صفحه‌ی اصلی

بايگانی: روزنوشت‌ها

January 13, 2007

زمستان در مادريد

چند روزی است دارم رمانی را می‌خوانم با عنوان زمستان در مادريد. داستانی است در فضای جنگ داخلی اسپانيا در زمان جنگ جهانی دوم. در اين شش ماه گذشته هيچ کدام از داستان‌هايی که خوانده بودم (که غالباً هم انگليسی بودند)‌ اين اندازه مشغول‌ام نکرده بود. کتاب جان‌دار و پر کششی است. اگر نخوانده‌ايد، بخريد و بخوانيدش. اين چند روز هر کاری را کنار گذاشته‌ام تا همين را بخوانم. هنوز دو سه رمان ديگر به انگليسی و فارسی (و ترجمه به فارسی) دارم که بخوانم. آن‌ها توی صف هستند هنوز.

November 16, 2006

خود نابود کردگی فنی!

امروز صبح با سی‌پنل ملکوت داشتم بازی می‌کردم و در جريان اين بازی بلايی سر وبلاگ خودم آوردم که نمی‌دانم چی‌ست؟! علی‌الظاهر از اين‌جا من هستم نمی‌شود ملکوت را ديد. شما از آن‌جا که هستيد مرا می‌بينید؟ يعنی همين لينک وبلاگ ملکوت را که از صفحه‌ی اصلی کليک می‌کنيد ديده می‌شود؟ به سرور ای‌ميل زده‌ام ببينم چه کار دارند می‌کنند. غلط نکنم اين دامنه‌ی جديد کار دستمان داده است. اگر ملکوت را از جاهای ديگر می‌بينيد لطفاً کامنت بگذاريد بدانم از چه جاهايی می‌شود ديدش.

پ. ن. مسأله يکی دو ساعت پيش حل شد. شديداً گرفتار کار بودم و نمی‌توانستم اين را اضافه کنم. مشکلی در آدرس‌های دی‌ان‌اس برای اين زيردامنه به وجود آمده بود که رفع‌اش کردم. برای مزيد اطلاع خودم و کسانی که ممکن است در آينده به اين مشکل دچار شوند، کافی است در کامپيوترتان مراحل زير را انجام دهيد:
Start -> Run -> ipconfig /flushdns

September 25, 2006

اخبار معوقه!

اين دو سه روز گذشته به مرحمت بد قولی‌های شرکت مخابرات اين‌جا، هم بی تلفن بوديم و هم طبعاً بی‌اينترنت. علاوه بر اين‌که از عالم و آدم بی‌خبر بوديم و کماکان تا دو سه روز ديگر شايد وضع همين باشد، به خيلی از کارهای واجب‌مان هم نرسيديم.

به هر حال آمدم چند نکته را بنويسم که بايد در اين دو سه روز گذشته نوشته می‌شود.

اول اين‌که ماه رمضان بر اهل حال مبارک باشد. دوستی پيامی فرستاده بود که نغمه‌ی روزت از سال گذشته عوض نشده بود و همان نغمه‌های رمضانی مانده بود تا دوباره رمضان از راه رسيد! راست می‌گفت. انگار در ماه رمضان پارسال گير کرده بودم! پس طبعاً بخش نغمه‌ی روز طربستان، ميزبان ميهمانان رمضان باقی خواهد ماند.

ديگر اين‌که دو روز پيش سالگرد تولد استاد بی‌بديل آواز و موسيقی ايران، محمد رضا شجریان بود. اين جمله‌ی کوتاه را می‌نويسم برای ذکر خير استاد و گرنه با اين وقت تنگ و امکانات محدود نمی‌شود حق بزرگ پهلوان آواز ايران را به گردن موسيقی ايران زمين ادا کرد. برای خودم نوشتم که يادآوری باشد. ادای دينی هم باشد که خود بسيار مرهون وجود و صدای شجريان هستم از آن‌جا که مرا با فرهنگ، ادبيات، معنويت و عالم بيکرانه‌ی موسیقی ايرانی آشنا کرد و چه بسا آشتی داد.

آخر اين‌که دوستانی که به اين وبلاگ سر می‌زنند، با خبر باشند که اگر ای‌ميلی فرستاده‌اند يا کاری را تقبل کرده‌ام (که طبعاً از طريق اينترنت فقط قابل انجام است)، عذر صميمانه‌ی مرا بپذيريد که اين دو سه روز گذشته علاوه بر ادامه‌ی امور اسباب‌کشی و محروميت از تلفن و اينترنت، اداره هم تعطيل بوده است و نمی‌شد کار چندانی کرد. می‌بينيد بودن و نبودن اينترنت چه تأثير انکارناپذيری در زندگی بشر امروزی دارد؟

September 15, 2006

وضعيت قرمز تا اطلاع ثانوی

این دو سه روز دوباره مشغول اسباب‌کشی ديگری هستيم (از خير سر صاحب‌خانه‌ی مردم‌آزار و بدقول بی‌مبالات). اين چند روز به زحمت به وبلاگ و مخصوصاً امور ملکوت می‌رسم. از همه‌ی دوستان و بزرگوارانی که در اين چند روز ای‌ميل زده‌اند و درخواستی داشته‌اند، عذرخواهم تا چند روز ديگر که کمی مستقر شويم. خانه‌ی تازه هم تا چند روز اينترنت ندارد و اگر چيزی ببينم در محل کارم خواهد بود (مگر اين‌که باز چشم‌مان به جمال وايرلسی ديگر در آن‌جا روشن شود!). شنبه و يکشنبه‌‌ی آتی و شايد بعدی دور از اينترنتيم، تا دوباره وضعيت عادی شود. فعلاً وضعيت قرمز است تا اطلاع ثانوی. داريم می‌رويم پناهنگاه!

June 8, 2006

موکب همايونی!

مجاورت با کاخ ملکه اين چيزها را هم دارد! داشتم از چراغ قرمز خيابان روبروی اداره رد می‌شدم. ناگهان چند موتورسوار پليس همه‌ی ماشين‌ها و عابران پياده از هر طرف را در حالی که چراغ هم سبز بود متوقف کردند. دو سه ثانيه بعد چشم‌مان به موکب شهرياری ملکه‌ی بريتانيای کبير و دوک ادينبورا روشن شد! ملکه‌ی خوش پوش سال‌خورده در کنار همسر (غالباً پرت‌اش!) از قصر همايونی خروج کرده بودند. پيش می‌آيد ديگر. ولی برای اولين بار بود ملکه را از فاصله‌ی يکی دو متری می‌ديدم. هيجان خاصی ندارد، ولی فقط جالب است ديگر. جالب‌تر اين‌که ملکه‌ی يک مملکت اسکورتی به اين کوچکی دارد. دو سه موتور سوار و دو تا ماشين اسکورت. همين و بس.

May 16, 2006

اسباب‌کشی پر ماجرا

اگر خاطر نازک برخی از وبلاگ‌خوانان آزرده نمی‌شود، بگويم که امروز بالاخره در خانه‌ی جديد مستقر شديم! البته هنوز همه‌ی اسباب و اثاثيه همين‌جور اين ور و آن ور ولو است چون همين دو سه ساعت پيش همه چيز تمام شد. قرار بود دو هفته پيش اين‌جا باشيم که به دلايل عقلی و نقلی و عجايب و کرامات فوق بشری از فيض حضور در منزل تازه محروم مانديم! باری، همين نيم‌ساعت پيش به امر بانو در پی اين بودم که ببينم کدام شير آب دارد چکه می‌کند که وسوسه شدم لپ‌تاپ را بزنم به برق تا شارژ شود. هميشه از اين اتفاقات غير منتظره برای شما هم بيفتد! ناگهان چشم‌مان به جمال اينترنت وايرلس روشن شد! شرکت مخابرات خراب شده‌ی اين‌جا قرار بود هفته‌ی پيش تلفن را وصل کند و براد بند را هم امروز راه بيندازد. اما حضرات حواس پرت به جای تلفن ما، تلفن طبقه‌ی بالايی را وصل کرده بودند (يعنی تلفن آن‌ها را قطع کردند و شماره‌ی ما را به آن‌ها دادند!). بعد از کلی جنگ اعصاب با مخابرات و صاحب‌خانه،‌ مقرر کردند که دو هفته‌ی ديگر تلفن را وصل کنند. به هر حال ماجرا ظاهراً حل شده ولی اين اينترنت نيم‌شبی (بر وزن دعای نيم‌شبی!)، روشن‌مان کرد حسابی. کمی تا قسمتی هم خستگی حمل و نقل را از تن به در برد. باری عجالتاً تلفن نداريم و اينترنت هم به تصدق سر نمی‌دانم چه کسی به راه است! بس است ديگر. زياد پر چانگی نمی‌کنم. اميدوارم آن‌ کسی که داريم از اينترنت‌اش نصف شبی استفاده می‌کنيم، ما را حلال کند. اگر هم مال بی‌تی باشد که حق‌شان است؛ امروز بايد اينترنت‌مان را وصل می‌کردند! کارهای معوقه ای‌ميلی و اينترنتی را هم ان شاء الله پس از اتصال مناسب و به حق تدارک خواهم ديد. تا بعد!

January 25, 2006

روزنامه‌نگارانی با سواد!

بگوييد ملانقطی شده‌ام. اما بالاخره يکی بايد اين‌ها را به آقايان بگويد ديگر. قبلاً هم در بی‌بی‌سی فارسی اين را ديده بودم که «القاعده» را نوشته بودند «القائده»!‌ حالا اين دسته گل را دوباره روز آنلاين به آب داده است: «علوی‌ها رو در روی القائده»! اميدوارم لااقل بهنود اين‌ها را ببيند و تذکر بدهد تا درست‌اش کنند. خيلی زشت است که روزنامه‌ای با اين همه سر و صدا در بيايد و ويراستاران‌اش (اگر ويراستاری در کار باشد) املای فارسی بلد نباشند. وضع بقيه‌ی روزنامه‌ها هم البته بهتر نيست. انگار بايد برای همه‌ی روزنامه‌نگاران يک دوره‌ی فشرده‌ی املای فارسی بگذارند و هر کس کمتر از بيست گرفت، حقوق‌اش را کم کنند! روزنامه که وبلاگ نيست که هر وقت دل‌ات خواست غلط هم بنويسی و کسی نفهمد يا به روی‌ات نياورد. حالا اگر به ساير خبرهای روز و بعضی از نوشته‌های خاله زنکی‌اش گير نمی‌دهم، لااقل می‌شود به ديکته‌شان گير داد. برويد ديکته‌تان را خوب کنيد بابا! خيلی ماها از القاعده خوش‌مان می‌آيد که حالا بايد اسم نحس‌شان را هم با املای غلط به خوردمان بدهند؟!! (اين‌جا عکس‌اش را ببينيد که اگر عوض‌اش کردند بدانيد قبلاً چه بوده است!)

پ.ن. حالا که دور دور سوتی‌های خبرنگاری است، اين خبر بازتاب را هم ببينيد: «رهبر مسلمانان انگليس درگذشت». عکسی که برای زکی بدوی خدابيامرز گذاشته‌اند،‌ عکس يا آخوند ايرانی يا عراقی است. تصورش را بکنيد زکی بدوی که کت و شلوار می‌پوشيد و کراوات می‌زد، چطور به اين عکس (همين پايين) شبيه است؟

پ. پ. ن. بازتاب هوش و استعداد به خرج داده است و عکس را برداشته. اما روز آنلاين هم‌چنان خواب است و القاعده را هنوز با «همزه» می‌نويسد!
به اين می‌گويند کار خبرنگاران تنبل!

January 21, 2006

نهنگ‌هايی که رادارشان خراب است!

دو روز است که مردم لندن دارند به اين دو نهنگی فکر می‌کنند که سر از رودخانه‌ی تيمز در آورده‌اند و وسط شهر پيداشان شده است. خدا می‌داند اين‌ها آن همه راه را تا وست‌مينستر و بتر-سی چطور آمده‌اند که حالا دارند به گل می‌نشينند. حالا لندنی‌ها دارند چيزی را می‌بينند که بايد برای ديدن‌اش دور جهان راه می‌افتادند! حساب‌اش را بکنيد که اگر قرار بود در تهران اتفاقی عجيب و غريب بيفتد،‌ مثلاً‌ چه موجودی سر و کله‌اش آن‌جا پيدا می‌شد؟

پ.ن. نشان به اين نشانی که الآن ساعت پنج بعد از ظهر است و از ساعت يازده صبح تا به حال، اين شبکه‌ی خبری بيست و چهار ساعته‌ی بی‌بی‌سی بلاوقفه دارد عمليات نجات نهنگ را در رود تيمز به طور مستقيم و زنده پخش می‌کند!‌ همه‌ی اخبار را تعطيل کرده‌اند و فقط دارند نهنگ گزارش می‌کنند! خدا به خير کند! ( به گمان‌ام کاسه‌ای زير نيم‌کاسه است).

December 3, 2005

اسباب‌کشی تازه!

مووبل تايپی را که ملکوت از آن استفاده می‌کرد به آخرين نسخه‌ی آن يعنی ام‌تی 3.2 ارتقاء دادم. در نتيجه، تعدادی از وبلاگ‌های ملکوت (يعنی آن‌ها که به سيستم تازه راضی هستند و مايل نيستند در سيستم قبلی باقی بمانند) هم به سيستم جديد منتقل شده‌اند. کسانی که خبرنامه‌های ام‌تی را می‌خوانند مطمئناً از توانايی‌های شگرف ام‌تی تازه آگاه‌اند. بهترين‌اش اين‌که بسياری از دردسرهای پاک کردن کامنت‌های مهمل و مزاحم را کم کرده است و مستقيماً کامنت‌های هرز را دور می‌ريزد. اگر از ساکنان ملکوت کسانی مايل به نقل مکان به سيستم جديد است، می‌تواند تماس بگيرد تا جزييات را شرح دهم. سيستم تازه عملاً هيچ فرقی با سيستم قبلی ندارد. فقط سيستمی است قوی‌تر و قابل اعتمادتر.

November 19, 2005

بيست سال!

داوود راست می‌گفت. امشب بيست سال شده است که از رفتن او گذشته است و من پا به سی سالگی گذاشته‌ام. از ميان اهل خانواده، من تنها کسی بودم که در خاکسپاری او غايب بود. خاطرم هست که همان روز، روی ديوارهای گچی خانه‌ی تازه ساز، ديوارهايی که هنوز رنگ نشده بودند و به گمان‌ام هنوز هم رنگ نشده مانده‌اند، تاريخ رفتن‌اش را نوشتم، نه خراشيدم. آن روز نوشتم:‌ يکشنبه بيست و شش آبان شصت و چهار. ولی گواهی فوت يا بيست و هفتم آبان بود يا بيست و هشتم. آری بيست سال گذشته است و من هنوز مرتب به خواب‌اش می‌بينم. گويی او شده است حلقه‌ی اتصال من به  عالم ارواح. انگار اين رشته هنوز به گونه‌ای پنهان مرا به آن عالم مرتبط می‌کند. غريب‌تر اين است که هنوز دلتنگ او می‌شوم شب و روز. هميشه با خودم می‌گويم که اگر او می‌بود زندگی من چگونه بود؟ اما اکنون برای من تنها حسرت مانده است و غربت و تنهايی. ما انسان‌ها به طرز دردناکی تنهاييم. ياد اين تصنيفی می‌افتم که مرحوم بسطامی می‌خواند:
از نی بی‌نوا می‌نويسم
از شب و گريه‌ها می‌نويسم
از من و تو بی ما می‌نويسم
بی تو، بيهوده را می‌نويسم . . .
در شگفتم چرا می‌نويسم؟

November 11, 2005

بار ديگر وبلاگستان فارسی

متن کامل نقدی را که بر کتاب «ما ايرانيم» نسرين علوی نوشته بودم، در «ضيافت‌خانه‌»ی ملکوت آورده‌ام، به همراه لينک‌های مربوطی که طبيعتاً در صفحات بی‌بی‌سی نمی‌توانند ظاهر شوند (اصولاً متن خبری بی‌بی‌سی هايپرلينک بردار نيست). کسانی که با مراجعه به هيچ کدام از صفحات اصلی بی‌بی‌سی عنوان مطلب را در هيچ کجای صفحات نمی‌بينند، می‌توانند برای خواندن مطلب مستقيماً به ضيافت‌خانه هم مراجعه کنند. لينک‌ مطلب البته در ملکوت و ضيافت‌خانه آمده است.

باری، به جز اين نقد مختصر و فشرده که به دلايل محدوديت‌های انتشار رسانه‌ای، بسياری از ابعاد کتاب را بررسی نکرده است، به زودی نقد مفصل‌تری از کتاب خواهم نوشت و در ملکوت خواهم آورد. البته در اين ميان از توضيحات نويسنده‌ی کتاب هم قطعاً استقبال می‌کنم و اميدوارم برای روشن‌ شدن ذهن خوانندگان اگر توضيحاتی دارند، در ذيل همين مطلب يا هر جای ديگری توضيحات مقتضی را منتشر کنند. به جز نقد مفصل‌تر فارسی، البته نقدی هم به انگليسی بر اين کتاب خواهم نوشت و در «ملکوت غربی» می‌آورم تا خوانندگان غربی هم حداقل ديدگاهی متفاوت از اين کتاب داشته باشند و تنها به يادداشت‌های خوانندگانی که دسترسی مستقيم به وبلاگستان فارسی ندارند (از قبيل اين مطلب در اينديپندنت) بسنده نکنند و آن را تمامی تصوير اين کتاب نپندارند.

همين الآن ای‌ميلی از خانم علوی داشتم که مرقوم فرموده بودند: «به خاطر بعضی از نکات بسيار معتبری که مطرح کرده بوديد، اکنون مقدمه‌ای بر چاپ جلد مقوايی کتاب اضافه خواهد شد». جای خوشوقتی است به هر تقدير. در خاتمه اين را باز هم اضافه می‌کنم که نقد من مطلقاً از ارزش کار خانم علوی نمی‌کاهد. به هر حال ايشان کار ارزشمندی کرده‌اند.

November 9, 2005

کنسرت شجريان:‌ اندوه بزرگ تازه‌ی من

چهار پنج ساعتی می‌شود از کنسرت برگشته‌ايم. به کار ديگری مشغول بودم و الآن بدجوری خوابم می‌آيد. همين کوتاه را می‌نويسم که خودم يادم باشد فردا قرار است چه چيزی درباره‌ی کنسرت بنويسم.

کنسرت شجريان شديداً مأيوس کننده بود. حيف! سلطان و پهلوان تمام لحظات‌ام انگار دود شد و رفت هوا! فکر بدی نکنيد. شجريان کماکان همان صدای لطيف و مسحور کننده را دارد. اما ايرادها فراوان است و بی‌شمار. فردا به تفصيل خواهم نوشت.

November 8, 2005

يکی دو حاشيه تا اطلاع ثانوی

دارم آماده می‌شوم که از اداره مستقيم بروم رويال فستيوال هال برای کنسرت شجريان (البته پريشب هم شجريان کنسرتی ديگر در لندن داشت که اين يکی بايد تکرار آن باشد). شايد برای کسانی که با طبع و خوی من آشنا هستند و ايضاً به کرات اين وبلاگ را ديده‌اند برای‌شان کمی غريب باشد که بدانند من تا به حال در عمرم نه شجريان را از نزديک ديده‌ام و نه به کنسرتی از او رفته‌ام! اين هم مزيد اطلاع ارباب فضل و هنر! باری، امشب علی‌الظاهر قرار است که به توفيق حق بخت يار باشد و بی‌واسطه کنسرت حضرت استاد را شاهد باشم. البته خودم فکر می‌کنم که کمی دير رسيده‌ام. کنسرت‌های شجريان را احتمالاً بايستی خيلی پيشتر از اين‌ها می‌رفتم. هنوز کنسرت را نرفته‌ام اما احساس می‌کنم استاد ديگر دارد رو به بازنشستگی می‌رود. اميدوارم برنامه‌ی امشب اين پيش‌بينی مرا نقض کند. هنوز که هنوز است شنيدن صدای شجريان جان‌ام را مرتعش می‌کند. هنوز هم شجريان (صدای شجريان) برای من فرصتی بی‌نظير و ناياب برای تجربه‌ی بارقه‌های درخشان هنر و فرهنگ و معنويت قوم ايرانی است.

و اما بعد، درباره‌ی نقدی که بر کتاب خانم علوی نوشته‌ام بايد نکاتی اضافه کنم که فرصتی باشد به تفصيل از آن‌ها خواهم گفت. باری ايشان مرحمت کرده‌اند و از طريق ای‌ميل توضيحاتی داده‌اند که در فرصت مقتضی در وبلاگ می‌آورم‌شان. خوشحال می‌شوم دوستانی که کتاب را خوانده‌اند در ذيل همين مطلب يا مطلب پيشين نظرشان را درباره‌ی نقدی که نوشته‌اند مرقوم کنند (نه مانند حسين درخشان که اصل را رها کرده و راست زده است به تير دروازه!). اگر در استدلال‌هايی که آورده‌ام يا تحليلی که نوشته‌ام ايرادی هست يا نظری متفاوت داريد، لطف کرده و تذکر دهيد. تنها اين را اضافه کنم که نقدی که نوشته‌ام به هيچ عنوان از ارزش کار نمی‌کاهد. اين کار، کار نخست است و هر اندازه هم از ديد من ايراد داشته باشد، جای خسته نباشيد دارد. به هر حال از نقد کتاب نبايد انتظار مدح کتاب داشت. به خانم علوی هم از اينجا صميمانه خسته نباشيد می‌گويم هر چند زياد با بعضی از ديدگاه‌های طرح شده در کتاب‌شان موافق نيستم.

October 26, 2005

سخنرانی دکتر سروش در شب قدر

امشب دکتر سروش در کانون توحيد به مناسبت شب قدر سخنرانی دارد: «قدرت قدر». آن‌ها که اهل حال‌اند امشب را از دست ندهند. سخنرانی دو هفته‌ی پيش دکتر سروش را می‌توان از سايت کانون توحيد گوش داد (در ضمن سايت کانون توحيد دارد يواش يواش خيلی تر و تميز می‌شود ها! دست مريزاد). مثلاً قرار بود آن شب در آن سخنرانی باشيم و ديداری با دکتر سروش تازه کنيم که برنامه‌ی پيچيده‌ی عجيب و غريب خارج از پيش‌بينی کمی تا قسمتی حال ما را گرفتند!

October 6, 2005

رسانه‌ی ایرانی و انحطاط خبررسانی-1

از سفر ايران هزاران گفتنی تلخ و شيرين دارم. مجالی داشته باشم به تفصيل بيشتری درباره‌ی فاجعه‌ای که رسانه‌ی ملی به آن تبديل شده است خواهم نوشت. ديشب به مطلبی برخورد کردم درباره‌ی ترجمه‌ی يک جمله از علی لاريجانی که گفته بود: «با نشان دادن «لولو»ی شورای امنیت مردم ايران رو به قبله نمی‌شوند». اما فکر نکنيد اين فقط آن طرف آب اتفاق می‌افتد. سه چهار روز پيش تصادفاً در مشهد تلويزيون نگاه می‌کرديم و يکی از شبکه‌های خبری در حين نشان دادن عکس جورج بوش و تونی بلر (البته به قصد تمسخر و به شيوه‌ی روزنامه‌های زرد و مبتذل اين‌جا) يکی از جملات جورج بوش را که معلوم نيست کجا گفته بود، چنين ترجمه کرد: «به خر او لگد زدن»!! حدس بزنيد اين ترجمه‌ی کدام تعبير و اصطلاح انگليسی است؟ خودتان ملاحظه فرماييد و تبسم هم البته فراموش نشود! [Kick his ass] ولی اصلاً حيرت نکنيد. اين تازه جاهای خوب رسانه‌ی ملی ماست. باز هم در اين زمينه خواهم نوشت.

October 5, 2005

طربستان رمضانی

ماه رمضان بر ميهمانان محبوب آسمانی خجسته باد. ملکوت (ادنا يا اعلی‌اش) هم در طربستان به ميهمانی حضرت می‌رود. در ماه رمضان، بخش نغمه‌ی روز، نغمه‌های رمضانی دارد: آواز افشاری شجريان (که در ماه رمضان پخش می‌شود) به اضافه‌ی «ربنا»ی مشهور و اسماء الله . . .

September 5, 2005

باران‌های آخر تابستان

ساعتی هنوز نگذشته است که بارانی تند با رعد و برقی نورانی روی لندن را شسته است. شب پيشين آسمان مرکز شهر و همين حوالی خانه غبار آلود بود، غباری آغشته به ذرات معلق آب! امشب اما تدارک آن غبار مه‌آلود بود گويی که چنين روح‌نواز باران می‌باريد هر چند مرا ثانيه‌هايی بيش‌تر از آن نصيبی نبود که سخت گرفتار نوشتن و کار بودم. آمدم چيزی بنويسم دراز. مجالی فراخ فراهم نيست و دل و دماغی هم نيست. اين روزها گرفتاری‌ها مجال هيچ کاری به جز کارهای روزمره‌ی اداری نمی‌دهند. تعليق سايت ملکوت هم باعث شده است حتی بسياری از ای‌میل‌ها را نبينم. اين هم خود نعمتی است که کوتاه زمانی هم که باشد، خلوتی از اين هجوم بی‌امان تکنولوژی حاصل کنی، علی الخصوص که هميشه به رسم عادت از خواب برخيزی و مدام ای‌میل‌ها را بررسی کنی و بخوانی. فشار کارها‌ی‌ام که کمی سبک‌تر شود و فراغتی بيش‌تر حاصل آيد، سعی می‌کنم بيشتر باز گردم به حال و هوای خويشتن. به حال و هوای دل. می‌خواهم روزهای‌ام را بيشتر صرف خواندن عطار و ابو سعيد و سنايی و مولوی کنم. شست‌وشويی در درون بايد که زمان می‌گذرد و غبار بر آيينه‌ی دل می‌نشاند. شايد اگر مددی باشد و عنايتی و همتی از حضرت دوست در هفته‌های آينده فرصتی برای خلوتی حاصل شود تا هم با تمرکز نوشتن توان و هم به فراست حسابرسی.

August 31, 2005

تعليق موقت ملکوت

از ديروز ميزبان ملکوت (هوستينگ مترز) در حال تغيير دادن سرور سايت بوده که تا امروز طول کشيده است. در نتيجه اگر در چهل و هشت ساعت گذشته ملکوت را نديده‌ايد اتفاق خاصی نيفتاده است. فقط نقل مکان سايت و اندکی ريزه‌کاری‌های فنی اين تعليق را به وجود آورده است. خوشبختانه الآن ملکوت سر و حال و قبراق است و بدون هيچ مشکلی کار می‌کند. تصور می‌کنم وبلاگ حسين درخشان نيز دچار مشکل مشابهی شده است.

August 28, 2005

نامه‌ی مجعول امير کبير

امروز ديدم که سايت بازتاب تصوير نامه‌ی مجعولی را که به امير کبير منسوب است با ذوق و شوق تمام با اين عنوان منتشر کرده است: «اصول‌گرايی را از امير کبير بياموزيم».

پيش‌تر هم يک بار ديگر در همين وبلاگ نوشته بودم که اين نامه جعلی است و شاهدش نکات عالمانه‌ای است که استاد ايرج افشار بر ذيل اين نامه آورده است و در مجله‌ی بخارا (شماره‌ی 31) چاپ شده است.

مردم ما از عالم گرفته تا عامی به سادگی جو زده می‌شوند و هيچ وقت به خود زحمت اندک مايه‌ تحقيق و تفحص را نمی‌دهند. کاش ياد بگيريم و اين توفيق را داشته باشيم که همين جوری روی هوا چيزی را نپذيريم بدون تأمل.

July 31, 2005

نوشافرين ملکوت

عضو تازه‌ی سرزمين ملکوت که تازه پای‌اش به لندن رسيده است، ديشب طی مراسمی ويژه ميهمان و مقيم ملکوت شد. مزيد اطلاع اهالی ملکوت و ساير مترددين وبلاگستان يادآوری کرديم. به نوشافرين خوشامد می‌گوييم.

July 25, 2005

منطق‌الطير شفيعی کدکنی

بی‌خبری مغرب زمين درد بدی است، مخصوصاً برای من که تمام عمرم را توی کتاب لوليده‌ام. دو سالی می‌شود که دکتر شفيعی کدکنی، تصحيح تازه‌ای را از منطق‌الطير عطار چاپ کرده که توسط انتشارات سخن منتشر شده است (شماره‌ی 1 از مجموعه‌ی آثار عطار). منطق‌الطيرهای پیشين را، يعنی تصحيح سيد صادق گوهرين و احمد رنجبر را ديده‌ام و هر کدام را خاصيتی است. اما کار شفيعی کدکنی انصافاً کاری است سترگ برای اين‌که استادتر از او در زمينه‌ی شعر و ادب و عرفان خراسانيان نمی‌شناسم. از گزيده‌های مختصری که درباره‌ی سنايی، عطار و ابو سعيد ابوالخير چاپ کرده است تا تصحیح‌های بی‌نظیر و عالمانه‌ای که دارد. وجه برجسته‌ی اين تصحيح تازه اين است که تعليقاتی دارد به شيوه‌ی شفيعی کدکنی! کسانی که با شيوه‌ی کار شفيعی آشنا هستند می‌دانند من چه می‌گويم:‌ تعليقاتی بسيار دقيق و عالمانه که در درک و فهم متن اصلی شديداً‌ از خواننده دستگيری می‌کند. تصحيح تازه شامل مقدمه، متن، تعليقات و کشف‌الابيات است. اميدوارم همين روزها نسخه‌ای از آن برای‌ام برسد.

July 13, 2005

خواننده، بنا يا عکاس؟!

باورتان می‌شود؟ جمع کردن اين تصويرهای مختلف از شجريان کمی سخت است. بيشتر دوست دارم شجريان را در همان حال و هوای موسيقی ببينيم تا اين‌که کنار يک بنای گلی در حال تعمير ايستاده باشد يا در حال عکس گرفتن يا بالا رفتن از نردبان باشد!

ادامه‌ی «خواننده، بنا يا عکاس؟!»

July 7, 2005

شهردار لندن، نخست وزير انگليس و اسلام

دلم نيامد از اين دو نفر و موضع منصفانه‌ای که در برابر اسلام داشتند حرفی نزنم. اول از همه واکنش خشم‌آلود کن ليوينگستون در سنگاپور بود نسبت به تروريست‌ها. اما پيرمرد از همان اول اعلام کرد که اين حمله‌ای نبود عليه قدرت‌مندان و توانگران. حمله‌ای نبود به رؤوسای جمهوری و سياست‌مداران. حمله‌ای بود به مردم عادی و طبقه‌ی کارگر لندنی، از سياه گرفته تا سپيد، مسلمان گرفته تا مسيحی و يهودی. حمله‌ای بی‌ملاحظه که هدف‌اش فقط نابودی انسان‌ها و کشتار بود. ليوينگستون می‌گفت اين‌ها می‌خواهند بين ما فاصله بيندازند و اين کشتار را بهانه‌ی دشمنی ما کنند. اما ما متحد خواهيم ماند. از همه مهم‌تر سخنان تکان‌دهنده‌ی بلر بود که غروب امروز با صدايی گرفته اعلام‌اش کرد. بلر گفت: «ما می‌دانيم که اين‌ها به نام اسلام اين کارها را می‌کنند، اما اين را هم می‌دانيم که اکثريت عمده و بزرگ مسلمانان، در اين‌جا و خارج، مردمانی خوب و قانون‌گرا هستند که از اين عمل تروريستی به همان اندازه بيزارند که ما هستيم». همين جمله به قدر کافی گوياست. تفاوت بزرگ بلر با بوش در اين است. بوش ايران را محور شرارت می‌خواند،‌ اما بلر حداقل می‌فهمد که عده‌ای برای مقاصد سياسی‌شان از نام اسلام و دين استفاده کرده‌اند و با آن کشتار می‌کنند و دست به خون بی‌گناهان می‌آلايند. شهردار لندن و نخست وزير بريتانيا، رسماً با اين گفته‌ها اعلام کردند که نه اهل خصومت به اسلام و مردم مسلمانان هستند و نه اهل مطلق‌نگری و يکپارچه ديدن جهان اسلام. اين موهبتی است که خيلی از ما مسلمانان‌ها از آن محروم‌ايم، خيلی از ايرانيان حتی روشنفکران‌شان از آن محروم‌اند. نکته‌ی درخشان ديگری که در رفتار اين انگليسی‌ها واقعاً‌ درس انسانی و سياسی است، و صاحب سيبستان هم در آخرين نوشته‌اش - مديريت بحران - به آن اشاره کرده است، اين است که هيچ کدام از اين‌ها بيش از آن‌چه ديده‌اند و می‌دانند و می‌توانند برای آن شاهد و مدرک استوار ارايه کنند، مطلقاً روی هوا حرف نمی‌زنند، از رييس پليس گرفته تا آدم معمولی‌شان. همين‌جوری کيلويی به اين و آن نسبتی نمی‌دهند. مقايسه کنيد با اتفاقاتی که در کشور ما می‌افتد و سيل اتهامات و انتساباتی که به عناصر داخلی و خارجی می‌دهند. اين تفاوت‌های بزرگ به نظر شما از کجاست؟

لندن ناگهان مختل شد!

اوضاع بلبشويی شده است. سايت بی‌بی‌سی فارسی هنوز مرده است و کار نمی‌کند. ديروز هم همين مشکل را داشت. بعد از دو سه ساعت که از انفجارهای لندن گذشته است، بی‌بی‌سی فارسی هنوز هيچ خبری ندارد. آقايان و خانم‌ها توی قطار و اتوبوس‌ها گير کرده‌اند. آخرين خبرها ظاهراً می‌گويند کار القاعده بوده است. انفجارهای يکی دو تا نبوده است. از انفجار در قطارهای زير زمينی تا اتوبوس‌ها. همه بسيج شده‌اند. پليس می‌گويد بعد از انفجارهای مادريد برای چنين وضعيتی آمادگی کامل دارند. پنج دقيقه‌ی ديگر قرار است تونی بلر بيانيه بدهد. چارلز کلارک وزير کشور که ساعتی پيش در برابر شماره‌ی 10 داونينگ استريت بيانيه‌ی کوتاهی داد، مستأصل بود ولی کاملاً آرام صحبت می‌کرد. رييس پليس از همه می‌خواهد هر جا که هستند بمانند. پليس ظاهراً کنترل همه چيز را به دست گرفته است. بعد از آمريکا، انگليس هدف بعدی حملات تروريستی بوده است. تقارن‌اش با جلسه‌ی رهبران گروه هشت يک نکته است و نکته‌ی بعدی اين است که تازه ديروز اعلام کردند لندن ميزبان بازی‌های المپيک 2012 خواهد بود. همه دستپاچه شده‌اند ولی پليس خيلی با آرامش و ادب و احترام دارد رفتار می‌کند. در چنين مواقعی است که تفاوت عميق پليس انگليس و آمريکا آشکار می‌شود. اين را داشته باشيد تا بعد.

پ.ن. تلويزيون بی‌بی‌سی بيست و چهار ساعته برنامه‌ها و اخبارش مرتب تکرار و مرور همان چيزهايی است که از صبح نشان می‌دهد. اسکای نيوز پوشش خبری بهتری دارد. تونی بلر الآن صحبت کرد و توپ‌اش حسابی پر بود. بلر گفت که امروز جلسه گلن‌ايگلز را ترک می‌کند تا به لندن بيايد و قضيه را پيگيری کند. بلر گفت که عزم همه‌ی آن‌ها برای شکست دادن تروريزم جزم است. جمله‌ی درخشان‌اش اين بود که «عزم ما برای حفظ ارزش‌ها و شيوه‌ی زندگی‌مان بسيار قوی‌تر از عزم آن‌ها برای مرگ و نابودی و تحميل‌ افراطی‌گری بر ما و ساير ملل متمدن جهان است». حرف‌ها بلر پيام‌های جدی برای بعضی‌ها داشت. تا امروز انگليس شوخی شوخی وارد بازی شده بود، ولی نشانه‌ها می‌گويند که انگليس هم اين بار خيلی جدی‌تر از قبل به موج مبارزه با تروريزم پيوسته است.

پ.پ.ن. الآن دقيقاً وقت آن است که رهبران مسلمان جهان،‌ مخصوصاً رهبران ايران، بلافاصله ماجرا را محکوم کنند و موضع‌شان را در برابر مرگ و نابودی انسان‌ها رسماً اعلام کنند. فقط کمی ديپلماسی و شعور و دور‌انديشی می‌خواهد. الآن وقت آن نيست که بيايند بگويند ما هم خودمان قربانی تروريزم هستيم. مرگ انسان‌ها که صحنه‌ی رقابت و امتياز گرفتن سياسی نيست.

July 2, 2005

نيمه‌ی تاريک ماه

اصلاً اهل اين موسيقی‌های پاپ و جاز و چيزهايی از اين قبيل نبوده‌ام، چون خيلی راحت سال‌های سال چيز ديگری را با عشق و علاقه‌ی بی‌حد و مرزی گوش داده‌ام. اما همين الآن تلويزيون دارد مستقيم از هايد پارک اجرای زنده‌ی ديويد گيلمور و راجر واترز را پخش می‌کند! (ما هم البته داريم ضبطش می‌کنيم). نمی‌دانم اين راجر واترز چرا اين‌قدر شبيه ريچارد گی‌ير است؟! ما امروز از صبح نشسته‌ايم توی خانه پای تلويزيون. هوس هايد پارک رفتن را هم از سر بيرون کرديم، چون قطعاً دست از پا درازتر بر می‌گشتيم! کانون توحيد و بحث‌های سياسی هم تعطيل بود البته. ولی خودمانيم، يک مشت پيرمرد (همين پينک‌فلويدی‌ها!) با چه اشتياقی آمده‌اند ساز می‌زنند. «جشن نيکوکاری» ساغر را هم بخوانيد!

July 1, 2005

مراجعت طربستان!

به لطف دوستان بی‌شمار و ناديده‌ی غير ملکوتی که از هيچ امکانی دريغ نکرده‌اند، طربستان ملکوت دوباره دارد باز می‌گردد. ممنون محبت همه‌ی دوستانی هستم که هم رويی به سوی موسيقی ايرانی دارند و هم لطف ويژه‌ی خود را نثار من کرده‌اند. قطعاً اگر اين دوستان، دستگيری نمی‌کردند، مددی از جای ديگری نمی‌رسيد و ناچار بوديم طربستان را فدای «خشک شدن بيخ طرب» در اين برهوت اينترنت بکنيم. در هر حال اگر چه هنوز آدرس‌های فايل‌های قبلی را اصلاح نکرده‌ام، فایل‌ها قبلی هنوز در دسترس هستند، به جز فايل‌های شجريان (که آن‌ها با آدرس تازه موجود هستند). همين‌جا لازم است از صاحب وبلاگ «لرد گمشده»، عليرضا دوستدار نازنين و دوستان عزيز جوان سيستم تشکر مخصوص بکنم. عليرضا لطف کرده و خودش زحمت انتقال تعداد زيادی از فايل‌ها را کشيده است. يک دنيا ممنون‌ام.

June 27, 2005

خداحافظی طربستان

در آينده‌ای بسيار نزديک، طربستان ملکوت تعطيل خواهد شد. کسانی در طربستان ملکوت تا به حال تفرجی کرده‌اند، قطعاً با خبر هستند که مدت‌هاست تعداد بسيار زيادی از فايل‌های طربستان به خاطر کمبود فضای ملکوت (و صد البته کمبود بيشتر بودجه!) به جای ديگر منتقل شده بودند. متأسفانه سایتی که ميزبان اين فايل‌ها بود عذر ما را خواسته است و ناچارم تمامی فايل‌ها را از سايت‌ آن‌ها بردارم. ناچار، هر از چند گاهی، به اقتضای حال، شايد قطعه‌ای را در همين جا گذاشتم، اما تا زمانی که چاره‌ی ديگری برای آن نيابم، طربستان بی طربستان! چنان‌که بارها نوشته‌ام ملکوت امکانات فنی بسيار کمی دارد و امکانات مالی‌اش بسيار کمتر از آن. سيستم پشتيبانی مالی کارآمدی هم تا به حال وجود نداشته است که به دوام آن کمک کند. در نتيجه، اگر کسی از دوستان، جايی فضايی خالی دارد که می‌تواند ميزبان اين فايل‌ها باشد، ممنون می‌شوم خبرش را به من بدهد. مجموع این فايل‌ها شايد حجم‌شان تا به امروز به حداکثر 500 مگابايت رسيده است و طبيعی است که نمی‌توان همه‌ی آن‌ها را در يک سايت فسقلی مثل ملکوت نگاه داشت. شرمنده‌ی همه‌ی دوستانی که تا به حال به طربستان ملکوت لطف داشته‌اند. اميدوارم بتوانم روزی اين فايل‌ها را مستقل در جايی داشته باشم که خودم بتوانم آن‌ها را کنترل کنم و نگرانی ميزبان به خاطر کمبود فضا يا سياست‌های‌اش وجود نداشته باشد.

May 9, 2005

مهدی خلجی از بند آزاد شد!

يک خبر داغ داغ داغ دارم. مهدی خلجی و ماه منير رحيمی از راديو فردا استعفا دادند. چقدر شب و روز آزرده خاطر بودم از اين‌که اين‌ها گرفتار آن راديوی کذايی هستند. خدا را شکر که هم خودشان از بند فرداييان خلاص شدند و هم وبلاگ کتابچه‌ی نقد نشين خلجی رونمايی شد و به راه افتاد. برويد تبريک خلاصی و رونمايی را با هم به او بدهيد.

May 8, 2005

نو ملکوتيان

ملکوت عضوی تازه دارد. از امروز، فروغ، سيمای زنی در میان جمع، از بلاگ‌اسپات به ملکوت منتقل می‌شود و به جمع ما می‌پيوندد. ملکوتيان به فروغ خوش‌آمدی ملکوتی بگويند و کسانی که لينک وبلاگ قبلی او را دارند آن را اصلاح کنند. يکی دو عضو ديگر هم در راه ملکوت هستند که به محض اين‌که مطلبی نوشتند، حضورشان را رسماً اعلام می‌کنم.

May 3, 2005

اين خستگی‌های بی‌امان

به ميمنت و مبارکی (!) اسباب‌کشی به ظن قريب به يقين تمام شد، يعنی حالا تقريباً به طور کامل مستقر شده‌ايم و فقط مانده است کمی جمع و جور کردن خرده ريزه. فقط با وجود کمک بی‌دريغ مينا، يوسف و حامد، هم بانو و هم من به طرز وحشتناکی از کت و کول افتاده‌ايم و تا يکی دو هفته‌ی ديگر تمام اعضا و جوارح‌مان درد می‌کند! بحمد الله تلفن و اينترنت‌مان را هم امروز وصل کردند و در اين گوشه‌ی دور افتاده‌ی خوش آب و هوای شمال غرب لندن، ديگر احساس نمی‌کنيم وسط ده پرتاب شده‌ايم! اينترنت اين خاصيت‌ها را هم دارد ديگر. اين را هم ناگفته نگذارم که با اين اسباب‌کشی مرتکب دو خبط بزرگ شدم. يکی اين‌که در حين تميزکاری به سرم زد مانيتور کامپيوتر را هم تميز کنم که با آبی که کاملاً به طرز دور از عقلی روی آن پاشيدم يک لکه‌ی بزرگ وسط ال‌سی‌دی افتاده است که دارد يواش يواش خشک می‌شود. از همه بدتر اين‌که همان آب‌های اسپری کذايی را روی صفحه‌ کليد ريختم برای نظافت که نتيجه‌اش سوختن و نابود شدن صفحه کليد بود. در نتيجه، ديشب حامد را تا صبح اين‌جا نگه داشتيم تا با صفحه کليدی قرضی، اين فاجعه‌ی عالم بشريت را رفع و رجوع کند و امروز با بانو به کار خريد يک صفحه کليد نو و دو عدد اسپيکر توپ رفتيم و کلی پياده شديم!

هنوز فرصت نکرده‌ام ببينم می‌توان آن مشکل نظرهای ملکوت را درست کرد يا نه،‌ اما آن هم قطعاً قابل حل است. باری اين کوتاه را نوشتم که خبر بازگشت (!) را بدهم (انگار از سفر حج برگشته باشيم!!) و اين‌که ان شاء الله، ملکوت صاحب يکی دو مقيم ديگر خواهد شد در همين چند روز آينده. ملکوت، مملکتی است که دايماً رو به بسط و گسترش است (هر چند يکی بايد حداقل گوش اين ملک‌الشعرای متمرد را بکشد که هر روز به بهانه‌ای از ادای رسوم آستان‌بوسی می‌گريزد!). باز بر می‌گرديم.

April 30, 2005

تغييرات تازه‌ی ملکوت

ممکن است تا دو سه روزی به اينترنت دسترسی نداشته باشيم به خاطر اسباب‌کشی. در نتيجه، توضيحات لازم و ضروری را برای تمامی خوانندگان ملکوت و نويسندگان ملکوت همين‌جا اضافه می‌کنم. چه بسا، شايد، احياناً، تصادفاً، دست بر قضا، همين‌جوری عبوری، همگی جميعاً آمدند همين‌جا و فهميدند در ملکوت چه خبر است!

مهم‌ترين تغيير مشهودی که در سيستم تازه پيش آمده است اين است که هر کس نظری در يکی از وبلاگ‌های ملکوت می‌گذارد، اين نظر در صفحه‌ی مربوطه درج نخواهد شد مگر اين‌که نويسنده‌ی وبلاگ قبلاً آن را تأييد کرده باشد. پس اگر در يکی از وبلاگ‌های ملکوت نظری داديد و ديديد نظرتان بلافاصله ظاهر نشد، دوباره پيام‌تان را ارسال نکنيد. يک بار فرستادن کافی است. بقيه را بگذاريد به عهده‌ی نويسنده‌ی وبلاگ. نويسندگان ملکوت هم کافی است هر بار که داخل مووبل تايپ می‌شوند در ستون سمت چپ روی قسمت کامنت‌ها کليک کنند و کامنت‌های تازه را ببينند و در صورت تمايل تأييد کنند. چون سيستم را از مووبل تايپی قديمی ارتقاء داده‌ام، هنوز در بخش نظرها پيام مربوط به دريافت نظر درج نمی‌شود. اين است که کسانی که کامنت می‌گذارند ممکن است گيج شوند که با اين توضيح، ان‌شاء الله رفع ابهام خواهد شد. برای صاحب سيبستان هم اضافه کنم که در فونت‌ها هيچ تغييری حاصل نشده است. کافی است به همان شيوه‌ی پيشينی که تا به حال مطلب می‌گذاشته‌ايد، مطالب را اضافه کنيد. در صورتی که هم که بخواهيد می‌توانيد اصلاً اين بخش تأييد نظرات را غير فعال کنيد تا هر کس دل‌اش خواست مستقيم نظرش را بگذارد. اين‌ها را بعد توضيح می‌دهم. اما اصلاً مشکل نيست که فکر کنيد غير فعال کردن آن آپولو هوا کردن است! اين‌ها را داشته باشيد تا سه‌شنبه که هم تعطيلات (بريتانيايی) تمام شده است و هم اينترنت ما دوباره وصل می‌شود.

April 28, 2005

ارتقاء ملکوتی - (قابل توجه اهالی ملکوت)

خوب. بعد از چند اقدام متهورانه، بالاخره، مووبل تايپی را که ملکوت با آن کار می‌کرد، ارتقاء دادم و علی‌الظاهر همه چيز دارد خوب کار می‌کند. اميدوارم هيچ ايرادی در ميان نباشد، اما هر ايرادی هم اگر باشد، ايرادهای جزيی هنگام ارتقاء است که اميدوارم به زودی رفع شود. از بد حادثه و طبق معمول ساکنان ملکوت چندان پراکنده‌اند و برخی چندان دور از دسترس که نمی‌توان به همگی اين تغيير را اطلاع داد. در نتيجه‌، در ظرف يکی دو ساعت تمام فايل‌ها را بک‌آپ گرفتم و کارها را انجام دادم. می‌دانم که مدتی طول خواهد کشيد که نويسندگان ملکوت به اديتور تازه خو بگيرند، اما اين نسخه‌ی تازه‌ی مووبل تايپ مزايای فراوانی دارد که بعد از آن خواهم نوشت. توضيح اين‌که صفحه‌ی اديتور مووبل تايپ عجالتاً به همان وضعيت قديمی بر گشته است که به تدريج درست‌اش می‌کنم. تغيير دادن فايل‌ها کمی وقت می‌برد. مدتی صبوری کنيد، درست می‌شود!

April 25, 2005

با من صنما دل يکدله کن

امروز در حين کار داشتم قطعات «گنج سوخته» را گوش می‌دادم که به همت «واحه» و امير حسين سام به دستم رسيده است. يک تصنيف از تاج اصفهانی و دو تصنيف از مرحوم رضوی سروستانی روز مرا ساختند. اين بيماری لجوج حال و روزی برای‌ام نگذاشته است و اين کارهای متعدد نفس آدم را می‌برد. همين نغمه‌های کهن است که شب و روز مرا می‌سازد و باز می‌کشاندم تا نفس به نفس پيوند بزنم که:
هر که جوينده، باشد يابنده
دل دارد زنده، بس کن آه و فغان!

اين تصنيف «صبحدم» مرحوم تاج را گوش بدهيد و «با من صنما» و «مبر از ياد مرا» از رضوی سروستانی را. شايد شما هم چون من لذتی برديد و روزی روزتان حاصل شد.

پ.ن. اين هم «باز آمدم» هنگامه‌ی اخوان.

April 15, 2005

مشکل سِرور ملکوت

دو سه روزی است که سِروری که ملکوت روی آن قرار دارد، دچار ترافيک وحشتناکی شده است. گويا، به روایت از گردانندگان هوستينگ‌مترز، وبلاگ يا سايتی در کانادا در حال حاضر موضوع سياسی داغی را مطرح کرده است که باعث ترافيک سنگين سِرور شده است. در نتيجه اگر گاهی اوقات می‌بينيد صفحات ملکوت پيغام‌های نامربوط و عجيب و غريب می‌دهد، مشکل از جانب ما نيست. هر چه هست از قامت ناساز و بی‌اندام هوستينگ‌مترز است که بزرگراه اطلاعاتی اين سِرورش اين‌قدر تنگ است!

پ.ن. بعد از چندين ساعت پی‌گيری مرتب با هوست ملکوت، سايتی را که در سرور ما ترافيک اضافی ايجاد کرده بود، به سروری ديگر منتقل کردند، در نتيجه آن فشار مصيبت‌آفرين از روی سرور ما برداشته شد و مسأله حل است الآن.

April 12, 2005

وبلاگ‌های فارسی:‌ مصيبت موتورهای جست‌وجو

عنوان بالا زياد فريب‌تان ندهد. نه اين‌که بيخودی بگويم. اما وبلاگ‌های فارسی هم به موتورهای جست‌وجو خدمت کرده‌اند، هم خيانت. کافی است بخواهيد دنبال يک کلمه‌ی کليدی به فارسی در اينترنت بگرديد، بلافاصله صدها لينک به وبلاگ‌های فارسی، علی‌الخصوص به ميزبان نه چندان شريف پرشين‌بلاگ (هر جور که خودشان می‌نويسندش!) پيدا می‌کنيد. شايد وقتی وارد صفحه‌ی آن‌ها می‌شويد، مطلب ربط چندانی به کلمه‌ی مورد نظر شما نداشته باشد. اين تفاوت بزرگ‌اش با فضای انگليسی زبان است. وقتی به زبان انگليسی دنبال چيزی می‌گردی، عموماً، حداقل تا حالا، به معتبرترين و مربوط‌ترين صفحات و لينک‌ها می‌رسی. اما وضع زبان فارسی اين‌گونه نيست. وبلاگ‌های فارسی، آلودگی زبانی در اينترنت ايجاد کرده‌اند. آدم اعصاب‌اش خرد می‌شود وقتی می‌بيند برای يافتن چيزی سر از وبلاگی در آورده‌ای با ادبیات سست و نحيف و تعبيراتی مضحک و نامربوط. 

با اين‌حال، این «آلودگی وبلاگی» چندان هم مضر و بی‌خاصیت نيست. بسيار پيش آمده است که به دنبال تک بيت يا قطعه‌ای از شاعری می‌گشته‌ام و همين وبلاگ‌های آلاينده مشکل‌ام را حل کرده‌اند! پس با وجود تمام مضرات آلاينده‌شان، وبلاگ‌ها کلی خدمت هم کرده‌اند. اما اين‌که در دراز مدت،‌ اين آلايش وبلاگی چه تأثيری بر زبان فارسی ما که از هر سو لگدی خورده است، وارد می‌کند،‌ بحثی است که اهل فن بايد به آن بپردازند. از این گذشته، تصور می‌کنم کسانی که سايت‌ها يا وبلاگ‌ها متعبر و وزينی به زبان فارسی دارند، بهتر است اهتمام بيشتری بورزند تا سايت‌شان يا وبلاگ‌شان به راحتی در موتورهای جست‌وجو در دسترس باشد و بالاترين مقام را در ارايه‌ی لينک‌ها مربوط داشته باشند. کاش اهل فن و ارباب نظر، اين بحث ظريف و جزيی و ظاهراً حاشيه‌ای را ادامه دهند و دقيق‌تر در آن نظر کنند.

April 7, 2005

تير خلاص به بلاگ‌رولينگ

به مدد رامين عزيز بالاخره از اين ليست مصيبت‌بار بلاگ‌رولينگ خلاص شديم. محض اطلاع تمام خوانندگان وبلاگ‌های حلقه‌ی ملکوت می‌نويسم که از اين به بعد برای مشاهده‌ی آخرين به روز شده‌های ملکوت، فقط به صفحه‌ی اصلی ملکوت مراجعه‌ کنند و به پينگ‌های دروغين بلاگ‌رولينگ اعتمادی نکنند. شايد اين تدبير باعث شود آن آدم بيماری که وقت خودش و صدها نفر آدم ديگر را با اين کار تلف می‌کرد، سر عقل بيايد. شايد هم بلاگ‌رولينگ حيا کند و فکری به حال سرويس بی‌در و پيکرش بکند. از اين به بعد تنها در صورتی يک وبلاگ ملکوت در اين ليست صفحه‌ی اول پينگ خواهد شد که نويسنده‌اش چيزی به وبلاگ‌اش بيفزايد و آن را به روز کند. اگر در ليست صفحه‌ی اصلی با اشاره‌گر ماوس به نام هر يک از وبلاگ‌ها، که به ترتيب به روز شدن از بالا به پايين مرتب شده‌اند، اشاره کنيد، تاريخ آخرين به روز شدن آن را خواهيد ديد و ناچار نخواهيد بود به تمام صفحات سر بکشيد. به جای آن مزاحمان آزار رسان، من از خوانندگان ملکوت عذر می‌خواهم!

April 1, 2005

پينگ‌های آزاررسان

اين ماجرای پينگ‌های بی‌خود و بی‌جهت،‌ جدی شده است. يک نفر بيکار يا بيمار نشسته است و همين‌جوری از سر بخار معده صفحات ملکوت را پينگ می‌کند. اين صفحه‌ی اصلی را تا مدتی بر می‌دارم تا خيال طرف راحت بشود. از اين به بعد، از لينک‌های صفحه‌ی خودتان و آدرس‌های مستقيم وبلاگ‌ها، صفحات حلقه‌ی ملکوت را بخوانيد تا آن بيکار برای‌اش کار آبرومند و نان و آب‌داری پيدا شود و دست از اين مسخره‌بازی‌ها بر دارد!

گمان می‌کنم بايد اهالی وبلاگ تدبيری جدی برای اين ماجرای پينگ‌های بی‌حساب و کتاب بينديشند. فکر نمی‌کنيد خوب باشد با اين بلاگ‌رولينگ مادر مرده تماسی بگيريم و اين ماجرای مضحک را به آن‌ها بگوييم؟ کسی راهی می‌داند؟

پ.ن. مقصودم از صفحات حلقه‌ی ملکوت،‌ وبلاگ‌های مختلف است. کسی که پينگ می‌کند، آدرس وبلاگ‌ها را پينگ می‌کند، نه يک مطلب يا انتری خاص را.

March 19, 2005

هديه‌ی نوروزی طربستان

به لطف حسين مهدوی، حبيبی شفيق و ناديده، تصنيف «ياد تو» استاد شجريان را به طور کامل در طربستان می‌گذارم، هديت احباب را. آن‌ها که پيشينه‌ی ماجرا را می‌دانند می‌توانند با مقايسه تصنيف کامل و تصنيف مثله‌ شده‌ای که از صدا و سيما پخش شده بود، تفاوت را در يابند.

March 4, 2005

تازه‌ها

نخست اين‌که، صاحب کتابچه‌ی ملکوتی مرحوم، دفتر خويش را در حجره‌ای تازه گشوده است به نام «نقد». از آن‌جا که خود در ياد کرد آن اندکی غفلت ورزيده است، به اعتبار اين‌که مهدی خلجی هنوز هم همان ظهير الملکوت دفتر ديوانی و از ساکنان سابق و بلکه فعلی ملکوت است، معرفی وبلاگ تازه‌ی او از اهم واجبات است. البته چه بسا شکل و شمايل و رنگ سيمای اين وبلاگ اندکی تغيير کند. خدا عالم است. اما از قراين بر می‌آيد که اين حجره‌ی نو کماکان در دست عمارت و احداث است.

نکته‌ی ديگر برای ميهمانان خوان طربستان ملکوت است. قطعاً آن‌ها که مرتب به اين گوشه‌ی ملکوت سر می‌کشند متوجه افزايش‌های مدام طربستان و تغييرات مکرر آن شده‌اند. در آينده‌ی نزديک خيال تغيیراتی اساسی برای اين بخش از ملکوت دارم که در وقت مقتضی اعلام‌اش خواهم کرد. عجالتاً اگر نگاه کنيد می‌بينيد که قطعات شجريان طربستان نظم و ترتيبی الفبايی حداقل بر اساس نام‌هايی که خود می‌شناسم يا نهاده‌ام دارند. در نتيجه يافتن کارهای شجريان بسيار آسان‌تر شده است. بقيه‌ی قطعات هم به موقع مرتب خواهند شد. سامان دادن قطعات موسيقی در ملکوت بسيار آسان‌تر از سامان دادن انسان‌هاست گويا! در اين ميانه، اگر کسی در خصوص قطعات موسيقی سنتی طربستان اطلاعات دقيق‌تر يا تازه‌ای در خصوص اسم قطعات يا دستگاه آن‌ها دارد، ممنون می‌شوم در ذيل همين مطلب متذکر شويد.

February 27, 2005

از آن آوازهای طربناک

تازه به خانه برگشته‌ام و می‌بينم که سيد خوابگرد پيش‌دستی کرده است و وبلاگ امير حسين سام را پيش‌تر از من زان سوی هفت‌پرده به بازار کشيده است! اين مختصر را فقط برای اين می‌نويسم که بدانيد طراحی شکل و شمايل و هيأت آن وبلاگ و جزييات‌اش هنوز تمام نشده است. تا فرصتی در آينده‌ی بسيار نزديک که قالبی موزون‌تر بيابد، قصد نداشتم چيزی از تولد آن بگويم. به هر حال، اين آغاز نوشتن اين آهنگساز شاعر و خوش‌ذوق است. باقی ماجرا باشد تا وقتی ديگر.

February 11, 2005

تنيده ياد تو در تار و پودم

این ترانه‌ای که شعرش را ابوالقاسم لاهوتی سروده بود و محمد رضا شجريان سال‌ها پيش آن را خوانده بود، يعنی تصنيف «ياد تو»، از آن ترانه‌های جنجال ساز شد. شعر لاهوتی و تصنيفی که شجريان خوانده بود، بندی دارد که در سراسر تصنيف تکرار می‌شود و آن بند اين است: «ميهن ای ميهن». اين تصنيف را البته صدا و سيمای سابق آقای لاريجانی مصادره کرده بود و با مثله کردن آن مرتب در تلويزيون و راديو پخش می‌کرد. ما هم البته دسترسی به اصل آن نداشتيم و همان تصنيف مثله شده ورد ضميرمان بود، بس که زيبا بود شعر و آهنگ و دلنشين بود صدای خواننده. همين تصنيف مثله‌شده را به طربستان افزوده‌ام تا زمانی که اهل دلی لطف کند و اصل تصنيف را برای‌ام بفرستد. سه چهار سال پيش، تصنيف کامل را در نواری که از دوستی به امانت گرفته بودم شنيدم. از خبط‌های بزرگ من بود که نسخه‌ای از آن نوار بر نداشتم تا اکنون در به در به دنبال اصل‌اش بگردم و ناچار به همان تصنيف بی‌سيرت شده قناعت کنيم. اهل فن می‌دانند صدا و سيما چه بر سر موسيقی سنتی ما آورده است. چيز بيشتری نمی‌گويم.

تنها اين را اضافه کنم که شهزاده‌ی سمرقند اسباب خير شد و پانزده تصنیف تازه از موسيقی آسيای ميانه به بخش طربستان افزوده شده است. در ملکوت، می‌توانيد این قطعات را در انتهای ليست «ديگران» بشنويد و طبعاً همه را به استقلال در سمرقند می‌توان شنيدن. مجال نوشتن نمی‌يابم اين روزها بس که کارهای مختلف عقب افتاده دارم. به محض اين که فراغتی حاصل شود شايد با نوشتن آشتی کردم تا چنان که دل می‌کشد بتوانم بنويسم. احساس می‌کنم از خودم دارم فاصله می‌گيريم وقتی از آن‌چه دوست دارم نمی‌توانم بنويسيم؛ اما نمی‌شود، باز هم می‌نويسم:
هر چه دل از سنگ خارا می‌کنم / باز رو سوی بخارا می‌کنم!

پ.ن. اگر به آن ميانه‌های آخر بخش ديگران توجه کنيد، متوجه افزايش قطعات و سرودهايی مربوط به اوایل انقلاب خواهيد شد. سالگرد انقلاب همين ديروز بود و آن ماجراهای ديگرش. شنيدن آن تصنيف‌ها خاطراتی عجيب دارد برای آدم‌های مختلف!

January 29, 2005

مهمان‌سرای ملکوت

حجره‌ی تازه‌ای گشوده‌ام برای ميهمانان ملکوت که در آن‌جا می‌توان شاهد گفت‌وگوهايی بود فارغ از حال و هوای وبلاگ خودم. اختلاف حس و حال و تفاوت ميان نثر و نوشتار من با سخنان ديگران باعث می‌شود اين وبلاگ از آن‌چه هست فاصله بگيرد. از اين پس، هر چه نوشته از مهمانان بيايد، به ضيافت‌خانه‌ی ملکوت خواهد رفت. در اين ميان، احباب صاحب‌نظر اگر نظری دارند برای بهبود آن صفحه، می‌توانند در ذيل مطالب همان حجره يا در همين‌جا مرقوم بفرمايند.

پ.ن. دقايقی پيش، مطلبی از کاتب کتابچه‌ی سابق، مهدی خلجی از راه رسيد در ادامه‌ی بحث‌های مربوط به شريعت عقلانی. مقدمه‌ی نامه‌ی او را می‌آورم و اصل مقاله‌ی مفصل او را به ضيافت‌خانه می‌برم تا مطلب او را به عنوان «فقه و بن‌بست‌های آن» بخوانيد.

اين است عبارات آغازين نامه‌ی خلجی:
«داريوشِ عزيز
دوباره و ديگر نمی‌خواستم بر صحيفه‌ی گل و گلزار تو خطی بکشم. اصرارِ دانش‌جويانه‌ی تو برای دامن زدن به بحثِ «شريعتِ عقلانی» و داستان اين احوال که امروز مراست، يادم از خواجه‌ی شيراز آورد که، اشکِ حرم‌نشينِ نهان‌خانه‌ی مرا / زان‌سوی هفت پرده‌، به بازار می‌کشی. حالا که کار سهل است، اگر تو زحمت اين بار می‌کشی، قلم‌اندازی روانه‌ات می‌کنم. اميدوارم در روشن‌گری بيشتر مرزها و معناهای جستارِ عقل و شرع کارگر افتد. در انتظار نقدهای ديگران از جمله، صاحبِ ارج‌مندِ وب‌لاگِ شريعتِ عقلانی، می‌مانم.


مهدی خلجی»

ملکوت ادنا، نسخه‌ی بتا

شکل و شمايل ملکوت به ياری يک‌بلاگر بالاخره تغيير کرد. البته هنوز در دست احداث است و طبيعتا مشکلاتی دارد و دست‌خوش تغييراتی خواهد شد. اگر همه چيز خوب پيش برود همين قالب جديد باقی خواهد ماند.
چندی پيش با سايه صحبت می‌کردم و سخن از ملکوت به ميان آمد. چنان‌که اقتضای طبع طنزپرداز و رندانه‌ی اوست، گفت بهتر است اسم وبلاگ‌ات را از ملکوت به «ملکوت ادنا» تغيير دهی تا کسی فکرش به سمت «ملکوت اعلی» نرود! اما مدتی است هر کسی حجره‌نشين ملکوت می‌شود، احباب و مخصوصاً سيد خوابگرد، بلافاصله می‌نويسند فلانی به ملکوت اعلی پيوست. اما به هر تقدير ملکوت من زمينی است اگر چه نشان آسمان دارد.

January 13, 2005

اسفنديار منفرد زاده در ملکوت

حلقه‌ی ملکوت، اعضايی دارد که هنوز همه رسماً شروع به نوشتن نکرده‌اند. در اين ميان يکی پيش‌تر از همه وارد ميدان شد: اسفنديار منفردزاده! اسفنديار منفردزاده، در وبلاگ «بالای گود» خواهد نوشت. عجالتاً شکل و شمايل صفحه‌ی منفردزاده همان قالب متعارف ملکوتی است تا شايد در روزهای آينده‌ به لطف و همت دوستان تغيير و تحولی اساسی در شکل و شمايل اين‌ها حاصل آيد. حاليا، اسفنديار منفردزاده را در ملکوت داشته باشيد تا ببينيم آن پرده‌نشينان مستور کی از کلنجار (!) با خود فراغت حاصل می‌کنند و ترک مستوری می‌کنند!

پ.ن. يادم رفته بود بانی اين خير را معرفی کنم. کسی که منفردزاده را آلوده‌ی ملکوت کرد، البته رضا علامه‌زاده‌ی نازنين بود که چندين شب پيش آتش اين بالانشين گود را روشن کرد.

January 11, 2005

روزنامه‌ی ايران و گزارش‌های غريب

ديشب با دوستی تلفنی صحبت می‌کردم. گفت «مقاله» مرا در سايت گويا خوانده است. گويا را جست‌وجو کردم ديدم مطلب «ناکامی تاريخی مسلمين؟» سر از آن‌جا در آورده است! بانو که دقت‌ نظرش از من بيشتر بود متوجه شد اصل مطلب در روزنامه‌ی ايران چاپ شده است. روزنامه‌ی ايران بند اول آن مطلب وبلاگی را برداشته است و هر جا که لازم ديده است ويرايش مطلوب را انچام داده است و آن را به روزنامه برده است‌ (صفحه‌ی فرهنگ و انديشه، يکشنبه 20 دی‌ماه). خوب، گلايه‌ی زيادی نيست الا اين‌که آن مطلب اصلاً از ديد گزارش‌نويسی نوشته نشده بود. روايت شخصی من بود و بس، به اضافه‌ی پاره‌ای استنباطات و پرسش‌ها. همين. فکر می‌کنم استناد کردن به آن مطلب شتابزده‌ی وبلاگی شايد موجب برخی سوءتعبيرها شود. از جمله اين‌که آن بخش که درباره‌ی برنارد لوييس است کاملاً ناقص و ابتر آمده است. اگر کسی در آن سخنرانی حاضر نشده باشد و جزييات را نداند و توضيحات مرا در وبلاگ نخوانده باشد، شايد گمان کند سروش برای تأييد مدعای خود سخنان لوييس را تصويب کرده است!  فکر می‌کنم بهتر بود توضيحکی می‌دادند که اين مطلب از وبلاگ نقل شده است يا از من می‌خواستند تا گزارشی سنجيده و دقيق بنويسم. امان از شتابزدگی! فکر می‌کردم فقط وبلاگ‌نويسان شتابزده هستند. گويا روزنامه‌نگاران هم دست کمی ندارند.

پ.ن. 24 دی‌ماه: اين هم يک نمونه‌ی ديگر از همان کارها: حکمت تکثر و رحمت اختلاف!
پ.پ.ن. هر دم از اين باغ بری می‌رسد. اين هم يک نمونه‌ی ديگر: متن مطالب وبلاگ سيبستان و وبلاگ مرا عيناً در روزنامه نقل کرده‌اند! عنوان: «فاجعه ايمان را محک می‌زند». ابتدا، مطلب صاحب سيبستان آمده است و بعد هم مطلب من، «آن دروغ از راست می‌گيرد فروغ». واقعاً چه خبر شده است در روزنامه‌ی ایران؟! گويا تبديل شده است به نسخه‌ی رونوشت وبلاگ‌های حلقه‌ی ملکوت. محض رضای خدا به خود بياييد. جنس روزنامه با جنس وبلاگ فرق دارد. مخاطبانش هم متفاوت است.

December 31, 2004

کنسرت گروه عارف

بعد از اين همه سال انتظار، مشکاتيان را در هيأت سرپرست گروه عارف ديدن شکوهی دارد. نمی‌دانم کنسرت چگونه گذشته است. اما طبعاً با آن همه وسواسی که مشکاتيان دارد و گروه بزرگی که آن همه استعداد را يک‌جا جمع کرده است، نبايد توقع چيزی کمتر از برنامه‌ی بی‌نظير و پرشکوه داشت. اگر کسی در کنسرت حاضر بوده است، دوست دارم روايت خود را از برنامه در اين‌جا بنويسد تا ما که دور از دياريم از احوال مطربان بی‌خبر نمانيم. مدتی پيش که با او سخن می‌گفتم، وعده می‌داد که شايد در تابستان مجالی داشته باشند تا برای برنامه‌ای به اروپا بيايند. مشتاق‌ترم که مشکاتيان را بسيار زودتر از اين ببينم.


کنسرت گروه عارف - عکس از محمد خيرخواه خبرگزاری فارس

کنسرت گروه عارف - عکس از محمد خيرخواه

December 6, 2004

درويش يک قبا

به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم
که حمله بر من درويش يک قبا آورد!

December 4, 2004

يادداشتی بر «برف» مهاجرانی

مدتی پيش آخرين کتاب مهاجرانی را خواندم. «برف» بدان‌سان که مهاجرانی نوشته است، ويژگی‌هايی دارد که می‌توان آشکارا آن را در پرتو فراز و نشيب‌های زندگی سياسی مهاجرانی به خوبی ديد. سال پيش يادداشت مختصری درباره‌ی «بهشت خاکستری» نوشته بودم و اکنون که برف را خوانده‌ام، پاره‌ای از سخنان آن‌جا را ناچارم به تفصيل بگويم به اضافه‌ی برخی از نقدهايی که از ديد من خواننده‌ی بيرونی بر رمان او وارد است.

ادامه‌ی «يادداشتی بر «برف» مهاجرانی»

December 2, 2004

سخت‌رويی

بعضی صفات انسانی و اخلاقی، محصول سلوک و تجربه هستند. گذشته از اين‌ها راه‌هايی هست که آدمی نمی‌تواند بدون راهنما در آن‌ها قدم بردارد. برخی از گره‌های معرفتی را تنها می‌توان با ارشاد رهروی گشود که خود پيشتر با آن معضلات دست و پنجه نرم کرده باشد. حکايتی تازه نيست. عارفان هميشه از نياز به پير و راهنمای روحانی سخن گفته‌اند. اين پير معنوی، لزوماً نبايد فردی حی و حاضر باشد، اگر چه در بعضی امور باز هم به قائمی زنده و موجود نياز است. باری، داشتم به مفهوم سخت‌رويی نزد مولوی می‌انديشيدم و احوالی که بر رهروان عارض می‌شود. چالش‌های فراروی کسی که می‌خواهد قابليت‌های خود را به فعل در آورد، در هر زمانه‌ای البته اقتضائات خود را دارد. اما گويی گوهری يکسان در تمامی اين ماجراها هست. مولوی اين تجربه‌ی درخشان را نزد پيامبران برجسته می‌سازد که:
هر پيمبر سخت رو بد در جهان / يکسواره کوفت بر جيش شهان
اسب خود را ای رسول آسمان / در ملولان منگر و اندر جهان
مه فشاند نور و سگ عوعو کند / هر کسی بر طينت خود می‌تند
عاشقان هم سخت‌رو هستند:
سخت‌رويی که ندارد هيچ پشت / بهره‌جويی را درون خويش کشت
پاک می‌بازد نباشد مزد جو / همچنان که پاک می‌گيرد ز هو
که فتوت دادن بی‌علت است / پاکبازی خارج هر ملت است
وقتی که در جهانی زندگی می‌کنی که پريشانی و آشفتگی و اغراض چشمه‌ی انديشه‌ها را هم خاک‌آلود می‌کند، پيدا کردن راه کار دشواری است. از همه دشوارتر اين است که اصولی داشته باشی که به قول حافظ، حتی اگر خاک ره هم شوی، از تو غبار خاطری به کسی نرسد. اما اين تشبيهات حافظ همواره راه‌گشا نيست. حافظ می‌گفت که:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن / که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست
البته اين در تعاليم اخلاقی دين جايگاهی استوار دارد که «المسلم من سلم المسلمون من لسانه‌ و يده». اما آدمی هر جور که بخواهد زندگی کند، هيچ وقت نمی‌تواند دل همه را به دست بياورد. برای زيستن و مستقل زيستن نمی‌توانی به ساز هر کسی برقصی و همه را خشنود نگه‌داری، خاصه در روزگار ما. سخن ضرورتاً درباره‌ی اخلاق و دين نيست. زندگی کردن بر اساس اصولی که بدان‌ها پای‌بند باشی، ناچار آدمی را در برابر عده‌ای قرار می‌دهد و اتفاقاً همين‌جاست که گوهر آدميان آشکار می‌شود. عاشقی هم اتفاقاً از همين جنس است. دوستی در پای يکی از نوشته‌ها يک بار نوشته بود که آدمی وقتی راه می‌رود اگر بخواهد به هر سگی که پاچه‌اش را می‌گيرند سنگی بيندازد، تا قيام قيامت به مقصدش نخواهد رسيد. راه رفتن و کار کردن دو گوش پر می‌خواهد که اعتنايی به قيل و قال‌های اطرافش نداشته باشد. خيلی وقت است که از راه رفتن باز مانده‌ام و عمر عزيز را در پای های و هوها هدر داده‌ام. وقت چندانی نيست. راه بايد رفت:
رود رونده سينه و سر می‌زند به سنگ / يعنی بيا که ره بگشاييم و بگذريم.
پس بگذريم. از برخی سخنان بايد تنها بی‌اعتنا عبور کرد. عبور چيز خوبی است. راستی نسبت عبور، عابر، معبر، تعبير و معبر چيست؟
. . . سفرت به خير اما
تو و دوستی خدا را
چون از اين کوير وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها، به باران،
برسان سلام ما را!

November 25, 2004

توضيحات کاتب سابق کتابچه

نامه‌ای از مهدی خلجی، نويسنده‌ی سابق کتابچه اکنون به دستم رسيد که بنا به خواسته‌ی خود او آن را عيناً در اينجا می‌آورم.

«داريوشِ عزيزم
از آن‌جا که باب کتابچه مسدود است، خواهش می‌کنم اين چند کلمه را خطاب به خوانندگان و نويسندگان حلقه‌ی ملکوت، در وب‌لاگ خودت منتشر کن.

مناقشه‌ای که بر سر قتلِ تئو ون‌گوگ ميان من و نويسندگانِِ وب‌لاگ‌های سيبستان و ملکوت رفت، گفت‌وگويی سراسر دوستانه بود. سال‌هاست که با مهدی جامی دوست هستم. او را در شهر زيبای سنندج شناختم؛ وقتی که استاد ادبيات فارسی دانشگاهِ کردستان بود و محبوب دانشجويان و جوانان. مهدی، جدا از آن‌که اهل تأمل و انديشه است، جوان‌مردی عيار است که در دوستی صفت‌های کم‌ياب دارد. به ميانجی او، داريوش را شناختم که دانشجويی است با ذهن پرسش‌گر و جانی بی‌تاب. اهل دل است و نازک‌خيالی‌های او هميشه به رفاقت، طعم مهربانی داده است.
بسيار متأسف‌ام که - در دنباله‌ی بحث‌ها بر سر اسلام و خشونت - شماری از دوستانِ ديده و ناديده‌ی ديگرم، که شناختی نزديک از مهدی و داريوش ندارند، درشتی کردند و آن دو را آزردند. نه مهدی و نه داريوش، هيچ کدام نه مدافعِ خشونت‌اند و نه بی‌اعتنا به اخلاق. ممکن است ديدگاه‌هايی داشته باشند که از نظر من يا ديگران، پيامدهای فکری گوارايی نداشته باشد؛ اما يقين دارم اگر مهدی و داريوش، پيامدهای فکر خود را خشونت‌آور بدانند، از آن روی می‌پيچند. مهدی و داريوش نه اهل خشونت‌اند و نه مروجِ آن.
به هر روی، نوشتن، در حلقه‌ی ملکوت، برای من افتخار بوده است. نويسندگانِ ملکوت هم به سابقه‌ی الفت و سائقه‌ی صحبت، هم‌نشينِ شده‌اند. از کسانی که در مبادی فکری، چون من می‌انديشند، برادرانه تقاضا می‌کنم تيغ تهمت را بهلند و درِ درشت‌گويی را قفل زنند و اگر به انديشه‌ای انتقاد دارند، تنها آن انديشه را آماج بگيرند و فضای گفت‌وگو را به بيش و کم نيالايند. اگر به انديشه‌ی مبارزه با خشونت باور داريم، نبايد خشونتِ زبانی را نيزه سازيم و در تاريکی، به چشم هر شناخته و ناشناخته پرتاب کنيم.
دغدغه‌ی شماری از دوستان را درباب نفی خشونت درک می‌کنم و به آن احترام می‌گذارم و از آنان درخواست می‌کنم به دامن زدن فکر خشونت‌ستيزی ياری کنند و از پرداختن به نام‌ها پرهيز.
»

November 11, 2004

مشکل فنی ای‌ميل‌ها

دو روزی می‌شود که آدرس ای‌ميل اين صفحه دچار مشکل شده است و هيچ ای‌ميلی را که به نشانی من (که در ستون سمت راست صفحه آمده است) ارسال شده باشد، دريافت نمی‌کند. در نتيجه اگر در دو روز گذشته کسی ای‌میلی فرستاده است، اصل نامه ناپديد شده است! خوشبختانه مشکل حل شده است (فکر می‌کنم حل شده است!).

November 10, 2004

خوابگرد پدر می‌شود

با سيد رضا شکراللهی،‌ خوابگرد سابق، بيدار فعلی، صحبت می‌کردم. آن‌ قدرها هم که خلايق گفتند خوابگرد تمام شد،‌ تمام نشده است. اين خوابگردی که ما ديديم تازه شروع شده است. سيد خوابگرد دارد پدر می‌شود، يعنی يک سيد ديگر دارد به جمع سادات عالم افزوده می‌شود. ان‌شاءالله، اين پسر تاج به سر کاکل زری، پدرش را از خواب بيدار می‌کند و شايد دوباره وبلاگ‌نويسش کرد! تعجب نکنيد! از جانب سيد خوابگرد و بانوی‌اش اجازه دارم که خبرش را منتشر کنم. امروز که با او حرف می‌زدم، گفتم بدون شوخی اين را در ملکوت خواهم نوشت تا ملکوت اولين جايی باشد که خبر پدر شدن سيد را عالم‌گير کند. شما هم بدانيد و آگاه باشيد! اگر هم تبريک می‌خواهيد بگوييد، همين جا به سيد خوابگرد تبريک بگوييد!

October 21, 2004

بدون شرح

سال‌ها پيش، خيلی وقت پيش از آن‌که مدرسه بروم با خواهر اول


 خيلی وقت پيش‌تر از عکس بالايي. وقتی که تازه راه رفتن ياد گرفته بودم. با پدر در يکی از نخستين زمستان‌های حيات.

October 5, 2004

هشدار

بارها اين نکته را نوشته‌ام و بار ديگر به تأکيد می‌نويسم. اين چند روزه که بحث نظری درباره‌ی وبلاگ بالا گرفته است،‌ می‌بينم که در «جستار» آشوری نظرهايی مکتوب می‌شود که سراپا توهين و فحاشی هستند. بدون هيچ درنگ و تأملی اين‌ها را پاک خواهم کرد،‌ به نام هر کس که باشد و خطاب به هر کسی. تحت هيچ شرايطی مطلقاً اهانت، فحاشی و لجن‌پراکنی عليه کسی را در ملکوت بر نمی‌تابم. از سويی، اين شيوه‌ی نظر نوشتن، نشان‌ دهنده‌ی خصايص روانی گروهی از به اصطلاح وبلاگ‌خوانان و وبلاگ‌نويسانی است که سخنان آقای آشوری الحق درباره‌ی آنان مصداق دارد و در اين عرصه هنری ندارند جز جفنگيات نوشتن. مرا نه با حسين درخشان نسبت خويشاوندی و الفت ديرين هست و نه با سياست‌مداران و سياست‌پيشه‌گان،‌ اما هر گاه در سرزمين ملکوت که اختيارش به عهده‌ی من است، ببينم پا از دآيره‌ی ادب و انسانيت بيرون گذاشته شود و به الفاظ رکيک و موهن از کسی ياد می‌شود، دمی در حذف کردن آن‌ها درنگ نخواهم کرد. به زودی، سیستمی را تدارک خواهم ديد تا هر کسی نتواند به اين سادگی از در و ديوار ملکوت برای خالی کردن عقده‌های روانی خودش استفاده کند.

September 19, 2004

برای ايگناسيو

ظاهراً وبلاگ ايگناسيو مشکلی جدی و اساسی دارد، چون دقايقی پيش يادداشتی توضيحی در ذيل مطلب اخيرش برای مشکلی وجود داشت نوشته بودم و يادداشت ناپديد شد. برای اين‌که بتواند از توضيح من استفاده کند و احياناً بی‌خبر نماند،‌ دو يادداشت اخير - که ياداشت آخر من هنوز به جای خود باقی است - را در وبلاگ خودم می‌آورم تا همگان از جزييات ماجرا مطلع شوند.

ادامه‌ی «برای ايگناسيو»

September 14, 2004

قدم در راه بی‌برگشت

چندين ماه پيش با يکی از استادان‌ام گفت‌وگويی دوستانه داشتيم و اندرزی بسيار حکيمانه از او شنيدم. او می‌گفت: «هيچ‌گاه قدم در راه بی‌برگشت و بی‌فرجام منه به خاطر اين‌که ما همگی آدميانی‌ هستيم جايز‌الخطا و حتی در تشخيص مقدس‌ترين امور هم ممکن است به راه خطا رفته باشيم. در هر مقامی که باشی بدان که بايد راهی برای بازگشت داشته باشی حتی اگر هيچ وقت قصد بازگشت نداشته باشی.». اين سخنی بسيار سنگين است و شايد نتوان به قطعيت آن را به هر مقامی تسری و تعميم داد. اما به اطمينان می‌گويم که اندرزی است گران‌بها. اگر بخواهيم درباره‌ی فلسفه‌ی عمومی زندگی سخن بگوييم و مثلاً رويکرد سياسی يک انسان را نقد کنيم، کسی که برای تئوری‌های فلسفی و روش‌های سياسی، عقايد دينی و ديدگاه‌های اجتماعی خود جزميت قايل است، بسا که بارها مايه‌ی رنجش و آزار خود و ديگران را فراهم کند. به هر حال آدمی زندگی می‌کند که شاد و خوش‌بخت باشد (و اين خوش‌بختی و شادمانی را به ديگران نيز هديه کند)  و اگر قرار باشد تفکری داشته باشی که هيچ‌وقت نخواهی در آن تجديد نظر کنی، آن را حقيقت مطلق تلقی کنی و ساير راه‌ها را ضلالت محض ببينی، سعادت خود را به باد احتمال و تقلب روزگار سپرده‌ای. در مورد موضوعات اخيری هم که نوشته‌ام، يعنی ماجرای تروريزم يا بحث سنت و مدرنيته، با وجود اين‌که، چنان که صاحب سيبستان به درستی می‌گويد، بايد تعريفی روشن و دقيق از اين مقولات ارايه داد، هيچ‌گاه رسماً برای هيچ‌کدام از مواضع خود، چنان که ديگران می‌کنند، اعلام قطعيت و جاودانه‌گی نکرده‌ام:
ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرويم / چون ره آدم بيدار به يک دانه زدند
آن‌چه من می‌دانم و می‌خواهم جهانی است که آدميان بپذيرند آدمی هستند و فرزندان آدم. جهان نخوت عقلانی و تفرعن روشنفکری ولو بسيار دلنواز و آرامش‌بخش، چندان به کار من نمی‌آيد. عقلانيت و دانش، نخستين ثمره‌ای که بايد داشته باشد تواضع است و فروتنی و آمادگی اذعان به خطا کردن. وقتی مدت‌ها با کسی سخن می‌گويي که مثقال ذره‌ای هم در سلامت و صحت عقايد خود ترديدی به خود راه نمی‌دهد، بايد از آن فرد هراسيد. اين راهی است که افراطيون رفته‌اند. اين راه اهل ايدئولوژی است، چه قايلان به اين شيوه بن‌لادن و مقتدا صدر باشند چه به ظاهر مدرن‌ترين انديشمندان اروپايی. نقدهای ما همگی ناب و خالص نيستند. نمی‌توان نقد خويش را سکه‌ی مطلوب بازار قلمداد کرد و ديگران را متهم به فروختن کالای قلب نمود. نقدها را بود آيا که عياری گيرند؟!

August 20, 2004

نو ملکوتی‌ها

مجموعه‌ی ملکوت، چنان‌که اقتضای زنده‌گی و احوال يک موجود زنده است، همواره قبض و بسط از سر می‌گذراند. تا به امروز، گاهی اوقات چنين بوده است که وقتی عضوی جديد به اين مجموعه پيوسته است، تا زمان حضور آشکار و علنی‌اش مدتی زمان گذشته است. به هر تقدير، ملکوت صاحب دو عضو جديد شده است که مدتی است در کار نوشتن هستند. نخستين آن‌ها، ساقی خردمند است که وبلاگ طرقه را می‌نويسند. وبلاگ‌اش را که بخوانيد و يادداشتی که در دبيره نوشته است، حال و هوای وبلاگ‌اش را نشان می‌دهد. بانو هم در وبلاگ‌اش مدتی پيش و همين امروز درباره‌ی او دو يادداشت نوشته است به عنوان‌های «طرقه» و «زاده‌ی اسفند». اين‌ها خود معرف ساقی خردمند هستند!
ديگری، پرويز جاهد، سينماگر و منتقد فيلم است که حضورش در مجموعه‌ی ما مغتنم و ارزش‌مند است. جاهد قلمی توانا در عرصه‌ی سينما دارد (نه اين‌که مدعی سينما‌دانی شوم؛ اما قلم او را خوش می‌دارم). خودش حتماً گزارشی از آثار و احوال خود در دبيره خواهد داد. جاهد، وبلاگ خشت و آينه را می‌نويسد. عجالتاً مطالب نخست او مجموعه‌ی نقدها و يادداشت‌هايی است که به قلم او در بی‌بی‌سی فارسی منتشر شده‌اند و باقی نوشته‌های او به تدريج در صفحه‌ی تازه‌بنيادش پديدار خواهد شد. جاهد، جدای اين‌که عضو تازه‌ی ملکوت است، دوستی مهربان و شفيق است که بارها او را زحمت داده‌ايم و او صبورانه درشتی‌ها و خطاهای مرا تاب آورده است. باشد که ما او را کمتر زحمت دهيم و بيشتر از دانش‌اش بهره‌مند شويم! آمين!

August 18, 2004

عتيقه‌های کاون گاردن

پريروز بعد از ظهر راهی کاون گاردن شديم تا ناهار ديرگاه‌مان را در پيتزاهات آن‌جا بخوريم. تا به حال اين‌قدر زود به کاون گاردن نيامده بود. می‌دانستم در کاون‌ گاردن بازاری هست اما هرگز نديده بودم از چه جنسی است. نگاه که می‌کنی گويی پا به بازار عتيقه‌فروشان گذاشته‌ای. هر چيزی اين‌جا پيدا می‌شود. از اسکناس‌های کهنه و قديمی تا ابزارهای دريانوردی صد سال دويست سال پيش. فروشنده‌ای که تلسکوپ تک‌چشمی و قطب‌نما و اين جور و وسايل را می‌فروخت، کارتی به من داد که نام و نشان‌اش بر روی آن بود: آقای ويراف، شرکت اهورا! طرف گويا زردشتی بود. من علاقه‌ی عجيبی به اين اشياء خورده ريز دارم. اگر الهه همراه‌ام نبود شايد ساعت‌ها در اين بازار گم شده بودم. اين بازار مرا به دوران کودکی‌ام برد. ياد بازار روس‌های مشهد افتادم. هنوز هم وسوسه می‌شوم هفته‌ای یک بار به اين‌جا سر بزنم شايد چيز دندان‌گيری نصيبم شود! امان از وسوسه‌های کودکی!

July 30, 2004

حاشيه‌های ملکوت

ديروز در سيبستان، سيبستانکی برای باغبان آن بر پا کرديم و امروز تدارک همان عمارت خرد را در ملکوت ديدم. ستون حاشيه‌ها را در ملکوت برای عبارات و مطالبی جداگانه در نظر گرفتم که از گوشه و کنار به چشمم می‌خورد و مقتضای حال باشد يا واجد نکته‌ای که مرا به کار می‌آيد. نخست نام «حکمت» را برای اين ستون برگزيده بودم که سريعاً از نهادن اين نام منصرف شدم به دلايل چندی. نخست اين‌که نمی‌خواستم باز عده‌ای بانگ و فرياد بر آوردند که حکمت را تباه کردی يا توقع داشته باشند در اين ستون فيلسوفی حکيم ببينند. «در کوی نيک‌نامی ما را گذر ندادند»، بگذار همان نام سياه رندی بر نامه‌ی ما رقم بخورد. ملکوت من زمينی است! با ملکوت شما آسمانيان لاهوتی کاری ندارم. به قول اخوان: «بهل کاين آسمان پاک چراگاه کسانی چون مسيح و ديگران باشد . . . »! شما شيخان پاکدامن اهل فضيلت و تقوا، ما تردامنان رانده از فردوس برين را در ضلالت خويش رها کنيد! بگذريم! جدای از اين دليل مهم،‌ می‌خواستم دستم در انتخاب حاشيه‌ها باز باشد. يعنی اگر روزی از عين‌القضات و مولوی و حلاج نقل کردم، روز ديگر بهانه جويان نگويند که چرا مثلاً از نيچه يا سارتر يا کافکا قطعه‌ای آورده‌ام. شايد هم روزی آبادانی حاشيه بر عمارت صحن ملکوت چربيد. کسی چه می‌داند؟

July 7, 2004

سرور و سوگ!

امشب، شب ششمين ماهی است که من و الهه ازدواج کرده‌ايم. در نتيجه، امشب نيم‌سال‌مان را می‌گرديم (بر وزن سال‌گرد، که در آن چيزی می‌گردد!). اما، امروز ناچار شدم مبلغ فراوانی پول زبان بسته را حرام کنم. شايد بيش از دو هفته شده است که عينک‌ام را از وسط نصف کردم يعنی قاب عينک را به شيوه‌ای حرفه‌ای شکستم! کسانی که گذارشان به لندن افتاده است برای زندگی خوب می‌دانند که شکستن عينک چقدر خرج روی دست آدم می‌گذارد. بعد از کلی اين در و آن در زدن، خيال کرديم که با مراجعه به بوتس (به جای رفتن به ويژن اکسپرس)، يکی دو جفت عينک معقول می‌توانيم با حدود 100 پوند بخريم. اما امروز بعد از اتمام معاينه چشم هر چقدر قاب عينک عوض کرديم ديديم قميت مناسبی يافت می‌نشود! اما بدتر از همه قيمت شيشه‌های عينک است. قيمت شيشه‌ها از خود قاب عينک گران‌تر در آمد. اين شد که 140 پوند پول را مفتی مفتی ريختيم به جيب چشم پزشک برای فقط يک عينک آن هم با قابی معمولی! تازه بدتر از هر چيزی بعد از يک هفته انتظار برای وقت معاينه‌ی چشم، به ما می‌فرمايند که برای گرفتن عينک يک هفته تا ده روز بايد صبر کنيد! به گمانم اگر برای خريد عينک ايران رفته بودم ارزان‌تر از آب در می‌آمد! خوب است به خدا! هديه‌ی ششمين ماه ازدواج بايد قيمتی داشته باشد بالاخره!

June 27, 2004

صعب روزی، بلعجب کاری،‌ پريشان عالمی

چند روزی است شديداً‌ دچار قحط و برهوت اينترنت هستيم؛ يعنی اين‌که اتصال اينترنت ما اصلاً حال خوشی ندارد و دم به دقيقه غش می‌کند و مطلقاً به فرمان ما نيست و گر نه حرف برای گفتن زياد است اما گوينده کو؟!

June 24, 2004

دارالترجمه‌ی ملکوتی

مدتی است که مرددم اين را اينجا بنويسم يا نه. اما شايد دير هم شده است. اگر در لندن، يا هر جای دنيا به ترجمه‌ی متون انگليسی به فارسی يا فارسی به انگليسی نياز داريد، می‌توانيد با آدرس ای‌ميل translations AT malakut DOT org تماس بگيريد و ترجمه‌ی کارتان را در اسرع وقت تحويل بگيريد. متنی که قرار است ترجمه شود بايد در صورت امکان به آدرس فوق ای‌ميل شود (يا از طريق ای‌ميل بپرسيد که متن مورد نظر را چگونه می‌توانيد ارسال کنيد) و هر گونه اطلاعات لازم درباره‌ی چگونگی ارسال مطالب يا قيمت ترجمه را می‌توانيد پس از مکاتبه به آدرس بالا دريافت کنيد. حالا شايد در فرصتی مناسب لوگويی برای دارالترجمه‌ی ملکوت در همين گوشه‌ی صفحه درست کرديم. مترجم ملکوت هم حداقل دوازده سال سابقه در کار ترجمه در زمينه‌های مختلف دارد!

June 13, 2004

هم سوخته شمع ما،‌ هم سوخته پروانه

نغمه‌ی امروز را،‌ باز هم، قطعه‌ای را گذاشته‌ام که کويتی‌پور خوانده است. در ايران که بودم بسيار به ندرت پيش می‌آمد که حتی نام اين آدم به گوش‌ام بخورد، اما اين‌جا می‌بينيد که چندين مرتبه است پای او به ملکوت باز شده است! به هر تقدير، قطعه‌ی امروز تقديم است به ميرزا محمد خان متين که علاقه‌ای عجيب دارد به کويتی‌پور. ميرزا محمد خان، زمانی صاحب حجره‌ای مجازی و مخيل در سرزمين ما بود که يکی از راه رسيد و نام آن وادی را بر حجره‌ی خويش نهاد! اما ميرزا محمد خان هنوز هم صاحب هيچستان است، هر چند در هيچستان ملکوت کس ديگری می‌نويسد و سال به سال حجره‌اش را گرد‌گيری می‌کند.
حال او بنشيند و گوش بدهد که:
ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه . . . و ياد عمليات‌های جنگ در غرب کشور بيفتد و داغ‌اش تازه شود.
پ.ن. بهتر است از همان قسمت نغمه‌ی روز به اين قطعه گوش دهيد تا اين‌که بخواهيد روی لينک بالا کليک کنيد.

June 8, 2004

ما آمده‌ايم

به سلامتی امروز بعد از صرف مبلغ معتنابهی پول زبان بسته معضلات رايانه‌ای ما حل شد. عجالتاً تازه اتصال اينترنتی ما راه افتاده است که اميدوارم به مشکلی برنخورد. باری ارباب و اصحاب ملکوت کماکان بدانند و آگاه باشند که قبله‌ی عالم تمامی امور معقول و منقول را برای مدتی معين و محدود همين جوری خشک خشک به وليعهد درگاه محول کرده است. يعنی اين‌که چون وليعهد اين روزها هوس کرده است ديوان جان کين تصحيح کند گفتيم حتماً کفايت ولايت‌عهدی بايد تدارک امور محروسه‌ی معظمه‌ را هم بنمايد. در نتيجه از آن‌جا که قبله‌ی عالم هنوز گرفتار هستند، امور جزييه‌ و کليه را تنها در حاشيه‌ی مشغله‌های معاش می‌توانيم انجام دهيم! می‌بينيد چه بر سر قبله‌تان آورديد شماها؟!

June 6, 2004

فقر امكانات

روزگار اينترنتى ما بهتر كه نشده است بدتر هم شده است! تازه اسباب‌كشى كرده‌ايم دوباره اما هنوز اينترنت محل جديد راه نيفتاده است. تأخير و درنگ ما در نوشتن تنها از كمبود شديد امكانات است. در ضمن كسانى كه شعر در آن يكشنبه‌ى سرد را از صفحه‌ى سلطان بانو مى‌خوانند كمى دقت كنند كه آن شعر اولاً از آن ساعد باقرى است كه بانو به او ارادت دارد و تنها دليل نقش بستن آن غزل بر آن صفحه است (سيد الملكوت براى اين بل گرفته و از سر بخار معده و كمبود سوژه دل اى دل سر داده بود!!). ديگر اين كه آن شعر را خود من گذاشته بودم چون اول خودم از آن غزل خوشم آمده بود و بعد هم بانو! همين! هيچ خبرى نيست. زندگى اندرونى سلطان هم تنها به خودش مربوط است و بس!

June 3, 2004

نخستين کتاب جان کين به فارسی

امروز در کنفرانسی که دانشگاه درباره‌ی اتحاديه اروپا تشکيل داده بود، دکتر علی پايا را ديدم که تازه از ايران بازگشته بود. شايد برای کسانی که اين مباحث را پی‌گيری می‌کنند جالب باشد که بدانند انتشارات طرح نو، ترجمه‌ی کتاب «رسانه‌ها و دموکراسی» از جان کين را با ترجمه‌ی نازنين شاه‌رکنی منتشر کرده است.

June 2, 2004

اُرکت و پلکسو

مدتی است که استفاده از اُرکت در ميان بسياری از ايرانيان اينترنت‌باز رواج فراوان يافته است. حسين درخشان درباره‌ی آن قبلاً توضيحی نوشته که شرح لازم را داده است. مدت درازی است که خودم از برنامه‌ی پلکسو استفاده می‌کنم و شايد برای بسياری از دوستانم دعوت‌نامه‌ی آن را فرستاده باشم. پلکسو در واقع يک برنامه‌ی آن‌لاين است که آدم می‌تواند همه‌ی آدرس‌های ای‌ميل‌اش را هميشه به طور آن‌لاين در هر نقطه‌ای از جهان در اختيار داشته باشد. اين مخصوصاً به درد کسانی که با آوت‌لوک کار می‌کنند می‌‌خورد. در واقع پلکسو کار يک کارت ويزيت آن‌لاين را انجام می‌دهد. نکته‌ی مهم اين است که اگر يکی از دوستان شما، برای‌تان دعوت‌نامه‌ای فرستاد و از شما خواست که اطلاعات آن را کامل کنيد،‌ هول برتان ندارد! اين اطلاعات به طور آن‌لاين فقط در اختيار همان فرد خواهد ماند. در نتيجه بيمی نداشته باشيد که ممکن است اطلاعات شخصی شما برای همه ارسال شود. از اين گذشته هر وقت که بخواهيد می‌توانيد همه‌ی اين اطلاعات را پياده کرد و به برنامه‌ی ای‌ميل خود منتقل کنيد. به نظر من، پلکسو مدل متمدن‌تر و بسيار محدود‌تری از او اورکت است. می‌توانيد در پلکسو عضو شويد و سپس برنامه‌اش را پياده‌ کرده و روی برنامه‌ی ای‌ميلتان نصب کنيد و هميشه با آدرس‌های ای‌ميل‌تان به روز بمانيد.
حال که اين يادداشت را گذاشته‌ام،‌ فکر می‌کنم همين‌جا لازم باشد خواهشی بکنم از تمام کسانی که اين صفحه را می‌خوانند. اگر کسی خبری يا اثری از دانشجويی داشته باشد که سابقاً دانشجوی رياضی دانشگاه فردوسی مشهد بوده است، ممنون می‌شود اگر با او آشنا شوم. اين توضيح را هم بدهم که من دانشجوی رياضی ورودی سال 72 بودم. الآن فکر می‌کنم حتی با يک نفر از هم‌کلاسی‌های آن زمان هم تماس ندارم. کاش می‌شود اين هم‌درسان سابق را پيدا کرد. کسی خبری دارد؟ اگر می‌شناسيدشان به اورکت يا پلکسو معرفی‌شان کنيد!!


پ.ن. در ضمن ملکوتيان هم لطفاً اگر بدشان نمی‌آيد به اورکت بپيوندند تا مجموعه‌ی حلقه‌ی ملکوت در آنجا تکميل شود!

May 24, 2004

دست ما کوتاه

مدتی پيش‌تر از اين بايد اين يادداشت را می‌نوشتم. نزديک به يک ماه است که دسترسی من به اينترنت شديداً‌ محدود شده است و در يکی دو هفته‌ی اخير محدوديت مضاعفی هم بدان افزوده شده است. در نتيجه مجال رسيدگی فوری به امور وبلاگی و ای‌ميلی فراهم نيست. در اين مدت اگر پاسخ نامه‌ای را دير می‌دهم رنجيده خاطر نباشيد. در چند هفته‌ی آينده‌، اگر خدا بخواهد تدارک‌اش خواهم کرد.


از ساکنان ملکوت هم تقاضا می‌کنم اگر فايلی را به صورت گرافيک و عکس آپ‌لود می‌کنند حتماً حجم آن را تا زير 100 کيلوبايت کاهش دهند تا من اين‌جا دچار مصيبت نشوم. تنگ‌ کردن فضای سايت به عکس‌های حجيم برای همگی ساکنان ملکوت دردسر درست می‌کند. خودم هم مدتی است به تدريج دارم فايل‌های طربستان را به جای ديگری منتقل می‌کنم. شما هم در اين تنگ‌نا ياری‌گر من باشيد. سعی کنيد عکس‌های‌تان را کوچک کنيد و سپس آپ‌لودشان کنيد. اينترنت سريع وسوسه‌تان نکند. دچار توهم نشويد! فضای ملکوت محدود است!‍

May 8, 2004

قصه‌ی غربت غربی

درباره‌ی ملکوت غربی [Occidnetal Malakut] در مطلب قبلی نوشتم. هنوز نمی‌دانم آيا ساير حلقه‌نشينان تمايلی دارند که به انگليسی مطلب بنويسند يا نه. وبلاگ انگليسی همچون وبلاگ فارسی‌ام در روزهای نخست هنوز برای من موجود غريبی است. هنوز نمی‌دانم چه از آن بر می‌آيد. در نتيجه لحن نوشتار، نوع تعابير، محتوای مطالب هنوز در مقام امکان و تغيير هستند. باری اکنون که چنان کاری کرده‌ام می‌خواهم بدانم تا به امروز که عمری از اين وبلاگ فارسی می‌گذرد، خوانندگان چه نظری درباره‌ی ملکوت فارسی دارند. سؤال مشخصی را می‌خواهم بپرسم تا دلايل وبلاگ‌نويسی انگليسی‌ام روشن‌تر شود.


به نظر شما، مهم‌ترين خصيصه و برجسته‌ترين ويژگی وبلاگ فارسی ملکوت چی‌ست؟ ملکوت فارسی در نگاهی اجمالی و کلی چه چيزی را منعکس می‌کند؟ نماينده‌ی چيست؟ ادبيات نوشتاری آن چه چيزی را نشان می‌دهد؟


پاسخ به اين سؤال را خودم بعداً به مطلب تکميل خواهم کرد. اما می‌خواهم بدانم خوانندگان چه تصور و استنباطی از آن دارند.

May 6, 2004

ملکوت غربی

بالاخره از سر اين بيم گذشتم! امروز ملکوت غربی را به عرصه وبلاگ‌‌ام آوردم. بعد از اين همه درنگ و تأخير ملکوت را به انگليسی هم خواهم نوشت، هر چند نمی‌دانم سرنوشت همين وبلاگ‌نويسی فارسی يا نفس وبلاگ‌نويسی در من چه خواهد بود. اما عجالتاً آغازش کرده‌ام. انگيزه‌های نوشتن ملکوت فارسی طبعاً تفاوتی عظيم و شگرف دارد با ملکوت غربی من. نامی را هم که برای ملکوت انگليسی برگزيده‌ام [Occidental Malakut] هنوز همان دغدغه‌ها و زمزمه‌های نهان جان‌ام را هويدا می‌کند. اين صفحه‌ی نو هنوز کار دارد و کمی ريزه‌کاری فنی لازم دارد که اگر مجالی داشتم بيشتر به آن رسيدگی خواهم کرد.

باری تنها همين نکته را بگويم که چرا در نوشتن به انگليسی اين همه درنگ کرده‌ام. نوشتن وبلاگ در درجه‌ی نخست برای من نجواهای درونی خودم با خودم به صدای بلند بود. توجه به مخاطب بيرونی بعداً به سراغ‌ام آمد. اين نجواهای بلند دردآلود زمانی فرم، محتوا و ادبيات‌شان تغييری اساسی کرد. لحن نوشتار ملکوتی من هم مرتب تغيير کرده است. وسعت و تنوع مخاطبان ملکوت و حلقه‌ی ملکوت خود دليلی ديگری برای تغيیر دادن لحن و تأمل در نوشتارم بوده است. اما از انگليسی نوشتن پرهيز داشتم چون در پی مخاطبی به آن زبان نبودم هرگز. شايد امروز،‌ از اکنون به بعد، چنين مخاطبی يافتم اما هنوز آن ديوار ستبر و ضخيم زبان فارسی با همه‌ی شيرينی و دلربايی‌اش که اتفاقاً بسيار هم رهزنی می‌کند، پا برجاست و باز هم ترجيح می‌دهم که همين زبان و ادبيات را حفظ کنم. هنوز زمان مستوری است. هنگام مستی و قلندری شايد نرسیده باشد. اما همين اندک مايه مستی که در کار کرده‌ام عمری مرا کفايت است. «تا چه پيش آيد در اين سودا سرانجامم هنوز»!

May 3, 2004

دل به عشوه‌ی نازيان

اين چند روز گرفتار رسيدگی به کارهای معوقه پايان‌نامه‌ام هستم و ناچارم مروری دقيق بر رويدادهای هفت هشت‌ساله‌ی اخير ايران داشته باشم. در مجموعه‌ی کتاب‌هايی که چند روز پيش برای‌ام از ايران فرستاده بودند، کتاب «تراژدی دموکراسی در ايران» باقی هست که به پيوست آن متن سخنرانی سعيد امامی در دانشگاه همدان آمده است. در بخشی از اين سخنرانی،‌ سعيد امامی از اسپيلبرگ سخن می‌گويد و او را دست پرورده‌ی آژانس يهود می‌شمارد. با استدلال‌های او، اسپيلبرگ با ساختن فهرست شيندلر تنها قصد مظلوم‌نمايی برای يهوديان را داشته است. باری اين قسمت را بخوانيد که شديداً تأمل برانگيز است:
« . . . خب الآن دارد يک مجموعه‌ای از تاريخ يهود را ظلمی که بر يهود رفته می‌سازد. در صورتی که شما می‌دانيد اگر کتاب‌های تاريخی را خوانده باشيد، اين بحث 6 ميليون يهودی يک جفنگ تاريخی است. من يک سری از دوستان نازی و نئونازی داشتم کتاب‌های معتبر درجه يک را در اين رابطه برای من فرستادند،‌ آخرين آماری که خود يهودی‌ها جمع کرده بودند، 250 هزار نفر بود. کل کشته‌ی يهودی‌ها در جنگ دوم جهانی. در ضمن می‌دانيم که چند ميليون نفر در جنگ دوم جهانی کشته شد. ولی دنيا را 6 ميليون يهودی کشته پر کرده. تمام تصاويری که توی مجلس اسراييل هست تمام تصاوير آشويتس و چيزهای مختلف کنده‌کاری روی دیوار مجلس اسراييل کردند، و تعميرش هم کردند . . .»

به نظر شما وقتی يک مقام عالی‌رتبه‌ی امنيتی «دوست» نازی و نئونازی داشته باشد و صراحتاً به آن معترف هم باشد، چه معنی دارد؟ اين آقا و هم‌فکرانش اصلاً توجه نداشتند که مسأله کشتن يک نفر يا شش ميليون نفر نيست. مسأله دقيقاً کشتن يک انسان به خاطر عقيده است. هر چند اين ماجرا بسيار قديمی است و طرح آن شايد امروز کمی بلاموضوع باشد، اما هنوز اين دغدغه‌ها را داريم. هنوز جان آدميان قداست ندارد. هنوز هم می‌توان برای ستاندن جان يک انسان بهانه تراشيد يا تلف شدن يک آدمی را امری خرد و حقير دانست. هنوز هم فاشيسم حکمرانی می‌کند.

امروز اگر هر کسی، هر مسلمانی در مقام نقد اسراييل بنشيند و تمامی حرکات ضد بشری و فاشيستی صهيونيست‌ها را به حق هم محکوم کند، اگر حتی به قدر مثقال ذره‌ای به نابودی يک انسان حتی رضا داشته باشد، به قدر ارزنی برای او وزن و منزلت قايل نيستم. اگر کسی منتقد سياست‌های خشونت‌آميز صهيونيست‌ها باشد و بخواهد آشويتس يا نازيسم هيتلری را کم‌رنگ کند و حتی به قدر ذره‌ای تلاش‌ کند که بگويد اين‌ها 10 نفر نبودند و يک نفر بودند، صداقت او را باور نمی‌کنم. ميان کشتن ده نفر و يک نفر فرقی نيست. هيتلر اگر فرمان مرگ،‌ سوزاندن يا اعدام حتی يک نفر را به جرم عقيده صادر کرده بود، همين ننگ برای او تا قيام قيامت کافی بود. و چنين است وضع هر سياست‌مدار ديگری. هر کس، به نظر من، ستاندن جان انسانی را به جرم عقيده روا بداند، فرقی با هيتلر ندارد.

و ما همگی قربانی کشتار و قتل به نام دین، به نام اعتقاد، به نام سياست، به نام دموکراسی بوده‌ايم. نابودی آدميان به هر اسم و تحت هر بهانه‌ای که باشد، فعلی منفور و منزجر کننده است. بس است ديگر. مرگ نمی‌خواهيم ديگر. زندگی می‌خواهيم. وقتی که نخستين بار فهرست شيندلر را ديدم همين را نوشتم. پيانيست رومن پولانسکی هم چنين بود. مصايب مسيح هم از همين دست بود. علی ابن ابيطالب را هم که در کوفه شهيد کردند، ماجرا همين بود. مرگ برای هر انسانی، مرگ برای آدميان است.

بگوييد زندگی. تنها زندگی می‌خواهيم. زندگی. . . زندگی . . .

از تهی سرشار، جويبار لحظه‌ها جاريست ،
چون سبوی تشنه کاندر خواب بيند آب و اندر آب بيند سنگ،
دوستان و دشمنان را می شناسم من!
زندگی را دوست می دارم! مرگ را دشمن!
وای! اما با که بايد گفت اين:
من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن!
جويبار لحظه ها جاری...!

April 19, 2004

جستار آشوری در آسمان ملکوت

دير زمانی است که جويای این بودم تا داريوش آشوری با نوشته‌های نقاد و جاندارش پا به وادی ملکوت بگذارد تا هم نوشته‌های خود او يک جا و با نظم و ترتيب بهتری در پهنه‌ی اينترنت مجال ظهور پيدا کند و هم مجموعه‌ی ما از وزن و اعتبار معرفتی، علمی و زبان‌شناسانه‌ی آشوری بهره‌مند شود.

شايد اکنون بيش از سه هفته باشد که صفحه‌ی آشوری را با نام جستار در ملکوت راه‌اندازی کرده‌ام. شکل و شمايل اين صفحه نيز مانند ساير صفحات ملکوت است (به جز يکی دو تا) که گمان می‌کنم اختيار کردن اين شکل به همگنی و يک‌پارچه‌گی ملکوت کمک می‌کند. در جستار آشوری، اغلب مطالب به صورت متنی آمده است. اما چنان که خود آشوری هم در يادداشت افتتاحيه‌ی جستار آورده است، خواندن متن هر جستار به طور دقيق لازم است از آن رو که سرسری نوشته نشده‌اند. در نتيجه مناسب‌ترين کار برای اين امر استفاده از فايل پی‌دی‌اف مطالب است. که تقريباً در همه‌ی موارد وجود دارند. البته هنوز تغييراتی مختصر در بخش‌های صفحه به سفارش خود آشوری و اجتهاد اهل فن صورت می‌گيرد که شايد از اين پس ديگر به چشم نيايد.

باری، حضور آشوری مديون عطف توجه مشتاقانه‌ی خود او و همت پی‌گيرانه‌ی صاحب سيبستان در متقاعد ساختن آشوری به ملکوتی شدن است. حضور فرخنده‌ی آشوری را به فال نيک می‌گيرم و اطمينان دارم که جستارهای او فتح بابی خواهد بود برای بحث‌های بسيار جدی که شايد اثر ديگرگون در عرصه‌ی اينترنت و وبلاگ‌نويسی بگذارد. شايد اين گام نخست، ساير انديشمندان ما را نيز متقاعد کند تا برای ارتباط بر قرار کردن با بخش پويا و زنده‌ی جامعه‌ی جوان ايرانی از اين ابزار توان‌مند بهره‌ی لازم را ببرند و خود را اسير تلقيات کهن و ابزارهای سنتی نکنند. انديشه اگر پا به پای زمانه و به شتابی از همان دست به پيش نرود مهجور و مستور خواهد ماند:
چون گل و می دمی از پرده برون آی و در آی
که دگر باره ملاقات نه پيدا باشد

April 13, 2004

تحول طربستان

بالاخره در کار طربستان اين صفحه گشايشی بزرگ حاصل شد. به ياری نويسند‌ه‌ی در عصر ظلمت (محمد اکبر بوشهری) قالب جديدی را برای پخش موسيقی از اين صفحه به کار بستم تا کسی مجبور نباشد موسيقی را به انتخاب من گوش کند و موسيقی از همان ابتدا خاموش باشد و هر کس خواست موسيقی مطلوب خودش را انتخاب کند. هنوز البته برخی از فايل‌هايی را که در جا به جايی اخير از دست داده بوديم جايگزين نکرده‌ام. مجموعه‌ای از کارهای مرحوم بسطامی داشتم که اکنون ديگر نيستند و فرصتی بايد تا دوباره آن‌ها را گرد هم آورم. القصه، تغيير کدهای بخش طربستان را مديون آقای بوشهری هستم.

بقيه‌ی قطعات فلش را هم به تدريج به اين بخش خواهم افزود.

April 4, 2004

زورخانه و رقص ايرانی در بريتيش ميوزيم

ديروز و امروز (در واقع از دوم تا چهارم آوريل) در موزه‌ی بريتيش، برنامه‌های ورزش باستانی و رقص ايرانی اجرا می‌شد که ديروز ما هم آن‌جا بوديم. ورزش باستانی و گود زورخانه‌ای که تدارک ديده شده بود بسيار جالب توجه بود. به دنبال برنامه‌ی ورزش باستانی، يک سلسله‌ رقص ايرانی اجرا شد که با وجود ضعف‌هايی که داشت، علی‌الخصوص بانوی بزرگوار می‌فرمودند اين دختران برای ما کلی آبرو خريدند، همان آبرويی را که اين روزها هر روز به نام اسلام و به کام قدرت بر باد می‌دهند. خواجه‌ی شيراز راست گفته بود که:
بيفشان زلف و صوفی را به پا بازی و رقص آور
که از هر رقعه‌ی دلقش هزاران بت بيفشانی!

در چند روز آينده سعی می‌کنم قطعاتی از فيلم‌های کوتاهی را که از مراسم ورزش باستانی و رقص گرفتم همين بياورم.

April 1, 2004

آخرين هفته‌ی حيات حلقه‌ی ملکوت

از هفته‌ی آينده، حلقه‌ی ملکوت به طور کامل و مطلق تعطيل خواهد شد:
بر نتابد زحمت ما بيش از اين خاک درت
لطف‌ها کردی بتا تخفيف زحمت می‌کنم

پ.ن. خوب! سيزده سپری شد ديگر! ما باز دوباره می‌آييم!

March 27, 2004

اندر فضايل وبلاگ‌نويسی

هنوز در ميان خواب و بيداری در قيلوله‌ی بعد از ظهر بودم که صدای بانوی بزرگوار مرا به خود خواند که يادداشتی را در ذيل يکی از مطالب وبلاگ‌اش بخوانم. عين آن نظر را ساغر در وبلاگ‌اش آورده است: تنها نظر . . .. اصلاً ديدن چنين نظری برای‌ام غريب نبود. اما گويا شاکی (!) مبهوت محترم (که از آلمان از شهر دوسلدورف نوشته است) مطلقاً توجه نفرموده بودند که متشاکی دارد در پهنه‌ی اينترنت در صفحه‌ی وبلاگ شخصی‌اش می‌نويسد و آن‌چه می‌نويسد به خودش مربوط است و مسئوليت‌اش هم با خود اوست. نويسنده‌ی وبلاگ حتی اگر مسئوليت سخنان خود را نپذيرد و هر سخن خطايی را هم بگويد، جای گله‌‌ی زيادی از او نيست. اين‌جا وبلاگ است،‌ وبلاگ! زنده‌ياد رضا شکراللهی،‌ خوابگرد نازنين‌ ما،‌ زمانی از ابتذال در وبلاگ‌ستان نوشته بود که من و برخی از ملکوت‌نشينان هم نکاتی در ذيل و حاشيه‌ی آن نوشته بوديم. گمان می‌کنم بايد بابی تازه هم بگشايیم به نام ابتذال در وبلاگ‌خوانی و نظر دادن در وبلاگ‌ها! زمانی تصميم گرفته بودم بخش‌ نظرها را از وبلاگ‌ام بردارم چون گروهی صرفاً به قصد آزار و تخليه‌ی روانی خود عرصه را بر ساير خوانندگان و بر خود من تنگ می‌کردند،‌ اما ديدم گاهی اوقات خواندن اين نظرات کلی مفرح است و مايه‌ی مزاح. يکی از مقولاتی که شديداً اسباب خنده‌ی ما را فراهم می‌کند همين ماجرای سلطنت و قبله‌ی عالمی و خدم و حشم و درگاه و اين ماجراهاست! هنوز بسياری از خوانندگانی که تصادفاً‌ به اين‌جا می‌آيند متوجه ماجرا نشده‌اند و نمی‌دانند کل ماجرا طنزی بيش نيست که عباس معروفی به آن دامن زد. عده‌ای اين طنز را چنان جدی گرفته‌اند که تصور می‌کنند حقيقتاً ما خود را سلطانی می‌دانيم بی‌چون و چرا! اما از اين هم چه باک، هر کسی در خانه‌ی خود سلطان است. من هم در وب‌سايتی که از آن خود من است سلطنت دارم و حکم جاری. هر کاری که بخواهم با آن می‌کنم و کسی را هم حق اين نيست که برای من تکليفی تعيين کند و بگويد چه بنويسم و چه ننويسم. نوشته‌های‌ام بر اساس فهم و استنباط خودم است، ولو ضعيف و پر خطا. هر چه باشد من هم بشرم و هزاران بار در همين صفحه آن را فرياد زده‌ام.

ولی خوب طبيعی است که بعضی‌ها از من و از کل حلقه‌ی ملکوت دل خوشی نداشته باشند و به هر بهانه‌ای فرصتی را برای طعنه و نيش مغتنم بدانند. گله‌ای نيست. «که در طريقت ما کافری است رنجيدن». اما گمان نمی‌کنم کسی مجبور باشد که در سرزمين ملکوت تردد کند. خوب اگر کسی ما را خوش نمی‌دارد به خانه‌ی ما نيايد. به نظر شما کسی مجبور است لاطائلات ما را بخواند؟ ما با نوشتن اختيار خواندن يا نخواندن را هم از کسی سلب کرده‌ايم؟!

امروز صلای نخواندن است! لطفاً نخوانيد تا دل و جان‌تان به درد نيايد و عمرتان به لب نرسد!

March 23, 2004

نوروز پر مشغله

هيچ نوروزی چون امسال برای‌ام پر مشغله نبوده است. حالا ديگر برای هر دو نفرمان پر مشغله است. هنوز مجال نکرده‌ام از سر حوصله برای کسی تبريکی خشک و خالی بفرستم. وقتم يا به کار می‌گذرد يا به دانشگاه. الآن هم بايد روانه شوم تا بانوی معظم را از کالج بردارم و برويم عيد ديدنی! دلم می‌خواهد وقت بيشتری می‌داشتم تا کمی حکايت کنم! اما نمی‌شود. تا همين امروز به نحوی از انحاء گرفتار مشکلات اسباب‌کشی بوده‌ايم. حدود يکی دو ماه ديگر هم باز بايد اثاث‌کشی نهايی کنيم. در اين فاصله نوشتن کار دشواری است. موعد تکاليف پايان ترم هم دارد سر می‌رسد. برای درس دموکراسی و اسلام هم هفته‌ی ديگر سخنرانی دارم درباره‌ی جامعه‌ی مدنی و هنوز مطلب مدونی آماده نکرده‌ام. هر جا در قطار فرصت پيدا می‌کنم کتاب‌هايم را تورقی می‌کنم اما وقت درازتری می‌خواهد. هفته‌ی گذشته جلسه‌ای با جان کين داشتم و نکته‌ی جالبی گفت که شايد محض اطلاع بد نباشد بدانيد. دانشگاه وست‌مينستر 150000 پوند برای پروژه‌ی اسلام و دموکراسی بودجه گذاشته است امسال! رقم کمی نيست. يک دانشگاه غربی حتماً در چنين پروژه‌ای چيزی ارزشمند يا مهمی می‌بيند که اين قدر برای آن سرمايه‌گذاری می‌کند. در فرصتی درازتر خواهم نوشت که اهداف و مقاصد دانشگاه چيست، حداقل از نظر من.

پ.ن. اسامی قطعات کلاسيک را که برخی دوستان تذکر داده بودند اصلاح کردم. کماکان برخی از فايل‌های طربستان غير فعال هستند که گمان نمی‌کنم به اين زودی‌ها فرصت کنم آن‌ها را راه‌اندازی کنم. تمامی فايل‌هايی که در شاخه‌ی [swf-f] قرار داشته‌اند فعلاً مفقود هستند. نه وقت کافی دارم که نه در سايت فضای لازم برای آن‌ها وجود دارد. مجالی باشد، دوباره فايل‌ فلش اين‌ها را درست می‌کنم و در جای ديگر آپ‌لودشان خواهم کرد. عجالتاً به همين‌ها که هست بسازيد.

March 20, 2004

اشکال صفحه‌ی ملکوت

ظاهراً اين صفحه ايرادی پيدا کرده است. اگر درست صفحه را نمی‌بينيد، در همين صفحه بنويسيد تا اصلاحش کنم.
پی‌نوشت: ايراد را بر طرف کردم. مشکل فنی کوچکی بود که بايد زودتر به آن رسيدگی می‌کردم. به علت کمبود فضای سايت اين مشکل پديد آمده بود. تعدادی از فايل‌های طربستان را که پيشتر وعده‌ی آن را داده بودم عجالتاً حذف کردم تا به جايی ديگر منتقل‌شان کنم. اگر از نويسندگان ملکوت کسی در صفحه‌اش مشکلی پيدا کرده است، کافی است يک بار ديگر ايندکس اصلی را دوباره ری‌بيلد کند. برای فايل‌های حذف شده‌ی طربستان هم بايد مدتی صبر کنيد.

يک نکته‌ی مهم ديگر برای نويسندگان حلقه‌ی ملکوت: اگر در وبلاگ‌تان می‌خواهيد عکس بگذاريد، سعی کنيد عکس را در جای ديگر آپ‌لود کرده و سپس لينک‌ آن را در صفحه بگذاريد تا دچار کمبود فضای سايت نشويم. شايد ناچار شوم بخش آپ‌لود کردم فايل‌ها را از وبلاگ‌ها بردارم و در عوض راهنمايی تهيه کنم برای آپ‌لود کردن تصاوير تا هم ملکوتيان بتوانند عکس‌هايشان را بگذارند و هم سايت دچار کمبود فضا نشود.

انتظار، خستگی و سال نو

تازه آخر ديشب از جا به جايی اسباب‌ها فراغت حاصل کرديم و تازه ديشب بود که توانستيم ارتباط اينترنت جای جديد را به راه اندازيم. منتظر نشسته‌ايم تا سال نو شود! سال نو به همگی فرخنده و همايون باشد. من به سهم خودم ممکن است از فرط خستگی يک ساعت ديگر خوابم ببرد! قبل از اين‌که به تحويل سال نرسم (!!!) و از بيم اين‌که سال نو بدون حضور اقدس ما متولد گردد،‌ ترجيح می‌دهد صفحه‌کليد و کامپيوتر را به بانوی بزرگوار بسپارم. همين. يادداشت نوروزی مرا تنها به همين تبريک مختصر داشته باشيد تا چندين ساعت ديگر باز گرديم! سال نو مبارک!

March 13, 2004

غرض كرشمه‌‌ى حسن است

عجالتا مشكلى كه پيش آمده است به اين سادگى قابل حل نيست. ظاهرا يا سى‌پى‌يو سوزانده‌‌ايم يا مادربرد يا پاور! به هر تقدير بايد ديد كى درست مى‌شود. يك دنيا كار و مقاله و تحقيق دارم كه بايد همگى را در همين چند روزه مرتب كنم و كامپيوترم به عالم ارواح رفته است. شايد بتوان جايى تدارك ادامه كارهايم را ببينم اما به هر روى وبلاگ‌نويسى تا مدتى در محاق خواهد بود مگر اينكه بتوانيم امروز اين مشكل را حل كنيم. حيف كه نمى‌توان در ساعات نيمه‌شب از كامپيوترهاى دانشگاه يا اداره استفاده كرد. من هم كه به كامپيوتر خودم عادت كرده‌ام و دستگاه‌هاى ديگر رام دستم نيستند. الآن هم با اين كامپيوتر فكسنى خوابگاه با ويندوز ۹۸ انگليسى با لطايف‌الحيلى دارم مى‌نويسم. به هر حال:

غرض كرشمه‌ى حسن است ورنه حاجت نيست / جمال دولت محمود را به زلف اياز!

پی‌نوشت: ساعتی پيش جنازه‌ی رايانه‌ی مربوطه را که گويا نام ديگرش هووی سلطان‌بانوست، در تابوتی به سمت طبيبی به نام آقای فخر آورديم تا شايد مرض‌اش را تشخيص دهند. دستان مسيحايی فخردر همان لحظات نخست کارش را کرد!تا فخر به کامپيوتر دست زد نفس‌اش بالا آمد! جل‌الخالق! ما که از سخت‌افزار زياد سر در نمی‌آوريم اما دليل اين سکندری خوردن دستگاه را هنوز نفهميده‌ايم. باری علاوه بر اين نکته لازم است نکته‌ی مهمی را يادآور شوم که به لطف صاحب زخمه، تغييری اساسی در صفحه‌ی نخست حلقه‌ی ملکوت پديد آمده است که خود می‌توانيد رؤيت بفرماييد. اين صفحه علاوه بر دارا بودن فهرست به روز شده‌های ملکوت، به اجمال محتويات ملکوت را هم به خوبی می‌نماياند. در اين برهوت بی‌دانشی و فن‌مردگی که قبله‌ی عالم گرفتار آن شده‌اند،‌ اهتمام صاحب زخمه بسيار مغتنم و ارزشمند است. حلقه‌نشينان مراتب امتنان يا احياناً انتقاد خود را به خودشان عرض کنند!

انفجار عظيم هسته‌اى

امروز صبح به دليل انفجارى كه در كامپيوترم رخ داد، ديگر به روز كردن ملكوت تا مدتى تعطيل است. تا وقتى كه همه چيز رو به راه شود، صبور باشيد!

March 5, 2004

انتقال طربستان

در روزهای آتی، در نظر دارم قسمتی از فايل‌های طربستان را به جای ديگری منتقل کنم تا فضای بيشتری روی سايت فراهم شود. در نتيجه اگر در هفته‌ی پيش رو ديديد قسمتی از لينک‌هايی که در صفحات خودتان داريد کار نمی‌کند،‌ حتماً به اصل آدرس در همين صفحه مراجعه کنيد. تنها ممکن است چند روز اينها غير فعال باشند.

February 21, 2004

نخستين نمايش عمومی فيلم چرخ و فلک در لندن

پاک از خاطر برده بودم که اين را بگويم. امشب در برونئی گالری در دانشگاه سوآس،‌ اولين نمايش عمومی فيلم چرخ و فلک در لندن خواهد بود. برنامه ساعت 5 عصر آغاز می‌شود و تا 9 ادامه خواهد داشت. کارگردان و تهيه‌کننده‌ی فيلم نيز حضور خواهند داشت. چرخ و فلک فيلمی است درباره‌ی موسيقی و رقص تاجيکستان و اطلاعات مفصل درباره‌ی فيلم در سايت فيلم موجود است البته به زبان انگليسی.

افزايش‌های اخير و مجدد طربستان

لازم ديدم اينها را يادآوری کنم. تعدادی تصنيف و ترانه‌ی جديد از بنان و مرضيه به مجموعه‌ی طربستان افزوده شده است. مشکل هميشگی من با اينها باز هم بر جاست. يعنی من نام برخی از تصنيف‌های مرضيه را اصلاً نمی‌دانم (درست مانند همان کاری که با قطعات هايده کرده بودم) در نتيجه من همان نامی را که خودم برساخته‌ام روی آنها گذاشته‌ام. از اين بابت از اهل فن عذر می‌خواهم اما اگر کسی نام درست هر کدام از اينها را می‌داند متذکر شود. با اين حال نام قطعات را سعی کرده‌ام گويا انتخاب کنم تا بخشی از متن ترانه باشد.

February 14, 2004

اسپيد پرند

يک عضو ديگر به سلسله ی ملکوتيان افزوده شد. چنان که در نخستين يادداشت صفحه آورده‌ام،‌ کاتب اسپيد از کيمبريج می‌نويسد اما اينک را در لندن است. بانگ و رنگ و آرايش صفحه‌اش هنوز احوال نخستين خود را دارد. همين روزها اگر مجال بيشتری حاصل شود و فرصتی درازتر پديد آيد، دست به کار تحولاتی اساسی در صفحه‌آرايی و نظام صفحات خواهم شد. مشغوليت‌های فراوان و البته قلت دانش فنی باعث می‌شود که قالب کلی صفحات مانند هم باشد. اگر از اصحاب وبلاگيه‌ی کهکشان بزرگ وبلاگ‌نويسان فارسی کسی به مدد مجموعه بيايد سپاسگزار خواهم شد. باری عجالتاً غرض نوشتن است. آرايه‌های صوری را می‌گذاريم برای بعدتر.

February 10, 2004

آنها که موسيقی را نمی‌شنوند . . .

برای کسانی که موسيقی را نمی‌شنوند و هنگام مراجعه به سايت مکرومديا در پياده کردن فلش‌پلی‌یر مشکل دارند، زير کليد‌های کنترل خاموش و روشن کردن موسيقی لينکی را گذاشتم تا اين فايل نيم‌مگابايتی را از همين‌جا پياده کنند. پس از نصب و اجرای مجدد اکسپلورر، موسيقی را خواهيد شنيد. برای آن‌ها که تا به حال اصلاً دقت نکرده‌اند يادآوری می‌کنم که هر وقت نخواستيد موسيقی را گوش بدهيد کافی است دکمه‌اش را بزنيد و خاموش‌اش کنيد. در خصوص سرعت پايين اينترنت در کشورهايی مثل ايران، خودم هم اين را تجربه کرده‌ام که سرعت پياده‌ کردن بقيه‌ی مطالب‌تان کمتر می‌شود اما نه به آن اندازه که برخی گفته‌اند. چون در کرمان با آن سرعت‌های اسفناکی که ما ديديم باز هم می‌شد موسيقی را بعد از سی ثانيه شنيد.

طلايی،‌ سرخ و سياه: غ . . .غ . . .غ

زنی حدوداً شصت ساله و کوتاه قد. گيسوانی طلايی. کت و شلواری سرخرنگ و کفش و جوراب‌هايی سياه. کيف دستی سرخرنگ و گردن‌آويزی با نقش سياه. تمام ترکيب اين زن فرانسوی تبار، به جز گيسوان‌اش يا سرخ است يا سياه. شانتال موف،‌ استاد درس «علوم بشری و منظرهای آن» است که امروز نخستين جلسه‌ی کلاس‌اش بود. تا دقايقی پيش موضوع بحث ماکس وبر و تئوری سياسی او بود. يک ساعتی طول کشيد تا لهجه‌ی غليظ فرانسوی‌اش را در زبان انگليسی هضم کنم. تمام «ر»ها را بلااستثناء «غ» می‌گويد از جمله نام مرا «داغی‌يوش» می‌خواند! تمام «ها»ها را غيرملفوظ می‌بيند و «هانا آرنت» برای‌اش «آنا‌ آرنت» است! به جای «هی‌ير»‌می‌گويد «ايغ». «رشنال» را «خشنال»‌ می‌خواند. خداوند به ما صبر بدهد با اين لهجه‌ی استاد. فهرست درازی دارم از غ‌های غريب و خنده‌دارش اما استادی است مسلط و با سواد. عجالتاً می‌روم که وقت تنفس کلاس تمام شده است.

February 4, 2004

وقايع اتفاقيه

دو سه روزی شده است که عزم نوشتن دارم و مجالی حاصل نمی‌شود تا شرح حکايات اخير را بازگويم. روز يکشنبه به ديدار علی دهباشی و همسرش طوبی ساطعی رفتيم در محل مجله‌های بخارا و سمرقند. وقتی که وارد دفتر کارشان می‌شوی مهم‌ترين چيزی که توجه‌ات را جلب می‌کند ازدحام و اجتماع انديشه و فرهنگ است. فارغ از هر گونه ارزش‌گذاری، به گمان من دهباشی يکی از کسانی است که خدمتی عظيم به فرهنگ و ادبيات ايران کرده است و در حرکت مهمی که در انتشار کلک و بخارا داشته، شايد برجسته‌ترين ويژگی کار او احتياط‌اش در نزديک شدن به عرصه‌ی سياست بوده است. محال است نگاهی به کلک و بخارا بيندازيد و چهره‌ای برجسته و بزرگ در ادبيات، تاريخ و فرهنگ ايران را از مجله‌ی او غايب ببينيد. تصادف را، روز يکشنبه، نيما افشار نادری از اصحاب سايت پندار نيز آنجا بود. گويا حضور من برای‌اش مايه‌ی تعجب و حيرت شده بود. باری، در خلال گفت‌وگو با او درباره‌ی تغيير دادن صفحه‌ی نخست سايت گفت‌وگو کرديم که البته پيشنهادی بود که قبلاً صاحب زخمه داده بود. اما دليل تأخير در تغيير دادن آن سردر پيش از هر چيز ديگر ضيق وقت و قلت دانش فنی من بود. اين يک ماه گذشته هم که چنان پر مشغله بوده است که فرصت هر کاری را از ما سلب کرده بود. اميدوارم از چند روز آينده مجال فراخ‌تری برای ديدار دوستان و رسيدگی به امور فرعيه پيدا کنم. القصه، برای طرح صفحه‌ی نخست تلاش می‌کنم کاری انجام بدهم. دانيال کشانی به گردن ملکوتيان حقوق زيادی دارد. شايد ديگر بار او را به زحمت بيندازم.

ادامه‌ی «وقايع اتفاقيه»

January 29, 2004

توضيحی در باب ای‌ميل‌های ملکوت

ظاهراً دو سه روزی است که ای‌ميل‌هايی مشکوک از آدرس‌های ملکوت به افراد مختلف و از جمله خودم ارسال می‌شود. برخی از اين ای‌ميل‌ها (شايد همه‌ی اين‌ها) حاوی ويروس باشند. تشخيص اين نامه‌ها سخت نيست. کمی دقت در عنوان نامه (و گاهی اوقات متن آن) و ضميمه‌های‌اش مشکوک بودن آن را آشکار می‌کند. دوستان کمی در باز کردن و پياده‌ کردن اين فايل‌ها و نامه‌ها دقيق و محتاط باشند تا از حملات ويروسی در امان بمانند. ای‌ميل‌های حاوی ويروس از کامپيوتر من برای کسی ارسال نشده است. لطفاً دقت بيشتری به خرج دهيد.

که به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد

بالاخره امروز از مصيبتِ عظمای بودن در کرمان خلاصی يافتيم. چند ساعتی بيش نيست که به تهران رسيده‌ايم. هنوز مجال گرد هم آوردن آن همه وقايع غريبه‌ای که در کرمان بر سرمان آمد دست نداده است. تنها به اشارت نکته‌ای را بگويم که دوستانی که در ذيل کرمانيه‌ی 1 چنان از سخنان نقادانه و گزنده‌ی من بر آشفته بودند، اگر در اين چند روز گذشته جای من بودند، چه بسا سخنانی می‌نوشتند که به مراتب درشت‌تر و تلخ‌تر بود. باری آن جفاها و بی‌وفايی‌هايی که در کرمان بر ما رفت، جای نقل و شرح ندارد. اما اگر نبود دستگيری دوستان و خويشاوندان و هم‌سلکان کرمانی که بعضی از آن‌ها از هيچ لطف و نوازشی فروگذار نکردند، معلوم نبود آن عده‌ی ديگر از کرمانی‌ها چه بلايی بر سرمان آورده بودند. مباد که ديگر گذارمان به آن شهر و آن طايفه از آدميان ناموافق‌طبع و آزاررسان بيفتد. اشتباه نکنيد! محض رضای خدا درست بخوانيد! همه‌ی کرمانی‌ها چنين نيستند. چه بسا همه‌ی شيرازی‌ها نيز چنان نباشند. اما روز و شب‌مان را تلخ و تباه کردند. آهنگ بازگشت‌مان را تندتر کردند اين مردمان ستم‌گر و . . . ديگر نمی‌دانم چه بگويم. سخن‌ها ناگفته بماند به.

January 27, 2004

غيبت‌نامه‌ی کرمانيه

دو سه روزی است که ملکوت از عرصه‌ی روزآمد شدن به دور افتاده است. تنها به اختصار همين نکته را می‌گويم که دليل غيبت ما قطع شدن تلفن خانه به دليلی نامعلوم است! باری به محض اين‌که به تهران برسيم، نظام صفحه به حال نخستين بازخواهد گشت و هم ملکوت و هم ساغر به روز خواهد شد. اگر اين دو سه روز تهی‌دست از اين خانه باز گشته‌ايد، خطا از جانب ما نيست. باز می‌آييم!

January 21, 2004

نظر پاک خطاپوش

لازم دانستم توضيحی برای طربستان بنويسم تا هر روز ناچار به توضيح دادن نباشم. هنگامی که تصانيف موجود در طربستان را گرد هم می‌آوردم، تنها دسترسی به فايل صوتی آن داشتم (البته به جز در مورد قطعات کلاسيک که هديه‌ی جمشيد برزگر بود) و در نتيجه اسامی آلبومی بعضی از ترانه‌ها را نمی‌دانستم. تنها موردی که در اکثريت قريب به اتفاق می‌توانم با اطمينان از آن ياد کنم، آثار شجريان است که روزگار درازی با آنها دمساز بوده‌ام. باری هر جايی که به نوار اصلی يا آلبوم دسترسی داشته‌ام، سعی کرده‌ام نام کامل قطعه را بياورم. در ساير موارد يا به خاطر کمبود جا در منوی طربستان و برای حفظ شکل صفحه نامی را خلاصه کرده‌ام يا اينکه دستم تهی بوده است. القصه اگر کسی نام درست برخی قطعات را که به اشتباه اينجا آمده‌اند می‌داند، لطف کرده و متذکر شود. در مورد قطعات کلاسيک هم بار ديگر توضيح می‌دهم که عيناً از روی جلد سی‌دی‌ها مربوط به آنها اسامی را نوشته‌ام. با اين وجود وقتی دوباره به لندن بازگشتم باز هم اسامی را مجدداً بررسی و اصلاح خواهم کرد. از حسن التفات و تذکرات دوستان هم سپاسگزارم. اين روزها کماکان گرفتار مشکل اينترنت هستيم. صبور باشيد.

January 13, 2004

کرمانيه ۱

سه چهار روز شده است که در کرمان هستيم و هر روزی که می‌گذرد چيزی جديدی در اين سرزمين مرا حيران می‌کند. اين شهر و احتمالاً‌ بسياری از شهرهای ديگر مجموعه‌ای از تناقضات عميق رفتاری و فکری است. تصور گرد هم آمدن رفتار سنتی و شايد روستايی با منش‌های مدرن خيلی سخت است. در اين ميان البته نکاتی هم هست که هيچ ربطی به مدرنيته ندارد و صرفاً ماجرای اخلاق است. خيابانی هست در بلوار جمهوری کرمان به نام هزار و يکشب. در اين خيابان چندين فروشگاه وجود دارد که حضورشان با مجموعه‌ی شهر کرمان مطلقاً هم‌خوانی ندارد. انواع و اقسام پيتزا فروشی‌ها با اسامی غربی. اما در همين خيابان فروشگاهی هست به نام گامْرون. اين فروشگاه چيزی شبيه سوپر مارکت است. يا به عبارتی چيزی شبيه تسکو و سینزبری يا سيف‌وی در لندن. صاحب مغازه يک نفر کرمانی است که با همسر و دخترش اينجا را اداره می‌کند. همه چيز مرتب و منظم چيده شده است و انواع و اقسام اجناس با بهترين کيفيت در آن موجود است. از همه مهم‌تر رفتار بسيار مؤدبانه و محترمانه‌ی فروشنده و صاحب مغازه است که می‌خواهد مشتری‌اش به هر نحوی از کارش رضايت داشته باشد. گويی اين فروشگاه اصلاً‌ تعلقی به شهر کرمان ندارد. هر چقدر از ادب و تشخص اين خانواده‌ی فروشنده بگويم کم گفته‌ام. اما در عوض تا دل‌تان بخواهد در هر دو قدمی ديگر به رفتارهايی برخورد می‌کنيد که دود از مغز آدمی بلند می‌کند.

باری، در همين بلوار جمهوری چند روز پيش برای ناهار به رستورانی رفتيم به نام «پارسيان». رستورانی بسيار نظيف و مرتب که اصلاً از يک رستوران در اروپا کم نمی‌آورد. در و ديوار اين رستوران منقش به نقوشی از تخت جمشيد و نمادهای ايران باستان بود. از همه جالب‌تر اين بود که ميزها شماره نداشت بلکه اسم داشتند: کوروش، داريوش،‌اشکان،‌پانته‌آ و اسامی باستانی و کهن ايرانی. غذای‌شان هم که البته بسيار عالی بود. آن طرف خيابان پاساژی هست به نام پاساژ گلستان که باز هم مجموعه‌ی غرايب است. در اين مجموعه مدرن‌ترين چيزها با کهن‌ترين و ابتدايی‌ترين تفکرات و برداشت‌ها گرد هم آمده است. فقط همين نام را ببينيد:«ارکست طوفان»! اشتباه نکنيد! اين همان ارکستر است! فروشنده که انواع و اقسام آلات موسيقی را می‌فروشد واقعاً فکر می‌کنيد بايد بنويسد ارکست! نمونه‌ی ديگر که خيلی خنده‌دار است و سعی می‌کنم عکسی از آن را روی وبلاگ بگذارم اين است: قهوه‌سرای سنتی بابا نوئل! هيچ توضيحی لازم ندارد . از اين قبيل تعابير زياد اينجا هست. دارم فهرستی از تمامی اينها تهيه می‌کنم و همه‌ی اينها را بدون هيچ شرحی اينجا می‌آورم.

با اين اوصاف، برای من واقعاً عجيب است که خاتمی در چه کشوری دارد از جامعه‌ی مدنی صحبت می‌کند. جامعه‌ی مدنی قبايی است که حتی بر قامتِ شهری مثل تهران هم گله‌گشاد است چه برسد به جايی مثل کرمان. ايران ما شتر گاو پلنگی است که تغيير يافتن‌اش زمانی به درازای قرن می‌خواهد.

January 10, 2004

شهر مصيبت‌زدگان

گفتم که‌ تازه ديشب به کرمان آمده‌ايم با الهه. يک نکته را عجالتاً‌ می‌نويسم از کرمان. اينجا شهر مصيبت‌زدگان است. به هر خيابانی که پا می‌گذاری کسی حداقل يکی از عزيزانش را از دست داده است،‌ اگر گروه‌گروه خويشاوندانش به کام خاک نرفته باشند. سوار هواپيما که می‌شوی، در مسير کرمان همه از زلزله می‌گويند و اصلاً‌ عجيب نيست که در طول پرواز يا هنگام ورود به کرمان صدای ضجه‌ی زنان مسافر و اشک‌های بی‌اختيار مردان را ببينی. اين استان يکسره مصيبت‌زده است. ماتم بم،‌ غم اين سرزمين و غم ايران است. مباد که فراموش کنيم. اينجا در هر جايی سخن زلزله‌ی بم اولين سخنی است که مردم با آن سخن می‌آغازند. در اين شبانه‌روز گذشته‌ اتفاقات جالبی رخ داده‌اند و کشف‌های جالب‌تری هم کرده‌ايم که بعداً خواهم نوشت. جدای از ماجرای زلزله، کرمان برای‌ام عجيب است. وقتی که به لندن می‌آمدم،‌ همه‌ی دوستانم می‌گفتند دچار شوک فرهنگی خواهی شد و لندن برای‌ات به اين زودی قابل هضم نخواهد بود. متأسفانه چنان نشد و لندن برای‌ام کاملاً‌ طبيعی بود! نکته‌ی عجيب اين است که هر بار به ايران می‌آيم شوک فرهنگی مرا بهت‌زده می‌کند. وقتی که رفتار مردم در تهران برای‌ام عجيب شده باشد و مدام يادم برود که به ايران آمده‌ام،‌ ديگر تکليف‌ام در کرمان روشن است. خدا به خير بگذراند!

سپاس‌نامه

پيش از هر چيزی، از جانب خودم و الهه، از تمام نازنينانی که ازدواج‌مان را تبريک گفته‌اند و در وبلاگ‌های‌مان پيام تبريک نوشته‌اند، سپاسگزاری می‌کنم. اين روزها،‌ چنان که اقتضای اين امور است درگيری و مشغله‌ها فراوان است و مجال وبلاگ‌نويسی يافت نمی‌شود. از اين گذشته، هنوز بايد تکاليف عقب‌مانده‌ی پايان ترم را تحويل دهم که فرصت برای آن‌ها هم اندک است و دو سه روزی بيش وقت ندارم. اين نوشته‌ی مختصر گزارش‌گونه‌ای بيش نيست و الزام تشکر از رهگذران اين وادی و مخصوصاً‌ ساکنان سرزمين ملکوت بود که بايد چيزی می‌نوشتم. تازه ديشب به کرمان آمده‌ايم و فراوان کار داريم.

January 7, 2004

محبوبِ من وطن

پريروز در ميان مشغله‌های فراوان حوالی ظهر بود که نزد مشکاتيان بوديم تا ديداری تازه کنيم و نسخه‌ای از فيلم چرخ و فلک را به او برسانم. حکايت‌ها رفت از جمله‌ی قصه‌ی ايرج بسطامی و آن چنان که بود. خوشبختانه وقتی که به همراه بانوی مکرم پيش او بوديم، خودش تنها در خانه بود و بچه‌ها. هر چند ساعتی بيش درنگ نکرديم، اما همان مختصر ساعت مغتنم بود. کار جديدی که از آثار او منتشر شده‌ است تحت عنوان 20 سال با آثار مشکاتيان که مجموعه‌ای است از آثار او با خوانندگان مختلف. اين نامگذاری و اين نحوه‌ی انتشار، بهانه‌ای بوده است برای مجوز پخشِ‌ «محبوب من وطن». گوش بدهيدش.

January 2, 2004

سالِ نو

مهرداد شوقی برای تبريک سالِ نو طرحی را با ای‌ميل فرستاده است. فهميدنش کمی زحمت دارد. می‌گذارمش اينجا تا شما هم اندکی با آن کلنجار برويد:

December 31, 2003

آخرين شب 2003 ميلادی

امشب، واپسين شبي سال 2003 است. تا ساعتی ديگر، سالی سپری می‌شود که سرشار از جنگ و قتل و ناامنی بود. سالی که تجسم جفا بر آدميان بود. بنشينيم و بينديشيم که در اين سالی که گذشت چه‌ها کرده‌ايم. ارزيابی کارنامه‌ی خودمان و جهانيان کار واجب است در اين آخرين ساعات. باشد که بدانيم چه خواهيم شد!

December 30, 2003

مجلس افروزِ ملکوت

سحرگاهانِ امروز،‌ وبلاگی ديگر در حلقه‌ی ملکوت زاده شد. اين بار، ارض ملکوت ساکنی دارد از آمريکا، از بوستون. نويسنده‌ی مجلس‌افروز از هاروارد می‌نويسد و در هاروارد کار می‌کند. حالا فقط مانده است که در آفريقا و استراليا هم نويسنده‌ای از ملکوت داشته باشيم تا به تمام معنای کلمه پنج قاره را تسخير کرده باشيم. کوته‌نوشته‌ای در ابتدای وبلاگِ امين افزوده‌ام و خودش هم توضيحاتِ کافی را خواهد داد. مختصر بگويم که امين انواع و اقسام سازها را می‌نوازد و پسرش هم البته اين روزها حسابی ياد گرفته است که چنگ بزند. اهالی ملکوت لطف کنند و لينک‌های صفحات‌شان را اصلاح کنند و وبلاگِ جديد را بيفزايند.

December 25, 2003

موسيقی‌های ايدئولوژيک

ضمن وبگردی‌های آخر شب، برای يافتن ترانه‌ای از مرضيه داشتم در سايت ايرانيانِ جهانشاه جاويد جستجو می‌کردم. تا به حال دقيق نشده بودم که صفحه‌ای دارد که اختصاص به سرودهای انقلابی ايران دارد. شنيدن بعضی از اين سرودها ناگهان تمامِ خاطراتِ دوران طفوليت‌ام را پيش چشمم زنده کرد. ناگهان ياد گروهِ سرود دبستانم افتادم که من هم عضو آن بودم. آن روزگار معلمِ دينیِ ما، که فکر می‌کنم زارع نام داشت، چنان که رسمش بود، مسئول امور تربيتی (بخوانيد ايدئولوژيک) بود و رهبرِ گروهِ سرود ما که در ناحيه‌ی ما برنده‌ی جايزه‌ای در ايام دهه‌ی فجر شد. تعداد زيادی از اين سرودها را ضبط کردم و شايد در وقتِ مقتضی روی سايت گذاشتمشان. شنيدن دوباره اين سرودها برای خيلی‌ها يادآور خاطره است. برای خيلی هم دردناک است. زنده شدنِ آن همه آرمانِ آن روزی، تجسم ايام جنگی که عمر و جوانی آن همه ايرانی را خاکستر کرد، هم جالب است و هم رنج‌آور. آن سرودها، با موسيقی‌هايی که گاهی اوقات بسيار ابتدايی و عاری از ظرافت‌های اصيل هنری بودند، چنان با دين، قرآن، اعتقاد و باور مردم عجين شده بودند، که تصور القايی بودن اينها برای يک کودک دبستانی طبعاً بسيار دور از ذهن بود. اما امروز همان کودکان دبستانی گويی تمامِ آن سرودها و شعارها را از ياد برده‌اند و ديگر به اين سادگی تسليمِ هر باورِ جزمی نمی‌شوند. نمی‌دانم. شنيدنِ دوباره‌ی اينها حال عجيبی برای‌ام داشت. مخصوصاً آن سرود ايران ايران که رضا رويگری خوانده بود، چيز پر خاطره‌ای بود. همين روزها يکی دو تا از اينها را روی سايت می‌گذارم.

December 24, 2003

چهلمين روز درگذشت شرف

داشتم سخنان سروش را در مراسم بزرگداشت چهلمين روز درگذشت شرف‌الدين خراسانی می‌خواندم. تنها چيزی که از شرف به ياد دارم آهنگ صدای‌اش بود که لرزان و ضعيف از پشتِ تلفن می‌آمد. وقتی که هنوز در ايران بودم، شبی در خانه‌ی پرويز مشکاتيان بودم و گروهی از اهل هنر هم جمع بودند و سخن از موسيقی بود و ادبيات. در همان ميانه پرويز به شرف زنگ زد که احوالی از او بپرسد. گمان می‌کنم آن موقع مصادف بود با سفری که خاتمی به فرانسه کرده بود و برای‌اش جنجالی به پا کرد. پرويز بدون هيچ مقدمه‌ای گوشی تلفن را به من داد و به شرف گفت با فلانی صحبت کنيد. من فقط مات و مبهوت احوالی از پيرمرد پرسيدم و بس! آنچه از شرف به ياد دارم همين است و بس!

December 23, 2003

يادداشت فنی

ديشب برنامه‌ای آنلاين را کشف کردم به نام پلاکسو که لينکش را همين بغل گذاشته‌ام. دريغم آمد توضيح از آن اينجا ننويسم. کسانی که ايميل پاپ دارند و از اوت‌لوک استفاده می‌کنند، حتماً با اين موضوع برخورد کرده‌اند که اگر جايی به مسافرت بروند، ديگر به فهرست آدرس‌های ثبت شده در کامپيوتر خودشان دسترسی ندارند. اين برنامه دقيقاً می‌تواند فهرست آدرس‌های تماس شما را به شيوه‌ای تميز و مرتب سازماندهی و ثبت کند تا از هر کجای دنيا که خواستيد به آن دسترسی داشته باشيد. البته می‌توان از اين فهرست در ياهو هم استفاده کرد. به راحتی قابل درج در ياهو است. من که ديشب از ديدنِ آن کلی ذوق کردم. اگر مرتب سفر می‌کنيد و لپ‌تاپ نداريد، اين سايت و امکاناتش جان می‌دهد برای شما.

December 18, 2003

طربستانِ باختری

امروز 25 قطعه‌ی کلاسيک ديگر نيز به طربستان افزوده شد. اين قطعات در مجموعه‌ای پنجگانه گرد آمده بودند به نام: «موسيقی تأمل» و مشتمل بر پنج آلبوم: نور، هوا، باد، خاک و شب است. از اين پنج آلبوم، سه آلبوم را امروز در طربستان گنجاندم تا کسانی که می‌خواهند از آنها استفاده کنند. نام‌ها را چنان که می‌ديدم عيناً می‌نوشتم چون نه دانشِ موسيقايی کلاسيکِ من آن قدر بالاست و نه در واقع ديگران هم چندان به جزييات می‌پردازند. برای اين سه آلبوم، يعنی نور، هوا و خاک بخشی را در فهرست اين صفحه جدا کرده‌ام و کسانی که می‌خواهند عيناً نام قطعات را به لاتين به همراه نام آهنگساز ببيند، می‌توانند به فهرست طربستان باختری رجوع کنند.

پ.ن. دوستانی که از فهرستِ طربستان استفاده می‌کنند، بهتر است هر از چند گاهی، نگاهی به سورس کدهای صفحه بيندازند و فهرست آپديت شده را استفاده کنند. هر روز و هر دقيقه نمی‌توانم خبر افزايش يکی دو فايل را بدهم!

December 6, 2003

وردهای جادو و رود تيمز

امشب با يکی از دوستان به گالری تِيت مدرن نزديک بلک‌فراير رفتيم. اين گالری همان جايی است که عکس صفحه‌ی مصاحبه با عباس معروفی در شرق از آنجا گرفته شده بود. خورشيد را اينجا شبيه‌سازی کرده‌اند و به همين شيوه دود و غبار و بخار را در هوا می‌پراکنند تا انعکاسی از هوا و آلودگی بيرون را اينجا نشان دهند. باری، بخشی از اين گالری به آثار نقاشی نقاشانِ مدرن تعلق داشت که حقيقتاً از سطح شعور من بالاتر بود و من هيچ از آن نمی‌فهميدم جز مشتی خطوط کج و معوج که همين‌طوری کنار هم قرار داشتند. انصاف می‌دهم که شعور من نرسيد به درکش! اگر ايرادی هم در آنها هست حکايتِ دگری است. القصه، در بخشی از نمايشگاه، مجموعه‌ی اشيای کشف شده از لايروبی رود تيمز را به نمايش گذاشته بودند. هر چه که به ذهن‌تان برسد در آن ميانه يافت می‌شد. از شير مرغ تا جان آدميزاد! اما يک چيز شديداً توجه مرا جلب کرد: برگ کاغذ سپيدی که رویِ آن در آن بالا بسم‌ الله الرحمن الرحيم نوشته شده بود و در خانه‌هايی مربعی اعداد و ارقام و آياتی درج شده بود. دقيقاً حرز و دعايی بوده است که به قصدی نوشته شده بود. می‌دانيد که برخی از اين ادعيه را به رودخانه يا آب روان می‌انداختند برای ادای حاجت يا شايد هم به دست آوردنِ دلِ محبوبی! داشتم از تعجب شاخ در می‌آوردم که کسی که اين را به رودِ تيمز پرتاب کرده بود (که به احتمال قريب به يقين ايرانی بوده است)، چطور از لندن سر در آورده و باز هم اين کار را کرده است؟! واقعاً آن نقاشی‌های مدرن که از فهم من خارج بود با اين کارِ شديداً سنتی که باز هم در اينجا از فهمِ من خارج بود برای من پديده‌ای بود امشب!
يکی دو ساعت بعد جلوی ساعت بيگ‌بن بودم و ساختمان‌های پارلمان. برای اولين بار در اين دو سال جلوی اين ساختمان نشستم. پشت مجسمه‌ی چرچيل در آن هوای خنک شب بساطم را پهن کردم و همان‌جا به جای شام ساندويچی را که در کوله‌ام بود خوردم و محو تماشای مردمی شدم که مرتب از همديگر و آن ساختمان عکس می‌گرفتند. برای اينکه از قافله عقب نمانم، من هم در همان تاريکی عکس بيگ‌بن را اسير خانه‌ی دوربين کردم:

ساعت بيگ‌بن

شبِ شعر سايه

تازه از شب شعر سايه به خانه بازگشته‌ام. سايه امشب دو مثنوی بلند خواند و چند شعرِ غير کلاسيک؛ يعنی غزل نخواند. وقت چندانی هم نبود. باری شبی به ياد ماندنی بود هر چند می‌خواستيم با دوستان سايه را بيرون ببريم و به دلايلی نشد. القصه، آنها که با سايه انس و الفتی داشتند حتماً بهره‌مند و شيرين‌کام بازگشتند، اگر چه شايد سايه بايد غزل می‌خواند که بسياری از شيرين‌کاری‌های او در همان است. ابيات زيادی از مثنوی بانگ نی را که در جايی چاپ نشده است امشب برای همگان خواند. دکتر سروش وقتی وارد شد، متوجه سايه نشد که گوشه‌ی سالن نشسته است. با هم سلام و احوال‌پرسی کرديم در همان شلوغی و او رفت جايی نشست. وقتی که دوباره به سمتِ من نگاه افکند، تازه ديده سايه هم روبروی من نشسته است. دوباره با احترام برخاست و به سوی سايه آمد. سايه وقتی دکتر سروش را ديد، گفت: «شما چرا زحمت کشيديد؟». سروش حاضر جواب هم که در شعرورزی کم نمی‌آورد گفت: «لطف کردی سايه‌ای بر آفتاب انداختی! شوق ديدار توام اينجا کشيد!». بماند که هر دوتاشان با من و نامِ من چندان که توانستد، به آن لطف به انواع عتاب آلوده، چه شوخی‌ها که نکردند! در انتهای مجلس، به قيد قرعه می‌خواستند يک نسخه از حافظ به سعی سايه را به يکی از حضاری که بليط خريده بود هديه کنند. آقای محمود کيانوش کنار جمشيد بزرگر نشسته بود و قرعه را که آلما خانم کشيد به نامِ او افتاد. او به اصرار بليط را به دستِ جمشيد داد و جمشيد امشب نسخه‌ای از حافظ برد که سايه بعد برايش امضا کرد و کلی خاطره شد برای جمشيد. قصه مختصر می‌کنم و تعدادی از عکس‌های امشب را می‌گذارم اينجا. سايه شب يکشنبه هم در شمال لندن شعرِ خوانی دارد. آدرس آن را هم خواهم گذاشت.

ادامه‌ی «شبِ شعر سايه»

December 4, 2003

در واحه‌ی احساس

پرده‌نشينی ديگر وارد حلقه‌ی ملکوت شد. به اختصار می‌نويسم تا خودتان بخوانيدش: واحه. گمان نمی‌کنم محتاج توضيحی باشد. خودش بايد گويا باشد.

يک اصلاح: از فرط شتاب، وقتی در لينکدونی غزلِ آقای طباطبايی را آوردم، اضافه‌ی «علامه» را به نام ايشان نيفزودم تا هم باعث تميز ايشان از ديگران شود و هم ارادتمندانِ ايشان را خوش آيد. مايه‌ی دريغ است که می‌بينم وحيد اين گونه بی­پروا داوری می‌کند و بزرگی و بزرگواری هر کسی را منجمله‌ی آقای طباطبايی را تنها در ترازوی ذهنِ خود می‌سنجد که:
«غزلي از طباطبايي! شما بزرگوار تر از اون نشون داديد كه بخواهيد از آدماي بزرگ تعمدا به اين شكل نام ببريد، اين رو مطمئنم.
اگر اين غزل رو قبلا نخونده بودم با اين تيتر قطعا نمي فهميدم كه منظورتون از طباطبايي، علامه طباطباييه! با توجه به اينكه فاميل طباطبايي فاميل بسيار زياديه و خوشبختانه خيلي از اون ها هم آدماي معروفي هستن، بد نيست حتي اگر اعتقاد به علامه بودن ايشون هم نداريد، براي تشخيص خواننده هاتون به شكل بهتري از ايشون نام ببريد.»

باری آن لينک را اصلاح کردم. اما آقای طباطبايی را شما هر چه بناميد و هر که بخواهيد، او برای من صاحب الميزان است و نويسنده‌ی فلسفه و روش رئاليسم. اينکه او را علامه بدانم يا نه به من مربوط است، اما قطعاً به او، چنان که به هر کس از ارباب معرفت و دانش حرمت می‌گذارم. شتابزدگی وحيد در واکنش نشان دادن تنها مرا به حيرت واداشت که چگونه روان‌کانه مقاصد و اغراض مرا می‌سنجد و بحث را به اعتقادات می‌کشاند. اين غزل را من با ايميل از يکی از دوستان دريافت کرده بودم و او هم نوشته بود طباطبايی و مفروض گرفته بود که او را می‌شناسم از روی غزل. تنها راه شناختِ من همان دستخط بود که نخستين بار بود می‌ديدم.

December 2, 2003

حق قدمت

برای ساکنان حلقه‌ی ملکوت می‌نويسم که آنها که می‌توانند اين کار را بکنند. چنان که می‌دانيد و می‌دانند صاحب سيبستان فيلمی ساخته است در حدود سالی پيش و سايت فيلم چرخ و فلک را در ارض ملکوت داير کرده‌ايم. متأسفانه هنوز در اين سرزمين که آن سايت و وبلاگ صاحبش بعد از خودِ من، نخستين صفحاتی بودند که متولد شدند، نشانی از لينک به اين فيلم در برخی از صفحات ملکوت نيست. کسانی که با قالب‌ها آشنا نيستند، کارش را من يا بانوی بزرگوار انجام خواهيم داد. اما آنها که می‌دانند، تقاضای من از ايشان اين است که حتماً لينک اين فيلم را در صفحه‌ی خودشان بگذارند، تا از اين فيلم و فرهنگ و موسيقی تاجيکستان حمايتی کرده باشيم. مانند لوگوی مسابقه‌ی بهرام صادقی، در آينده‌ی نزديک، در وقت نمايش عمومی فيلم، لوگويی برای آن هم تدارک خواهيم ديد. باری عجالتاً لينک صفحه را چنان که من نهاده‌ام لطفاً بگذاريد. درست است که قبله‌ی عالم را برديم به دفتر ديوانی، اما هنوز قبله‌ی عالم که هستيم!! باری از طنز که بگذريم، شرط دوستی و همراهی و همسايگی(هم با تاجيکستان و هم با سيبستان!) است که بيشتر از اين فيلم ياد شود.

نکته‌ی ديگر، تقاضای اکيدِ من از از دوستانی که وبلاگ می‌نويسند و لينکدانی دارند اين است که در لينکدانی، بخش لينک‌ها و در متنِ مطالب به خارج از وبلاگ خود در هر فرصتِ مغتنمی لينک بدهيد. خارج از وبلاگ يعنی خارج از حلقه‌ی ملکوت. چنان نباشد که هر چه لينک می‌دهيد يا به جای مشخصی باشد يا به خودتان. با تکثر و تنوع لينک‌ها مخاطبان و خوانندگان صفحه‌تان بيشتر می‌شود. اگر صفحه را برای خودتان می‌خواهيد بنويسيد، لازم نيست آنها را آنلاين کنيد. لينک بدهيد تا به شما لينک بدهند. اين حرف حسين درخشان از معدود سخنانِ درخشانِ اوست!!

اعجاز موسيقی

الآن داشتم با سايه صحبت می‌کردم. مجال تنفسی از کار به خود دادم و چند دقيقه‌ای با او از شعر و موسيقی شعر سخن گفتم. چنان‌که پيشتر گفته بودم و سايه هم در ديدار کلن گوشزد کرده بود، به نظر او شعر معاصر بزرگترين عيب و آفتش رهايی از موسيقی است از آن رو که از بستر ميراث ادبی و فرهنگی ايران به اين شيوه گسسته و بريده می‌شود. سخن راستی را می‌گفت (حداقل من باورش دارم) که ما وقتی از شعر معاصر ايران صحبت می‌کنيم، مقصودمان هم‌نسلان سايه است: اخوان، نادرپور، شاملو، سپهری و غيره. مايه‌ی دريغ است که در اين چهل سال که دسترسی ما به کتاب و بسياری از منابع به طرز حيرت‌آوری رشد کرده است و با ادبيات ساير ملل جهان تماس پيدا کرده‌ايم، هنوز چهره‌ی برجسته‌ای در شعر پديد نيامده است. اعتقاد سايه اين است که يکی از دلايلش گسست از اين سنتِ ادبی و شعری است. در مجالی ديگر ادامه سخن را خواهم نوشت. تا آن موقع باز سايه را می‌بينم و مبسوط‌تر می‌توان نوشت.

پ.ن. موسيقی‌های کلاسيک صفحه، حاصل هديه‌ی ارزشمند جمشيد برزگر است که مجموعه‌ای نفيس را برايم آورد. بار ديگر ممنون دوستیِ او هستم. اين را هم بايد اصلاح کنم که سخن سايه‌ اين بود که در شعر معاصر آنچه جای طرح دارد، به زعمِ او، شعر هم‌نسلان اوست. استنباطِ او اين است که از آن پس در شعر، مسير شعر نو پاره شده است.

December 1, 2003

سايه: آفتابیِ کهنسال

الآن از پيش سايه برگشته‌ام. غروب مشغول آماده کردن پيشنهاد پايان‌نامه‌ام بودم که سايه زنگ زد. می‌گفت از صبح در خانه نشسته است منتظر تلفنِ من. بعد به يادش می‌افتد که اصلاً شماره تلفنش را در لندن به من نداده بود! گفتم الآن راهی می‌شوم و می‌آيم پيش‌ات. تلفن زدم به جمشيد برزگر که اگر می‌خواهد همراهم بيايد. باری يکی دو ساعتی طول کشيد تا رسيدم آنجا. سايه بود و آلما و خواهرش و پسر سايه، کاوه و جوادِ شمس که برگزار کننده‌ی مراسمِ شبِ شعر سايه در لندن است. گرم صحبت شديم و از هر دری سخنی پيش آمد. ديگر داشتيم آماده‌ی رفتن می‌شديم که سخن به شعر رسيد و ادبيات. مجالی دراز فراهم نشد و جمشيد هم از کار روزانه خسته بود و مسير طولانی و بايد برمی‌گشتيم. به هر تقدير، چنان که يک بار ديگر هم در همين‌جا نوشته‌ام، ديدار سايه و حضور او هميشه برایِ من لذت‌بخش بوده است. در حضورش احساس راحتی و صميميت می‌کنم، فارغ از اينکه از او چيز می‌آموزم. دانشِ او و دلبستگی و تعلقِ خاطرش به ايران و فرهنگ و ادبياتِ ايران زمين ستودنی است.

ادامه‌ی «سايه: آفتابیِ کهنسال»

November 30, 2003

از اين هوای دلگير

شايد يک ماهی شده است که هوای لندن يا بارانی است يا ابری. به ندرت پيش آمده است که آفتابی چهره‌گشا باشد. روزگارِ من هم يا در اتاقم به کلنجار با متونِ دانشگاه می‌گذرد يا گرفتار ترجمه هستم و يا تدبير امورِ سايت. سايه ديروز رسيده است به لندن. پريروز به او تلفن کردم تا شماره‌ی همراهِ جديدم را به او بدهم. از پرويز جاهد شنيدم که برايش جلسه‌ی شعرخوانی ترتيب داده‌اند. وقتی از او پرسيدم که اين ماجرا چيست، گفت که تدارک اين را ديده‌اند و خودش دلِ خوشی از آن ندارد. می‌گفت اگر محفلی خصوصی بود که دور هم جمع می‌شديم به آن راضی‌تر بود تا اين چنين. می‌گفت دارم از لندن آمدن عذاب وجدان می‌گيرم به خاطر اين برنامه! باری هنوز همديگر را نديده‌ام. من هم اين دو سه روز مشغول تهيه‌ی پيش‌نويسِ پيشنهادِ اوليه‌ی پايان‌نامه­ام هستم و فقط گيجم! هوای لندن هم دلگير است و غريب‌وار با منِ غريب بازی می‌کند. وقتی که باران می‌آيد کمی دلم باز می‌شود اما وقتی تنها باشی و حضرت دوست در کنارت نباشد، زير باران راه رفتن هم بی‌ذوق می‌شود. با اين کار تازه‌ای که کردم و «دفتر ديوانی» را به جای خودش بردم، احساس می‌کنم صفحه دارد نفس می‌کشد و من مجالی می‌يابم تا خودم باشم و راحت‌تر به موضوعات مورد علاقه‌ام بپردازم. اين روزها فرصت نداده‌ايم عاشقی نفس بکشد! دارم خانه‌ام را غبارگيری می‌کنم، حالا.

November 29, 2003

ارمغان دوست

جمشيد بزرگر از وين هديه‌ای برای‌مان آورده است که ديشب شديداً مرا خشنود ساخت. مجموعه‌ای بسيار متنوع و برگزيده‌ای عالی از آثار موسيقی کلاسيک. جمشيد درست فکر کرده بود که من اينها را ندارم. همين روزها فرصتی که فراهم شد، اينها را به فهرست طربستان اضافه خواهم ساخت تا از فضای موسيقی با کلام قدری فاصله بگيريم. گويا اينها هديه ازدواج بودند! جمشيد انصافاً انتخاب بسيار زيبا و جانانه‌ای کرده است. دريغ است که اينجا او را (و کيانوش را) سپاس نگويم.

نکته‌ی ديگر اينکه چنان که دوستی گوشزد کرده بود، مدتی است که فضای اين صفحه به عرصه مبادلات نثر ناصری و طنزِ سلطنتی بدل شده است. من هم احساس می‌کنم که استمرار اين شيوه در اين صفحه‌ی خاص شايد مانع بيان من به آن شيوه‌ای که هستم باشد. اين که گفته بودم سکوتم را خواهم نوشت از همين رو بود که می‌خواستم فضايی داشته باشم که خودم باشم. شايد برای اين مکاتباتی که ميان ما رد و بدل می‌شود صفحه‌ای نوين ساختيم که تنها مخصوصِ اين کار باشد، چنان که هيچ يک از حلقه‌نشينان در صفحات ديگر، مگر به ندرت چنين نمی‌کنند. اما، وقتی که می‌گويم سکوتم را خواهم نوشت، مقصودم دقيقاً اين است که سکوتم را خواهم نوشت؛ يعنی سکوتِ مرا بايد خواند، نه اينکه کسی سکوتم را بشنود! مترصد فرصتی هستم که هم آيين نوشتار اين صفحه را قدری منسجم کنم و هم حجره‌ای تازه در ملکوت بر پا کنم تا اين نثر نوينِ حلقه را حفظ کنيم و ادبيات طنزمان را از دست ندهيم، و هم می‌خواهم که جدای نوشتنِ خموشی‌هايم، در همين صفحه دوباره ترتيبی پديد بياورم که چنان باشد که روز نخست از ملکوت توقع داشتم. اين روزها خودم هم نمی‌توانم پيوندی ميان موسيقی صفحه و نوشتار اينجا حاصل کنم. شايد عده‌ای هرگز به موسيقی صفحه گوش ندهند، اما خودم و کسانِ زيادی به اين موسيقی گوش می‌دهند. اين است که نمی‌خواهم گسستی در اين کار بيفکنم.

پ.ن. اين صفحه را درست کردم و تمام اربابِ صحنه‌ی پيشين می‌توانند به همان شناسه و رمز عبور معمولی خود در اين صفحه‌ی جديد که هنوز نامی در خور برايش نيافته‌ام ادامه مباحثات و مجادلات پيشين را بگيرند.
پ.پ.ن. حالا اين صفحه نام هم دارد: دفتر ديوانی!

November 28, 2003

تقرير خموشی

مختصر می‌نويسم. امشب به همراه جمشيد برزگر ميهمان صاحب سيبستان بوديم. نيمه شب گذشته بود که احمد پوری نيز به ما پيوست. سخنانی که پيش آمد آشفته‌ام ساخت. مسببش پوری بود البته. نذری دارم و عزمی از اين پس:
می‌خواهم سکوتم را بنويسم!

و اشارتی کفايت است.

November 26, 2003

تابِ نگاه

شکنجه‌ی جانکاهِ عزلت
و بی‌خويشیِ رهزنِ خود را
تاب آوردم
تا نگاهی تابناک
در عمقِ ظلمتم درخشيدن گرفت.

تا دميدنِ اين خورشيد
بسی قربانیِ عزيز داديم
از فرزندانِ وقت
که اسماعيل‌های ابراهيمِ جان بودند.

ادامه‌ی «تابِ نگاه»

November 25, 2003

ای خدا! دبيره به روز شد!

بالاخره بعد از اين همه حنجره دراندن‌های قبله‌ی عالم، پراگ‌نشينانِ حلقه‌ی ملکوت تصميم گرفتند قبله‌ی عالم را سرافراز فرموده و از شرمندگی در بياورند! باشد که اين جان‌فشانی‌های کاتب کتابچه (بيوگرافی اشيای بی‌جان) و صاحبِ مختصر(مختصری درباره‌ی ماه‌منير)، چراغ راهی باشد برای آنها که در حلقه‌ی ما کاهلی می‌کنند. به خدا اين دبيره يک کمی خاصيت دارد. ما همين جوری الکی نمی‌گوييم. اينها می‌شود صفحات زرين و درخشانِ تاريخ ممالک محروسه‌ی معظمه‌ی ملکوت. حالا آيندگان قضاوت خواهند کرد که بارگاهی که بر پا کرديم چه کار کرده است! خودمان که سعی می‌کنيم از فرط تواضع چيزی نگوييم!! اين را هم مزيد توضيح بيفزاييم که وقتی از ملکوت و بارگاه و سلطان و سلطان بانو و قبله‌ی عالم و وليعهد و ظهير و ساير متعلقين و متعلقات درگاه سخن می‌گوييم، وقتی که حرف از رعيت و رعاياست، ما تنها داريم از همين مجموعه حرف می‌زنيم و تازه در همين مجموعه هم بعضی اوقات وقتی حس کنيم که بعضی از ساکنان درگاه اخم می‌کنند و از ادبيات خاقانی رنجيده خاطر می‌شوند سعی می‌کنيم زياد موی دماغشان نشويم! اين را از اين باب گفتيم که بعضی از مترددين اينجا، خودشان خود را در زمره‌ی رعايا حساب می‌کنند! طبعاً ما هم رفتارمان با آنها مثل رفتارمان با ساکنان درگاه نيست و نسبت ما با ايشان متفاوت است. تنها کسی که اين ميانه وضعش اندکی فرق می‌کند، سيد‌الملکوت است که روابطش با خاتون مکرمِ ما، که سلطان بانو باشند، خوب است و قرار است همين روزها حجره‌ی ملکوتی‌شان افتتاح شود! اين را گفتيم که بقيه حساب کارشان را بکنند.

November 24, 2003

هلالِ عيد در ابروی يار بايد ديد

فردا عيد است و اينجا به تماشای ماهِ نو به صحرا نمی‌توان شد و ما خلوت‌گزيده‌ايم که از ماهِ ابروانِ دوست خجليم. دست به گريبانِ اين سخنرانی و آن کلاسم؛ لرد بيکو پارِک اکنون قرار است از آزادی بيان سخن بگويد و اينکه چنين چيزی اصلاً معنا ندارد! سخنِ عيد را کوتاه می‌کنم که بروم. عجالتاً به لطفِ صاحب زخمه، ترانه‌ی صفحه را به نغمه‌ای به مقتضای وقت تغيير می‌دهم. ترانه‌ای است اين که ام کلثوم برای شبِ عيد فطر خوانده است. صوتِ غزل است و لحن و لهجه مصری است. شايد برای کسانی که با عربیِ کلاسيک آشنا هستند فهمش دشوار باشد. مصريان تمام «جيم»‌ها را «گاف» می‌خوانند و گمان می‌کنم که «قاف»‌ها را هم «الف» (خاطرم هست که سلطان‌ بانو چنينم می‌گفت). شايد سلطان بانو را اگر مجالی بود(؟)، متنش را تحرير کرد! اما:
تعالَ اعطِف علی حالی؛ و غنِّی الآن ليلة العيد!

November 23, 2003

يادداشتی برای دبيرانِ ملکوت

اين يادداشت را اينجا می‌نويسم که ساکنان درگاه بخوانند و بدانند. حاضران، غايبان را با خبر کنند و اهلِ حضور در اصغای اين اشارات گوش جان بگشايند و جهد بليغ در امتثال اوامر ملکوتی نمايند، باشد که در ملکوتِ جان رستگار شوند و عاقبت به خير. وقتی که صفحه‌ی دبيره را به پيشنهاد و مشورتِ صاحب سيبستان، باغدارِ ملکوت، بر پا کرديم، جمعی از همراهانِ موافق اين درگاه، مخلصانه قبول دعوت کردند و ورقی بر دفتر دبيره افزوند. اما کماکان برای جمعی از مترددين درگاه و مهم‌تر از همه برای برخی از ساکنين حلقه، عده‌ای از نويسندگان غريب‌اند و پرده‌نشين. توقع صاحبِ ارضِ ملکوت اين است که هر يک از حلقه‌نشينان از سرِ عنايت چند خطی از خويش بنگارد. دقت کنيد که مرادم اصلاً اين نيست که هر که می‌نويسد به اسم و رسمِ حقيقی هستیِ خويش بر آفتاب افکند. حاشا که چنين باشد. سخنم تنها اين است که توصيفی در بابِ نوشته‌های صفحه‌ی خود و اشارتی به علايق و پيشينه‌ی خود تا بدان‌جا که صلاح می‌دانيد بنويسيد. اگر چه صاحبِ ارض ملکوت آنچه را که لازم باشد از نويسندگانِ حلقه می‌داند، اما آنها که به اين خطه می‌آيند، شايد بخواهند بدانند حال و هوای نوشته‌های هر کدام‌تان در چه سپهری است. لطف کنيد اين صفحه را متروک مگذاريد! اين صفحه را به دلايل زيادی برای آبادانی ملکوت گسترانديم، باشد که سفره‌ای باشد واجد مائده‌هايی آسمانی. باور کنيد جلوه‌ی ديگری به اين خطوط خواهد داد! چنان که همين اکنون نوشتم، لازم نيست که بيوگرافی و شرح احوال و نام و نشان خويش بنگاريد. هر چه می‌دانيد و می‌خواهيد بنويسيد که گويای محتوا و احوالِ خانه‌ی ملکوتی‌تان باشد. روی اين سخن هم با نوباوه‌گان و نو نويسانِ ملکوت است و هم با آنان که پيشتر در جمعِ ما آمدند و هيچ نگفتند و خموشی گزيده‌اند با ما! خانه‌ی خود را آبادان کنيد! خانه‌ی دل‌تان آباد باشد!

تکمله:از هم مهم‌تر اين است که بنويسيد و به روز باشيد! اگر قرار است به روز نباشيد و خانه‌تان چون خانه‌ی اروح باشد و خاموش و بی‌نفس، خاصيت جا گرفتن در کنج ملکوت چيست؟ «در عشق زنده بايد، کز مرده هيچ نايد». خاموشی يعنی مرگ! اينجا زنده باشيد، نه مرده!

November 18, 2003

امشب به قصه‌ی دلِ او گوش می‌کنيم . . .

ديروز از سايه ايميلی داشتم که می‌گفت راهی لندن است و می‌خواهد مرا ببيند. ناگهان دلتنگ او شدم که در سفرِ اخير آلمان مجال رفتن به کلن برايم فراهم نشد و نتوانستم با وجود خبری که به او داده بودم به ديدنش بروم. ديشب ديروقت بود و ديگر نمی‌شد با او صحبت کنم. صبح با او مختصر گپی زدم که قرار ملاقاتمان را بگذاريم. الآن پيش از اينکه از خانه خارج شوم روی همين لينک گوشه‌ی صفحه (برنامه بزرگداشت سايه) کليک کردم و شنيدن صدايش شوقم را به ديدنش بيشتر کرد.

ما سالهاست که به قصه‌ی دلِ او گوش کرده‌ايم. مباد که فراموشش کنيم.

November 17, 2003

از تأثيرات کواکب؟

بايد سريع بروم سرِ کلاس که جان کين شروع کرده است. الآن داشتم به لينکدونی نگاه می‌کردم، ديدم که بسياری از لينک‌های هفته‌ی اخير بن‌مايه‌ی دينی دارند. انگار ملا شده‌ام يا متکلم. همين امشب می‌خواهم نقدی بنويسم بر مطلبی که فردی به نام فرهاد مافی برايم ايميل کرده بود در دفاع از هويت ايرانی در برابر هويت اسلامی! خدا بخير کند. تا چه شود ز لطفِ او صورت آن جهانِ من!

اندر مناقب جان کين

سابقه نداشته است که روزی را در کلاس جان کين سپری کنم و از وسعت و عمقِ دانشِ او در زمينه‌ای که تدريس می‌کند به شوق و وجد نيايم. آنچه که همواره در شخصيت و رفتارِ او برايم جذاب بوده است، اين است که جان به هيچ رو انسانی يکسونگر و مطلق‌انديش نيست. تأنی و درنگِ او در رأی دادن و بی‌پروايی او در نقادی مقولاتی که برای غربيان و ما شرقيان شايد پذيرفته شده و مسلم هستند همواره برايم دلپذير و مايه‌ی خرسندی است. (همين اکنون که اينها را می‌نوشتم، جان کين به سراغم آمد! قول داده بود که مقاله‌ای از فرويد را برايم کپی کند. ساختمان را به دنبالم گشته بود تا مرا بيابد!!). می‌خواهيد ببينيدش؟ اينجاست:

از تقديس کردنِ آدميان روی‌گردانم. با اين وجود، شايد کاری که اکنون می‌کنم چنين رايحه‌ای از آن برخيزد. اما به دلايلی که خواهم گفت، رويکردِ من به جان کين چنين نيست.

ادامه‌ی «اندر مناقب جان کين»

November 15, 2003

در آسمان ملکوت

روزگاری توضيحکی درباره‌ی لوگوی صفحه نوشته بودم. دانيال طرحِ نيکويی را تدارک ديده بود که ديرزمانی است بر صدرِ صفحه نشسته است. کسی به ياد می‌آورد که در آن تصوير بالا چه اشاراتی هست؟ من مخصوصاً به اين تصاوير تعلق خاطرِ خاصی دارم. دوست دارم بدانم آنها که به اين خانه سر می‌زنند چه تصور و احساسی از لوگوی صفحه دارند. اين رنگ و بانگ‌ها قطعاً در ذهن و ضمير خواننده تأثيرِ خود را می‌نهد. اين فضا مرا که نويسنده‌ی اين صفحه‌ام خوش می‌آيد.

افزايش‌های طربستان

در فهرست طربستان، چند ترانه‌ی ديگر افزوده شده‌اند از جمله تعدادی از اجراهای ارکستری شجريان. تصنيف‌ها و ترانه‌های ديگری نيزی افزوده شده‌اند که هنوز نامشان در فهرست زير نيامده است. اگر روزی اين ترانه‌ها را گذاشته باشم، آنها که تردست‌تر بوده‌اند حتماً نشانی‌اش را برداشته‌اند و برای خود دارند. اگر مجالی داشته باشم که تجربه نشان داده است به کف آمدن اين مجال تنها از سر تصادف خواهد بود، شايد آن ترانه‌های پراکنده در سايت را نيز يکجا گردِ هم آوردم و مرتبشان کردم. مجموعه‌ای از آثار مرضيه و پريسا را نيز در حال تدارک هستم که همگی موکول فرصتند. تا فرصتی فراخ‌تر به دست آيد، عجالتاً به همين‌ها بسازيد.

Free counter and web stats