صفحه‌ی اصلی

بايگانی: نقد و نظر

March 6, 2007

کالبدشکافی چند پاسخ

سختِ عنانِ قلم را گرفته بودم که وارد ماجرای آشوری و نويسنده‌ی فل سفه نشوم. تازه رفته‌ام سراغ اينترنت و می‌بينم که حضرتِ استاد نامِ اين حقير را بر قلم مبارک رانده‌اند و اشاره‌ها کرده‌اند. اما «من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم»؟ ايشان که فروتر از آشوری را در خورِ نقد نمی‌ديدند و اصلاً عنقای قاف‌نشينی بودند که با خاکيان‌شان نسبتی نبود. چه افتادِ اين سر ما را که لايق خاکِ درِ ايشان شد؟! اسمِ‌ اين نوشته را گذاشته‌ام «کالبدشکافی». اين کار يعنی تشريح به معنای پزشکی‌اش و البته که کار تميز و پاکيزه‌ای نيست. ولی تا «کالبدشکافی» نکنيم، هرگز ريشه‌ی درد را درست تشخيص نمی‌دهيم و نمی‌توان آسيب‌شناسی درستی داشت.

باری، ناگزير چند نکته را توضيح می‌دهم تا بعضی سوء تفاهم‌ها رفع شود. من بی هيچ ترديد می‌گويم و در «ادبِ نقد» هم اشاره کرده‌ام که اين جنس واکنش‌ها از سوی صاحب فل سفه بيشتر مظلوم‌نمايی است تا پاسخ‌گويی صريح يا مردانه به ميدان آمدن. بيش از هر چيزی ابراز رنجش و دلخوری است با مقدار معتنابهی فضل‌فروشی و عرضِ‌ اندام علمی-فلسفی. به داوری او درباره‌ی زمانه يا هفتان کاری ندارم. درباره‌ی خودم می‌گويم و توصيفاتِ عامِ حضرت‌شان که غبارش بر دامن من نيز می‌نشيند.

ادامه‌ی «کالبدشکافی چند پاسخ»

March 4, 2007

ادبِ نقد

هر مقامی ادبی دارد. نقد هم ادبِ خاص خود را دارد. وقتی می‌گويم نقد، ادب خود را دارد، مرادم اين نيست که نقد لزوماً بايد مؤدبانه باشد تا نقد باشد. نقد يعنی سنجش، يعنی ارزيابی کردن يعنی بر آفتاب افکندن نقصان و خلل يک انديشه يا يک متن. آن‌چه مقوّم يک نقدِ محکم است، وجود استدلال معتبر و قوی در آن است. نقد، زمانی که خالی از استدلال به جا و معتبر نباشد، چه در آن مؤدبانه چيز نوشته باشی و چه بی‌ادبانه (داوری درباره‌ی مؤدبانه يا بی‌ادبانه نوشتن، حوزه‌ی اخلاق است، نه نقد)، نقد کماکان نقد است. استدلال هنوز در آن هست.

پس چی‌ست که باعث می‌شود نقد آزاردهنده باشد؟ آن‌که نقد می‌شود آيا از خدشه وارد شدن به استدلال‌اش خشمگين می‌شود يا از سخنان درشتی که خطاب به او می‌رود؟ مهم نوعِ رابطه‌ای است که انسان‌ها با هم دارند و توقعی که از يکديگر دارند. حال، خود حسابِ اين را بکنيد که چيزی به نام نقد نوشته شده باشد که در آن نه نشانی از استدلالِ محکم و متين باشد و نه ادب و مروت رعايت شده باشد. اين ديگر نام‌اش نقد نيست، هتاکی است. گندم‌نمايی و جوفروشی است. با اين‌حال، اين پرسش هنوز پرسشی معتبر است که آيا فلان نقد منصفانه، اخلاقی يا مؤدبانه بود يا نه؟ البته که اين پرسش عمقی دارد و دغدغه‌ای. نقد، بی‌رحمانه می‌تواند باشد و همدلانه هم می‌تواند باشد. می‌شود سنگين‌ترين نقدها را هم با زبانی نوشت که بوی هتاکی ندهد. هيچ فضيلت و هنری در اين نيست که زيور و زينتِ نقدمان را ادبيات خشن و زمخت و بی‌ادبانه کنيم. وقتی می‌شود به زبانی آرام‌تر نوشت، آيا گمان می‌کنيم با درشت نوشتن چيزی به وزن نقدمان افزوده می‌شود؟ آری، نقد هنوز نقد باقی می‌ماند. اگر استدلالی موجه در آن باشد، وزن‌اش به قوت خود باقی است. تنها اين نکته می‌ماند که آيندگان خواهند گفت فلانی خلل‌های يک استدلال را خوب می‌ديد، ولی سخت تلخ‌زبان بود و درشت‌گو و بی‌بهره از خلقِ نيکو.

مهم‌تر از همه‌ی اين‌ها يک نکته است که در روزگار مدرن، خاصه در عصر غلبه‌ی وبلاگ‌ها در رسانه‌ها، ديگر نمی‌توان در برج عاج نشست و نقد کرد و نقدها را هم تنها از موضع بالا قبول کرد. نمی‌شود گفت که من نقد را تنها زمانی می‌پذيرم و می‌پسندم که حضرت استاد (آن هم آن استادی که خودم دوست دارم استادش بنامم)‌ بر من نوشته باشد. و من فقط همين استاد را لايق نقد شدن می‌دانم و نه فروتر از او را! اين فرومايگان که هستند که من با آن‌ها دست و پنجه نرم کنم؟ اين‌خودبزرگ‌بينی‌های متبخترانه اگر در روزگار ماقبل جهانی‌شدن خريداری داشت، امروز ديگر خريداری ندارد. در عصر جهانی‌شدن، هر چه شما در اين نقطه‌ی عالم گفتی و نوشتی، در کسری از ثانيه در آن سوی عالم قابل خواندن و شنيدن و تجربه کردن است. ديگر نمی‌توانيم چيزی بگوييم و توقع داشته باشيم فقط خودمان و دو سه نفر که خودمان می‌پسنديم آن را بخوانند. اين يکی از تناقض‌های ذهن‌های جهان سومی ماست که پا به روزگار جهانی شدن می‌نهيم، می‌خواهيم مدرن و جهانی باشيم ولی آدابِ آن را رعايت نکنيم و حصاری از تفکرِ خويش دور خود بکشيم.

پس نقد از هر کسی که صادر شده باشد، تا زمانی که اصول نقد را – و اصول نقد توجه کردن به اصلِ سخن و سنجش استدلال نقد شونده است – رعايت‌ کرده باشد، نقدش وزنِ خود را دارد. حال من می‌توانم اين نقد را خوش بدارم يا ناخوش. اما اگرمن نقدی را نپسنديدم و بر ديگری نقدی نوشتم که همان عيوبی را داشته باشد که من بر ديگران گرفته‌ام، يعنی هنوز روحی خردسال دارم. عرصه‌ی نقد شدن، يعنی اين‌که هر چه گفتی از همان جنس خواهی شنيد. ضربتی زدی، ضربتی خواهی خورد. در اين ميدان بايد مرد بود و نبايد گفت آن‌جا که من ضربت زدم، حق داشتم و حال که ضربت خوردم به جفا خورده‌ام. اين مظلوم‌نمايی‌ها نشانه‌ی کودکی و نابالغ بودن است. فضای نقد، بيابانی پر سنگلاخ است: «پای نگار کرده، اين راه را نشايد».

من اين نکته را می‌پذيرم که خامان ناآزموده هم از اين فضای باز جهانی شده استفاده می‌کنند و چنان می‌نمايند که گويی دانشمندند. اما اين فضا تنها بازيچه‌ی دست کودکان نيست. گاهی اوقات بزرگ‌سالانی که پيش‌تر هرگز قدر و ميزان تحمل‌شان سنجيده نشده است و تا به حال در خلوت و جلوت زبان به درشتی می‌گشوده‌اند، پا به اين وادی می‌نهند و خويشتن را چنان‌که هست می‌نمايند. اين تيغ، تيغی است که گلوی همه را يکسان می‌برد. ظلمی است علی‌السويه. عارف و عامی و عالم و جاهل نمی‌شناسد. يقين بدانيد که اگر مارکس و هگل، فوکو و راسل، پوپر و هايدگر هم در زمانه‌ی ما بودند و دسترسی به اينترنت و وبلاگ داشتند، پس از مدتی زبان‌شان و لحن‌شان دستخوش تغيير می‌شد. نقد، ادب خاص خود را دارد. دشوارتر از آن نقدی که در فضای وب‌ نوشته شود،‌ مقتضی آدابی تازه‌تر هم هست.

در اين فضا، اگر اهل جدل باشی و جدلی‌نويس (يادمان نرود که در مجادله هم می‌توان استدلال کرد و جدل هم خود حاوی يک نوع نقد است)، می‌توانی فقط متکلم وحده باشی و برای خودت بنويسی بدون اين‌که از کسی چيز بشنوی. اما اگر بابِ گفت‌وگو و مراوده را بازتر کردی و پنجره‌ی نقد شدنِ مستقيم را گشودی، ديگر نخواهی توانست همانی بمانی که قبلاً بوده‌ای. دير يا زود، آهسته آهسته‌ تغيیر می‌کنی، مگر اين‌که آن عُجبِ دانش سخت در دل‌ات محکم شده باشد. و اين‌جا همان گذرگاه دشوار است:‌ آدمِ وبلاگ‌نويس بخش نظرهای وبلاگ‌اش را باز می‌گذارد يا می‌بندد؟ بر آن نظارت می‌کند و موکول به تأييد نويسنده می‌کندش يا مستقيم و بی‌واسطه پنجره‌ی خانه‌اش را باز می‌کند؟ اين‌ها همه بسته به نگرش و تلقی صاحب آن وبلاگ خاص است. اما بدون هيچ شکی، آن‌که دريچه‌های گفت‌وگو را در خانه‌اش- علی الاطلاق - می‌بندد و فقط برای ديگران حرف می‌زند، يعنی خانه‌اش محل تاخت و تاز خودش است و بس. پس آن‌چه نادانیِ ما را زايل می‌کند، چی‌ست؟ بيشتر کتاب خواندن و انبانی از دانش شدن – آن هم دانشی نسنجيده و تکبر آور؟ يا بيشتر گفت‌وگو کردن و بيشتر شنيدن و انديشه را به چوبِ نقد آشنا کردن؟ گاهی اوقات سنجيده‌تر آن است که چيزی بنويسم و منتظر بمانيم ببينيم ديگران درباره‌ی آن چه می‌گويند. توضيح اضافه دادن در مقام ايضاح خوب است، در مقام توجيه و شانه‌خالی کردن از بار مسئوليت نه. تضارب آرا چه بسا که ارج و ارزش واقعی يک نوشته را بيشتر آشکار کند، تا توضيحاتِ مکررِ ما. از آن مهم‌تر، زمان و خوانندگان خود داورانی سخت‌گير و نکته‌سنج‌اند. اگر حافظ هنوز باقی مانده است، يعنی از آزمونِ نقدِ زمانه و مردم سر بلند بيرون آمده است. چه بسا شاعران هم‌زمان او بودند و اکنون نيستند و اعتبار و شهرت‌شان به نيم قرن هم نکشيد.
هنوز بسيار فاصله داريم با آن‌که می‌گفت:
عراق و فارس گرفتی به شعرِ خوش حافظ
بيا که نوبت بغداد و وقتِ تبريز است

January 16, 2007

ملاحظه‌ی بزرگان و نقدِ بی‌امان

مدتی پيش بانو به خاطر سالگرد ازدواج‌مان مجموعه‌ای از کتاب‌های پوپر را برای‌ام هديه گرفته بود که ديوانه‌بازی‌های فلسفی‌ام کمی ارضا شود! اين‌ها را البته در دوران دانشجويی خوانده بودم، ولی شديداً نياز داشتم همه را يک بار ديگر بازخوانی کنم و خودِ کتاب‌ها را برای ارجاعِ مدام دمِ دست‌ام داشته باشم. پوپر در مقدمه‌ی چاپ نخست «جامعه‌ی باز و دشمنانِ آن: افسون افلاطون» (جلد اول جامعه‌ی باز)، در همان بند نخست، سخنانی دارد که می‌تواند سرمشقِ بسياری از ما باشد. دسترسی به ترجمه‌ی فارسی کتاب نداشتم، خودم ترجمه‌اش کردم و اين‌جا می‌آورمش، محض تذکر به خودم و ديگران.

«اگر در اين کتاب سخنان درشتی درباره‌ی بعضی از بزرگترين رهبرانِ عقلانی بشريت آمده است، انگيزه‌ی من اين نيست که آن‌ها را خرد بشمارم. اين‌ها از اين اعتقادِ من ناشی می‌شود که اگر قرار باشد تمدنِ ما باقی بماند، بايد عادت ملاحظه‌ کردنِ انسان‌های بزرگ را ترک کنيم. انسان‌های بزرگ ممکن است اشتباهات بزرگ مرتکب شوند؛ و چنان‌که اين کتاب سعی می‌کند نشان دهد، بعضی از رهبران بزرگِ گذشته حامی حمله‌ی جاودانی به آزادی و خرد بوده‌اند. نفوذِ آن‌ها، که بسيار به ندرت به چالش کشيده شده است، هنوز هم کسانی را که تمدنِ به دفاعِ از آن‌ها وابسته است، گمراه می‌کند و ميانِ آن‌ها جدايی می‌افکند. اگر ما در بيان صريح و آشکارِ انتقادمان از آن‌چه که به اذعانِ همه بخشی از ميراث عقلانی ماست درنگ بورزيم، مسئوليت اين جدايی فاجعه‌بار و شايد مهلک به گردنِ ماست. ما با ترديد در انتقادِ از بخشی از آن چه بسا ياريگر ويرانی تمامِ آن باشيم.»

پوپر، متواضعانه‌ به جای اين‌که تمامِ ميراث عقلانیِ گذشته را زير سئوال ببرد و نفی کند، در پیِ آن است که «بخشی» از آن را نقد کند. زمانه‌ی ما منتقدانی دارد که می‌خواهند شأن انتقاد کردن‌شان را از ويران کردن و نابود کردن هر آن چيزی بگيرند که متفاوت با اندیشه‌ی آن‌هاست. پوپر منتقدِ سر سخت افلاطون، هگل و مارکس بود و مدافع پر شور ليبرال دموکراسی. به اعتقادِ من اگر قرار باشد از کسی آدابِ نقد کردنِ درست و منصفانه و دقيق را بياموزيم، يکی از اين‌ها بدون شک کارل پوپر است.

August 13, 2006

استادان ادبيات و استادان فلسفه‌خوانده

روز قبل از اين‌که بروم مونيخ، خوشبختانه توانستم در روز اول ششمين کنفرانس دو سالانه‌ی مطالعات ايرانی شرکت کنم (البته با کمی تأخير). به خاطر کمبود وقتی که داشتم تنها فرصت داشتم در دو پانل شرکت کنم که البته هر دو مغتنم بود. اولی البته پانلی بود که داريوش آشوری در آن مطلبی داشت و پانل دوم، پانلی بود که اساتيدی چون دکتر مهدی محقق، دکتر نصر‌الله پورجوادی، آليس هانزبرگر و جمعی از ارباب دايرة المعارف بزرگ اسلامی در آن حضور داشتند.

در پانل دوم نکته‌ای توجه‌ام را جلب کرد. نکته‌ی ظريفی است و شايد چندان به چشم نيايد اما ارزش گفتن دارد. در ميان تمام سخنرانی‌های آن پانل روز اول، سنجيده‌ترين، عالمانه‌ترين و منطقی‌ترين سخنرانی از آن نصرالله پورجوادی بود. از آن سو، البته کسانی چون آليس هانزبرگر و لئونارد لوييسون هم سخن گفتند. اما يک تفاوت بارز ميان سخنان پورجوادی و سخنان مثلاً لوييسون بود. لوييسون با تکيه بر ذايقه‌ی ادبی و سليقه‌ی صوفيانه‌اش مطلب ارايه می‌کرد که البته برای کسی چون من جای سئوال زياد داشت. لوييسون، فی‌المثل، در باب بحث تأثيرپذيری حافظ از نزاری قهستانی به ذکر چند شاهد مثال بسنده کرده بود (که البته مظاهر مصفا هم اين‌ها را در مقدمه‌ی تصحيح‌اش از ديوان نزاری آورده بود)، اما به راحتی می‌شد اين شواهد را تضعيف و حتی طرد کرد. اين مقايسه‌ها بيش از آن‌که پايه‌ی محکم استدلالی داشته باشند، مبتنی بر حدس و گمان و تمايل درونی گوينده بر يافتن شباهتی ميان حافظ و نزاری بود. من ترديدی ندارم که به هر حال، نزاری تأثيری بر شاعران پس از خود داشته است. اما آن اندازه بزرگ کردن نزاری و ناديده گرفتن تمام سنت ادبی پيش از حافظ تنها از کسی بر می‌آمد که در حوزه‌ی ادبيات و عرفان‌ورزی ذوقی مانده باشد و ممارستی در فلسفه نکرده باشد. بر خلاف سخنان لوييسون، سخنان پورجوادی بسيار حساب‌شده و دقيق بود و تلاشی جدی به خرج داده بود که هيچ چيزی اعتبار عقلانی و استدلالی مدعيات‌اش را مخدوش نکند (به جز يکی دو مورد حاشيه‌ای که من بر سخنان پورجوادی افزودم و مورد قبول او هم بود).

اين تفاوت بزرگ به نظر من از آموزش فلسفی پورجوادی می‌آيد. پورجوادی دانش فلسفی‌اش از کسانی مثل هانزبرگر و لوييسون (در عين ادای احترام به تلاش‌های هر دو) بسيار بيشتر است. البته در آن ميان،‌ با تکمله‌های دکتر محقق هم با آن لحن عالمانه و ملاوارش هر وقت که ابياتی از ناصر خسرو را نقل می‌کرد يا حديثی را يادآور می‌شد، آدم بلافاصله حس می‌کرد با کسی روبه روست که بسيار در علوم عربيت و معارف آخوندی متبحر است.

پ. ن. افراد بی‌شماری در اين همايش بودند که البته امکان ديدارشان فراهم نشد. يک نمونه‌اش همين مادام ميم وبلاگستان. شايد روزی ديگر در جايی ديگر بشود اين ارکان وبلاگستانی را گرد هم ديدار کرد.

July 7, 2006

ترجمه‌های سليقه‌ای و نقدهای لرزان

چيزکی که می‌خواستم در نقد نوشته‌ی سعيد حنايی بنويسم، تبديل به يادداشتی افسار گسيخته شد که علی‌الظاهر باعث رنجش شديد سعيد حنايی شده است. اين بار می‌کوشم بدون وارد شدن به حواشی ماجرا، اصل سخن او را «نقد» کنم و «قضاوت» را به عهده‌ی خوانندگان منصف بگذارم.

سعيد در يادداشت انتقادی‌اش، تلاش دارد ثابت کند که برای کلمه‌ی «تولرانس» معادل درست «تحمل» است، نه «رواداری». اما ببينيم او تا چه اندازه در اين کار توفيق داشته است و مقدمات و نتيجه‌اش چه نسبتی با هم دارند. در اين يادداشت ديرهنگام سعی می‌کنم بخش‌های مختلف نوشته‌ی او را بشکافم و ايرادهای استدلالی و شواهد او را بسنجم. قسمت نظرهای اين بخش باز است. لطفاً نظرتان را درباره‌ی موضوع و مربوط به نقد بنویسيد و بحث را به نزاع و درگيری نيالاييد. اين نقد پانزده بندی، بسيار طولانی شد. در واقع خيلی طولانی‌تر از اين بود، اما ديگر نمی‌شد بيش از اين ادامه‌اش داد. اگر لازم شد، در مطلب جداگانه‌ای بسطش خواهم داد.

ادامه‌ی «ترجمه‌های سليقه‌ای و نقدهای لرزان»

July 5, 2006

دريغ از راه‌ِ دور و رنج بسيار!

از خواندن اين مطلب سعيد حنايی کاشانی شگفت زده شدم بسيار. او خواسته است آشوری را نقد کند، اما تنها شيوه‌ی طعنه زدن و بهانه‌جويی را پی گرفته است. من خود به جای تولرانس، بسيار جاها معادل «مدارا» را نهاده‌ام و البته معادل «رواداری» آشوری را نيز بسيار می‌پسندم و به دلايلی معادل «تحمل» را از بن نادرست می‌دانم. دست بر قضا، سعيد حنايی کاشانی با آن همه شواهدی که آورده است،‌ شواهدش نه تنها کفايت نمی‌کند بلکه بيشتر به کاريکاتوری فضل‌فروشانه شبيه است. هنوز از ياد نبرده‌ام آن نوشته‌ی قديمی صاحب فل سفه را در نقد کتاب آشوری درباره‌ی حافظ. صاحب فل سفه به جای اثبات مدعا و توضيح قانع‌کننده فقط متن نقل می‌کند و بعد صرفاً «ترجمه‌ی خودش» و «سليقه»ی خودش را به جای واژه به خورد ما می‌دهد و بعد هم مدعی است که در ردِ اين معادل «استدلال» کرده است. در برابر permissive شايد بتوان حتی معادل «اباحی»‌ را نهاد،‌ اما «رواداری»؟ بيشتر نوشتن و صدها نمونه از اين فرهنگ و آن فرهنگ آوردن به گمان من در اين بحث کار عبثی است، چون عملاً بسياری از مواردی که سعيد حنايی با حوصله نشسته و تايپ کرده (يا از جايی کپی و پيست کرده!) اثبات همان گفته‌های آشوری در آن نوشته است! پس اين همه بحث برای چی‌ست؟ متأسفانه سعيد حنايی کاشانی اگر معلم فلسفه‌ی خوبی باشد، بسيار بد ترجمه می‌کند. صاحب فل سفه را نبايد مترجم دانست و خودِ او هم همان بهتر که به فلسفه بپردازد تا بخواهد برای همه‌ی ارکان عالم تکليف تعيين کند. از اين گذشته، نه من،‌ نه سعيد حنايی کاشانی، حق داريم از سليقه‌ی ترجمه‌ای خود به عنوان عين حقيقت دفاع کنيم و آن هم با اين شيوه بر کسی چون آشوری خرده بگيريم. آشوری شايد به قدر سن صاحب فل سفه تجربه‌ی ترجمه دارد و انصافاً مترجم زبردستی است. من کار سعيد را ناپسند می‌بينيم. حتی اگر نقدی داشت يا روايتی ديگر، به زبانی بسيار ملايم‌تر و خالی از اين هم طعنه‌ی نهفته می‌توانست نوشت. دوستیِ با سعيد با جای خود، اما سعيد مترجم نيست. سعيد مترجم خوبی نيست. اين هم يکی از نمونه‌های آشکار خطاهای او در ترجمه. با اين حال بايد نوشته‌ی او را مو به مو خواند (اين هم از تبعات ناخواسته‌ی يک نوشته!). شواهد بسيار خوبی در تحکيم انتخاب آشوری دارد!‌ من با خواندن مطلب سعيد بيشتر به انتخاب و سليقه‌ی درست آشوری ايمان آوردم.

March 6, 2006

روز زن يا روز مرد ستيزی؟

آن قدر در اين سال‌های اخير با طايفه‌ی نسوان در باب حقوق زنان بحث و گفت‌وگو کرده‌ام که حوصله‌ام سر رفته است از بعضی از بهانه‌جويی‌ها يا بهتر بگويم نزاع‌های بی‌حاصلی که در می‌گيرد. يک چيز اما برای من روشن و محترم است و آن اين‌که حقوق زنان،‌ بخشی از حقوق انسان‌هاست و نمی‌توان حق زن را از حق هر انسان ديگری، چه زن چه مرد، جدا کرد. حق، بدون قيد و شرط حق است و نبايد متأثر از پيش‌فرض‌های جنسيت، قوميت، نژاد، دين، يا رنگ پوست قرار بگيرد. اما همين بحث حقوق زنان هم چه بسا فراوان گروگان مشاجرات هوس‌ورزان (از هر دو جنس) قرار می‌گيرد. انگار بحث اصلی فراموش می‌شود و زن به جای «دفاع از حقوق زن» می‌شود مسئول «حمله به مرد». هميشه مرز باريکی است ميان نفی و اثبات تا جايی که گاهی آدمی برای خود دشمنی را فرض می‌کند و تمام عمر با همان دشمن فرضی می‌جنگد. اما روزی می‌آيد که ديگر حتی آن دشمن فرضی هم، حتی توهم وجود آن دشمن فرضی هم، چيزی خنده‌دار است و تو هنوز داری با همان خيال می‌جنگی: بر خيالی جنگ‌شان و صلح‌شان! زنان تا زمانی که بحث حقوق‌شان را از منظر و موضع حقوقی طرح نکنند و به شيوه‌ی نيم قرن گذشته و با ابزارهای انقلابی دنبال ايجاد تغيير باشند، حداکثر کاری که کرده‌اند ايجاد تنش و نزاع بيشتر است. راه استيفای حقوق در يک دعوا، متهم کردن و داغ ننگ زدن دايمی به طرف مقابل نيست: با اين شيوه هيچ وقت مشکل حل نمی‌شود. (چنان که نسبت غرب سياسی و اسلام سياسی امروزه چنين شده است: دو طرف مرتب در حال بر شمردن عيب‌ها و پدرسوختگی‌های يکديگر هستند!).

خوب، بس است ديگر. آدم وقتی تن‌اش می‌خارد می‌آيد و اين بحث‌ها را پيش می‌کشد ديگر!

February 16, 2006

ويران شدن در آينه

اين مقدمه‌ی آخرين نوشته‌ی خوابگرد درباره‌ی جنجال‌های اخير است: «ماجرای انرژی هسته‌ای، کاریکاتورها، واکنش مسلمانان، واکنش رسانه‌های غربی، واکنش‌های بعدی مسلمانان، و نظرها و رأی‌های گوناگون شخصی و گروهی و دولتی و غیردولتی این‌وری‌ها و آن‌وری‌ها، در این چند روز ذهنم را گرفتار کرده بود سخت. جمع و جور کردن این ذهن نیز کار سختی بود، اما سخت‌تر این بود که سرانجامش انگار به بغضی تبدیل شد. عمر این وبلاگ دراز باد که گاهی بهترین جا برای فرو دادن بغض است. نوشته‌ی نسبتا طولانی‌ای که می‌خوانید، بیش از آن که تحلیل باشد یا پیش‌بینی یا ریشه‌یابی، شاید بغضی باشد که دارم فرو می‌دهم». متن کامل‌اش را اين‌جا بخوانيد.

February 9, 2006

در دفاع از آزادی بيان

به گمان‌ام وقت آن است که در ميانه‌ی اين غوغا بيرق آزادی بیان را بلند کنيم، مباد که به قيل و قال گروهی افراطی گوهر درخشان آزادی قربانی نزاع جنجاليان شود. اول بگويم که برای من آزادی بيان نه تنها محترم است که از نان شب هم واجب‌تر است. اما آزادی بيان برای چه؟ متعلق آزادی بيان و آزادی مطبوعات چی‌ست؟

يکی از نکاتی که هميشه فراموش می‌شود در اين بحث‌های داغ اين است: که آزادی بيان در درجه‌ی نخست در برابر اعمال فشار حکومتی و سانسور دولتی است که مطرح می‌شود. آزادی بيان وقتی که پای قدرت و داغ و درفش در ميان نباشد، چندان موضوعيت ندارد و آن قدر حياتی هم نيست. بد نيست کسانی که امروزه سنگ آزادی بيان را به سينه می‌زنند و به بدترين وجهی از آن دفاع می‌کنند، پيشينه‌ی تاريخی شکل‌گيری و استقرار آزادی بيان را در اروپا و آمريکا به دقت بررسی کنند تا انگيزه‌ها و انديشه‌های پشت آن روشن‌تر شود. محض نمونه می‌توان به جريان محاکمه‌ی غيابی تامس پين در بريتانيا در قرن در دسامبر سال 1792 اشاره کرد که تامس ارسکين – وکيل مدافع پين - با دفاعی پرشور و جانانه حق آزادی بيان و آزادی مطبوعات را در آن به خوبی ادا کرد. نمونه‌ی ديگر اگر می‌خواهيد، باز در همين انگلستان شرح ماجرای تامس مور را ببينيد تا روشن شود که آزادی زمانی به خطر می‌افتد که سياست و قدرت و حاکميت گريبان فرد و جامعه را می‌گيرد و گلوی آن‌ها را سخت می‌فشارد تا قدرت خويش را به کرسی بنشاند و دهان‌ها را بشکند (می‌توانيد مقدمه‌ی کتاب شوکران اصلاحات: مصاحبه‌ی اکبر گنجی با عبدالله نوری را هم ببينيد).

آزادی بيان به همان اندازه از دفاع بد و هوچی‌گرانه آسيب می‌بيند که دين از دفاع بد (و مزورانه و سالوس) صدمه می‌بيند. کسانی که دين و آزادی بيان را مقابل هم می‌نهند، قاعدتاً باید به اين نکته توجه کنند که دين را تنها زمانی می‌توان در تقابل با آزادی مطبوعات ديد که دين در رأس يک حکومت باشد و بلکه مترادف و معادل با يک نظام سياسی شود. آن‌گاه است که باورهای دينی تبديل به جزميت‌های سياسی می‌شوند و راه آزادی را مسدود می‌کنند. به طريق اولی، آزادی بيان هم وقتی مستقل از سياست نباشد و تابع آراء يک حکومت باشد، چيزی می‌شود شبيه همان دين قدرت‌مداری که دستخوش هوس‌های زورمداران يا مفسران فاسد و غرض‌ورز است. در ماجرای کاريکاتورها، مغالطه‌ای که وجود دارد و هيچ کس بر آن انگشت نمی‌نهد اين است که دين اسلام، پيامبر اسلام، يک نظام حکومتی و سياسی مشخص ندارد که حال کسی بخواهد بر صفت و ويژگی ظالمانه‌ی آن نظام سياسی انگشت بگذارد (حساب مدعيان دين سياسی را جدا می‌کنم؛ آن‌ها خودشان، خود را نماينده‌ی دين و خدا و پيامبر می‌شمارند و گر نه پيامبر رحمت به بن لادن وکالت نداده است!). البته ساير مسلمانان هم، يکايک مسلمانان هم، در برابر دفاع از گوهر ايمان و حيثيت باور دينی‌شان مسئول‌اند و به هر شيوه که می‌‌توانند بايد در برابر تلکه شدن و ملعبه شدن باورشان، به مقاومت برخيزند (ولو در حد يک جمله:‌ به نام ما نکنيد!). خلاصه کنم که: به نظر من، راه مبارزه با خشونتی که به نام دين اسلام اعمال می‌شود، کشيدن کاريکاتورهای کذايی نيست (اگر واقعاً غرض زدودن خشونت و انسانی‌تر کردن کره‌ی زمين باشد!). گره‌ِ کور اين معضل با آموزش و تربيت و فقر زدايی گشوده می‌شود، نه با هو کردن و تحقير کردن.

آماج اصلی آزادی بيان، طبعاً بايد استبداد سياسی باشد، استبدادی که بر دهان‌ها لگام می‌زند تا انديشيده‌ها را بر زبان نياورند (اما در اين‌جا کدام قدرت هدف بود؟ قدرت آن روستايی بی‌خبر از همه جا که آزاری به آزادی من و شما نداشت؟). و البته فرق بسيار است با آزادی بيان و مطبوعاتی که قصدش انسانی‌تر کردن و لطيف‌تر کردن جامعه‌ی بشری و خشونت‌زدايی از آن باشد و به اصطلاح آزادی بيانی که رسماً و علناً و بلکه عملاً نفت بر آتش خصومت و خشونت می‌پاشد. چنين آزادی بيانی، نقيض صريح و آشکار آزادی بيان است. فريبی است در لباس آزادی. سرابی است به چشم تشنگان زودباور. همين سخنان در باب دين نيز صادق است. دين اگر از ديانت خويش باز بماند و برای انسان‌ها نباشد و به نام خدا – اما به کام سياست‌مداران و ارباب زور و قدرت – و تنها برای تحکيم پايه‌های قدرت خويش اين مباد و آن باد بزند، می‌شود نقيض دين. ديگر اين دين، دين نيست. آزادی و دین وقتی هر دو در جای خويش بنشينند و دست به تهتک دراز نکنند، هر دو محترم‌اند و هر دو شأن والای خويش دارند. اما از يک سو، عده‌ای پرچم آزادی را برای وسوسه‌های خويش بلند می‌کنند و عده‌ای سنگ دين را باز هم برای وسوسه‌های خويش به سينه می‌زنند. نه آن آزادی بيان، چيزی است که سال‌ها انديشمندان اروپايی برای آن خون جگر خورده‌اند و نه اين دين، دينی است که پيامبر اسلام بيست و سه سال برای آن مشقت کشيد.

مرد باشيد و چهره‌ی راستين خويش را بنمايید. به نام آزادی و به نام دين، امنيت، آرامش، صلح و آزادی جهانيان را به هم مريزيد. اگر اروپايی هستيد و باور داريد به ارج و ارزش آزادی، بخوانيد و بدانيد که پيشينيان شما چرا برای آزادی انقلاب کردند و آزادی بيان را برای چه می‌خواستند. اگر مسلمان هستيد و باور دارید به پيام رسول نهايی خدا، باز هم بخوانيد کلام پيامبر رحمت‌تان را و مرد باشيد و به ميراث او خيانت نکنيد. اگر هم شيعه هستيد، در اين ايام به ياد حسين ابن علی باشيد که می‌گفت اگر دين نداريد آزاده باشيد! پس نسبت ميان دين و آزادی - و آزادی بيان و مطبوعات - را به عقل دريابيد و رسم مروت و مردانگی فرو مگذاريد!

مطالب مرتبط: چه به آتش آزادی، چه به آتش غيرت (عبدالکريم سروش)

January 19, 2006

شعور فرهنگی در اورانوس است!

وقتی که توانايی درک فرهنگ و ادبيات رو به افول می‌رود، اين اتفاق می‌افتد. متوليان فرهنگ وقتی نمی‌توانند يا نمی‌خواهند بفهمند کجا لغزش داشته‌اند و کجاها خواسته‌اند عقايد خودشان را به مردم زورچپان کنند که برای‌شان معضل فرهنگی شده است، ناچار می‌شوند دنبال مقصری بگردند و چه مقصری زبان‌بسته‌تر و آسيب‌پذيرتر از نويسنده و ناشر؟ مسئولان فرهنگ يک جامعه وقتی نمی‌توانند درست ببينند که دين غلاظ شدادی که با سيره‌ی نبوی و واقع‌بينی علوی فاصله دارد، مردم را جان به لب می‌کند و جوانان را بيزار از دين، ناگهان يادشان می‌افتد که هان! فلان داستان از عشق مثلثی حرف زده است و جوانان گمراه شده‌اند! يکی نيست بپرسد مسلمان‌ها!‌ مگر وقتی که شما جوان بوديد و مثلاً در دوره‌ی يادگيری و شکل گرفتن شخصيت‌تان به سر می‌برديد،‌ مجله‌ها، روزنامه‌ها، کتاب‌ها و داستان‌ها زمان شما همه آيه‌ی قرآن بودند؟!‌ می‌شود نتيجه گرفت که احتمالاً ذهن شما سرشار است از باورهای طاغوتی؟! خدا عقل عنايت کناد و اندکی مسلمانی!

November 28, 2005

ساختار اقتصادی روحانيت از نگاه مهدی خلجی

شنبه‌ای که گذشت، مهدی خلجی در کتابخانه‌ی مطالعات ايرانی درباره‌ی ساختار اقتصادی روحانيت سخنرانی داشت. جستار خلجی جدای از مروری تاريخی بر پيشينه‌ی استقرار روحانيت به منزله‌ی يک شبکه‌ی در هم تنيده از روابط اقتصادی، سياسی و اجتماعی، در ابتدا به مهاجرت علمای جبل عامل به ايران در عصر صفويان پرداخت و سپس روند استقلال اقتصادی روحانيت را در عين حفظ روابط آن با دربار صفوی توضيح داد.

ادامه‌ی «ساختار اقتصادی روحانيت از نگاه مهدی خلجی»

November 14, 2005

غصب مفاهيم دينی در سياست

کسانی که با فرهنگ اسلامی آشنايی عميق دارند، به خوبی می‌دانند جايگاه «امر به معروف و نهی از منکر» چه اندازه اساسی و مهم در شکل دادن به نظام اجتماعی و حتی سياسی جامعه‌ی اسلامی است. همين الآن درنگ کنيد لحظه‌ای. امر به معروف و نهی از منکر را در قالب سياست امروزی کشور ما نبينيد. به همان گونه بفهميدش که قرآن می‌گويد و مولا علی می‌گويد. امر به معروف و نهی از منکر، عمدتاً در رابطه‌ی ميان رعايا و حکام است که معنای دقيق و روشنی پيدا می‌کند (و اين در اشارات مولا علی آشکار است).

هنوز بحث کتاب خانم علوی (اسم واقعی ايشان هر چه که هست) ادامه دارد. به تدريج برای همين کتاب صفحه‌ی جداگانه‌ای باز می‌کنم و نقدها و يادداشت‌های‌ام را بر حاشيه‌ی کتاب مفصل‌تر و مبسوط‌تر می‌نگارم. اين مورد را در بستر همين موضوع و توضيح بالا بخوانيد. خانم علوی بدون هيچ‌گونه اشاره‌ای به اين‌که در فرهنگ اسلامی چيزی به اسم «امر به معروف و نهی از منکر» وجود دارد، مستقيماً موضوع را در بستری سياسی قرار داده است و آمران به معروف و ناهيان از منکر را (من درباره‌ی اتفاقاتی که زير اين پوشش و به اين بهانه در ايران می‌افتد داوری نمی‌کنم) «پليس اخلاق» معرفی می‌کند (morality police). شايد ترجمه‌ی آزاد و تحت اللفظی آن گروهی که در ايران اين کار را می‌کنند همين باشد و در واقع اين ترجمه به خوبی رفتار ناصواب برخی از آن‌ها را نقد می‌کند. اما باور بفرماييد اين شيوه‌ی معرفی «امر به معروف» ايراد اساسی دارد. خانم علوی حداقل می‌توانست بستر مقوله‌ی امر به معروف و نهی از منکر و محظورات و موانع و شرايط شرعی و اخلاقی اين فرهنگ را بر اساس انديشه‌ی قرآنی و اصل آداب آن به درستی توضيح بدهد. بعد از آن خيلی راحت می‌توانست بگويد که اين شيوه‌ی امر به معروف و نهی از منکر حتی با آن‌چه که قرآن گفته است فرق دارد و در واقع دين و اخلاق دين گروگان سياست شده است. اين ترجمه‌های آزاد و رهای خانم علوی، مانند مورد (نماينده‌ی خدا بر روی زمين) تنها تصوری که به من خواننده می‌دهد اين است که خانم علوی بی‌پرده انتقادهای تند و تيزش را با موضعی سياسی از حکومت فعلی ايران نشان داده است. البته ايشان حق دارد اين تصور را داشته باشد اما مهم‌تر اين است که پای این حرف هم بايستد.

راستی برای شما عجيب نيست که خانم علوی که در پشت جلد کتاب از رقم بزرگ بالای شصت هزار وبلاگ‌نويس ياد کرده است، به زحمت از بيش از پنجاه وبلاگ مطلب نقل کرده و تازه بعضی از وبلاگ‌ها مانند شبح و سر دبير خودم بالاترين آمار نقل قول را دارند؟ چرا بعضی از وبلاگ‌ها اصلاً آدرس‌شان در کتاب موجود نيست و عملاً پيدا کردن منبع اين وبلاگ‌هايی که تنها نام‌شان به انگليسی ترجمه شده‌ است، تقريباً محال است؟ چرا بعضی وبلاگ‌ها آدرس‌هايی نادرست دارند و وقتی آدرس پای يک مطلب را تايپ می‌کنی، مثلاً می‌بينی که آن وبلاگ خاص در آن تاريخ به خصوص اصلاً در جای ديگری بوده است و آدرس درست‌اش اين نيست؟ اين‌ها اگر نشان بی‌دقتی و بی‌اعتنايی نيست، پس چی‌ست؟ چرا تمام مقولاتی که به درستی هم خانم علوی نقل کرده‌اند، تقريباً بلا استثناء در زمره‌ی موضوعات سياسی داغ مطرح ايران است؟ يعنی در وبلاگستان هيچ موضوعی طرح نمی‌شود که مسأله‌ی داغ سياسی نباشد؟ مثلاً شعر هيچ شاعری نقد نمی‌شود؟ هيچ موضوع فلسفی به چالش کشيده نمی‌شود؟ مسايل اجتماعی جهانی بررسی نمی‌شود؟ فارغ از سياست‌ورزی و نقد سياست حاکميت و ايراد گرفتن از (به قول خانم علوی) «تلقی حاکميت از اسلام» هيچ چيز ديگری طرح نمی‌شود؟ وبلاگستان اين است؟

November 7, 2005

وبلاگستان سياه و سفيد

نقدی که بر کتاب «ما ايرانيم» نسرين علوی نوشته‌ام در بی‌بی‌سی فارسی منتشر شده است (روايتی سياه و سفيد از وبلاگستان فارسی). فعلاً خود متن را بخوانيد تا در فرصتی ديگر با تفصيل بيشتری درباره‌ی اين کتاب بنويسم.

November 3, 2005

علما يا انبيا؟

امروز با عزيز مجال گفت‌وگويی افتاد و سخن از علما پيش آمد و انبياء در بستر تلقيات روحانيت شيعه از خود. شايد اين نوشتار حاشيه‌ای ديگر باشد بر سخنان اخير دکتر سروش.

فراوان اين روايت را شنيد‌ه‌ايم که «العلماء ورثة الانبياء» و اين روايت را که «علمای امت من از انبيای بنی اسراييل بالاترند.» اين روايات را در نظر داشته باشيد و با موقعيت فقهی علما (بخوانيد ولايت فقها) قياس کنيد. گويا، چنان‌که برای من روايت کرده‌اند، بزرگی در نقد رساله‌ای در اشاره به احمد کسروی گفته بود که او نتوانسته است خود را به مقام انبيا برساند و اکنون می‌خواهد انبيا را تا حد خود پايين بياورد!

باری اين نکته‌ی درخور توجهی است که به ماجرا از دو سو می‌توان نگاه کرد: نخست اين‌که اگر علما را ورثه‌ی انبيا بدانيم، در مقام حکومت‌ورزی می‌توان گفت که آن‌جا که پيامبر بر مسند حکومت تکيه می‌زند شئون بشری دارد و هيچ ولايت فوق بشری بر آدميان ندارد، الا در مقام وحی که آن هم حوزه‌ی حکومت نيست. به طريق اولی، روحانيون گاه اين نکته را از آن سو تفسير کرده‌اند که علمايی که وارث انبيا هستند، شئون انبيا هم دارند و دست بر قضا گمان می‌کنم همين تصور است که زير بنای تفکر ولايت فقيه شده است.

به هر حال، وقتی که بحث از حکومت به ميان می‌آيد، در توجيه جايگاه حاکمان به رواياتی استناد می‌شود که اگر صحت آن‌ها را بپذيريم، تفسير و تأويل‌های مختلفی بر می‌دارد. حال اين علما هستند که بايد تا مقام انبيا بالا بروند؟ يا اين انبيا هستند که در مقام حکومت کردن تا سطح علما فرود بيايند؟

September 30, 2005

اعتزال يا اشعريت؟

پاسخ دوم دکتر سروش به حجة الاسلام بهمن پور، از منظری تکرار همان قصه‌های پيشين است. چنان که يک بار ديگر نوشته بودم، وجه برجسته‌ی اين بحث همان سويه‌ی سياسی ماجراست. به باور من،‌ پروژه‌ای که دکتر سروش به پيش می‌برد پروژه‌ای است که جنبه‌ی سياسی آن بر جنبه‌ی معرفت‌شناختی آن می‌چربد. در اين نامه‌ی اخير تکيه‌ی عمده‌ بر ذکر مصايبی سياسی است که روشن‌ترين تجلی آن را در نظام سياسی فعلی ايران می‌توان جست. مانند گذشته و ساير نوشته‌های دکتر سروش، بار بلاغی و کوبنده و ادبی نوشته، راه رسيدن به بحثی روشن و سرد را دور می‌کند.

ادامه‌ی «اعتزال يا اشعريت؟»

September 29, 2005

دموکراسی نظام مطلوب نخبگان نيست

تا به حال قطعاً بحث‌های بی‌شمار مخالفان يا موافقان دموکراسی را شنيده‌ايد. موافقان، عمدتاً با هر تعريفی که از دموکراسی دارند – چه مينيمال باشد و چه ماکزيمال – غالباً به نفس مطلوبيت نظام دموکراتيک توجه دارند تا پاره‌ای از سويه‌های معرفت‌شناختی يا اجتماعی و فرهنگی آن. دموکراسی را می‌توان و بايد از منظری ديگر نيز نگاه کرد.

ادامه‌ی «دموکراسی نظام مطلوب نخبگان نيست»

August 26, 2005

پاسخ دکتر سروش به نقدهای اخير

در پاسخ به واکنش‌هايی که به سخنان اخير دکتر سروش در سوربن ابراز شده بود، دکتر سروش به سخنان حجة الاسلام بهمن‌پور مطلبی نگاشته است که متن کامل آن را (به نقل از سايت دکتر سروش) در زير می‌آورم.

دو نکته را اما می‌افزايم. نخست اين‌که چنان‌که خواهيد خواند، و من هم با دکتر سروش هم‌رأی هستم، ناديده انگاشتن لغزش‌های عظيم فکری و عملی سياسيون و بهانه جستن بر سروش اين‌جا دور از انصاف است. البته که من مطلقاً رويکردم به سخنان سروش از جنس سخنان بهمن‌پور نيست. در متن نامه‌ی دکتر سروش، جدای از نکات بر حق و به جايی که در آن آمده است، من هنوز باور دارم که بار عاطفی و احساسی اين نوشته بسيار زياد است (اين ايرادی است که بر نوشته‌ی من هم شايد وارد است). همچنين چنان که در نوشته‌ی پيشين‌ام متذکر شدم، نقد سروش بسياری از جوانب سياست حکومتی ايران را به صراحت به نقد گرفته است و نبايد در نقد سخنان او از اين نکته غفلت ورزيد. بايد نشست و اين مقولات را به دقت نقد کرد. در باب عصمت و امامت، مدتی پيش با دکتر سروش خود گفت‌وگو کرده‌ام و هنوز اگر و امای زيادی در برداشت‌های سروش دارم. کاش فضايی آرام‌تر مهيا شود تا بدون برچسب زدن‌های سياسی و متهم نمودن‌های فقيهانه بتوان نقد و جرح صريح يک عقيده کرد.

متن کامل نامه را از آن رو در اين‌جا می‌آورم که اصل آن در سايت دکتر سروش فونت مناسبی ندارد و حداقل برای من يکی چشم‌نواز نيست. اينک متن کامل نامه‌ی سروش:

بر من همه عيـب‌ها بگـفتـيد
يا قـوم الي متي و حتـّام
ما خود زده‌ايم جام بر سنگ
ديگر مزنيد سنگ بر جام

 جناب آقاي حجّة ‌الاسلام بهمن‌پور

نقد مشفقانه و غيرت‌ورزي ديندارانه‌تان را ارج مي‌نهم و نکته‌هاي زير را بر سبيل توضيح براي شما و آيندگان برنوشته‌تان مي‌افزايم و اميدوارم که پايگاه «بازتاب»، از بازتاب دادن به آن سرباز نتابد.

يکم. گمان نمي‌کردم سخنان من خنده‌آور يا گريه‌آور باشد. بهتر بود آن را تأمل‌انگيز مي‌خوانديد.

آيا بهتر نبود که براي نقد آن سخنان به شنيدن سخنراني نود دقيقه‌يي من در سوربون ـ پاريس ـ مي‌پرداختيد. و به آن خلاصه ناقص که دانشجويان فراهم‌آورده‌اند بسنده نمي‌کرديد، تا سودبخشي و نيرومندي نقدتان افزون‌تر شود و از خطاهاي محتمل پيراسته گردد؟

ادامه‌ی «پاسخ دکتر سروش به نقدهای اخير»

August 17, 2005

وبلاگ عليه وبلاگ

تا به حال حتماً با تعابيری که در خود تناقض دارند برخورده‌ايد. تعبير مشهور «مذهب عليه مذهب» را همه شنيده‌اند. هر مفهومی و هر ارزشی، اگر به درستی رعايت نشود و تندرستی آن مغفول بماند، تبديل به ضد آن مفهوم و ارزش می‌شود. نظام‌های ايدئولوژيک و انديشه‌های ايدئولوژيک از هر جنس و لونی که باشند، ناچار در جايی به اين تناقض می‌رسند. آزادی هم در اين ميانه البته مستثنا نيست. خود آزادی هم می‌تواند مايه‌ی سلب آزادی باشد. به محض اين‌که کسی بخواهد بی‌قيد و شرط بر آزادی خود بدون اعتنای به محيط و فضايی که در آن زندگی می‌کند پافشاری کند، آزادی به سادگی می‌تواند به ضد خود بدل شود.

وقتی نگاه فراگيرتر و انسانی‌تر به اين مفاهيم داشته باشيم، می‌توان به روشنی اين نکته را ديد که اين مفاهيم و اين ارزش‌ها (مادامی که در عرصه‌ی زندگی دنيوی بشر مطرح‌اند) ناچار بايد معطوف به یک غايت و هدف باشند که همانا بهبود زندگی آدميان و کاهش رنج بشر است. اگر قرار باشد که آزادی یا هر ارزش ديگری، به جای بهبود بخشيدن زندگی آدمی، باعث افزايش رنج و محنت او شود، ديگر نه آزادی است و نه ارزشی خواستنی.

به همين معنا، می‌توان کارکرد وبلاگ را نيز سنجيد و ارزيابی کرد. وبلاگ وقتی از معنای خود دور شود و بخواهد نقش چيزی را ايفا کند که يا در توان آن نيست و يا عملاً باعث زحمت و دردسر شود، طبيعی است که تبديل به ضد خودش می‌شود. نامه‌ای که «بعضی» از وبلاگ‌نويسان به نيابت از قاطبه‌ی وبلاگ‌نويسان خطاب به ملت ايران نوشتند، به گمان من مصداق تمام عيار خارج شدن از اين تعریف است. بارها پيش‌تر از اين هم نوشته‌ام که من وبلاگ را حزب سياسی و ابزار مبارزه‌ی سياسی نمی‌دانم. وبلاگ بسی ساده‌تر و صميمانه‌تر و دوستانه‌تر از اين باشد که اکنون شده است. بالاخره ما با وبلاگ‌نويسی در پی ابراز انديشه‌ی خود در مقام فرديت خود هستيم نه دنبال طرح يک شعار و بسيج عمومی در يک پیکار سياسی. هر چقدر هم که بخواهيم به آن نامه‌ رنگ و لعاب مفاهيم فراسياسی بزنيم يا از ارزش‌هايی بشری سخن بگوييم که بايد قاعدتاً در خدمت «بشريت» باشند، باز هم انسان منصف به نتيجه‌ای جز اين نمی‌رسد که اين کار تنها حرکتی سياسی با اهداف روشن يک جور مبارزه است. من اين شيوه‌ی مبارزه را نمی‌پسندم (حتی اگر قايل به چيزی به اسم «مبازره» در آن مقياس و با آن اهداف باشم). ما نمی‌توانيم با استناد به مجموعه‌ای از آرمان‌ها که برای خودمان شايد عزيز باشند و عده‌ای هم همفکر داشته باشد، خود «وبلاگ» و عده‌ی زيادی وبلاگ‌نويس را قربانی کنيم يا در مظان اتهام و در معرض آزار قرار دهيم و بعد مدعی شويم نيت خيری داشته‌ايم با هدف نيکو. صاحب سيبستان در يادداشت‌اش (وبلاگ اسلحه نیست) اشاره کرده است که: « تنها کافی نيست در هدف دموکراتيک باشيم در روش هم بايد دموکرات بود. هيچ راه غير دموکراتيک به دموکراسی نمی‌رسد». من اما باور دارم که اين کار، نه تنها در روش دموکراتيک نيست، بلکه در عمل هم دموکراتيک تمام نخواهد شد. وقتی شما عملی انجام بدهيد که نتيجه‌اش سخت‌تر شدن بندهای استبداد و دشوار ساختن زندگی و نوشتن بر کسانی باشد که نه اين سوی ماجرا هستند و نه آن سوی آن، هدف‌تان هم غير دموکراتيک شده است.

ما اگر وبلاگ‌نويسی را به عنوان فرعی از نمود فرديت خود پر و بال می‌دهيم، بايد با فکر بقای آن هم باشيم. کار ما نبايد سوزاندن تمام ابزارها و فرصت‌ها و خراب‌ کردن تمام پل‌ها برای رسيدن به چند هدفی باشد که نه تحقق‌پذيرند و نه چندان ستودنی. اين را يادمان باشد که ما اگر هم برای خود وبلاگ‌ می‌نویسيم، حق نداريم با وبلاگ نوشتن‌مان تيشه‌ای به ريشه‌ی وبلاگ‌نويسی گروهی ديگر بزنيم که اصلاً دغدغه‌های ما را ندارند. چرا بايد ديگران به جای ما هزينه‌ی يک تبليغات وبلاگی را بدهند که نه فضيلتی در روش دارد و نه هدفی تحقق‌پذير و معقول؟ وبلاگ را نبايد به ابزاری علیه وبلاگ تبديل کرد. اگر اين گونه عاقبت‌انديشی‌ها را نداشته باشيم، تبديل به همانی می‌شويم که مرتب داريم از آن انتقاد می‌کنيم. وسواس بيش از حد داشتن به تقبيح چيزی، روزی آدمی را شبيه به خود آن چيز می‌کند. اعتدال و ميانه‌روی، راه احسن و انسانی‌تری برای رسيدن به اهداف بشری است.

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست

گاهی اوقات، آدم به فکر اين است که گريبان ظالمی را با کاری بگيرد، ولی نتيجه آن می‌شود که ظالم گرد هم به دامان‌اش نمی‌نشيند اما عده‌ای مظلوم و بی‌گناه و بی‌دفاع به خاطر اين شور و سودای عدالت‌خواهانه‌ی ما سياست می‌شوند و مجازات. آدم بايد در ميدانی نبرد کند که اگر کاری کرد، خودش بتواند مسئوليت‌اش را به عهده بگيرد و نتوان گناه کار او را به پای ديگری نوشت.

مطالب مرتبط:
اين يادداشت حنيف مزروعی را هم حتماً بخوانيد: به کجا می‌رويم؟

August 10, 2005

فرق فارق شريعت و قيامت

بالاخره ميان اين همه گرفتاری چند روزه‌ی اخير، مجالی يافتم تا سخنان جنجالی دکتر سروش در پاريس را دقيق‌تر بخوانم و همچنين حواشی صاحب سيبستان را بر آن (مهدويت، دموکراسی و سالاد دکتر سروش). شايد همين ‌جا بايد اندکی بدهکاری خود را به صاحب سيبستان ادا کنم که چندان دقيق ناشده در سخنان دکتر سروش در سخنان او پيچيده بودم. به هر تقدير، شايد در خلال آن‌چه می‌نويسم اشاره‌ای به دليل نقد خود از سخنان او هم خواهم داشت.

نخستين نکته‌ای که بايد در ذيل سخنان سروش افزود اين است که به هر روی، مواضع او خالی از جهت‌گيری سياسی و نقد جريان غالب حکومتی در ايران نيست. جای بحث چندانی در آفات حکومتی شدن دين و به گروگان رفتن معرفت دينی در چنگال قدرت سياسی نيست. روحانيت هم اگر تحت سیطره‌ی قدرت سياسی در بيايد و استقلال و مشروعيت دینی خود را از دست بدهد، نهايتاً به ابزار و نهادی برای تأمين اغراض و مقاصد سياسی تبديل خواهد شد. در باب عوام بودن يا عوام‌زده بودن روحانيت من شخصاً سکوت می‌کنم و داخل در اين موضوع نخواهم شد. اين حوزه ربطی به دغدغه‌ها و علايق من ندارد.

دکتر سروش مدعی است:‌«من به جرئت می‌توانم بگویم اقلیتی از روشنفکران مسلمان و متفکران جهان اسلام ایران و عرب و ترکیه و غیره اکنون در این فکر هستند که مبانی بنیادین دموکراسی را از اسلام استخراج بکنند. کم و بیش ما به اجماعی رسیده‌ایم که اجماع میمونی است که به ما می گوید آن کار ناشدنی است و محکوم به شکست است اقلا در ایران چنین است و راه باطلی را که می‌رفتیم فرونهادیم.» من با دکتر سروش هم‌رأی هستم که مبانی بنيادين دموکراسی را نمی‌توان از اسلام استخراج کرد به اين معنا که اين کار محال است به همان اندازه که استخراج قواعد فيزيک از اصول علم پزشکی محال است. مقصودم اين است که من نمی‌توانم اين را بپذيرم که بايد برای دموکراسی شأن و شخصيتی مستقل و شکل‌يافته و روشن قايل شويم که با شخصيت شکل گرفته و صلب اسلام ناسازگار باشد. خود دکتر سروش هم به شيوه‌ی ديگری همين سخن را پيشتر گفته است و دور افتادن از آن مدعای سابق برای من کمی غريب است. دموکراسی و اسلام هر دو در معرض تفسير و تغيیر هستند. هر دو را می‌توان به شيوه‌های مختلف فهميد، با این قيد که مهر قطعيت و تغيير ناپذير بودن بر احکام آن‌ها نبايد زد. نه دموکراسی مطلق است و نه احکام اجتماعی اسلام (البته در باب احکام اسلام گير و گرهی هست که در اين‌جا به آن نمی‌پردازم).

دکتر سروش گفته است: «قرآن به وضوح می‌گوید که پیامبر اسلام خاتم النبیین است اما شیعیان مقام و منزلتی که به ائمه خودشان بخشیده‌اند تقریبا مقام و منزلتی است که پیامبر دارد و این نکته‌ای است که نمی‌توان به سهولت از آن گذشت، یعنی مفهوم خاتمیت در تشیع مفهوم رقیق شده و سستی است. زیرا امامان شیعه حق تشریع دارند حال آنکه این حق انحصارا حق پیامبر است». اين عبارات از آن عباراتی است که رهزنی بسيار می‌کند. خلاصه بگويم که (بدون هيچ داوری مثبت يا منفی درباره‌ی شخص دکتر سروش) اين همان مدعايی است که وهابيون و به طور کلی اهل سنت درباره‌ی شيعيان (يا به تعبير خودشان روافض) دارند.

سراغ ندارم که در هيچ کجای منابع کلامی و اعتقادی شيعيان به طور اعم (از هر شاخه‌ و گروهی) برای امام حق «تشريع» به این معنای روشنی که سروش مدعی است قايل شده باشند (حتی اسماعيليان باطنی هم چنين تعبيری ندارند - منابع و مستنداتش باشد برای جای ديگر). کارکرد پيامبر در دين به روشنی تعريف شده است. پيامبر وقتی شريعتی نو می‌آورد، شريعت ما قبل خود را «نسخ» می‌کند و باب تازه‌ای را در ادوار شرعی می‌گشايد. شيعيان در بالاترين سطح تفسير خود از مقام پيامبر او را در مقام شارع و «خاتم النبيين» می‌نشانند و اهل بيت او و امامان شيعه را مفسرين بل «راسخان در علم» و «صاحبان تأويل» می‌دانند - نه شارعان و صاحبان شريعتی ناسخ شريعت خاتم النبيين. کارکرد امام در مقام صاحب تأويل و تفسيرگر باطنی شريعت البته با مقام پيامبر به عنوان شارع فرق دارد. اين هم مطلقاً مدعای تازه‌ای نيست که می‌گويند شيعيان امامان خود را هم‌رديف پيامبر شمرده‌اند. غلو‌آميزتر از اين سخنان را هم مخالفان سنی شيعيان در قرون ماضی به کرات و با غلظت فراوان‌تر بيان کرده‌اند و از اين باب در سخنان سروش هيچ کشف تازه‌ای نيست الا اين‌که يک شيعه روايت هم‌دلانه‌ای از همان سخنان کهن عرضه کرده است. از اين باب من با صاحب سيبستان موافق‌ام که با اين نگاه ديگر شيعه‌ای بر جا نمی‌ماند که امامت و تشيع با هم پيوندی تنگاتنگ دارند. خلاصه بگويم که رفتن بر اين نهج و اين شيوه‌ی تفسير، مسلمانی ما را در مقام تجربه حداکثر به يک نوع عرفان ذوقی تقليل خواهد داد که ملغمه‌ای از تعاليم ابن عربی و مولوی و عارفان شيعه و سنی است.

دکتر سروش به درستی سخن غزالی را نقل کرده است که ما هم به همان اندازه که ابوحنيفه آدم است، آدم هستيم. البته اين سخن او چنين نتيجه نمی‌دهد که اقبال لاهوری خاتم العقلاء است. خود او هم علی الظاهر چنين ادعايی نکرده است. دکتر سروش می‌گوید - به تبعيت از اقبال لاهوری – که ختم نبوت يعنی اين‌که «ديگر کسی اتوريته‌ی کلام پيامبر را ندارد». اولاً که اين تعبير مباينت صريح هم با عقايد شيعه دارد و هم با رفتار مسلمين. برای اين‌که کسی اتوريته‌ای در دين داشته باشد، لزومی ندارد طرف پيامبر باشد. نيازی هم نيست تمام اين مدعيات را بر گردن شيعيان بار کنيم. مگر اين همه عارف و صوفی غير شيعه نداريم که پير و ولی را منزلتی بالاتر از دسترس عقل می‌دهند؟ من از اين حيث تفاوتی ميان شيعيان و اهل سنت نمی‌بينم. اين ملامت دامن خود اقبال و دکتر سروش را هم خواهد گرفت.

و اما بحث رهايی و خاتميت. در سخنان يکی دو هفته‌ی پيش دکتر سروش وقتی سخن از ديدگاه اقبال از خاتميت و رهايی آدميان پيش آمد، از دکتر سروش پرسيدم که حد يقف اين عقل استقرايی و نقاد آدميان در برابر دين کجاست، پاسخ دکتر سروش اين بود که هيچ جا! خيلی خلاصه بگويم که از ديد من اين مشی بدون هيچ شکی از شخص پيامبر هم عبور خواهد کرد. دکتر سروش می‌گفت که وقتی قرآن می‌گويد که اگر کسی می‌تواند سوره‌ای يا آيه‌ای مثل قرآن بياورد، اين مبارزطلبی قرآن است و هر وقت کسی توانست سوره‌ای يا آيه‌ای مثل آن بياورد البته که ما تسليم آن خواهيم شد، ولی تا به حال چنين نشده است! در اين سخن خدشه‌ی بزرگتری هم هست:‌ چه کسی معيار اين است که آيا اين سوره يا آيه هم‌رديف سوره يا آيه قرآن هست يا نه؟ جز اين است که باز هم داور نهايی خود قرآن و خود دين است، نه داوری بيرونی؟ اگر معیارهای دين و هیبت و هیمنه‌اش و استدلال‌های‌اش آن قدر روشن بود که جميع عقلا را متقاعد به دين‌داری و دين‌ورزی کند، تا به امروز احدی از مردمان کره‌ی زمين غير مسلم نبود! من دين را در ايمان و تسليم در برابر اشارات‌اش می‌فهمم. دين البته پيشوايی دارد که برای من امام آن دين است. من از اين امام قدمی فراتر نخواهم گذاشت. دين من، دين همان امام است و بس. اگر در زمان حضرت امير می‌زيستم، دين من دين علی ابن ابی‌طالب بود و بس با تمام احکام و داوری‌های سياسی‌اش. اگر در زمان علی، من به برداشت و تصور سياسی ديگری می‌رسيدم و رأی علی را نمی‌پذيرفتم، ديگر نمی‌توانستم مدعی شوم که شيعه‌ی علی هستم. فکر می‌کنيم تا اين‌جا روشن سخن گفته باشم.

يک نکته‌ی ديگر را هم بیفزايم که به اعتقاد من، قلب تپنده‌ی تئوری دکتر سروش در قبض و بسط  و حتی بسط تجربه‌ی نبوی است. یکی از تبعات و نتايج ناگزیر تئوری‌های دکتر سروش اين است که لازم می‌آيد در اين ديدگاه امامی حاضر و موجود باشد که دین را تفسير و تعبير کند بر حسب اقتضائات زمانه. جای خالی آن امام حاضر و موجود را (در اعتقادات شيعيان دوازده امامی) گويا تئوری‌های دکتر سروش دارد پر می‌کند – و شايد هم خودش. در عين اين‌که کليت مدعيات دکتر سروش در قبض و بسط و بسط تجربه‌ی نبوی، هم برای من دلپذیر است و هم مؤيد باورهای دينی و قلبی خود من، تصور نمی‌کنم هضم و پذيرش تبعات و مقتضيات آن برای ديگران چندان ساده باشد (شايد ديگران آن آلترناتيو اضافی مرا نداشته باشند. آن وقت تکليف چی‌ست؟). دکتر سروش بايد قطعاً توضيحات تازه‌ای به اين سخنان بيفزايد. اين سخنان تازه و شهرآشوب، برای من معنايی جز نفی اساسی و ريشه‌ای تشيع ندارد. جايگزينی که دکتر سروش ارايه می‌کند، کدام است؟ به گمان او اين جايگزين تا چه اندازه توفيق و مطلوبيت و محبوبيت خواهد يافت؟ آخرين سخن اين‌که چه کسی گفته است آن نوع دموکراسی خاصی که دکتر سروش در تعارض با تئوری امامت شيعيان مطرح می‌کند، کعبه‌ی آمال سياسی ماست؟ شايد اين نوع دموکراسی بتواند عرصه را بر حاکميت فعلی ايران تنگ کند، اما گرفتيم که اين حاکميت فردا از ميان رفت، فردا تکليف ما با خود اين دموکراسی که قلب تشيع را – با اين تعبيرات دکتر سروش – نشانه می‌گيرد چی‌ست؟

می‌روی و مژگان‌ات خون خلق می‌ريزند
تيز می‌روی جانا!‌ ترسمت فرو مانی!

August 4, 2005

از مصايب فرهنگ!

ما ايرانی‌ها مردمانی هستيم با فرهنگ و با پيشينه‌ای بسيار درخشان و مشعشع. عالمی هم کتاب و انديشه پشت سر ما هست. اما به همان اندازه که غنا داريم، آفت هم داريم. به همان اندازه که شايد «عبادت» داشته باشيم، «عادت» هم زياد داريم. اين آفت‌ها و عادت‌ها، هميشه ريشه‌ی مدنيت و پيشرفت ما را می‌زنند. دريغ بزرگترم اين است که اين آفت‌ها و عادت‌ها را اتفاقاً نبايد چندان ميان عموم مردم – به تعبير ديگر ميان عوام –  جست‌وجو کرد. آن‌ها که عمدتاً در زمره‌ی ارباب انديشه و صاحبان فکر،‌ روشنفکران، هنرمندان، سينماگران، نويسندگان و سياست‌مداران هستند، سلسله‌جنبان‌های اصلی فلج فکری و اجتماعی ما هستند.

تمام ابعاد و شئون زندگی اجتماعی، فرهنگی و سياسی ما به هم پيوسته است. سياست ما از انديشه‌ی دينی ما، فرهنگ قومی و اجتماعی و خصلت‌های کهن تاريخی ما سرچشمه می‌گيرد. خواص ما هم در همين فضا می‌بالند و می‌رويند. مدت‌ها پيش نوشته بودم که پيکره‌ی روشنفکری ما موجود عجيب‌الخلقه‌ای است که اعضای‌اش سنخيت و هماهنگی با هم ندارند. دوستان فراوانی بابت نوشتن آن جملات ملامت‌ام کردند. اما هنوز بر همان باورم. وقتی می‌گويم روشنفکر، مقصودم يک يا دو نفر خاص نيست. از اين گذشته من و شما نمی‌توانيم معيار داوری درباره‌ی يک انديشمند را تنها در نوع رابطه‌ی شخصی و فردی که با ما دارد بگيريم. شايد انديشمندی را پيدا کنيم که وقتی با ما برخورد می‌کند مجسمه‌ی فضايل باشد، ولی در برخوردهای عام‌تر و حتی در داوری‌های اجتماعی و مخصوصاً سياسی (که اين روزها باب شده است روشنفکران برای وزن‌کشی راست می‌روند سراغ سياست!)، فجايعی باشند تمام عيار. ما نمی‌توانيم روی يکی دو نفر انگشت بگذاريم و بگوييم انديشه، هنر، دين‌داری، سياست‌ورزی و روشنفکری يعنی همين. نه، به نظر من «فرهنگ» ما به معنای اعم‌اش مجموعه‌ای است از همه‌ی اين افراد. اين‌ها هستند که همگی با هم سيمای فرهنگی ما را شکل می‌دهند.

بگذاريد خلاص‌تان کنم: همگی ما به نحوی در استمرار اين قضيه مؤثريم - حتی شخص شخيص بنده! صاحب سيبستان، چندی پيش يادداشتی نوشت با عنوان «ضديت با شبکه» که به صراحتی بی‌نظير تمامی نگرانی‌ها و دغدغه‌های شخصی مرا هم در اين يکی دو ساله منعکس کرده بود. چرا ما نمی‌توانيم کار جمعی و گروهی انجام بدهيم و به صورت شبکه کار کنيم؟ دلايل سر راست و روشن‌اش را صاحب سيبستان به شيوايی هر چه تمام‌تر نوشته است و تنها شما را به خواندن مجدد آن دعوت می‌کنم. آن يادداشت وجه عمومی‌تری نيز دارد که بسياری از فعاليت‌های فرهنگی ما را در بر می‌گيرد. کار فرهنگی، تعارف و لوطی‌گری بر نمی‌دارد. کار فرهنگی تعهد عملی می‌خواهد و پای‌بندی جدی به حرفی که آدم می‌زند. اروپايی‌ها در اين کارها يد طولايی دارند و غريب نيست اگر آن‌ها هميشه در اين زمينه‌ها از ما جلوترند، حتی اگر در بسياری مواقع ضريب هوشی‌شان از ما پايين‌تر باشد. آن‌ها خيلی ساده برای کارشان سيستم دارند و ما نداريم. آن‌ها وقتی بگويند کاری را انجام می‌دهند، به هر ترتيبی شده خود را مقيد انجام آن می‌کنند و اگر نشد تا ابد شرمسار خود و طرف می‌مانند. ما اين‌جوری نيستيم. روی هوا قول‌ می‌دهيم و وعده‌ها می‌دهيم کرور کرور. پای عمل اين‌ها را فراموش می‌کنيم و اگر هم کسی از ما بپرسد که چرا چنان کرديد، طلب‌کار می‌شويم و تمام زندگی طرف را جلوی چشم‌اش حاضر می‌کنيم و عيب و ايرادها از او می‌گيريم بی‌شمار!

بگذاريد يک غر نهايی بزنم و قلب سخن‌ام را بازگو کنم. روزگاری بر صدر سايت کذايی لوح (که پيش‌تر درباره‌ای نوشته‌ام) عنوانی بود در باب نسبت فرهنگ و سياست. الآن برش داشته‌اند (شايد فهميده بودند چه سوتی عظمايی است) و دقيقاً يادم نيست عين عبارت چه بود. اما به هر روی آن‌ها داشتند چيزی می‌گفتند از نسبت ميان سياست و فرهنگ که فرهنگ است که سياست را می‌سازد يا چيزی شبيه به اين. البته همه‌ی اين حرف‌ها در قالب و بستر انديشه‌ی سياسی جزمی و ايدئولوژيک آن‌ها بود. وقتی که سياست و دغدغه‌های سياسی سايه‌ی سنگين خود را بر سر فرهنگ و انديشه‌ی ما می‌اندازند، فکر کردن ما مُعوجّ می‌شود و شرطی. وقتی سياست اين اندازه گره بخورد به انديشه‌ی ما که نتوانيم هيچ چيز ديگری را، حتی انسانيت را، فارغ از سياست ببينيم، به تدريج فرهنگ ما رو به زوال می‌رود و می‌شويم مشتی آدم معمولی با دغدغه‌هايی مبتذل. فرهنگ و ادبيات را بايد از دام سياست‌زدگی و شعار زدگی رهانيد، چه اين شعارها از جنس شعارهای حکومتی وطنی باشد، چه از جنس شعارهای خارج از وطن و اپوزيسيون‌وار.

همه‌ی اين غرغرها را کردم برای دعوت به چند چيز ساده:‌ وفای به عهد، تعهد به قراری که با ديگران می‌گذاريم، توقع معقول داشتن از هر کسی، پرهيز از ورود در عرصه‌هايی که اصلاً کار ما نیست و از همه مهم‌تر يک چيز نهايی:‌ يادمان باشد که فردا اگر حرکتی فرهنگی در همين عرصه‌ی وب شروع شد، پشت‌اش را بلافاصله خالی نکنيم. فقط وعده‌های باد هوايی ندهيم. همان لحظه بلافاصله عمل کنيم. مرد و مردانه پای حمايت آن بنشينيم و رنگ سياست و دغدغه‌های رايج خود را به آن نزنيم. فردا اگر سايتی ديديم که به استقلال دست و پا می‌زند خود را از گرداب شعارهای روز و رايج برهاند، ابرو گره نکنيم و سعی هم نکنيم که رنگ فکر خود را به تمام مجموعه‌اش بزنيم. به استقلال‌اش حرمت بگذاريم و مصداق اين بيت مولوی نشويم که:

هر درونی کو خيال‌ انديش شد
گر دليل آری، خيال‌اش بيش شد!
همين.

پ.ن. تمام اين‌ها را نوشته بودم و «غرغر» کرده بودم که نويد افتتاح «هفتان» را بدهم بدون اين‌که رازی از پرده برون بيفتد. باری سيد خوابگرد خود شرح ماجرا را چنين داده است: هفتان دات کام!

May 18, 2005

خدای تازه يا دين تازه؟

مدتی پيش يادداشت ابطحی را می‌خواندم درباره‌ی امام زمان و دين جديد که در آن گفته بود امام زمان دين جديدی نخواهد آورد بلکه همان  دين رسول خدا را منتشر خواهد کرد. در همان يادداشت ابطحی به برداشت‌های متفاوت از دين اشاره می‌کند و می‌گويد: «از زمان خود پيامبر تا کنون آن قدر دين خدا و برداشت‌های گوناگون از آن به تناسب نياز قدرتمندان مورد دستبرد قرار گرفته و پيرايه­های گوناگونی بر آن بسته­اند و تفسيرهای ناروا از آن کرده­اند و از آن استفاده­ی ابزاری نموده­اند که وقتی امام زمان اصل دين خدا را بی­پيرايه و واقعی به مردم عرضه می­کند، گمان همه بر آن خواهد بود که آن حضرت دين جديدی آورده است». اين يادداشت ابطحی، فارغ از ابعاد سياسی‌اش که نقد تلويحی حاکميت در ايران است، نکات ديگری دارد که مرا به فکر فرو برد.

ادامه‌ی «خدای تازه يا دين تازه؟»

May 12, 2005

وبلاگ: بچه‌ی يتيم مدرنيته

يادداشت پيشين من و واکنش‌های متفاوتی که در برابر آن ديدم و نظرهای پای نوشته‌های متعدد ديگرم در همين وبلاگ، غالباً مرا به فکر فرو می‌برد که آيا ما اصلاً وبلاگ را می‌شناسيم يا وبلاگ به قول حسين درخشان فيلی است در تاريکی که هر کسی هر جوری دل‌اش می‌خواهد تعريف‌اش می‌کند و بعد به ديگران حق هيچ مشی متفاوتی را نمی‌دهد؟

ادامه‌ی «وبلاگ: بچه‌ی يتيم مدرنيته»

May 5, 2005

کامنتی برای خودم!

يادداشت صاحب سيبستان ملکوت را که صبح درباره‌ی محافظه‌کاری خواندم، تصميم گرفته بودم چيزی بنويسم تا دل خودم کمی خالی شود! ديروز دو سه باری تلفنی صحبت کرديم با هم تا مسأله‌ی کامنت‌های سيبستان حل شود و نتيجه اين شد که به يمن راهنمايی‌هايی رامين (که با اختلاف ساعت آمريکا و لندن خود معضلی بزرگ بود) توانستم مشکل سيبستان را حل کنم و غرغرهای نازک الملکوت را از سر خودم بردارم! قبل از اين‌که از معنای «محافظه‌کاری» مورد نظر مهدی بنويسم، چند تا نکته‌ی مختصر دم دستی را برای تمام مترددين ملکوت دوباره می‌نويسم تا هم خودم يادم باشد و هم ملکوتيان و غير ملکوتيان دوباره به خاطر بياورند که مديريت فنی ملکوت کاری است که تماماً به عهده‌ی من است با تمام دردسرهای ريز و درشت‌اش که هميشه فقط بخش اندکی از آن را ملکوتيان می‌فهمند، آن هم تنها وقتی که برای وبلاگ خودشان احياناً مشکلی پيش می‌آيد. مديريت ملکوت انصافاً آدمی را می‌خواهد تمام وقت که برای اين کار زندگی‌اش را بگذارد. من که حسين درخشان نيستم که زندگی‌ام همه‌اش وبلاگ باشد، کسی هم به من حقوق تمام وقت و حتی پاره وقت نمی‌دهد که اين ملکوت درندشت را بچرخانم. نتيجه اين می‌شود که هر چه می‌کنم فقط محصول عشق است و علاقه. اگر ملکوت را مثل بچه‌ای که خودم قدم به قدم پرورده باشم نمی‌ديدم، اين‌قدر احساس تعلق به آن نمی‌کردم که هر روز بخواهم جايی‌اش بهتر از قبل باشد. دليل ارتقاء دادن سيستم مووبل تايپ هم طبعاً همين دغدغه بود، به خاطر اين‌که سيستم تازه، مطئمن‌تر است، باگ کمتر دارد، امنيت‌اش بالاتر است و راحت‌تر می‌شود با آن کار کرد. تمام اين کارها و مشکلات حاشيه‌ای و ضمنی تغيير و پشتيبانی سايت کلی وقت می‌برد و انرژی از آدم می‌گيرد.  يک نويسنده‌ی ملکوت که راحت اسم کاربری و رمز عبورش را در اختيار دارد و کارش فقط نوشتن است، ممکن است هيچ وقت مشکلات اين کار را درک نکند. در نتيجه، توقع آن يک عضو کمالی است بدون نقصان که کمی تا قسمتی از عهده‌ی کسی که مثل بقيه‌ی آدم‌ها دارد زندگی عادی می‌کند خارج است. اين‌ها دغدغه‌های فنی و فيزيکی ملکوت است که خودم بيش از هر کسی ديگری به جزييات‌اش آشنا هستم.

ادامه‌ی «کامنتی برای خودم!»

May 1, 2005

نگاه ماکزيمال: معلول انحطاط

امشب بعد از مقدمات مراسم اسباب‌کشی که همان انتقال آينه و قرآن به منزل جديد بود، به شيوه‌ای انتحاری، درست در شب اسباب‌کشی، سر از مراسم سخنرانی دکتر سروش در کانون توحيد در آوردم، با تأخير البته. دليل غير رسمی بودن اين نوشته هم البته همين تأخير است و ماجراهای حاشيه‌ای آن.

قبل از اين‌که به محتويات سخنان سروش بپردازم، يک نکته‌ی جالب حاشيه‌ای را هم بگويم که برای اهالی وبلاگ شايد جالب‌تر باشد. امشب حسين درخشان هم در ميان مستمعين بود! فقط جالب بود، همين. چيز خيلی عجيبی در آن نيست. نکته‌اش فقط اين است که حسين درخشان (با تأکيد!) را در کانون توحيد ميان مستمعين سخنان دکتر سروش ببينی!

باری سخنرانی ادامه‌ی همان بحث «ناکامی تاريخی مسلمين» بود که سعی می‌کنم نکات مهم‌اش را از آن‌جايی که شنيدم نقل کنم. لب و خلاصه‌ی سخنان سروش در اين مبحث اين بود که ناکامی تاريخی مسلمين، که می‌توان آن را در يکی از ابعادش در نگاه حداکثری و ماکزيماليستی به دين ديد، معلول انحطاط تاريخی مسلمين است، نه علت آن. استدلال سروش مبتنی بر اين بود که شواهد تاريخی اين مدعا را ثابت نمی‌کند که دين‌داری و دين‌ورزی و انديشه‌ی دينی مانع تفکر و انديشمندی (بخوانيد روشنفکری) باشد. از جهتی، سخنان سروش پاسخی است صريح و مستقيم به مدعيات آرامش دوستدار. در حاشيه بگويم که به لطف عباس معروفی، «امتناع تفکر در فرهنگ دينی» دوستدار را دريافت کرده‌ام و شاید در فرصتی نکاتی را درباره‌ی آن نوشتم. به هر حال، اگر از انگيزه‌ها و دق‌دلی‌های آرامش دوستدار نسبت به دين بگذريم، اين مدعای او از اين جهت تضعيف می‌شود که بنا بر شواهد تاريخی، دانشمندان و علمايی که کاری غير دينی می‌کرده‌اند، در عين التزام يا باور به دين، توانسته‌اند به آن آراء برسند. در يک کلام، برای کشفیات علمی يا دانشمند برجسته بودن، نيازی به حمله به دين يا رد و تضعيف آن نيست. اين يک نکته.

ادامه‌ی «نگاه ماکزيمال: معلول انحطاط»

April 18, 2005

وبلاگ‌نويسی پيامبری نيست

درباره‌ی آداب و احوال وبلاگ‌نويسی تا به امروز بحث‌های نظری زيادی شده است و کمابيش خطوط اصلی ماجرا روشن است. نويسندگان حلقه‌ی ملکوت هم در مناسبت‌های مختلف اشاره‌هايی به اين بحث داشته‌اند. وبلاگ‌نويسی، فعاليتی است بی‌مرکز که در آن هيچ کس برای ديگران البته نه حجت است و نه تکليف می‌تواند تعيين کند. اما همين تعبير چندان مناقشه‌آميز است که هنوز آن بحث کشدار را تمام نکرده است. قول به بی‌مرکز بودن وبلاگ، گاهی اوقات، چه بسا در بسياری از اوقات، پهلو به پهلوی هرج و مرج و بی‌ در و پيکر بودن می‌سايد. بسيارند که قايل‌اند به اعتبار وبلاگ‌نويسی هر کس هر چه می‌خواهد می‌تواند بگويد و هر کاری خواست می‌تواند بکند.

ادامه‌ی «وبلاگ‌نويسی پيامبری نيست»

April 8, 2005

اصلاحات در واتيکان

نخست اين‌که در روز خاکسپاری پيشوای مسيحيان کاتوليک، چه بسا بهتر باشد از بيرون به شخصيت پاپ و خدمات او نگاه کنيم تا اين‌که بخواهيم خطاها و تناقضات او را ببينيم. به اشاره‌ی عزيزی، در اشپيگل، به اين مقاله‌ی انتقاد آميز هانس کونگ،‌ متأله کاتوليک سوييسی در تحليل خطاها و تناقضات پاپ ژان پل دوم بر خوردم. جدای از ياد نيک پاپ در گذشته، شايد جای آن باشد که نگاهی دقيق‌تر به رفتار کلی او بيندازيم. در ذيل، بخش‌هايی از مطلب کونگ را می‌آورم با تصرفاتی جزيی. 

ادامه‌ی «اصلاحات در واتيکان»

March 10, 2005

سياست در لباس ديانت

عنوان بالا فريب‌تان ندهد. نمی‌خواهم از قرائت‌های خشک و جزم‌انديشانه از دین سخن بگويم و به نقد آميختگی دین و سياست بپردازم. تنها کسانی که دين را سياسی می‌کنند، آن‌هايی نيستند که به طور متعارف و معمول حتی مردم کوچه و بازار هم آن‌ها را به اين صفت می‌شناسند. دست بر قضا کثيری از روشنفکران ما، حتی روشنفکران لاييک ما، حظ وافری از آميختن دين و سياست می‌برند. پيش‌تر چندين بار نوشته‌ام که ما در فضايی زندگی می‌کنيم که عمدتاً مردم، حتی شماری از روشنفکران از پرداختن به اصل مسأله پرهيز می‌کنند و با پاک کردن صورت مسأله راه‌حلی را می‌جويند که سر راست‌ترين و در دسترس‌ترين راه‌حل است. به زعم من واقعيات جهان، از چيز ديگری حکايت می‌کنند.

ادامه‌ی «سياست در لباس ديانت»

March 8, 2005

باز هم افلاطون و علوم تجربی

گويا بحثی که دکتر سروش در انداخته است نتايج مبارکی دارد و بحث‌ها را دامن زده است. صاحب سيبستان بر يادداشت اخير من نکاتی را نوشته است که بحث فراخ‌تری می‌طلبد. تلاش می‌کنم به نکاتی که در سيبستان آورده است و مخصوصاً نکاتی که در ذيل مطلب پيشين من نوشته است نکاتی را بيفزايم تا هم رفع ابهام شود و هم موضع فکری من روشن شود. اميدوارم جملاتی که می‌نويسم که گاه تند و بی‌طاقت می‌شوند، مايه‌ی رنجش خاطر نازک نويسنده‌ی سيبستان نشود. نقد من صرفاً علمی است و بس (در حد وسع و دانش‌ام). لذا در پاسخ هم تنها استدلال روشن و دقيق می‌طلبم.

ادامه‌ی «باز هم افلاطون و علوم تجربی»

March 6, 2005

قفل اسطوره‌ی ارسطو و نگاه تجربی

در سخنرانی دکتر سروش در کانون توحيد، که به زعم من انسجام و يکپارچگی جلسات پيشين را نداشت، نکته‌ی بسيار مهمی مطرح شد هر چند به تفصيل در باب آن سخن رانده نشد. اين نکته همانا قدر يافتن علوم تجربی (به تعبير دکتر سروش) در روزگار مدرن است که گويی به شاخصه‌ای برای دوران مدرن بدل شده است.

ادامه‌ی «قفل اسطوره‌ی ارسطو و نگاه تجربی»

تاريخ ناکامی مسلمين؟

امشب (حال ديگر ديشب) شنونده‌ی بخش ششم سخنرانی دکتر سروش با عنوان «ناکامی تاريخی مسلمين؟» بوديم. درباره‌ی این سخنرانی حرف زياد دارم که می‌گذارم برای فرصت فراغتی که خستگی در تن و پريشانی در جان‌ام نباشد. اما عجالتاً چند نکته را بسيار به اجمال بگويم تا بعد.

ادامه‌ی «تاريخ ناکامی مسلمين؟»

March 2, 2005

چهره‌ی خاکستری غزالی


غزالی:‌ کيمياگر سعادتتازه از ديدن فيلمی مستند، با عنوان «غزالی:‌ کيمياگر سعادت»، درباره‌ی زندگی غزالی فارغ شده‌ام. اين فيلم را اويديو سالازار ساخته است که زاده‌ی لس آنجلس است اما به آيين اسلام در آمده است. بگذاريد نخست از خود اين فيلم مستند بگويم و سپس به نقد پاره‌ای از نقايص آن بپردازم.

سالازار خود مسلمان شده است و مخصوصاً گرايشات صوفيانه‌ی او در سر تا سر اين فيلم مستند مشهود است. فيلم او روايتی هم‌دلانه از زندگی غزالی از منظری صوفيانه است. اين فيلم مستند که هنوز رسماً منتشر نشده است، عمدتاً در ابيانه فيلم‌برداری شده است و صحنه‌هايی از مشهد و تهران را هم البته در خود دارد. از چهره‌های شناخته شده‌ای که بيننده‌ی ايرانی با آن‌ها ارتباط بر قرار می‌کند، دکتر سيد حسين نصر، دکتر محمد جعفر ياحقی و دکتر محمود بينای مطلق (استاد دانشگاه صنعتی اصفهان) هستند که در زمره‌ی آکادميسين‌های فيلم باشند و البته داريوش ارجمند، در نقش خواجه نظام‌الملک و ميترا حجار در نقش همسر غزالی (انصافاً با آن آرايش و چهره‌ی گلگون، حجار را نبايد در نقش همسر غزالی می‌نمودند. غزالی فقيه و زاهد کجا و اين همه جلوه‌ی جمال کجا؟!). باری بسياری از روايت‌های فيلم عيناً از آثار غزالی برگرفته شده بود و حکايت زندگی او از هنگام وفات پدر تا زمان ممات خود او، برای مخاطبی که هيچ آشنايی دقيقی با غزالی نداشت، به خوبی پرداخته شده بود. موسيقی آغاز فيلم، قطعه‌ای از تک‌نوازی تار عليزاده در «راز نو» بود و قطعات ديگری هم از راز نو در بخش‌های مختلف فيلم شنيده می‌شد. صدای شجريان هم البته در فيلم در تصنيف «بی‌ تو به سر نمی‌شود» آمده بود.

ادامه‌ی «چهره‌ی خاکستری غزالی»

February 28, 2005

آيا عقل کافی است؟

گويا گرد و غبار آن نقد طعن‌آلود دکتر وحيد بر دکتر سروش هنوز فرو ننشسته است. از مجموع واکنش‌های مختلفی که از گوشه و کنار می‌بينم، انگار يک نوع صف‌بندی ميان موافقان و مخالفان دکتر سروش پديد آمده است. نکاتی را در اين يادداشت خواهم نوشت که در واقع پرداختن به بعضی از حواشی ماجراست.

نخستين چيزی که به صراحت و قوت می‌گويم اين است که هيچ انسانی را، از جمله دکتر سروش را، فراتر از نقد نمی‌دانم و به رغم محبتی که به او دارم، چنان جزم‌انديشانه او را بر مسند عصمت اندیشه ننشانده‌ام که روزی از نقد او ناتوان باشم. سروش، انسان است و اقتضای انسانيت خطا کردن است. اگر خطايی در گفتار و پندار او باشد، بايدش گوشزد کرد. اين را تذکار نخست قرار دادم تا شبهه‌ی طرفداری را بزدايم، علی‌الخصوص که مهری ويژه به سروش دارم.

ادامه‌ی «آيا عقل کافی است؟»

February 25, 2005

انتقاد يا فرافکنی

دو سه روزی است که نقد حميد وحيد دستجردی با عنوان آنتی‌رئاليسم دينی بر تئوری قبض و بسط دکتر سروش در روزنامه‌ی شرق منتشر شده است (بخش اول، بخش دوم). در اين ميان تنها صاحب سيبستان واکنشی درخور و سنجيده نشان داده است (نقد تک‌معناگرا نفی تحول است) و حامد قدوسی به  اشاره درباره‌ی آن نوشته است به طور کلی (نقدی جديد بر قبض و بسط). آن‌چه من خواهم نوشت در عمل شايد نقد نباشد، اما روايت و توصيفی است از نقد وحيد دستجردی.

ادامه‌ی «انتقاد يا فرافکنی»

February 23, 2005

راه دشوار معرفت

آسان‌ترين کار در برابر تصميم‌های دشوار عقلانی و اجتماعی در روزگار ما، مخصوصاً در مغرب زمين، همراه شدن با امواج رسانه‌ای و تبليغات سياسی است. عموم مردم، به ويژه کسانی که مشغوليت روزمره و ذهنی‌شان واشکافی دقيق و بی‌طرفانه‌ی مسايل اطراف‌شان نیست، به سادگی تمايل دارند برای توجيه مسايلی که به ظاهر غير قابل هضم هستند يا آدمی را با انتخاب‌های دشوار مواجه می‌کنند، سهل‌الوصول‌ترين و در دسترس‌ترين توجيهی را که ممکن است عرضه کنند و خود را از زحمت تفکر بيشتر و چالش‌های عقلانی جدی برهانند. اين سر راست‌ترين توصيف از متوسطان و عامه‌ی مردم است که در هر جامعه و ملتی يافت می‌شوند، چه آن جامعه مدرن باشد يا سنتی، دين‌دار باشد يا لاييک. نمونه‌ی این قضاوت‌ها را از قديم‌الايام در وطن خودمان البته فراوان ديده‌ايم در توجيهات دايی‌جان ناپلئونی و تفکر وهم‌آلود دشمن‌شناس رايج. نمونه‌ی جدی‌تر آن را که در آن عمدتاً تفکر دقيق علمی و نقد و سنجش هوشمندانه غايب است، همان اثر مشهور «غربزدگی» آل احمد است که داريوش آشوری در همان اوايل انتشارش، نقد جانانه‌ای بر آن نوشت و ضعف‌های ساختاری و نگرشی آل احمد را بر آفتاب افکند. اين مقاله بعدها در کتاب «ما و مدرنیت» که مجموعه‌ی مقالاتی از داريوش آشوری بود، تحت عنوان «هشياری تاريخی» توسط انتشارات صراط منتشر شد. (شايد يکی از همين روزها آن مقاله با توضيحاتی تازه از داريوش آشوری در جستار منتشر شود).

ادامه‌ی «راه دشوار معرفت»

February 5, 2005

اعتدال و تأخير؛ افراط و تعجيل

تازه از سخنرانی امشب دکتر سروش برگشته‌ايم و تا هنوز مطالب در ذهن‌ام زنده و جان‌دار هستند بايد اين‌ها را بنويسم که دغدغه‌ی اين چند هفته‌ی من بوده‌اند. برنامه‌ی امشب، در واقع بزرگداشتی بود برای مهندس بازرگان. اولين سخنران مسعود بهنود بود و تنها به اختصار درباره‌ی او می‌گويم که بهنود سخن‌پرداز و قصه‌گويی بسيار ماهر و زبر دست است و بر اين چيزی نمی‌افزايم. به اعتقاد من، سخنرانی امشب سروش از درخشان‌ترين و جذاب‌ترين سخنانی بود که تا به حال از او شنيده‌ام. امشب که بر می‌گشتيم احساس می‌کردم بال در آورده‌ام، بس که اين سخنان به دل‌ام نشست.

سروش در کيگنز کالج هنگام پرسش و پاسخسخنان دکتر سروش درباره‌ی اعتدال دينی بازرگان بود. در ابتدای سخن او از نخستين گفتاری ياد کرد که درباره‌ی بازرگان در حسينيه‌ی ارشاد اندکی پس از وفات او داشته است که بعد از آن منتشر شد با عنوان «آن‌که به نام بازرگان بود نه به صفت» که بازرگان کسی بود که دين‌فروشی نمی‌کرد و از دين وسيله‌ای برای نام و نان نساخته بود. سروش به درستی و به دقت بر اين نکته انگشت نهاد که بازرگان در تاريخ ما پديده‌ای تازه بود به اين معنا که در فرهنگ ما گروه فقيهان، عارفان و فيلسوفان، به ترتيب در اصنافی بودند تکليف‌انديش، رازانديش و ماهيت‌انديش. اين‌ها چندان که بايد به مقوله‌ی عدالت نينديشيده بودند.

ادامه‌ی «اعتدال و تأخير؛ افراط و تعجيل»

January 30, 2005

بيم‌های حقيقی، شجاعت‌های مجازی

وقتی از قبح جنگ می‌نويسی، مخصوصاً جنگی که کسی با نيت اشغال‌گری و در لفافه‌ی آزادی و بشريت، علناً پرچمدار تروريزم حکومتی باشد، پيش از هر چيز با دو واکنش متضاد مواجه می‌شوی. از يک سو، متهم به ترس می‌شوی. اما در چنين وضعی، مگر ترسيدن بد است؟ برای کدام ارزش بايد حاضر شد که جان انسان‌های بی‌گناه فدا شود؟ چه ارزشی بالاتر از رفاه و آسايش انسان‌ها هست؟ کدام عاقلی امنيت و آسايش نيم‌بند خود را رها می‌کند و دل به دريايی طوفانی می‌زند که شايد در جوار نره‌پيلی بی‌پروا و مست، امنيتی بيابد؟ آری، ما می‌ترسيم: می‌ترسيم از اين‌که آزادی‌مان از دست برود؛ می‌ترسيم از اين‌که خون‌هايی ريخته شود که می‌توانست ريخته نشود. آن‌ها ‌که در آمريکا عنان سياست‌های قلدرانه و زورگويانه‌ی دولت جمهوری‌خواه بوش را به دست دارند، گمان می‌کنند ما بر جان خود می‌لرزيم. آری درست است، اما در اين ميانه، جان من آخرين چيزی است که بايد به آن انديشيد و البته ما بر جان خود هم می‌لرزيم! از اين سو هم، آن کسانی که بقای خود را در جنگ و امنيتی کردن فضا می‌بينند، کسانی را که از جنگ پرهيز دارند، زبون و ترسو می‌خوانند. تسليم سياست‌های ضد انسانی و ضد عقلانی نشدن، نشان زبونی نيست؛ شجاعت، هل من مبارز طلبيدن و شاخ و شانه کشيدن نيست، پرهيز از جنگ است که عين شجاعت اخلاقی است.

ادامه‌ی «بيم‌های حقيقی، شجاعت‌های مجازی»

January 25, 2005

دستگاه فقه، دستيافت‌های خرد

از زمان انتشار نخستين مطلب احمد قابل مدتی گذشته است و سخنان او با واکنش‌های مختلفی رو به رو شده است. پيش از هر چيز بايد اين نکته را ياد کرد که سعی قابل در طرح اين مسايل مشکور است ولو از نظر من ايراد و خلل‌های روش‌شناسانه در کار او فراوان باشد. نفس پرداختن به موضوع کارکردهای فقه در زمانه‌ی ما مسأله‌ای است که با هر نتيجه‌ای که داشته باشد، برای تحولات تاريخ فقه شيعه ارزش‌مند است.

ادامه‌ی «دستگاه فقه، دستيافت‌های خرد»

January 21, 2005

يک‌صدا عليه جنگ و دشمن تازه‌ی دموکراسی

دوره‌ی دوم رياست جمهوری بوش و ترکيب جديد دولت او، بيش از هر چيزی نشانه‌ی حرکت اژدهای مهيبی است که هيچ چيزی او را جلودار نيست. حکومتی که تمام سخنان و به ظاهر حقايقی را که تبليغ می‌کند، با زور و قدرت نظامی به کرسی می‌نشاند، امروزه تبديل به خطری بزرگ برای سلامت و صلح جامعه‌ی جهانی شده است. تناقض و طنز تلخ ماجرا هم در اين است که اين دستگاه ديوانه از ادبيات و زبان دموکراسی، آزادی و صلح بهره می‌گيرد. دموکراسی، در جهان امروز دينی نوين است که بزرگترين آفت آن، مانند هر دينی، ريا و سالوس است. دست بر قضا، رييس دوباره بر مسند نشسته‌ی آمريکا، در ريا و سالوس، اسطوره‌ای مثال زدنی است. پيشتر از اين وقتی به او نگاه می‌کرديم، فقط اسباب تفريح و خنده بود و گاهی اوقات ساده‌لوحانه بر شيرين‌کاری‌های آدمی با ضريب هوشی پايين می‌خنديديم و طعنه می‌زديم. اما گويا اين ديوانه به جد دارد دنيا را به هم می‌ريزد تا ثابت کند آقای قلدر دنياست و هيچ کس نمی‌تواند به او بگويد بالای چشم‌اش ابروست.

ادامه‌ی «يک‌صدا عليه جنگ و دشمن تازه‌ی دموکراسی»

January 17, 2005

«عقل و شرع قابل» از نگاه مهدی خلجی

در حين بحث درباره‌ی سخنان احمد قابل، بحث‌های درازدامنی مطرح شد و يادداشت مختصری که نوشتم تنها فتح بابی بود برای پرسيدن سؤالاتی جدی‌تری درباره‌ی اين مواضع. چنان که پيشتر نوشته بودم، در چنين مباحثی است که جای خالی مهدی خلجی، کاتب سابق کتابچه، شديداً احساس می‌شود. از او خواستم تا مطلبی در اين زمينه بنويسد و به ميهمانی ملکوت بيايد. عين مطلب او را در ذيل می‌آورم:

«داريوش گرامی
نظر مرا درباره‌ی مدعياتِ اخير احمد قابل درمقاله‌ی «عقل و شرع» پرسيده بودی. به احترام تو به اختصار می‌نويسم.»

ادامه‌ی ««عقل و شرع قابل» از نگاه مهدی خلجی»

January 15, 2005

تصویر شریعت در قابی از عقل، بر دیوار زمان؟

به تازگی احمد قابل  سخنانی در باب شريعت و عقلانيت  در بلاگ شخصی‌اش نگاشته است که صاحب سيبستان را به نوشتن يادداشتی تأمل برانگیز تشویق کرده است (حکم شرع حکم کيميا). گذشته از پاره‌هایی از احکام عملی که او بنا بر اجتهادی نو و نه برای نخستین بار از درون فقه شیعی نشان داده، داده‌ها برای داوری در باب نوآوری او در اصول استنباط (اجتهاد در اصول) کافی نیست و به قول حوزويان مدعا مفید منظور نیست. به بیان دیگر ساز وکار این اجتهاد و حدود آن در بوته‌ی اجمال مانده است. نیم نگاهی به تاریخ تفکر شیعی و قاعده‌ی مشهور ملازمه‌ی «کل ما حکم به الشرع، حکم به العقل و بالعکس» پیشینه‌ی درازدامن این بحث را نشان می‌دهد. آن‌چه صاحب سيبستان وارونه کردن هرم فکر شیعی در باب دین اندیشی و شریعت ورزی انگاشته، در واقع بازخوانی قاعده‌ی ملازمه با تأکید بر جایگاه عقل است. به بیان دیگر حال باید قاعده‌ی ملازمه را به تناسب زمان چنین بازخواند: «کل ما حکم به العقل، حکم به الشرع  و بالعکس».

روايت صاحب سيبستان، اما ـــ چه در محتوا و چه در عنوان ــ شتاب زده می‌نماید. نه نواندیشی دینی با طالقانی آغاز می‌شود، نه اندیشه یا پروژه ی اسلامی کردن علم ربطی مستقیم به شریعت و فقه دارد. نه بدعتی روی داده و نه امر بدیعی گفته شده است. دست کم در حوزه‌ی نظری این اجتهادات در فروع  (و فراتر از آنها) در درون حوزه‌های علمیه حتی مسبوق به سابقه‌اند. آفت عوام‌زدگی و دنباله روی روحانیت از عوام محافظه کارـ چنان که مرحوم مطهری 40 سال پیش به یاد آورد ـ دلیری ستان است و از این باب دلیری قابل در گشایش باب خرد ناب بر دین‌مداران و تداوم اجتهاد در اصول هر چند در چنان موقعیت و مقامی نباشد و دور از حوزه و در دل تاجیکستان ستودنی است. 

گمان می‌رود پیش‌فرض پنهان این روش اجتهادی، و غایت معلوم و فرجام نیک انجام این خردورزی، شریعتمداری و دین باوری ست؛ البته به شریعتی سهله و سمحه که مفقود و مطلوب ارباب شریعت و اصحاب خرد است. اما الکلام کل الکلام در همین پیش فرض است، آن گاه که پای چوبین استدلال از زیر جامه‌ی آن شریعت نمایان می شود، چراکه اگر این خرد خودبنیاد، عقلی مستقل و مقدم بر شرع است (تمام کشف مدعا) التزام به آن نتیجه از دل کدام گزاره ی غیر وحیانی برخاسته است؟

در این باب چند  پرسش راه را بر فهم گفتار قائل خواهد گشود:
ـ حد یقف و مرزهای این عقل خودبنیاد (اگر هست) کجای‌اند؟ و استقلال آن از شرع به چه معناست؟
ـ در مواجهه‌ی گزاره‌ای عقلی با  گزاره‌ای برآمده از متن منصوص محکم، ایستار این عقل مستقل در کجاست؟ تأویل نص، شک در سلامت استدلال عقلی، یا سقوط تکلیف در تعارض حجج و یا بلا موضوع کردن فقه؟ از آن جا که این فرض محال نیست، مشخصاً چه راهی جز بلا موضوع کردن نص در منصوصاتی مانند حد شرب خمر، سرقت و زنا وجود دارد؟ آیا اگر روزی این خرد خودبنیاد اصل مجازات شارب و زانی ــ و نه نوع و کیفیت مجازات ــ را از بن و بنیاد نفی کند، آن پیش فرض پنهان به خطر نخواهد افتاد و آن ایمان مستتر متبختر در آزمون نفی  و اثبات غرقه نخواهد شد؟

ـ اگر کارویژه‌ی دین، تسهیل و تسریع دستیابی مطمئن به احکام و تکالیف شرعی (به فرض وجود) برای متوسطان در عقل است،  و عقل سلیم به استقلال به این احکام دست می‌یابد، حکمت ارسال رسل و تشریع ادیان چیست؟ به بیان دیگر چه پیامی از پیامبران بدون حجت ظاهر از دسترس حجت باطن دور می‌ماند؟ وانگهی ملاک عقل سلیم و سقیم چیست؟ آیا این عقل همان خرد جمعی ست، بی‌ مرز زمان و مکان و قوم و ملتی؟ یا از قضا خردی پاره پاره است که در جستجوی حکم شرعی، با تفکیک زمان و مکان و نظرداشت آداب و رسوم و عرف متداول هر جامعه، فقه را بلاموضوع می‌کند؟

اما در باب رويکرد نظری و عملی سخنان قابل، جدا از اغراقی که در گزارش صاحب سیبستان است و با یادداشت‌های قابل در هر دو بلاگ او نمی‌خواند  بيش از هر چيزی بايد گفت که سخنان او نقد اجتماعی است تا يک حرکت بديع فقهی ـ اصولی و این خود ستودنی ست.  از باب نظری و اجتهاد در فروع قابل در حقيقت به تکرار موضع اصوليون واصل اصولی اصالت اباحه پرداخته است که خود برگرفته از روایاتی است با مضمون: «کل شیئ لک حلال حتی تعلم انه حرام» و «رفع القلم… عما لا تعلمون». سال‌ها پيش اين را از دوستی که نسبت و رابطه‌ای با ارباب حوزه داشت شنيده بودم که پاره‌ای از فقها هنگام بحث درباره‌ی غنا و موسيقی اصل را بر حليت آن می‌نهند و سپس درباره‌ی شرايطی تحقيق می‌کنند که باعث حرمت آن می‌شود. لذا از لحاظ مبنايی، اين نوع نگاه به احکام شرعی تازگی ندارد.

اين را می‌پذيرم که ازفقيهان نبايد هر سؤالی را پرسيد. حوزه‌ی کار فقيه چندان موسع و گسترده نيست که در هر عرصه‌ای حکمی از آستين برون آورد. سروش هم در ده سال گذشته، به تفصيل در اين باب نوشته است و اين سؤال ديگر چندان مهيب يا تازه نمی‌نمايد. اين نگاه به فقيهان، کشفی تازه نيست.

 اما در عمل، به مشکلات جدی‌تری برخورد خواهيم کرد. در باب احکامی که او در مورد آن‌ها سخن گفته است، موافق‌ام و بحثی نيست. اما تعميم دادن مبنای سخن او و کلی گرفتن آن نقطه‌ی شروع لوازم و پيامدهايی دارد که نمی‌توان به اين سادگی درباره‌ی آن‌ها حرف زد. ايراد این بحث اين است که دين علاوه بر فقه، نصوصی هم دارد. اگر قرار باشد منطقه‌ و حوزه‌ی اختيار عقل اين قدر وسعت يابد که تنها زمانی که در کاری فروماند به شرع مراجعه کند، تکليف پاره‌ای از نصوص چی‌ست؟ جايی که نصی باشد و عقل خلاف آن را بگويد، چه می‌توان کرد؟ به عنوان مثال، اگر روزی اين عقل بتواند به استدلال محکم نشان بدهد که خوردن گوشت خوک هيچ زيانی برای سلامتی آدمی ندارد و عقلاً قابل تجويز است، حکم شريعت را نسخ بايد کرد؟ يا اگر اين عقل به این نتيجه برسد که مثلاً شراب برای آدمی زيان ندارد (و شايد عملاً قابل اثبات هم باشد)، آن وقت با نص شريعت چه بايد کرد؟ اين‌ها نمونه‌هايی از سستی‌های استدلال کلی قابل هستند.

اين که خرد زمانه هم در استباطات فقهی اثر می‌نهد باز سخن بديعی نيست و در آن هم شک و شبهه‌ای روا نيست. اما آن «وارونه‌ کردن هرم عقل و شرع» به قول صاحب سيبستان، خالی از اشکال نيست (فرض کنيم که اين تشبيه درباره‌ی عقل و شرع درست باشد و نسبتی مشابه آن ميان عقل و شرع بر قرار). ظاهراً قابل نبايد قايل به اين باشد که عقل پاسخگوی همه چيز است. آن‌چه من از سخنان او می‌فهمم اين است که برای يافتن راه‌حل در مسايلی که پيش روی آدمی است نخست بايد به عقل متوسل شد و اگر عقلی پاسخی برای آن نداشت بايد در دکان شريعت را کوبيد. اين تعبير قابل را که شرايع «تنها در منطقة الفراغ عقل، حق اظهار نظر مستقل رادارند ودر سایر موارد، موظف به تأیید وتأکید حکم عقل می باشند» اگر يک بار ديگر بخوانيم، قاعدتاً بايد به اين نتيجه برسيم که منطقة الفراغ شرع بسيار وسيع است و نهايتاً به جايی می‌رسيم که دين قلمروی خرد و اندک دارد. گمان می‌کنم يک جنبه از موضوع اين‌جا محل عنايت قرار نگرفته است. با اين نقطه‌ی شروع برای بحث، بايد ابتدا بپذيريم که شرع و عقل در قلمرو و جغرافيای واحدی عمل می‌کنند که گسترش قلمرو يکی به محدود شدن قلمرو ديگری می‌انجامد. در اين باب من عجالتاً حرف چندانی ندارم و فقط پرسشی است که طرح می‌کنم تا بحث‌اش باز شود. به اعتقاد من،  درباره‌ی نسبت عقل و شرع، نمی‌توان تشبيه هرم را به کار برد. شايد بهتر باشد از چهارچوبی صحبت کنيم که عقل و شرع در آن بازيگر ميدان هستند. اين بحث، اصلاً بحث منفی يا مثبت يا فرودست و زبردست بودن نيست که عقل بخواهد بالای شرع باشد يا شرع بالای عقل.

آخر سخن اين‌که سخنان قابل به جز پاره‌ای از تجويزهای اجتماعی که مقبول و معقول هم می‌نمايند سخن تازه‌ای ندارد و عمده‌ی همين سخنان را پيشتر سروش به تفصيل و شرح بيشتر و البته با دقتی بيش از اين سخنان گفته است.

وبلاگ‌های‌ احمد قابل:
از نگاه من
شريعت عقلانی
توضيحات تازه‌ی احمد قابل درباره‌ی عقل و شرع: 1 و 2

January 13, 2005

ده فرمان دموکراسی

ديشب فرصتی پيدا کرده بودم و آخرين کتاب جان کين را تورق می‌کردم. واپسين بخش کتاب آخر او، «خشونت و دموکراسی» عنوانی جالب دارد: ده قاعده برای دمکراتيزه کردن خشونت. اين بخش آخر شايد سی چهل صفحه باشد، ترجمه‌ی تمام اين بخش فرصت فراخی می‌خواهد که الآن با اين حجم کاری که دارم از من ساخته نيست مگر به تدريج. القصه، تنها، عناوین اين قواعد پيشنهادی جان کين را در اين‌جا می‌آورم. 

دموکراسی‌ها حامل خشونت هستند و احتمال بروز و شيوع خشونت در آن‌ها به هيچ رو کمتر از کشورهای استبدادی نيست. دلايل تئوريک اين مدعا هم کم نيست اما جای شرح و بسط آن‌ها اين‌جا نيست. محض توضيح می‌افزايم که ذيل هر کدام از این قواعد، جان کين، شرح مفصلی آورده است و منظور خود را به روشنی بيان کرده است. نکته‌ی ديگر اين‌که اين سخنان در بستر بحث تئوريک و نظری مطرح می‌شود و خالی از هر گونه بار ارزشی يا هنجاری است. اين نکته‌ی درخور توجهی است که در روزگار مدرن، دولت‌های دموکراتيک، خشونت را دموکراتيزه می‌کنند. حکايت رفتارهای عجيب آمريکاييان در عراق را از اين ماجرا جدا می‌کنم، هر چند ربط مضمونی و محتوايی آشکاری با اين بحث دارد. نمونه‌ی هلند هم البته مثال خوب ديگری برای آن است. اما اين قواعد تنها برای دموکراسی‌ها نيست. دموکراسی‌های بالقوه هم مخاطب اين بحث هستند برای زدودن و خلاص کردن جهان از «خشونت مازاد». ذيل قسمت قاعده‌ی ششم، جان کين به تفصيل شرح می‌دهد که از دید او چرا اسلام دموکراتيک هم ممکن است و هم مطلوب. اگر مجالی باشد، اين بخش را جداگانه ترجمه خواهم کرد تا راه هر گونه سوء‌تعبير احتمالی بسته شود.

قاعده‌ی يک: هميشه سعی کنيد انگيزه‌ها و بستر شخص متوسل به خشونت را درک کنيد.

قاعده‌ی دو: هر جا که امکان دارد احتیاط به خرج دهيد و درباره‌ی طرح‌ها و برنامه‌های کسانی که از «ضرورت» سخن می‌گويند و خواستار خشن‌ترين راه‌حل‌های ممکن – از قبيل «قلع و قمع»، «تحمل صفر» و «جنگ» - در برابر کسانی که خشونت‌شان اغلب تحت عناوين «پليد» يا «بيمارگونه» طرد می‌شود، شک و ترديد کنيد.

قاعده‌ی سه: در برابر گرايش به سمت راهبردهای «قانون و نظم» اقتدارگرايانه مقاومت کنید و به سياست‌مداران، قضات، پليس و نيروهای نظامی گوشزد کنيد که تلاش‌های دولتی برای کاهش خشونت نمی‌توانند موفق شوند مگر اين‌که مدنيت و آزادی در سطح جامعه‌ی مدنی پرورش داده شود.

قاعده‌ی چهار: هر جا و هر وقت که امکان داشته باشد، تلاش کنيد تا «خصوصی‌سازی» اسباب خشونت را لغو کرده يا از آن جلوگيری کنيد.

قاعده‌ی پنج: در جست‌وجو برای «صلح» در ميان مردم عادی و دولت‌های‌شان همواره مترصد و گوش به زنگ پيشنهادهای غير عملی و راه‌حل‌های ناکارآمد باشيد که خطاهای «هدف-وسيله»، بر آن پا می‌فشارند.

قاعده‌ی شش: آگاهی مردم از معضلات سياسی، از جمله بنيادی‌ترين معضل، را پرورش دهيد: که دموکراسی‌ها و دموکراسی‌های بالقوه وقتی که با مخالفت خشن مواجه می‌شوند، بايد آماده باشند که اگر زمانی راهبردهای غير خشن ناکام ماندند يا نامناسب به نظر رسيدند، از ميزان‌های محاسبه شده‌ای از خشونت استفاده کنند هر چند استفاده‌ی تعميم يافته از خشونت با روح و ماده‌ی دموکراسی منافات دارد.

قاعده‌ی هفت: از هر وسيله‌ی ارتباطی ممکن برای تبليغ اعمال خشونت‌آميز استفاده کنید تا علل و آثار آن در برابر بحث عموم قرار گيرد و راه‌حل‌هايی که پاسخگويی عمومی دارند يافت شوند.

قاعده‌ی هشت: روندهای اخلاقی را که در ميان عموم بسط می‌يابند و در معرض نمايش سمبوليک خشونت قرار دارند به دقت بررسی کنيد؛ ديدگاه عقل سليم را به پرسش بگيريد که دموکراسی‌هايی که عملاً وجود واقعی دارند خشونت را به تفريح محض تبديل می‌کنند.

قاعده‌ی نه: محض خاطر دموکراسی، هر جا که امکان دارد حمايت برای فضايل مدنی را بسيج کنيد که عظيم‌ترين آن‌ها تواضع است.

قاعده‌ی ده: دموکرات‌ها  بايد از خطاها اجتناب کنند و به جای آن علناً آماده باشند که به خاطر خشونتی که در تلاش‌های گذشته و حال به خاطر دفاع يا لغو دموکراسی استمرار يافته، شرمساری را تجربه کنند.

January 6, 2005

از اين فنون ناتوان

در نظرم بود که به بحث زلزله و خدا بازگردم چون حرف‌هايی ناگفته‌ای بر جا مانده است که نوشتن و بحث می‌خواهد. ديدم عباس معروفی، پنجره‌اش را گل گرفته است! گفتم خوب است چند نکته‌ی فنی و يک نکته‌ی تئوريک را بازگو کنم و آن نوشته را بگذارم برای بعد.

حکايت اين نظرهای مزاحم و روان‌فرسا، قصه‌ای تازه نيست. از قضا، بخشی از بحرانی که ملکوت اخيراً از سر گذارنيد و جراحت‌های آن هنوز بر سيمای ملکوت مشهود است، ريشه در کار همين رهگذران پر قيل و قال و سخن‌چين داشت. هر بار که درباره‌ی اين ماجرا نوشتم همان مزاحمان گفتند و اتفاقاً پاره‌ای از دوستان و نيک‌نهادان نيز انذار دادند که اين مجرا را مسدود نبايد کرد که راه گفت‌وگو و مسير آزادی بسته خواهد شد. در آن انذارها البته نکته‌ای به حق نهفته بود. آن گفت‌وگوها باید باشد. اما اين فضای وبلاگستان با تجربه‌هايی که از سر گذرانده است، درس‌هايی را آموخته است تا دوباره از يک سوراخ گزيده نشود. روزهای اول رواج و شيوع ای‌ميل‌ را اگر به ياد بياوريد، می‌بينيد که ای‌ميل‌های مزاحم با صندوق‌پستی اينترنتی شما و حتی کامپيوتر شما چه‌ها که نمی‌کرد! اين نظرهای مزاحم با اعصاب و روحيه‌ی نويسنده‌ی وبلاگ و حتی خوانندگان‌اش نيز چنين می‌کند.

اين‌که کسی وبلاگ می‌نويسد و راه گفت‌وگو و دوسويه‌گويی را باز می‌کند، معنای‌اش اين نيست که در خانه‌ات بشکنند و بر ديوار خانه‌ات هر چه خواستند بنويسند و بعد مدعی شوند که اينترنت است و آزادی! اين همان نعل وارونه‌ی آزادی‌طلبانی است که به محض اين‌که پيش روی‌شان را باز ديدند، دست به هر خطا و ناصوابی زدند. جای بحث نيست که نمی‌توان روز و شب عربده با خلق خدا کرد. اما اگر سنگ را نمی‌توانی از سرت دور کنی، سرت را که می‌توانی از سنگ دور کنی! آخرين نسخه‌ی مووبل‌تايپ اين مجال را به نويسنده می‌دهد که اجازه ندهد هر کسی بدون رضايت او هر چه خواست بر ديوار وبلاگ‌اش بنويسد. حساب‌اش را بکنيد که کسی در جايی سخنرانی کند و بعد هر که هر چه دل‌اش خواست بدون هيچ قاعده و حساب و کتابی ناگهان در ميان سالن فرياد بزند! در کوتاه مدتی آن مجلس به هم می‌ريزد و جايی برای سخنران نخواهد ماند، هر چند او بسيار اهل مدارا و ديالوگ باشد. در آينده‌ی نزديک اين امکان را به ملکوت خواهم افزود و راه گهرفشانی‌های هنرمندان بی‌نظير عالم (!) را می‌بندم. مزيت اين قابليت جديد اين است که آن وقت مشخص می‌شود صاحب وبلاگ تا چه اندازه اهل تسامح و تساهل است. ميزان رواداری آدم از اندازه‌ی حضور و حشر و نشر او با بیماران و بی‌ادبان شناخته نمی‌شود. هنری نيست که وبلاگی را باز کنی و ببينی هر ناسزايی گفته می‌شود و نويسنده خموش است و دم بر نمی‌آورد. اين را نمی‌توان به حساب فضيلت نويسنده گذارد. اين را يا بايد به حساب مظلوميت او گذاشت يا سادگی‌اش. آدمی که نتواند عزت خود را حفظ کند و بی‌دفاع مدام سنگ و مشت بخورد، به زودی زير دست و پا له می‌شود. پيشتر از ما حسين درخشان از اين تجربه درس گرفت و دغدغه و نگرانی‌های بيهوده را از سر راه خود برداشت.

نویسنده بايد با خاطر آسوده بنويسد. وقتی شب می‌خوابی و صبح که بر می‌خيزی می‌بينی بيکاری در و ديوار خانه‌ات را خط‌خطی کرده است و تو بايد تمام روز وقت‌ات صرف پاک کردن آن ديوار شود و از کار اصلی‌ات باز بمانی، شرط عقل اين است که راه ديوانگان و بيکاران را ببندی. من بر اين باور نیستم که با تکيه بر اصول آزادی و مدارا، بگذاری هر که هر چه خواست بکند و تو صم‌ بکم به گوشه‌ای بنشينی و نظاره‌گر باشی مبادا دشمن آزادی‌ات بخوانند. روزگار اين توهمات و قصه‌های دغل و سکه‌های قلب گذشته است. آزادی بی‌قيد و شرط نداريم. هر کاری آدابی دارد. ادب هر مقامی را بايد به درستی نگاه داشت:
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس خاص / هر که را نيست ادب، لايق صحبت نبود

برای توضيح بيشتر، متن مفصلی را که مووبل‌تايپ درباره‌ی نظرهای مزاحم که شامل همين نظرهای گهربار مورد بحث ما هم می‌شود در سايت‌اش آورده است، بخوانيد. هر آن‌چه مهم است چه از نظر فنی و چه از نگاه معنايی به خوبی و روشنی بيان شده است.

January 5, 2005

آن دروغ از راست می‌گيرد فروغ

بعد از زلزله‌ی مهيب سونامی و نابود شدن اين همه انسان، واکنش‌ها و انعکاسات فراوانی با جهت‌گيری‌های مختلف پديد آمده است که شايد پرجنجال‌ترين آن‌ها همان اظهار نظر اسقف کليسای کانتربری است که گفته بود در وجود خدا به ترديد افتاده است. صاحب سيبستان اشاره‌ای به آن کرده است و نکاتی را نوشته است (خداوند و رنج ما).

پيش‌تر از اين‌ها شايد لازم بود چيزی می‌نوشتم اما به دلايل متفاوت داعيه‌ی نوشتن فراهم نمی‌شد. عجالتاً به اختصار يک نکته را می‌گويم و آن اين است که آن‌چه در سخنان اسقف کانتربری آشکارا مشهود است،‌ برداشت و تصور مسيحی از خداوند و صفات اوست. شايد همين سؤالات در باب رحمانيت و رحيم بودن خداوند مطرح باشد. تصور مسيحيان از خدا، عمدتاً و شايد علی‌الاتفاق مبتنی بر درکی آنتروپومورفيستی از خداست. ساعتی پيش ضمن گفت‌وگوی کوتاهی که قدم‌زنان با دکتر سروش داشتم او به درستی بر اين نکته انگشت نهاد. سروش روايت می‌کرد که چندی پيش همايشی بزرگ در بيرمنگام با حضور ارباب اديان مختلف از جمله بزرگان کليسا تشکيل شده بود و يکی از اسقف‌ها نکته‌ای را در باب تصورشان از خدا طرح کرد و آن را با افتخار از نقاط برجسته‌ی الاهيات مسيحی می‌شمرد که خدای مسيحيان علاوه بر صفاتی که برای او می‌شمارند، درد هم می‌کشد! تصور تجسد خدا در مسيح و يافتن بدن انسانی برای او، طبيعتاً همين تصورِ داشتن کيفيات و عواطف انسانی را مطرح می‌کند. چنين برداشتی از خدا به هيچ رو نتيجه‌ای جز اين نمی‌دهد که وقتی خدايی که ما او را واجد برخی عواطف انسانی می‌شمريم از اين قبيل که خداوند درد و رنج هم دارد، پس در چنين غوغايی مهر او و درد و رنج او به کجا رفته است؟

متکلمين مسلمان البته در طول تاريخ پاسخ‌های مختلفی به اين ماجرا داده‌اند و نکته‌ی مهم اين است که با برداشت آنتروپومورفيستی و بشر انگاشتن خدا، آن پرسش‌ها به بن‌بستی مهيب ختم می‌شود. چنان خدايی وجودش دير يا زود در بوته‌ی ترديد می‌افتد. آن تصور از خدا، مسأله‌ی شرور را که مرگ و مير و درد و رنج و سيل و طوفان را در بر می‌گيرد، حل نمی‌کند بلکه‌ی گرهی کورتر بر گره‌های پيشين می‌افزايد. شايد در اين‌جا لازم باشد اشاره‌ای بکنم به نظام الاهيات و کلامی فاطميان. ابويعقوب سجستانی، از داعيان برجسته و دانشمند اسماعيليان فاطمی، کتابی دارد با عنوان «کشف‌المحجوب» (با کتاب هجويری اشتباه نشود). اين کتاب به تصحيح هانری کربن چاپ شده است و کربن مقدمه‌ای بسيار عالمانه و البته دشوارفهم بر آن نوشته است. برداشت اسماعيليان از صفات خداوند، حاوی نفی دوگانه‌ای است که به سختی از گذرگاه خطرخيز پرهيز از تشبيه و تعطيل عبور کرده است. اين خدا نه هست و نه نهست. خدايی که برتر از فهم و ادراک آدمی است (ساير دانشمندان اسماعيلی از جمله ناصر خسرو هم در اين باب بحث‌های مفصل و مشبعی داشته‌اند). طبعاً صفات آن خدا را هم نمی‌توان با متر و معيارهای بشری و عواطف انسانی سنجيد. تنها عقيده‌ای که اين اندازه بی‌محابا خدا را در کسوت و قامت بشر فرود می‌آورد، تصور مسيحيان از خداست تا بدان‌جا که آشکارا می‌گويند «خدايی راستين که از سوی خدايی راستين آمده است». اين سخنان البته از متعارف‌ترين و رايج‌ترين سخنان در عقايد و الاهيات مسيحی است. اسقف کليسای کانتربری به هيچ‌روی سخنی خطا نگفته است. بايد در وجود چنان خدايی به ترديد افتاد. خدايی که با معيارهای بشری، رحم و شفقتی در او نيست و بر نابودی و تباهی اين همه بی‌گناه دل نمی‌سوزاند. آن خدا جايگاهی متزلزل و سست دارد و هر طوفان و سيل و زلزله‌ای مسند الوهيت او را به لرزه می‌اندازد. گره کور اين ماجرا را بايد به درستی در تصور مسیحيان از خدا جست.

نکته‌ی ديگر اين است که حتی اگر عجالتاً تصور مسيحيان را از خدا به کناری نهيم، موضوعی مهم‌تر بر جای می‌ماند. اگر پذيرفتيم که خدايی هست و رسولی دارد و وعده‌ای برای جهانی ديگر، طبعاً به همراه آن ايمان آورده‌ايم و تسليم شده‌ايم که زندگی بشر در کره‌ی خاکی کوره‌راهی باريک و کوچک در مسير ابديت است. بديهی است که نمی‌خواهم از اين سخن آن نتيجه‌ی عاميانه و مبتذل را بگيرم که پس بايد به زندگی خاکی بی‌اعتنا بود و التفاتی به بهبود آن نکرد. وقتی پذيرفتيم که فاصله‌ی زندگی تا مرگ هر انسانی بخشی ناچيز از هستی بيکران او به شمار می‌آيد، آيا می‌توان رحمت خداوند را – که حال فرض کنيم با معيارهای ما هم قابل سنجش باشد – برای آن وسعت بيکرانه‌ای که از حوصله‌ی دانش ما خارج است سنجيد؟ واکنش مسلمانان البته به جوانب و ابعاد اين فاجعه‌ی طبيعی، درخور تأمل است. آن‌جا که مسلمانی (بخوانيد انسانی) به اين مصيبت اعتنايی نشان نمی‌دهد، بايد در عواطف انسانی او شک کرد (چنان‌که ويليامز در عواطف انسانی خدا شک کرده است). اما باور ندارم که اگر بی‌تفاوتی و عدم اعتنايی در مسلمانان باشد، ريشه در تصورشان از خدا داشته باشد. شايد بهتر بود اگر عنوان‌ها را چنين اصلاح می‌کرديم که: زلزله‌ مفهوم مسيحی خدا و ايمان را به چالش گرفته است!

پ.ن. توضيحی لازم است در باب يکی از مطالب پيشين با عنوان «شرابخانه‌ی عالم». دوستی نازنين تذکر مشفقانه‌ای داد که اشارت او را به جان خريدارم. آن نوشته باب‌های مفتوحی دارد که راه را بر تصورات خطا و سوءبرداشت‌ها و رخصت‌های غريبی هموار می‌کند. سخن من در باب آن همان سخنان مولوی است که پيشتر در آن نوشته آورده‌ام. برداشتن اين مطلب هم از آن رو بوده است که تيغ دادن در کف زنگی مستی نباشد و علمی به کف ناکسی نيفتد و اسراری هويدا نشود. بگذاريد برداشت من از اين مقوله همان تصور خصوصی و شخصی من باقی بماند و مجال بهانه‌ای نماند.

January 2, 2005

ناکامی تاريخی مسلمين؟

دو سه هفته‌ای است قلم به دست می‌گيرم تا چيزی بنويسم و هر بار خيالی رهزنی می‌کند و قلم از دستانم می‌ستاند. هزار و يک نقش نو هجوم می‌آورد و من به هزار حيلت ديگر، زبان قلم می‌بُرم. اما اين خاموشی‌ها و خودفروخوردن‌ها، نه گرهی از کار می‌گشايد و نه علت‌های درون ما و ديگران را درمان می‌کند. بهترين چاره همان نوشتن است و بس. نوشتنی فارغ از خودسانسوری و اعتنا و التفات بيش از حد به های و هو و هياهوی اين سيل مجازی و طبل تو خالی انفجار داده‌ها. عجالتاً از سخنرانی ديشب دکتر سروش می‌گويم تا بعد.

ديشب در کانون توحيد، عنوان سخنرانی دکتر سروش اين بود: «ناکامی تاريخی مسلمين؟»، با همين علامت سؤال. او خود توضيح داد که عمداً از به کار بردن کلماتی مانند «انحطاط»  يا «عقب‌ماندگی» پرهيز کرده است تا سخن‌اش خالی و فارغ از بار ارزشی باشد و برچسبی نزده باشد. از همين رو کلمه‌ی «ناکامی‌» را انتخاب کرده بود که از نظر او جنبه‌ی منفی کمتری داشت. سروش به کتاب «آيا چه خطا رفت؟» برنارد لوييس اشاره کرد و استقبالی که از اين کتاب شده بود. همين‌جا اشاره می‌کنم که سعيد حنايی کاشانی در فل‌سفه، ترجمه‌ی بخش نتيجه‌ی کتاب لوييس را آورده بود. سال گذشته، نقدی بر کتاب لوييس به عنوان تکليف درسی نوشته بودم و در آن آورده بودم که برداشت‌های لوييس از اسلام بيشتر متأثر از درک ناقص او از کليت جهان اسلام است. لوييس، بيشتر مسلمانان سنی مذهب و بالاخص خلافت عثمانی را در نظر داشته است تا اين‌که نگاهی به تکثر عالم اسلام داشته باشد. باری، درباره‌ی لوييس سخن فراوان است و جای ديگر هم از آن سخن گفته‌ام. شايد در مجال ديگری، چيزی نوشتم.

اگر بخواهم لب سخن سروش را درباره‌ی موضوع خلاصه کنم، بايد به موضع اصلی سروش درباره‌ی این سؤال برگردم. از نظر او، کسانی که تا به حال به اين سؤال پاسخ داده‌اند قاعدتاً از دو منظر می‌توانند به آن نگاه کرده باشند. اين سؤال را می‌توان يا از منظر فلسفی (و فلسفه‌ی متافيزيکی) پاسخ داد و يا می‌توان از ديد علمی-تجربی آن را بررسی کرد. مدعای سروش اين بود که اغلب کسانی که به اين پرسش پاسخ داده‌اند، از منظری فلسفی به آن پرداخته‌اند و متأسفانه‌ اين زمره‌ی فيلسوف مشربان ارباب علوم تجربی را قابل و لايق پرداختن به این سؤال نمی‌دانسته‌اند. از ديد سروش، به اين سؤال بايد از منظری علمی-تجربی پاسخ داد. از کسانی که در يک سوی افراطی اين طيف فيلسوفان قرار داشته‌اند، البته احمد فرديد بود که تمام اين مسايل را در پرتو يک ديدگاهی عرفانی مشوش و ماليخوليايی می‌ديد. داريوش شايگان و سيد حسين نصر از جمله متفکرانی هستند که از منظری فلسفی تلاش کرده‌اند تا به اين سؤال پاسخ دهند.

ادامه‌ی «ناکامی تاريخی مسلمين؟»

December 23, 2004

حکمت تکثر و رحمت اختلاف

روزگار معاصر، روزگاری است که هم زيستن در آن دشوار است و هم آسان. تحولات شتابناک معرفتی دو سه قرن اخير، راه را بر هضم بسياری از انديشه‌های نو هموار کرده است و جزميت و تعصب ديگر مانند گذشته ارج و قدر ندارند. اما از سويی ديگر همين زمانه‌ هم در قالب‌هايی نوين، جزميت‌هايی ديگر را به ارمغان آورده است. جزميت و تعصب، لزوماً جزميت دين‌دارانه نيست. در همين قرن گذشته، شاهد طلوع و افول يک نظام فکری متصلب و جزم‌انديش بوديم که با سقوط اتحاد شوروی هيمنه و عظمت خود را از دست داد و ديگر باورهای کمونيستی از آن هيبت پيشين برخوردار نيست.

تفکر انسانی، چنان که بارها نوشته‌ام محتاج تصفيه و پالايش و مراقبت مکرر است. اگر آدميان از اين مراقبت غفلت کنند، باز همان منفعت‌طلبی‌ها و حرص و آزها سر بر می‌کنند و حتی پسنديده‌ترين انديشه‌ها را هم به تباهی می‌کشانند. لذا تئوری‌های عقيدتی و سياسی همواره پروژه‌هايی ناتمام هستند. بر همين سياق، مدرنيته هم پروژه‌ای ناتمام است. مدرنيته، طرحی نيست که ناگهان در يک فرصت زمانی معين تمام قابليت‌های‌اش به فعليت در بيايد و مسند پادشاهی روزگار معاصر را فتح کند و سلطنتی مخلد بيابد. دموکراسی‌‌ها و جوامع مدنی هم آسيب‌پذيرند. در اين ميانه‌، يکی از تئوری‌هايی که شديداً مددرسان بازخوانی و پالايش اين تئوری‌هاست، کثرت‌گرايی است (اين مطلب کوتاه آيزايا برلين را مدت‌ها پيش ترجمه کرده بودم: متن فارسی سخنان آيزايا برلين). از نخستين پيامدهای کثرت‌گرايی نظری و عملی، بالا رفتن ميزان تسامح و رواداری آدميان است. به طريق اولی، يک نظام سياسی که فاقد نگاهی کثرت‌گرايانه باشد، طبعاً به سختی راه تساهل و تسامح را باز می‌گذارد. آزادی بيان هم که علی‌الاصول در برابر قدرت موضوعيت می‌يابد در همان زمين رشد و رويشی چشمگير خواهد داشت. آزادی بيان از اين منظر در برابر ضعفا و کسانی که توانايی اعمال قدرت يا خشونت ندارند، امری است که اهميت چندانی ندارد. بيان آزاد در برابر قدرت قاهره که توانايی استفاده‌ از ابزارهای خشن را دارد مفهوم پيدا می‌کند. البته بديهی است که کثرت‌گرايی هم حدود خود را دارد و بحث بسيار شده است بر سر اين‌که تفاوتی عميق هست ميان کثرت‌گرايی و نسبيت‌گرايی. 

شب پيشين، فرصتی دست داد تا گفت‌وگويی تلفنی داشته باشم با يداله رؤيايی. از زمانی که برای رؤيايی صفحه‌ای در ملکوت بر پا کرده‌ام هنوز اين مجال فراهم نشده بود تا مستقيم با او گفت‌وگويی داشته باشم. از آن‌چه بتوان در يک مکالمه‌ی تلفنی دريافت، رؤيايی را مردی يافتم با صفا و متواضع که روی‌اش به انتقاد و تحليل باز است و در مواجهه با انديشه‌ی متفاوت با انديشه‌ی خودش، عنان اختيار از دست نمی‌دهد و از دايره‌ی ادب خارج نمی‌شود. حضور رؤيايی در مجموعه‌ی ما بيش از آن‌که نشان تأييد يا تصويب انديشه‌های او باشد،‌ اشارتی بود به خصلت متکثر و سيال مجموعه‌ی ملکوت. تکثری که برای خود آدابی دارد و اصولی. خشنودم که رؤيايی مردی است صادق و بسيارخوان. از او خواستم که خودش بيشتر بنويسد تا صفحه‌اش شور و حال بيشتری پيدا کند. می‌دانم که در شرايط رؤيايی دشوار است که آن اندازه بخواهد وقت برای اين کار بگذارد. اما همين‌ که رويی گشوده بر امواج تغيير دارد مغتنم و ارزش‌مند است. او خود ديشب می‌گفت که با وجود اين‌که عقايدی دينی ندارد، در خانواده‌ای متدين و مقدس رشد کرده است و برای عقيده‌ی ارباب اديان حرمت قايل است اگر چه با آن‌ها اختلاف نظر دارد. با اين حال، در دفاع از رأی خود تعصب و جمودی ندارد و دامن بحث را به تهمت و تکفير نمی‌آلايد. جايگاه رؤيايی در ملکوت، محترم است و حرمت بزرگی او را نگاه می‌داريم ولو ديدگاه‌های‌اش متفاوت باشد. اميدوارم فرصتی دست دهد تا بيش از اين و در عرصه‌ی وبلاگ بتوانيم با رؤيايی گفت‌وگوهای سازنده‌ای داشته باشيم.

December 22, 2004

اختيار کلام، اختيار قلم

 «از برای سد آن اغراض وزرا که لازمه ی فطرت بشری است و ما اهل آسیا تا امروز ذلیل بلاهای آن بوده‌ایم، حکمای خارجی به اجتهاد مسلسله‌ی چند هزار سال، یک تدبیری پیدا کرده‌اند که در ایران به هیچ زبان نمی توان بیان کرد.
خلاصه‌ی آن تدبیر چیست؟
خوب می‌دانیم جواب من در ایران موجب چه نوع شماتت خواهد بود، اما چون روح تنظیمات عالم بسته به حل این مسأله است، به امید تصدیق ارباب دانش عرض می‌کنیم که سرچشمه‌ی جمیع ترقیات بنی آدم در این* حق ازلی است که هر آدم مختار باشد افکار و عقاید خود را به آزادی بیان کند. اختیار کلام و قلم در عصر ما سلطان کره‌ی زمین شده است. جهد زندگی کرامات و امید کل ملل متمدنه امروزبر سر این دو کلمه است:
اختیار کلام ، اختیار قلم.
اگر اولیای ایران واقعاً عدالت می‌خواهند، باید اول بلا اول، این سرچشمه‌ی فیوض هستی را بر لب تشنه‌ی این خلق فلک زده یک دقیقه زودتر باز نمایند. بدیهی است که کهنه پرستان ایران به تغیر خواهند گفت که اگر ما به مردم حق کلام و قلم بدهیم، عادت هرزه گویی خلق ایران، کارگزاران دولت را آنی آرام نخواهد گذاشت.
این حرف بر حسب ظاهرصحیح است. اما در ایران حتی بعضی از عقلای ما معنی آزادی را به کلی مشتبه کرده‌اند. هیچ احمقی نگفته است که باید به مردم آزادی بدهیم که هرچه به دهنشان می‌آید بگویند. بلی، عموم طوایف خارجه به جهت ترقی و آبادی ملک، به جز آزادی حرف دیگر ندارند، اما چه آزادی؟ آزادی قانونی، نه آزادی دلبخواه.
از برای توضیح معنی آزادی ، اول باید این معنی را فهمید که در عالم هیچ حق و هیچ تکلیفی نیست که حد معینی نداشته باشد و حد آزادی این است که آزادی هیچ کس به حق هیچ کسی خللی وارد نیاورد. بعد از آن که حقوق و تکالیف عامه به حکم قوانین مقرر شد و به اقتضای اساس قانونی دیوانخانه‌های عدلیه بر پا شدند، دیگر کیست که بتواند بدون جزا در حق دیگری حرف ناحق بزند؟ وقتی عموم علما و اصحاب قلم به حکم قانون مراقب و محصل حفظ حقوق عامه شدند، دیگر چه امکان که روح عدالت به میل رؤسا یا به اغراض مباشرین مثل امروز در عزا بماند؟
وقتی در این باب با علمای فرنگستان حرف می‌زنیم، متعلمین معروف که از اصول اسلام به مراتب بیش از ما معلومات روشن دارند، می گویند: بدبختی ملل اسلام در این است که اصول بزرگ اسلام را گم کرده اند. همین آزادی کلام و قلم که کل ملل متمدنه، اساس نظام عالم می‌دانند، اولیای اسلام به دو کلمه‌ی جامعه بر کل دنیا ثابت و واجب ساخته‌اند: امر به معروف، نهی از منکر.
کدام قانون دولتی است که حق کلام و قلم را صریح تر از این بیان کرده باشد؟.....»

* در متن : در ایران

December 20, 2004

دو سه روزی خليل بايد شد

چندی پيش دوستی را ديديم که در هلند زندگی کرده‌ است و اخيراً به لندن آمده است. گفت‌وگوی مفصلی داشتيم درباره‌ی ساختار سياسی هلند و مواضع سياستمداران راستگرای هلند. نکته‌ی جالبی را طرح کرد که اتفاقاً‌ نمونه‌ی خوبی است از نوع تفکر مطلق‌انديشی که بدون تأمل حاضر است به هر کس و هر چيزی انگ بزند. او داستانی را می‌گفت از خانمی از راستگرايان هلند که شديداً مهاجر ستيز و اسلام ستيز است و شهره است به اين مواضع. در يک گفت‌وگوی تلويزيونی، مصاحبه کننده به او می‌گويد که من بخش‌هايی از کتاب مقدس اين مهاجران را برای شما می‌خوانم و سپس بندهايی را می‌خواند با احکامی بسيار سخت‌گيرانه نسبت به زنان. آن خانم سياست‌مدار با شور و هيجان شروع می‌کند به حمله به آن عقايد و می‌گويد به همين دلايل است که ما می‌گوييم اين مسلمان‌ها با اين عقايدشان نبايد در اين‌ کشور جا داشته باشند و بحث را بر مبنای آن نقل قول‌ها ادامه می‌دهد و نتايجی را که امروزه بسياری از شبه‌ روشنفکران ما درباره‌ی اسلام می‌گيرند رديف می‌کند. وقتی گفت‌وگو تمام می‌شود. مصاحبه کننده از او تشکر می‌کند و می‌گويد جملاتی که نقل کردم از عهد عتيق بود!

يک بار ديگر نوشته بودم که احکامی که در دين يهود وجود دارد نسبت به احکام شريعت اسلام بسيار سخت‌گيرانه‌تر و عبوسانه‌تر است و از موازين حقوق بشر امروزين بسيار دورتر است تا احکام شريعت اسلامی. بدون اين‌که قصد توجيه هيچ‌کدام از اين احکام شرعی را داشته باشم، تنها يک نکته را می‌خواهم دوباره برجسته کنم و آن اين است: اديان سرشتی واحد دارند. اگر قرار است اديان زير تيغ نقد بروند، بايد هم‌زمان و در کنار هم نقد شوند. مهم‌تر از اين بايد توجه کرد که آيا موازين و نواميسی را که به يک تفکر دينی نسبت می‌دهيم همان‌هايی هستند که به طور عام و معمول به آن‌ها در بخش‌های بزرگی از آن جهان دينی به آن‌ها عمل می‌شوند يا فقط چيزهايی هستند که سابقه‌ای تاريخی دارند و يا حتی ممکن الوجود هستند و نه ضرورتاً واجب‌الوجود. ممکن است در يک دين احکام شرعی بسيار غريبی بتوان يافت. اما تسری دادن پاره‌ای از احکام به کل موجوديت تاريخی يک دين يا يک تفکر ما را به ورطه‌ی جزميت می‌اندازد. اين تعميم دادن‌ها يعنی بستن باب تفکر و انديشه. يعنی آسان کردن کار. وقتی از ابتدا مهر ابطال بر کل يک مکتب فکری زدی، ديگر خود را از پرداختن به هر چيزی که به هر نحوی به آن مربوط باشد خلاص کرده‌ای. اما آيا با اين روش، کار ما تمام است؟ آيا دنيا از فردا همان اين مباد آن باد ما را تکرار می‌کند؟ آيا از فردا تمام معتقدين به آن دين، خواه يهوديت باشد يا مسيحيت يا اسلام، دين خود را همان‌گونه می‌فهمند که ما سعی بر معرفی آن داريم؟ تصوری که ما از يک مکتب فکری داريم لزوماً با واقعيت‌های آن تطابق ندارند. ايضاً تصوری که ما از يک فرد می‌توانيم داشته باشيم، لزوماً با واقعيت وجودی آن فرد سازگار نيست. مگر اين‌که مدعی باشيم که فقط ما هستيم که می‌فهميم و ديگران برای اين‌که عاقل و بالغ و سالم شمرده شوند بايد حتماً از همين موازينی که ما می‌گوييم تبعيت کنند و لا غير!

اين ماجرا درباره‌ی عارفان ما هم صادق است. نمی‌توانيم حافظ، مولوی، عين‌القضات همدانی، حلاج يا ابوسعيد ابوالخير را از بستر فکری و معرفتی خودشان جدا کنيم و آن‌گاه تصورات يا آرزوهای خود را بر زبان آن‌ها بنهيم و بگوييم اين‌ها می‌خواستند اين را بگويند! برخورد پديدارشناسانه و هرمنوتيکی بسيار متفاوت است با برخورد جزم‌انديشانه‌ی متصلبی که جهان و آدميان را تنها از منظر ايدئولوژی خود می‌بيند. به همان اندازه که تصور آقای مطهری در فهم حافظ قاصر و خوش‌بينانه است، تصورات افراطی ملحدانگارانه‌ای که حافظ را خوشباشی دم‌غنيمت شمر و ملحد می‌دانسته‌اند به خطا رفته‌اند. درست است که برای سنجش يک انديشه يا مکتب فکری نبايد به محصولات و تبعات آن بی‌اعتنا بود اما به اين هم بايد التفاتی جدی داشت که برای فهم يک انديشه نخست بايد از قايل به آن پرسيد که دقيقاً مقصود خود او چيست.

اين مختصر را نوشتم برای تذکر يک نکته‌ی خيلی ساده و بديهی. سخت‌گيری  و تعصب و خامی تنها نزد جاهلان و کم‌سوادان وجود ندارد. اتفاقاً بسياری از کسانی که اهل علم و دانش هستند، بسياری از افرادی که نام و نشانی دارند و شهره‌ی آفاق‌اند، واجد همين تعصبات خام و کور هستند با اين تفاوت که کسانی که از دور به آن‌ها می‌نگرند آن‌ها را در هاله‌ای از تقدس علمی می‌بينند و لاجرم هر چه آن‌ها بگويند برای‌شان درست است. تا زمانی که اين قداست‌های عصر جديد را نشکنيم، دايره‌ی جهل تکرار می‌شود. تا روزگاری که تصور می‌کنيم پيران کهن‌سال يا نورسيدگان برنا به خورشيد رسيده‌اند و غبار آخر شده است، راه رهزنی و شيوه‌ی عاشق کشی رهرو خواهد داشت. بت‌تراشی بس است. دو سه روزی ابراهيم باشيد:
من غلام آن‌که در هر دو رباط / خويش را واصل نداند بر سماط

December 17, 2004

تئوری‌های سياست در عالم اسلام

پيشينه‌ی تاريخی کشورهای مسلمان، به دلايل متعددی شاهد شکل گرفتن مکاتب سياسی در عرصه‌ی کشورداری نبوده است. تاريخ غرب دقيقاً‌ نقطه‌ی مقابل آن است. خاطرم هست يکی دو سال پيش در يکی از سخنرانی‌های دکتر سروش اين سؤال را از او پرسيدم و او هم تصديق کرد که در اسلام، تئوری مشخص و مدونی برای سياست پرداخته نشده است. از اين‌ گذشته، مسأله‌ی مهمی که در خلال همين بحث مطرح است اين است که آيا بايد چيزی به اسم «حکومت اسلامی» در روزگار معاصر وجود داشته باشد؟ اصولاً چه کسانی به دنبال تأسيس يک حکومت اسلامی هستند؟ اين دو پرسش‌،‌ پرسش‌هايی بلند و پر دامنه هستند که جای رسيدگی به آن‌ها اين‌جا نيست. عجالتاً آن‌ها را به مجالی ديگر می‌گذارم.

اگر به تاريخ تحول نظام‌های حکومتی در غرب و جهان سوم نگاه کنيم، می‌بينيم که مثلاً جريان‌های ليبرال، جمهوری‌خواه يا کارگر در کشورهای مختلف تقريباً نهادينه است و حتی رؤسای دولت‌ها از ميان اين احزاب انتخاب می‌شوند که برای دولت خود برنامه‌های مشخص و مدون و تئوری‌های روشنی دارند. بدون فهم تئوری‌های سياسی اين احزاب درک رفتار آن‌ها امری است بسيار دشوار. کسی که زيربنای سياست رئاليستی آمريکا را نفهمد، نخواهد فهميد که متکا و مبنای سياست خارجی آمريکا چيست و توازن قدرت و حفظ حاکميت در اين کشور از کجا سرچشمه می‌گيرد. انديشه‌های هابز در لوياتان و تئوری‌های مورگنتاو شالوده‌ی بسياری از سياست‌های آمريکاييان در نیم‌قرن گذشته بوده است. بدون مطالعه‌ی آن انديشه‌ها، نمی‌توان درکی روشن از رفتار سياست‌مداران آمريکايی داشت. عين همين ماجرا درباره‌ی فرانسويان، انگليسی‌ها و مثلاً آلمانی‌ها و هلندی‌ها هم صادق است.

وضع ايران البته تفاوت زيادی با اين‌ کشورها دارد. سياست ما ملغمه‌ای است از انديشه‌های اسلامی، سوسياليستی، مارکسيستی با تفسيرهای غريب از هر کدام از آن‌ها. ايران علم سياست ناب ندارد. اين را بدون هيچ‌گونه بار ارزشی می‌گويم. در مقامی نيستم که بگويم اين خوب است يا بد. واقعيت سياست ما اين است. شايد در دهه‌ی اخير سياست‌مداران ايرانی تلاش زيادی کردند تا تئوری‌های روشن و مشخصی برای شهرياری خود تدوين کنند اما تا به امروزه نشانی از انسجام و اتحاد فکری در آن تئوری‌ها نيست. شايد روزی آن تئوری‌ها مکتوب و مدون شد و معايب نظری آن‌ها هم به دقت بررسی شد. اما عجالتاً وضع سياست ما اين است.

با اين مقدمه،‌ مقايسه‌ی سياست‌های ايران و مثلاً اروپا مقايسه‌ای غير منطقی و شايد غير منصفانه باشد. در آخرين يادداشتی که نويسنده‌ی اسپيد نوشته بود با عنوان «عدالت ما و عدالت ديگران» به اين خلط مبحث تئوريک برخورد کردم و در ذيل مطلب او يادداشت زير را نوشتم که آن را عيناً در همين‌جا نقل می‌کنم:

« ايراد اساسی در اين نوع نگاه به آزادی و عدالت وجود دارد. نخست اين‌که مقايسه‌ات ميان ايران و انگليس مقايسه‌ای افراطی و شتاب‌زده است. اگر بخواهيم همين انگليس را با کشوری مثل هلند مقايسه کنيم می‌بينيم که سياست راستگراهای هلند فاقد عنصر انديشه و تئوری‌پردازی استوار است. لذا اگر قرار است مقايسه‌ای بکنيم، بايد هر چيزی را در بستر متناسب و مربوط خودش بسنجيم. در نظر گرفتن شرايط و بسترهای يک موضوع مطلقاً به معنای چشم فروبستن بر معايب آن يا توجيه کردن خطايای آن نيست. امعان نظر به ابعاد مختلف يک موضوع زيربنای رسيدن به درکی صحيح و روشن از وضعيت آن است. در نتيجه‌ی مقايسه‌ی انگليس و ايران مقايسه‌ای بسيار دور از انتظار و نامعقول است. نظام سياسی ايران کجا و نظام سياسی انگليس کجا؟ پيشينه‌های فکری و عقلانی تئوری‌های سياست در بريتانيا کجا و بی‌پيشينه‌گی تئوری‌های سياسی و حکومتی در ايران کجا؟

نکته‌ی ديگر اين‌که عدالت اسلامی و عدالت غير اسلامی از ديد من امری يکسره بی‌معنا و تهی است ولو دولتمردان اسلامی بخواهند مدام از آن دم بزنند. عدالت، مانند حقوق بشر، موضوعی فراگير و ماورای شرايط منطقه‌ای است. کلی بودن و فراگير بودن عدالت در سايه‌ی تئوری‌های پرداخته شده در باب آن قابل ادراک است. لذا نبايد الگوی عدالت فرمايشی و نسخه‌پيچی شده‌ی حکومت‌های ايدئولوژيک که در قالب اعتقاد دينی و با گروگان گرفتن و مصادره‌ی سيره‌ی اوليای سلف در ايران جاری است، معيار داوری ما درباره‌ی چيزی باشد که «عدالت اسلامی‌» اش ناميده‌ای. عدالت، عدالت است. بدون هيچ پيشوند و پسوند. لذا عدالت انگليسی و عدالت آمريکايی هم بی‌معنا است. اين حد نظری و تئوريک بحث بود. البته در مقام عمل، تفاوت‌ها بسيار است که به آن اشاره‌ای مختصر کرده‌ای.

در باب گفتمان غالب مسلمين و غرب در عرصه‌ی سياست، بحث چندانی ندارم، الا اين‌که دکتر سروش در سال‌های اخير بحث‌های مفصلی در باب تقدم و تأخر مفاهيم عدالت و آزادی در نزد مسلمين و مخصوصاً ايرانيان طرح کرده است و از ديد من برنارد لويیس متأسفانه در فهم مسأله قاصر بوده است و بسياری از قضايا را يا يک‌جانبه داوری کرده است و يا مغرضانه. لذا با آن سوابق و آن نوع استدلالی که لويس مخصوصاً در «آيا چه خطا رفت» دارد، نمی‌توان به قضاوت و داوری او اعتنا و اعتماد چندانی کرد. ماجرای وبلاگ‌نويسان و اعتراف‌نامه‌ها و توبه‌نامه‌ها هم باز بنا به همان اشاره‌ای که پيشتر کردم، نمی‌تواند ربطی به غلبه‌ی گفتمان عدالت نزد مسلمين داشته باشد. تنها چيزی که می‌توان گفت اين است که عدالتی که نظام حکومتی ايران از آن دم می‌زند چنين شده است. نمی‌توان يک دستگاه قضايی را که استقلال آن در گرد و غبار جنجال و غوغا گم شده است، معيار عدالت يا اسلاميت شمرد. در يادداشت کوتاه‌ات آن‌چه مستتر است به اعتقاد من يک نکته است که خواننده ناخودآگاه به سوی آن سوق داده می‌شود: اسلام و جمهوری اسلامی يکی انگاشته شده است؛ چنان‌که بسياری بن لادن و اسلام را يکی می‌گيرند. چنان‌که هلندی‌ها مراکشيان و اسلام را يکی می‌گيرند. چنان‌که در بسياری از همين کشورهای اروپايي، ايرانی و مسلمان را يکی می‌گيرند! در روزگاری که غلبه و سيطره‌ی رسانه‌ای در دست غربيان است، احتياط بسيار بايد کرد که نهايتاً همان حرفی را که غول‌های رسانه‌ای غرب می‌خواهند به ما بخورانند ما نزنيم.»

مطالب مرتبط:
نقد شيوانی بر لوييس و دست و دهان غربی  ـ سيبستان
آيا چه خطا رفت؟ - فل سفه
دموکراسی و خرد بريتانيايی - سيبستان

December 15, 2004

آينده‌ی دموکراسی در جهان

هفته‌ی پيش بعد از مدت‌ها به ديدن جان کين رفتم تا هم ديداری تازه کنيم و هم گفت‌وگوی کوتاهی درباره‌ی نتايج پايان‌نامه‌ام داشته باشيم. درباره‌ی پايان‌نامه حرف زيادی نمانده بود: نمره‌ی خوبی گرفته بودم و از تحصيل فارغ شده‌ بودم. تنها مانده بود همان تعارفات معمول استاد و دانشجو. از جامعه‌ی مدنی سخن گفتيم و دموکراسی.

در اوضاع و احوال کنونی جهان، شايد يکی از توهماتی که مخصوصاً برای ما شرقيان پيش می‌آيد اين است که دموکراسی و جامعه‌ی مدنی در غرب به ثبات و کارايی رسيده است و لاجرم الگويی مطلوب برای کشورداری و حکومت است. تجربه‌ی اروپا و آمريکا در پنجاه سال گذشته نشان می‌دهد که اين تصور خطاست. دموکراسی و جامعه‌ی مدنی وضعيتی سيال و غوطه‌ور در امکان دارد و ممکن است هر شکلی را به خود بگيرد. جان کين مثال خوبی زد از جامعه‌ی هلند و نشان داد که چگونه جامعه‌ای که مدنيت و دموکراسی در آن شکل گرفته و استقرار يافته است، می‌تواند مسير معکوسی را طی کند و در مدت کوتاهی تمام آن دستاوردهای دموکراتيک و مدنی را به باد دهد. جامعه‌ی مدنی نيازمند مديريت و پالايش مکرر و دائمی است. ساعتی نيست که کوک شود و بتوان آن را به امان خدا رها کرد.

يکی از مسايلی که امروزه در اروپا مطرح است و مخصوصاً در بريتانيا چالش‌های زيادی بر سر آن می‌رود، تکثر فرهنگی است. خاطرم هست که سال پيش درسی داشتيم با لرد بيکو پارک که در واقع تدريس يکی جلسات کلاس جان کين را درباره‌ی دموکراسی و خشونت به عهده داشت. ترم بعد هم بيکو مربی درس مانهايم و پوپر بود. يکی از دغدغه‌هايی که ذهن او را مشغول ساخته بود، سست شدن بنيادهای تکثر فرهنگی در بريتانيا بود (برای خلاصه‌ای از ديدگاه‌های او مقاله‌اش را با عنوان «تئوری سياسی و جامعه‌ی چندفرهنگی» بخوانيد). اين جامعه‌ی چند فرهنگی، تا زمان قدرت گرفتن دست راستی‌های هلند و مخصوصاً پيم فورتوين، تا حدودی توازن مدنی و دموکراتيک آن جامعه را حفظ می‌کرد. گسترش عقايد افراطی مهاجرستيز در لفافه‌ی دفاع از دموکراسی و جامعه‌ی مدنی، عملاً راه فرسايش‌ تمام آن دستاوردهای ارزشمند جامعه‌ی هلند را هموار کرده است. اين اتفاقات ظاهراً ساده که از ديد ما ايرانيان به راحتی پنهان می‌مانند، نشانه‌هايی محکم هستند بر اين‌که دموکراسی و جامعه‌ی مدنی آسيب‌پذير و شکننده هستند و از سويی عوامل تکثر فرهنگی و بسترهای مختلف اجتماعی در بسط و تقويت آن نقش عمده‌ای دارند.

با در نظر داشتن اين نکات مختصر، می‌توان تصور کرد که در کشوری مثل ايران، با تمام مسايل پیچيده‌ای که دارد، پيچيدن نسخه‌ی دموکراسی و جامعه‌ی مدنی، تفکر و تئوری‌پردازی فراوان می‌طلبد و از همه مهم‌تر عزمی استوار برای حفظ دستاوردهای چنين الگويی. وضعيت خاتمی و جنبش اصلاحات در ايران، البته موانع و ظرافت‌های خاص خودش را داشته است و خاتمی با وجود اين‌که عملاً در بعضی عرصه‌های مهم شکست خورده است، توفيقی مهم داشته است و راه رسيدن به الگويی سالم‌تر برای حاکميت را هموارتر ساخته است. مهم نيست که در آينده‌ی سياسی ايران کدام گروه‌ نيت برقراری دموکراسی و جامعه‌ی مدنی را از هر نوع‌اش داشته باشند، مهم اين است که برای برگرفتن چنان الگويی، تنقيح جدی بسياری از مفاهيم لازم است. از جمله‌ی مقولاتی که به ندرت توجه سياست‌مداران ما را جلب می‌کند، آسيب‌شناسی خود دموکراسی است. دموکراسی حامل خشونت است. اين جمله را با تأمل بيشتر و دقت فراوان بخوانيد و شتاب‌زده رأی ندهيد. دموکراسی هم حامل خشونت است و هم می‌تواند راه خشونت را هموار کند.

مدتی پيش قصد کرده بودم کتاب «خشونت و دموکراسی» جان کين را که مدتی پيش دانشگاه کيمبريج چاپ کرده بود ترجمه کنم تا مستقيماً آرای يکی از تأثيرگذارترين متفکرين تئوری سياست بريتانيا و پرسابقه‌ترين نويسنده درباره‌ی دموکراسی و جامعه‌ی مدنی را طرح کنم. اما ظاهراً انتشارات طرح نو دست اندرکار ترجمه‌ی سلسله‌ای از آثار جان کين است که آن ترجمه را از موضوعيت می‌اندازد. با اين حال، برای بسط بيشتر قرار بر اين شد تا به جان کين مصاحبه‌ای کنم در اين زمينه و آن را در ملکوت غربی بياورم و او هم با خوشرويی اين پيشنهاد را پذيرفت. در فرصت مقتضی برای بسط بيشتر صحبت آن مصاحبه را خواهم آورد تا موضوع بيشتر شکافته شود.

November 19, 2004

آزادی بيان: توهمی با انگيزه‌های سياسی- بخش نخست

تجربه نشان داده است که وقتی که با بيان خود انديشه‌ای را طرح می‌کنم، گروهی آشفته می‌شوند و تنها برخوردشان با آن طعن و تمسخر است. لذا تصميم گرفتم به جای رويارويی مستقيم، عين عبارات و الفاظ صاحب‌نظران و اساتيد اين حوزه از بحث را تحويل مدعيان دهم. کاتب کتابچه در نوشته‌ی خود درباره‌ی قتل ون‌گوگ، صاحب اين قلم را متهم کرده بود که: «گمانم خودِ داريوش آن را نخوانده باشد و تنها فريبِ عنوانِ ناقص آن را خورده است: «چيزی به اسم آزادی بيان وجود ندارد». عنوانِ اصلی مصاحبه اين است «چيزی به نام آزادی بيان وجود ندارد و اين خود امر نيکويی است».». مزيد توضيح عرض می‌کنم که کاتب کتابچه هم لينک مورد نظر را سرسری ديده‌ است. آن‌چه او عنوان مصاحبه ديده‌ است نام کتاب فيش است نه عنوان مصاحبه! باری اين خطای کاتب کتابچه چيزی را تغيير نمی‌دهد. به سفارش او عمل کردم و متن مصاحبه را ترجمه کرده‌ام و برای خير عام و استفاده‌ی خاص ارباب مناظره و مجادله‌ای که به اين بحث دامن زده‌اند،‌ آن را در وبلاگ می‌گذارم. اين قسمت بخش نخست متن مصاحبه است و بخش‌های ديگر را نيز به تفاريق خواهم آورد. در سؤال دوم، می‌توانيد به جای «کاتوليک‌»‌ها کلمه‌ی «مسلمانان» را جايگزين کنيد تا نکته‌‌ای که در «چهره‌ی مخدوش آزادی بيان» طرح کرده بودم روشن شود. در خلال بخش نخست مصاحبه،‌ تأکيدات و برجسته‌سازی‌ها از آنِ من است.

ادامه‌ی «آزادی بيان: توهمی با انگيزه‌های سياسی- بخش نخست»

November 17, 2004

اندر حديث مدارا و دموکراسی

 امروز، روز تلخ بدرود کاتب کتابچه بود و به قول خودش آخرين برگ کتابچه‌اش ورق خورد. ماجرا شايد از حد يک اختلاف نظر تئوريک فراتر باشد، اما اين اتفاق مهر تصويبی بود بر تمام واقعيت‌های جاری در وبلاگستان فارسی گويا. ماجرای قتل فيلم‌ساز هلندی برای عده‌ای گويا پيراهن عثمانی شده است تا تمامی عقده‌های فروخورده‌ی خود را از فرهنگ ايرانی و تمدن اسلامی بيرون بريزند. موضع نظری و تئوريک کاتب کتابچه با آسانی قابل فهم است و می‌توان به سادگی با آن در پيچيد اما هرگز نمی‌توان با ارباب جزميت و اصحاب خشونت تئوريک گفت‌وگو کرد. آن‌چه جای دريغ بيشتر دارد اين است که گروهی که از بيرون به مباحثات ما نظر داشتند، هر روز تلاشی بيشتر در راه مسموم‌تر کردن فضای اين گفت‌وگو نمودند و عجيب‌تر آن‌که از گفت‌وگوهای ما استنباط کردند که شايد ما هم روزی به روی هم شمشير بکشيم و سينه‌ی يکديگر بدريم. به جرأت می‌گويم که اگر اين برداشت از گفت‌وگوهای تند کاتب کتابچه، صاحب سيبستان و من حاصل شده است، برداشتی است ناروا و غيرمنصفانه و صراحتاً نشان می‌دهد که عده‌ای مطلقاً پيشينه و زمينه‌ی مباحثات ما را نمی‌دانند. در خلال همين نوع مباحثات و اختلاف مشرب‌های فکری بود که کاتب کتابچه به جمع ما پيوست و بينه‌ی محکم این مدعا، مباحثات سال گذشته‌ی ما بود که همگی در ملکوت ثبت است. در ميان نه کاتب کتابچه مواضع‌اش را بی‌دليل ترک گفته است و نه من بيهوده از نظر خود دست کشيده‌ام. تمامی بحث ما بر سر اين بود که به اشتراک نظری برسيم روشنگر و البته در اين ميان دانش کاتب کتابچه بر شور و حرارت بحث می‌افزود. اين نوع مناظرات البته در تاريخ اسلام پيشينه‌ای بلند دارد. از مباحثات امام صادق بگيريد تا مناظرات ميان ابوحاتم رازی و زکريای رازی و جدليات غزالی فقيه در برابر باطنيان و پاسخ‌های گروه مقابل به او.

ادامه‌ی «اندر حديث مدارا و دموکراسی»

November 11, 2004

چهره‌ی مخدوش آزادی بيان

فيلم کوتاه و زننده‌ی فيلم‌ساز مقتول هلندی، تئو ون‌گوگ، را امروز ديدم و پرسش‌های فراوانی در ذهنم نقش بست. آدمی هر چقدر طرفدار مدارا و مخالف خشونت باشد، وقتی ببيند دفاع از مدارا، آزادی و حقوق بشر تنها به صورت يک‌جانبه و برای تأمين منافع ارباب ثروت و قدرت اعمال می‌شود، حال بدی به او دست می‌دهد. همگی ماجرای روژه گارودی و يکی دو نفر ديگر را به خاطر دارند که به خاطر انکار هولوکاست محکوم شدند. هنوز هم در کشورهايی مانند فرانسه و آلمان نفس انکار کشتار يهوديان جرم تلقی می‌شود. مبنای حقوقی قضيه البته اين است که هيچ کس حق ندارد با تبعيض قومی و نژادی باعث گسترش خشونت و نفرت در جهان باشد. بر اساس قوانين همين کشورهای لاييک اهانت کردن و به تمسخر گرفتن هر کسی بر مبنای نژاد، دين، جنسيت يا رنگ پوست جرم تلقی می‌شود. اما هيچ وقت از خود پرسيده‌ايد چرا در اکثريت قريب به اتفاق موارد، اين قانون تنها درباره‌ی مسيحيان و يهوديان اجرا می‌شود؟ چه چيزی باعث می‌شود که اهانت به عقايد و تاريخ مسلمين امر بی‌اهميتی باشد و به سادگی همه از کنار آن عبور کنند؟ اهل تحقيق می‌دانند که در متن تورات سخنانی که درباره‌ی زنان آمده است و احکام دين يهود درباره‌ی زنان به مراتب گزنده‌تر از چيزی است که در قرآن آمده است. اگر هم فرض را بر اين بگيريم که احکام اجتماعی آمده در قرآن جاويد باشند و در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها بدون هيچ اجتهاد و نسخی لازم‌الإجرا باشند (که به اعتقاد من چنين نيست)، احکام دين يهود بسيار سنگين‌تر و اجرا نشدنی‌تر هستند اما يهوديان با همين سنت خود زندگی می‌کنند و آب هم از آب تکان نمی‌خورد. به نظر شما اگر فيلم‌سازی آيات انجيل يا تورات را بر بدن زن برهنه‌ای در حال ادای فرايض دينی مسيحی يا يهودی نقش می‌کرد و سپس از طريق آن فيلم تحت پوشش دفاع از حقوق بشر و آزادی بيان، عقايد دينی مسيحيان يا يهوديان را به سخره می‌گرفت، واکنش‌ دستگاه‌های قضايی غربيان چه بود؟ مقصودم واکنش واتيکان نيست. مرادم دقيقاً واکنش‌ همين دستگاه‌های قضايی لاييک است. به اعتقاد من، بخش بزرگی از تقصير قتل ون‌گوگ به عهده‌ی خود دستگاه قضايی هلند است که پيشتر از اين او را از تعرض به حوزه‌های حساس مناسبات اجتماعی و قومی آدميان بر حذر نداشته بودند. خطا تنها از جانب مسلمانی متعصب و نادان نيست که از سر عصبيت قوانين مدنی يک کشور اروپايی را زير پا می‌گذارد و حتی فرصت صدور فتوايی را هم به مراجع مسلمين نمی‌دهد. مقصودم اين نيست که بايد برای اين فرد فتوايی صادر می‌شد. حداقل کاری که می‌شد کرد اين بود که در همان دادگاه‌هايی که انکار هولوکاست را جرم عليه بشريت می‌دانند عليه اين فيلم‌ساز کينه‌جو و بی‌پروا اعلام جرم می‌کردند، هر چند وضع جهان را چنان که من می‌بينم، اميدی به رسيدگی جدی به اين ماجرا نبود مگر اين‌که غربيان به جد حضور و وجود مسلمين را در جهان مهم بدانند. گرفتاری اهل انديشه و انصاف اين است که از سويی گروهی افراطی و نادان به محض اين‌که هر طعانه‌ای لگدی به اسلام و عقايد مسلمين می‌زند، حکم قتل صادر می‌کنند و مثقال ذره‌ای اعتنا به قوانين جاری کشورها ندارند و از سوی ديگر دولتمردانی که دم از حقوق بشر و آزادی بيان می‌زنند، به راحتی مجال تعرض و اهانت به مسلمين را فراهم می‌کنند. آيا اين عدم حساسيت غربيان به حقوق مسلمانان، نه به عنوان مسلمان، بلکه به عنوان انسان، ناخواسته راه را بر رشد حرکات افراطی به نام دين هموار نمی‌کند؟ اگر قانونی هست، طبعاً بايد برای همه‌ی آدميان فارغ از نژاد و دين و جنسيت قابل اجرا باشد که ظاهراً نيست و در این ميان آنچه البته به جايی نرسد فرياد است. داستان حقوق بشر و آزادی بيان هم نه تنها در غرب که حتی در کشور ما و نزد برخی به ظاهر جويندگان آزادی و عدالت هم سرپوشی شده است برای بيان نابخردانه‌ترين سخنان و غيرمدنی‌ترين رفتارها. حقوق بشر و آزادی بيان را هم مدافعان مدعی و هم مخالفان پرخاشگر پيشتر ذبح کرده‌اند. صلح،‌ عدالت و آزادی با تبعيض پايدار نخواهند ماند. روزگار غريبی است که در کشورهای جهان سوم، با اندکی سخن گفتن از آزادی و خردورزی سرکوب می‌شوی و در غرب که مهد آزادی بيان و حقوق بشر است با شيوه‌ای ديگر وجودت را به سخره می‌گيرند. آدم می‌ماند که در اين بلوای عظما بايد طرف کدام را بگيرد. به هر سو که می‌روی، رذيلتی مشمئز کننده در حاشيه و متن سخنان و اعمال هر دو اردو هست. مهجورترين و مظلوم‌ترين چيزی که در جهان غرب يافتم انديشمندی، خردورزی، آزادی و عدالت بی‌غرض است. آزادی و عدالت و حقوق بشر خوب است مادامی که مسلمان نباشی. اما اين جسارت را دارم که بگويم مسلمان‌ام و آزادی بيان و حقوق بشر را ارج می‌نهم اما نه به کسی اهانت و تعرض می‌کنم، از هر کيش و مذهبی که باشد و نه اجازه می‌دهم کسی عقايد و اصول فکری و دينی مرا به سخره بگيرد. شما خود تصور کنيد چه کار دشواری است. راه آسان و بی‌دردسر برای زيستن در غرب و بی‌دردانه مدعی فرهنگ بودن اين است که دست از اسلام بشويی و هر روز به هر بهانه‌ای طعنه‌ای به اسلام بزنی و خود را از زحمت تبعيض برهانی. اين راه آسانی است که شمار زيادی از روشنفکران خارج‌نشين ما برگزيده‌اند. راه دشوار دردمند بودن و دغدغه داشتن برای انسانيتی است که مدعيان آزادی و حقوق بشر و همچنين مدعيان دينداری و متوليان حکومتی حقيقت هر روز به بهانه‌های سياسی قربانی‌اش می‌کنند. خداوند خرد و عدالت روزی کناد و همگی را از شقاوت برهاناد. 


مطالب مرتبط: ضد مقدس، تلويزيون و ترور (سيبستان)؛ آزادی بيان: افسانه‌ای مخدوش (ملکوت غربی)؛ چيزی به اسم آزادی بيان وجود ندارد (استانلی فيش، مصاحبه با Australian Humanities Review). سخنرانی حضرت‌والا آقاخان در همايش سالانه‌ی سفيران آلمان در برلين.

November 10, 2004

ابطحی وبلاگ‌نويس: پديده‌ی عالم وبلاگ

امروز يادداشت سعيد حنايی کاشانی را می‌خواندم درباره‌ی اظهارات ابطحی درباره‌ی وبلاگ‌نويسی که در بی‌بی‌سی (وبلاگ‌نويسی در ايران)‌ منتشر شده بود. گويا سعيد عزيز بدون اعتنا به اصل ماجرا تنها قصد داشته است جوری گريبان ابطحی را بگيرد بلکه از او مچ‌گيری کند. نوشته‌ی سعيد (آخوند،‌ آخوند است . . .)‌ بيش از اين‌که به نفس پديده‌ی وبلاگ‌نويس شدن يک آخوند که در پيکره‌ی حاکميت جمهوری اسلامی است توجهی داشته باشد، تنها خود را سرگرم پيدا کردن غلط‌های املايی و انشايی ابطحی کرده است و از همان ابتدای سخن عيوب او را نشان داده است. حقيقت امر اين است که وبلاگ‌نويسی ابطحی جهات بسيار مهم‌تری دارد و تأکيد کردن بر خطاهای املايی و انشايی تنها پاک کردن صورت مسأله است. نخست اين‌که می‌دانم تقدم ابطحی در منتشر شدن مطلب‌اش، به خاطر آخوند بودنش نيست بلکه تنها از اين روست که در ميان افرادی که دعوت به اين کار شده‌اند او نخستين کسی است که مطلب‌اش را آماده کرده و سريع فرستاده است. ديگر اين‌که تصور رايج اغلب روشنفکران ما اين است که آخوندها لزوماً از مدرنيته به دور هستند و اصولاً مدرنيته را با تعاريفی ارايه می‌کنند که خود واجد تناقضات غريبی است که نه با تاريخ ظهور و شکل‌گيری مدرنيته و نه با واقعيت‌ها موجود در جهان به اصطلاح مدرن سازگاری و سنخيت دارد. وبلاگ‌نويسی ابطحی کاری است مدرن و امروزی. ممکن است ابطحی در تمام شئون زندگی مدرن نباشد (اصلاً چه کسی گفته است که مدرن بودن لزوماً خوب است و بايد برای‌اش به به و چه چه کرد؟!)، اما کاری کرده است که بسياری از روشنفکران به اصطلاح مدرن ما نکرده‌اند. شماری از روشنفکران ايرانی ما برج عاج نشين هستند و همه را نادان فرض می‌کنند و خود را واجد علوم اولين و آخرين می‌شمارند. ابحطی هر حرفی که درباره‌ی خودش بزند، چه خوب باشد چه بد، چه متکبرانه و خودخواهانه باشد و چه متواضعانه،‌ به هر حال کاری کرده است که خود را در منظر و مرآی خلايق نهاده است و اين شأن مهم کار اوست. سزاوارتر اين بود که نويسنده‌ی فل‌سفه، که بايد در کار زايل کردن نادانی باشد، به جای کار ملانقطی، تحليلی منطقی و واقع‌بينانه می‌نوشت تا نوشته‌ای عيب‌جويانه و پر از طعنه. ابطحی برای من آدم با مزه‌ای است. همين. ابطحی نماد روشنفکری دينی نيست. فيلسوف هم به شمار نمی‌رود. آدمی است که کار سياست می‌کرده،‌ آخوند هم هست و حالا دارد وبلاگ‌ می‌نويسند. برای من همين کفايت است.


مطالب مرتبط:
وبلاگ:‌ رسانه‌ی اطلاع‌رسان يا نظررسان (مسعود بهنود)
سه سال وبلاگ ايرانی (حسين درخشان)

October 29, 2004

اخلاق اسلام و حاکميت قانون

ديشب، مراسم رونمايی کتاب اخير امين ساجو با حضور خودش و مليز روتون بود. در اين يکی دو سال گذشته، جمعی چنين جذاب، پربار و هيجان‌انگيز نديده بودم. جذابيت اين جلسه شايد برای من بيشتر از آن رو بود که دلبسته ارزش‌های اخلاقی دينی و بالاخص اسلامی هستم. کتاب عالمانه و موشکافانه ساجو، «اخلاق مسلمين: چشم‌اندازهای نوظهور» پشت جلد کتاب[خلاصه‌ای از کتاب را می‌توانيد در همين لينک بخوانيد]، اثری است که به بررسی نسبت ميان اخلاق و ارزش‌های دينی اسلام و مفاهيم و تئوری‌های مدرنی از قبيل حاکميت قانون، دموکراسی، جامعه‌ی مدنی و حقوق بشر می‌پردازد. شرح احوال و سوابق آکادميک ساجو را از همان لينک بالا بخوانيد. يکی از مباحث مهمی که در سخنان ديشب مطرح بود اين بود که از ديد او و با تکيه بر مستنداتی که ارايه می‌کند، قانون و اخلاق رقيب و حريف يکديگر نيستند بلکه همکار و شريک هم هستند. در نتيجه سخن گفتن از محدود ساختن اخلاق در حوزه‌ی زندگی خصوصی و محصور نمودن آن در حصار خانه، روشی است که نه مبتنی بر اخلاق اسلام است و نه سازگار با آن. بر خلاف روش غربيان که مرزی صريح و آشکار ميان اخلاق و قانون، حوزه‌ی عمومی و خصوصی زندگی ترسيم می‌کنند، در اخلاق اسلامی اين مرز سيال است و نمی‌توان با صراحت و قطعيت چنين خطی کشيد. حاکميت قانون و دموکراسی چنان که خود نيز در ملکوت چندين بار به آن اشاره کرده‌ام، مفاهيمی صريح و روشن نيستند که همگان بر آن اتفاق داشته باشند. تصادفاً شواهد فراوانی بر متناقض بودن و شکننده بودن اين روش‌های و سياست‌ها موجود است که به آن اشاره می‌کنم. ساجو ديشب مثالی نقل کرد از يک بانوی ترک که استاد دانشگاهی در برسا است. اين بانو که محجبه بوده است از حضور در دانشگاه و محل کارش منع می‌شود و نهايتاً دعوا به دادگاه اروپايی حقوق بشر کشيده می‌شود (نتيجه‌ی قضاوت دادگاه اروپايی حقوق بشر). آخرالأمر رأی دادگاه حقوق بشر در استراسبورگ اين است که اين خانم حق پوشيدن حجاب اسلامی را ندارد! طرفه اين است که اين خانم در کشوری اروپايی تحصيل کرده است و در همان محيط دانشگاهی محجبه رفت و آمد کرده است، اما در کشور خودش که کشوری اسلامی است از حق ابراز عقايدش و عمل به فرايضی که معتقد خود اوست محروم می‌شود! تناقض آشکار کميسيون حقوق بشر اروپا را می‌بينيد؟ يا وقتی که فرانسويان با تفکر سياست‌مدارانی که عملاً به شيوه‌ای فاشيستی يک مسلمان را از حق عمل به عقايدش منع می‌کنند، آيا منطقی استوار برای اين روش سياسی وجود دارد؟


نمونه‌ی ديگری را مثال می‌زنم که شايد منطق اين برخوردها را روشن‌تر می‌کند و انگيزه‌‌های سياسی و تعصبات فکری نهفته در پشت اين رفتارها را روشن می‌کند. ابن نفيس (متولد 607 ه.ق.)، پزشک مسلمانی است که کاشف گردش خون ريوی است که امروزه به ما می‌آموزند کار هاروی بوده است. شرح ماجرا را می‌توانيد در مقاله‌ی دکتر عبدالکريم شهاده بخوانيد. بعد از طرح اين تئوری‌ها عالمی غربی به نام ميرهوف

Eickelman, Dale F. and Jon W. Anderson
1999 "Redefining Muslim Politics", in Eickelman, Dale F. and Jon W. Anderson, eds., New Media in the Muslim World: The Emerging Public Sphere. Bloomington: Indiana University Press, pp. 1-18

که جست‌وجوی من در اينترنت برای سوابق او بی‌نتيجه ماند، مدعی است که ابن نفيس نمی‌توانسته است کاشف اين قانون باشد زيرا او مسلمان بوده است! و کشف اين قانون مستلزم تشريح جسد است و يک مسلمان بنا با قوانين مسلمانی نمی‌تواند جسد يک مرده را تشريح کند چون به محض وفات بايد جسد به خاک سپرده شود و الی آخر. عجب شباهتی دارد اين استدلال با برخی از استدلال‌های روشنفکران امروزی ما درباره‌ی اسلام و حجاب. در نظر اينان اسلام يک سيستم بسته و جزمی از اصولی شرعی است که هيچ تفکر و تعقلی در آن راه ندارد و لذا ناچار با دموکراسی و حقوق بشر و بسا چيزهای ديگر منافات دارد. روشن‌ترين توضيح اين کج‌روی و عدول از آداب تحقيق علمی اين است که قايلان به اين تئوری‌ها، تنها در مقام طرد و رد نظام‌هايی سياسی هستند که به نام اسلام و خدا حکومت می‌کنند و البته بارزترين مثال آن جمهوری اسلامی است و بدنام‌ترين تجليات آن بن لادن و طالبان هستند. من شخصاً باور ندارم که زن مسلمان برای مسلمان بودن ملزم به رعايت حجاب به آن شيوه‌ای که در ايران و عربستان تبليغ می‌کنند باشد. همچنين حجاب نداشتن را معصيت و گناه نمی‌شمارم که سزاوار عقوبت باشد. آشکارترين دليل من هم برای اين اعتقاد، تنها تفسيرهای متفاوت از قرآن که اتفاقاً زيربناهای فقهی و اجتهادی هم دارد، نيست، بلکه دليل اصلی من باورم به کثرت‌گرايی در فهم و عمل به دين است. اما، اين اعتقاد که آدمی يا بايد يکسره اسلام را همان‌گونه که در ايران يا عربستان به آن باور دارند ملتزم باشد و يا اصلاً مسلمان نيست، به نظر من سخنی سست و ايدئولوژيک است و چنان که بارها گفته‌ام تفاوتی با ادعاهای بن لادن ندارد. فاشيسم، فاشيسم است چه در چهره‌ای متحجر باشد و چه در هيأتی متمدن. ريش تراشيدن، کروات زدن، باده خوردن، همجنس باز بودن يا قبول داشتن آن آدمی را متمدن و متجدد نمی‌کند چنان که محاسن دراز کردن، سجاده آب کشيدن، سنگسار کردن و گردن زدن و دست دزد بريدن هم آدمی را مسلمان و مؤمن نمی‌کند. حساب حجاب را از اين رو جدا کردم، که حجاب اختيار و تصميمی فردی و شخصی است و بنا بر همين قوانين آزادی بيان و حقوق بشر اروپايی يک مسلمان محق است که چنان که می‌خواهد رفتار کند. تناقض رفتار فرانسويان و ترکان در اين است که آداب حقوق بشر و لايسيته و دموکراسی خود را متعصبانه و در حد جزميت رعايت که نه بل نقض می‌کنند و هيچ انديشمند مصلحی هم دم بر نمی آورد که آی عقلا! شما داريد تناقض می‌گوييد! تناقض تجدد ما شرقيان در اين است که فکر کرده‌ايم به محض اين‌که در اروپا ساکن شديم و رفتار ظاهری ما شبيه اين‌ها بود و مثلاً سنگ همجنس‌گرايان (ارزشگذاری و داوری اخلاقی نمی‌کنم؛ تنها توصيف می‌کنم) را به سينه زديم، ديگر متجدد شده‌ايم و امل و واپسگرا نيستيم! آشفتگی عجيب قرن ما اين است که گروه بزرگی از سنتی‌های ما از آن سوی بام افتاده‌اند و دين را در آيينه‌ی سياست می‌بينند و به ظاهر متجددين ما از اين سوی بام افتاده‌اند و به خيال باطل با سراپا فرنگی شدن می‌خواهند متجدد شوند. حکايت همان حکايت مولوی است:
مرغ بر بالا پران و سايه‌اش / می‌دود بر خاک پران مرغ وش
ابلهی صياد آن سايه شود / می‌دود چندان که بی‌مايه شود
ره نبرده هيچ در مقصود خويش / رنج ضايع سعی باطل پای ريش
گروهی از روشنفکران ما صياد سايه هستند. کاش مرغی بيابند يا سری به سوی آسمان کنند. ايراد نه از اسلام است و نه از غرب. کاهلی و قصور از ماست:
مر رسن را نيست جرمی ای عنود / چون تو را سودای سربالا نبود!

پيوندهای تکميلی:
اين مرد شايد عقوبت ما شود؛ روتون، گاردين
ادوارد سعيد؛ روتون،‌ گاردين
جامعه‌ی مدنی در جهان اسلام: منظرهای معاصر؛ امين ساجو (کتاب)
افسانه جهانی شدن هنر و ادبيات ما (سيبستان)
در پاسخ به سؤال دوم مهشا، شرح مفصل و مبسوط ماجرا در مرجع زير آمده است:

October 27, 2004

ناتنی خلجی

بخش‌هايی از رمان خواندنی خلجی، کاتب کتابچه، را، به نقل از وبلاگ خودش در اينجا می‌آورم. در لندن می‌توانيد اين کتاب را از کتابفروشی داور تهيه کنيد:


Book Center-Kensington, London
0044-207-3761 006


بند تاپ‌اش از روی شانه افتاد روی بازو. دست و پاش با نورِ مشوش ديسکو در هوا موج برمی‌داشت. روی لب‌هاش لبخندی محو بود. نمی‌دانم چرا در حال رقص، وقتی نگاهم می‌کرد، نمی‌توانستم چشمم را توی چشمش نگه دارم. حس می‌کردم اشعه‌ی چشم‌هاش روی صورتم سنگينی می‌کند. ناشيانه تکان می‌خوردم. دست‌هاش را به علامت تشويق حرکت می‌داد. سفيدی دندان‌هاش بيرون زده بود. چرخيد. باز هم چرخيد. دو دستش را به هم نزديک کرد. لای هم می‌لغزاند. کم کم بالا برد. دست‌ها بالای سر به نرمی موج برمی‌داشتند. کمرش با آهنگ دست‌ها می‌رقصيد. تاپ‌، درست، تا زير سينه‌بندش بالا رفته بود. شکم‌اش جلو و عقب می‌رفت. حالا کاملاً برهنه بود. مژه‌های زهرا روی هم می‌خوابيد.



روی نوک پا ايستاده بود. سنگينیِ شراب از سرم گذشته بود و بدنم را به صندلی چارميخ می‌کرد. موهای روشنش روی کمر بی‌تاب بود. پشت به من کرد. سرش را که بالا می‌گرفت، گيسوش تا پايين باسن می‌آمد. صدای موسيقی توی رگ‌هام دو دو می‌زد. دست‌ها و ساعدش را دور هم می‌پيچاند. کمرش را به سمت عقب خم کرد. موهاش روی هوا آويزان شد. حالا سرِ به عقب برگشته‌اش سمت من بود. انعطافِ بدنش، مستی شراب را در تنم ريشه می‌داد. سرش را آرام آرام بالا برد. چشم‌هام را بستم. لب‌هاش را روی لب‌هام حس کردم.

ادامه‌ی «ناتنی خلجی»

October 25, 2004

داوری زمان و حافظه‌ی مردم

تابستان سال پيش بود که در سفر آلمان به ديدار سايه در کلن رفتم. يکی از مسايلی که طبعاً در چندين ساعت نشستن نزد سايه پيش آمد، ماجرا حافظ بود که قصه‌ای بس کهن است و فراوان از آن نوشته‌ام. می‌خواهم امروز بار ديگر اين سؤال را از خود و از شما بپرسم که حافظ و مولانا تا کی و تا کجا می‌مانند؟ سايه خوب می‌گفت که معيار ماندگاری يک شعر استقبال مردم و داوری زمان درباره‌ی آن است. انوری شاعری است بسيار زبردست و سخن‌سنج. اما آيا شعر او به اندازه‌ی شعر حافظ در خاطره و دل جان مردم جاری است؟ خاقانی از اساتيد مسلم شعر پارسی است، اما او کجا و مولوی کجا؟ حتی عطار و سنايی که مولوی بسی وامدار معرفت آنان است، چندان که مولوی در ذهن و ضمير مردم ما جای دارد، در يادها نيستند. حافظ اما از همه بختيارتر بوده است که هنوز هم پرده‌های سوداييان را می‌درد و مقبول خاص و عام است. حکايت شعر امروز اما چيست؟ شعر امروز که می‌گويم شعر به اصطلاح نو يا به طور عام‌تر شعری است که پشت پا به سنت فرهنگی و فکری شعر پارسی زده است. نمی‌توانم شايد مقصودم را خوب بيان کنم، اما يک چيز را با تمام وجود حس می‌کنم که شعری که می‌ماند و بقا و دوام دارد واجد عنصری است که رخنه در دل و جان هر زنده‌‌ای می‌کند. بدون هيچ ملاحظه و محابايی اين را می‌گويم که در زمانه‌ی ما عده‌ای پديد آمده‌اند که هذيان‌های بی‌ سر و ته و نامفهومی را شعر می‌نامند و گويا ديگر بايد نام هر مهمل و مزخرفی را شعر بگذاريم. يکی از دلايل مهم اين آشفتگی و نابسامانی البته اين است که نقادان و خداوندان ادب و دانش گوشه‌ی عزلت و انزوا اختيار کرده‌اند. لازم نيست حتماً در عصر فروزانفر، همايی، نفيسی، محيط طباطبايي، زرين‌کوب و خانلری‌ها زندگی کرده باشيد تا اين را حس کنيد. در زمانه‌ی ما هم اساتيد دانشمند هستند اما در کنج سکوت هستند. سايه در همين سفر اخيری که به لندن داشت برای‌ام حکايت می‌کرد که: «زمانی با شفيعی کدکنی اشعار يکی از به اصطلاح شاعران معاصر را با هم بارها خوانديم مگر چيزی از آن بفهميم. بارها به خود و دانش ادبی خود شک کرديم که مبادا اين‌ها به کشفی عظيم نايل شده‌اند و اصلاً ما هستيم که نفهم مانده‌ايم!» اما حقيقت اين است که وقتی نخست شاعری برجسته که سعی می‌کند به انصاف در دستاورد شعری يک شاعر نگاه کند از فهم معنا و مفهوم آن عاجز می‌ماند و در ثانی آن شعر راه به دل مردم کوچه و بازار نمی‌يابد و از جمع عده‌ای که با هم رفاقت حزبی دارند آن سوتر نمی‌رود، بايد در شعر بودن آن ترديد به دل راه داد.

باری تمام اين‌ها را نوشتم که بگويم حافظ و مولوی، به اعتقاد من، می‌مانند و باقی هستند مگر اين‌که آدمی چنان عوض شود که ديگر دغدغه‌های آدميت را از ياد ببرد. تا عالم و آدم اين است که هست، شعر حافظ و مولوی در ما اثر خواهد کرد. باور ندارم که به اين زودی‌ها عالمی و آدمی ديگر ساخته شود. خدا آخر و عاقبت همه‌ی ما را به خير کند وقتی که آن تمنای حافظ درست از آب در بيايد!

October 19, 2004

خلوت راز و سردبيری خويش

آيا هر آن‌چه در خلوت آدمی می‌گذرد،‌ نبايد در جلوت آشکارا شود؟ آيا اين قاعده‌ای است که همه چيز را شامل می‌شود؟ يادداشت حسين درخشان،‌ در گوشی حرف زدن جلوی بقيه،‌ بيش از آن‌که به قصد تحليل و ارزيابی رويکردی خاص در وبلاگ‌نويسی باشد، تعيين تکليف است برای نويسنده، اگر چه ظاهراً در همان ابتدای نوشته‌اش سعی کرده است خود را از اين اتهام تبرئه کند. اما واقعيت ماجرا اين است که نويسنده‌ی وبلاگ هر چه بخواهد می‌نويسد. خواننده هم اگر بخواهد می‌خواند و اگر نه صفحه را می‌بندد. يکی از خصايص مهم دنيای مدرن اين است که امکان انتخاب آدميان به طور شگرفی افزايش يافته است. وقتی منابع متعدد و متنوعی برای اطلاع‌رسانی و حتی تفريح و تفرج باشد، ديگر دست کسی بسته نيست که مثلاً هر روز مجبور باشد به تلويزيون‌های ايدئولوژيک دولتی مراجعه کند. از سويی ديگر، رمزآلود نوشتن ايرانی جماعت نخست ريشه‌ی تاريخی دارد. مگر اشعار حافظ با تمام فخامت لفظ و معنای آن، به تعبير او، در گوشی حرف زدن تلقی نمی‌شود؟ آيا حافظ به خواننده‌ی شعر خود اهانت کرده است؟ نويسنده و شاعر خود را هيچ‌گاه به خواننده و مخاطب تحميل نمی‌تواند بکند نه اين‌که نبايد بکند. روزگاری می‌شد گفت که نبايد خود را به خواننده تحميل کرد، اما امروزه امکان پرهيز از سخنانی که باب طبع آدمی نيست به راحتی ميسر است. از اين گذشته،‌ نويسنده‌ی وبلاگ، در کشاکش احوالات درون و فراز و نشيب‌های چالش‌های عقلانی و احساسی خود مطلب می‌نويسد، نه ضرورتاً برای جلب خواننده و بازاريابی! در نتيجه، يک خطای آشکار حسين درخشان اين است که از سنگ‌بنای چنين نوشتاری مطلقاً سخنی نمی‌گويد. وقتی متعلَّق و هدف نوشته‌ای تنها جلب مخاطب و سخن گفتن بر مذاق او باشد، البته رمزی سخن گفتن اهانت به اوست، چون شما داريد اصالتاً برای راضی نگه‌ داشتن او می‌نويسد نه برای بلند بلند فکر کردن!
جمله شاهان بنده‌ی بنده‌ی خودند / جمله خلقان مرده‌ی مرده‌ی خودند
اما اين قاعده‌ی هر وبلاگی نيست و نبايد هم باشد. چنين تقسيم‌بندی و خط‌کشی‌هايی است که اتفاقاً هم توهين به نويسندگان وبلاگ‌هاست و هم توهين به خوانندگان آن‌ها. مگر شما در عرصه‌ی وبلاگ در پی ايجاد و تثبيت اتوريته يا به عبارتی ولايت مطلقه‌ی فقيه هستيد که در وبلاگ چنين خوب است و چنان بد. می‌توانيد به درستی بگوييد که در وبلاگی که،‌ مانند سر دبير خودم،‌ هدف اصلی جلب مخاطب و بالا نگه داشتن ويزيتور روزانه است، در گوشی حرف زدن اهانت به خواننده است. تازه در اين‌ هم هزار شک و شبهه و اگر و اما هست. اما بسيار از اين تعبير بی‌در و پيکر انحصارگرايانه بهتر است. اما،‌ رمزآلود سخن گفتن شايد برای گروهی «نقاب از رخ انديشه گشودن» و «شانه زدن سر زلف عروسان سخن»‌ باشد. شايد عده‌ای بخواهند در وبلاگ‌شان با خویش، با عشق، با بلاغت و فصاحت و نفس زبان عشقبازی کنند! وبلاگ‌نويس، غرض و هدف نوشتار خودش را خود تعريف می‌کند. مخاطب‌اش را هم خود اختيار می‌کند. آن وقت بر حسب غرض و هدف اصلی خود، می‌نويسد.


پ.ن. اميدوارم اين تکمله،‌ توضيح آخرينی باشد که درباره‌ی نظرها می‌نويسم. نخست اين‌که در سراسر اين وبلاگ هيچ وقت ادعای فيلسوف بودن و علامه بودن از ما سر نزده است! ديگر اين‌که من هم چون هر انسانی، تلاش خرد و آهسته‌ی خود را برای کسب معرفت انجام می‌دهد و گمان نکنم هيچ انسانی عاقلی بر اين تلاش خرده بگيرد. ديگر اين‌که لزومی ندارد وبلاگ هر کسی آينه‌ی تمام عيار دانش و معرفت او در هر زمينه‌ای باشد، در عين اين‌که شايد بتواند پاره‌ای از ضعف‌های او را هم نشان دهد، چنان که توانايی‌های او را هم نشان می‌دهد. سخن واپسين اين‌که اين دوست عزيز [اردشير]، و ساير دوستان ناديده‌ای که يادداشت می‌گذارند، کاش خود نيز دستی به قلم داشته باشد و نوشتار و گفتار و انديشه و کردار آن‌ها را هم ببينيم شايد از سنخ ادبياتی که به کار می‌برند و انديشه‌ای که در ضمير دارند، ما هم درس‌ها بياموزيم و از کج‌راه مزخرف نوشتن به صراط مستقيمی که آن‌ها هادی آن هستند بازآييم! هر ناشسته‌رويی می‌تواند در پس پرده بنشيند و بدون هيچ مدرک و مستندی ديگران را متهم به حماقت و نادانی  کند. اما وقتی صريح و آشکار با هويتی روشن در استدلال نويسنده‌ای خدشه وارد کردی، آن‌گه می‌توان آن سخن را داوری کرد که چه اندازه وزن و جايگاه دارد. و در پاسخ خطاب‌های جاهلانه‌ هم تنها سلام کفايت است. سلام عليکم!

مطالب مربوط:
وبلاگ به منزله‌ی [Symptoms]: سرکوب نشانه‌ها (فل سفه)

October 11, 2004

نقاب‌داران نامسلمان

امروز، از سر کنجکاوی و تصادف، فيلم سر بريدن کن بيگلی را ديدم. گروهی به نام اسلام در پس نقاب و پرده‌، دين و اعتقاد را گروگان می‌گيرند و نام رسول‌الله را در رديف پليدکاری‌ها خود ذکر می‌کنند. مهم نيست با چه بهانه و توجيهی خون يک انسان را به خشونت‌آميزترين و تکان‌دهنده‌ترین شيوه می‌ريزند، بهانه‌شان مهم نيست؛ دردناک آن است که با ضد انسانی‌ترين و ضد دينی‌ترين روش‌ها، آبروی مسلمينی را می‌برند که کوچک‌ترين شباهتی در نظر و عمل به آن‌ها ندارند. اکتفا می‌کنم به ذکر سخنان صاحب سيبستان که حق مطلب را به زيبايی ادا کرده است:
« کن بيگلی مهندس بريتانيايی تازه ترين قربانی بربريت جاری در عراق است. اگر در ساير موارد نمی شد با قاطعيت گفت اما سر بريدن اين يکی کاملا آشکار بود که کار طرفداران يا اصلا مزدوران صدام حسين و حواشی اوست. آنها آزادی دو زنی را خواستار بودند که در زمان خود از مقامات ارشد دستگاه آدمخوار صدام به شمار می رفتند. اما عبرت آموز نيست که همين جانيان که مثل آب خوردن آدم می کشند -چون ظاهرا برای همين تربيت شده اند و غير از اين کاری نمی دانند- کار پليد خود را به نام اسلام و زير پرچم اسلام انجام می دهند؟ رسانه ها پر است از عکس اين آدمخواران که نقاب پوشيده اند اما پشت سرشان پرچم توحيد و جهاد و لا اله الا الله آويخته اند. آنها خود را مخفی می کنند اما اسلام ادعايی شان را آشکار می کنند. آنها خود را از خطر شناخته شدن محفوظ می دارند اما اسلام را به همه دين بربرها و آدمکش ها می شناسانند. تامل برانگيز است. نيست؟ امروز هر جنايتکاری جنايتش را به نام اسلام انجام می دهد هر ديکتاتوری به نام اسلام قلع و قمع می کند هر آزادی کشی آزادی را به نام اسلام سر می برد. امروز بزرگترين خطر برای مسلمانان از همين اسلام های خادم جنايت و بربريت و آزادی کشی است. هر ساله در حج مراسم برائت از کفار  برگزار می شود. در حج بعدی بزرگترين کار نه تبری از کفار که تبری جستن از اين نوع اسلام است؛ اگر اندک مايه بيداری و خودشناسی هنوز در مسلمانان باقی باشد.»

October 10, 2004

ناهنجاری‌های فقهی و فتاوی اينترنتی

 خيلی‌ پيش‌تر از اين‌که سردبير کيهان آن يادداشت کذايي و مضحک را بنويسد، در کيهان فتوايی چاپ شده بود از آيات عظام درباره‌ی استفاده از اينترنت. طرفه‌تر آن‌که گويا جمعی از اساتيد و دانشجويان دانشگاه شريف اين خبط را مرتکب شده بودند! نکته‌ی جالب ماجرا در اين است که عده‌ای دانشگاهی (نه عده‌ای سياست‌مدار با مقاصد و انگيزه‌های سياسی) درباره‌ی ماجرايی که هر بقالی می‌تواند درباره‌ی آن اظهار نظر کند، به فقيهانی مراجعه می‌کنند که در اينترنت، فرق رَب و رُب را نمی‌دانند. از کيهان‌نويسان بعيد نبود در پی چنين فتوايی برای لت و پار کردن مخالفان‌شان به هر بهانه و با هر توجيهی باشند. اما، اگر صحت داشته باشد، برای جامعه‌ی دانشگاهی ننگ دارد که اين قدر درکی سطحی و مقلدانه از جهان اطراف داشته باشند و بديهيات دين را ندانند. آيت‌الله صافی گلپايگانی می‌گويد: «واضح است که مراجعه به پايگاه هاي مذكور با محتوياتشان، خلاف شرع و حرام بيّن است»! ملاحظه فرموديد؟ فقيه دانشمند همين جوری حکم وضوح می‌دهد! پرسش‌گران محترم هم از بيخ مسأله را مخدوش و محرف عرضه می‌کنند. از همه طرفه‌تر فتوای حضرت مکارم است که بيشتر به طنز شبيه است تا فتوا: «با توجه به آنچه مرقوم داشته‌ايد كه بسياري از پايگاه‌هاي موجود مشتمل بر اهانت به مقدسات و نشر اكاذيب و برنامه‌هاي مستهجن و نامشروع جنسي و ترويج فرقه‌هاي ضاله و مانند آن است، بي شك استفاده از چنين پايگاه‌هايي حرام و حتي دور از شأن انسان‌هاي غيرمتعهد به اسلام است و بي شك لازم است مراكز خدمات اينترنتي زمينه انتشار پايگاه هاي مذكور را فراهم نسازند. . .». شما فهميديد «انسان‌های غير متعهد به اسلام» که طبعاً شامل کافران و مشرکان نيز می‌شود، با چه منطقی بايد مثلاً به اينترنت مراجعه نکنند؟

در يادداشت پيشين از سقوط اخلاق و انحطاط هولناک اصول انسانی سخن گفته بودم. اما اين را هم بايد افزود که فقيهان هم در جوار قدرت در حال سقوط هستند. در بهترين حالت می‌توان تصور کرد که همه‌ی اين فقيهان با اطلاعات نادرستی برخورد کرده‌اند و بر حسب آن‌ها فتوا صادر کرده‌اند. اما اين هم توجيه مناسبی نيست. فقيهی که اهل تفحص و اجتهاد نباشد، فقيهی منجمد و خشک است. چنين فقيهی از درجه‌ی فقاهت ساقط می‌شود. چنين اگر بود، فقيهان هزار سال پيش درباره‌ی مسايل صد هزار سال آينده از همان زمان می‌توانستند اظهار نظر کنند. در بهترين حالت که بخواهيم شبهه‌ی بندگی قدرت و سياست‌زدگی را از اين فقيهان عالی‌قدر بزداييم، نمی‌توان از بار گران بی‌دانشی و بی‌مسئوليتی که بر دوش آن‌ها سنگينی می‌کند گذشت! حالت بدتر را هم که البته نيک می‌دانيد. امروزه معرفت و دانش، فقه و دين را به بهای سياست هر روز سودا می‌کنند و چوب حراج به آن‌ها می‌زنند. سردبير کيهان، طعمه‌های‌اش را خوب انتخاب می‌کند. اين سمند جهالت و نادانی ماست که می‌تازد، نه بدذاتی و بی‌اخلاقی سردبير کيهان:
در بال عقاب آمد آن تیر جگردوز / وز ابر مرو را به سوی خاک فرو خواست
زی تیر نگه کرد پر خویش برو دید / گفتا «ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست»

قربانی‌های بعدی جهالت و نيرنگ سردبير کيهان همين آيات عظام هستند،‌ اگر تا آن زمان اندک مايه‌ای از خداترسی و تقوا و پارسايی بر جا مانده باشد.

پ.ن. توضيحات «ملای درس نخوانده‌» در ذيل اين مطلب بسيار روشنگر است: «من از فقه چيزی نمی دانم ولی اين را می دانم که فقيه نمی تواند در باره مصداق حکم دهد. کار فقيه تعيين موضوع است. تشخيص مصداق با مقلد اوست. ضمنا اگر هم به فقيهی تقليد نمی کنيد حکمش هر چه باشد باشد. نمی دانم فلسفه اعلام اين احکام برای آگاهی عموم است يا آگاهی مقلدان اين آقايان». به نظر شما چه اتفاقی افتاده است که کار فقيهان به تشخيص مصداق کشيده شده است؟ معنای صريح و آشکار اين کار اين نيست که فقيهان ديگر کار خود را انجام نمی‌دهند؟ با اين اوصاف باز هم چنين فقيهانی صلاحيت اين را دارند که فقيه خوانده شوند؟

October 7, 2004

عنکبوت اينترنت و رياکاری‌های حُشِر!

در اين هفته گذشته مرتب با خودم کلنجار رفته‌ام که از نوشتن مطلبی درباره‌ی عنکبوت‌بازی‌های شريعتمداری کيهان‌نويس خودداری کنم. پرهيز من بيشتر از اين رو بود که اولويت وبلاگ‌نويسی من پرداختن به مسايل سياسی نيست. هر انسان زيرک و با فراستی به خوبی انگيزه‌ها و برنامه‌های سياسی پنهان در پشت نوشته‌های شريعتمداری به طور اعم و اين يکی به طور اخص را می‌شناسد. در نتيجه، چون اين لاطائلات را در زمره‌ی دغدغه‌های اصلی زندگی خود نمی‌دانستم، از کنارش رد می‌شدم. اما سردبير کيهان، نه شرم می‌شناسد و نه حيا. نه خدا می‌شناسد و نه اخلاق. هر بار که گذارم به تصادف به صفحات اين روزنامه می‌افتد از کثرت و انبوهی ريا و تزوير، سالوس و دروغ،  نامسلمانی و بی‌تقوايیِ آشکار اين مدعی حفظ ارزش‌ها تأسف می‌خورم و از انحطاط هولناک اخلاقی جاری در جامعه‌ی ايرانی اندوهی عميق در جانم چنگ می‌اندازد. پرداختن به خطاهای کودکانه‌ی فنی و تناقضات آشکار و صريح سياسی نوشته‌ی او کار من نيست. بسياری (از جمله حسين درخشان) سخنان او را پاسخ گفته‌اند و نيازی به تکرار آن‌ها نيست. تنها يک نکته را می‌خواهم بازگشايی کنم که در سراسر نوشته‌های او و مخصوصاً اين دو يادداشت او درباره‌ی اينترنت موج می‌زند (از اين پس اينترنت را بخوانيد:‌ عنکبوت! به فرهنگستان زبان فارسی جمهوری اسلامی پيشنهاد می‌شود برای حفظ کيان اسلام و مسلمين از استفاده‌ از کلمه‌ی «اينترنت» اکيداً‌ پرهيز کنند و از کلمه‌ی آسمانی،‌ مقدس و سليس «عنکبوت» استفاده کنند).

حسين شريعتمداری، خود و سازمان‌ها، نهادها و ارگان‌ها و مقامات متبوع خود را نماينده‌ی تام‌الاختيار خدا در کره‌ی زمين می‌داند. هر جا هم که پای استدلال‌اش لنگ می‌ماند،‌ ابتدا آسمان به ريسمان می‌بافد و سپس در نهايت وقاحت و بی‌شرمی،‌ از کلام خدا،‌ آيات قرآن، سخنان پيامبر و هر بزرگ ديگری هزينه می‌کند تا مقصود خود را به کرسی بنشاند. در نوشته‌ی نخست خود، اشاره کرده بود که آن‌چه می‌نويسم برای پسند امام زمان است! ما حيران ما‌نده‌ايم که اين حضرت آقا پسند امام زمان را از کجا فهميده است. منظومه‌ی اعتقادی، دينی و کلامی شيعيان اثنی‌عشری، اکيداً‌ و صريحاً‌ چنين مدعياتی را رد می‌کنند، اگر چه تازگی در ايران اين سنت سيئه‌ی هزينه‌ کردن از اخلاق و ميراث‌های دينی، رسمی رايج و شيوه‌ای استوار است. در همان نوشته، بدون هيچ پروايی، آيه‌ی قرآن را نقل می‌کند و خود مصداق برای آن [اينترنت=خانه‌ی عنکبوت] می‌يابد. حديث پيامبر را آن‌ها که اهل مطالعات دينی هستند به کرات شنيده‌اند که: «من فسر القرآن برأيه، فليتبوأ مقعده‌ النار» يعنی کسی که قرآن را تفسير به رأی می‌کند، نشيمن‌گاهی در دوزخ برای خود فراهم می‌کند. در نوشته‌ی بعدی‌اش، از موهبت الهی دم می‌زند! حديث خرافة يا ام عمرو! اين آقا واقعاً گمان برده است که غازی اسلام است و مأمور محرز و مسلم از سوی حضرت حق و پيامبران و معصومان! هيچ معصومی چنين بی‌پروا رفتار نمی‌کند که اين آقا. آيا در اين کشور که ام‌القرای اسلام‌اش می‌خوانديد، ديگر هيچ فقيه با تقوا، هيچ دانشمند پارسا، هيچ مسلمان متخلق به اخلاق اسلام نمانده است که نهيبی بر اين دين‌ناشناسان بزند که دين ملک طلق شما نيست، ميراث اجدادی پدران شما نيست که آن را بازيچه‌ی دعوای سياسی و منازعات حفظ قدرت خود می‌کنيد. اما همگی می‌دانند که اگر همين يک ابزار را از دست اين‌ها بگيرند، خلع سلاح شده‌اند. شما آيا چهره‌ی بازماندگان حزب توده را در پس اين کسوت به ظاهر مسلمانی تشخيص نمی‌دهيد؟ تمام ماجرا در همين ابيات حضرت حافظ خلاصه است:
بيار باده‌ی رنگين که يک حکايت راست
بگويم و بکنم رخنه در مسلمانی
به خاکپای صبوحی کشان که تا منِ مست
ستاده بر در ميخانه‌ام به دربانی
به هيچ زاهد ظاهر پرست نگذشتم
که زير خرقه نه زنار داشت پنهانی

مطالب مرتبط:
حسين شريعتمداری: مرد عنکبوتی (سيبستان)
روزنامه‌نگاران ايرانی، تهديد امنيتی عليه جمهوری اسلامی (کتابچه)
حسن عباسي، اهورا پيروز، حسين شريعتمداري (الپر)
عنکبوت خيال‌باف خانه ؛ چرا بايد شريعتمداری را جدی گرفت ؛ نامه‌ی سرگشاده به روزنامه‌ی کيهان ؛ تنبلی مزين به حکمت (حسين درخشان)
بلاى قرن و فتح باب ديالوگ! (پارسا صائبی، فانوس)
حسين شريعتمداری و شبکه‌ی خيالی عنکبوت (ف.م. سخن)
تأملاتی درباره‌ی خانه‌ی عنکبوت (ايرج گلفام)

October 6, 2004

جامعه‌ی مدرن: اقتدارشکنی و حرمت‌شکنی

يادداشت کوتاه حسين درخشان در واکنش به ماجرای اخيری که آتش‌اش را آشوری برافروخته است، نکته‌ی ظريفی را در خود دارد که چه بسا از نگاه بسياری از جوانان وبلاگ‌نويس نهان می‌ماند. سخن درخشان درست است که جامعه‌ی مدرن اقتدار و اتوريته‌ی کسی را بر نمی‌تابد. به درستی، اين يکی از محصولات و نتايج مدرنيته است که ديگر کسی مرجع مطلق و دور از دسترس نمی‌ماند،‌ مگر در حوزه‌ی زندگی خصوصی و جهانی معنوی و خلوتی درونی. دنيای مدرن و اقتصائات سکولار آن راه را بر بت‌ تراشيدن‌ها می‌بندد. اما لغزشی که در نوشته‌ی درخشان هست و چه بسا اصلاً قصد او نباشد، اين است که اقتدار شکنی فرق دارد با اهانت و حرمت‌شکنی. شايد امروزه فرزندانی که دانش‌آموخته مکاتب عاليه و فرهيختگان قرن بيست و يکم هستند، مبنای زندگی و رأی و نظر خود را مواضع فکری و تجربه‌های شخصی پدران‌شان قرار ندهند، اما اين نتيجه نمی‌دهد که ديگر از فردا مجاز هستيم هر ناروايی را به آن‌ها بگوييم و آن‌ها را آماج ناسزا و دشنام سازيم. يکی از آشفتگی‌های زمانه‌ی ما همين است که اين مدعيان آزادی و مدرنيته گمان برده‌اند که ديگر بندی از هيچ اصل اخلاقی بر پای انديشه و جان آدمی نيست و می‌توان فارغ از اخلاق به هر کسی تهتک ورزيد و نام آن را آزادی نهاد. فرق بسيار است ميان آزادی و هرج و مرج. چيزی که صحنه‌ی اين ماجرا را به طرز جدی عوض می‌کند، وجود و حضور بازيگران متنوع و متکثری در اين صحنه است. ما يکسويه و يکتنه در عرصه‌ی جهان و ايضاً اينترنت حضور نداريم.  هر چه ميهمانان اين خانه بيشتر شوند، وسعت آن اگر افزون شود و گر نه، هيچ ميهمانی يا ميزبانی مجاز نيست به ميهمانی ديگر تعدی ورزد يا او را نابود کند. حرمت‌شکنی به بهانه‌ی اقتدار شکنی، سنگ‌بنای نخستين خشونت تئوريک است که در دراز مدت حاصلی جز خشونت عملی نخواهد داشت:
سر چشمه شايد گرفتن به بيل / چو پر شد نشايد گرفتن به پيل
راه خشونت را از اکنون و با فراست و زيرکی بايد بست. قربانی اين بازی در نهايت خود ما خواهيم بود. اين تک بيت ناصر خسرو، بيتی درخشان است و چقدر در روزگار ما معنا دارد:
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس / تا کس نکند رنجه به در کوفتن‌ات مشت!

October 4, 2004

فراخوان مناظره درباره‌ی وبلاگ

يادداشت اخير داريوش آشوری [«سلامی دو باره»]، حکيم‌الملکوت عرصه‌ی وبلاگ، اگر چه در حقيقت معرفی چند مصاحبه‌‌ای بود که به تدريج پس از گفت‌وگو درباره‌ی «عرفان و رندی در شعر حافظ» روی وبلاگ‌اش خواهد رفت، اما عملاً ماشه‌ی بحثی تئوريک را دوباره‌ درباره‌ی وبلاگ چکانيده است! به اختصار در ذيل همان مطلب نگاشته بودم که با برخی از نکاتی که او گفته است موافقت ندارم. اما پيش از طرح محل اختلاف، باز هم يادآوری می‌کنم که آشوری در زمره‌ی نخستين افرادی از نسل انديشمند و روشنفکر است که اين رسانه را جدی گرفته است و وارد اين حوزه شده است. کاملاً طبيعی و قابل درک است که ارباب انديشه از نوع آشوری، در ورود به اين عرصه احتياط و درنگ ورزند. اما نکته‌ی به حقی که در ذيل يادداشت او به آن اشاره شده بود، اين بود که نمی‌توان مروج مدرنيته بود اما از فرزند خلف آن گريزان بود. کاتب کتابچه به چالاکی يادداشتی نگاشته است در واکنش به نوشته‌ی آشوری. همين‌جا به جديت از تمام کسانی که در وبلاگ‌نويسی تأملی کرده‌اند و به طور جدی وقت صرف تحليل و بررسی بنيان‌های تئوريک و واقعيت‌های عملی آن کرده‌اند تقاضا می‌کنم در وبلاگ‌های‌شان يا در ذيل يادداشت آشوری عزيز، به نقد و بررسی اين مقوله بپردازند تا جوانب ماجرا بيش‌تر از پيش روشن شود. می‌دانم که تا کنون چندين مرتبه به طور مقطعی اين بحث‌ها در گرفته است. اما اکنون بايد منتظر مناظره‌ای حساب شده و جدی در اين زمينه بود که هم از مجادله پرهيز کند و هم بی‌اعتنا و خونسرد از کنار ماجرا عبور نکند. از ميان کسانی که پيش‌تر باب اين بحث را گشوده بودند، البته حسين درخشان هست و عليرضا دوستدار و سيد رضا شکراللهی خوابگرد،‌ که ديگر نمی‌نويسد، و شماری ديگر از وبلاگ‌نويسان. حلقه‌نشينان ملکوت هم در موقعيت‌های متفاوت نظرهای خود را ابراز داشته‌اند. اينک اين گوی و اين ميدان. بگوييد تا بگويند. صلای مناظره است!

پی‌نوشت:‌ اين هم متن يادداشت مفصل‌تری که برای آشوری نوشته‌ام:


«استاد آشوری نازنين!
اکنون با درنگ بيشتر نوشته‌تان را خواندم و نکاتی را می‌نويسم. نخست اين‌که آن دوستان جوان يا ميان‌سالی که شما را هشدار داده بودند که وارد اين وادی وقت‌کش نشويد، به اعتقاد عميق من ذهن شما را مسموم کرده‌اند نسبت به فضای شريف وبلاگ، مخصوصاً از نوع ملکوتی‌اش. آری، درست است که اگر کسی نداند چه بايد بکند، وقت‌اش تلف خواهد شد و در اين ترديدی نيست:
قطع اين مرحله بی‌همرهی خضر مکن
ظلمات‌ است بترس از خطر گمراهی!
می‌توان از ورود به اين عرصه به اين بهانه تن زد و روی نهان کرد. اما در اين وادی اگر بياموزيم و راه و چاه بشناسيم وقتی از آدمی هدر نمی‌رود. برای جستجوی مطلبی کافی است راه‌های کليدی يافتن آن را بدانيم تا در ظرف چند ثانيه به منزل‌گاه مقصود برسيم. متأسفانه با شما هم‌رأی نيستم که اين کارها يکسره «روزانگی و بازی-بازی» باشد. وبلاگ‌نويسی «می‌تواند» اين چنين باشد، اما لزوماً‌ اين چنين نيست. اين ما هستيم که نحوه‌ی استفاده‌ی خود از آن را رقم می‌زنيم. سخنی با مضمون مشابه را دکتر ابراهيمی دينانی گفته بود. من قبول دارم که گروهی از نسل جوان عادت کتاب‌خواندن و جدی خواندن را با سرسری گرفتن و سطحی خواندن جايگزين کرده‌اند. اما ريشه‌ی اين ماجرا که وبلاگ‌خوانی يا وبلاگ‌نويسی صرف نيست. به جد اين را می‌گويم و مطمئن هستم که اين نظر شمار کثيری از نسل جوان و فهميده ما باشد که شما «بی‌هوده» پا به اين ميدان ننهاده‌ايد. از ملامت طاعنان هراس به دل راه مدهيد. شمار فراوانی از کسانی که شما را هشدار داده‌اند، آشکارا دانشی سطحی درباره‌ی اينترنت و وبلاگ دارند و رسانه و ابزار روزانه‌ی کارشان کامپيوتر و اينترنت نيست.

مگذاريد اين شبهه برای جوانان ما پيش بيايد که شما که همواره از مدرنيته و به روز بودن نوشته‌ايد، سخنان‌تان تنها در حد حرف و نظر و کتاب مانده است. همين که به ايجاد اين صفحه رضايت داديد، نشانی اميدوار کننده بود که شما مرد عمل هم هستيد و فقط برای کتاب و ورق و کاغذ موعظه نمی‌کنيد. اين باده‌ی وبلاگ در روزگار مدرنيته، به فتوای صاحب ملکوت، غبار زرق را از دل سنت‌زدگان مرده‌پرست فرو می‌شويد و جانی تازه و طربناک در آن‌ها می‌دمد. بيت حافظ را خودتان بار ديگر بخوانيد:
بيار می که به فتوی حافظ از دل پاک
غبار زرق به فيض قدح فرو شويم!
قابليت‌های وبلاگ را مانند هر پديده‌ی مدرن ديگری هنوز بايد آزمود و راه و چاه آن را شناخت. سخن من به تمامی مدعيانی که اين کار را اتلاف وقت می‌دانند (دور از جناب شما) اين است که: «به جای غرغر کردن و طعنه زدن، چيز بياموزيد و اندکی در برابر علم و معرفت خفض جناح داشته باشيد. به سادگی می‌توان به اين بهانه که وبلاگ وقت تلف می‌کند،‌ از کسب دانش تن زد و نهايتاً ممکن است فرقی با حسين شريعتمداری نداشته باشيم که آن يادداشت کودکانه و مضحک را در کيهان نوشته است.» وبلاگ با وجود تمامی معايبی که دارد (چنان که تمامی جوانب حيات آدمی، عيب و ايراد دارد و کامل مطلق نيست) منافع و مزايايی هم دارد. شناخت وبلاگ و سوار شدن بر آن صبر و حوصله می‌خواهد. شما هم می‌توانيد چنين باشيد. به طعنه و هشدار رهگذران از ميدان به در نرويد. شما به خوبی می‌توانيد متر و معيار نوشته‌ی خودتان را تعريف کنيد و حتی به مرور زمان اين استاندارد را عوض کنيد. اما،‌ شما کار دل خودتان را بکنيد:
فضول نفس حکايت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن!»

پی‌نوشت: اين عبارات سعيد حنايی کاشانی در «فلّ سفه» بسيار خواندنی است: «برای من وبلاگ «نامه‌ای در بطری» است، نامه‌ای که از جزيره‌ای دوردست در بطری نهاده می‌شود و به آب سپرده می‌شود، چه کسی اين بطری را خواهد گرفت؟ آخرين نامه‌های محکوم به مرگی است برای بازماندگان، خراشهای ناخن زندانی است بر ديواره‌های سلول، ما زمانی اينجا بوديم، اعترافات گناهکاری است برای آمرزش ... ما بايد بنويسيم: ما زمانی اينجا بوديم»

October 1, 2004

حاشيه‌های خشونت،‌ جامعه‌ی مدنی، تجدد و دموکراسی

 چندی پيش کاتب کتابچه يادداشتی نگاشته بود با عنوان «مطبوعات و قوه‌ی قضاييه:‌ ترويج خشونت». در ذيل آن يادداشت نکاتی را به اجمال و اختصار نوشتم و اکنون قصد دارم به تدريج در بسط آن نکات سر بسته، اشاراتی را بنويسم تا گره‌های ماجرا بيشتر گشوده شود. نخست اين‌که چنان‌که در ذيل يادداشت کاتب کتابچه هم نوشته بودم، از بن جان با او موافق‌ام که اين نهادها ترويج خشونت می‌کنند. همچنين دغدغه و نگرانی او را نسبت به رواج و گسترش خشونت و تلاش او برای آگاهی بخشيدن را عميقاً ارج می‌نهم. با اين حال باور دارم که کاتب کتابچه، به شهادت وقايعی که نه در ايران،‌ بلکه در مغرب زمين، در اروپا و آمريکا، و حتی کشوری مثل فرانسه که الگوی آزادی و تفکر فيلسوفان فرانسوی گويا سخت مورد احترام کاتب کتابچه است (و به حق چنين است)، خشونت و درشتی‌ و بی‌رحمی کمتر از ايران رواج ندارد. هم چنان که بايد نسبت به خشونت جاری در وطن هشدار داد،‌ باز تکليف روشنفکر و انديشمند است تا پرده از خشونت‌ها و دژ‌خويی‌های آشکار و نهان، عملی و تئوريزه‌ی جهان و بالاخص مدعيان و گاهواره‌داران مدنيت و تجدد بردارد. جز اين اگر رفتار کنيم، نبايد خرده گرفت بر اين‌که گروهی داوری ما را نامنصفانه و به دور از آداب پژوهش آکادميک بدانند.

قصه را کوتاه می‌کنم و به اصل مطلب می‌پردازم. در واپسين بخش نوشته‌ی کاتب کتابچه بندی آمده است بدين قرار: «فراموش نکنيم که شالوده‌ی تجدد، تأسيس ساختار حقوقی جديد است. بدون نظامِ حقوقی مدرن، خيال صورت‌بستنِ نظام سياسی، اقتصادی و اجتماعی مدرن را بايد از سر به‌در کرد. از قضا در ايران، دستگاهِ قضايی بيشترين فاصله را با معيارهای حقوقی جهانِ مدرن دارد.» با وجود اين‌که در اين بند صراحتاً اشاره‌ای نشده است که زدودن تئوری‌ها و آثار و عواقب خشونت نظری و عملی در گرو متجدد شدن است، با همان تعريفات و توصيفاتی که کاتب کتابچه دارد، اما با اشاراتی که در کل مطلب به دستگاه قضايی شده است،‌ اين ذهنیت قوت می‌گيرد که نويسنده رابطه‌ای تنگاتنگ ميان جهانی متجدد و مدرن و از ميان رفتن يا حداقل کاهش يافتن خشونت می‌بيند. من اين مدعا را نادرست می‌دانم و ادله‌ی فراوانی هم در رد اين ادعا وجود دارد. در  يک جامعه‌ی مدرن، يک جامعه‌ی مدنی و دموکراتيک، ضرورتاً خشونت از ميان نرفته و يا کاهش پيدا نمی‌کند و چه بسا که افزايش يافته و به شيوه‌های هولناکی به آن دامن زده می‌شود. در اين زمينه مقالات و کتب فراوانی نوشته شده است که می‌توان حداقل به ده‌ها نمونه از آن‌ها اشاره کرد [بنگريد به يادداشت‌های کتاب زير]. باری پيشتر از اين، پاره‌هايی را از کتاب «تأملاتی در خشونت»‌ نوشته‌ی جان کين آورده بودم. از قضا، اين کتاب در شرح و نقد گوهر سخن کاتب کتابچه است و هر چه بيشتر اين کتاب و ساير مراجع همراه آن‌ را می‌خوانم، نادرستی يا حداقل نادقيق بودن مدعای کاتب کتابچه آشکارتر می‌شود. برای اين‌که هيچ دخالتی در پروراندن مطلب با بيان زيربناهای فکری خود نداشته باشم، بر آن شدم تا به تدريج، پاره‌هايی را از اين کتاب در قسمت حاشيه‌ها بياورم تا ديدگاه نويسنده بيشتر روشن شود. همچنين در فرصتی مقتضی بخش‌های مرتبط و اساسی کتاب را (شايد حدود نيمی از آن را) به صورت پی‌دی‌اف آپلود خواهم کرد تا همگان دسترسی به کل مطلب داشته باشند و داوری آسان‌تر باشد [برای اين‌که مشکلی در زمينه‌ی حقوق مؤلف پيش نيايد ناچارم ابتدا از صاحب اثر اجازه‌ی بازتوليد اين بخش‌ از کتاب را بگيرم. در نتيجه، در صورتی که ناشر اجازه‌ی نشر آن را دهد، مجبور خواهم بود به تدريج آن را تنها در حاشيه‌ بياورم]. مشخصات کتاب در لينک بالا آمده است. اين اثر جان کين، شايد بعد از رساله‌ی مختصر هانا آرنت،‌ «درباره‌ی خشونت»، يکی از جامع‌ترين آثاری باشد که در اين زمينه نوشته شده است. بخش مهمی از کتاب به تجليات خشونت در جهان اسلام تعلق دارد و نويسنده با بی‌طرفی، بدون موضع‌گيری احساسی تلاش دارد تا لب ماجرا را دريابد.

نکته‌ی آخر اين‌که، آن‌چه در نقد کاتب کتابچه می‌گويم، به هيچ وجه من‌الوجوه در تأييد خشونت نيست. اگر کاتب کتابچه در استدلال و شناسايی ريشه‌های خشونت و راه‌های زدودن آن خطا کند يا تعلقات فرامتنی داشته باشد، به هيچ عنوان موضوع سخن از اعتبار نمی‌افتد. تمام هدف من روشن‌تر ساختن فضای بحث و نقد شيوه‌ی استدلال است. از سوی ديگر، نوشتار کاتب کتابچه و لحن آن، چنان که گاهی اوقات گريبان‌گير نوشته‌های من نيز می‌شود، حکايت از نگاهی ژورناليستی و احساسی دارد. برای يافتن ريشه‌ی اين غده‌ی سرطانی دقت نظر و موشکافی بيشتری لازم است. اميدوارم کاتب کتابچه در ادامه‌ی اين بحث اهتمامی جدی کند تا بر زوايای پنهان این ماجرا پرتو نوری تابيده شود.

ادامه‌ی «حاشيه‌های خشونت،‌ جامعه‌ی مدنی، تجدد و دموکراسی»

September 18, 2004

معضلات ازدواج‌های خاندان سلطنتی بريتانيا و مدرنيته

 خانواده‌ی سلطنتی بريتانيا قرن‌هاست که با اين معضل اساسی دست به گريبان است که ازدواج‌های خاندان سلطنتی ناچار بايد از صافی قواعد و مقررات بسيار سخت‌گيرانه‌ی مذهبی عبور کند. در قرن پانزدهم و شانزدهم ميلادی هنری هشتم پادشاه انگلستان از همسر خود فرزندی نداشت و او را به همسری نمی‌خواست. از طرفی طلاق دادن اين زن و اختيار کردن همسری تازه همگی منوط به رأی و تصميم کليسا بود. نهايتاً پادشاه همسر خود را طلاق داد و به زنی که مدت‌ها رابطه داشت عقد ازدواج بست و او را ملکه اعلام نمود. در خلال اين ماجرا، سر تامس مور گردن زده شد و شاه خود را رييس کليسای انگلستان اعلام کرد و راه خود را از پاپ جدا کرد. جريانات پروتستانتيزم هم البته هم‌زمان در حال شکل‌گيری و تأثير‌گذاری بودند. به هر تقدير، با وجود اين‌که امروز نظام دينی انگلستان از پاپ تبعيت نمی‌کند، معضل ازدواج کردن خاندان سلطنتی کماکان باقی است و به عنوان مثال هنوز پرنس چارلز نمی‌تواند بدون رأی ملکه با کاميلا پارکر ازدواج کند. اين ماجرا بارها به رسانه‌ها کشيده شده است. قاعده اين است که مادر پادشاه آينده‌ی انگلستان بايد (قبل از ازدواج) باکره باشد! از آن‌جا که بريتانيا قانون اساسی مکتوب و نوشته‌شده‌ای ندارد (حتی بر خلاف کشوری مثل ايران!)، همه چيز به رأی ملکه باز می‌گردد که او هم به اين سادگی نمی‌تواند به ازدواج اين دو تن بدهد. مذهب، حتی در کشوری مثل بريتانيا،‌ رکنی مهم در شکل دادن به تصميمات سياسی کشور است. حتی نخست وزير اين کشور نمی‌تواند کاتوليک باشد! اين خلاصه را از اين جهت نوشتم که در بحث‌هايی که بر سر مدرنيته پيش می‌آيد به اين نکته توجه داشته باشيم که موانع و محدوديت‌های دينی، صرف‌نظر از درست يا غلط بودن يا معقول و نامعقول بودن‌شان، حتی در کشوری که از پيامدها و نتايج مدرنيته بهره‌ی وافری می‌برد، به قوت و قدرت حضور دارد. پس آن‌چه که در کشورهای جهان سوم مانع پای‌گرفتن مدرنيته می‌شود، دين نيست. دين می‌تواند نقش مثبت يا منفی خود را ايفا کند، اما جهت‌گیری کلی سياست يک کشور منوط به وجود يا عدم دين نيست. اين آدميان  سياست‌مداران هستند که سياست را شکل می‌دهند با تفسيری که از سياست و دين می‌کنند. کشورهای جهان سوم برای رسيدن به مدرنيته از حذف دين هيچ طرفی نخواهند بست. البته جزييات ماجرا در جهان اسلام، در يهوديت و مسيحيت تفاوت‌های فراوانی دارد. آن‌چه که می‌خواستم بر آن تأکيد ورزم اين است که مدرنيته برای رشد و گسترش، بر اعدام دين يا سنت متکی نيست. شواهد نقض خلاف آن هم فراوان است. يک کشور می‌تواند مدرن باشد و فرهنگ سنتی و دين خود را نيز حفظ کند. مدرنيته تضادی اساسی با دين ندارد. با اعتقاد من کسانی که مدرنيته و عقلانيت [بخوانيد روشنفکری] را در تضاد و منافات قطعی و آشتی‌ناپذيری با سنت و دين می‌بينند، متکلمانی هستند که به شيوه‌ای جزمی و ايدئولوژيک در مقام دفاع از مدرنيته برخاسته‌اند که حتی به باور من در اين هم بايد ترديد کرد. مدرنيته با جزميت و ايدئولوژی‌گرايي سازگاری ندارد. نمی‌توان مدرن بود و حق عمل به فرايض دينی را از گروهی سلب کرد (چنان که افراطيون فرانسوی در باب حجاب می‌کنند).

در اين زمينه سخن بسيار است و به تفاريق ديدگاه خود را روشن‌تر بيان خواهم کرد. چنان‌که صاحب سيبستان خواسته بود، تعريف خود را هم از مدرنيته، سنت و اسلام ارايه خواهم کرد تا موضعی روشن و آشکار داشته باشم.

September 11, 2004

تروريزم، يازده سپتامبر و حسن نيت

اين يادداشت شايد چندان فاصله‌ای با مفهوم اساسی سخن من در نوشتار پيشين نداشته باشد. آيا تروريزم از دل اسلام بر می‌آيد؟ اين پرسش هولناکی است که شايد بسياری به سرعت و صراحت بدان پاسخ دهند. اما می‌توان موضعی داشت که بدون تخطئه‌ی آدميان و ارباب عقايد مختلف، راهی به سوی صلح و آرامش جست. تروريزم چنان‌که تاريخ گواه آن است، مطلقاً پديده‌ای نبوده است که مختص جوامع دينی باشد. به طريق اولی، اين پديده اختصاص به جهان اسلام ندارد. آيا امروزه کسی خراب‌کاری‌ها و قتل‌های جنبش آزادی‌خواه ايرلند را به پای کليسای کاتوليک می‌نويسد؟ آيا جنايات شارون را به پای يهوديان جهان می‌نويسند؟ از اين قبيل مثال‌ها زياد است. اتفاقاً موارد فراوانی هم وجود دارد که بسيار شباهت دارد به مدعيات گروه‌های افراطی مسلمان و حزب‌اللهی‌های وطنی که در بعضی جاها به حق بر تجاوز، نقض حقوق بشر و تروريزم از سوی ابرقدرت‌ها انگشت می‌گذارند. نمی‌توان ادعا کرد که رفتارهای خشونت‌آميز جورج بوش در کشوری که بر جدايی دين از سياست تأکيد دارد، رنگ و بوی دين ندارد. افراطی‌گری‌های صليبی‌وار بوش به روشنی نشان از عقايد جزمی مسيحی دارد. باری، با وجود اين هيچ منصف خردمندی خطاهای عظيم يک سياست‌مدار غربی را به پای مسيحيت نمی‌نويسد. البته افراطيون ايرانی بسيار تمايل دارند خطاهای شارون را به پای قوم يهود بنويسند و روزی ريشه‌ی نژاد يهود را بخشکانند!
بگذاريد اندکی از مقدمه‌ی سخن فاصله بگيريم و به ماجرای روز بپردازم. به اعتقاد من در جهان هنوز آن مايه‌ی خرد و صفای نيت هست که آدميان فارغ از مذهب و رنگ و نژاد بتوانند در کنار هم با صلح زندگی کنند. خاطرمان هست که در ايران گروهی از هم‌وطنان‌مان، به جان‌باختگان فاجعه‌ی يازده سپتامبر ادای احترام کردند که البته مطلوب افراطيون نبود. اين روش نيکو آن چيزی است که بايد مورد تأکيد قرار گيرد و آن را ترويج داد. خاتمی تنها مسلمانی نبوده است که سعی کرده بود چهره‌ای صلح‌دوست از اسلام ارايه‌ دهد. تلاش‌های او البته به هر دليل ناکام ماند. اما به جز ساکنان ايران باز هم در ايران مسلمان هست و همه مهر تصويب بر رفتار طالبان، مقتدا صدر و شورشيان مسلمان چچن نمی‌نهند. اهل انصاف حساب مشتی نادان را به پای عقلای قوم نمی‌نويسند. اما می‌توان گريبان عقلای قوم را گرفت که چرا اين اتفاقات رخ می‌دهد. و بسيار فرق است ميان گريبان گرفتن و توضيح خواستن تا تخريب کردن و ابراز نفرت کردن. اما اين را نيز نبايد از ياد برد که جبهه‌ی مقابل نيز مجمع قديسان و محفل پاکان نيست. حتی وجود دموکراسی، جامعه‌ی مدنی و حقوق بشر هيچ‌گاه گواهی استوار به سلامت اين جوامع نبوده است. در اين ماجرا آدميان همگی به يک اندازه سهم دارند. از ميان رفتن جان يک نفر در چنين فاجعه‌ای به همان اندازه بايد باعث تفکر در يک مسلمان شود که در يک مسيحی يا يهودی می‌شود. انسان‌ها، به اعتقاد من در وضعيت بسيار دشواری قرار دارند و يکايک ما مسئول پايان دادن به خشونت بيشتر هستيم. اما «خون به خون شستن محال آمد محال»، چه اين خون خون مسلمانان باشد چه غير مسلمانان. بهترين راه ترويج اين آرمان، گسترش حسن نيت است نه نشر نفرت و بی‌اعتمادی. اعتقاد راسخ من اين است که تفاوت چندانی ميان افراطيون متدين و افراطيون غير متدين وجود ندارد:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن / که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست

مدرنيت و مدنيت:‌ قصه‌ای کهن و گرهی کور


گاهی اوقات که در ماجرای مدرنيته و تقابلی که ميان آن و سنت ديده می‌شود فکر می‌کنم، می‌بينم که ماجرا تنها از ميان رفتن هويت و اعتبار يک گروه نيست، بلکه بيشتر استعلای آن گروه سرمست از اقتدار تکنولوژيک است که بر آتش اين تفرقه‌ها می‌دمد. يادداشتی که کاتب کتابچه، بی‌هيچ محابايی بر نقل قول صاحب سيبستان در سيبستانک آورده بود، عميقاً مرا به فکر فرو برد که حقيقتاً معضل و گره اصلی کار ما در کجاست؟ چنان که بارها پيش از اين آورده‌ام، عقلاً و منطقاً نمی‌توانم با کاتب کتابچه هم‌رأی و متفق باشم. کاتب کتابچه بارها نوشته بود که من در يادداشت‌های‌ام عاطفی و احساسی برخورد می‌کنم و نوشته‌های من (و گويا صاحب سيبستان از ديد او) بيش از آن‌که حظ و بهره‌ای از عقلانيت داشته باشد، از آبشخور عاطفه سيراب می‌شود. با اين‌ حال يادداشت اخير کاتب کتابچه گواهی محکم است بر اين‌ که خود او بسی بيش از من و صاحب سيبستان دستخوش عواطف و احساسات است. يادداشت‌های متعدد و مکرر کاتب کتابچه و همين يادداشت اخير به شيوه‌های متفاوت نشان داده‌ است که يک زیر بنا و رکن رکين برای تمامی مدعيات او وجود دارد و آن زيربنا همانا اين است که غرب و اروپاييان سردمدار معرفت و آزادی و عقلانيت هستند و شرقيان يکسره در دام تعصب و جهالت دست و پا می‌زنند و در حال سقوط و غرقه شدن هستند. فی‌الجمله همين عبارت را بخوانيد بار ديگر: «اگر قرار بود برای لغو حکم اعدام، همه‌پرسی برقرار شود، اروپاييان به اين اندازه از مدنيت نمی‌رسيدند که جان آدمی را با چيز ديگری (دست‌کم در سطح نظری) برابر نکنند». پيش فرض مسلم انگاشته شده‌ی کاتب کتابچه اين است که اروپاييان اين اندازه در مقام مدنيت هستند که حکم اعدام را لغو کرده‌اند. باری از بند واپسين نوشته‌ی کاتب کتابچه که سراسر روانکاوی و عاطفه‌گرايی است اگر بگذريم، هنوز آن ميزان سردی و بی‌طرفی لازمه‌ی بحثی عقلانی را در اين نوشته نمی‌بينم. کاتب کتابچه از همان آغاز سخن موضع خود را نسبت به مدرنيته روشن می‌کند. او خود را مدرن می‌داند و به آن افتخار می‌کند و خود را مهيای نبردی افتخار آميز به نفع مدرنيته و عليه سنت می‌کند که به زعم او پوسيده و در حال احتضار است [به نظر شما، تفاوت اين کار با جهاد مقدس و جنگ عادلانه‌ای که بن لادن و جورج بوش بر طبل آن می‌کوبند چی‌ست؟]. صرف‌نظر از درستی يا نادرستی اين مدعا، به اعتقاد من، همين‌که از ابتدای يک مناظره عقلانی پيش فرضی داشته باشی، ولو پيش فرضی بسيار متعالی و ارج‌مند، غبار تعلق و آرزوست که بر تمام آن انگيزه‌های نيک خواهد نشست. تمام فرض من اين است که کاتب کتابچه از سر دردمندی و برای انذار و محض شفقت و نيک‌انديشی اين تذکرها را می‌دهد. اما اگر انگيزه‌ی مطلب او اين‌ها باشد، قطعاً روش و شيوه‌ی او نادرست است. با آن‌چه من ديده‌ام، تنها می‌توان مدعيان را فروکوفت و دهان سرکشان را شکست! حاشا که چنين روشی ميان دوستان پای گيرد. گمان نمی‌کنم مجادله و نوشتار پلميک جای دو سطر استدلال عقلانی صريح و روشن را بگيرد. هيچ از خود پرسيده‌ايد که چرا آدميان بر سر مجموع زوايای مثلث در هندسه‌ی اقليدسی هيچ‌گاه جدل نمی‌کنند، اما گاهی اوقات بر سر ساده‌ترين مسايل زندگی روزمره حاضرند مرتب با هم در نزاع باشند؟ چرا؟ حال بدون اين که بخواهيد اعتنايی به نوشته‌ی من داشته باشيد، يک بار ديگر با آهستگی و طمأنينه، بدون شتاب يا تنگ‌نظری هر دو نوشته‌ی اخير صاحب سيبستان و کاتب کتابچه را بخوانيد.
آن‌چه من می‌دانم اين است که نه مدرنيته و نه سنت را نمی‌توانم و نبايد بی‌جهت تقديس يا تقبيح کنم. هر کدام جای خود را دارند و قدر خود را:
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او / ور به حق گفت، جدل با سخن حق نکنيم!

پ.ن. برای احسان می‌نويسم در پاسخ نظرش: دوست بزرگوار! من در اين يادداشت در مقام ارايه‌ی تعريف از سنت و مدرنيته نبودم و به اعتقاد من وقتی پيش‌فرض‌ها و انگيزه‌ها و دواعی پيشینی بر بحثی سايه می‌افکنند، اصولاً از تعريف دم زدن کار عبثی است. نمونه‌ی آشکارش، بحث پر جنجال روشنفکری‌ است که هنوز بسياری از مدعيان تعريف روشنی از مفهوم، معنا و خاستگاه روشنفکری ارايه نکرده‌اند. باری، تمام سخن من در اين يادداشت کوتاه همين جمله‌ی به قول شما «کليشه‌ای» بود! هرگز نمی‌توان با انگ زدن و از پيش قضاوت کردن، حق سخن را در باب موضوعی ادا کرد. حتی اگر هم از تعريف سخن بگوييم، نهايتاً هر کس ممکن است تعريف متفاوت خود را از سنت يا مدرنيته ارايه دهد. تمام سخن من اين است که در مقام تعريف پديده‌های بشری نمی‌توان با جزميّت و به ضرس قاطع ابراز نظر کرد و مدعی وصول به لُبّ حقيقت در آن موضوع شد. اعتراض ضمنی من به اين است که گروهی (فرق نمی‌کند کدام گروه باشد: سنت‌ستيز باشد يا مدرنيته‌ستيز) انديشه‌ی خود را آينه‌ی تمام نمای حقيقت در موضوع بداند و ديگران را به هر بهانه‌ای محروم از داشتن حظ و بهره‌ای از حقيقت بداند. اين‌جا تقابل آشکاری ميان پلوراليسم و مطلق‌گرايی است. اندکی تواضع بايد (که قطعاً اندرزی برای خود من نيز هست)!

August 7, 2004

زبان، فرهنگ و قرآن

سها تاجی فاروقی،‌ محقق فلسطينی‌الأصل ساکن انگلستان که در دانشگاه دارهام تدريس می‌کند،‌ اخيراً کتابی را منتشر کرده است که مجموعه‌ی مقالاتی است با عنوان «انديشمندان مدرن مسلمان و قرآن».
طرح جلد کتاب خانم فاروقی
يکی از اين مقالات درباره‌ی نصر حامد ابوزيد به قلم نويد کرمانی است (ظاهراً بايد ايرانی باشد) با عنوان «نصر حامد ابوزيد و مطالعه‌ی ادبی قرآن» (اين فايل پی‌دی‌اف و بسيار حجيم است؛ حدود 9 مگابايت). بارها خواستم بخش‌هايی از اين مقاله را به فارسی برگردانم و در ملکوت بياورم که در اين چند روزه مجال آن فراهم نمی‌شد. اما خارخار اين وسوسه با آمدن داريوش آشوری به لندن قوت گرفت. آشوری،‌ که حالا او را «حکيم‌الملکوت» می‌خوانيم، ديشب در کتابخانه‌ی مطالعات ايرانی درباره‌ي «زبان و مدرنيت» سخنرانی داشت. سخنان ديشب او و گفت‌وگوهای صميمانه‌تر پريشب ما هنگام شام، مرا واداشت تا يادی از نصر حامد ابوزيد بکنم هر چند گذرا.

ابوزيد از بسياری جهات در طرح تئوری‌های مدرن (ظاهراً مدرن البته)‌ درباره‌ي قرآن از دکتر سروش بسيار جلوتر است، اگر چه سروش در ايران نخستين کسی بود که مقوله‌ی سياليت تفسير را طرح کرد. با اين حال هزينه‌ای که ابوزيد برای طرح مقوله‌ی قداست‌زدايی از تفسير قرآن و پيش کشيدن بشريت رسول خدا پرداخت بسی بيشتر از هزينه‌ای بود که سروش در حکومت اسلامی پرداخت. بگذريم. گمان می‌کنم بهترين کار اين است که همين مقاله از کتاب بالا را بخوانيد و البته توصيه می‌کنم خود کتاب را حتماً‌ بخوانيد. به اعتقاد من در روزگار ما، اعتنا به جايگاه ادبی قرآن و وزن و منزلت فرهنگی آن رو به افول است. گروهی چنان دين و فرهنگ را به سياست گره زده‌اند که به خاطر ناکامی يا دژخويی يک نظام سياسی هر چه فرهنگ و معرفت ديده‌اند قربانی بغض يا ستيز خود با آن نظام سياسی کرده‌اند. به اعتقاد من قرآن هنوز هم يکی از برجسته‌ترين شاهکارهای ادبی و فرهنگی برای اعراب است. اعراب بدون قرآن هيچ نيستند. قرآن است که زبان عربی را از زمين به آسمان برد.

پ.ن. مسيحا درباره‌ی دو جمله‌ی آخر نوشته است: «اين عبارت از پشتوانه تاريخی بهره چندانی ندارد. قرآن محصول يک فرهنگ و زبان است». اين دو جمله که به سهو و شتاب نوشته‌ام تنها برداشت من از يکی از بندهای مقاله‌ی فوق است و بس [فکر می‌کنم بهتر باشد همان مقاله را به دقت بخوانيد تا جملات مشوش مرا!]. با اين حال مغشوش بودن دو جمله‌ی آخر صدمه‌ای به کل مدعای من نمی‌زند. هنوز هم باور دارم که قرآن يکی از استوانه‌های متين و استوار فرهنگ و ادبيات عرب است.

July 28, 2004

از گزند سوفسطاييان

مطلبی را از سعيد در فل‌سفه خواندم (فلسفه و زندگانی شخصی فيلسوفان) و دريغم آمد بخشی از آن را عيناً نقل نکنم:
«
سقراط قواعد بازی فلسفه را تعيين کرد و حريفان خود را به ميدانی کشاند که همه در آن شکست می‌خوردند. سقراط به آنان نشان می‌داد که چيزی هست که هيچ عقل انسانی نمی‌تواند آن را منکر شود، چون هيچ انسانی عليه خود شهادت نمی‌دهد مگر اينکه گناهکار باشد. از جمله روشهای سوفسطاييان در مبارزه با آراء حريفان يکی حمله به خود حريف بود در جايی که حمله به آراء او ممکن نبود. در چنين مخمصه‌ای که سوفسطايی نمی‌توانست برهانی عليه استدلالهای حريف خود داشته باشد، به خود حريف حمله می‌شد و شخص با خوار کردن و ناچيز جلوه دادن شخص، اينکه او بيگانه‌ای است يا از تباری پست است يا فلان شعائر دينی را به جا نمی‌آورد و با عموم مردم همراه و همرای نيست و فلان انحرافات را دارد، بحث را منحرف می‌کرد و از ميدان می‌گريخت. سقراط در چنين اوضاع و احوالی نشان می‌داد که آنچه ما از آن بحث می‌کنيم هيچ ارتباطی به گوينده‌ی آن ندارد و آن چيز يا خودش درست است يا خودش درست نيست و اينکه من به آن معتقد باشم يا شما به آن معتقد باشيد هيچ فرقی در حقيقت آن ندارد. اگر چيزی حق باشد خودش حق است و اعتقاد ما درباره‌ی آن نه به معنای حق بودن آن و نه به معنای باطل بودن آن است.»

و چقدر در اين عالم سوفسطايی زياد است!

July 21, 2004

هرزه‌نويسی‌های اديبانه

ماجرای ابتذال‌ وبلاگستان چيز تازه‌ای نيست. چندين بار ديگر هم درباره‌ی نوع نظرهايی که گاهی در وبلاگ خودم يا ساير وبلاگ‌های حلقه‌ی ملکوت ظاهر می‌شوند، نوشته‌ام. صحنه‌ی وبلاگ‌نويسی به زبان انگليسی را هم هنوز چندان نيازموده‌ام که بتوان آن را با اين مورد قياس کنم. اما اگر حکايت‌ نظرهای بی‌ربط و تقاضاهايی از قبيل «به وبلاگ من هم سر بزنيد» را کنار بگذاريم،‌ به نوع ديگری از نظرها برخورد می‌کنيم که تنها می‌توان نام «تخليه‌ی روانی» بر آن نهاد. مدتی است شاهد چنين نظرهايی هستم که نويسنده‌ی نظر بدون توجه به ربط موضوع نظرش با مطلب نوشته شده تنها برای این‌که چيزی نوشته باشد، خود را خسته می‌کند. هر وبلاگی در عنوان و محتوا و تنوع مطالب‌اش، کارکردش را تعريف می‌کند و طبيعی است که اگر کسی دارد در وبلاگ‌اش برای دل خودش تنها چيزی می‌نويسد يا دارد بلند بلند با خدای خودش يا محبوب خودش نجوا می‌کند، کاری عبث و بل آزارنده است که نظری پای آن مطلب بنويسيم که ربطی به موضوع ندارد. در وبلاگ ملکوت که بارها اين را در آن نوشته‌ام، اينجا کسی نبايد دنبال رساله‌ی سير وسلوک يا معرفت نفس بگردد، عده‌ای بدون خواندن مطالب مختلف در خيال خود غوطه‌ور می‌شوند و توقعی را از ملکوت پيدا می‌کند که روح صاحب آن هم از چنين توقعاتی خبر دار نيست! گروهی هم قسمت باز نظرهای ملکوت را محل عقده‌گشايی‌های خود از نويسنده‌ی ملکوت يا عرض وجود خود می‌يابند. عزيزی می‌گفت به خاطر يک بی‌نماز در مسجد را نمی‌بندند. اما دريغ که فضای وبلاگستان ايرانيان جوری است که عده‌ای بی‌کار گويا تنها دوست دارند خود را اين‌جا تخليه کنند. البته طبيعی است که وقتی در ماجرايی جدی نقدی يا نظری می‌نويسم انتظار واکنشی نسبت به آن را دارم و آن را به دقت می‌خوانم (هر چند که در همان‌ها هم باز عده‌ای سوراخ دعا را گم می‌کنند). اما دسته‌ای از مطالب ملکوت، حرف دل است و بس. فکرش را بکنيد اگر روزگاری پيش بيايد که مردم بتوانند بخشی از آن‌چه را که در مغز شما می‌گذرد بخوانند و بدانند، کم‌ حوصله‌گان عيب‌جو چه پدری از شما در می‌آورند! وبلاگ هم چنين است. هر کس هم که وبلاگ می‌نويسد بر حسب ظرفيت خود، توقعات، ديدگاه و اصول خودش مطلب می‌نويسد که شايد جاهايی شديداً با گفته‌های خودش متناقض باشد. به گمان من هيچ حرجی بر چنين نوشتاری نيست. وقتی کسی به اين‌جا می‌آيد تا آدميت خودش را تجربه کند و اين هستی مجازی را محک بزند، چه جای بهانه‌ای؟ نمی‌توان به کسی گفت چنين بينديش يا چنان مينديش. چنين بنويس يا چنان ننويس. اگر کسی مثلاً مدعی شد که فلان قانون فيزيک خطاست،‌ اگر حوصله و دل و دماغ داشته باشی، شايد دو خط برای‌اش بنويسی که به اين دلايل مدعای تو نادرست است. چنين نوشته‌ای می‌شود صد در صد غير شخصی و عاری از حب و بغض. همين پنج شش مطلب اخير ملکوت را بخوانيد. آقا يا خانمی با اسم و آدرس مستعار (از آلمان) اين‌جا را کرده‌ است محل بغض‌های خودش از نمی‌دانم که. فکر می‌کنم خيلی مهم است قبل از اين‌که بخواهيم برای کسی نظری بنويسيم و در نوشتن جدی باشيم، ابتدا بدانيم و بفهميم مراد طرف چی‌ست. گويا هنوز ادب زيستن در جهان مدرن برای عده‌ای قابل فهم نيست. وبلاگ هر کسی خانه‌ی مجازی اوست. وقتی که ببينی کسی دارد از باز بودن و بی‌حصار بودن فضای خانه‌ی مجازی‌ات سوء استفاده می‌کند و به جای تردد آرام و بی‌آزار و اذيت، پليدی از خود به جا می‌گذارد، راه‌اش را می‌بندی. بيماران اينترنتی هم که بی‌شمار هستند. بار ديگر تقاضا می‌کنم از دوستان که نظرهای نامربوط پای مطالب نگذارند و گر نه پاک‌شان خواهم کرد. آن‌ها هم که بيمارند راه‌شان مسدود خواهد شد. بدترين وضعيت هم تعطيل کردن بساط نظرخواهی است. البته گروهی طبيعتی جز عيب‌جويی ندارند «که هر که بی‌هنر افتد نظر به عيب کند»! واپسين سخن اين‌که:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از این گناهی نيست

مطالب مربوط:
روزگار معضل فرديت
ملکوت من زمينی است
حکايت اشراق ملکوتی
هيچ کس بی دامنی تر نيست
اندر فضايل وبلاگ‌نويسی
ابتذال در وبلاگستان (عليرضا دوستدار)
ابتذال در ملکوت (مجموع‌نوشته‌های آقا/ خانم م)

July 8, 2004

خواب‌های‌اش را باد برد

هنوز رد پای نوشته‌ی آخرم درباره‌ی رؤياهای سيد رضای خوابگرد دارد روی خط ول ول می‌زند اما به گمانم باز هم بايد بنويسم برای سيد خوابگرد. لازم نمی‌دانم بگويم که سيد خوابگرد را من از نزديک ديده‌ام و ذره‌ ذره‌ی وجودش، صفا و صميميت و صداقت‌اش را در نگاه‌اش و وجنات و سکنات‌اش ديده‌ام. اما اين هم دليل نوشتن نيست. در يادداشت پيشين به اشاره گفته بودم که وبلاگ‌نويسی برای بعضی‌ها تجمل است. از شما چه پنهان شايد برای من هم بدجوری تجمل است! اما از حکايت سيد رضای خوابگرد چيزهای ديگری را هم بايد و هم می‌توان فهميد اگر ديده‌ی بصيرت داشته باشی و قصد آزار نداشته باشی: «حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود». اما سيد رضا نَقلِ می را در افواه عام کرده است و در معبر خرقه‌پوشان (که در اينترنت و سرزمين وبلاگستان هم کم نيستند) حديث خلوت انس گفته است. پس عجب نيست که طعنه‌ی زاهدان عالم و محتسبان وبلاگستان خواب‌های او را هدف قرار دهند. اما يک نکته هست و آن اين است که همواره از آن نوشته‌ام. آمدن و رفتن در وبلاگستان، چنان که لحن و شيوه‌ی نوشتار هر کسی به خود او مربوط است و نمی‌توان به او گفت چنين باش و چنان باش. اگر روزی در جايی از این کره‌ی خاک، که رؤياهای آدمی هم حفاظ ندارند، به خواب‌های کسی دستبرد بزنند و رؤياهای شيرينش را به سلول انفرادی بيندازند و کابوس به خواب‌اش بفرستند، آن آدم حق دارد بگويد من ديگر اصلاً خواب نمی‌بينم! آخر چه مرضی داريم بی‌دردی و رفاه خودمان را بخواهيم به همه تسری بدهيم؟ مگر همه در همه‌ جای دنيا آرام و بی‌دغدغه نشسته‌اند و نان ارزان و بی مشقت می‌خورند؟ جز آن عده‌ی معدود خارج از ايران که چنگال زور بر گلوی‌شان نيست، باقی هشت‌شان گرو نه است. هر روز ممکن است بساط‌شان را جمع کنند،‌ علی‌الخصوص که بخواهند جدی بنويسند، اهل معامله و سوداگری نباشند، برای ارباب قدرت و ثروت هم لوندی نکنند! خوب اين‌جوری معلوم است که خواب‌های‌ات را هم باد می‌برد! اينجا که در وبلاگستان «کبر و ناز حاجب و دربان در اين درگاه نیست»، پس چه معنی دارد به کسی بگويی (با درشتی و تشدد) که کی بيا و کی برو يا چه بگو و چه مگو؟! اما با تمام اين‌ها، سيد جان! اگر رنجيدی، تو خوش باش که ما گوش به هر کس نکنيم: «دولت پير مغان باد که باقی سهل است / ديگری گو برو و نام من از ياد ببر». اما، «روزی ما دوباره کبوترهایِ‌مان را پيدا خواهيم کرد / و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت . . .». غمين مباش! آن روز هم می‌رسد. اگر دل‌ات از وحشت زندان سکندر گرفته است، چرا عزم ملک سليمان نمی‌کنی تا از گزند ديوان خود را برهانی؟ بند زندان سکندر هم اگر سخت باشد، باز در آن همه ظلمت، خضرِ راهی هست! خضری که همراه پيادگان است! غصه دار مشو از فخرفروشی و طعنه‌ی سوارگانی که ديگران سوارشان کرده‌اند. تو باش تا عزيز شوی و بگويندت روزی که:


امروز عزيز همه عالم شدی اما / ای يوسف من حال تو در چاه نديدند

July 6, 2004

قصه‌ی معيشت و ماجرای عاشقی

ديشب اين يادداشت نقطه‌ی صفر سيد رضا شکراللهی را خواندم. با خودم گفتم با توپ پر می‌روم سراغ‌اش و به او می‌گويم تو اين کاره نيستی! باز فردا می‌نويسی، اگر اينجا نشود جای ديگر. اما آيا واقعاً ماجرا به همين سادگی است؟ وبلاگ‌نويسی آيا تجملی است که نصيب هر کسی می‌شود؟ ببخشيد اگر با لحن پرولتاريا ستيز و بورژوا شکن مارکسی حرف می‌زنم، ولی واقعاً هر کدام از ما که وبلاگ می‌نويسيم چقدر وقت داريم تا بنويسيم و جدی بنويسيم؟ آری، می‌شود وبلاگ نوشت و حرف روزمره زد اما شرط دارد البته. برای بعضی‌ها حضور در عرصه‌ی اينترنت به نوعی نشان دادن جايگاه متفاوت‌شان در حوزه‌ی اجتماع است. وبلاگ‌نويسی برای همه فقط نشستن پای اينترنت و تايپ کردن نيست. اما با تمام اين اوصاف مطلقاً با سيد خوابگرد موافق نيستم که يا همه يا هيچ. سيد خودش هم خوب می‌داند که با اين شعار اصلاً نمی‌شود زندگی کرد حتی، مخصوصاً در ايران. در ولايت ما (ديگر مملکت نداريم که؛ ملکی در کار نيست!)، تنها اهل قدرت و سياست که تمامی مجاری اعمال اقتدار را در اختيار دارند می‌توانند بگويند يا همه يا هيچ. بقيه با اين شعار يا بايد منزوی شوند و سکوت کنند يا سر به باد دهند. پس نتيجه می‌شود اين‌که خاموش و سر به زير حرف بزنی. گاهی اوقات هم به رندی و زيرک‌ساری در پس هزاران پرده حرف بزنی که: «به بانگ چنگ مخور می که محتسب تيز است»! هر جا را هم که نگاه کنی هيچ کس در آن ولايت بند زبان ندارد که جان در امان بماند. پس حکايت باز هم حکايت جان است و لقمه‌ای نان. اين را هم در همين حواشی بگويم که وقتی ازدواج کردی ديگری خودت تنها نيستی که بگويی کار ملک است آن‌که تدبير و تأمل بايدش! زندگی خانواده هم تدبير و تأمل می‌خواهد. می‌خواستم بگويم که اگر سيد خوابگرد قلم بر زمين می‌نهد، کسانی هستند که بختک غصه‌ی نان بر زندگی‌شان نيست و می‌نويسند به جای او و اوهای ديگر. اما نمی‌شود! رضا شکراللهی خودش بايد بنويسد و خودش بايد باشد. اگر نباشد، يک جای آسمان انتقاد و ادبيات و فرهنگ سوراخ می‌شود. وقتی هم که سوراخ شد ديگر رفو نمی‌شود. روزگاری خودم نیت کرده بودم اين وبلاگ را تعطيل کنم و بروم پی کارم با انگيزه‌هايی شايد مشابه سيد خوابگرد. اما نمی‌دانم، راستش را بخواهيد نمی‌دانم که چه شد باز نوشتم. نوشتن آن هم به اين ترتيب «نفس اماره»‌ای می‌خواهد که خيلی زورش به تمامی کف نفس‌های زاهدانه بچربد. ما هم که خدا را شکر (هزار شکر که ياران شهر بی‌گنه‌اند) بازيچه‌ی نفسيم! سر سيد رضا سلامت که از بند ملامت می‌رهاند خودش را! ولی خودمانيم. کسی که اين مرض لاعلاج نوشتن در جان‌اش رخنه کند شب‌ها هم کابوس نوشتن می‌گيرد. می‌گوييد نه؟ می‌بينيد! اگر سيد رضا شکراللهی ديگر ننويسد، شب‌ها حتماً خواب می‌بيند دارد توی وبلاگ‌اش می‌نويسد. مگر نه اين‌که وبلاگ‌اش نام خوابگرد را دارد. خدا به خير کند! حالا که شب‌ها توی وبلاگ‌اش نمی‌نويسد، کجا می‌رود خوابگردی؟!

June 23, 2004

هيچ کس بی‌ دامنی تر نيست

شايد در خيلی از وبلاگ‌های جدی و تفننی، يا مبتذل و غير مبتذل (استفاده از فرهنگ خوابگردی!)، به اين جمله برخورد کرده باشيد که: «اين وبلاگ صفحه‌ی شخصی من است» يا به عبارتی روشن‌تر، مردم در وبلاگ‌شان بلند بلند فکر می‌کنند. البته بلند بلند فکر کردن، چندان شوخی و هزل نيست و طبعاً بی‌صدا و خاموش هم نيست در نتيجه نمی‌تواند فارغ از تأثير گذاری باشد. خلاصه اين‌که نوشتن در وبلاگ، چندان نمی‌تواند معادل انديشيدن باشد که بتوان خيلی صريح آن را در دايره‌ی آزادی بيان قرار داد. البته آزادی بيان و آزادی پس از بيان حرمت دارد به شرطها و شروطها! به گمان من هيچ چيزی در اين عالم بی‌قيد و شرط و مطلق نيست، حتی آزادی. وقتی که کسی در وبلاگ درباره‌ی موضوعی اظهار نظر جدی می‌کند و چه بسا سخنانی تند و گزنده می‌گويد طبيعی است که گروهی آزرده خاطر شوند و عده‌ای خشنود. اين طبيعت عالم انسانی است. آدم نمی‌تواند دل همه را به دست آورد. به اعتقاد من، آدم اگر بخواهد همه را خوشحال نگه دارد، موجودی بی‌خاصيت می‌شود. کسی که بخواهد دل همه‌ی آدميان کره‌ی زمين را به دست بياورد ديگر برای خودش کسی نيست. ديگران است. اما آدم اگر آينه باشد، هر کسی را همان‌طور که هست به خودش نشان می‌دهد و البته در توصيف مقام آينه‌گی مناقشه و مجادله بسيار می‌رود که ترجيح می‌دهم از خير آن بگذرم.

اما بعد، به کرات ديده‌ام که گروهی از خوانندگان صفحه‌ی من انتقاد، شکايت يا درشتی کرده‌اند که چرا من در سخن‌ گفتن از ديگران (احتمالاً از بعضی‌ها؛ چون نمی‌توانم درباره‌ی همه حرف بزنم!) درشتی می‌کنم و لحنی گزنده و طعنه‌آلود دارم. انصاف می‌دهم که بخشی از اين تندخويی خصلت ذاتی و عيب طبيعی من است! خرده مگيريد! به بزرگواری سخاوت‌مندانه‌ی خود از قصور و خطای من بگذريد! خدای‌تان خير دو جهانی دهاد! اما، يک حرف صوفيانه بگويم، اجازت است؟ من يک نفر در مقام نوشتن شايد جاهايی نهان‌ورزی کنم و در نوشتارم به دلايلی تستر و تقيه بورزم، اما به طور قطع و يقين، از ابراز صريح عقيده‌ام درباره‌ی چيزی که گمان می‌کنم خطاست (شايد هم واقعاً آن چيز درست باشد!) پروايی ندارم. اما ساير آدميان چگونه‌اند؟ شما وقتی که بخواهيد درباره‌ی موضوعی جدی حرف بزنيد چه می‌کنيد؟ لی‌لی به لالای همه می‌گذاريد؟ وقتی نوشته‌ای را می‌خوانيد که شديداً از آن رنجيده خاطر می‌شود و بغض‌تان می‌گيرد از نادانی يا تنگ‌نظری نويسنده‌اش (به نظر خودتان و با مبانی فکری خودتان) چه کار می‌کنيد؟ اگر دستی به قلم داشته باشيد نظرتان را گوشه‌ای می‌نويسيد. در روزگار ما هم اينترنت خيلی از ديوارها را برداشته است و نتيجه‌اش می‌شود چيزی شبيه وبلاگ! من بارها گفته‌ام که وبلاگ جايی است برای انسان بودن و انسان خطا می‌کند. اصلاً بياييد اينجا که خطا کنيد. مگر ما آمده‌ايم خود را اينجا قديس بنماييم؟ مگر مثلاً من با انتخاب نام ملکوت، ادعای رسالت کردم و جهانيان را به آيين تازه‌ی خودم دعوت کردم؟ تا جايی که به ياد دارم، خيلی به ندرت پيش آمده است در وبلاگ کسی (البته شايد به جز وبلاگ‌های اصحاب ملکوت) يادداشتی نقادانه نوشته باشم و خواسته باشم گريبان کسی را بگيرم. سعی کرده‌ام هر چه می‌نويسم همين جا باشد، مگر اين‌که دليل جدی و محکم ديگری برای نوشتن در جای ديگری داشته باشم. نتيجه‌ی مستقيمی که از اين حرف می‌شود گرفت اين است: آن علامت ضرب‌در گوشه‌ی سمت راست صفحه‌ی مرورگرتان را بی‌هوده نگذاشته‌اند. صفحه‌ی ما را ببنديد و شما را به خير و ما را به . . . ملامت! ما هم که نامه ننوشته‌ايم در خانه‌ی مردم که يا ايها‌الناس بياييد بخوانيد که: «بلعجب نادر شکار آورده‌ام»! دوست نداريد نخوانيد. چه نقدی بر حسين درخشان باشد يا مهدی خلجی يا سايت لوح يا محمدرضا شجريان! حاشا که مثلاً مهدی خلجی را با سايت لوح يا نوشتارهای حسين درخشان در يک جا بنهم. هر کسی جای خودش را دارد. اما من نظر خودم را می‌نويسم و بس! من و دوستان‌ام همديگر را می‌شناسيم و حکايت ما از آنِ ماست. اما آن‌ها که به تلخی از نامردمی‌شان ياد می‌کنم، قطعاً در نظام فکری من جايگاهی درخور اعتنا و منيع ندارند که از آن‌ها پرهيز کرده‌ام. اگر مثلاً من آقای آوينی را خوش نمی‌دارم حتماً برای آن دلايلی دارم. چه لزومی دارد که من از آقای آوينی خوش‌ام بيايد يا مجيزش را بگويم؟ اصلاً چه لزومی دارد که شما مثلاً جلوی جرج بوش کرنش نکنيد؟ خوب معلوم است! مثل او فکر نمی‌کنيد! رفتارش را با معيارهای خودتان انسانی يا خردمندانه و منصفانه نمی‌دانيد. پس هر کس به دليلی ممکن است از کسی خوشش نيايد يا نظر خودش را به گونه‌ای ابراز کند. در اين پريشان نوشته‌‌ها تلاش کرده‌ام خودم باشد بی‌هيچ پرده‌پوشی با تمام خوبی‌ها و بدی‌ها‌ی‌ام (که البته بدی‌های‌ام قطعاً بر خوبی‌های‌ام می‌چربند!). خدا را هم به قدر شعور خودم بنده‌ام! به رسول‌اش و روز جزا هم به مقدار وسعی که دارم باور دارم (اين قدر هست که گه‌گه قدحی می‌نوشم!). اگر هم درشتی کرده‌ام و از اين به بعد می‌کنم، بدون هيچ‌گونه تزوير و ريايی اين کار را می‌کنم. ظاهر و باطن من همين است. برقی است که می‌جهد و می‌رود. خوش نمی‌داريدم؟ با بسته شدن صفحه‌ام به دست شما دوست عزيز، تخفيف زحمت می‌کنم. اما محال است که من کور شوم، لال شوم، کر شوم! سعی می‌کنم خودم باشم با همين سواد اندک.

بگذاريد تأکيد کنم که اين نوشته مخاطبی خاص و معين ندارد. افراد زيادی از آشنا و غريبه سخنی به مضمونی مشابه در نقد يا مذمت من نوشته‌اند: وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم! گله‌ای نيست. اما ما راه خود را می‌رويم و حکايت آدميان خاکی در اين جهان ناسوتی که ملکوت‌اش هم در مرزهای خيال ما تنها می‌گنجد اين است و بس:
هيچ کس بی‌ دامنی تر نيست ليکن ديگران
باز می‌پوشند و ما بر آفتاب افکنده‌ايم! 

June 15, 2004

الواح جزميت و هنر ايدئولوژيک

 

يکم
دير زمانی است که می‌خواهم يادداشتی برای سايت به اصلاح فرهنگی و ادبی لوح بنويسم که يا فرصت آن را نمی‌یافتم و يا حال و حوصله‌اش را نداشته‌ام. به هر روی مختصری که می‌نويسم نگاهی است که مدت‌ها روی اين سايت سنگينی کرده است و امروز بايد بيان شود. بدون هيچ مجامله و تعارفی بگويم که سايت لوح (که هنوز نمی‌دانم املای نام سایت چرا [louh] است!)، از نگاهی ادبی و زبانی سايتی است قوی. اکثر نويسندگان آن و در صدر همه‌شان سرلوحه نويس آن‌ها رضا اميرخانی قلمی دارد استوار. اما دريغ که «جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض خال». از آن هزار نکته‌ی کار و بار دلداری، خال درشتی بر عارض اين نوشته‌ها نشسته است که هر چه جمال است در سايه‌ی آن ضايع می‌شود. اگر بخواهید در روزگار معاصر فضايی اينترنتی را بجوييد که هم اهل ادب و قلم باشد و هم شديداً دلبرده و سر سپرده‌ی آرمان‌های انقلاب و اسطوره‌های شخصی‌ شده و جزمی اين دو دهه‌ی گذشته، حتماً بايد اين سايت را در صدر همه‌شان ببينيد. به نظر من لوح، نمونه‌ای است معتدل، بزک شده و فریبنده از روزنامه‌ی کيهان که تمام نيش و زهرهای سياسی‌اش در لفافه‌ای ادبی نهان شده است. بگذاريد بسيار صريح به آينه‌ی تمام عيار اين سايت اشاره کنم که همانا رضا اميرخانی است (نويسنده‌ی سرلوحه‌ها) و به اعتقاد من اين‌جا تريبون اختصاصی و جولانگه يکه تازی اوست و ديگران تنها در زير سايه‌ی سنگين او حرفکی می‌زنند. درباره‌ی داستان‌نويسی امير خانی می‌توانيد يادداشت پدرام رضايی زاده را ببينيد که بسيار رسمی و سرد بدون هيچ اشاره‌ی صريح و بی‌محابايی از او ياد کرده است. اما، در شاعری اميرخانی عميقاً متأثر از علی معلم دامغانی است که به خوبی معروف خلق عالم است و مراتب و درجات او در سلوک ولايی و ذوب فقهی اظهر من الشمس. به همان طريق می‌توان ارادت اميرخانی را به او و تمامی تيره و طايفه‌ی اين قوم و قبيله خوب فهميد، لذا عجيب نيست اگر در لايه‌های زيرين سخنان اميرخانی ردپای آشکار ديدگاه‌های سيد احمد فرديد را هم ببينيد. طبيعی هم هست که او از شيفتگان و مريدان سينه‌چاک سيد مرتضی آوينی هم باشد. شعر او را با عنوان امام‌زاده در مدح آوینی بخوانيد تا بفهميد با چه موجودی طرف هستيد! امير خانی از سويی ديگر از منتقدان طراز اول اصلاحات است و زبانی بسيار گزنده دارد در کوبيدن ارباب اصلاحات. بخوانيد يادداشت او را در مضحکه ساختن ابطحی تا لطافت طبع و ايضاً وقاحت‌های لفظی او را دريابيد. خلاصه کنم که در لوح جايی برای تکثر و تنوع نيست. اين‌جا هر چه هست جزميت است و ايدئولوژی. اين‌جا هر که با ما نيست بر ماست. اين‌جا هر کس اهل ولايت نباشد، انگ خيانت می‌خورد و مزدور است. این‌جا به هوش باشيد و گرنه به طرفة‌العينی به استعمار و استکبار وابسته می‌شويد و سيل دشنام‌هايی از جنس دشنام‌های صبح و کيهان و فرديد و قبيله‌ی تهمت‌زنان بر سر و روی‌تان می‌ريزد. لوح زبان گويای حوزه‌ی هنری تبلیغات اسلامی است. دوست دارم آن‌ها که در ايران هستند و شايد بيشتر با اين حوزه و حلقه آشنا هستند، بيشتر از آن‌ها بنويسند و حتی بر نوشته‌ی من نقد بگذارند. چه بسا برخی نکاتی را هنوز من نمی‌بينم.

دوم
نغمه‌ی روز را عوض کرده‌ام و نی‌نوای حسام‌الدين سراج را گذاشته‌ام. اين کار شعرش از علی معلم حميد سبزواری است و آهنگ‌اش از حسين‌عليزاده. شعر بسيار قوی و استوار است و سرشار از تصوير گری. آهنگ‌ هم که ديگر جای گفتن ندارد. اين نمونه‌ی موسيقی يکی از برجسته‌ترین شاهکارهای استفاده از ادبيات، شعر و موسيقی در پيش‌ بردن اهداف انقلابی و ايدئولوژيک است. اين تصنيف عميقاً برای من لذت‌بخش است، بماند البته که نشانه‌های افراطی‌گری انقلابی و جزميت در آن آشکار است. به هر روی تصنيفی است بسيار قوی و پر ضرب که شور و هيجان را در رگ‌های آدمی می‌دواند.

June 12, 2004

سلاح‌های هسته‌ای و جنجال قدرت

 يکی دو سال است که ماجرای سلاح‌های هسته‌ای ايران بحث داغ اخبار جهان است. مدتی است که می‌خواهم يادداشتی برای نيروهای هسته‌ای بنويسم و مجال پيدا نمی‌کنم. اتفاقاً مقاله‌ای که بايد برای درس حقوق بشر بين‌الملل می‌نوشتم موضوع‌اش همين بود. پيش از اين‌که به ايران بپردازيم، توجه به اين نکته از هر چيزی واجب‌تر است که تنها حکومت‌هايی که عملاً در برابر ممنوع اعلام کردن سلاح‌های هسته‌ای مقاومت کرده‌اند و تن به معاهدات سازمان ملل نداده‌اند کشورهای عضو شورای امنيت و در رأس آن‌ها آمريکا است. پيشنهاد ممنوع اعلام کردن استفاده از سلاح‌های هسته‌ای به عنوان سؤالی از سوی سازمان ملل متحد در سال 1994به ديوان عدالت بين‌المللی ارايه شده بود که پاسخ به آن‌ [تحت عنوان Advisory Opinion] پرسش هم تنها مشوش و مبهم ارايه شده بود و جوابی در خور نيافته بود (مقالات سايت کميته‌ی بين‌المللی صليب سرخ را هم در اين زمينه ببينيد.). القصه، نکته‌ی ظريف ماجرا اين است که آمريکا تنها با دستاويز بازدارندگی برای خود مجوز استفاده از سلاح‌های هسته‌ای را حفظ کرده است و هر گونه قطع‌نامه‌ی سازمان ملل را نيز وتو کرده است. در نتيجه، بدون هيچ ترديدی تنها عامل بزرگ و عمده‌ای که در برابر منع استفاده و گسترش سلاح‌های هسته‌ای وجود دارد خود آمريکاست که با ممنوعيت آن‌ها تفوق و برتری سياسی و نظامی خود را در جهان به مخاطره می‌اندازد. آمريکا هنوز پای بسياری از معاهدات بين‌المللی را امضا نکرده است. از جمله اين‌که در قوانين آمريکا قانونی هست به نام حمله به لاهه که بنا بر آن دولت آمريکا می‌تواند برای آزاد ساختن هر يک از تبعه‌های‌ خود حتی به دادگاه بين‌المللی لاهه لشکرکشی کند!
اما سوای قلدرمآبی و قداره‌بندی آمريکا، اين را هم نبايد از ياد برد که نفس استفاده از سلاح‌های هسته‌ای و گسترش آن‌ها به هر نحوی، حاوی مشکلات جدی و اساسی اخلاقی و اجتماعی است. برای خلاصه کردن مطلب تنها يک بند را از کتاب «تأملاتی بر خشونت» [Reflections on Violence] نوشته‌ی جان کين نقل می‌کنم که به خوبی گويای اين مطلب است:
«سلاح‌های هسته‌ای اين امکان را دارند که از اختيار آدمی خارج شوند. کشورهای جهان می‌توانند هزاران سلاح هسته‌ای توليد کنند. در شرايطی غير‌قابل تصور، جنگ‌هايی ممکن است رخ دهد که هزاران سلاح هسته‌ای در آن به کار می‌رود و صدها ميليون انسان کشته می‌شوند. با وجود اين‌که اين امر شديداً غير محتمل است، اين امکان طبيعت ذاتی سلاح‌های هسته‌ای است.»
اما برای جهانيان، تنها وجود دولت ديوانه‌ای چون آمريکا کفايت است. سياست‌مداران همواره ممکن است ديوانه شوند. نه برای ايران و نه برای هيچ کشور ديگری توجيه عقلی و اخلاقی مناسبی برای استفاده از سلاح‌های هسته‌ای وجود ندارد. ولی زورگويی و قدرت‌طلبی مسری است. حکومت‌های جهان هيچ‌کدام الاهی و دست‌نشانده‌ی خدای عالم نيستند. همگی خطاکارند و همان به که ابزار نظارت آدميان بر سر آن‌ها باشد تا خشونت نورزند و دريغ که دموکراسی هميشه در ذات خود نطفه‌ی خشونت را می‌پروراند. تفصيل اين ماجرا باشد تا بعد. اما عجالتاً از اين کتاب جان کين در صورتی که يافتيدش غفلت مورزيد.

May 12, 2004

دموکراسی ايرانيان

امروز جلسه‌ی مفصلی داشتم با جان کين درباره‌ی سفر اخيرش به ايران. يکی از نکات برجسته‌ی سفرش البته ديدار با سران جبهه‌ی مشارکت بود که مخصوصاً از ديدار محمد رضا خاتمی، حجاريان،‌ مزورعی و ساير ارکان مشارکت بسيار ذوق‌زده بود. خاتمی بيش از هر کسی ديگری برای او دلنشين و جذاب بوده است. چنان که پيش‌بينی می‌کردم وقتی که او درباره‌ی اصلاحات و سرنوشت آن از مشارکتی‌ها پرسيده بود،‌ گويا همگی اتفاق‌ نظری ولو ضمنی داشته‌اند که اصلاحات و تجربه‌ی پارلمانتاريسم در ايران شکست خورده است! يک نکته‌ی حاشيه‌ای ديگر اين‌که سران محافظه‌کاران هيچ‌کدام به سراغ او نرفته بودند و لاريجانی تئوريسين هم که قرار ملاقاتی با او داشته، هرگز با او ديداری نکرده است. محافظه‌کاران چندان از جان کين‌ خوششان‌ نمی‌آيد. قابل درک است البته! عجالتاً شتاب دارم و مجالی هم برای وبلاگ‌نويسی نيست. فرصتی فراهم شود مفصل‌تر درباره‌ی ديدار اخير جان کين از ايران خواهم نوشت.

April 5, 2004

هذيان‌های يک ذهن بيمار

امروز به مدد لينکی که کاتب کتابچه در وبلاگ‌اش آورده بود،‌ نوشته‌ی دراز داريوش آشوری را درباره‌ی سيد احمد فرديد خواندم. متن اين مقاله که بهتر است نام آن را کتاب بگذارم،‌ در سايت نيلگون منتشر شده است و برای سهولت دسترسی عين فايل را به فضای ملکوت منتقل کردم. عنوان مطلب اين است: «اسطوره‌ی فلسفه در ميان ما». (البته اين فايل به صورت پی‌دی‌اف است).

دير زمانی است که مترصد اين بودم تا نويسنده‌ای شرحی (!!) يا نقدی بر تنها کتاب منتشر شده از فرديد که در حقيقت تقرير سخنرانی‌های اوست بنويسد. آشوری اين کار را بالاخره انجام داده است و به باور من اثری است بی‌همتا و درخشان در نقد فرديد و تمام آن‌چه که به او نسبت می‌دهند. شايد جذاب‌ترين بخش تحليل آشوری قسمتی است که در آن به زبان‌شناسی و زبان‌دانی فرديد می‌پردازد که همان زمينه‌ای است که بسياری از شاگردان‌اش او را در آن نابغه‌ای چيره‌دست می‌دانند. آشوری اما در عين روايت و گزارش پريشانی فکری فرديد و موج‌سواری سياسی او به زبانی بسياری صريح و بی‌محابا او را به چالش می‌گيرد و بدون هيچ‌گونه ترحمی اين تئوريسين خشونت را فرو می‌کوبد.

تنها برای اين‌که چند نمونه از نقدها - بهتر بگويم حملات بی‌دريغ آشوری - را به او ببينيد،‌ چند بند را نقل می‌کنم. در صفحه‌ی 38 اين فايل آشوری چنين می‌نويسد (در ذيل بخش «فرديد و زبان‌شناسی تاريخی»):
«فرديد . . . در نوشتن عاجز بود و به کسانی که توانايی نوشتن داشتند سخت حسادت می‌کرد . . . از دل آن ذهن پريشان و اين زبان درمانده است که حکمت متعاليه‌ی فرديديه به صورت گورزادی زمينگير به دنيا می‌آيد با زبان الکن،‌ اما با گزاف‌ترين ادعاهايی که تا کنون کسی بر روی زمين در قلمرو انديشه و فلسفه کرده است. اما اين افليج فلسفی برای پوشاندن همه‌ی درماندگی خود و جبران آن به شگردی دست می‌زند که آن هم به تقليد از هايدگر است . . .». از صورت‌بندی جملات می‌توان دريافت که فرديد و عقبه‌ی فکری‌اش تا چه اندازه مايه‌ی رنجش و آزار آشوری و جمع کثيری از ارباب قلم و انديشه بوده است. در ادامه،‌ آشوری از آن‌جا که موضوع زبان‌شناسی در حوزه‌ی دانش خود اوست،‌ معايب آشکار تئوری‌های عجيب‌ و غريب فرديد را نشان می‌دهد. مخصوصاً جايی که فرديد، تهی و تائو را از يک ريشه می‌داند اسباب خنده‌ی فراوان من شد.

شايد قسمت ارزيابی پايانی مطلب که از صفحه‌ی 52 آغاز می‌شود توصيفی از عمق ماجرا و توضيحی بر دلايل تعويق در نوشتن چنين مطلبی از سوی آشوری را آشکار می‌کند:
«ديديم که در اين مجموعه‌ی گفتارها نه از ادب درس چيزی هست و نه از ادب نفس - دو اصطلاحی که فرديد بسيار دوست داشت به کار ببرد. يک سال است که با دريافت کتاب ديدار فرهی و فتوحات آخرالزمان می‌خواهم چيزی درباره‌ی آن بنويسم، زيرا از چند جهت،‌ که بر شمردم، به نظر-ام ضروری ست. اما دست‌ام به نوشتن نمی‌رفت. اين که دست‌ام به نوشتن نمی‌رفت از جهت زشتی و پلشتی بی‌اندازه‌ی اين کتاب بود. آنچه مرا از اين کتاب گريزان می‌کرد آن همه عربده‌جويی،‌ آن همه فضل‌فروشی بيمارگونه‌ی بی‌بنياد،‌ آن همه پارانويا و مگالومانيا،‌ آن همه کين‌توزی و بدخواهی و بدخيمی و نفرت‌زدگی بود؛ آن همه ضعف و زبونی که نمايش پهلوانی می‌دهد؛‌ آن همه شارلاتانيسم و دروغ که به نام عالی‌ترين پايه‌ی معرفت و فضيلت و حقيقت و معنويت و عرفان در اين سخنرانی‌ها يقه می‌دراند؛ آن همه تباهی و پوسيدگی که می‌خواهد خود را داروی شفابخش جا بزند؛ آن همه نادانی و پريشان‌دماغی که می‌خواهد خود را به نام عالی‌ترين مرتبه‌ی تفکر به صحنه‌ آورد . . . هيچ دل‌ام نمی‌خواست دست‌ام را به چنين چيزی بيالايم؛‌ کاری که همه‌عمر نکرده بودم. اما،‌ سرانجام می‌بايست يقه‌ی خود را بگيرم و خود را بنشانم و بر خود زور آورم تا اين مقاله را بنويسم. اين کار را همچنين می‌بايست به عنوان نوعی روان‌پالايی می‌کردم،‌ برای پاک کردن حساب خود-ام با دورانی از زندگی‌ام، چه بسا با آلايش‌هايی که هنوز از آن دوران در من مانده است؛‌ و نيز به نوعی سندی و گواهی برای جوان‌ترها و شايد نسل‌های آينده که با حيرت به سکوت ما در برابر اين کتاب نگاه نکنند و به ريش ما نخندند و نگويند که چه احمق‌هايی بودند اين‌ها که هذيان‌درايی را از گفتار فلسفی باز نمی‌شناختند.»

آشوری در اين مقاله،‌ در نقد و بازنمايی هذيان‌ها يک ذهن بيمار که کوس خدايی می‌زد،‌ جهد بليغی کرده است. دست مريزاد. اکنون که با اين دقت در گفتارهای فرديد که دست بر قضا و شايد به رغم خواسته‌ی پيروان فرديد مکتوب شده‌اند،‌ اين شبه‌فيلسوف ضد فلسفه، چنين به باد انتقاد گرفته شده است، جای آن است که اگر طرف‌داران فرديد باور دارند که استادشان اين نبوده است که آشوری گفته است،‌ چند خطی در ايضاح يا حتی نقد - ولو نقد بی‌محابايی از جنس نقد آشوری - بنويسند «تا سيه ‌روی شود هر که در او غش باشد».

اما چنان‌که يک بار ديگر مدت‌ها پيش در همين وبلاگ نوشته بودم،‌ با همان برخورد نخستی که با آن کتاب داشتم،‌ فرديد را فردی يافتم فوق‌العاده بی‌ادب و بی‌تقوا که مثقال‌ ذره‌ای پروای مسلمانی ندارد. حتی اگر او را فيلسوف بدانند،‌ من به چنين فيلسوف دهن‌دريده‌ و ناسزاگويی نه اميدی دارم و نه ايمانی. معلمی که هيچ بهره‌ای از تزکيه‌ی نفس و ادب و خداترسی ندارد، تنها بايد از فاصله‌ای دور در او نگريست و همانا بايد مايه‌ی عبرت باشد. دريغا که می‌بينم فرديد در مقام علم هم حظی از دانش ندارد و هر آن‌چه گفته است،‌ مشتی پريشان‌گويی و هذيان‌بافی بوده است.

اکنون که اين عبارات را می‌نويسم از خودم می‌پرسم که آيا نبايد اندکی آهسته‌تر گفت؟ به اعتقاد من نه. اگر کسی سزاوار تکريم و تعظيم است، استادانی از قبيل زرين‌کوب و مينوی و همايی و صفا (که از قضا فرديد به هيچ رو با آن‌ها ميانه‌ی خوشی نداشت)‌ هستند که هيچ اگر از اخلاق‌شان نگوييم،‌ در کار علم و امر دانش حق معرفت ادا کرده‌اند و عمری را صادقانه در پای معرفت و حکمت نهاده‌اند و برای ارضای «نفس اماره»،‌ از انبان خويش «حکمت معنوی» در نياورده‌اند. کار آشوری را حتی اگر ايراداتی داشته باشد،‌ بسيار درخشان می‌دانم. جای چنين نوشته‌ و نقدی درباره‌ی فرديد شديداً‌ خالی بود.

March 20, 2004

هان تا سر رشته را گم نکنی

می‌خواهم اشارتی به اختصار بکنم به نوشته‌ی ما قبل آخرم در نقد مطلب اسلام اروتيک کاتب کتابچه و ادامه‌ی بحث‌ها و در عين حال تلاش کنم تا چندان خود را درگير مباحثه و احياناً جدليات نکنم. نوشته‌ای که من در نقد آن مطلب نگاشته بودم،‌ تنها به قصد نقد ساختار نوشته بود و يکی دو تذکر محض. در آن نوشته به هيچ رو قضاوت و داوری درباره‌ی مهدی نکرده بودم که هر کسی مشی و منشی دارد و انديشه‌ای و خود اوست که بايد نهايتاً پاسخگوی آن انديشه باشد. اما انتظار نوشته‌ی منطقی و دقيق داشتن از کسی که خود را محقق می‌داند انتظاری گزاف نيست. چنان که به طريق اولی مهدی نيز اگر من نوشته‌ای نادقيق و سرشار از ابهام بنويسم مرا به عتاب خواهد گرفت. خوشبختانه در نوشته‌ی بعدی او يعنی «کابوس تن، کابوس زن» موضع او روشن‌تر طرح و تبيين شده است که جای خشنودی دارد.

ادامه‌ی «هان تا سر رشته را گم نکنی»

March 17, 2004

بازخوانی اسلام اروتيک

ديشب مجال پيدا کردم تا يک بار ديگر مطلب کاتب کتابچه را درباره‌ی اسلام اروتيک به دقت بخوانم تا نکاتی را که به اعتقاد من محل ايراد است طرح کنم. چنان که در ذيل همان يادداشت آورده بودم،‌ به اعتقاد من مهم‌ترين و متين‌ترين جمله در اين متن همين يک جمله است: «آزادی انسان روی تن‌اش بنا می‌شود.» که اين جمله را هم تنها در سياق آزادی‌های فردی و بشری که نتيجه‌ی برآمدن فرهنگ بوروکراتيک و اخلاق پروتستان بعد از اعدام لويی شانزدهم است معنا پيدا می‌کند،‌ از اين جهت که قداست تن حاکمان از ميان رفت و در عوض حقوق و آزادی‌های يکايک افراد جامعه حداقل در نظر بيشتر به رسميت شناخته شد. عجالتاً در مقام بسط اين نکته نيستم و تنها به نکاتی می‌پردازم که در مطلب کاتب کتابچه محل مناقشه و خدشه است.

پيش از ذکر نکات فوق،‌ سخنی کلی را درباره‌ی اين نوشته‌ی کاتب کتابچه و برخی از نوشته‌های ديگر متذکر می‌شوم. به اعتقاد من،‌ نوشته‌های وی در بسياری از موارد سرشار از اطلاعات، داده‌ها و معلومات پردازش نشده‌ی فراوان است که برای خواننده‌ی نکته‌سنج بسيار مغتنم است. اما جای دريغ است که ساختار استدلالی در عمده‌ی اين مطالب سست و لرزان است و کاتب عزيز ما غالباً به جای ارايه استدلال خواننده‌ را به مطالعه‌ی منابعی حوالت می‌دهد که ذکر می‌کند. وقتی مطالبی از اين دست نوشته می‌شود،‌ حداکثر می‌توان خواننده را برای ديدن شواهد بيشتر و نه دلايل کافی به اين مأخذ حواله داد. جدای از اين استفاده‌ی نابجا و عجولانه از سورهای عمومی،‌ به زبان منطق رياضی،‌ و کلی‌گويی‌ها و صادر کردن احکام قطعی از ايرادات مشهود نوشته‌های اوست.

ادامه‌ی «بازخوانی اسلام اروتيک»

March 16, 2004

محافظه‌کاران محکوم به شکست‌اند

عنوان را يک بار ديگر بخوانيد. ظاهرش خيلی فريبنده و مطبوع است اما گزاره‌ای است کاملاً نامربوط و غير علمی. به طريق اولی، اين‌که بگوييم اصلاح‌طلبی در نهايت پيروز است يا رو به زوال و افول است هم گزاره‌ای است بی‌معنی و فاقد محمل علمی. اگر به ياد بياوريد مارکس هم گزاره‌هايی مشابه را صادر می‌کرد: «سرمايه‌داری سقوط خواهد کرد»! پيش‌بينی مارکس درست از آب درنيامد و روز به روز شاهد شکوفايی و درخشش سرمايه‌داری بوديم. نه به اين معنا که پيشرفت و ترقی سرمايه‌داری و کاپيتاليسم امری محتوم و قطعی است،‌ بلکه از آن رو که نفس اين گونه پيش‌بينی‌ها غلط است. اصلاح‌طلبان و محافظه‌کاران ناچارند يک بار ديگر در تئوری‌های خود تجديد‌ نظر کنند. در فرصتی ديگر به تفصيل خواهم نوشت که مرادم چيست. بگذاريد يک گزاره‌ی ديگر از همين دست را اضافه کنم تا موضع‌ام روشن‌تر شود: «سنت راهی برای شکوفايی ندارد». کسانی که می‌گويند تنها راه حرکت به جلو متمسک شدن به تجدد است («يا مرگ يا تجدد»)،‌ همين خطا را مرتکب می‌شوند. منطق علمی همگی ايرادی اساسی دارد. باز هم خواهم نوشت.

March 8, 2004

بن‌بست کلامی قانون اساسی ايران

امروز در کلاس اسلام و دموکراسی بحث شهروندی در اسلام مطرح بود و مدعای بسياری از منتقدين مبنی بر اين‌که مفهومی به نام شهروندی در اسلام وجود نداشته است ذکر شد. در خلال سخن نکته‌ی جالبی به ميان آمد. قانون در مورد بسياری از موارد از جمله تابعيت رهبر و مسئولين روشن و گويا سخن می‌گويد. اما فرض را بر اين بگيريد که در تلقی شيعيان دوازده‌امامی امام زمانی وجود دارد و روزی ظهور خواهد کرد که فقيهان بايد حکومت را به او واگذار کنند (اگر واگذار کنند!). در اين صورت امامی که تابعيت او مشخص نيست و صراحتاً بر اساس متون تاريخی شيعيان دوازده‌امامی ايرانی نيست، چگونه می‌تواند رهبر حکومت ايران و جهان شود؟! آيا فقيهان تدارک اين معضل قانونی را کرده‌اند؟ چه کسی است که بايد حق تابعيت را به امام زمان بدهد؟‌ رهبر در برابر امام زمان از چنان منزلتی برخوردار هست که حق تابعيت را با حکم حکومتی به امام زمان بدهد؟‌ به نظر شما نبايد قانون را در اين زمينه تغيير دهند؟‌ تا اين‌جا فرض را بر اين گرفتيم که قانون فعلی هيچ عيب و نقصی جز همين يکی ندارد! اما واقعاً‌در کشور ولايت، تکليف امام زمان که ولی امر راستين است و صاحب‌ اين امت،‌ چيست؟ او برای احقاق حقوق حقه و قانونی خود بايد به کدام مرجع متوسل شود؟

پ.ن. يک‌بار ديگر در همين وبلاگ يادآور شده بودم که اگر کسی در بخش نظرها يادداشتی بگذارد که حاوی الفاظ رکيک يا تخريب شخصيت و اهانت به افراد باشد، قطعاً آن را پاک خواهم کرد. لذا کسانی که دهان‌شان را باز می‌کنند و بی‌پروا هر لفظی را بر زبان می‌رانند نبايد توقع داشته باشند که در خانه‌ی من مکان امنی برای فحاشی و ناسزاگويی داشته باشند. حتی اگر عقيده‌ای را نمی‌پذيريد ادب سخن گفتن را بايد حفظ کرد و از ناسزاگويی و دشنام پرهيز نمود.

يادداشت شديداً غير سياسی

تاب نياورم که اين را اينجا نياورم. پيش از اين‌که راهی کلاس شوم، نطق موسوی خويينی را در مجلس گوش می‌داديم که سخنان او توسط گروه اقليت به آشوب کشانيده شد. در ميان فريادها، فحاشی‌ها و ناسزاهای طرف مقابل شنيده می‌شود. تصورش را بکنيد جناحی که نمايندگان‌اش در مقام سخن گفتن و احتجاج فحاشی می‌کنند چه موجوداتی هستند! از سخنان خويينی لذت بردم. گمان می‌کنم تا چند سال ديگر محافظه‌کاران از شنيدن نام حضرت امير هم هراس داشته باشند تنها به خاطر نامه‌ای به مالک اشتر! اين چند ساله آن نامه خار چشم و استخوان گلوی حکومت مذهبی ايران شده است. صدای سخنرانی موسوی را در ادامه‌ی اين مطلب آورده‌ام. يادتان نرود که قبلاً صدای موسيقی صفحه را قطع کنيد.

ادامه‌ی «يادداشت شديداً غير سياسی»

March 6, 2004

نامه‌ی مجعول به نام امير کبير

قبلاً وعده دادم بودم اين را. نقد از ايرج افشار است. عين سخن را بخوانيد:
«جعل عريضه به افتخار اميركبير
چند سالى است ورقه‏اى پلى‏كپى شده به عنوان نامه‏اى از اميركبير به ناصرالدين شاه ومخصوصاً ميان ايرانيان مقيم امريكا دست به دست گردانده مى‏شود. آنهايى كه مى‏خوانندشهامت اميركبير برايشان چند چندان مى‏شود از آنچه در تواريخ خوانده‏اند. تصور چنين است كه‏خط خط حضرت اميرست و سخن سخن او. در حالى كه نامه‏اى مزور و مجعول است آن هم به‏طريقى بسيار جاهلانه. چون ديدم كه عكس آن را آقاى حسين شهسوارانى در مجله ارزشمند اباختر (شماره ۳/۴ تابستان ۱۳۸۲) به چاپ رسانيده‏اند از ترس آنكه مبادا از آنجا به نشريات ديگر سرايت كندضرورت ايجاب كرد كه اين چند كلمه را عرض كنم.
۱. خط در مقام مقايسه با خطوط مسلم الصدور اميركبير كه بارها چاپ شده است‏بى‏دغدغه‏اى گوياست كه جعل است.
۲. شيوه خط و پيچ و خم كلمات آن گوياى تازه‏نويسى و ناشيگرانه‏نويسى است.
۳. هيچ رجل ادارى و ديوانى عصر قاجارى، حتى بقالهاى طهران در عصر اميركبير طهران را «تهران» - كه ساخته و پرداخته عصر بعد از احمد شاه است - نمى‏نوشته‏اند، تا چه رسد به ميرزاتقى‏خان فراهانى.
۴. خطاب كردن به شاه وقت، هر چند نويسنده عريضه اميركبير و قوام‏السلطنه و دكترمصدق باشد، آداب و رسوم خاص و الفاظ معين داشت. استعمال «قربانت شوم» براى طبقه ‏خاصى بود. اميركبير عبارتى كمتر از «قربان خاكپاى همايون مباركت شوم» نمى‏نوشت.
۵. اميركبير بر بالاى عرايض خود «هو» مى‏نوشت.
۶. او معمولاً در ختام نامه مى‏نوشت «الامر همايون مطاع مطاع» و نظاير آن. نه آنكه‏بى‏ادبانه بنويسد «تقى».
۷. در اوائل عصر ناصرى كسى را كه لقب موثق‏الدوله داشته باشد نديده‏ام كه حكومت قم‏داشته باشد. اميدست مورخان تاريخ قم بتوانند نسبت به اين شك من اظهار رأى نمايند. براى اينكه فضاحت كار روشن باشد اميدوارم آقاى على دهباشى عكس ورقه جعلى را درمجله چاپ كند. يكبار براى هميشه و براى تنبه.»

اين مطلب در مجله‌ی بخارا شماره‌ی ۳۱،‌ در مقاله‌ی پاره‌ها و تازه‌های ايرانشناسی به قلم ايرج افشار در بند ۸۰۳ آمده است. تصوير نامه هم در شماره‌ی ۳۲ چاپ شده است. باری اين نامه در بسياری از وبلاگ‌های فارسی موجود بود.

اين هم تصوير اين نامه‌ی جعلی:
نامه‌ی جعلی به نام امير کبير

February 26, 2004

پادشاه شهر کوران يا . . .؟

امشب يادداشت نويسنده‌ی وبلاگ کلاغ‌ سياه را خواندم درباره‌ی فيلم چرخ و فلک. ماجرای طعنه‌های نهفته در نوشته‌ی ايشان را به «ملکوتيان» و کاتب سيبستان هنوز نفهميدم. باری در خصوص اين‌که فيلم چگونه بود و آيا به قول ايشان «الک و دولک» بود يا نه لازم می‌دانم دو سه نکته را بگويم که خالی از فايده نيست. شايد نويسنده‌ی عزيز بعد از يک ساعت فيلم ديدن متوجه نشده است که چرخ و فلک اشاره دارد به يک نوع موسيقی و آواز در تاجيکستان. باز هم نمی‌دانم ايشان برای ديدن فيلم آمده بود يا برای سالاد خوردن (!) که آن را حال به هم زن يافته بود. باری سخن گفتن از ضعف فيلم البته بايد متکی به استدلال باشد نه ادعای صرف. اين فيلم پيش از اين‌که به صحنه بيايد به رؤيت افراد صاحب‌نظر زيادی رسيده است که در اين ميانه تنها من‌ام که نه دانش آن را دارم و نه تخصص اظهار نظر سينمايي. اما کاش کسی که چنين چيزی می‌نويسد اشاره‌ای هم به فيلم آريانا فرشاد می‌کرد که درست يک هفته قبل در همين سالن نمايش داده شد. آن زمان نخواستم چيزی از فيلم بنويسم چون تنها اتلاف وقت بود. خانم فرشاد حتی به خود زحمت نداده بود پژوهش مختصری درباره‌ی تصوف، ايران، زرتشت،‌ دراويش قادری کردستان و بقيه‌ی موضوعات فيلم بکند و تنها مشتی تصوير سطحی را جمع‌آوری کرده بود و به بيننده نمايش داد. مرادم از نقل اين حکايت اين بود که چرخ و فلک داستان‌اش روشن است و روايت‌ فيلم هم در سايت آن ثبت است. آنها که فيلم را ديده‌اند می‌توانند داوری کنند که کيفيت آن چگونه است. اما اين فيلم نخستين فيلم مستندی است که دولتمند خال را به مخاطبان فارسی زبان و انگليسی زبان معرفی می‌کند. گذشته از اين که موسيقی و نکات ظريف فيلم بسيار درخور توجه است از اين جهت که آشکارا جهانی را نشان می‌دهد که برداشتی غير فقهی و عارفانه از دين دارند که اتفاقاً دريکايک زوايای زندگی آنها حضور دارد. برای کسانی که تاجيکستان را ندیده‌اند قطعاً ديدن اين فيلم فرصت مغتنمی است که با فرهنگ و زندگی تاجيکان آشنا شوند. بايد نشست و ديد که ايشان اهل استدلال هستند؟ فيلم‌ساز هستند؟ منتقد سينما هستند؟‌ یا . . . بگذريم. همين يک بيت از حافظ کفايت که تصور مرا از اين يادداشت نمايان کند:
کمال سر محبت ببين نه نقص گناه / که هر که بی‌هنر افتد نظر به عيب کند!

پ.ن. منتظر می‌مانم تا کسانی که در نقاط مختلف دنيا فيلم را ديده‌اند هم نظرشان را بنويسند. شايد صاحب سيبستان نخواهد خود اينها را بگويد اما من می‌گويم. افرادی که فيلم را ديده‌اند کسانی بوده‌اند که همگی برگزيده شده بودند. کسانی بودند که هر کدام در زمينه‌ای صاحب‌نظر و متخصص بودند. به هر تقدير،‌ کسانی که در جمع آن شب حضور داشتند همگی شاهد واکنش حاضران بودند. به گمان من حتی مقايسه کردن اين فيلم با فيلم هفته‌ی گذشته جفاست به ادبيات، موسيقی و فرهنگ تاجيکستان. سخن درباره‌ی نقاط ضعف يا قوت فيلم بماند برای وقتی ديگر. اما کاش ياد مي‌گرفتيم به جای دهن کجی دو خط حرف مستدل بزنيم ولو گزنده و تند.

تکمله: نوِِيسنده‌ی کلاغ سياه در وبلاگ‌اش مطلبی را به نقد و با زبانی جدی و منسجم آورده است (نگاهی به چرخ و فلک). با نگاهی به محتوِيات وبلاگ اولين تصوری که به من دست داد اين بود که نوشته­ی جديد از اين قلم صادر نشده است گويی. باری، الله اعلم!

February 22, 2004

سيستان و بلوچستان: استان حزب‌اللهی

داشتم آمار ميزان مشارکت مردم در انتخاب را از سايت وزارت کشور می‌ديدم که ميزان مشارکت اين دوره را با دوره‌ی پيش مقايسه کرده بود. به جز استان سيستان بلوچستان که افزايش مشارکت داشته است، در همه‌ی استان‌های کشور بين 10 تا 30 درصد کاهش مشارکت ديده می‌شود. بالاترين ميزان کاهش مشارکت هم در تهران بوده است که از 57.15 به 33.47 درصد رسيده است. با اين اوصاف بايد گفت که تنها استانی که صد در صد در خط رهبری حرکت کرده است و حقيقتاً دل دلسوزان انقلاب را شاد کرده است،‌ استان سيستان و بلوچستان بوده است! چشم آقای کامبوزيا نماينده‌ی زاهدان روشن! البته عجيب است چون همين آقای کامبوزيا مستند رد صلاحيت‌اش عدم تابعيت ايران بود! به هر تقدير، پيروزی قاطع محافظه‌کاران را از همين آمار وزارت کشور می‌توان استنباط کرد و البته جای هيچ ترديد نيست که وزارت کشور دروغ می‌گويد و همه‌ی آمار به جز در مورد سيستان بلوچستان کذب محض است. بقيه ايرادات همه نتيجه‌ی القائات و تبليغات سوء دشمنان اسلام و مسلمين است. شما را به خدا يکی به من بگويد که اين آمار سايت وزارت کشور دروغ اندر دروغ است.

ما که از تحليل سياسی سر در نمی‌آوريم. لابد آقای حداد عادل و آقايان ناطق نوری و احمد توکلی می‌توانند اين آمار محيرالعقول را برای ما رمز‌گشايی کنند. اخباری هم که می‌رسد ضد و نقيض است. يکی می‌گويد محافظه‌کارن پيروزی قاطع داشتند و مردم بالاترين رأی را به آنها دادند. يکی هم مثل همين سايت وزارت کشور با آمارش دقيقاً جهت مقابل را نشان می‌دهد. کسی می‌داند واقعاً چه خبر شده است؟!!

February 20, 2004

بن بست قانون اساسی: بخش دوم سخنرانی سازگارا

قمست دوم سخنرانی را در اينجا بشنويد. ببخشيد که اين گونه غير فنی با ماجرا برخورد می‌شود. معضل از کمبود فضا برای سايت است. در ابتدای همين بخش است که سازگارا تحليل جالبی از مرجعيت به عنوان يکی از ارکان جمهوری اسلامی ارايه می‌کند و اين‌که چگونه در ايران «مرجع‌کشی» هم مشروعيت يافته است!

ادامه‌ی «بن بست قانون اساسی: بخش دوم سخنرانی سازگارا»

بن بست قانون اساسی

تازه از سخنرانی محسن سازگارا برگشته‌ام. سخنرانی که چه عرض کنم، کلاس درس بود. سخنان بسيار جالب و نکات ظريفی را برای گفتن داشت. سازگارا حدود يک ساعت سخنرانی کرد اما پرسش و پاسخ‌ها تا نه شب طول کشيد. باری سخنان سازگارا و قسمتی از پرسش و پاسخ را ضبط کرده‌ام که به صورت فلش در اينجا می‌آورم (بايد قسمت ادامه‌ی اين مطلب را کليک کنيد و قبلاً موسيقی اصلی صفحه‌ را خاموش کنيد).

ادامه‌ی «بن بست قانون اساسی»

سخنرانی محسن سازگارا در لندن

برای کسانی که در لندن زندگی می‌کنند می‌نويسم. خبر را دقايقی پيش شنيدم اما کسانی که بخواهند می‌توانند خودشان را برسانند. امشب ساعت شش و پانزده دقيقه محسن سازگارا در دانشگاه سوآس سخنرانی دارد. جزييات سخنرانی را نمی‌دانم. فقط به اختصار اينجا نوشتم تا آنها که احتمالاً گذارشان به اين صفحه می‌افتد با خبر باشند. هنوز سه ساعتی وقت هست که خودتان را برسانيد (البته نه از هر جای دنيا!!).

اين آغاز انتصابات است

قرار است از اين لحظه انتصابات مجلس هفتم آغاز شود. ماجرا آن قدر روشن است که آن که اهل خرد و انصاف است از خود حتی ديگر نمی‌پرسد که بايد رأی بدهد يا نه. تنها بايد نشست و ديد که سرمستان قدرت که هنوز نتايج انتصابات خود را نگرفته تيغ به روی قلم می‌کشند و روزنامه می‌درند، امروز چه حاصلی خواهند يافت. بث‌الشکوا خواندن خاتمی آن هم از زبان عين‌القضات کاری ناروا بود. خاتمی کجا و قاضی شهيد همدان کجا؟! خاتمی هنوز شهامت اين را ندارد که بگويد من نمی‌توانم. اگر روزی هزار بار بگويد که من استعفا می‌دهم،‌ شب نشده امتثال اوامر می‌کند. ديگر توجيه موجهی نيست که خاتمی بگويد من برای پرهيز از فروپاشی و جلوگيری از خونريزی مماشات و تمکين می‌کنم. اين سخن را ديگر به چيزی نمی‌خرند ولو راست باشد. خاتمی يا می‌داند که قانوناً شورای نگهبان و رهبری می‌توانند دقيقاً کارهايی را که انجام داده‌اند انجام بدهند يا دارد خودش را فريب می‌دهد. اصلاح‌طلبان بعد از شش سال فهميده‌اند که اصلاحات در اين قالب محال است؛ خشت بر آب زدن است و آب در هاون کوفتن. اما کاش فردا فقط وبلاگ‌نويسان گزارش کنند که چه ديده‌اند. چقدر خوب است عين واقعيات را مو به مو روايت کنند تا بدانيم که ما ايرانيان حقيقتاً چه هستيم و چه می‌خواهيم. اگر واقعاً همانی هستيم که محافظه‌کاران مدعی هستند،‌ حداقل بدانيم با چه انسان‌هايی طرف هستيم! حداقل دست‌مان برای خودمان رو باشد و روزی به جايی نرسيم که فرياد بر آريم که:
شکايت از که کنم؟ خانگی است غمازم!

February 19, 2004

چشم شور آشوری

هنوز مدت درازی نگذشته است که داريوش آشوری آن توصيف تمجيدآميز را از محمد قوچانی و روزنامه‌ی شرق کرد. وضعيت بحران‌زده‌ی سياست ايران هم هميشه مستمسک خوبی برای به مسلخ فرستادن روزنامه‌هاست. توقيف شرق تقارن عجیبی داشت با تعريف آشوری از آنها. در ايران هم قاعده‌ی اين است که وقتی روزنامه‌ای توقيف می‌شود، از برکت پايمردی آقای خاتمی توقيف موقت نمی‌شود بلکه مستقيم در تابوت خوابانده می‌شود راهی مدفن هميشگی روزنامه‌ها می‌شود مگر اينکه استثنائاً به يکی از کانون‌های اصلی قدرت محافظه‌کاران وابسته باشد. شرق پر! محمد قوچانی پر! کلاغ پر! خبر پر! امشب که به خانه بازگشتم خبر توقيف شرق را در اخبار هنوز نديده بودم. به روز شده‌های ملکوت را که ديدم، عباس معروفی اولين کسی بود در حلقه‌ی ما که با درد و دريغ از وفات شرق ياد کرده بود. اما مرگ روزنامه‌ها چيز تازه‌ای نيست. اگر روزنامه ای دوام می‌آورد عجيب بود. اصلاً عجيب نيست. کاملاً طبيعی بود. عزيزی امشب می‌گفت که اينها تا شش ماه ديگر چنگال‌شان در تن نمايندگان است. اما شش سال و حتی خيلی بيشتر شده است که چنگال‌شان در تن روزنامه‌نگاران و اهل قلم است. راستی به نظر شما عجيب نيست که دکتر سروش تا به حال رنگ زندان را به خود نديده است؟ دليلش چيست به نظر شما؟ دکتر سروش حاشیه‌ی امن دارد يا از او می‌ترسند؟ يعنی قلم دکتر سروش اين‌قدر هراس دارد که علی‌رغم انتقادهای تند و گزنده‌اش کاری به کار او ندارند؟ يا شايد کسی که روزگاری «آفتاب ديروز و کيميای امروز» را می‌نوشت هنوز جسارت آن را پيدا نکرده است بگويد کيميای امروز از نظر او در عرصه‌ی سياست مرتکب کدام خطا شده بود. شايد هنوز دکتر سروش زمان آن را مناسب نمی‌داند که علناً مشی سياسی بنيانگذار انقلاب را به نقد بکشد. يعنی ممکن است روزی عقايد خلوت خود را اگر در آن‌ها ثابت‌قدم باشد، علنی کند؟ بايد ماند و ديد. نمی‌دانم چه شد که از سوگ‌نامه‌ی شرق به حديث آزادی دکتر سروش رسيدم. اما شرق به مسلخ رفت و دکتر سروش به پرينستون و هاروارد. کديور و مهاجرانی هم سر از آمريکا در آوردند. به نظر شما در چند سال آينده ديگر کسی در ايران می‌ماند؟

تکمله: به نظر شما توقيف شرق و ياس نو به اين معنا نيست که محافظه‌کاران علی‌رغم يکدست کردن فضای انتخابات و درو کردن همه‌ی کانديداها،‌ باز هم از شکستی که می‌دانند در انتظار آنهاست هراس دارند؟

February 11, 2004

بهاران؟ خجسته باد؟

امروز سالگرد 25 سال انقلاب ايران است. اين موسيقی را بشنويد (بهاران خجسته باد) و آن روزهای نخست را به ياد بياوريد. ببينيد در آن روزها چه حالی داشتيد؟ چه احساسی نسبت به ايران، انقلاب، شاه، و تحولات ايران داشتيد؟ چه آرزويی برای ايران داشتيد؟ اصلاً آرمانِ شما چه بود؟ امروز آرمان‌تان چيست؟ امروز چه می‌خواهيد؟ آيا هنوز هم ايرانی هستيم؟ به آنان که با قلم قوانين دهر را . . . هنوز آيا قلم را همان قدرت هست يا نه؟ قلم ديگر چه کاری می‌تواند بکند؟ به چشمِ جهانيان ما امروز چه هستيم و چه جايگاهی داريم؟ اصلاً جهانيان برای ما مهم هستند؟

February 10, 2004

سکوت يا سخن؟

امروز در کلاس شانتال موف، در انتهای بحث وقتی سخن از دموکراسی و مشروعيت کاريزماتيک از نگاه ماکس وبر بود،‌ اتفاقاً سخن از ايران به ميان آمد و چهره‌ی کاريزماتيک آقای خمينی که من به عنوان مثال از آن ياد کردم. ماکس وبر پديد آمدن چهره‌های کاريزماتيک را از پيامدهای نظام‌های دموکراتيک می‌داند. باری در خلال صحبت سخن از ميزان اثرگذاری مردم در نقش دادن به نظام سياسی کشور هنگام حضور يک چهره‌ی کاريزماتيک بود که چگونه يک رهبر با وجهه‌ای فرهمند با تکيه بر عواطف مردم نظامی را اداره می‌کند. به اعتقاد شانتال موف، هيتلر برجسته‌ترين رهبر کاريزماتيک در جهان بود. نکته‌ی مهم اين است که در نظام‌های سياسی بايد از رويکرد ارزشی پرهيز کرد. يعنی اينجا در جايگاه کاريزماتيک نمره‌ی هيتلر از آقای خمينی هم بيشتر می‌شود. لذا در سياست و حتی يک نظام دموکراتيک ضرورتی نيست که رهبر الزاماً اخلاق‌گرا باشد.

بهانه‌ی اين يادداشت،‌ نوشته‌ی اخير عباس معروفی است در حضور خلوت انس با عنوان «با استعفا مخالفم». شايد ضرورت داشته باشد که اهل تحقيق اين ماجرا را به داوری بنشينند که اهل ادبيات چگونه می‌توانند در رخدادهای سياسی يک کشور نقش ايفا کنند و تا چه اندازه مؤثر واقع می‌شوند. به عقب برگرديد و چهره‌هايی مثل ملک‌الشعرای بهار، سيد حسن تقی‌زاده، احمد کسروی، علی دشتی، جلال آل احمد و افرادی از اين دست را ببينيد که کارشان از سويی مربوط به ادبيات بود و از طرفی متصل به سياست. هنوز که هنوز است ادبياتی که آل‌احمد و شايد سيد احمد فرديد در خصوص غرب‌زدگی در ادبيات سياسی ما جاری کردند در نگاه ما نسبت به غرب حضور دارد. به طريق اولی نوع نگاه کسانی چون تقی‌زاده نيز تأثير خود را بر جای نهاده است. در کشور ما متأسفانه، ادبيات سياسی ادبياتی صيقل‌خورده و عالمانه نيست. محور عمده‌ی اين نگاه‌های سياسی واکنش‌های عاطفی و برخوردهای احساسی است. همه چيز از غيرت و حميت يا هيجان و عاطفه برمی‌خيزد. در دوران اخير هم،‌ حرکت‌های اصلاح‌طلبان و مقاومت‌ها و واکنش‌های عصبی محافظه‌کاران از اين قاعده مستثنی نيست. اين تنها محافظه‌کاران نبودند که ترمز بريده و فرمان‌کنده شدند. اصلاح‌طلبان نيز همين خطا را به نوعی ديگر مرتکب شدند.

ادامه‌ی «سکوت يا سخن؟»

February 9, 2004

يک اشتباه تاريخی

ديروز که توی هواپيما داشتم بخارا را می‌خواندم چشمم به عکس نامه‌ای افتاد منسوب به اميرکبير که گويا به ناصرالدين شاه نوشته است. اين نامه که خيلی از وبلاگ‌نويسان آن را در مديحت اميرکبير و مذمت خويشاندسالاری آورده بودند، جعلی است. آن دستخط از آن ميرزا تقی خان نيست. شماره جديد بخارا که آن‌لاين شد، به صفحه‌ی مربوط لينک خواهم داد. عجالتاً محض تذکر و اصلاح اين نکته را نوشتم تا دوستانی که با شور و حرارت و غيرت آن نامه را نقل کرده‌اند، خطايشان را اصلاح کنند.

دموکراسی و اسلام

امروز اولين جلسه‌ی آغاز ترم جديد بود. وقتی که می‌خواست وارد آسانسور بشوم، استاد درس «دموکراسی و اسلام» عبدالوهاب الافندی هم همراه‌ام بود. کلاس خلوتی داريم. برای هشت نفر دانشجو جان می‌دهد که استاد را ذله کنند. البته کلاس ما فقط دو موجود پر سر و صدا دارد که سرشان برای بحث درد می‌کند: من و امتياز خان. بقيه‌ی دانشجوها از اين قماش نيستند و اصولاً چندان سابقه و زمينه‌ی مطالعاتی عميق در اين مقولات ندارند. تازه دارند می‌فهمند اسلام يعنی چه. يکی از هم‌کلاسی‌های ما آمريکايی است و داشت مثال می‌زد که رد صلاحيت محمدرضا خاتمی نمونه‌ای است از تناقض اسلام و دموکراسی!! جالب است که رفتار شورای نگهبان در جريان انتخابات حتی موضوع بحث‌های يک محفل آکادميک را هم اين‌طور متأثر می‌کند. امروز علی‌رغم بحث کوتاه دو سه ساعته‌ای که داشتيم مرور فشرده‌ای از وقايع سياسی ايران در قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يکم داشتيم. برای استادمان خيلی جالب بود بداند شيخ فضل‌الله نوری پدر بزرگ کيانوری رهبر حزب توده‌ای ايران بوده است. مجالی حاصل شود فشرده‌ای از رووس مطالب کلاس را خواهم آورد. ساعتی پيش در بالکن طبقه‌ی چهارم داشتم قدم می‌زدم و صبحانه‌ام را می‌خوردم. همين طور که به آسمان زل زده بودم، ناگهان احساس کردم آسمان اينجا چقدر صاف و شفاف است! انگار اينجا زمين کروی‌تر از ايران است! با خودم می‌گفتم هر کجا باشم آسمان مال من است، اما انگار اينجا آسمان بيشتر مال من است تا در ايران. خدا به همه آسمان بدهد هر چقدر دل‌شان می‌خواهد. آسمانِ همه‌تان افزون باد.

January 21, 2004

شجريان؟ تا کجا؟!

امشب مطلب صفحه‌ی آخر شرق را می‌خواندم به قلم سجاد پرهيز با عنوان «باز هم شجريان را آزردند». توقع‌ام اين بود که گزارشی را بخوانم که روايت اخبار باشد و حکايت واقعيت‌ها. با کمال تعجب به سيلی از مديحه‌ها و ستايش‌ها برخورد کردم که حتی برای من که روزگار درازی است دل‌بسته و سر سپرده‌ی آوازِ او هستم، آزار دهنده و گزنده بود. اين شايد ايرادی است که از جهتی به خودِ من وارد است، اما چيزی که همواره محل توجه من بوده است اين است که هيچ‌گاه آدميان را ناگهان فوق‌بشر نکنم که دست نقد از آنها کوتاه شود. زمانی برخی از دوستان ملامت‌ام کرده بودند که چرا از سايه با آن همه تکريم ياد می‌کنند يا چرا به سخنان سروش ابراز تمايل فراوان می‌کنم. شايد از جهتی سخن‌شان درست باشد، اما در تمام اين موارد هيچ وقت آنها را از دايره آدميان خارج نکرده‌ام و تمام سعی‌ام اين بوده است که در عين اينکه تکريم مقامِ آنها (از نظر خودم) می‌کنم، بيهوده عبارات و الفاظ وزين را خرج کسی نکنم.

جای دريغ است که يادداشت امروز شرق، چنان شجريان و کلهر و عليزاده را هم‌رديف و هم‌عنان سيمرغ و عنقا و ققنوس و هر چه موجود اسطوره‌ای در تاريخ و فرهنگ ما يافت شود، قرار داده است که کسی به خودش جرأت نمی‌دهد بگويد بالای چشم شجريان ابروست. از نظر من شجريان پهلوان آواز ايران است. استادی است مسلم که در توانايی و مهارت مثقال ذره‌ای ترديد نيست. اما انصاف بايد داد که به کار بردن عباراتی از آن دست تنها به کار نوشتن انشاء در دوره‌ی دبيرستان و راهنمايی می‌خورد تا نمره بگيريم. اين گونه خرج کردن مفاهيم و گوهرهای ادبيات و فرهنگ ايران روا نيست. کاش در مصرف اين تعابير درنگ و تأمل بيشتری به خرج می‌داديم. با اين مدايح تنها شجريان را می‌توان تخريب کرد و آبروی ادبيات و فرهنگ را برد:
نازنينی تو ولی در حد خويش / الله الله پا منه از حد به پيش

January 2, 2004

ايرانيان با سواد و بی‌بی‌سی

دقايقی پيش اخبار شبکه‌ی يک بی‌بی‌سی را نگاه می‌کردم. ظاهراً سفارت ايران مراسم بزرگداشتی را برای زلزله‌زدگان بم برگزار می‌کند. تلويزيون بی‌بی‌سی با فردی به نام خليل‌نژاد امروز صبح مصاحبه کرد و از او پرسيد که آيا در اين مراسم شرکت می‌کند يا نه؟ اين آقا با انگليسی شکسته‌بسته و اسفناکی گفت که با وجود اينکه اعضای خانواده‌اش را در بم از دست داده است در اين مراسم شرکت نخواهد کرد چون دولت ايران هيچ کاری برای نجات جان مردم نکرده است. در اينکه دولت يا حکومت در خيلی جاها قصور کرده است ترديدی نيست، اما کار بی‌بی‌سی کاری خنده‌دار بود. با کسی مصاحبه می‌کردند که نه سخنانش انسجام منطقی داشت و نه حتی انگليسی را درست صحبت می‌کرد. حتی ابتدايی‌ترين ساختارهای زبان انگليسی را نمی‌دانست. شما تصور بکنيد کسی که سال‌ها در لندن زندگی کرده باشد و انگليسی را بدين نمط سخن بگويد، چه کاره است؟ اينها از ميان پيغمبرها هم جرجيس را انتخاب کرده بودند. يکی نيست به آن آقا بگويد شما که مقصودت را به طور عادی نمی‌توانی با انگليسی سليس و روان بيان کنی، چه اجباری داری که در شبکه‌ی تلويزيونی بی‌بی‌سی برای مصاحبه حاضر شوی؟ خداوند شعور عنايت کناد!

بعدالتحرير: امشب نکته‌ای را که شايد بدان توجهی نکرده بودم بايد متذکر شوم. اين آقا ظاهراً 6 نفر از بستگانِ خود را در زلزله‌ی بم از دست داده بود. اهميت انتخاب اين فرد برای مصاحبه از اين رو بوده است. اما جهتی که برای من مهم بود تصويری است که از ايرانيان در رسانه‌های عمومی انگليس مطرح می‌شود. نامِ اين آقا را هم تلويزيون سراسری بی‌بی‌سی اعلام کرده بود. با گفتن من چيزی نه از آن کم می‌شد و نه به آن اضافه. در ضمن، دريافتن سطح نازل ارايه‌ی مطلب هم ربطی به دانش يا فضل‌فروشی ندارد. اگر کسی به ضعفِ بيان مطلبی ايراد بگيرد نمی‌توان او را فضل‌فروش دانست.

December 31, 2003

پريشان‌خانه‌ی وبلاگستان

ماجرای وبلاگ‌نويسیِ ما ايرانيان حکايتی است ديدنی و شنيدنی. اين که جمع فارسی زبانِ ما و ايرانيان تا چه اندازه ظرفيت و گنجايش فضای ابراز خودی را دارد و چه اندازه آدميت و حرمت رعايت می‌کنند، مقوله‌ای است که به راحتی با يک چرخش سريع در عمده‌ی وبلاگ‌های پر خواننده قابل سنجش است. امروز به فلسفه‌ی وجودی بخش نظرخواهی فکر می‌کردم و حال و هوای برخی نظرها. به عنوان کسی که وبلاگ می‌نویسد شنيدن رأی خواننده و دانستن نظر ديگرن برای‌ام مهم است. اما چنان که کاتب کتابچه نوشته بود وبلاگ گناهی شده است پر لذت؛ برای من هم. دل بستن به تعريف و تمجيد کسان از نوشته‌های وبلاگ کار بخردان و اهل بصيرت نيست. اگر چه بايد قدردان عنايت و التفات خواننده‌ای بود که وقتِ شريف خود را صرف خواندن تراوشات ذهن ما می‌کند،‌ اما دل نهادن به اين تمجيدها آفتش بسی عظيم‌تر است. گروهِ ديگر ناقدانی هستند که کژی و نقصان رأی ما آدميان جايز‌الخطا را به شیوه‌ای انسانی باز می‌نمايند. ديگر گروه اما همان کسانی هستند که ذهن مرا امروز به خود مشغول داشتند. گروهی که يا فحاشی می‌کنند و لجن‌پراکنی و يا عقده‌های ديرين خود را از اين و آن در فضايی که در مرآی خاص و عام است به نمايش می‌گذارند و مکانی را می‌يابند برای خالی کردنِ خود. تشخيص اينها چندان دشوار نيست. مرور ادبياتی که در نوشتنِ يادداشت‌های‌شان به کار می‌برند و نوع مباحثات‌شان،‌ وزن سخنِ ايشان را باز می‌نمايد.

ادامه‌ی «پريشان‌خانه‌ی وبلاگستان»

December 30, 2003

زلفِ‌ خود را شانه‌ کردی،‌ شانه بوی گل گرفت

خيال ايرج بسطامی آسوده‌ام نمی‌گذارد. خاطره‌ها را که مرور می‌کنم می‌بينم با هر نفسِ او خاطره‌ دارم. ديشب که با مشکاتيان سخن می‌گفتم،‌ پريشانی و درد در صدای‌اش بود. شايد هيچ کس به قدر مشکاتيان ايرج را نمی‌شناخت. دقايقی پيش تصادفاً يکی از نوارهای ايرج را از کشوی ميزم بيرون آوردم. تا جلد نوار را ديدم،‌ چشمم به عکس ايرج افتاد و ناگهان دلم فرو ريخت. نمی‌دانستم اين قدر دلبستگی به او داشتم. هنوز هر وقت به ياد می‌آورم که آن شبی که در خانه‌ی پرويز ديدمش شبِ آخر بوده است،‌ آه از نهادم بلند می‌شود. اکنون، ايرج مانده است تنهای تنها. اين جمله‌ای را که مشکاتيان ديشب گفت و در گزارش بی‌بی‌سی آمده است يک بار ديگر بخوانيد: «مشکاتيان او را خواننده ای می‌داند که در عين فقر خود را حفظ کرد و به سرودخوانی تن نداد». حتماً سرودخوان بلند آوازه صدا و سيمای لاريجانی را خوب می‌شناسيد! درنگ ايرج اما برای ما به قدرِ يک نفس بود و . . . يک نفس با ما نشستی،‌ خانه بوی گل گرفت؛ ساقی و ساغر،‌ می و ميخانه بوی گل گرفت!

پ.ن. اين را نمی‌خواستم بيفزايم به نوشته‌ام ولی تاب نياوردم. در گزارش بی‌بی‌سی، آقای علی‌نژاد مطلبی را نوشته است که تنها مايه شرم است. بخوانيد اين را: «آن نوارها که بسطامی بعد از «افشاری مرکب» بيرون داد نشان از افت صدايش داشت. اعتياد از او جلو افتاده بود و کارش را در زايل کردن صدا بهتر از خود او در پرورش صدايش پيش می برد». درد آور است که در اين هنگامه‌ی فقدان بسطامی اين کوته‌نظری‌ها چنين خود را بروز می‌دهد. نخست اينکه بسطامی اگر معتاد بوده است يا نه،‌ که حکايت ترکِ اعتياد يا اعتيادِ او موضوعی است شخصی که تنها به او مربوط است و بس،‌ چنان در صدای او تأثير نگذاشته است که علی‌نژاد می‌گويد. در همين مجموعه‌ای که من در طربستان افزوده‌ام و اتفاقاً قطعات کار وطن من در آن نيست می‌توانيد توانايی صدای بسطامی را ببينيد. آقای علی‌نژاد با همين جمله ثابت کرده است که نه تنها موسيقی ايران، آواز و ايرج بسطامی را نمی‌شناسد بلکه بی‌پروا می‌خواهد نام بسطامی را هم لکه‌دار کند. آن هم آن ايرجی که ديگر امروز در ميان ما نيست. فرض را بر اين بگذاريد که بسطامی معتاد بوده است. امثال آقای علی‌نژاد آيا سخن مشابهی را درباره‌ی شاملو و نادرپور و بسيار کسان ديگر گفتند؟ اين جفا در حق بسطامی نيست آیا؟ آن هم ايرجی که در عين فقر و تهی‌دستی عزت و آبروی خود را حفظ کرد و قناعت ورزيد؟ باقر معين چگونه نشر اين سخنان را روا می‌داند؟ آیا طرح اعتياد ايرج آن قدر در کارنامه‌ی او مهم بود که بشود حيثيت هنر و آبروی بسطامی در گذشته را با آن به بازی گرفت؟ ما ايرانيان عادت کرده‌ایم که پهلوانان و بزرگان خود را مرده بخواهيم و وقتی هم که مردند به آنها لگد می‌زنيم. آقای علی‌نژاد! دست مريزاد! شرف و جوانمردیِ ايرانيان را رو سپيد کرديد!

December 29, 2003

زبانِ دين و حقوقِ مفسران

تا به حال چندين مرتبه مقاله‌ی محمد رضا نيکفر را درباره‌ی دين و حقوقِ بشر خوانده‌ام. به کاتب کتابچه هم گفتم که اين مطلب را بيشتر می‌پسندم تا موضع‌گيریِ برهنه و تندِ او را. در سخنان نيکفر هم البته ايراداتی می‌بينم که شايد در مجالی ديگر به تفصيل بنويسم. مقاله‌ی نيکفر شايد به جز تدوين عباراتی منسجم و منطقی چيزی زيادی به موضوع بحث نيفزوده است. در سراسر اين مقاله چندين بار به بيان‌های مختلف نيکفر آورده است که افراد حق تفسير دين را دارند و بايد به اين حق آنها احترام گذاشت. از سويی نيکفر در بسياری از جاها تفسير اربابِ عقايد گوناگون را در حدِ يک اختلاف سليقه فرو می‌کاهد. آنچه که من فهميدم اين است که گويی از نظرِ نيکفر دين يک مقوله‌ی يکپارچه و عينیِ تاريخی است که صفات و ويژگی‌های ثابت و معينی دارد و نهايتاً عده‌ای ممکن است بر حسبِ آرزو يا سليقه، استنباطی مختلف يا متفاوت با آن پيشينه‌ی تاريخی عرضه کنند. لذا، نهايتاً از منظر يک انسان مدرن می‌توان و بايد به حق اين تفسير سليقه‌ای و بيانِ آرزو احترام گذاشت.

ادامه‌ی «زبانِ دين و حقوقِ مفسران»

December 27, 2003

عزای خاکيان یا مرثيه‌ی آن بنای گلين؟

از صبح ديروز که آن خبر دهشتناک روزم را تباه کرد و غم‌های کهنم را زنده ساخت، واکنش فراوان ديده‌ام. هم در ماتم آن همه جان‌باخته‌ی بی‌گناه و هم در عزای آن گوهرِ ميراثِ تاریخ ايران زمين. خودم گفتم اما که نمی‌دانم بر کدامين درد باید گريست. رنجم از اين است که می‌بينم گروهی از هم‌وطنانِ ما نه شأن این را نگاه می‌دارند و نه حرمت آن را. ما ملت افراط و تفريطيم. هيچ وقت نتوانستيم این را دريابيم که هر چيزی به جای خويش حرمتی دارد و حرمتی شگرف و بلند دارد. خودم وقتی که رنج و دردِ‌ همسرم را که عشق به آن بنا و هنرش و معماری در جانش ریشه دارد ديدم، ملامتش کردم که به ياد آدميان هم باشد. این را گفتم که تنها از رنجِ او بکاهم. خودم نيز دلم برای آن همه مصيبت‌زده گريان است. دريغ اين است که وقتی دیگران را ديدم که از فقدانِ آن اثر طرفه‌ی معماری نوشته بودند، گروهی زبان بر ایشان دراز کرده بودند که پس آن همه کشته را چه می‌گوييد؟ آخر ما چگونه آدميانی هستیم؟ چرا همه چیز را دوست داريم با هم خلط کنيم؟ چرا فقط آموخته‌ايم که به هم ناسزا بگوييم یا مچ همديگر را بگيريم؟ حتی در وقت حادثه و هنگام فاجعه هم عادات بد خود را از خاطر نمی‌توانيم بردن و گويی باید از هر فرصتی برای ابزار خود استفاده کنيم. آی آدم‌ها! آن شهر، گوهری بود بی‌نظير که از کف رفت. آن آدم‌ها کويريانی بودند نازنين که تباه شدند! بياييد آدم باشيم. هم محيط خود و طبيعت را قدر بدانيم و هم حرمتِ جانِ آدميان نگاه داريم. بس است ديگر. به خدا خود پرستی بس است ديگر. چرا از هر فرصتی برای لجن‌پراکنی و روان‌کاوی استفاده می‌کنيد؟ جای چون و چرا و ترديدی نيست که جان آدميان عزيز است. کسی که اندوه تباهیِ‌ جانِ کسی را نخورد، آدمی نيست. اما هرگز شده است فکر کنيد که ما داريم با محيط‌مان چه می‌کنيم؟ چگونه است که آن همه زيبايی و لطافت را در آن ارگ کهن نديده می‌گيريد و نابودی آدميان را بهانه‌ی نسيانِ خود می‌کنيد؟ باورم نمی‌شود که کسی که ذات زيبايی و گوهر عشق را درنيافته باشد، حتی برای جانِ آدميان ارزش قايل باشد. اينجا سخن از انتخاب ميان جان و بنا نيست. سخن از فهم است و ادراک. کسی نمی‌گويد بياييد آنها را که زير آوار مانده‌اند از ياد ببريد و برای ارگ صبح و شام بر سر و روی بکوبيد. اما بفهميد که چه چيزی را از دست داديم. همين که يکايکِ ما از مسئول گرفته تا آدمِ عادی از فهمِ‌ اين ظرافت‌ها عاجز بوده‌ايم کار را به اينجا کشانده است که هر روز گوهری را از دست می‌دهيم. معضل تنها سازمانِ‌ ميراث فرهنگی نيست. از آنهايی حساب بخواهيد که مال و سرمايه‌ی شما را خرج ايدئولوژی‌ها می‌کنند و به جيب برادرخواندگان سياسیِ خويش می‌ريزند. اينجا ديگر معضل حتی طبيعت نيست که فعلِ عادی خويش را انجام می‌دهد. شما آيا دريا را به خاطر طوفانی شدن هرگز ملامت کرده‌ايد؟ ملامت را بايد متوجه اهل اختيار دانست نه معطوف به آن که رفتارِ‌ مفطورِ خود را دارد. شما را به خدا آدم باشيم. در بم دو ماتم بزرگ داريم که هيچ يک از آن ديگری کم ندارد. بياييد بفهميم چه از دست داده‌ايم. جز اين اگر باشد باز هم روزی خواهد رسيد که حتی شايد کسی مثلاً در تختِ‌ جمشيد زير آوار نماند و نميرد اما ميراثِ هزاران‌ساله‌تان به باد برود. روزی شايد برسد که ديگر مسجد شيخ لطف‌الله بناشد. شاید روزی برسد که نقش رستم ويران شود. نمی‌دانم ديگر کجا را نام ببرم که احساس غيرت بکنيد هم برای خاکِ ديارتان و هم برای ساکنانش. هرگز فکر کرده‌اید که يک اثر معماری چرا و چگونه خلق می‌شود؟ برای که خلق می‌شود؟ هرگز به دستانی که با عشق و سوزِ دل در آن کوير خشت بر خشت نهادند فکر کرده‌ايد. بياييد اروپا را ببينيد تا بدانيد با ميراثِ تاريخ خود چه می‌کنند. مهدی راست می‌گويد. ما به فاجعه خو کرده‌ايم. اما با فرهنگ و دردمندی هم گويی فاصله داريم. به خدا ذره‌ذره‌ی ايران جواهر است. انصاف داشته باشيم. همه چيز را خرج سياست اسلامی يا ضد اسلامی، کمونيستی يا ليبراليستی نکنيد. آدميان هم مهم‌اند با تمامیِ شئون حياتشان. از گوشت و خون و جانشان گرفته تا خانه و ميراثشان. آدم باشيم.

December 19, 2003

روزگارِ معضلِ فرديت

نمی‌خواستم ذوقِ انديشيدن به انگور را خراب کنم. لذتِ باده برايم بيشتر از مشغله‌ی فکری فلاسفه است. باری الآن داشتم به روزگارِ خودم، خودمان، فکر می‌کردم. مخصوصاً به آنچه در اين خانه‌ی مجازی می‌نگارم. در اين فکرم که اگر قرار بود همه‌ی آدميان آنچه را می‌انديشند، آنچه را که در ضميرشان می‌گذرد، بدون پرده‌پوشی و ريا بگويند و ما توانِ تسامح و انگيزه‌ی روا دانستنِ آدميتِ آدميان را نداشته باشيم، جنگی بر پا می‌شد که نهايت نداشت. بارها در اينجا نوشته بودم و اکنون هم می‌نويسم که: ملکوتِ من زمينی است؛ من آدمی هستم مثل سايرِ آدميان؛ مدعیِ کمالِ مطلق هم نيستم و نسخه‌ی درمانِ همه‌ی دردهای آدميان را نه هيچ وقت پيچيده‌ام و نه دوست دارم زمانی اين کاره بشوم. نه از آنها هستم که از عقل می­لافند (چرا که خدای شوريده‌سری هستم) و نه از آنها که طامات می‌بافند و مرتب هو می‌کشند. آنچه را که الآن و در همين لحظه هستم بدون سالوس و تزوير می‌گويم، حال چه اين اعتقادِ به دين باشد چه کفر. هيچ کدام را هم وحی منزل نمی‌دانم و توقعی ندارم که کسی پيرو اينها باشد چون من که پير و مرشدِ کسی نيستم. اينجا وبلاگ است به همان شيوه‌ای که من می‌فهمم. در آن احتمالِ خطا هست و اتفاقاً مکانِ آزمايش و خطاست. در اين فکرم که شايد بخش نظرها را از صفحه‌ام بردارم. نمی‌دانم. نه شيفته و کشته مرده‌ی تحسين و تشويق کسی هستم و نه حوصله‌ی طعنه‌زدن‌های بيمارگونه‌ی آدميان را دارم که عقده‌های ساليانِ خود را از اين و آن اينجا خالی می‌کنند. من در اينجا همانی می‌نمايم که هستم. می‌توان در اينجا داستان گفت. می‌شود دردِ دل کرد. آدمی می‌تواند از نوعِ نگاهِ خود به عالم بگويد، اما اگر بخواهی طرح بنويسی و مدعیِ فضل و معرفت باشی و خواهان اثباتِ مدعا، کاری است عبث به اعتقادِ من. وبلاگ رساله‌ی دانشگاهی نيست. مجله‌ی آکادميک علمی هم نيست. با خودم گفتم که وبلاگ را می‌آزمايم. خوب زير دندانم مزه‌اش می‌کنم. عصاره‌اش را بيرون می‌کشم. وقتی که حس کنم ديگر چيزی برايم ندارد و تنها دارم خودم را بيهوده خرجش می‌کنم، حتماً رهايش می‌کنم:
والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود / آوارگی کوه و بيابانم آرزوست
زين همرهانِ سست عناصر دلم گرفت / شيرِ خدا و رستمِ دستانم آرزوست

December 12, 2003

عبادی: عقده‌ای در گلوی دشمن و دوست

سخنِ درشت و شايد متهورانه‌ای باشد، اما چنان که پيشتر نوشته‌ام و بر اساسِ آنچه من باور دارم و می‌فهمم، روشنفکریِ ايرانيان عمدتاً ناقص‌الخلقه است و نشانه‌ی بزرگ‌اش کلی‌گويی و صادر کردنِ رأی‌های گزاف است. طرفه‌تر اين که گروهی از اين طيف چنان انحصارگرا شده‌اند که جز خود را به هيچ نمی‌انگارند و نادان می‌شمارند. سخنِ من تنها روی‌اش به فردی چون احمد فرديد نيست که صراحتاً برخی را احمق می‌خواند و سخنان‌شان را نامربوط و مغشوش. اين آفت حتی دامن‌گير افرادی از طيف مقابلِ فرديد نيز هست. در اين غوغای خويشتن‌پرستانه‌ای که تحتِ لوای نقد و ژستِ انديشه‌ی علمی پناه گرفته است، البته روز به روز هر کسی که مثقال ذره‌ای آبرو و عزت می‌تواند برای ما به ارمغان آورد، قربانیِ اين جنجال‌هاست. آخرين نمونه‌اش به گمانم عبادی است. عبادی را هم افراطيونِ داخل ايران از خود می‌رانند و هم به اصطلاح روشنفکرانِ خارج از ايران. مطلقاً قصد ندارم بگويم که اگر کسی جايزه نوبل را برد، هر سخنی را بايد بگويد و مجاز است هر رأی مشکوک و ادعای مشوشی از او صادر شود. اما اين برای من سؤال است که اگر نگاهی به فهرست برندگان جايزه‌ی صلح نوبل بيندازيم، آيا کسی از ميان آنها هست که قديس باشد يا امامزاده؟ کسی از ميان آنها هست که معصوم باشد؟ حتی روشنفکران‌شان هم خطا می‌کنند. اما کسی هست که چنين بر کسی که مايه‌ی مباهات وطن‌اش شده است بتازد و به صرف داشتنِ ادعايی که چندان هم بی‌طرفدار و گزاف نيست، مغضوب کسانی شود که تا همين دو سه روز پيش از کسبِ اين جايزه شادمان بودند؟

ادامه‌ی «عبادی: عقده‌ای در گلوی دشمن و دوست»

November 26, 2003

پاسباني از سنت؛ چيرگي مدرنيسم يا انصافِ علمي

ديشب و امروز هر وقت كه در قطار يا ميان راه دانشگاه فرصتي به چنگ مي‌آوردم‏‌، مروري در يادداشت‌هاي اخير كاتب كتابچه و صاحب سيبستان مي‌كردم. نوشته‌ي كاتب كتابچه،‏ ستايش از سنت‏ پاسباني از آن نيست‏، در پي يادداشت پيشينِ او آمده بود. مهدي در پي آن نكاتي را بر حاشيه‌ي اين مطلب و همچنين مطالبِ پيشيني كه محل مناقشه‌ي ما سه نفر بوده است‏ نوشت. من اما ‏‌به هر دو مهدي انتقاد دارم. بگذاريد نخست با صاحب سيبستان در پيچيم كه خود را به منظرِ فكري او از برخي جهات نزديك‌تر مي‌دانم. در فضايي كه كاتب كتابچه، عنوان مطلبش را چنان برگزيده بود‏ روا نبود كه مهدي با اختيار عنواني چون ‏«تذكرة لمن يخشي» از همان نخست‏ روشي كلامي در پيش بگيرد و در كسوت متكلمي قرون وسطايي مهدي را به چالش بطلبد؛ حتي اگر سخنانش مر حقيقت مي‌بود،‌ اين عنوان را بايد اصلاح مي‌كرد. درست است؛ اگر كاتب كتابچه روشي كلامي يا جدلي را برمي‌گزيد شايد من هم به همان شيوه و با عباراتي گزنده‌تر بر او مي‌تاختم! باري من هم چون صاحب سيبستان سخنِ آخر خود را اول مي‌گويم: در همان دو پاراگراف نخستِ تذكره، مهدي روشي روانكاوانه را اختيار كرده است كه شايد اين نتايج را بايد از آخر و با استدلال مي‌گرفت.

ادامه‌ی «پاسباني از سنت؛ چيرگي مدرنيسم يا انصافِ علمي»

November 20, 2003

فتوت از نوعِ ايتاليايی؛ فرديت از نوعِ وبلاگی

فيلم‌های ايتاليايی جاذبه‌ی خاصی برايم دارند. فکر می‌کنم حتی وسترن‌ها اين مايه در من اثر نمی‌گذارند. سه‌گانه‌ی پدرخوانده‌ها را بسيار دوست داشتم و بی‌شمار فيلمی که همين رنگ و بو را داشته‌اند. امشب شبکه‌ی يک بی‌بی‌سی فيلمی را از رابرت دونيرو نشان داد که مايه‌ی تحسينِ عميقم شد. اين فيلم دونيرو [A Bronx Tale] فيلمنامه‌ای داشت بسيار زيبا و ديالوگ‌هايی بی‌نظير. بس که از اين فيلم خوشم آمد، می‌ترسم عنان کلمات از دستم خارج شود و چيزی بنويسم که نمی‌دانم چيست! برای منِ عاطفیِ سودازده، اين فيلم‌ها موجِ دريايی است که مرا به قعرِ گذشته‌های امروزينم پرتاب می‌کنم. آری، گذشته‌های امروزين! شايد صحنه‌ها و فضای فيلم با آنچه من در آن زندگی می‌کنم چندان آشنا و همخوان و همخون نباشد، اما مضمونی که می‌پروراند، مضمونِ بديعی است که مرا شيفته می‌کند. اين فيلم انتخابِ من است. پسند و گزينش شخصِ من است. اين را از اين رو نوشتم که شايد اين فيلم حتی از ديدِ يک منتقد سينمايی حرفه‌ای مهمل و چرند باشد! اما، پيشتر از اين بارها گفته‌ام که سينما و فيلم، خيلی اوقات چون جويباری از روی غبارِ جانم می‌گذرند و آينه‌ای را گردگيری می‌کنند. بعضی فيلم‌ها جويبارهايی لطيف‌تر و زلال‌ترند!

ادامه‌ی «فتوت از نوعِ ايتاليايی؛ فرديت از نوعِ وبلاگی»

November 19, 2003

جنجالِ بوش، دموکراسی و بقای خشونت

لندن شايد اين روزها شديدترين ايامِ امنيتی خود را می‌گذراند. هفته‌ی گذشته، جان کين هر بار که به ياد بوش می‌افتاد، به طعنه می‌گفت که آری «پيشوای بزرگ» دارد می‌آيد! با خودم فکر می‌کردم که چرا بايد کسی به خودش زحمتِ اين را بدهد که قصدِ جان ديوانه‌ای چون بوش بکند. نابودی فيزيکی بوش آيا مشکل آنها را حل می‌کند؟ آنچه که سياستِ خارجی آمريکا را رقم می‌زند، شخصِ جورج بوش نيست. تئوری‌های سياسی ماکياوليستی و رئاليستی گروهِ اوست. هنوز هم مخالفانِ فکریِ آن گروه، از مسلمان گرفته تا غير مسلمان، هوس دارند (واقعاً دارند؟) که خشم و اعتراضشان را با توسل به خشونت نشان دهند. ديدارِ بوش نخستين ديدار رسمی و دولتی يک رييس جمهور آمريکا از بريتانياست. رييس جمهور آمريکا رهبر جهانِ آزاد و کشوری است که نمادِ دموکراسی تلقی می‌شود. آيا کسی فکر کرده است که چرا در فرهنگ سياسی آمريکا دارای قوی‌ترين اهرم‌های دموکراسی شناخته می‌شود؟

ادامه‌ی «جنجالِ بوش، دموکراسی و بقای خشونت»

November 18, 2003

ذلک مبلغهم من العلم

امروز برايم ايميلی آمده بود از فردی به نام فرهاد مافی که معلومم نشد چرا و چگونه برايم اين را ارسال کرده بود. اين نامه حاوی مطلبی بود با عنوان «لطفاً . . . مرا ايرانی بناميد نه مسلمان» که به زبان انگليسی بود. اين مطلب که قالب آکادميک داشت، متأسفانه کمترين شباهتی به يک مطلب آکادميک نداشت و از همان سطور نخستين بيشتر به يک بيانيه سياسی شبيه بود تا يک نقدِ معرفتی. با خود می‌انديشيدم که منزلت و شأن قلم برتر از اين است که صرف اين سخنان شود. اما لازم است که در جامعه‌ی بحران‌زده‌ای که داريم، برای اين نگرش‌ها و نگرش‌های يکسونگر و مطلق‌انديشی (که اتفاق را مشابه‌اش ذيل يادداشت پيشين من آمده است) نکاتی را بگويم.

ادامه‌ی «ذلک مبلغهم من العلم»

September 6, 2003

اقتدار و استقلالِ وبلاگ

در اين چند ماهه‌ی گذشته و به خصوص از وقتی که حلقه‌ی ملکوت رو به بسط و گسترش نهاده است و دوستان فراوانی به جمعِ ما پيوسته‌اند، بحث‌ها و گفت‌وگوهای فراوانی در بابِ ماهيت و حدود و معيارهای وبلاگ و وبلاگ‌نويسی در گرفته است که هنوز هم ادامه خواهد اشت. نخستين بحث‌ها با يادداشت حسين درخشان آغاز شد با عنوان «حلقه‌ی ملکوتی» و سپس ساکنانِ حلقه نظرات خود را مطرح کردند.به دنبال اين نظرات، حسين درخشان يادداشتی را نوشت با عنوان «وبلاگ فيلی در تاريکی» که اشاره‌ای به مجموعه‌ی سخنان ما کرده بود. باری در گير و دار اين مناظرات، البته سؤالات مهم‌تری هم به ذهن می‌آيند و آن موضوع مسئوليت‌پذيری در وبلاگ و حدِ يقفِ پاره‌ای از سخنان است. آيا آزادی در وبلاگ بی‌حد و حصر است؟ شايد نظراً چنين باشد، اما عملاً چنين نيست. با تمام اينها اين سخن به اين معنا نيست که من هم ضرورتاً چنين‌ام. در روزگاری که حتی نماينده‌ی پارلمان انگليس وبلاگ می‌نويسد و پارلمان نمی‌تواند برای وبلاگ نوشتنِ او تعيين تکليف کند و به او بگويد چه کار بکند و چه کار نکند، تا حدودی نشان دهنده‌ی پديده‌ای است که از تکاليف و الزاماتی حقوقی استقلال دارد.

ادامه‌ی «اقتدار و استقلالِ وبلاگ»

March 19, 2003

جشن هميشه پايدار

جشن هميشه پايدار
بی‌بی‌سی مطلب خيلی جالبی درباره‌ی نوروز داره: نوروز جشنِ هميشه پايدار.

March 8, 2003

بضاعت مُزجات يا مَزجات؟

بضاعت مُزجات يا مَزجات؟
امروز داشتم حرفای نوری‌زاده رو گوش می‌دادم، متوجه يه نکته ‌ای شدم که دو بار حداقل من شنيدم نوری زاده يه چيزی رو اشتباه می‌گه. اين آقا به جای اينکه بگه «بضاعت مُزجات»، به غلط می‌گه «مَزجات»! يعنی اين کلمه رو با فتحه می‌خونه!! حتماً می‌دونين که اين تعبير، توی قرآن هست (فکر می‌کنم توی سوره‌ی يوسف است). يعنی ريشه‌اش اونجاس و از اونجا وارد فرهنگ و ادبيات عرب شده. نوری‌زاده جای ترديدی نيست که آدم اديبيه و سواد شعریِ خوبی داره ولی همين آدما هم بعضی جاها لغزشای خنده‌داری دارن (کما اينکه خودِ بنده هم از اين قبيل خطاهای مضحک زياد مرتکب شدم). به هر تقدير نوری‌زاده اين کلمه رو واسه‌ی فضل‌فروشی به کار برده بود و اينجوری اسباب جوک شد. البته هر آدمی ممکنه اشتباه بکنه. فقط يکی بايد اينو واسه‌اش اصلاح کنه و بهش تذکر بده.

Free counter and web stats