشخص در ۲۵ خرداد ۸۸ – ما خويشتن را کشف کرديم. ما اين را دريافتيم که آن‌چه عمل سياسی را معنی‌دار می‌کند نه ساز و کار انتخابات است نه نتيجه‌ای که اعلام می‌شود و نه نهادهايی که در يک ساختار سخت قدرت برای پياده کردن آن مندرج می‌شوند. سياست را ما معنا می‌کنيم. چگونه؟  با يافتن خويش در آينه‌ی باور جمعی‌مان. باخت حاکميت سياسی پس از ۲۲ خرداد اين بود که ناگهان باور مردم را از دست داد: پلی – پل لرزان و در هم شکسته‌ای که ميان مردم و حاکميت بود – فروريخت اما هم‌زمان مردم کشف کردند که می‌توانند هر زمان که بخواهند بدون اين‌‌که کسی به آن‌ها اجازه و رخصت بدهد يا حتی منتظر بيانيه‌ی کسی – حتی کسی چون ميرحسين موسوی – بمانند، خودشان قطره‌قطره به هم بپيوندند و دريا شوند.

انتخابات پيش رو – چه نظام جمهوری اسلامی بخواهد چه نخواهد – امتداد حادثه‌ای است که پس از اين همه قشون‌کشی و ارعاب و تهديد و سرکوب، نبض‌اش هنوز گرم و استوار می‌تپد. مسأله‌ی ما اين نيست که هاشمی رفسنجانی صلاحيت‌اش تأييد شود یا رد شود. مسأله‌ی ما اين نيست که هاشمی رييس جمهور بشود يا نشود. مسأله‌ی ما نه فرد است نه ميل و سلیقه‌ی اين يا آن گروه سياسی. مسأله ساده‌تر از اين‌هاست: همه‌ی اين اتفاقات – ولو خلاف انتظار باشند – فرصتی است برای اين‌که ما دوباره خودمان را کشف کنيم. برای اين‌که ما دوباره ما شويم. اگر قرار باشد هاشمی صلاحيت‌اش تأييد شود و حتی با رأی خيره‌کننده و حماسی رييس جمهور شود ولی ما دوباره خودمان را گم کنيم، بی‌شک بازنده ماييم. اگر قرار باشد صلاحيت هاشمی به شيوه‌ای تحقيرآميز رد شود و اين هيجان و موجی که در جامعه ايجاد شود، با دلسردی روبرو شود اما ما خودمان را بيابيم، باکی نيست اگر صلاحيت هاشمی از نگاه شورای نگهبان احراز نشود. مهم اين است که صلاحيتِ‌ ما، خودی ما، عامليت ما، سربلندی و تن به ذلت ندادن ما، هم‌چنان محرز است ولو روی کاغذ مردود باشيم يا در تبلیغات پرزور رسانه‌های حکومتی ناديده به شمار آييم.

جلوی آب را می‌توان سد کرد. حتی آب را می‌توان غبارآلود و زهرآگين کرد. اما آب اگر رونده باشد زهر را هم از خود می‌تواند زدود. آب اگر رونده باشد، از دل خارا هم عبور خواهد کرد:
رودِ رونده سينه و سر می‌زند به سنگ
يعنی بیا که ره بگشاييم و بگذريم

انتخابات خرداد ۹۲، فرصتی است برای اين‌که ما دوباره خود را پيدا کنيم. انتخابات ۹۲ آينه است. پشت به آينه نکنيم. آينه تنها وقتی خاصيت دارد که پيش روی ما باشد. آينه وقتی آينه‌گی می‌کند که چشم در چشم او – چشم در چشم خويش – بدوزيم. تأييد يا رد صلاحيت هاشمی، رييس جمهور شدن او يا پيدا کردن سرنوشتی مثل ميرحسين موسوی و مهدی کروبی، حاشيه است. اصل ماييم. متنِ ماجرا اين فرصت آينه‌گی است. هيچ منبعی موثق‌تر از من و شما نيست. فاخرترين و زلال‌ترين منبع موثق و شاهد عينی، «شما»‌ هستيد:
چو موج مستِ خودی باش و سر به توفان کش
تو را که گفت که بنشين و پا به دامان کش...

May 15, 2013

من نگويم که کنون با که نشين و چه بنوش

۱
نه عقلاً و نه اخلاقاً نمی‌توان برای کسی و به جای کسی تصمیم گرفت يا تحلیل و تصميمی را به کسی تحميل کرد. آخرين تحليل و تصمیم هميشه به عهده‌ی خود هر فرد است. لذا اين‌که می‌شود با آگاهی بخشيدن – آن هم با تکيه بر داشته‌ها و دانش خودمان از قضايا – فردی را به سوی تصميم خاصی سوق بدهيم که مورد نظر ماست، توهم است. حتی اگر هم فردی در نهايت همان تصميمی را بگيرد که ما می‌پسندیم، باز هم عامليت با خود فرد است و در لحظه‌ی تصميم‌گیری به احتمال فراوان عواملی مضاف بر چيزهايی که ما در نظر داشته‌ايم يا موازی با آن‌ها، در تصميم‌گيری فرد دخيل است. در نتيجه، انتخاب کردن و از آن مهم‌تر حق انتخاب کردن، قلمرو اختصاصی هر فرد است. ربط چندانی هم به مدرنيته و دنيای مدرن ندارد. در دنيای قديم هم آدميان – حتی در همان حوزه‌ی بسته‌تر مناسبات اجتماعی، فرهنگی، سياسی و اقتصادی، در نهايت با داشته‌های خودشان و در فضای همان قيدها و شرایط انسانی – و بيفزاييد ژنتيک – خودشان عمل می‌کرده‌اند.
۲
انتخابات رياست جمهوری پيش رو، يک مؤلفه‌ی مهم دارد: ابهام! اين ابهام البته مطلق نيست. خصلت ابهام هم اين است که آدميان هر اندازه هم که مواضع و اصولی داشته باشند، باز هم می‌توان فضا را به نحوی غبارآلود کرد که فرد به تصميم خطايی برسد يا راهی را انتخاب کند که به خودش و اطرافیان‌اش آسيب برساند – ولو فکر کند بهترین تصميم را گرفته است. اين‌که کسی از هم‌اکنون يا موضع تحريم انتخابات را در پيش بگيرد (يعنی تصورش شفافيت مطلق قصه و بر حق و يقين بودن موضع خودش باشد) يا بی‌چون و چرا فکر کند که مثلاً به سعيد جليلی يا هاشمی رأی می‌دهد، مبتنی بر اين تصور است که شفافيتی وجود دارد. اين شفافیت معنای‌اش بيش از اين است که فلان نامزد مثلاً چه می‌خواهد و چه نمی‌خواهد. اين شفافيت شامل همه‌ی عناصر و مؤلفه‌های ريز و درشت تعيين‌کننده در سياست نيز هست. در نتيجه، در چند هفته‌ی پيش رو، همه‌ی فعالان سياسی که احتمالاً رويکردی مبتنی بر موضعی که در بند يکم گفتم دارند، تلاش خواهند کرد که هم مواضع خودشان را شفاف‌تر کنند، هم از مضاعف‌ کردن ابهام‌ها پرهيز کنند و از همه‌ مهم‌تر، «امکان» انتخاب آگاهانه‌تر را فراهم کنند. کار ما انتخاب کردن برای مردم يا انتخاب دادن برای آن‌ها نيست: روش انسانی و اخلاقی اين است که فضا و امکان انتخاب درست‌تر را با توجه به مقدورات‌مان فراهم کنيم.
۳
فراموش نکنيم که احمدی‌نژاد زاييده‌ی سياست ابهام بود. چهره‌ای ناشناخته و مشکوک که عالی‌ترين مقامات نظام هم درست نمی‌دانستند او کی‌ست و قرار است چه کند. فضايی که به تسخير بالاترين منصب اجرايی کشور به دست او منجر شد، فضايی بود سرشار از ابهام، رازآلودگی و پيچيدگی. گره‌گشايی از این وضعيت، در گرو پس زدن ابرهای ابهام و فرونشاندن غبارهای برداشت‌های خوش‌خيالانه است که بدون شک هم به کار فعالان سياسی می‌آيد هم به کار مردم.
۴
اين‌که ما در هفته‌های آتی از منظر سياسی کجا می‌ايستيم، يکسره در گرو همان نگاهی است که در بند اول طرح کردم: آيا سودای تغيير آدميان را داريم؟ آيا سودای تحميل يک گزينه‌ی خاص را به آن‌ها داريم؟ آيا غرض‌مان سوق دادن نظر آن‌ها – مهندسی فکرشان – برای حصول نتيجه‌ی مطلوب خودمان است؟ به باور من، فعال سياسی هوشمند نيازی ندارد حتی مواضع‌اش را صريح و عريان بيان کند. شفاف‌سازی را می‌توان حتی با کنايه‌ی ابلغ من التصريح انجام داد. از اين حيث تفاوت است ميان شفاف‌سازی و تصريح. هر تصريحی شفاف‌سازی نيست. گاهی اوقات تصریحات – و مثلاً با انديشه‌ای برهنه لباس رزم پوشيدن – ممکن است به زيان يک تفکر سياسی تمام شود. گزينه‌های پيش رو در انتخابات رياست جمهوری جاری – با این فرض که حوادث غيرمنتظره و شوک‌آوری رخ ندهد – می‌توانند متاع‌شان را پيش روی مردم بگذارند. فروشندگانی را در نظر بگیرید که بازارشان را می‌آرايند و به شيوه‌های مختلف بازاريابی می‌کنند. بعضی جار و جنجال می‌کنند و دست مردم را می‌کشند تا به فروشگاه‌شان ببرند. بعضی راه مردم را در خيابان سد می‌کنند و به سماجت می‌کوشند آن‌ها را به دکان‌شان بکشانند. بعضی سرشان گرم محتوا و کيفيت متاع‌شان است و تصميم و انتخاب را با خود مردم واگذار می‌کنند. مهم نيست که باور داشته باشی مردم اساساً ناآگاه‌اند يا آگاه. آلزايمر دارند يا مثلاً حافظه‌ی طولانی‌مدت در حد چند قرن دارند. مهم اين است که باور داشته باشی در نهايت اين خود مردم هستند که باید تصميم بگیرند چه جنسی را می‌خرند.
۵
اعتماد داشتن به آدمی کار سختی است. نه فقط از منظر مستبدان. حتی آزادی‌خواهان گاهی از اعتماد به مردم هراس‌ناک‌اند. اعتماد کردن، قمار است. مانند ايمان است. اين‌که باور داشته باشی تو مکلف به تأمین نتيجه‌ی خاصی نيستی و وظيفه‌ی تو دعا گفتن است و بس، سعه‌ی صدر و عزت نفس می‌خواهد و البته تجربه و پختگی. می‌توان رندانه و به کنايه راه نشان داد. اما با قلدری و تلخی و درشتی، حتی ارزش‌مندترین متاع هم کساد خواهد شد. و آخر دعوانا:
من نگويم که کنون با که نشين و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زيرک و عاقل باشی!

تدکر: اين متن لزوماً آن چيزی نيست که شما فکر می‌کنيد؛ شاید لازم باشد دقيق‌تر بخوانيد.
Free counter and web stats