صفحه‌ی اصلی

بايگانی: وبلاگستان

January 24, 2010

فيلتر شدن، فوزی است عظيم!

این اتفاق‌ها تازه نیست. امروز ديگر قاعده شده است. گفته بودم اين‌ها نه برای شریعت حرمتی قایل‌اند و نه طریقت و حقیقت را درک می‌کنند. اتفاقِ تازه‌ای نيست، اما این بازی نمی‌پاید:
دور فلکی یکسره بر منهج عدل است
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل!

خوابگرد در حصر خانگی است! دستپاچه نشويد. مقصودم از حصر خانگی همان فیلتر وبلاگ‌اش است البته. وضع خوابگرد الان شده است مثل وضع منتظری. این حصر هم البته مايه‌ی افتخار و اعتبار است. این روزها وبلاگی که فیلتر نشده باشد، صاحب‌اش در مظان اتهام است و شاید از خودش بپرسد که مگر چه کرده است که دستگاه کودتا جلوی نفس کشيدن‌اش را نگرفته هنوز؟ لابد به تباهی‌های وطن‌اش بی‌اعتنا مانده که هنوز می‌تواند نفس بکشد. امروز فیلتر شدن اسباب عزت و افتخار است. دوستان در راه فيلتر شدن بکوشيد. فیلتر شدن، فوزی است عظیم!

قواعد گودريه را مستقیماً از خوابگرد محبوس نقل می‌کنم:

این‌جا خوابگرد است، صدای زین‌پس فیلترشده‌ی من؛ سیدرضا شکراللهی.
برای شنیدن صدای خوابگرد یا به گوگل‌ریدر بپیوندید یا بشکنید.


آدرس فید مطالب خوابگرد به صورت کامل:

http://www.khabgard.com/rss.asp

آدرس فید لینکده‌ی خوابگرد، که شما را مستقیماً  به منبع لینک‌ها هدایت می‌کند:

http://www.khabgard.com/linksrss.asp


نحوه‌ی استفاده از فید

اگر تا به حال از فید استفاده نمی‌کردید، این نوشته را بخوانید و وقت وب‌گردی یک روزتان را صرف آشنایی با آن کنید، مطمئناً پشیمان نخواهید شد و در آینده از روزی که در آن با فید آشنا شدید به نیکی یاد خواهید کرد.


چه‌طور از فید استفاده کنیم و فید بخوانیم؟

اگر لوگو و اضافات گرافیکی و تبلیغات هر سایت را حذف کنیم و فقط مطالب جدید هر سایت را باقی بگذاریم، چیزی که باقی می‌ماند، فید سایت است، به عبارت دیگر، فید، نسخه‌ی فقط متن سایت‌ها و وبلاگ‌ها ست.


اگر مراحل زیر را قدم به قدم طی کنید، می‌توانید به راحتی فیدها را با گوگ‌ ریدر بخوانید.
۱- مرورگر اینترنتی خود را باز کنید: با همه‌ی مرورگرهای رایج می‌توان از گوگل‌ریدر استفاده کرد، تفاوتی نمی‌کند که اینترنت اکسپلورر داشته باشید یا اپرا یا کروم یا فایرفاکس. با این همه استفاده از مرورگر فایرفاکس را به شما توصیه می‌کنیم. با توضیحاتی که بعداً خواهیم داد، متوجه خواهید شد که چرا فایرفاکس را ترجیح می‌دهیم. مرورگر فایرفاکس را می‌توانید از اینجا دانلود کنید.
۲- با مرورگرتان به گوگل ریدر بروید. اگر تا به حال حسابی در گوگل برای خود باز نکرده‌اید، یک حساب برای خود باز کنید. [همان نام کاربری Gmail]
نام کاربری و پسورد خودتان را بدهید تا وارد گوگل‌ریدر شوید.
۳- آدرس فید سایت یا وبلاگ مورد نظر را پیدا کنید: حالا به مرحله‌ای رسیدیم که باید آدرس فید سایت‌ها و وبلاگ‌ها مورد نظرتان را به گوگل‌ریدر بدهید. اما چگونه باید آدرس فید را پیدا کرد؟ برای پیدا کردن آدرس فید یک سایت یکی از این کارها را انجام دهید:

الف -شما اگر به سایت یا وبلاگ مورد نظرتان بروید، در صفحه‌ی سایت، آدرس خروجی فید سایت را پیدا خواهید کرد. در سایت مورد نظرتان، دقت کنید، ببینید که کلماتی مثل فید، RSS، خوراک یا تصاویری مثل یکی از این‌ها:

به چشم‌تان می‌خورد؟ اگر چنین چیزهایی پیدا کردید، کافی ست که آدرسی را که این تصاویر یا لینک‌ها به آن اشاره دارند، کپی کنید و به صورتی که خواهیم گفت وارد گوگل‌ریدر کنید.
ب- با یک روش دیگر هم می‌توانید فید سایت را پیدا کنید؛ اگر از مرورگر فایرفاکس یا اپرا استفاده می کنید، به نوار آدرس توجه کنید. آیکون فید سایت را در آن‌جا خواهید دید. کافی ست، روی این آیکون کلیک کنید و به فید سایت برسید.

۴- حالا باید فید را به خورد گوگل‌ریدر بدهیم: در ستون سمت چپ گوگل‌ریدر و در قسمت بالا روی Add a Subcription کلیک کنید:

چنین کادری ظاهر می‌شود. در این کادر می‌توانید آدرس سایت را وارد کنید تا خود گوگل‌ریدر دنبال آدرس فید بگردد و یا این‌که سرراست‌تر، آدرس فید را وارد کنید:

حالا روی Add‌ کلیک کنید و کمی صبر کنید.

مثلاً آدرس فیدهای خوابگرد از این قرار است:

آدرس فید مطالب خوابگرد به صورت کامل:
http://www.khabgard.com/rss.asp

آدرس فید لینکده‌ی خوابگرد، که شما را مستقیماً  به منبع لینک‌ها هدایت می‌کند:
http://www.khabgard.com/linksrss.asp

شما مشترک فید سایت مورد نظر شده‌اید و قسمت بیش‌تر کار را انجام داده‌اید. از این به بعد نوشته‌ها و پست‌های تازه به صورت خودکار وارد گوگل‌ریدر می‌شوند و شما می‌توانید آن‌ها را بدون دردسر استفاده از فیلترشکن به راحتی مطالعه کنید.

حالا مراحلی را که توضیح دادم، برای دیگر سایت‌ها و وبلاگ‌های مورد علاقه‌ی خودتان انجام دهید. شاید مشترک شدن فید همه‌ی سایت‌ها و وبلاگ‌هایی که دوست دارید و احیاناً در لیست علاقه‌مندی‌های شما در مرورگرتان قرار دارند، در روز اول وقت‌گیر باشد، اما به نتیجه‌ی کار فکر کنید؛ تصور کنید که چه میزان در روزهای بعدی می‌توانید در وقت و انرژی و هزینه‌ی خودتان صرفه‌‌جویی کنید!

مطمئن باشید که اختصاص دادن زمان وب‌گردی یک روز، برای انجام دادن همه‌ی کارهای بالا کافی ست. از فید نترسید، اطمینان داشته باشید که بعد از چند روز کار با گوگل‌ریدر و فید، چنان با فید خو خواهید گرفت که نمی‌توانید کنارش بگذارید...

جزئیات بیش‌تر و سودمندتر را در راهنمای کامل در این آدرس بخوانید.

 

March 11, 2009

«ديدار»نمايی و پرهيز!

امروز وبلاگ نه چندانِ تازه‌ای رسماً به جمع حلقه‌ی ملکوت می‌پيوندد که سال‌هاست پرده‌نشين مُلکِ ملکوت بوده است؛ در واقع از همان روزهای نخست راه‌اندازی ملکوت در این‌جا به همتِ يارِ دلنوازِ ناديده‌ای که از دوستان مشترکِ ماست، احمد هاشمی صاحبِ صفحه و صحيفه‌ای در ملکوت بود هر چند آن حجره دايماً خاک می‌خورد تا همين روزها. و اين همان مصداق «پرهيز»ِ صاحب «ديدار» است!

گمان نمی‌کنم نويسنده‌ی خانه‌ی «ديدار» حاجتی به معرفی داشته باشد. قلم، بيان، انديشه و خيالِ او خود گويای کيستی اوست.  به شکل و شمايل صفحه که بنگريد، می‌بينيد که اين يک وبلاگِ ملکوت، با سایر وبلاگ‌ها تفاوت دارد و اين البته به اصرارِ خودِ صاحبِ اين حجره بوده است که مايل بود استقلالِ نوشته‌های مختلف‌اش را حفظ کند. سر و سامان دادن طراحی اين صفحات به شکل فعلی بدون ياری و همت امیرعباس رياضی و رامين امينی نازنين که هميشه بی هيچ تکلفی هر گاه از او یاری خواستم به کمک شتابيده، میسر نمی‌شد.

خانه‌ی مجازی اين همنشين نو آبادان و خامه‌اش پرتوان!

December 5, 2008

وبلاگ‌نويسی: حکايت مستی و مستوری

اين حکايتِ تازه‌ای نيست. تفاوت وبلاگ‌نويسی که با هويت واقعی‌اش می‌نویسد و کسی که نقابی بر روی دارد و نامی مستعار، چی‌ست؟ آن‌که مستعارنويس است يا نقاب‌دار، چه هميشه يک نقاب داشته باشد يا نقاب‌های‌اش فرق کند، همواره می‌تواند هر چه خواست بنويسد. در زندگی واقعی‌اش هم هيچ بيم و هراسی از پيامدهای سخن يا نوشته‌اش ندارد (مگر شايد ميانِ کسانی که او را از نزديک می‌شناسند و آن هم شايد). اما آن‌که آشکار و عيان می‌نویسد و با نامِ خودش چه؟ اولين خطرش، همان خطر کردن است. همان خطرِ خطا کردن و آزمودن است. اگر بپذيری که با هويت واقعی‌ات و نامِ شناخته شده‌ات وبلاگ بنويسی، قماری کرده‌ای با سرمايه‌ی فکری‌ات. نزدِ عده‌ای عزيز می‌شوی و برای عده‌ای خوار. هميشه هم در صفِ مقدم نقد شدن هستی. هميشه «می‌توان» گريبان‌ نويسنده را گرفت. هميشه می‌دانند فلانی کی‌ست و از کجا آمده است. چرا؟ چون خطر کرده و شهامت ورزيده تا آن‌چه را که هست به عيان بنويسد. کم نيستند وبلاگ‌نويسانی که با نام واقعی‌شان نوشته‌اند و می‌نویسند. اما واقعاً بايد با نامِ واقعی نوشت؟ پاسخ به اين پرسش، به سادگی بسته به اين است که ما در آينده چه می‌خواهيم باشيم و چه چهره‌ای می‌خواهيم از خودمان نشان دهيم. املای نانوشته هيچ غلطی ندارد. به اسم کس ديگری امتحان دادن، نه نمره‌ی قبولی به ما می‌دهد و نه باعث رفوزه شدن‌مان می‌شود. همان چهره‌ی نقاب‌دار يا به عبارتی همان «نقاب» است که نمره می‌گيرد نه منِ من.

اما آشکار نوشتن برای آدمی مشکل درست می‌کند. اگر نوشتی، بی‌هيچ ترديد خطا می‌کنی. خطا کردن شأن آدميت است. هر کس ادعا کند من خطا نمی‌کنم و ذهنی منسجم و سخته دارم و خلل و خدشه‌ای در سخن و نوشته‌ام نيست، در منتهای تبختر و تکبر است. وبلاگ‌نویس نمی‌تواند چنين باشد (خطا کردن‌ها هم البته درجه و مراتب دارد). وبلاگ‌نویس اگر شأن آدميت‌اش را رعايت کند، خوب می‌نويسد، بد هم می‌نويسد. دستخوش عواطف و احساسات هم می‌شود. گاهی طبع لطیف‌اش می‌جنبد. گاهی شاعر می‌شود. گاهی فيلسوف. گاهی با خشم و خشونت می‌نويسد. گاهی با مهر و عطوفت. اين يعنی وبلاگ‌نويسی طبيعی. اما وبلاگ‌نویسانی هم هستند که روی خط مشخصی سير می‌کنند. يعنی هميشه از يک نويسنده‌ی خاص تنها يک جور چيز انتظار داری. مثلاً يکی هميشه مقاله‌ی فلسفی می‌نويسد. خوب اين ديگر وبلاگ‌نويسی نيست. اين کتاب نوشتن و مقاله نوشتن است. هيچ کس در کتاب و مقاله، احساسات و عواطف‌اش را افشا نمی‌کند. اما اين‌ها همگی وصفِ عام وبلاگ‌نويسی است. هر وبلاگ‌نويسی را در بر می‌گيرد. هر کسی را که لحظه‌لحظه‌ها و احساسات آنی‌اش را مکتوب کرده است شامل می‌شود. با قيد اين استثناء که آن‌ها که پشت نقاب‌اند – يا حداقل برای اکثريت جامعه‌ی وبلاگ‌نویس شناخته شده نيستند – از حاشيه‌ی امنی هم برخوردارند. البته فرق است ميان کسی که خاموش و بی سر و صدا برای خودش می‌نويسد. جای کسی را تنگ نمی‌کند و کسی هم جای او را تنگ نمی‌کند و کسی که پر سر و صداست. هم ديگران جای او را تنگ می‌کنند و هم او جای ديگران را تا جايی که بتواند تنگ می‌کند. ميان کسی که ادعای رسالتی دارد و هميشه به قصد آگاه کردن و انذار مردم می‌نويسد اما همواره در نقاب است (و آن‌چه بر زبان می‌آورد پيوسته در تناقض آشکار است با آن‌چه خود هست: در ديگران طعنه می‌زند به خاطر همان چیزهايی که به درجاتی شديدتر در خودِ او يافت می‌شود) فرق است با کسی که می‌نويسد و همواره می‌توان ادعاهای او را با تاریخ نوشته‌های‌اش سنجيد و تغيير يا تحول‌اش را ديد و کارنامه‌اش را تماشا کرد؛ و البته عيان و بی‌نقاب می‌نويسد. آری، نقاب‌دار نبودن و بی‌حجاب و بيرون از پرده نوشتن، خود می‌تواند فضيلتی باشد.

پيش‌تر از اين بارها اين را نوشته‌ام که وبلاگ‌نويسی يعنی عرصه‌ی خطا کردن و ميدانی است برای آزمون حس و حال، ذوق و انديشه و بسيار چيزهای ديگر. وبلاگ‌نويسی شئون بسياری دارد. کارکردهای زيادی دارد. اما کسانی هم هستند که سخت عنان قلم را محکم گرفته‌اند که مبادا چيزی ننويسند که شأن بشريت‌شان آشکار شود و ديگران بفهمند که آن‌ها هم کسانی هستند مثل خودشان، نه بیشتر نه کمتر. وبلاگ‌نويسی همه را برابر کرده است، الا کسانی را که پشت نقاب‌اند. اين بحث، بحث درازدامنی است. شايد در فرصت ديگری بيشتر درباره‌اش نوشتم.

برای من آن کسی که سخن می‌گويد بی‌هيچ پروايی و انديشه‌اش را بی‌نقاب‌پوشی بيان می‌کند و می‌تواند خودش را مرتب تصحيح و تصفيه کند، به مراتب ارزش‌مندتر از کسی است که پيوسته می‌نويسد و پيوسته يک نفر است و هميشه همان است که بوده است و آن يک نفر همان چهره‌ی نقاب‌دار است.

مرتبط: از يکی از فقرا (از فل سفه)

ای نقاب‌دار! آدم باش! آدم شو!

November 24, 2008

استحاله‌ی بلاگرولينگ گوگل

خدا خير بدهد نويسنده‌ی اين وبلاگ را. تا به حال دو دفعه باعث شده است بلاگرولينگ گوگلی که در ملکوت استفاده می‌کنم بهتر و خوش‌فرم‌تر شود. این شکل جديد بلاگرولينگ تمام وبلاگ‌هايی را که (در ليست من هستند) و در ۲۴ ساعت گذشته آپديت شده باشند، پر رنگ می‌کند و می‌فرستد بالای ليست. موقع کليک کردن هم لينک‌ها را در صفحه‌ی تازه باز می‌کند، بر خلاف بلاگرول زمانه که نه معلوم است در چه بازه‌ی زمانی لينک‌ها به روز شده‌اند و نه لينک‌ها را در صفحه‌ی تازه باز می‌کند. دست مريزاد به پاسپارتو!

July 9, 2008

بر می‌گردم؛ عجله نکنيد!

محض اطلاع آن عده از دوستانی که می‌آيند اين‌جا، کمی گيج می‌شوند و چيزهای بعضاً شطح‌آميز می‌خوانند، عرض می‌کنم که:
به زودی بر می‌گردم بين خودتان! هر عروجی، هبوطی هم دارد. دارم تمرین می‌کنم، مثل چتربازها،‌ که موقع فرود آمدن خودم را به کشتن ندهم! سعی می‌کنم فرودِ آرامی داشته باشم. شما هم آسوده‌خاطر باشيد! همه چيز خوب است. دوباره اگر ديوانه شدم، حتماً می‌فهميد!

June 9, 2008

اميرفرشاد ابراهيمی: وبلاگ‌نویس مزاحم

هزار بار تا به حال سعی کرده‌ام این مسأله‌ی مزاحمت‌های وبلاگی اميرفرشاد ابراهيمی ختم به خير شود و هر بار که این اطلاع‌رسانی به روز شدن وبلاگ‌اش را برای‌ام ای‌ميل می‌کند (و من هرگز هيچ جا درخواستی برای با خبر شدن از به روز شدن وبلاگ‌اش نداده بودم) با خودم می‌گويم اين بار حتماً می‌فهمد و ديگر نمی‌فرستد اين ای‌ميل‌های مزاحم را. اما نمی‌شود که نمی‌شود. هر بار می‌روم اين اشتراکی را که من هرگز انجام داده بودم لغو می‌کنم و باز می‌بينم که با اسمی ديگر، با ای‌ميلی دیگر، دوباره اين ای‌ميل‌های هرز و مزاحم از راه می‌رسند!‌ آقاجان! پدرت خوب، مادرت خوب!‌ چه آزاری داری که شرت را از سر ملتِ ای‌ميل‌دارِ کره‌ی زمين کم نمی‌کنی؟! گفتم يک بار اين را در وبلاگ‌ام علنی بنويسم، شايد تکانی بخورد و دستِ‌ از سرِ ما بردارد. شرطِ ادب، شرط انسانيت، شرطِ مروت و مدارا، و شرط زيستن اخلاقی در فضای وبلاگستان اين است که ديگران را با اين کارها آزار ندهی. دست بردار آقاجان! بگذار زندگی‌مان را بکنيم. اگر دوست داشتيم و لازم بود، خودمان کور نيستيم، بلديم بياييم وبلاگ‌ات را بخوانيم! نکن آقا! خوب نيست!

May 8, 2008

اين‌جا اجباری نيست!

جملات زير را حسين نوروزی در آن ستون سمت چپ وبلاگ‌اش نوشته است:
«این‌جا اجباری نیست. دوست‌ نداری، فکر می‌کنی به‌ت توهین می‌شود، هرچی! نخوان! از خوانده شدن، لذت می‌برم. خواننده‌ای را که بفهمد، روی سرم می‌گذارم. ولی دل‌ام نمی‌خواهد نظر کسی را بدانم. حق توست که نخوانی، حق من است که نخواهم نظرت را بدانم. همین!»

خيلی خوش‌ام آمد از اين. گفتم بنويسم‌اش، ننوشته از دنيا نروم! خيلی خوب است آدم با خودش و بقيه‌ی آدم‌های دنيا رو راست باشد و حرف دل‌اش و وضعيت‌اش را خيلی روشن برای ملت تشريح کند. مثلاً بنويسد: «ایمیل را نگذاشته‌ام که نظرت‌ات را آن‌شکلی بفرستی؛ خاصه وقتی زنی باشی!! صرفا جهت مراسلات و مکاتبات دوستانه و مردانه است. خیلی جدی!». اصلاً چرا من اين‌ها را نقل می‌کنم؟ خودتان برويد هر روز همان ستون سمت چپ را بخوانيد. انگار خودش يک مانيفست تمام عيار وبلاگ‌نويسی است. خوش‌ام می‌آيد از اين همه صراحت و صداقت.

April 24, 2008

خطاهای روزمره‌ی زمانه!

عنوان را اشتباه نخوانيد. مقصودم اين نيست که زمانه مرتکب خطاهای روزمره می‌شود. البته هر رسانه‌ای مرتکب خطا می‌شود ولی مقصودم از عنوان بالا اين نيست. اشاره کردم در مطلب قبلی که اين سلسله يادداشت‌ها بسيار مفيدند. و به نظر من، انتشار اين يادداشت‌ها در زمانه درست نقطه‌ی مقابل نيلگون عبدی کلانتری است - از نظر من - و اين خود جای خوشحالی دارد. اولين دليل‌اش اين است که تکثر انديشه را جدی‌تر می‌گيرد. شايد نويسنده‌ی اين يادداشت‌ها، آن چيزهايی را که من در نوشته‌های عبدی در نيلگون مغالطه می‌بينم، مغالطه نداند. اما مهم است که به ظرافت‌های استدلالی توجه شود. برای درک منطق يک نوشته، مهم است که حداقلِ معيارهای فهم موضوع را در اختيار داشته باشيم. سخنرانی نمی‌خواهم بکنم. شرح‌اش بماند برای جای ديگر. خيلی مختصر می‌خواستم بگويم که اگر بخواهيم برای اين يادداشت‌ها (از جمله اين يکی: «تعميم «فتنه»ساز») دنبال مصداق‌هايی بگرديم، يکی از مصاديق‌اش را می‌شود در نيلگون زمانه پيدا کرد. زنده باد زمانه! زنده باد نيلگون! زنده باد خانم اقدمی!

پ. ن. و البته مشخصاً مقصودم اين بود که نوع نگاه نيلگون به اسلام و مسلمان‌ها کلاف سردرگم و در هم تنيده‌ای است از پيش‌فرض‌ها، تعميم‌ها، مغالطه‌ها، و البته - اگر عبدی به دل نگيرد - اندکی لجاجت.

April 19, 2008

سقوط اتحاد جماهير بلاگ‌‌رولينگ

۱. من شايد بارها نوشته باشم که مدت‌های درازی است که در وبلاگ‌نويسی سخت تنبل شده‌ام. يعنی به عبارتی، من ديگر آن وبلاگ‌نويس سابق نيستم. خيلی چيزها فرق کرده است. البته هنوز وبلاگ می‌نويسم و گاهی اوقات به دفعات و کرات. يعنی تعداد دفعات وبلاگ نوشتن‌ام در روز ممکن است به چند بار برسد (بسته به وقتی که در اختيار داشته باشم). اين همه روده‌درازی کردم که بگويم اگر دقت کنيد، در ستون لينک‌های وبلاگ من، اثری از آن بلاگ‌رولينگ مشهور و معمول وبلاگستان نيست (دليل‌اش هم مثل روز روشن‌ است: تمام آن ادا و اصول‌هايی که هميشه بلاگ‌رولينگ در می‌آورد، مرا از آن فراری کرده است). من از بلاگ‌رولينگ خودِ ام‌تی استفاده کرده‌ام که آن هم بعد از ۲۴ ساعت رسماً از کار افتاد. مشکل فنی کوچکی داشت که نه خودم پی‌اش را گرفتم و نه از کسی پاسخ‌اش را جستم. در نتيجه، بلاگ‌رولينگ ام‌تی ما هم خاصيتی نداشت. تنها بلاگ‌رولينگ دقيق و درستی که با آن در ملکوت کار کرده‌ايم، همان است که در صفحه‌ی اول ملکوت است و دست از پا خطا نمی‌کند و البته مرهون زحمت رامين عزيز است که هميشه مددکار ملکوت بوده است.

و اما غرض از اين وجيزه! می‌خواستم به راديو زمانه تبريک بگويم به خاطر اين کار خوب‌‌اش: «از وبلاگ‌چرخان باستانی تا گوگل‌خوان امروزی». راديو زمانه اگر اين کار را نمی‌کرد، رسماً می‌گفتم اين همه شعار وبلاگستانی و راديو وبلاگستان بودن‌اش باد هواست. معلوم است که زمانه به وبلاگستان اهميت جدی می‌دهد و کار را شوخی نگرفته است. اعتبار زمانه در چشم من بالاتر رفت. خلقی هم - از جمله من - از سرگردانی نجات يافتند. وبلاگ به سامان شد، تا باد چنين بادا!

۲. حالا که پای نوشتن افتاده‌ام، خوب است از چند مطلب خواندنی اين روزها هم ياد کنم. نخست اين يادداشت سعيد حنايی کاشانی در نقد رامين جهانبگلو بود که سخت خواندنی است: «آيا نقاش دينی بی‌معنی است؟» پاسخ سعيد،‌ پاسخی است سنجيده. و جهانبگلو در اين زمينه‌ها واقعاً‌ حرفی درخور برای گفتن ندارد. خاطرم هست زمانی که جهانبگلو را گرفته بودند - اندکی پيش‌تر - می‌خواستم مطلب مفصلی در نقد او در ملکوت منتشر کنم که مصادف شد با توقيف‌اش. دور از انصاف ديدم که آن وقت که به دلايلی ديگر تحت فشار است، من هم به او فشاری بياورم. ولی جهانبگلو الآن آزاد است و کار درست آن است که بی هيچ محابايی او را بتوان نقد کرد.

۳. پرويز جاهد امروز يادداشتی نوشته است به ياد بهروز مقصودلو که از دنيا رفته است. خدای‌اش بيامرزاد. من او را نمی‌شناختم و تنها از نوشته‌ی پرويز با او آشنا شدم. من شايد يکی دو بار از قلم صميمی و استوار پرويز ستايش کرده‌ام. اين بار هم می‌نويسم. نثر پرويز بسيار روان است و جذاب. آدم خوش‌اش می‌آيد به خواندن‌اش ادامه بدهد. يادم هست در وبلاگ‌اش چيزی نوشته بود از خاطرات زمان جبهه‌اش (در واقع به ياد مهستی نوشته بود: «شب‌های ميمک، راديو بغداد و صدای مهستی»). آن زمان آن يادداشت سخت به دل‌ام نشست. اين يادداشت تازه‌اش همين‌طور. امشب به شوخی به بانو می‌گفتم با خواندن اين نوشته آدم هوس می‌کند بميرد تا پرويز برای‌اش مرثيه بنويسد! قلم پرويز چيزی دارد که آدم را به خودش جذب می‌کند. من فکر می‌کنم نکته‌اش صفا و صداقت و يکرنگی پرويز است که چيزی است سخت ناياب ميان آدميان. اين‌ها را که می‌گويم حاصل حدود شش سال نشست و برخاست با پرويز است. و قلم پرويز ترجمه‌ی خودِ اوست.

۴. صاحب سيبستان هم مدتی پيش يادداشتی نوشته بود و مرا دعوت کرده بود که درباره‌ی موسيقی‌های محبوب‌ام بنويسم. هنوز به خاطرم هست که بنويسم. دعوت او را بی پاسخ نمی‌گذارم. سخت گرفتارم اين روزها. کار و درس بر سرم آوار شده است و روز و شب‌ام حسابی قاطی است. شايد شبی که دوباره مثل امشب ويرم گرفت، اين را هم نوشتم. ولی می‌نويسم. به زودی.

December 30, 2007

نجات ملکوت و طربستان

برای من که کارهای فنی شديداً وقت‌ام را می‌گيرد و از کار و زندگی مرا می‌اندازد، وجود و پيشگام شدنِ بی مزد و منت رامين عزيز به موهبتی آسمانی می‌ماند. خودتان وضع صفحه را می‌بينيد. طربستان برگشته است سر جای خودش. ديگر در اسکرولينگ صفحه مشکلی نيست. از همه مهم‌تر، حالا طربستان را با فايرفاکس هم می‌شود شنيد. حداقل کاری که می‌توانم کرد اين است که بگويم عميقاً از او سپاسگزارم که در روزهای تعطيل‌اش وقت گذاشته است و ايرادهای فنی صفحه را حل کرده و کاری که بسياری يا نتوانسته‌اند يا وقت‌اش را نداشته‌اند، او برای من و ملکوت انجام داده است. خدای‌اش خير دو جهانی دهاد!

پ. ن. تنها چيزی که می‌ماند اين است که سيد خوابگرد (که خودش مسبب اين تغيير و تحول بود) بيايد و صفحه را ببيند و بگويد که آيا با اينترنت‌های ذغالی که او مصرف می‌کند (!)، اين صفحه خوب باز می‌شود؟ سرعت لود شدن خوب است؟ پرشی در کار نيست؟ با فایرفاکس چطور می‌بيندش؟ و قس عليهذا!

پ. ن. ۲. يک وبلاگ تازه هم به جمع ملکوت پيوسته است: «ترديد» - به قول سيد خوابگرد - «به ملکوت اعلا پيوست» و به قول سايه به «ملکوت ادنا» آمد. يکی بيايد صفحه‌ای درست کند به اسم يقين! آدم شک برش می‌دارد که نکند يقين اساساً و لزوماً چيزی است منفی و مذموم!

December 27, 2007

باغ سبز عشق سام

يکی از وسوسه‌های سايبری من این است که گاهی که فرصتی پيدا می‌کنم، اسامی و کلماتی را که به نحوی به آن‌ها سر و کار دارم، در گوگل جست‌وجو می‌کنم مبادا چيزی جایی نوشته شده باشد و من غافل مانده باشم. حاصل این جست‌وجوی آخر شبی تعطيلات کريسمس، روبرو شدن با «وب‌سايت سيد احمد سام» بود. زياد درد سر نمی‌دهم. اين قدر می‌گويم که در این وب‌سايت لينک‌های مجموعه‌ی کامل «ماهنامه‌ی ادبستان» و «فصلنامه‌ی کرمان» را خواهيد يافت. خاطرم هست که چند سال پيش به ايشان پيشنهاد آنلاين کردن ادبستان را دادم و قرار بود من و بانو هم قدمی برای آن برداريم (و صفحه‌ای در ملکوت برای آن بگشاييم) که به دلايلی عملی نشد. اما آقای سام ظاهراً همت‌اش از ما بلندتر بوده و کار را به انجام رسانده. صفحات همه به صورت تصوير هستند، اما به هر حال برای آن‌ها که به نسخه‌ی کاغذی مجله دسترسی ندارند فرصتی است مغتنم. برای من همين کفايت که سال‌هايی از عمرم را به خواندن ادبستان پرداخته بودم (و آن موقع نه سيد احمد سام را ديده بودم و نه می‌شناختمش) و حداقل موهبتی که خواندن اين مجله برای من داشت، کشاندنِ من به وادی موسيقی ايرانی بود که به نوعی مرا وام‌دار اين مجله و گرداننده‌اش می‌کند. در اين وب‌سايت البته چيزهای ديگری هم می‌يابيد، خودتان برويد به تفرج.

به اعتقاد من، يکی از ماندگارترين کارهايی که هر انسانی در زندگی‌اش می‌تواند بکند، خدمت به پيشبرد فرهنگ و ادب است. و همين دغدغه برای من مشوق ادامه‌ی کار «حلقه‌ی ملکوت» بوده است که فارغ از مرزبندی‌های سياسی و بدون هیچ حُبّ و بُغض و جهت‌گيری حکومتی (يا ضد حکومتی!) فضايی را برای پيشبرد فرهنگ فراهم کنم و از همه مهم‌تر بر خصلت متکثر بودن و غير سياسی بودن آن تأکيد برود. شايد به زودی نوشتم که چرا حلقه‌ی ملکوت، مجموعه‌ای يکدست و همسو نيست که همه عقايد يکسان و مشابهی داشته باشند و اساساً اين تکثر رنگ و طعم و بوی، برخاسته از تفکری خاص و زاييده‌ی يک نظام ارزشی و اخلاقی ويژه است که بحث‌اش عجالتاً بماند. نتيجه هر چه بوده است، داوری به عهده‌ی خوانندگان است. قدرتِ ما و همتِ ما همين اندازه بوده است و بس. اين تک‌مضراب ظاهراً نامربوط را برای اين آوردم که بر همین نکته تأکيد کنم که مدير ادبستان، چنين خدمتی کرده است و حاصل‌اش را در وب‌سايت‌اش می‌توان ديد. کاش ادبستان انتشارش متوقف نمی‌شد هرگز. به هر حال، يکی می‌رود و يکی می‌آيد. اما آن مجموعه چيزی بود منحصر به فرد.

November 25, 2007

یک وبلاگ‌نویس با حال و با مزه

فردا سالگرد تولد وبلاگ ابطحی است. نمی‌دانم تا به حال این را گفته‌ام یا نه. ولی ابطحی حقيقاً يک وبلاگ‌نويس به تمام معناست. وبلاگ‌نويسی که خودِ خودش است. اين دو سه خط را می‌نويسم که به ابطحی تبريکی گفته باشم. شايد اگر وقت ديگری فراهم شد، مفصل‌تر دليل‌ام را نوشتم. يکی از چيزهايی که هميشه برای من جلب توجه می‌کند،‌ آن خصلت «گوگلی» وبلاگ ابطحی است: تا به حال دقت کرده‌ايد در سال چند مرتبه آن لوگوی بالای وبلاگ‌اش که عکس خودش را دارد تغيير می‌کند؟ حالا فردا مناسبت‌اش روشن است با لوگويی که دارد، ولی انصافاً کسی که اين لوگوها را تغيير می‌دهد و عکس ابطحی را با ژست‌های مختلفی می‌گذارد آن بالا، آدم با ذوق و سليقه‌ای است. ان‌شاء‌الله که وبلاگ ابطحی عمرش دراز و درازتر شود.

August 16, 2007

تبریکات وبستانی برای بالاترين؛ و هفتان با تأخير

سايت بالاترين يک‌ساله شده است. پيش‌تر بارها خواسته بودم درباره‌اش بنويسم. يا مجال‌اش پيش نيامده بود يا بهانه‌اش. هر چه هست، بالاترين در اين مدت يکی از مرجع‌های ثابت و مفید برای من بوده است. در مقایسه، صبحانه روز به روز - به نظر من - کيفيت‌اش را از دست داده است. درست است که بعضی چيزها را می‌شود در آن یافت. ولی سيستم کار کردن بالاترين را من سخت دوست دارم. آن غوغاها درباره‌ی اين‌که بالاترين دموکراتيک هست يا نیست، زايده‌ی معمول طرز فکر ايرانی ما و جنگ و جدل‌های هميشگی وبلاگستان است. برای من مهم استفاده‌‌ای است که از بالاترين کرده‌ام و بهره‌ی خوبی داشته است. کيفيت‌اش خوب بوده است. بالاترين لينکستانی متنوع و متکثر است که هر جور لينکی در آن يافت می‌شود و سيستم امتيازدهی‌اش هم بهترين مکانيزم برای متعادل کردن آن است (بر خلاف مثلاً صبحانه که هرگز چنين سيستمی نداشت).

از آن طرف بايد درباره‌ی هفتان هم بنويسم که سالگردش مدتی پيش فرا رسيد و من طبق معمول سخت گرفتار کار و مشغله‌های مختلف بودم و مجال نوشتن چيزی فراهم نشد. هفتان بدون ترديد يکی از لينکستان‌های وزين و حسابی فرهنگی وبلاگستان فارسی است. آن‌قدر جدی و وزين است که گاهی اوقات حتی فهم‌اش برای من سخت می‌شود! ولی به نظر من هفتان تمايل شديدی به ادبيات و به ويژه ادبيات داستانی و فيلم دارد (الآن آمار ندارم؛ حسی می‌نويسم). با تمام اين‌ها، هفتان از سايت‌های بسيار معتبر فضای وب فارسی است. صاحب هفتان از همان آغاز از من خواسته بود گوشه‌ای از کار را بگيرم، اما بعد از اين همه مدت برای من فقط شرمندگی‌اش مانده است. هر چه با خودم فکر می‌کنم می‌بينم همين که توانسته‌ام سر و سامانی به ملکوت بدهم و سر پا نگه دارم‌اش خيلی کار کرده‌ام! مگر آدم چقدر توان دارد؟ (البته شکراللهی توان‌اش از من يکی بيشتر بوده است!) هر چه هست، عمر هر دو دراز باد و بنيان‌گذاران را خير دنيا و عقبا نصيب.

August 14, 2007

حرف‌ام را پس می‌گيرم!

ديروز درست در لحظه‌ی آخر نقل مکان ملکوت، سرور محترم تمام اسکريپت‌های ام‌تی ملکوتِ تازه را بدون اطلاع دادن به من غير فعال کرد! بعد از يک ساعت صحبت تلفنی من با آن‌ها و يک ساعت بعد که آن‌ها تلفن زدند، قبول کردند که سه چهار ساعت بعد اسکريپت را فعال کنند، ولی آب رفته ديگر به جوی باز نمی‌گشت. هر چه بود دوباره سر همان خانه‌ی اول هستيم. همه‌ی وبلاگ‌های ملکوت از يک ام‌تی واحد استفاده می‌کنند از اين به بعد. اما بعد از يک هفته صرف وقت و نابودی روح و روان (!)، به اين نتيجه رسيده‌ام که مديريت ملکوت به شيوه‌ی سه چهار سال گذشته ديگر ميسر نيست. من نه وقت‌اش را دارم، نه امکانات مالی‌اش را که تمام اين فشارها را متقبل شوم. دليل تغيير سرور نيز همان بود. فعلاً راه حلی به نظرم رسيده که به احتمال قوی جواب خواهد داد و مسأله حل خواهد شد. اما از منظر وجودی هم که قضيه را ببينيم، ملکوت، مجموعه‌ی ملکوت، ديگر آن مجموعه‌ی سابق نيست. آن مجموعه عوض شده است، اين آدم هم عوض شده است. هنوز اعضای تازه‌ای هم گاهی اوقات به ملکوت می‌آيند و ممکن است باز هم بيايند. اما وقتِ من روز به روز کمتر و کمتر می‌شود. ولی به هر تقدير، تحولات عمده‌ای در راه ملکوت خواهد بود. تغيير سرور تنها بخشی از ماجرا بود (که تا به حال عملی نشده است). ساير ارکان ماجرا هنوز به قوت خود باقی هستند.

June 10, 2007

ترديد

نمی‌دانم نام این وضعيت را چه می‌توان گذاشت. وضعيت نامشخص بودن، تصادفی بودن، بی‌حساب و کتاب بودن و در عين حال به شکل تجلی پيدا کردن که گويی نظمی و قاعده‌ای بر اين وضع حاکم است. نمی‌دانم چه اصطلاح و چه اسمی برای اين اصطلاح وجود دارد (اگر وجود داشته باشد؛ به هر زبانی). اما این حسی است که بعد از سه چهار سال وبلاگ‌نويسی به آن رسيده‌ام.

وبلاگستانی که من تا امروز شناخته‌ام، وبلاگستان موج‌ها، لحظه‌ها، فرصت‌ها، سوء تفاهم‌ها و دودلی‌ها بوده است. شايد برای عده‌ای اين فی‌نفسه نه خوب باشد نه بد. اما رسيدن به اين درک و شناخت برای من معناهای خاصی داشته است. برای کسی که تمام هستی‌اش و تمام زندگی‌اش را در گرو وبلاگ و وبلاگستان نهاده است (نه من که هر لحظه سری دارم و سودايی)، پذيرفتن اين وضعيت و تن دادن به پيامدهای‌اش دشوار است. درست مثل اين که عيبی را در معشوقی به عاشق‌اش گوشزد کرده باشی. آن دل‌سپرده‌ی وبلاگستان که موج‌ها، فرصت‌ها و سوء تفاهم‌های وبلاگستان (و تمام فضاهايی را که از الگوی وبلاگی و مجازی تبعيت می‌کنند)‌ را نبيند، بدون شک در ارزيابی واقعيت اين فضا اشتباهات محاسباتی دارد. بر این فضا بی‌قاعدگی حاکم است. بعضی وقت‌ها، ما به طور استقرايی نشانه‌هايی را می‌سنجيم و بر می‌شماريم و هر چه تعداد مثال‌ها را بالا می‌بريم، هيچ خطايی در الگوی ساخته شده‌مان مشاهده نمی‌کنيم و اين استواری و پايداری «استقراء» ما را فريب می‌دهد. یعنی الگو دارد عمل می‌کند، ولو به دروغ! به نظر من وبلاگستان فارسی اين است، بدون هيچ تعارفی.

وبلاگستان فضايی است ناشناخته، واقعاً ناشناخته (شايد هم من در آن گم شده‌ام و دارم به آن بی‌اعتماد می‌شوم). می‌توان با خوش‌بينی چشم بر بدی‌های آن بست و از خوبی‌های‌اش گفت (از خوبی‌های بسياری که دارد)، اما بايد تشخيص داد که اگر وبلاگستان را سرمايه‌ی کاری کنيم که می‌تواند سرنوشت آدميان را تغيير دهد، بايد سخت مراقب باشيم، مگر اين‌که چندان به سرنوشت آدميان اهمیتی ندهيم. مدتی است که دارم فکر می‌کنم اگر موقعيت زندگی‌ام عوض شود، اگر شغل‌ام تغيير کند، اگر محظورهای زندگی‌ام بيشتر شود، اگر حساسيت‌های پيرامون‌ام افزايش پيدا کند، آيا باز هم وبلاگ خواهم نوشت؟ ترديد دارم. آيا تنها راه مساهمت در بهبود زندگی آدميان وبلاگ نوشتن است؟ قطعاً‌ نه. وبلاگ، يک جور بازی است. بعضی وقت‌ها ما اين بازی را خيلی جدی می‌گيريم، گاهی از خود زندگی هم جدی‌ترش می‌گيريم. وبلاگ، وسيله است نه هدف. وسيله‌ای است برای رسيدن به يک (يا احتمالاً‌ چند) هدف خاص. وبلاگ در پوست «رسانه» خزيده است، اما وبلاگ رسانه نيست چون قاعده‌های رسانه برای آن دقيقاً‌ عمل نمی‌کند. اين وبلاگی که در پوست رسانه خزيده است دارد مفهوم رسانه را هم تغيير می‌دهد. به همين علت است که بايد به اين رسوخ وبلاگی در رسانه حساس بود. حساس بودن به معنای مثبت. نه حساس بودن به معنای مشکوک بودن به آن. بايد حساس بود به آن چون وبلاگ می‌تواند در رسانه و فضای رسانه‌ای، توهم ايجاد کند (چنان‌که تا به حال کرده است و مثال‌های‌اش هم بی‌شمار است). به همان اندازه وبلاگ می‌تواند مؤثر باشد و بسيار قوی عمل کند (و معتقدم آن‌جا که قوی عمل کرده است و مؤثر، از مجرای مناسب و منسجم‌اش و به شکل رسانه‌ای وارد شده است).

بگذاريد خلاصه کنم و تمام که خير الکلام ما قل و دل: برای رسانه ما تئوری داريم، دانشگاه داريم، متفکر داريم. ده‌ها نويسنده و استاد و فليسوف درباره‌ی رسانه سخن گفته‌اند و کتاب نوشته‌اند. چند نفر درباره‌ی وبلاگ با خصلت رسانه‌ای، در زبان انگليسی و بالاخص فارسی مطلب نوشته‌اند و نقد شده‌اند؟ بسيار انگشت شمار (حداقل تا جايی که من می‌دانم). وبلاگستان می‌تواند يک ميدان مين باشد. وبلاگستان می‌تواند بهشتی گمشده باشد. وبلاگستان فيل تاريکخانه است. و تازه فيلی است که هميشه فيل نمی‌ماند. اين وبلاگستان می‌تواند تبديل به «هر چيزی» در تاريکخانه شود:‌ يعنی متغير بودن و سياليت مدام. وبلاگستان در حال «شدن» است و معلوم نيست وقتی درست و حسابی «بشود»، چه چيزی می‌شود. من همين‌جور يک سری حرف‌های خام را که مدتی است ذهن‌ام را مشغول کرده است نوشتم. شايد بعداً تغييرش بدهم يا به تفصيل درباره‌ی آن‌ها حرف بزنم. فعلاً اين‌ها را داشته باشيد تا بعد.

May 16, 2007

بازخورد تأثيرگذارترين‌ها

زياد وقت ندارم، پس سريع می‌نويسم. بگذاريد اول بگويم آن يادداشت «تأثيرگذارترين‌ها»ی من حاصل چند روز فکر کردن بود. اما نتيجه‌اش چندان برای خودم دلخواه نشد. بعضی چيزهای مهم در آن فوت شدند و اسباب پشيمانی. اما بعضی چيزهای مهم هم ذکر شدند. هيچ چيز کامل مطلق در دنيا نيست، وبلاگ من و يادداشت‌های‌اش هم ايضاً!

اما من از نتيجه‌ی دعوت‌ام بسيار راضی‌ام. در يادداشت‌های آن‌ها که پاسخ دادند به دعوت من، دقيقاً همان چيزهايی را که دنبال‌اش بودم يافته‌ام. هم در يادداشت مهدی جامی و شکراللهی، و هم حتی در يادداشت‌های به ظاهر بسيار متفاوت کوروش عليانی و عنکبوت. من مخصوصاً به خصلت اگزيستانسياليستی ماجرا بسيار توجه دارم. قرار نبود آپولو هوا کنيم. خيلی ساده، صميمی، خودمانی و بشری به قضيه نگاه می‌کردم. هنوز اين مفهوم جای بسط دارد. ادعاهای بزرگ هم در آن نيست. تقريباً همه به دشوار بودن اين نوع يادداشت‌ها اشاره کرده‌اند. کار سختی است. بعضی چيزها در آن فوت می‌شود. اين‌جور که می‌بينم قصه دارد خوب پيش می‌رود. تا همين‌جا خوب پيش رفته است. اگر بعد از مدتی سلسله‌ی يادداشت‌های نوشته شده را کنار هم بگذاريد و اين پازل را تکميل کنيد، به «يک» تصوير از وبلاگستان می‌رسيم، يا به يکی از تصويرهای وبلاگستان (نه از آن تصويرهای گزاف و متبخترانه‌ی «ما ايرانيم» نسرين علوی). نگاه مردم‌شناسانه و جامعه‌شناسانه هم می‌توان داشت به ماجرا. بگذريم. نمی‌خواهم زياد شلوغ‌اش کنم. تا اين‌جا راضی‌ام از اتفاقی که افتاده است.

پ. ن. اين نوشته‌ی آسيه‌ی امينی،‌ به خصوص از وسط به بعد، را هم بخوانيد. اگزيستانسياليستی که می‌گويم چيزی تو اين مايه‌هاست. قصه‌ی آن دختر سبز چشمی که او را هل می‌داد. خوشحال‌ام که اين دومينو دارد به جاهای خوب می‌رسد.

May 13, 2007

تأثيرگذارترين‌ها

هيچ آدمی بی‌گذشته نيست. همه از پيشنيان يا هم‌روزگاران‌شان اثر گرفته‌اند. آن‌چه ما امروز هستيم، هر يک از ما، تنها محصول تلاش يا حرکت خودمان نيست. ما از ميراث پيشينيان يا ايثار هم‌روزگاران‌مان بهره‌مند شده‌ايم، يا مستقيم يا غير مستقيم.

بازی يلدا را که يادتان هست؟ فکر می‌کنم بد نباشد همين کار را درباره‌ی تأثير‌گذارترين‌ها در زندگی و انديشه‌مان انجام دهيم، شايد خودمان به تصويری از خودمان برسيم. دستِ خودمان را هم به نحوی رو کرده‌ايم. از خود شروع می‌کنم و می‌نويسم که تأثيرگذارترين‌ها در زندگی‌ام که‌ها بوده‌اند. نظم و ترتيب‌اش را واقعاً نمی‌توانم بگويم که کدام اول بوده است. اما همه‌ی اين‌ها سخت در زندگی، انديشه‌، احساس و نحوه‌ی نگاه‌ام به عالم تأثير شگرفی گذاشته‌اند. می‌‌دانم هر آدمی خودش هم هست. خودش هم سهم و نقش دارد در آفريدن آن‌چه امروز هست. اما ديگران هم با ما سهيم‌اند.

۱. معلوم است که «حافظ» صدرنشين همه است. من سال‌های درازی از عمرم را با حافظ نفس زده‌ام، با او زيسته‌ام، از او الهام گرفته‌ام، با او عاشقی کرد‌ه‌ام، با او راه وفا را طی کرده‌ام. حافظ مرا با بسيار کسان ديگر هم آشنا کرد که به نوبه‌ی خود وام‌دار آن‌ها نيز شدم. يکی دو تاشان همين پايين هستند البته.

۲. «مولوی»، اين خداوندگار عاشقان و سلطان خيال و مخزن اسرار طريقت و حقيقت، هم‌پای حافظ همراه‌ام بوده است. سال‌های نخست دبيرستان، مولوی برای من همپايی گريزپا بود که هرگز راهی به درون‌اش نمی‌بردم. اما کليدش را که به دست آوردم، ديگر دريايی مواج بود که با آسودگی تن به طوفان‌های‌اش می‌شد سپرد و نکته‌ها می‌شد از او آموخت. مولوی نيز چون حافظ برای من نيازمند راهنمايی بود. اسم‌اش همين پايين است.

۳. «ابوسعيد ابوالخير» برای من چهره‌ای شگفت‌انگيز بود که لطيف‌ترين درس‌های معرفتی را از آموختم. ابوسعيد از کهن‌ترين چهره‌های عرفانی ايران است که آينه‌ی تمام عيار رواداری و تسامح است. تصحيح شفيعی کدکنی از اسرار التوحيد، راهگشای بسياری از مشکلات من در فهم زبان ابوسعيد بود. از اين جهت من وام‌دار شفيعی کدکنی نيز هستم؛ اين استاد خاموش، صبور و دانشمند. ناگفته نبايد گذاشت که در همين ايام بود که «عطار» هم همنشين روز و شب من بود. هيچ اثری از عطار نبود که نخوانده باشم. عطار در کنار همه‌ی بزرگان ديگر عرفان، درس‌آموز بزرگِ عشق‌ الهی بود برای من.

۴. اما «سايه» (هوشنگ ابتهاج): درباره‌ی سايه چه بگويم که تا به حال نگفته‌ام؟ شعر سايه تمام زندگی عاشقانه‌ی مرا در خود دارد. جدای از اين، سايه‌ آينه‌ی اميدها و آرزوهای سوخته‌ی يک نسل پرشور و مبارز است. سايه در غزل‌ها و شعرهای نوش، سرخوردگی‌ها و ناکامی‌های يک نسل را به شيواترين بيان ترسيم کرده است. سايه‌ فهم حافظ را هم برای من بسيار آسان‌تر کرد. اما هر چه بود، سايه تأثيری بسيار دير پا در ذهن و خيال من داشته است. از سايه اما، درس اميد هم آموخته‌ام. سايه برای من از بزرگ‌ترين آموزگاران اميد در روزگار غوغا و دل‌شکستگی و سرخوردگی بوده است.

۵. وصف «شجريان» در اين وبلاگ واقعاً سخن از آفتاب گفتن در روز روشن است. از سر تا پای اين وبلاگ شجريان می‌بارد. معلوم است که چه اندازه وام‌دار شجريان هستم. سخت دوست‌اش دارم و سخت مديون او هستم، هر چند گاهی به درشتی از او انتقاد می‌کنم و کم‌کاری و بی‌دقتی‌اش را گوشزد می‌کنم. شجريان به اندازه‌ی سايه در فهم من از حافظ و مولوی و ارتباط يافتن من با آن‌ها سهم داشته است. صدای او انديشه و خيال حافظ و مولوی را در ذهن و زبان‌ام نشانده است.

۶. «عين القضات همدانی»، همدم ديوانگی‌های من بوده است. شوريدگی عين القضات و در عين حال اشراف حيرت‌آور او بر علوم دينی و قرآن دانی‌ او، سخت مرا مجذوب خود کرده بود. عين القضات برای من هميشه کليد فهم «تقوا» بوده است. شيواترين بيان‌ها را درباره‌ی مشکلات لفظی و معنوی قرآن از قاضی شهيد همدان ديده‌ام. عرفان سرکش و سربلند او برای من خلاصه‌ی بسياری از عميق‌ترين تجربه‌های عرفانی بوده است. امروز هم از چشمه‌ی جوشان معرفت او برخوردار می‌شوم.

۷. «دکتر عبدالکريم سروش» هم، آشکار است که عميق‌ترين اثر را بر انديشه‌ی من داشته است. سروش برای من مکمل يافته‌هايی بود که خود داشتم. سروش بسيار چيزها را که برای من يا دشوار فهم بودند يا بيان‌شان سخت بود، به نغزترين بيان معرفی کرد. فهم امروزی از دين را نه من که بسيار کسان ديگر، آن‌ها که دغدغه‌ی دين دارند، مديون مجاهدت‌های او هستند. سروش حافظ و مولوی را به شيوه‌ای ديگر به زندگی من کشانيد. يکی از کليدهای مهم فهم مولوی و حافظ را سروش به دست من داد.

۸. اما آخری را بايد اول می‌گفتم. اين يکی از زمانی که زاده شده‌ام همزادم بوده است. نام‌اش را چطور بايد گفتن؟ به قول شاعر:
ای سرو سهی، ماه تمام‌ات خوانم؟
يا کبک دری خوش‌خرام‌ات خوانم؟
زين هر سه بگو تا به چه نام‌ات خوانم؟
کز رشک نخواهم که به نام‌ات خوانم!
آن‌ها که مرا خيلی خوب می‌شناسند، بی‌ترديد او را هم خوب می‌شناسند. بهتر است از او هيچ نگويم و پشت پرده‌ی راز بماند. او نازنينی است که با راز و ناز همنشين است. پرده‌نشين ماندن‌اش به. او برای من مجموعه‌ی همه‌ی نام‌هاست. او نام بزرگ است. هر چه خواسته‌ام در اين دورِ نزديک يافته‌ام.

اما مهدی جامی، صاحب سيبستان، رضا شکراللهی خوابگرد، کوروش عليانی، امير سوشيانت، امين عنکبوت، حامد قدوسی و اميرحسين سام و ياسر ميردامادی را به اين حکايت فرا می‌خوانم. آن‌ها هم لابد می‌توانند ديگران را دعوت کنند به اين بازی. بانو هم حتماً خودش خواهد نوشت. فهرست من اين هشت نام شد. اين‌ها به چشم من بزرگترين‌ها آمدند. پشت سر شما چه کسانی ايستاده‌اند؟

پ. ن. خدا خير بدهد اين امير عباس را که رفت نوشت. ولی کاش آن بند آخرش را نمی‌نوشت! بقيه هم لابد همين روزها می‌نويسند ديگر!
از مهدی: «من و قهرمان‌های‌ام»
از رضا شکراللهی «تأثيرگذارترين‌ها بر من»
از کوروش عليانی «تأثيرگذارترين‌ها»
يدداشت حامد قدوسی
تأثيرگذارترين‌های عنکبوت

اميدوارم باقی افرادی که من دعوت کرده‌ام و آن‌ها که سايرين دعوت کرده‌اند هم بنويسند و زودتر بنويسند. هر کدام از ما نه می‌تواند همه‌ی تأثيرگذارترين‌ها را بنويسد و نه می‌‌‌تواند همه‌ی آن‌ها را که می‌خواهد دعوت کند به اين زنجير نوشتن. پس همين را غنيمت بايد دانست. اما ممنون‌ام از همه‌ی عزيزانی که اين تکليف به قول مهدی «شاق» را اجابت کرده‌اند.

May 12, 2007

از سرسری خوانان بیزارم

در اين تجربه‌ی چندين ساله‌ی وبلاگ‌نويسی، يکی از چيزهايی که سخت آزارم داده است، همين خوانندگان سرسری‌خوان بوده است. عده‌ای می‌آيند مطلبی را بخوانند، دو خط می‌خوانند و بقيه‌ی متن را رها می‌کنند. از يک جمله يک چيزی را می‌فهمند و بدون توجه به پس و پيش جملات هر چه بخواهند بر زبان نويسنده می‌گذارند. در بهترين حالت، خواننده‌ات فقط يک متن را از وبلاگ می‌خواند و هيچ اعتنايی به بايگانی نوشته‌های‌ات ندارد. برای عده‌ای اصلاً مهم نيست انديشه‌ات چه پيشينه‌ای دارد، چه تغييراتی کرده است و اساساً‌ موضع فکری‌ات چی‌ست. بزرگترين رکن وبلاگستان فارسی، متأسفانه، سوء تفاهم است. اين هم البته از خصوصيات جامعه‌ی ايرانی ماست که در وبلاگستان عرض اندام می‌کند. دشمن‌کيشی، تخريب شخصيت،‌ مردم‌آزاری و ده‌ها عيب و مرض ديگر هم که تا دل‌تان بخواهد وفور دارد (نمونه می‌خواهيد؟ نوشته‌های تازه‌ی حسين درخشان را بخوانيد).

کاش مردم سرسری‌خوان نبودند. کاش کمی دقيق‌تر و منصفانه‌تر می‌خواندند. در وبلاگستان هم می‌شود اخلاق داشت. وبلاگ‌نويسی اخلاق تازه‌ای می‌آفريند، اما اصول فربه و بزرگ اخلاقی را از اعتبار نمی‌اندازد. ناجوانمردی، دروغ‌گويی، رياکاری هنوز هم در قرن بيست و يکم و عصر سيطره‌ی اينترنت و وبلاگ‌ها،‌ رذيلت هستند. جهان مدرن، اخلاق را از اعتبار نمی‌اندازد. می‌توان بی‌دين بود، اما بی‌اخلاق بودن فروترين درجه‌ي انحطاط انسانی است. کاش يکی تحقيقی بکند درباره‌ی اخلاق در وبلاگستان. مقصودم اخلاق است، نه دين. روشن هم هست که من اخلاق را مقوله‌ای برتر از نفس دين می‌بينم. نتايج‌اش بسيار جالب خواهد بود.

April 3, 2007

بازی بی‌بی‌سی با وبلاگستان فارسی و ملوانان زندانی

شبکه‌ی خبری ۲۴ ساعته‌ی بی‌بی‌سی همين الآن با آدمی مصاحبه کرد به نام «شهرام خلدی» درباره‌ی قضيه‌ی ملوانان انگليسی بازداشت شده در ايران و انعکاس آن در وبلاگستان. علی‌الظاهر، بنا به روايت گوينده‌ی خبر، ايشان مدرس زبان فارسی در منچستر است و وبلاگ‌نويس.

آقای خلدی تا توانست تخيلات‌اش را به اضافه‌ی باورهای شخصی‌اش درباره‌ی وبلاگستان فارسی را به خورد مخاطبان بی‌بی‌سی داد. آقای خلدی چنان تصوير سياه و تلخی را از وبلاگستان فارسی ارايه کرد که اگر کسی نداند گمان می‌کند ديگر هيچ‌کس در ايران جرأت وبلاگ‌نويسی ندارد يا اگر وبلاگ‌ بنويسد و سخنی خلاف سليقه‌ی حاکميت بگويد فردا سر از اوين در می‌آورد. محض نمونه حضرت‌شان فرمودند که محدوديت‌های بسيار زيادی برای وبلاگ‌نويسان در ابراز آزادانه‌ی عقيده‌شان هست از جمله اين‌که بايد وبلاگ‌های‌شان را ثبت کنند! تو را به خدا می‌بينيد يک آدم چقدر می‌تواند پرت باشد و چگونه روايت‌ها را واژگونه کرده و مصادره به مطلوب کند؟ آقای خلدی مثل اين‌که از سابقه‌ی اعتراض‌های همين وبلاگ‌نويسان ايرانی داخل به طرح سامان‌دهی کذايی و شکست‌ خوردنِ آن طرح بی‌سر و ته بی‌خبر است و نمی‌داند که کار به جايی کشيد که خود وزارت ارشاد وبلاگ‌نويسان را از ثبت وبلاگ‌های‌شان معاف کرد (به اين می‌گويند موج‌سواری برای تبليغات و نام‌آور شدن). هيچ کس نمی‌گويد وضع وبلاگستان ايران گل و بلبل است، اما هر چه باشد اين قدر مزخرف و افتضاح که حضرت آقا توصيف کردند نیست. دروغ هم می‌خواهيد بگوييد دروغ شاخ‌دار نگوييد.

آقای خلدی می‌گويد عده‌ای از کسانی که جلوی سفارت انگليس تظاهرات می‌کنند کسانی هستند که بورسيه‌ی تحصيلی از جمهوری اسلامی ايران می‌گيرند تا برای تحصيل به انگليس بيايند! تو را به خدا منطق و استدلال آقای خلدی را ببينيد. واقعاً آدم حيران می‌ماند که اين آقای خلدی از خواب اصحاب کهف بيدار شده است يا بی‌بی‌سی واقعاً‌ به سرش زده است که شهرام خلدی را به عنوان نمونه‌ای خوب از وبلاگستان ايرانی به مخاطبان‌اش معرفی می‌کند. کاش يک بار ديگر نشان‌اش بدهند يا لينک فيلمی از آن موجود باشد تا بفهميد و ببينيد آقای خلدی چه دسته گلی به آب داده است.

من هر چه در گوگل جست‌وجو کردم به يک وبلاگ رسيدم که متعلق به «شهرام خلدی» نامی است و اين وبلاگ‌ هم از ۲۲ اکتبر ۲00۶ (با ويرايش در ۹ نوامبر ۲00۶)‌ به روز نشده است. کس ديگری اطلاعات تازه‌ای درباره‌ی اين پديده‌ی مشعشع تاريخ وبلاگ‌نويسی زبان فارسی که نماد درخشانِ وطن‌دوستی و صداقت و راست‌گويی و بی‌عيب و علت و بدون پيش‌داوری است دارد؟

پ. ن. بی‌بی‌سی ديگر رسماً به هذيان گويی افتاده است:
۱. يک بار می‌گويند ملوانان بازداشت شده، يک بار می‌گويند «ربوده شده» و مرتب هم اين روزها دارند می‌گويند «گروگان گرفته شده». چيزی به اسم «زندانی» معنی ندارد از نظر اين‌ها.
۲. گوينده می‌گويد عکس‌های تازه‌ی ملوانان در خبرگزاری نزديک به «سپاه پاسدارن» منتشر شده است. کسی خبر دارد «خبرگزاری فارس» چه قرابتی با سپاه دارد؟ تا جايی که ما می‌دانستيم «فارس» به قوه‌ی قضاييه نزديک بود نه به سپاه. کسی می‌تواند توضيح تازه‌ای بدهد؟
۳. اوج فاجعه اين‌جاست که چهره‌ی حسين شريعتمداری را به عنوان صاحب‌نظر در تلويزيون بی‌بی‌سی نشان بدهند! از طرفی يکی مثل شهرام خلدی را با آن حرف‌های بی‌سر و ته نشان می‌دهند و از طرفی يکی مثل شريعتمداری را که روش و منش و اخلاق‌اش برای تمام عالميان شناخته شده است نشان می‌دهند (واقعاً لازم است درباره‌ی شريعتمداری توضيحی بدهم؟!). حدِ ميانه، اعتدال و ديپلماسی انگار دارد از ميان می‌رود.

انگار هم در ايران و هم در اين‌جا رسانه‌ها می‌خواهند به نزاع بيشتر دامن بزنند و قضيه را پيچيده‌تر کنند. ماجرا هر چه باشد، از هر دو سو نياز به خويشتنداری و گفت‌وگو دارد. باز خدا خیرشان بدهد انگليسی‌ها را که اين قدر دارند روی حرف‌های لاريجانی مانور می‌دهند و از آن استقبال می‌کنند. کاش رسانه‌های ما در ايران هم به جای شلوغ‌بازی و متشنج کردن وضعيت اندکی خويشتنداری پيشه می‌کردند و بيشتر مراقب حرکات و سخنان‌شان بودند. خدا می‌داند اين شاخ و شانه کشيدن‌ها و خط و نشان‌ها کی تمام می‌شود!

پ. پ. ن. امروز يکی از همکاران‌ام در اداره می‌گفت که يکی از شبکه‌های تلويزيون (شبکه‌ی چهار گمان کنم) خبری را آورده بود که ملوانان انگليسی هنگام دستگيری در آب‌های ايران بوده‌اند. ظاهراً دعوا بر سر اين‌که اين‌ها در آب‌های ايران بوده‌اند يا نبوده‌اند، هنوز ادامه دارد و نمی‌شود با قاطعيت گفت کدام يک درست می‌گويند، اما درد اين‌جاست که خيلی از ما ايرانی‌ها علی‌الاصول حاکميت ايران را هميشه متهم می‌بينيم حتی در وقت‌هايی که کارِ درست را انجام بدهد! حال به فرض اين‌که اين‌ها در آب‌های ايران هم بوده باشند، عده‌ای هميشه می‌گويند ايران بيخود کرده اين‌ها را گرفته است!‍ اين دسته از آدم‌ها ديگر نوبر سياست و ادراک‌اند.

بعد التحرير: آقای خلدی در وبلاگ‌شان به يادداشت من واکنش نشان داده‌اند و درباره‌ی اعتراض من يادداشتی نوشته‌اند. از ايشان سپاسگزارم که دغدغه‌ی روشن ساختن موضع‌شان را دارند. من هم در ذیل همين مطلب مختصری در پاسخ نوشته‌ام. اما همچنان با بعضی از نکات ايشان مخالف‌ام و به تفصيل در همین وبلاگ قبلاً درباره‌ی ديدگاه خاص‌ام توضيح داده‌ام: من وبلاگستان را حزبِ سياسی نمی‌دانم.

January 14, 2007

چاک جهل و حمق نپذيرد رفو

تا به حال برخورد کرده‌ايد به بعضی از آدم‌های ناراحت که توی خيابان‌ها ولو هستند و بی هيچ دليلی ناگهان به رهگذران گير می‌دهند؟ آدم واقعاً نمی‌داند با اين‌ها چه بايد بکند. ممکن است با کسی جايی برخوردی داشته‌ای، چه شخصی و چه فکری، اما وقتی اصلاً با کسی رو به رو نشده‌ای و هيچ تقابلی با او نداشته‌ای و ناگهان از او رفتاری پر از نفرت و بغض ببينيد، چه حسی به آدم دست می‌دهد؟ به اين می‌گويند وضعیتی که آدم در آن نمی‌داند واقعاً چه بايد بگويد يا چه بايد بکند. الغرض، امروز ديوانه‌ای (که اتفاقاً ناشناس هم نبود و خوب هم می‌شناسيم‌اش) رفته بود در وبلاگ بانو کامنتی گذاشته بود و هر چه از ذهن بيمارش تراوش کرده بود نوشته بود و حسابی آزرده‌خاطرش کرده بود. خوب اولين چيزی که به ذهنم رسيد اين بود:
گر بدی گفت حسودی و رفيقی رنجيد
گو تو خوش باش که ما گوش با احمق نکنيم!
(همان: چون جواب احمق آمد خامشی / اين درازی در سخن چه می‌کشی؟)

اما اين پديده‌ها هميشه وجود داشته‌اند و حالا به فضای وب کشيده شده‌اند. بيست سال پيش،‌ آن آدم بيمار شايد وارد دنيايی ديگر می‌شد و تنها دستِ تقدير می‌توانست تو را با هذيان‌های هيستريک ديوانه‌ای ساديست رو به رو کند. اما تکنولوژی، دسترسی نامحدود را در اختيار همه‌ی آدم‌ها – سالم و بیمار – به يک اندازه گذاشته است. بعضی‌ها را نمی‌شود درمان کرد:
چاک (!) جهل و حمق نپذيرد رفو
تخم حکمت کم ده‌اش ای پند گو!

هر چه باشد، چاره‌ای نيست از اين فضا. طول می‌کشد تا آدم‌های مختلف ادب زيستن با اين امکانات تازه را بياموزند (و آن‌ها که لازم است سر جای خودشان نشانده شوند). اما اين عده از بيماران خودشان پيشاپيش قربانی اين کيسه‌ی انباشته از زهری هستند که مدام با خود حمل می‌کنند و به صورت ديگران می‌پاشند. و عجيب است که اين رنج جانسوزی که هستی‌شان را تيره کرده است و می‌آزاردشان، به چشمِ احول‌شان نمی‌آيد:
پيش چشم‌ات داشتی شيشه‌ی کبود
لاجرم عالم کبودت می‌نمود!

پس: «برو معالجه‌ی خود کن ای فضيحت‌گوی!» (با عذرخواهی از حضرت حافظ).

January 8, 2007

طرح بی‌سامانی هنوز سامان دارد!

نمی‌دانم چرا اين اصلاح تازه‌ی طرح سامان‌دهی را خيلی‌ها عقب نشينی تصور کرده‌اند. فقط به اين‌ها توجه کنيد: وبلاگ نويسان از ثبت وبلاگ‌شان معاف هستند، مگر آن‌ها که دامنه‌ی اختصاصی دارند. خوب اين يعنی چه؟ يعنی اين‌که اولاً بلاگ‌اسپات در ايران فيلتر است و هر سيستم ميزبانی وبلاگ که موی دماغ ما بشود به طريق اولی فيلتر می‌شود. بعد هم پرشين بلاگ و بلاگفا مالِ خودمان است. هر وقت تشخيص داديم کسی چيز خوبی ننوشته‌ است مسدودش می‌کنيم. مالِ خودمان است ديگر، هر کاری بخواهيم می‌کنيم. پس می‌ماند آن وبلاگ‌هايی که دامنه‌ی اختصاصی دارند. خوب اين‌ها خارج از دسترس ما هستند. ما نمی‌توانيم کنترل‌شان کنيم. پس بايد بيايند ثبت شوند و گر نه فيلتر می‌شود. ثبت هم که بشوند البته باز هم فيلتر می‌شوند ولی خوب چوب‌خط فيلترکنی ما پر می‌شود ديگر!

اگر فکر کرده‌ايد اين‌ها عقب‌نشينی کرده‌اند، اشتباه می‌کنيد. جملاتی اضافه کرده‌اند که نيت‌شان را بيشتر آشکار می‌کند. زياد خوشحال نباشيد. البته می‌شود خوشحال بود چون حتی طرح تازه هم عملی نيست و نشان از بی‌خبری و استدلال‌های کودکانه دارد ولی آن تغيیر تازه چيز زيادی را عوض نکرده‌ است: «حقه‌ی مِهر بدان مُهر و نشان است که بود»!

December 21, 2006

بازی يلدا

در راستای اجابت دعوت سلمان و پارسا صائبی و محمود فرجامی، پنج چيزی که احتمالاً درباره‌ی صاحب ملکوت نمی‌دانيد:

۱. بر خلاف تصور خيلی از دوستان و دشمنان، من بورسيه‌ی دولت جمهوری اسلامی ايران برای تحصيل در انگليس نبوده‌ام. هيچ مزايای مثبت يا منفی هم از هيچ ارگان دولتی – داخلی يا خارجی - تا به حال دريافت نکرده‌ام! هزينه‌ی تحصيل من هم اگر چه از يک مؤسسه‌ی علمی تأمين شده است ولی آخر ماجرا نتيجه‌ی عرق جبين و کد يمين و چند سال ترجمه‌ی بی‌وقفه در کسوت دانشجويی ولی در عمل به صورت کارمند تمام وقت بوده است. بچه پولدار هم نبوديم که خودمان پول کلان دانشجويی را بدهيم. شرمنده‌‌ی همه‌ی کسانی که گمانِ زيادی پولدار بودن به ما برده‌اند. البته اصلاً بدم نمی‌آيد آن قدر پول داشته باشم که بتوانم همه‌ی وقتم را صرف کتاب خواندن و موسيقی گوش دادن و وبلاگ‌خوانی کنم!

۲. من يک بار، پنج سال دانشجوی رياضی دانشگاه فردوسی مشهد، ورودی سال ۷۲، بودم و درست سال آخر وقتی که داشتم عملاً فارغ‌التحصيل می‌شدم در یک اقدام انتحاری و احمقانه انصراف دادم و خودم را آواره کردم. البته بعداً که آمدم انگليس بدون ليسانس توانستم فوق‌ ليسانسم را در روابط بين‌الملل بخوانم، آن هم فقط به شوق گلِ روی جان کين و درس‌های فلسفه‌ و سياست که دانشگاه وست‌مينستر داشت. و گرنه اساساً قرار بود چيزی بخوانم تو مايه‌های فلسفه و فلسفه‌ی علم که خوب نشد ديگر!

۳. من با شيرینی ميانه‌ی خوبی ندارم. هر چيزی که شيرين باشد يا شيرينی زيادی داشته باشد، حال‌ام را بد می‌کند.

۴. به طرز وحشتناکی به چای و خواب علاقه دارم. صبح‌ها الهه هميشه به زور از خوب بيدارم می‌کند. قبل از ازدواج‌ام هميشه تا لنگ ظهر خواب بودم. تمام خلاقيت فکری و علمی و شعری‌ام بعد از نيمه‌شب بروز می‌کرد. يکی از آرزوهای کوچک پیش پا افتاده‌ی من اين است که ۲۴ ساعت تمام بدون وقفه بخوابم (فکر نکنيد نمی‌شود؛ من کرده‌ام و شده است!). بر همين سياق،‌ مرگ را هم خوابی بدون پايان (حداقل تا زمان روز حشر) تصور می‌کنم. از شما چه پنهان مدتی پيش تقريباً بی‌هوش شدم و به مدت چندين ثانيه اصلاً نفهميدم چی‌ شد. لذت عجيبی داشت.

۵. از همان سال‌های دانشجويی رياضی، کامپيوتر بخش جدايی‌ناپذير زندگی من شده است. مدت‌هاست شعرها و مقاله‌های‌ام را اصلاً روی کاغذ ننوشته‌ام. همه چيزم شده است کامپيوتر و يک دنيا فايل. کامپيوتر، اينترنت و تلفن برای من هميشه محور زندگی بوده است و گردش‌های مهم و اساسی زندگی من يک جوری به اين‌ها ربط داشته است. يک آرزوی نسبتاً کوچک ديگر من اين است که چند تا خط تلفن نامحدود (به عبارتی يک شرکت مخابرات بزرگ) و يک کامپيوتر اَبَر پيشرفته به همراه اينترنت شديداً پرسرعت داشته باشم و بروم توی يک جزيره زندگی کنم! شايد هم باز در يک اقدام انتحاری ديگر همه‌ی اين‌ها را ترک کردم!!

دوست دارم اين پنج نفر هم در وبلاگ‌های‌شان پنج چيز را که احتمالاً بقيه درباره‌شان نمی‌دانند بنويسند: سيبستان، حباب، عنکبوت، سوشيانت، ساغر.

November 17, 2006

مردم‌شناسی سايبرنتيک در وبلاگستان فارسی

آی جامعه‌شناسان! آی روانکاوان! آی مردم‌شناسان! بشتابيد! بازار داغی در وبلاگستان فارسی بر پاست که می‌توان از آب هميشه گل آلودش ماهی‌های بزرگ گرفت! لحن طنز ماجرا را اگر کنار بگذاريم می‌توان الگوهای جالبی را از رفتار ما در وبلاگستان، موضع‌گيری‌ها و مخصوصاً کامنت گذاشتن‌ها در وبلاگ‌های مختلف بيرون کشيد. (نمونه‌های عينی و مصاديق مشخص هم زياد دارد: هستند کسانی که هيچ وقت وبلاگ نمی‌نويسند يا حداقل نام وبلاگ‌شان را رو نمی‌کنند، اما عاشق اين هستند که در وبلاگ‌های مختلف کامنت بگذارند!).

اين نوشته‌ی نويسنده‌ی وبلاگوار (که دست بر قضا روی وبلاگ‌ها دارد دکترا می‌گيرد) («کامنت‌ها: بازتاب رفتار اجتماعی ما») الحق که نوشته‌ای است بسيار به جا و ضروری. آن‌ها که گفته‌اند وجود داشتن امکان کامنت گذاشتن يا باز گذاشتن آن نشانه‌ی ميزان دموکراسی و رواداری و مدارای ماست، اين يک جا بدجوری اشتباه کرده‌اند. بله، باز گذاشتن بخش نظرها امکان تبادل نظر و گفت‌وگو و نقد را بيشتر می‌کند، اما نه لزوماً. فضای نقد در بخش نظرهای وبلاگستان فضای سالمی نيست، يعنی هميشه سالم نيست. کلی از آدم کار و انرژی می‌برد.

پيشتر بخش بزرگی از اين نظرهای عجيب و غريب و ناهنجار را به حساب سوء تفاهم و سرسری خوانی گذاشته بودم. اکنون بايد اين را هم با آن افزود که بخشی از وبلاگستان دچار اختلال‌های رفتاری و فکری است. اين‌ها صرفاً توصيف است. وضعيت واقعی وبلاگستان اين است. طبيعت‌اش همين است، حداقل تا امروز. شايد فردا روزی وبلاگستان جهشی ژنتيک پيدا کرد و تکاملی فرا-داروينی حاصل شد و وضعيت کمی فرق کرد. اما فعلاً وضع همين است.

November 8, 2006

وبلاگستان: عرصه‌ی فراخ توهم

تا به حال چندين بار نوشته‌ام که وبلاگستان فارسی فضايی است سيال و بلکه اثيری. اين فضا حظ و بهره‌ی چندان  زيادی از واقعيت ندارد. به معنای دقيق کلمه، وبلاگستان ما، به طور کلی «مجازی» است (با هر قرائتی که از «مجاز» داريد).

بگذاريد از تجربه‌ی خودم بگويم و بازخوردهايی که «ملکوت» داشته است. البته هر که وبلاگ مرا می‌خواند «بر حسب فکر گمانی دارد». ولی بهترين نشان «توهم» در برداشت‌های مجازی وبلاگيه اين است که من شده‌ام از اين‌جا رانده و از آن‌جا مانده: «نه در مسجد گذارندم که رندی / نه در ميخانه کاين خمار خام است!». مذهبيون افراطی، لامذهب‌ام می‌خوانند. سکولارها مذهبی‌ام می‌بينند. امروز دست بر قضا در وبلاگی خواندم که گفته بود نويسنده‌ی ملکوت «اپوزيسيونی» است! می‌بيند چه اندازه تصورهای مردم و خوانندگان متفاوت و عجيب و غريب است؟ بدون هيچ شکی من در زمره‌ی «اپوزيسيون» يا حداقل آن‌ها که اپوزيسيون خوانده می‌شوند نيستم. نه مبناهای مشترک فکری دارم با آن‌ها و نه اهداف‌ام به هدف‌های آن‌ها شبيه است. اما خوب، چه می‌شود کرد؟ وبلاگستان است و هزار عيب و علت!

نمونه‌های ديگرش را هم زياد دارم. وقتی نقدی بر برنامه‌ی بنياد ميراث ايران و راديو زمانه در مورد موسيقی زیرزمينی نوشتم، باز هم به نتايج مشابهی رسيدم. خواننده اصلاً برای‌اش مهم نيست کليت تفکر نويسنده‌ی يک وبلاگ را بشناسد. گاهی اوقات يک نوشته‌ی يک وبلاگ را، بدون خواندن ده‌ها نوشته‌ی ديگرش، سند هزاران نسبت عجيب و غريب می‌کنند. بعضی از منتقدان فکر کرده بودند که نويسنده‌ی ملکوت، لابد به دليل همين نقدهای‌اش، جز شجريان هيچ چيز ديگر گوش نمی‌دهد. البته به خودشان زحمت نداده بودند نگاهی به تنوع موسیقی‌های طربستان حتی بيندازند.

از اين نمونه‌ها فراوان می‌توان نقل کرد. اين قطعات پراکنده را که کنار هم بگذاريم به يک نتيجه‌ی روشن می‌رسيم: عمده‌ی وبلاگ‌خوان‌ها، سرسری خوان هستند. چرا؟ يکی از دلايل‌اش اين است که وبلاگ اصولاً برای اين قشر از وبلاگ‌خوان‌ها تفنن است و اصلاً زياد جدی نيست. چون جدی نيست، ارزش اين را هم ندارد وقت زيادی برای آن صرف کنی. مقصودم اين نيست که در وبلاگستان آدم‌های جدی وجود ندارند يا «همه» سرسری خوان هستند. اتفاقاً اهل انديشه و تعمق هم در وبلاگستان داريم، اما فضای غالب را – با توجه به مشاهداتی که تا به حال داشته‌ام – سرسری خوان‌ها می‌سازند. و سرسری خوان‌ها هم تصويری که از يک آدم می‌سازند تصويری ناقص و مخدوش است.

البته اين ماجرای مسابقه‌ی دويچه وله هم چیزی است از قماش همين سرسری خوانی يا توهم‌پراکنی. هر چه فکر می‌کنم معيارهای اين‌ها را نمی‌فهمم. اصلاً نمی‌دانم چرا وبلاگ يک لاقبای من بايد برای اين‌ها مهم باشد؟ خدای ناکرده اسائه‌ی ادبی به دوستانی که نام‌شان در آن ليست هست، نشود. اما ما به همين کنجِ آرامِ خودمان دل‌خوش هستيم که حرف‌هايی را که نمی‌شود هيچ جا نوشت، اين‌جا بنويسيم. عجيب اين است که ملکوت (يعنی وبلاگ من، نه لزوماً حلقه‌ی ملکوت) آن ته ته ليست نيست!

من از وبلاگ نه توقع کمال دارم نه فکر می‌کنم می‌توان بار زيادی بر شانه‌ی آن نهاد. شايد وبلاگستان قابليت‌های زيادی داشته باشد (احتمالاً برای آينده)، اما در حال حاضر من چندان به آن خوشبين نيستم. گمان می‌کنم برای به فعليت در آوردن آن قابليت‌ها راه درازی در پيش است. وبلاگستان – احتمالاً – در حال شدن است. وضع‌اش چندان هم بد نيست، اما توقع‌ها از وبلاگستان خيلی خيلی بالاست. کمی بايد متواضع‌تر باشيم. اين به انصاف و واقع‌بينی نزديک‌تر است. نبايد دايره‌ی مخاطبان وبلاگستان را از آن‌چه هست، وسيع‌تر تصور کنيم. گاهی اوقات اين توهم پيش می‌آيد.

October 12, 2006

حبابی در ملکوت

تا دوستان ديده و ناديده به خاطر قصور و تأخير در معرفی ساکن جديد ملکوت، ما را آماج ملامت و سرزنش نکرده‌اند، زودتر بنويسم که ملکوت ميهمانی تازه دارد. چند سال پيش هم در همين ايام قدر، در ماه رمضان، ميهمانی به ملکوت آمد که نمی‌دانم «چه خطا ديد که از راه خطا رفت»! باری، ميهمانِ تازه‌ی ما، ياسر ميردامادی است که از اعاظمِ شيوخِ برنای مشهدی است. دماغی پر فلسفه دارد و دلی پرنوسان ميان شک و يقين! از ارادت‌مندان سروش است و ملکيان. سابقاً در دو سه حجره‌ی ديگر می‌نوشته است و حاليا حجره‌نشين ارض ملکوت شده است. هر چه هست از امروز که روز هجدهم رمضان است در ملکوت می‌نويسد. ارجو که خوش قدم و خوش قلم باشد (و قوياً آرزومندم که آداب «نيم‌فاصله» را رعايت کند!). نامِ جريده‌ی مجازيه‌ی اين سيدِ طلبه‌ی مشهدی، همان «حباب» است؛ حبابی در ملکوت. سر بزنيد به اين حباب ملکوت، اما سوزن‌اش مزنيد که سوزن حباب را می‌ترکاند. نيک که بنگريم هستیِ ما همگی حباب را ماند، چنان‌که حضرت حافظ فرمود:
همچون حباب ديده به روی قدح گشای
وين خانه را قياسِ اساس از حباب کن
پس سوزن به حبابِ ديگران، و از جمله حبابِ ياسر، مزنيد. باشد که حبابِ هستیِ ما را نيز دست ظلم و جور نترکاند. باشد که همه‌ی حباب‌ها غرقه‌ی تلاطم ساغرِ می باشند.

August 5, 2006

ما اسلاموفوب‌ها!

پاسخ مهدی را به انتقادی که از او شده بود الآن خواندم. چند نکته را در حاشيه می‌افزايم، شايد بعضی مبهمات را توضيح دهد. پیش از هر چيز مانند ساير دوستانی که برای مهدی نظر داده‌اند، من هم ادامه‌ی اين بحث را بی‌مورد می‌دانم: «روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد»! نمی‌شود همه را راضی نگه‌ داشت.

اما من فکر می‌کنم مسأله بيش از راضی نگه داشتن افراد است. به دلايلی نسبتا روشن در ميان ما ايرانيان بالاخص، نوعی حساسيت منفی و غيرعقلانی نسبت به هر چه که به هر نحوی به دین و خدا مربوط باشد به وجود آمده است. البته، اهل عقلانيت انتقادی (نه بهانه‌گيری‌های انفعالی) بهتر می‌دانند که این‌ها بيشتر واکنش است تا کنش. ملت جوری حرف می‌زنند که هر کس مثلا زمانی از شريعتی يا آل احمد خوشش آمده باشد (يا اصلا همين الآن خوشش بيايد) چه موجود مهيب و ضد انسانيتی است! اين همه ساده‌انديشی واقعا جای حيرت دارد. اين يعنی ما آزادی و حقوق بشر را می‌خواهيم فقط برای کسانی که مثل ما فکر کنند. من فکر می‌کنم اگر آزادی و احترام برای عقايد بشر (نه لزوما اعمال آن‌ها) يک تکليف انسانی و جهانی است، همه را شامل می‌شود بدون استثنا حتی دشمنان فکری ما را. تا به کسی برای سخن گفتن تريبون ندهی و بخواهی مدعی شوی که فلان گروه چون به نظر من عقايدی افراطی دارد باید ساکت شود، قدم به قدم به نوعی فاشيزم نزديک شده‌ای که قربانی آخرش خودت خواهی بود.

اين درباره‌ی کسانی است که واقعا اهل افراطند و افکارشان انسان‌ستيزانه است، چه برسد به کسی مثل مهدی که من او را اصلا و ابدا چنين نمی‌دانم. من شايد به مهدی انتقاد داشته باشم و انتقادهای سختی از او بکنم. اما کاری که او کرده است در رادیو زمانه بدون هيچ ترديدی ستودنی است. من از او توقع کمال ندارم. او هم ممکن است مانند هر انسانی اشتباه بکند. اگر ما سوء نيت نداشته باشيم و با بغض و کينه به موضوع نگاه نکنيم قطعا می‌توانيم گفت‌وگويی سالم ایجاد کنيم. رادیو زمانه طفلی نوپاست. بیایید این‌جا لااقل ثابت کنيم که ما ايرانيان توان تحمل يکديگر را داريم با هر کيش و مسلک و آيینی که باشد. رادیو رسانه است نه يک پادگان نظامی. يک رسانه را می‌شود با خود رسانه نقد کرد و از آن پاسخ طلبید. رادیو می‌تواند در نهادهای جامعه‌ی مدنی نهادينه شود و خوی و خصلت آن‌ها را بگيرد. بعضی‌ها جوری از راديو زمانه و مهدی صحبت می‌کنند که انگار آن‌جا پادگان است و مهدی تيمسار پادگان! من فکر نمی‌کنم چنين چيزی واقعيت داشته باشد. در عمل هم می‌توان اين فرضيه را آزمود. می‌توانيم راديو زمانه را رادیویی مردمی و پاسخگو بسازیم. به من و شما بستگی دارد. پیش‌فرض‌های ذهنی و جهت‌گيری‌های سياسی را اگر داخل ماجرا نکنیم، راه را بر خیلی سوء تفاهم‌ها می‌بنديم.

من خیلی از واکنش‌های عجيبی (يا چه بسا طبيعی) را که نسبت به راديو زمانه ديده‌ام، عمدتا برآمده از اين افکار اسلام‌ستيزانه و اسلاموفوب‌ می‌دانم. هر گردی گردو نيست. اسلام‌های متعدد و فراوانی وجود دارند و لزوما هر وقت گفتیم اسلام، مراد و مقصود طالبان و بن لادن و حتی جمهوری اسلامی نیست (اگر چه تمام تفسيرها و خوانش‌ها از دين اسلام به يک اندازه تاريخی هستند و جايگاه خود را در تاریخ اسلام دارند). عجیب است که هنوز رادیو زمانه هیچ کاری نکرده است و هیچ سخن و موضع سیاسی یا دینی از خودش بروز نداده، صداها بلند شده است که آی فلانی روزی از شريعتی خوشش‌ می‌آمده و امروز هم خودش را وامد‌ار او می‌داند. بارها نوشته‌ام که فاشیزم به هر لباسی در می‌آيد چه آن لباس، لباس دین و تقوا باشد يا لباس روشنفکری و ليبرال بودن و لاييک بودن. ما همگی پتانسيل اين را داريم که یک چیزی را برای خودمان مقدس ‌کنيم و با آن به پيکار ديگران برويم. جهان واقعا متکثر است. منطق عملی زندگی در جهان، منطق صفر و یک نیست. بیایید نه اسلاموفب باشيم نه ليبرالوفوب! کمی اگر متواضع‌تر باشيم خيلی از مشکلات حل می‌شود.

زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما

برنامه‌ی شب‌ام را که تمام کردم، تا برگشتم ساعت دوازده شب بود (به وقت مونيخ). زنگ زدم لندن ديدم دنيا رفته است روی هوا! آن‌جوری که بانو می‌گفت اين پخش آزمايشی واقعا هيجان‌انگيز شده است. من هم که از اين‌جا هیچ صدایی نمی‌شنوم. ناشنيده دست مريزاد می‌گويم به زمانه‌چی‌ها، علی‌الخصوص آزاده‌ی سخنگو و ميرزا مهدی خان نازک‌الملکوت سابق و احتمالا فعلی! تو را به خدا يک نفر بخشی از صدایی را که پخش می‌شود جایی بنويسد. بانو می‌گفت يکی به اسم داريوش آن‌جا نظر داده. به خدا من نبوده‌ام. يعنی اگر بودم حتما خودم نظر می‌دادم، خوب هم نظر می‌دادم و نظرهای خوب هم می‌دادم. لابد روی کره‌ی زمين به جز من باز هم داريوش هست! ناشنيده توصيه‌ی اکيد می‌کنم تمام ابيات خوب و خوش‌بينانه و مثبت مطلب قبلی مرا برای زمانه زمزمه کنید. همین‌طوری می‌توانم تا صبح بنشينم و بنويسم برای‌تان. اما فردا صبح باز باید بروم به امور ملت برسم و سخنرانی و موعظه و اين حرف‌ها. در نتیجه وقت کافی برای این کارها نیست تا برگردم لندن. همین چهار کلمه را هم با این ادیتور محشر آریانویس تایپ کردم و گرنه معلوم نبود تا چند ساعت باید با این صفحه‌ کلید عجیب و غریب ور می‌رفتم تا حروف را پیدا کنم. اگر بدانید چقدر فارسی تایپ کردن اینجا سخت است، می‌فهميد من چه رنج استخوان‌سوزی می‌کشم! واقعا پدر آدم در می‌آيد. فکرش را بکنيد با يک کامپيوتر ديزلی که کوفت هم روی آن سوار نيست، بخواهيد نيم‌فاصله را هم رعايت کنيد.

راستی، آزاده وقتی حرف می‌زند، نيم‌فاصله را رعايت می‌کند؟! شنيده‌ام ای ايران را پخش کرده‌اند. ايران ای سرای اميد را هم پخش کرده‌اند؟ اين تصنيف در همان کار شجريان است که غزل سایه را می‌خواند که: زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما! آهای مدير راديو!‌ من که اين‌جا دستم به شما نمی‌رسد، ولی اين قطعه را پخش کنيد! برای خودتان خوب است به خدا! می‌توانيد آن تصنيف، اصلا هم تصنيف ايرانی و هم تصنيف سپيده را به اضافه بخشی از آواز شجريان پخش کنيد! به هر حال خود دانيد. از ما گفتن بود.

در ضمن چرا توی هفتان هنوز هیچ خبری از زمانه نیست؟ سید جان؟ تو خوابگردی يا در خوابی؟

August 4, 2006

امان از اين-تر-نت!

خيلى سخت است آدم در كشورى باشد كه نتواند با كامپيوترش فارسى تايپ كند. الآن مونیخ (اصلاح شد) هستم و دارم به زور و زحمت از كامپيوتر هتل اينها را مي نويسم. ديدم مهدى خبر پخش آزمايشى راديو زمانه را داده است. مبارك است. وقتى برگشتم بايد حرفى بنويسم.

July 29, 2006

بلاگ‌نيوز: رسانه‌ای که بايد از نو شناخت!

همه‌اش را به حساب تنبلی يا مشغله‌ی زياد کاری بگذاريد، ولی اگر تا به حال درباره‌ی بلاگ‌نيوز ننوشته‌ام، واقعاً دليل‌اش مشغله‌ی زياد کاری بوده است نه چيز ديگر.
اسد لينکستانی خبری در وبلاگستان بر پا کرده است با نام و نشان «بلاگ‌نيوز» که مهم‌ترين جنبه‌اش به گمانِ من چند زبانه بودن‌اش است و تکثر فراوان در منابع خبری‌ و نويسندگان‌اش. البته الآن هم باز ضيق وقت دارم، ولی به اسد قول داده‌ام که حتماً درباره‌ی بلاگ‌نيوز چيزی بنويسم. پس اين مختصر اشاره‌ را حداقل از من بپذيريد. واقعاً بايد به اسد برای اين همه پشتکار و اشتياق دست مريزاد گفت. من اگر اين قدر حوصله داشتم، شايد حلقه‌ی ملکوت بسيار وسيع‌تر از اينی بود که الآن هست. بلاگ‌نيوز را مرتب ببينيد. به نظر من، بدون هيچ تعارفی، وزن و اعتبار بلاگ‌نيوز از چيزی مثل صبحانه بسيار بسيار بالاتر است. از زبان سايه برای اسد می‌خوانم که:
دست مريزاد
همت حافظ به همراه تو که آخر
دست به کاری زدی که غصه سر آمد!
...
جام به جام تو می‌زنم ز ره دور
شادی آن صبح آرزو که ببينيم
بوم از اين بام رفت و خوش خبر آمد!

July 16, 2006

نظرهای ملکوت و لينکدونی ملکوت

ماه‌ها بود که فضای (دومين) ملکوت به خاطر هجوم شديد اسپمرها شديداً تحت فشار بود! برای رهايی از فشارِ بی‌امانی که روبوت‌ها به سيستم وارد می‌کردند، در بخش نظرها (برای بعضی از وبلاگ‌های ملکوت) يک کد تصويری هم اضافه شده که هنوز توضيحی بالای آن نياورده‌ام (اگر چند بسياری از افراد ممکن است متوجه دليل‌اش بشوند و بعد از دريافت يک پيغام خطا متوجه آن شوند). اين باعث کاهش خيلی از اين کامنت‌های هرز شده است. در بخش لينکدونی ملکوت هم بخشی برای نظرها اضافه کرده‌ام تا برای آن قسمت هم باب نظرخواهی باز باشد.

می‌خواستم درباره‌ی سخنرانی پريشب اکبر گنجی هم چيزی بنويسم که مجالی فراهم نشد. شايد دو سه روز آينده چيزی نوشتم. خلاصه يکی دو اشاره می‌کنم. اکبر گنجی خيلی عالی صحبت کرد، مخصوصاً در بخش پرسش و پاسخ. طبق معمول هميشه‌ی ايرانيان خارج از کشور هم يک عده بيکار که هنری جز بر هم زدن جلسات گفت‌وگو ندارند و مصداق تمام عيار انصار حزب‌الله خارج از کشور هستند (با گرايش سياسی متفاوت البته) جلسه را داشتند به آشوب و تشنج می‌کشاندند. اما گنجی خيلی آرام و متين حرف زد. خيلی عالی بود. بدون اين‌که به هيچ کسی اهانتی بکند، با منطق روشنی از حرف‌اش دفاع کرد. شايد بيشتر درباره‌اش نوشتم بعداً. يک نفر بايد مطالعه‌ای روانشناختی درباره‌ی کسانی بکند که هزار قرن‌ هم که بگذرد و صدها هزار تحول هم که در هر گوشه‌ی دنيا رخ بدهد، منطق بحث‌شان هميشه دودويی است و صفر و يک. يک تعداد عقده هميشه برای‌شان باقی است. مهم نيست رژيم سياسی کدام رژيم باشد. بايد جايی پيدا کنند که بگويند ما هم هستيم. مهم نيست چقدر حرف‌شان مهم و جدی باشد. حرکت برای عده‌ای يک امر بی‌معنا و پوچ است.

July 14, 2006

هر که اين آب خورَد، رخت به دريا فکنش!

وبلاگ آدم را لو می‌دهد، اما می‌تواند آدم را پنهان هم بکند. وقتی آدم وبلاگ می‌نويسد، بخشی از وجودش را به نمايش می‌گذارد، اما هميشه يک بخش مسکوت از هستی آدمی پشت پرده می‌ماند. خوانندگان بر اساس نوشته‌ی ما و پيش‌فرض‌های خودشان هميشه داوری می‌کنند. همه‌ی ما داوری می‌کنيم. هر کس بگويد من داوری نمی‌کنم دروغ بزرگی گفته است. کسی که چنين ادعايی می‌کند، دارد آشکارا ريا می‌کند. هيچ کس کامل مطلق نيست. حالا يا داوری‌ها اخلاقی است يا غير اخلاقی. هر کسی يک جوری اين‌ کار را دارد می‌کند، بدون تعارف؛ «هيچ کس، بی دامنی تر نيست . . .». همه‌ی ما تردامن‌ايم، معصوم بين ما نيست (اگر معصوم بوديم اصلاً وبلاگ نمی‌نوشتيم!).

در وبلاگستانِ فارسی، اتهام زدن رايج است. خيلی‌ها (شايد هم بعضی‌ها) يکديگر را به جاسوس بودن، جیره‌خوار بودن، مستبد بودن (و احياناً متکبر بودن) متهم می‌کنند، مگر اين‌که درست مثل هم بينديشند. اگر اسم‌ات پای چهار تا پتيشن نباشد، لابد جيره‌خواری يا جاسوس (شايد هم زن‌ستيز يا مرد‌ستيز)! علاقه و سليقه‌ی تو برای ديگران مهم نيست. اما هر کس که پا به وبلاگستان می‌گذارد،‌ ناچار بايد تن‌اش را برای چوب خوردن چرب کند. نمی‌شود بگويی من می‌خواهم بروم توی دريا ولی خيس نشوم! هر کس نوشت، ناچار يا نقد خواهد شنيد يا ناسزا يا البته تمجيد و ستايش. همه رقم پاداش و جزا در اين وبلاگستان يافت می‌شود. البته ميان وبلاگ‌نویسان فرق‌های زيادی هست. ما مثلاً با باز گذاشتن بخش نظرها سعی می‌کنيم تمرين دموکراسی کنيم. اين کار درسِ خيلی خوبی است، اما گاهی اوقات اصلاً جواب نمی‌دهد. به تعبيری يک بخش وبلاگ-ننويس (!) وبلاگستان، تمام هنرشان کامنت گذاشتن است. البته بعضی‌ها که خيلی پر کار هستند، عملاً وبلاگ‌نويس‌اند، اما در بخش کامنت‌های وبلاگ ساير آدم‌ها! بعضی ديگر هم فقط بلدند به اين و آن گير بدهند. اين هم از خصايل وبلاگستان است ديگر. چه جای گله‌ای؟ اگر خوب است، اگر بد، همين است. ما چقدر توانسته‌ايم فرهنگ قوم ايرانی را با اين کار عوض کنيم؟ سهم ما در تغيير روحيه‌ و فرهنگ مردم وبلاگ‌نويس، سهم بسيار ناچيزی است. اما وبلاگستان يک بخش برج‌عاج نشين هم دارد. وبلاگ‌نويسانی که معمولاً به هيچ وبلاگی لينک (مستقل) نمی‌دهند (اگر هم لينکی به کسی می‌دهند، به يک سايت است و اصلاً «شخص» مهم نيست). بخش نظرهاشان يا بسته است يا اصلاً ندارند. همه‌ چيز برای‌شان جاده‌ی يک‌طرفه است. چيزی به اسم ترک‌بک (يا دنبالک) برای‌شان فقط اسم است و يک عنصر تزيینی. ترک‌بک وبلاگ‌شان يا (مثل مالِ من) اصلاً درست کار نمی‌کند. يا اگر هم کار می‌کند هيچ کس نمی‌فهمد که چه کسی از کجا به او لينک داده است! این يعنی انزوای محض و برج‌عاج‌نشينی. يکی مثل من، لينک‌های‌اش محدود است و کم حوصله می‌کند لينک‌ تازه‌ای بيفزايد. يکی هم مثل صاحب سيبستان بلاگ‌چرخانی دارد به درازای ازل تا ابد! از شير مرغ تا جان آدميزاد، از دوست گرفته تا دشمن در آن يافت می‌شود. يکی مثل کاتب کتابچه، يک بخش لينک رسمی آکادميک دارد (اعنی نحن الفلسفيون!) و يک بخش پيوند به وبلاگستان، يعنی من اين‌ها را مرتب (يا غير مرتب) می‌خوانم. لينک دادن يا لينک ندادن‌ها را می‌شود هزار جور تفسير و تأويل کرد (خود ما هم می‌توانيم هزار و یک جور لينک‌ دادن يا ندادن‌مان را ماست‌مالی کنيم). اما البته نمی‌توان گفت وقتی به کسی لينک می‌دهی صد در صد حرف‌های‌اش را می‌پذيری (حداقل اين است که تعلق خاطری به او داری يا جايی توی رو در بايستی گير کرده‌ای!).

به هر حال، آری، وبلاگستان آدم را «لو» می‌دهد. اما تنها بخشی از آدم را. و اتفاقاً همه را لو می‌دهد به يک اندازه. اين تيغی است که گلوی هر کسی را می‌برد. هر توصيفی که از آن بکنيم، لاجرم جايی شامل خود ما هم می‌شود. کسی که وبلاگ بنويسد و توقع داشته باشد آرامش محض در فضای وبلاگ‌نویسی‌اش حاکم باشد و هيچ کس نازک‌تر از گل به او نگويد (چه برسد به تهمت و غيبت و اين حرف‌ها)، درست حکم آن پادشاه قصه را دارد که لباس بر تن نداشت و همه به‌به و چه‌چه می‌کردند که چه لباس زيبايی. نبايد از مردم توقع داشت دهان‌شان را ببندند. ولی می‌توان از اين فضا درس گرفت، نه درس بغض و کينه و نفرت. می‌توان درس اعتدال گرفت و فروتنی. آدم می‌تواند مرتب خودش را تصحيح کند. هر بار که اشتباه کردی، با ديدن واکنش‌ها می‌توانی گفته يا نوشته‌ات را اصلاح کنی. بعضی‌ها از همان اول يک جور می‌نوشته‌اند و تا آخر عمرشان هم شيوه‌شان همان است. هيچ وقت هم حاضر نيستند بگويند ما هم اشتباه می‌کنيم. به نظر من، بزرگترين درس وبلاگ‌نويسی اين است که ياد بگيری بگويی من خطا کرده‌ام و ممکن است باز هم خطا کنم. و همچنين هر جا لازم ديدی به دوست‌ات بگويی خطا کرده‌ای. شايد گرد و غباری هم چند روزی بر پا شود، اما اگر دوستی استوار و پايدار باشد، غبارها فرو می‌نشيند و گله و شکايتی نمی‌ماند، اگر نه که نه.

حالا که از برج‌عاج‌نشينی اسم بردم، يکی دو نمونه را نام ببرم بد نيست. آقای مهاجرانی رسماً وبلاگ‌ می‌نويسد. نکته‌ی مثبت وبلاگ‌نويسی‌اش اين است که بخش نظرهای وبلاگ‌اش باز است و همه می‌توانند نظر بدهند. اين خيلی قدم مثبتی است. نکته‌ی بدش اين است که فقط به خانم کديور لينک داده است و بس (تمام اين اوصاف برای خانم کديور هم صادق است البته)! البته ظاهراً دلايل‌اش سياسی است و برای پرهيز از جنگ و دعوا اين کار را کرده و مثلاً آدم اصلاً نمی‌فهمد او از چه وبلاگ‌هايی خوش‌اش می‌آيد يا می‌خواندشان. ابطحی نمونه‌ی ديگرش است که به هيچ کس لينک نمی‌دهد و نظرخواهی وبلاگ‌اش عملاً پستويی پنهان است و در معرض ديد نيست. اين‌ها از طايفه‌ی سياسيون ما هستند. برخی از آکادميک‌ها هم چنين‌اند و فقط سرشان توی لاک لينک‌های خودشان است ولی می‌خواهند توی وبلاگ‌نويسان زبان فارسی با همه‌ی تکثرش هم باشند و حسابی هم باشند! شترسواری دولا دولا نمی‌شود! آدم وقتی وبلاگ‌نويس شد، بايد پوست کلفت هم باشد. می‌توانی ناراحت بشوی، دلخور بشوی، آشتی کنی، دوباره دعوا کنی. اما نمی‌شود بگويی همه چيز همان‌جوری که من و بقيه‌ی دوستان و همکاران‌ام فکر می‌کنيم بايد باشد. اين ديگر گزافه‌گويی و استبداد محض است. توی دانشگاه هم که باشی، اين اتفاق نمی‌افتد. معلم اگر باشی، حداکثر زورت می‌رسد به بهانه‌ای به دانشجويی نمره ندهی. ولی وبلاگستان اين درجه از آزادی را به آدم نمی‌دهد. در وبلاگستان، شوکت شاهی نمی‌خرند (و ايضاً قبله‌عالمی!). بايد خاکی باشی، مثل بقيه. جز اين اگر باشد، جايی پيراهن‌ات را پرچم می‌کنند که نتوانی بروی برش داری!

اگر از وبلاگ‌نويسی يا سايتِ شبه‌وبلاگ يا وبلاگ‌ِ شبه‌سايت‌مان درس تواضع و گفت‌وگو نگيريم، يک جای کارمان می‌لنگد. ما خطا می‌کنيم، پس وبلاگ‌نویسيم. ما خطاهای‌مان را تصحيح می‌کنيم، يعنی به جهان اطراف‌مان اهميت می‌دهيم. حالا سرعت تصحيح خطای آدم‌ها و ميزان‌اش فرق می‌کند. هر کسی می‌تواند خودش به خودش نمره بدهد که کجاها تند رفته است و کجاها منصفانه نوشته. در وبلاگستان همه همديگر را به مترهای متفاوت اندازه می‌گيرند و قضاوت می‌کنند. هيچ دو نفری مترشان يکی نيست. پس نبايد توقع داشته باشيم، اين «دعواهای وبلاگی» رخ ندهد. اين درگيری‌ها ناگزير است. بگذاريد وبلاگستان نفس بکشد. وبلاگستان همان‌جوری که يک طفل نوزاد رشد می‌‌کند و بزرگ می‌شود، در حال رشد است. در ميان جمع، هر کسی حداکثر می‌تواند وبلاگِ خودش را تربيت کند و شايد تأثيری هم روی وبلاگ بقيه بگذارد (اين جدای از محتوای وبلاگ هر وبلاگ‌نویسی است).

با عرض معذرت از حضرت حافظ:
عِرض و مال از در «وبلاگ» نشايد اندوخت
هر که اين آب خورد، رخت به دريا فکنش!

June 16, 2006

ملکوتی ديگر

اين روزها بانو شديداً در کار کشف قابليت‌های عجيب و غريب «ورد پرس» است. وردپرس را مدت‌ها پيش آزموده بودم و بيش از دو سالی است که در ملکوت نصب است ولی بلااستفاده مانده بود.  دردسرش برای من خيلی زياد بود و قالب مناسبی هم برای آن نه پيدا کرده بودم و نه وقت و حوصله‌اش را داشتم که با آن ور بروم. در اين مدت دراز البته هزار و يک پيشرفت در کار تکنولوژی رخ می‌دهد. ورد پرس بعضی از امکانات را دارد که ام‌تی ندارد. البته ام‌تی قابليت‌هايی دارد که ورد پرس به گردش هم نمی‌رسد (حداقل تا جايی که من می‌دانم). اما يک تفاوت بسيار بزرگ ورد پرس با ام‌تی اين است که سرعت انتشار مطالب و دسترسی به صفحه را به طرز شگفت‌انگيزی زياد می‌کند و اين کم مزيتی نيست. تمامی مطالب يک وبلاگ ام‌تی را می‌توان به سادگی (به همراه نظرها و غيره) به ورد پرس منتقل کرد. تا به حال راهی نيافته‌ام برای انتقال قالب‌ها (که فکر هم نمی‌کنم اصولاً کار خوبی باشد). برای خاطر خود هم که شده، کل ملکوت را تا به امروز در «ملکوتی ديگر» بايگانی کرده‌ام (به تعبيری منتقل کرده‌ام). شکل و شمايل صفحه عوض شده است. سرعت بالاتر است. طربستان هم کماکان موجود است. بايگانی‌های موضوعی مرتب و دقيق هستند. بايگانی‌های ماهانه را هنوز نگذاشته‌ام. قابلیت جست‌وجوی صفحه بسيار خوب است. اما کماکان در همين ملکوت فعلی می‌نويسم. نظری داشتيد، می‌توانيد هم پای اين مطلب و هم در «ملکوتی ديگر» بنويسيد. يکی از خاصيت‌های خوب ورد پرس اين است که اجازه‌ی ايجاد صفحه‌ی مستقل به آدم می‌دهد و اين خيلی عالی است. بدی ورد پرس اين است که با يک ورد پرس فقط يک وبلاگ می‌توان داشت نه چند وبلاگ. و اين برای ملکوت درد سر ساز است. اميدوارم روزی اين قابليت را به آن بيفزايند (شايد هم تا به حال افزوده باشند و من خبر ندارم). نظر خوانندگان و ارباب فن مايه‌ی مزيد سپاس است (حضرت خوابگرد درباره‌ی اين طرح تازه نظری ندارند احياناً؟!).

May 3, 2006

مانيفست سکوت

مدتی درازی است که بسيار کمتر از پیش وبلاگ می‌نويسم. دلايل زيادی برای اين ننوشتن دارم که شايد تنها يکی از دلايل‌اش کمبود وقت باشد. اما بی هيچ ملاحظه‌ای گاهی اوقات می‌بينم خیلی جاها حرفی برای گفتن نيست. فکر می‌کنم هم وبلاگستان و هم نويسندگان وبلاگستان بايد اندکی راه تواضع پيشه کنند. بگذاريد تصحيح کنم: تصور می‌کنم خودم نمی‌توانم و نبايد درباره‌ی «هر» موضوعی چيز بنويسم. از عهده‌ی من ساخته نيست. به فرض هم که ممکن باشد، در مطلوب بودن‌اش بسی شک دارم. حاصل اين همه پرگويی چه می‌تواند باشد؟ من يک لا قبای رندِ لاابالی، چه طرفی بايد ببندم از نوشتن؟ گاهی اوقات آدم در حال بی‌خويشی می‌نويسد و هيچ اعتنايی به رد و قبول خلايق ندارد. اين نوشتار بی‌خویشانه را من بسی دوست‌تر دارم تا آن نوشتن آگاهانه را که هزار ملاحظه در آن است. کم‌ترين آفت‌اش فربه کردن نفس است! غريب است، نه؟ نوشتن چنين چيزهايی از من بعيد است؟ روشن‌تر می‌نويسم که اين‌ها در درجه‌ی نخست خطاب به شخص خودِ من است، لذا هيچ سوء تعبيری برای کسی پيش نيايد. اگر دست بر قضا، کس ديگری در مسير وبلاگ‌نويسی نفس خود را متهم کند (چنان‌که پاره‌ای اوقات من می‌کنم)، البته دخلی به حرف‌های من ندارد.

هر جای که بوی پيشوا شدن و رهبر شدن بيايد، بايد از آن گريخت که بدترين آفتی است که گريبان‌گير آدمی می‌شود. کافی است چهار بار مطلبی بنويسی (ولو خوب و عالی که مو لای درزش هم نرود). ديگر از آن روز به بعد اين «پندار کمال» چنان بر جان و خرد آدمی چيره می‌شود که طبع‌اش در برابر شنيدن خلاف سخت می‌شود و به زحمت بر خويشتن خرده می‌گيرد. آدم وقتی چيز می‌نويسد يا کار می‌کند، همان بهتر که جدی کار کند و کار مهم انجام بدهد. کار کردن، فرق دارد با «کار افزايی» (به قول مولوی). بعضی وقت‌ها ما به جای کار کردن، کار درست می‌کنيم. کار می‌تراشيم. به معنای ديگر راه‌ را دورتر می‌کنيم و زحمت را بيشتر. خيلی چيزها را می‌توانيم در سادگی و شفافيت جست‌وجو کنيم و از پيچيدگی‌ها لفظی و معنوی پرهيز کنيم.

آن بی‌تابانه و بی‌خويش نوشتن‌های وبلاگی بسی عزيزترند از آن نوشته‌های پرتبختر که فضل و معرفت از آن‌ها می‌بارد (مثل بعضی از يادداشت‌های وبلاگ شخصِ شخيص بنده!). مگر ما وظيفه‌ای الهی يا مسئوليت و رسالتی آسمانی برای نوشتن داريم؟ آن هم برای نوشتن درباره‌ی هر چيزی؟ فکر می‌کنم زمانی که اين کشش شديد را به نوشتن حس می‌کنيم و هيچ بی‌تابی و بی‌خويشی و بی‌تعلقی در آن نباشد، درست وقت آن رسيده است که اين وسوسه را لگام بزنيم! کار اگر آدمی می‌کند، بايد کار سودمند بکند، نه اين که خودش اين «توهم» را داشته باشد که کارش سودمند است. واقعاً چه سودی مترتب است بر هذيان‌های يکی مثل من؟ اين شکی که امروز به خود دارم، شايد فردا نداشته باشم. شاید فردا بصيرتی پيدا بکنم که بعضی چيزهای خاص را بنويسم. اما چه چيزهايی را؟ در کدام عرصه‌ها؟ اين‌جاست که پرسش‌های سخت پديدار می‌شوند. این روزها سخت گرفتار سکوتی پرهياهو هستم! کاش احوال قاضی شهيد همدان ما را هم به معنا فرا می‌گرفت!

April 13, 2006

رخصت خبث نبود ار نه حکايت‌ها بود

چند روز آخری را که در ايران بودم،‌ يادداشت عجيب و غريب و غير منتظره‌ای که محمود فرجامی نوشته بود، پاک آشفته‌ام کرد. اصلاً توقع نداشتم که آدمی مثل محمود فرجامی (حداقل با شناختی که تا پيش از اين از او داشتم) اين اندازه بی‌هوا و بی‌احتياط و بی‌رخصت درباره‌ی «همه چيز» يک نفر که برای نخستين بار در عمرش ديده است چيز بنويسد. پيش از اين سيد خوابگرد، از زاويه‌ای ديگر، رفتار دوست‌مان را به نقد کشيده بود. اما در اين ميانه‌ محمود فرجامی بی‌ اين‌که حتی يک بار يک ای‌ميل ساده به من بزند که فلانی من چنين چيزی را نوشته‌ام، نظر خودت چيست، در نهايت لجبازی کار خودش را ادامه داده است و از چيزی که به گمان من «اشتباه فاحش» است با الحاح دفاع می‌کند!

به باور من، آن‌چه شکراللهی نوشته بود، نقد بسيار به جايی بود که فرجامی هيچ اعتنايی به آن نکرده و خيلی راحت به حساب جنگ و دعوا گذاشته آن را. چيزی که در این ماجرا محمود فرجامی فراموش کرده است و هيچ اعتنايی به آن نکرده (ولو در قالب طنز باشد)، رعايت «حقوق فردی» يک انسان است. انگار ديگر در وبلاگستان «فرد» هيچ اهميتی ندارد و هيچ حقوق و اختياراتی برای او قايل نيستند. محمود فرجامی چيزهايی را به طنز (که بدون هيچ ترديدی اشاره‌هايی از نظر واقعی خودِ او و خودِ من نيز در آن هست) نوشته که بخشی از آن‌ها نه با واقعيت سازگار است نه با پسند و سليقه‌ی من. خيلی ساده بگويم که به طرز ناجوری احساس می‌کنم کسی که بسيار به او اعتماد کرده‌ام، با کمال بی‌خيالی از اين اعتماد سوء استفاده کرده است. دوستی به جای خود محترم و پا بر جاست و هنوز از جايگاه فکری برای محمود فرجامی ارزش قايل‌ام و امیدوارم به اين دوستی صدمه‌ای نخورد، اما کمينه‌ انتظار من از او اين بود که به خطای‌اش اذعان کند يا حداقل دو خط بنويسد و از خود من بپرسد که موضع‌ام چيست و غياباً با پرچم من توی ميدان جنگ جولان ندهد. کاری را که او کرده است من هرگز در تمام مدتی که در ايران بودم نکردم (جزييات و حجم روايت فرجامی را مقايسه کنيد با اختصار و لفافه‌گویی‌های من در تمام يادداشت‌های‌ام). اين «حق فردی» و مسلم من بود که بتوانم چيزهايی را در حد درد دل به فرجامی بگويم و اطمينان خاطر داشته باشم که قرار نيست اين حرف‌ها را جايی بازگو کند. انگار روزنامه‌‌نگار جماعت دهان‌شان چفت و بند ندارد و همواره بايد ازشان پرهيز کرد. اما فراوان روزنامه‌نگار ديده‌ام که احتياط و دورانديشی و رعايتِ انسانی را ترک نگفته‌اند.

محمود جان! خرج‌اش يک عذرخواهی ساده است. جنجال لازم نيست درست کنيم. من اصلاً از يادداشت‌ات خوش‌ام نيامده است و سخت حيران شدم از اين‌که ديدم چه اندازه فاصله است بين آدمی که ديدم و آدمی که اين را نوشته است. شايد برداشت من خطا بوده است از تو يا تو شتاب‌زده و بی‌خيال نوشته‌ای. خودت تکليف همه را با موضع‌ات روشن کن برادر!

تکمله:
کامنتِ محمود فرجامی را به اضافه توضيحات ديگر خودم می‌آورم تا شاهد مثال‌های موارد «دلخوری» صريح خودم را بداند:

داريوش عزيز
اينکه با خودت درباره اين ماجرا تماسي نگرفتم به خاطر لجبازي يا غرور يا بي اعتنايي ام به تو نبود. مي خواستم نظرت صريح و شفافت را -بدون تعارف و يا ملاحظه تماس ها و حرفهاي خصوص- دراين باره بدانم تا تکليفم روشن شود. حالا شد. در وبلاگم به زودي در اين رابطه خواهم نوشت.
***

«محمود جان،
ممنون از توجه سريعی که می‌کنی، اما پيش از اين‌که باز چيزی بنويسی، اين توضيح را می‌افزايم که قضيه کاملاً «شخصی، فردی و سليقه‌ای» است و اصلاً خوش نداشتم چنین انعکاسی از ديدار من و تو در وبلاگستان ظاهر شود. من هيچ توجيهی برای نوشته‌ی طنزآميزت (که اتفاقاً سرشار از طعنه و تمسخر بود) نمی‌بينم. مثال می‌خواهی: «استدلا‌ل‌های محکم و درست»، «استدلال‌های محکم و کوبنده»، «علم الهی»، «نور قدسی»، «استدلالات دينی-ملکوتی» و غيره. من اين‌ها را فقط و فقط به حساب تمسخر و طعنه می‌گذارم مگر خودت جوری اين‌ها را رفو و اصلاح کنی. من و تو اگر بحث استدلالی کرده‌ايم، جای‌اش ذيل نوشته‌ای صريح، سرد و بی‌طعنه و تحقير است، نه نوشته‌ای طنزآميز و پر تبختر. مگر من نمی‌توانستم همين توصيفات را از نوع نگاه تو به خيلی مسايل - و حتی سخنانی که از تو شنيده‌ام - داشته باشم؟ تفاوت در این است که من «اخلاقاً» آن جور روايت کردن‌ها را ناروا می‌دانم. همين.
کار بدترت اين است که به جای مراجعه به من ايراد‌ها و حتی تمسخرهايی را که خطاب به شکراللهی است در وبلاگ‌ات می‌آوری. لاجرم معنی‌اش اين است که اگر خود من هم عين اين را نوشته بودم با من همين برخورد و رفتار را می‌کردی، چون معنی‌اش اين است که اصل کارت را درست می‌دانی. در حالی که من از اساس کارت را نادرست می‌دانم. کاش آن يادداشت را برداشته بودی و نه شکراللهی و نه من چنين پاسخ‌هايی نمی‌نوشتيم. رعايت کردن بعضی حدود ميان ما از هر چيزی مهم‌تر است. بيا اين مرزها و حدود و حرمت‌ها را حفظ کنيم، نه اين‌که با خودخواهی سر اين‌ها جنجال راه بيندازيم.»

پ.ن. من جداً معتقدم نوشته‌ی شکراللهی اگر چه بعضی از دوستان حمل بر دخالت در يک موضوع شخصی می‌کنندش، کاملاً به جاست. من نمی‌دانم چه تنشی ممکن است از قبل ميان خوابگرد و فرجامی وجود داشته، اما نفس «نقد» کردن وبلاگستان به قدر کافی مهم است که موضوع را «بی‌ادبی» تلقی نکنيم و چشم و گوش‌مان را به روی نقد نبنديم. کامنت‌ها را می‌بندم چون به نظرم بحث خاتمه يافته است و من ديدگاه خودم را روشن نوشته‌ام.

January 18, 2006

به کدام ساز برقصيم؟

مسأله‌ی هزارباره‌ی وبلاگستان است اين که می‌نويسم. حتماً عده‌ای از دوستان ممکن است بگويند اصلاً‌ چه نيازی آدم اين همه وقت برای‌اش بگذارد و فکر کند. اما به نظر من، اين موضوع روان‌شناختی جالبی است. حساب‌اش را بکنيد که من درباره‌ی چيزی نظرم را می‌نويسم. اصلاً‌ مهم نيست در آن يادداشتی که می‌نويسم به کسی اهانت بشود يا نشود، زبان‌اش نرم باشد يا درشت، هميشه عده‌ای هستند که شاکی می‌شوند يا اصلاً نوشته را بد می‌فهمند.

همين هفت هشت ده مطلب اخير مرا ببينيد و نظرها را هم بخوانيد تا متوجه شويد چه می‌گويم. يکی می‌گويد حق نداری نظر و سليقه‌ی شخصی خود را مثلاً درباره‌ی همايون شجريان مطرح کنی. يکی ديگر می‌گويد حق نداری از طرف ملت حرف بزنی. مشکل از اين‌جا شروع می‌شود که وقتی آدم دارد خودش چيزی می‌نويسد نه اين است و نه آن. حتی وقتی به تصريح می‌نويسی که اين نظر خاضعانه و متواضعانه‌ی بنده است و نسخه‌ای را برای هيچ کس نمی‌پيچم، شماها ماشاء الله خودتان يک پا عقل کل‌ايد، اصلاً به من چه که برای شما حکم صادر کنم، می‌بينی خيلی راحت می‌گويند: «اصلاً‌ به تو چه که برای ما تصميم می‌گيری؟». انگار کسی يقه‌شان را به زور گرفته است که بيايند همين وبلاگ من يک نفر را بخوانند. انگار هيچ جای ديگری هيچ وبلاگی نيست که نظری ديگر داشته باشد. اين يک نکته.

نکته‌ی ديگر اين‌که خيلی وقت‌ها خواننده اصلاً‌ متن‌ات را نمی‌خواند و به هزار و يک پيش‌فرض، خوانده‌ يا نخوانده، همين جوری یک چيزی می‌نويسد. آدم حيران می‌ماند با اين نظرهای عجيب و غريبی که اصلاً منظور تو را نفهميده‌اند چه بايد بکند. شايد ده‌ها بار در همين وبلاگ نوشته‌ام که لااقل اگر می‌خواهيد ديدگاه مرا رد کنيد، دقيق بخوانيدش و بعد بگوييد که «به نظر من» فلان جای آن ايراد دارد. من نمی‌توانم اين را درک کنم که من به عنوان يک فرد حق ندارم چيزی را بنويسم و قيد نکنم که اين نظر من است (در حالی که از سياق متن می‌شود حرف زد اين فقط نظر اين آدم است و بس)، اما همه‌ی خوانندگان حق دارند به نيابت از تمام علمای اعلام و فرهيخته‌گان زمانه با نظر کارشناسی، نظر يک وبلاگ‌نويس معمولی را رد کنند! بالاخره آدم برای اين ملتی که هميشه «نظر»ی برای نوشتن در چنته دارد، بايد نظر شخصی خودش را بنويسد يا نه؟ بالاخره من و شما حق داريم فکر کنيم يا نه؟ اين‌جا اصلاً مسأله زبان يا ادبيات نوشتاری نيست که مهم است. شايد با لحنی بسيار مؤدبانه و بدون الفاظ رکيک همين‌ها را بنويسی و باز هم اين متلک‌ها را بشنوی. وبلاگستان فارسی آيا آن‌قدر رشد کرده است که خواننده وقتی متنی را می‌خواند از خود بپرسد اصلاً واقعاً لازم است نظر بنويسم برای اين؟ به نظر من خصلت اين رسانه‌ی تازه‌ی نوپا و جوان همين افسار گسیختگی آن است که هر کسی هر کاری – به معنای دقيق کلمه – که بخواهد با آن می‌کند، هر کاری! و چقدر سخت‌ است اين فضا برای آن کسی که می‌خواهد با اين رسانه کار لغو و عبث و هرزه و باطل نکند. و باز چه ساده‌تر است اگر بخواهی همين‌جور بی‌حساب فقط بنويسی و «شورش» را در بياوری (بلا نسبت بعضی از نويسندگان پر کار!). (محض نمونه اين شعر امير حسين سام را ببينيد و نظرهای پای آن را بخوانيد تا ببينيد ما چقدر همين‌جوری از روی بخار معده به پر و پای مردم می‌پيچيم فقط برای اين‌که حرفی زده باشيم).

مطالعه‌ی همين بخش نظرهای وبلاگ‌ها و نوع واکنش‌ها در آن می‌تواند موضوع يک تحقيق مردم‌شناسی، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی يا چه می‌دانم هر «لوژيک» ديگری باشد. کجايی عليرضا که بنشينی موهای سرت را دانه‌دانه بکنی با خواندن اين‌ها؟

January 16, 2006

ختم ماجرا!

بسيار خوب! ديگر مثل اين‌که بايد بساط اين دعوای زبان و قدرت و ابتذال را جمع کرد. گفته بودم که حسين درخشان راه خودش را می‌رود و اين بحث‌ها به او «ادب» نمی‌آموزد و باعث نمی‌شود بقيه‌ی مردم را به حال خودشان رها کند. او برای اثبات يک چيزی (که حدس‌اش شايد زياد سخت نباشد) مدام بايد به اين و آن متلک بپراند يا نيش بزند و به هر حال در اثبات مقام خودش بکوشد. خوب بکوشد! ول‌اش کنيد با حال خودش. وقتی نمی‌خواهد ياد بگيرد به ديگران هم احترام بگذارد، بگذاريد نگذارد! يک جايی ديگر طرف‌اش وبلاگ‌نويسان يک لاقبا نيستند که تمام ابزار و اسلحه‌شان قلم است. بگذريم. اين بحث، قصه‌ی جالبی شده است. تمام اين مطالبی را که در مطالب قبل لينک‌شان را آورده‌ام سعی می‌کنم به ضيافت‌خانه ببرم و ذيل يک بحث وبلاگستانی طبقه‌بندی‌اش کنم تا وقتی دو سه سال ديگر پشت سرمان را نگاه کرديم يادمان باشد چه حرف‌هايی زده‌ايم. فقط يک نکته را داشته باشيد:‌ اگر قرار بود با رشد مدرنيته، زبان متعارف نويسندگان، سياست‌مداران، هنرمندان و فلاسفه بشود زبان آزاد و رها و بی‌چفت و بست و فاقد زيبايی‌های صوری و معنوی بعضی از حضرات وبلاگ‌نويس امروزی، چه بسا تا به حال اين اتفاق افتاده بود. يک نفر دوست دارد در وبلاگ‌اش با زبان آکادميک بنويسيد. به کسی چه ربطی دارد؟ مگر اين آدم به بقيه امر می‌کند که همه بايد مثل من بنويسند؟ کسی دوست ندارند نخواند. می‌توانيد تا آخر عمرتان ارسطو و افلاطون و فارابی و خواجه نصير و ابن سينا و هگل و مارکس و فرويد و فوکو و آيزايا برلين هم نخوانيد (کتاب‌های دکتر سروش و جواد طباطبايی را هم اصلاً و ابداً نخوانيد!). می‌شود همه‌ی اين‌ها را تعطيل کرد چون زبان‌شان زبان وبلاگی حودری نيست. اما بهره‌ و سهم ما هم از دانش می‌شود همان بهره‌ی ژورناليستيک و بی‌آداب حودری. نمی‌شود مفت و مجانی به چيز با ارزش و عميق‌تری در زبان و معنا برسيم. راه کوتاه و شاهانه و اعجازآميزی برای فربه‌تر کردن عقل و جان اگر سراغ داريد به من هم ياد بدهيد. يادمان نرود که «نطق» ويژگی برجسته‌ی انسان است. ما قرار نيست به عصر حجر برگرديم و از زبان ابتدايی و خط ميخی استفاده کنيم!

(برای اين‌که باز دعوايی در بخش کامنت‌ها راه نيفتد بگويم که اين‌ها دو کلمه حرف درگوشی است برای خودم و دو سه نفر که کمی تا قسمتی مثل من فکر می‌کنند. اگر خوش‌تان نمی‌آيد و نمی‌خواهيد در نظرتان هم استدلال آرام و منطقی بدون عصبانی شدن و فحش دادن بنويسيد، خودتان را خسته نکنيد چون منتشر نخواهم کرد؛ اصلاً بهتر، می‌توانيد نخوانيدش! عزت دوستان وبلاگستانی زياد!)

January 12, 2006

چالش فلسفی با يک نوع آنارشيسم

اين تجربه‌ای است که من شخصاً برای آن زياد هزينه داده‌ام که خيلی اوقات با کسی مباحثه کرده‌ام که اصلاً طرف مقابل فاقد حداقل آداب يک گفت‌وگوی سالم است. به عبارت ديگر، وقتی يک سوی بحث، اصولی مشخص ندارد و معيارهای اخلاقی روشن و مشترکی با او نداريد، کار بحث بسيار دشوار و خطرخيز می‌شود.

حسين درخشان بارها و بارها ثابت کرده‌ است که از آزادی تا مرز هرج و مرج و آنارشيسم بهره‌برداری کرده است. در اين ميان هم البته هيچ ارزش اخلاقی برای‌اش مهم نيست. اگر امروز مثلاً از دموکراسی دفاع می‌کند، برای اين نيست که دموکراسی واجد ارزش ويژه‌ای است، بلکه تنها به اين خاطر است که دموکراسی فضايی را برای‌اش ايجاد می‌کند تا او به «خود»ش نزديک‌تر باشد و محظورها و موانع‌اش برای‌اش کمتر باشد.

بحثی را که اخيراً حسين درخشان با نيش و کنايه‌های‌اش به اين و آن درباره‌ی خودش راه انداخته است (نمونه يونس شکرخواه را داشته باشيد در کنار بقيه‌ی اشارات‌اش)، ظاهراً باب بحثی را باز کرده است که دارد داغ‌تر می‌شود. به باور من، ادامه دادن اين بحث نه حسين درخشان را عوض می‌کند، نه ذايقه‌ی بعضی از وبلاگ‌خوانان و وبلاگ‌نويسان را تغيير می‌دهد. حداکثر کاری که ممکن است انجام بدهد، اين است که همگان با خواندن نوشته‌های حسين درخشان و نوشته‌های ديگران می‌فهمند که با يک آدم لاابالی تمام عيار طرف‌اند که هيچ کس را به جز خودش به چيزی نمی‌گيرد و رسماً هم اين موضع را اعلام می‌کند. همين و بس. ادامه دادن اين بحث اگر به قصد رويارويی با حسين درخشان باشد و اين‌که او به اصطلاح سر جای خودش نشانده شود، گمان نمی‌کنم اصلاً نتيجه‌ای بدهد. عملاً چه حاصلی از اين که حسين درخشان باشد يا نباشد؟ فوق‌اش برای دو سه نفر زحمت ايجاد می‌کند و دو سه روزی يک جو عاطفی مجازی عليه کسی ايجاد می‌کند و عاقبت روسياهی‌ است که به زغال می‌ماند. حسين درخشان،‌ يونس شکرخواه نيست که سال‌ها تجربه‌ی زندگی داشته باشد. تمام حرف‌ها و نوشته‌های‌اش هم ثبت می‌شود و بعداً ميزان داوری و قضاوت خواهد شد. عجيب‌تر از همه اين است که او از نفی رذيلت‌هايی حرف می‌زند مثل رياکاری و دروغ‌گويی و قس‌علی‌هذا! فقط مروری بکنيد به نوع برخوردهای توهين‌آميزی که او با افراد مختلف داشته است. اين چند نفر را بگذاريد کنار هم: عطاء الله مهاجرانی، يونس شکرخواه، عباس معروفی، سيد محمود دعايی، محسن سازگارا، مهدی خلجی، داريوش آشوری، شيرين عبادی، مهدی جامی و افراد بی‌شمار ديگر. چه وجه مشترکی بين اين‌ها هست؟ من که بعضی از اين‌ها را از نزديک می‌شناسم، می‌دانم که چقدر ميان منش‌ها و انديشه‌های اين افراد تفاوت‌های شگرفی هست. پس برای حسين درخشان هيچ الگوی اخلاقی برجسته و مهمی وجود ندارد جز صرف حرف زدن و اتفاقاً بافتن‌های خاله‌زنکی يا بچه‌گانه.

واقعاً ظرفيت‌های وبلاگستان برای هضم هرج و مرج‌ها، لاابالی‌گری‌ها، پرده‌دری‌ها و مهمل‌بافی‌های زير لوای شهرت ابوالبلاگی تا چه اندازه است؟ ملت چقدر اين‌ها را جدی می‌گيرند؟ چرا حسين درخشان در توهمات‌اش خود را متر فعاليت سياسی در فضای وب می‌داند؟! بحث فلسفی با چنين افرادی کاری بيهوده است. واقعاً چه تجويز حکيمانه‌ای می‌شود کرد با اين افراد؟ چه تعبير و تمثيل رسايی برای به تصوير کشيدن اين آدم وجود دارد؟ من با حامد موافق نیستم که می‌گويد حسين درخشان آيينه‌ی خود ماست. حتی اگر اين فقط عنوان باشد و محتويات نوشته‌اش چيز ديگری باشد. اين «ما» قطعاً نبايد مای مطلق و عام باشد. اين «ما» فقط مای عوام‌زده است با انديشه‌های سطحی و آبگوشتی که فاقد تحليل و دقت و وسواس علمی و معرفتی است. حسين درخشان خودش بارها و بارها خودش را معرفی کرده است. چرا توقع بيش از اندازه‌ای از اين آدم داريد؟

(شايد من هم اين بحث را ادامه دادم!!)

مطالب مرتبط:
باستان‌شناسی شورشی محکوم به شکست (سيبستان)
تحسين يک رياکاری مفيد (کورش عليانی)
حسين درخشان آيينه‌ی خود ماست (حامد قدوسی)
سوء تفاهم در وبلاگستان (ساده‌تر از آب)
رانندگی را به خاطر بسپار؛ آرشيو ماندنی است (مادام ميم)
دفاع از ابتذال؟ (مهدی خلجی)
وقتی مترجم مرجع ضمير را گم می‌کند (کورش عليانی)
ای مرده شور اين مدرنيسمو ببرن (سيبستان)
مفهوم مبتذل ابتذال (مهدی خلجی)
ای کاش مدرن نشويم (حرف حساب)
هگل بدتر است يا کلثوم ننه (مريم اينا)

January 11, 2006

نامه‌های سوشيانت هزارم

اين دو خط را می‌نويسم که يک وبلاگ جالب را معرفی کنم، برای کسانی که تا به حال نديده‌اندش: نامه‌های سوشيانت هزارم! حال و هوای عارفانه‌ی جالبی دارد. گاهی اوقات مرا ياد روزگاران قديم خودم می‌اندازد.

January 10, 2006

سرطان وبلاگی!

آدم وقتی در يک روز حداقل يازده تا پست جداگانه در وبلاگ‌اش می‌گذارد از چند حالت خارج نيست:
۱. يا خورده است به يک تعطيلات طولانی، مثل سه ماه تعطيلی‌های بچه‌ مدرسه‌ای‌ها!
۲. يا به احتمال زياد مجرد است (شايد هم به دليلی دور از همسر و خانواده است!) و در نتيجه وقتی دارد بيکران و هيچ کس از صبح تا شب هيچ چيزی از او نمی‌خواهد!
۳. يا بيکار است و همين‌جوری وصل شده است به «کيف شهر» (!) و بدون اين‌که ناچار باشد سر ساعت خاصی برود سر کار و ساعت خاصی برگردد خانه،‌ حقوق‌اش از آسمان نازل می‌شود!
۴. يا اين‌که وبلاگ‌نويسی برای‌اش يک جور سرطان است که مرتب رشد می‌کند.
۵. يا . . . ديگر يادم نمی‌آيد. ممکن است همه‌ی اين حالات با هم وجود داشته باشد.

حالا می‌توانيد نمونه‌ی برجسته و شاهکارش را همين الآن پيدا کنيد؟ اين يک نمونه بارزش! (کسی اگر دليل ديگری به ذهن‌اش می‌رسد، لطفاً اضافه کند).

پ.ن. قبل از اين‌که بقيه نظرهای حضرات، دوستان، منتقدان (و متنفران!) را منتشر کنم توضيح بدهم که اين پست، مطلقاً نه تمسخر نيکان است، نه اهانت به او. فقط مشاهده‌ای است از سر اعجاب. به بيان ديگر، مثل اين است که يکی وبلاگ نيک‌آهنگ را ببينيد و بگويد عجب پشتکاری دارد اين پسر! انصافاً خيلی از شماها همين حرف‌ها را در خلوت‌تان زده‌ايد. چرا بايد وقتی من در جلوت اين‌ها را با چاشنی طنز می‌نويسم،‌ ايراد داشته باشد؟ نکته‌ی ديگر اين است که اگر شخص شخيص بنده نمی‌توانم آن‌جوری که دلم می‌خواهد (درست مثل نيکان) بنويسم، دلايل‌اش برای خود من همان دلايل بالاست. خوب معلوم است. بعضی وقت‌ها غطبه می‌خورم به نيکان!! حالا از همين لحظه که اين مطلب فقط سه تا نظر داشته بقيه را منتشر می‌کنم تا واکنش‌ها را ببينيد. اميدوارم خود نيکان هم بيايد بگويد چه خبر است آن‌جا!

پ. پ. ن. اين هم توضيح خود نيکان: توضیح اضافه: یا طرف نیک‌آهنگ باشه که به هیچ صراطی مستقیم نیست.

پ. پ. پ. ن. (!!!):‌ باز هم توضيحات بيشتر نيکان. اين يکی توضیحی است خيلی روان و صميمانه و بی‌ريا.

December 14, 2005

اندر دواعی و موانع نوشتن!

چه باعث می‌شود آدم بنويسد يا ننويسد؟ واقعاً آيا چنان که حامد گفته است «رخوت» در وبلاگستان حاکم است؟ من اين‌جور فکر نمی‌کنم. دست بر قضا، در ميان وبلاگ‌‌های ملکوت، نويسنده‌ی سيبستان از همه پرکارتر بوده است. خودم اما مدت‌هاست که ديگر به سبک و سياق پيشين نه می‌نويسم. وبلاگ من از يک مقطع زمانی به اين سو پاک زير و رو شده است. پيشترها برای نوشتن، زياد با خودم سبک و سنگين نمی‌کردم که بنويسم يا ننويسم؟ از خودم نمی‌پرسيدم آيا فلانی از نوشته‌ی من ممکن است خوش‌اش بيايد يا نه؟ دليل‌اش هم البته اين بود که وبلاگ‌ام را خانه‌ی شخصی و مجازی خودم می‌دانستم که به نوعی ديگر دارم در آن زندگی خود را در کمال فرديت اما در ساحت ديگری ادامه می‌دهم. امروز هم تلقی من از وبلاگ چندان فرق نکرده است. تنها ملاحظات‌ام بيشتر شده است. شايد يکی از دلايل‌اش اين است که آدم وقتی ازدواج می‌کند محتاط‌تر می‌شود و حساب‌گرتر. حالا علاوه بر مردم بايد فکر کنی شريک زندگی‌ات درباره‌ی اين‌ها که تو می‌نويسی و شايد پاره‌ای اوقات فقط سهو القلم است چه فکر می‌کند. يک دليل بزرگ‌اش هم البته گرفتاری است و غم نان و اين حرف‌ها. شايد اگر وقت فراخ‌تری می‌داشتم و دست آرزو به اين اندازه از دامن تمنا کوتاه نبود، چنان که دلخواه من است می‌نوشتم هر روز.

اما نوشتن برای من نوعی خود درمانگری است،‌ اما نه هر نوشتنی. نوع نوشتار شسته‌رفته‌ی عالمانه و تحليل‌گرانه‌ی اهل فضل مقصود من نيست. نوشتن يک جور وسوسه است. يک بار ديگر شايد نوشته باشم که آتش اين‌ نوع نوشتن را عين القضات با آن سخنان سوزناک و تازيانه‌وارش به جان من انداخت. نوشتنی که لايه‌ای از سلوک روحی است. اين سلوک البته شرايط مساعد هم می‌خواهد که فقط می‌توان «نقد وقت‌» ناميدش. هنوز هم آيا می‌توان از عاشقی نوشت؟ آری می‌شود ولی قطعاً نوع‌اش فرق کرده است. دغدغه‌های آدم وقتی فرق کند، نوع نوشتن‌اش هم عوض می‌شود. اين‌ها که می‌گويم به اين معنا نيست که حرف‌های حامد لزوماً بيراه است. برای من کم‌کاری در نوشتن يا پرکاری دلايلی ديگر دارد. وبلاگ هم به آن شيوه‌ای که حسين درخشان «پدر»‌اش شده است ديگر پاک لوث شده است. قطعاً وبلاگ را چنان نمی‌بينم که حسين درخشان می‌بيند. وبلاگ‌نويسی برای آدم‌ها يک شغل تمام وقت نيست. در نتيجه، بلاگيدن يک آدم بستگی مستقيم به حال و هوای روحی آن آدم دارد و نيازی که به نوشتن حس می‌کند. گاهی اوقات با همين نوشتن آدم با کسی حرف می‌زند. پيام‌هايی را می‌فرستد که جور ديگری نمی‌شد بيان‌شان کرد. گاهی اوقات نوشته‌ی وبلاگ می‌تواند يک جمله‌ی کوتاه چند کلمه‌ای باشد اما تکان‌دهنده و گيرا. بارها با خودم گفته‌ام هر وقت سفر می‌روم يادداشت‌های کوتاهی از سفرم می‌نويسم. اما در هيچ کدام از سفرهايی که در اين يک سال اخير داشته‌ام، در حين سفر يا بعدش اصلاً دل و دماغ نوشتن نداشته‌ام با وجود اين‌ که خيلی چيزها برای نوشتن بوده است. سفر يک روزه‌ای که به کپنهاک داشتم با وجود کوتاهی‌اش حرف زياد داشت برای نوشتن، اما مصادف با شرايطی شده بودن که فرصت تايپ کردن دو کلمه هم نبود و نوشتن خود عقوبتی بود.

وبلاگ‌ نوشتن، علی الخصوص از نوعی که زمانی من در ملکوت می‌نوشتم و هنوز هم گاهی اوقات اين آتش زير خاکستر بلند می‌شود، تنها «بنده‌ی وقت» است و زاييده‌ی لحظه‌های بی‌تابی. اين نوع وبلاگ‌نويسی، نوعی شاعری است، نوعی الهام و مکاشفه است. يک جور شهود است که آدم نفس‌اش را برهنه کند و از بيرون نگاه‌اش کند، بعد چيز بنويسد درباره‌اش. نمی‌دانم اصلاً اين‌ها را بايد می‌نوشتم يا نه. ولی اگر نمی‌نوشتم ديوانه می‌شدم. يعنی يکی بيخ گلوی‌ام را گرفته بود که بنويس. گاهی اوقات آدم با دوستی سخنی لطيف می‌گويد و کلامی از مهر و معرفت می‌شنود، فيل‌اش ياد هندوستان می‌کند و نوشتن‌اش می‌گيرد. گاهی اوقات با کسی دعوا می‌کنی و برای اين که کمی آرام شوی بايد چيزی بنويسی تا انصراف خاطر پيدا کنی از انديشه‌های تاريک و مزاحم. گاهی اوقات هوس طامات بافتن، از عقل لافيدن و عالمانه حرف زدن جان‌ات را می‌گزد و قلم به دست می‌گيری.

اين روزها ولی حس می‌کنم بخش خاکستری وجودم‌ دارد دست‌اندازی می‌کند با وادی سپيد روح‌ام. وقتی مدام بين عالم سپيد و خاکستری جان‌ات در تردد باشی، خودت سرسام می‌گيری (دوست داريد بگويم تردد بين ملک و ملکوت باعث اين قبض خاطر می‌شود؟). راستی فکر کرده‌ايد وقتی به حرف مردم فکر می‌کنيد چقدر عنان زده‌ايد به ذهن خودتان؟ گاهی اوقات بايد رها کرد آدميان را:
فضول نفس حکايت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن

مطالب مرتبط:
«رخوت» در «وبلاگستان»:‌ عليرضا دوستدار

December 9, 2005

وبلاگستان، شخصيت‌های مجازی و نزاع‌های موهوم

اگر خواننده‌ی وبلاگ‌های فارسی باشيد تا به حال فراوان به انواع و اقسام نزاع‌ها، مچ‌گيری‌ها و جدليات وبلاگی برخورد کرده‌ايد. اما جدليات وبلاگی چقدر شباهت به جدليات دنيای واقعی دارند؟ وقتی دو نفر بر سر موضوعی جدل می‌کنند و بحث دو نفره است البته تشخيص مواضع طرفين کار چندان سختی نيست. اما وقتی همان دعوا دامنه‌دار شود و هر کسی از گوشه‌ای چيزی بگويد و همه چيز شايعه‌وار گسترش پيدا کند، آدم مبهوت می‌ماند که اصلاً ماجرا چی‌ست؟

يکی از چيزهايی که در وبلاگستان هميشه مسأله می‌ماند اين است که هيچ يک از وبلاگ‌نويسان شخصيت‌شان به طور کامل برای کسی شناخته شده نيست. هيچ کس نمی‌داند يک وبلاگ‌نويس چه پيشينه‌ی خانوادگی دارد، باورهای قلبی او چی‌ست يا چه نوع عقايد سياسی دارد. تمام اين‌ها را – مگر در حالتی که طرف را شخصاً بشناسی – فقط می‌توان از راه حدس و گمان و به قرينه‌های ظنی پی برد (يا حداقل می‌شود تصور کنيم که پی برده‌ايم!) – تازه اگر و فقط اگر حدسيات‌ات درست باشند.

اين جدليات وبلاگی عمدتاً بر سر مسايل داغ و جدی رخ می‌دهند. نمونه‌ی اخيرش همين کنسرت‌های تازه‌ی شجريان است که يک دنيا سر و صدا به پا کرده است. اين وسط ممکن است يکی مثل من که ارادات فراوانی به شجريان دارد، شجريان را نقد کند. بعد به سادگی يک نفر پيدا می‌شود و هزار و يک انگ به تو می‌چسباند و متهم به نفهميدن موسيقی ايرانی و رعايت نکردن حرمت استاد می‌شوی.

در همين ملکوت خودمان هم زمانی اين مسأله پيش آمده بود، بر سر ماجرای قتل ونگوگ. يک نفر که اصلاً طرف مقابل را به عمرش نديده بود خيلی راحت می‌توانست او را تروريست خطاب کند فقط به خاطر اين‌که سئوال پرسيده بود و به باور خود کل ماجرا را «نقد» کرده بود! اين‌جا دو بحث پيش می‌آيد: يکی اين‌که درک و فهم ما از «نقد» و ميزان تحمل ما در برابر آن چی‌ست؟ «نقد» و آزادی بيان آيا می‌تواند تا اندازه‌ای پيش برود که به محض اين‌که از شکافتن و تجزيه و تحليل استدلال کسی عاجز مانديم، مجاز باشيم شخصيت نويسنده و حتی روابط شخصی و خانوادگی يا باورهای فرهنگی و مذهبی او را به نقد يا سخره بکشيم؟ متأسفانه اين شيوه‌ی کليشه‌ای «حرف زدن» در وبلاگستان عادتی رايج است. و البته دليل مهم‌اش شايد اين باشد که وبلاگ‌نويس برای خود مسئوليتی حرفه‌ای قايل نيست. در نتيجه برای‌اش ممکن است اصلاً مهم نباشد که طرف نويسنده چند سال‌اش است، باورهای فکری او چی‌ست و دغدغه‌های ذهنی‌اش چی‌ست. کافی است برای نمونه دو سه وبلاگ‌نويس را از طيف‌های مختلف انتخاب کنيد و از وبلاگ‌نويسان متفاوت بخواهيد نظرشان را و برداشت‌شان از شخصيت او را بنويسند. نتايج متضادی خواهيد ديد. نکته شايد خيلی بديهی باشد. ولی خيلی راحت در اين ميان ممکن است کسی که هيچ گرايش سیاسی نداشته باشد، مزدور يک حکومت خاص قلمداد شود در حالی که روح‌اش هم خبردار نیست که چه تصوراتی درباره‌ی او دارند. بر عکس يک آدم کاملاً سياسی و آب زيرکاه ممکن است برای ملت يک آدم بسيار فرهنگی قلمداد شود. راستی در اين بلبشو به چه کسی و چه چيزی می‌شود اعتماد کرد؟ راه ديگری هست جز اين‌که خود يک نوشته را بخوانيم و همان نوشته يا مجموعه‌ی نوشته‌های يک نويسنده را بدون تعلقات فرامتنی خودمان بفهميم؟

اين يادداشت درباره‌ی شجريان را بخوانيد تا بفهميد چه اندازه داوری‌ها در وبلاگستان «روی هوا» انجام می‌شود!

November 14, 2005

غصب مفاهيم دينی در سياست

کسانی که با فرهنگ اسلامی آشنايی عميق دارند، به خوبی می‌دانند جايگاه «امر به معروف و نهی از منکر» چه اندازه اساسی و مهم در شکل دادن به نظام اجتماعی و حتی سياسی جامعه‌ی اسلامی است. همين الآن درنگ کنيد لحظه‌ای. امر به معروف و نهی از منکر را در قالب سياست امروزی کشور ما نبينيد. به همان گونه بفهميدش که قرآن می‌گويد و مولا علی می‌گويد. امر به معروف و نهی از منکر، عمدتاً در رابطه‌ی ميان رعايا و حکام است که معنای دقيق و روشنی پيدا می‌کند (و اين در اشارات مولا علی آشکار است).

هنوز بحث کتاب خانم علوی (اسم واقعی ايشان هر چه که هست) ادامه دارد. به تدريج برای همين کتاب صفحه‌ی جداگانه‌ای باز می‌کنم و نقدها و يادداشت‌های‌ام را بر حاشيه‌ی کتاب مفصل‌تر و مبسوط‌تر می‌نگارم. اين مورد را در بستر همين موضوع و توضيح بالا بخوانيد. خانم علوی بدون هيچ‌گونه اشاره‌ای به اين‌که در فرهنگ اسلامی چيزی به اسم «امر به معروف و نهی از منکر» وجود دارد، مستقيماً موضوع را در بستری سياسی قرار داده است و آمران به معروف و ناهيان از منکر را (من درباره‌ی اتفاقاتی که زير اين پوشش و به اين بهانه در ايران می‌افتد داوری نمی‌کنم) «پليس اخلاق» معرفی می‌کند (morality police). شايد ترجمه‌ی آزاد و تحت اللفظی آن گروهی که در ايران اين کار را می‌کنند همين باشد و در واقع اين ترجمه به خوبی رفتار ناصواب برخی از آن‌ها را نقد می‌کند. اما باور بفرماييد اين شيوه‌ی معرفی «امر به معروف» ايراد اساسی دارد. خانم علوی حداقل می‌توانست بستر مقوله‌ی امر به معروف و نهی از منکر و محظورات و موانع و شرايط شرعی و اخلاقی اين فرهنگ را بر اساس انديشه‌ی قرآنی و اصل آداب آن به درستی توضيح بدهد. بعد از آن خيلی راحت می‌توانست بگويد که اين شيوه‌ی امر به معروف و نهی از منکر حتی با آن‌چه که قرآن گفته است فرق دارد و در واقع دين و اخلاق دين گروگان سياست شده است. اين ترجمه‌های آزاد و رهای خانم علوی، مانند مورد (نماينده‌ی خدا بر روی زمين) تنها تصوری که به من خواننده می‌دهد اين است که خانم علوی بی‌پرده انتقادهای تند و تيزش را با موضعی سياسی از حکومت فعلی ايران نشان داده است. البته ايشان حق دارد اين تصور را داشته باشد اما مهم‌تر اين است که پای این حرف هم بايستد.

راستی برای شما عجيب نيست که خانم علوی که در پشت جلد کتاب از رقم بزرگ بالای شصت هزار وبلاگ‌نويس ياد کرده است، به زحمت از بيش از پنجاه وبلاگ مطلب نقل کرده و تازه بعضی از وبلاگ‌ها مانند شبح و سر دبير خودم بالاترين آمار نقل قول را دارند؟ چرا بعضی از وبلاگ‌ها اصلاً آدرس‌شان در کتاب موجود نيست و عملاً پيدا کردن منبع اين وبلاگ‌هايی که تنها نام‌شان به انگليسی ترجمه شده‌ است، تقريباً محال است؟ چرا بعضی وبلاگ‌ها آدرس‌هايی نادرست دارند و وقتی آدرس پای يک مطلب را تايپ می‌کنی، مثلاً می‌بينی که آن وبلاگ خاص در آن تاريخ به خصوص اصلاً در جای ديگری بوده است و آدرس درست‌اش اين نيست؟ اين‌ها اگر نشان بی‌دقتی و بی‌اعتنايی نيست، پس چی‌ست؟ چرا تمام مقولاتی که به درستی هم خانم علوی نقل کرده‌اند، تقريباً بلا استثناء در زمره‌ی موضوعات سياسی داغ مطرح ايران است؟ يعنی در وبلاگستان هيچ موضوعی طرح نمی‌شود که مسأله‌ی داغ سياسی نباشد؟ مثلاً شعر هيچ شاعری نقد نمی‌شود؟ هيچ موضوع فلسفی به چالش کشيده نمی‌شود؟ مسايل اجتماعی جهانی بررسی نمی‌شود؟ فارغ از سياست‌ورزی و نقد سياست حاکميت و ايراد گرفتن از (به قول خانم علوی) «تلقی حاکميت از اسلام» هيچ چيز ديگری طرح نمی‌شود؟ وبلاگستان اين است؟

November 8, 2005

يکی دو حاشيه تا اطلاع ثانوی

دارم آماده می‌شوم که از اداره مستقيم بروم رويال فستيوال هال برای کنسرت شجريان (البته پريشب هم شجريان کنسرتی ديگر در لندن داشت که اين يکی بايد تکرار آن باشد). شايد برای کسانی که با طبع و خوی من آشنا هستند و ايضاً به کرات اين وبلاگ را ديده‌اند برای‌شان کمی غريب باشد که بدانند من تا به حال در عمرم نه شجريان را از نزديک ديده‌ام و نه به کنسرتی از او رفته‌ام! اين هم مزيد اطلاع ارباب فضل و هنر! باری، امشب علی‌الظاهر قرار است که به توفيق حق بخت يار باشد و بی‌واسطه کنسرت حضرت استاد را شاهد باشم. البته خودم فکر می‌کنم که کمی دير رسيده‌ام. کنسرت‌های شجريان را احتمالاً بايستی خيلی پيشتر از اين‌ها می‌رفتم. هنوز کنسرت را نرفته‌ام اما احساس می‌کنم استاد ديگر دارد رو به بازنشستگی می‌رود. اميدوارم برنامه‌ی امشب اين پيش‌بينی مرا نقض کند. هنوز که هنوز است شنيدن صدای شجريان جان‌ام را مرتعش می‌کند. هنوز هم شجريان (صدای شجريان) برای من فرصتی بی‌نظير و ناياب برای تجربه‌ی بارقه‌های درخشان هنر و فرهنگ و معنويت قوم ايرانی است.

و اما بعد، درباره‌ی نقدی که بر کتاب خانم علوی نوشته‌ام بايد نکاتی اضافه کنم که فرصتی باشد به تفصيل از آن‌ها خواهم گفت. باری ايشان مرحمت کرده‌اند و از طريق ای‌ميل توضيحاتی داده‌اند که در فرصت مقتضی در وبلاگ می‌آورم‌شان. خوشحال می‌شوم دوستانی که کتاب را خوانده‌اند در ذيل همين مطلب يا مطلب پيشين نظرشان را درباره‌ی نقدی که نوشته‌اند مرقوم کنند (نه مانند حسين درخشان که اصل را رها کرده و راست زده است به تير دروازه!). اگر در استدلال‌هايی که آورده‌ام يا تحليلی که نوشته‌ام ايرادی هست يا نظری متفاوت داريد، لطف کرده و تذکر دهيد. تنها اين را اضافه کنم که نقدی که نوشته‌ام به هيچ عنوان از ارزش کار نمی‌کاهد. اين کار، کار نخست است و هر اندازه هم از ديد من ايراد داشته باشد، جای خسته نباشيد دارد. به هر حال از نقد کتاب نبايد انتظار مدح کتاب داشت. به خانم علوی هم از اينجا صميمانه خسته نباشيد می‌گويم هر چند زياد با بعضی از ديدگاه‌های طرح شده در کتاب‌شان موافق نيستم.

November 7, 2005

وبلاگستان سياه و سفيد

نقدی که بر کتاب «ما ايرانيم» نسرين علوی نوشته‌ام در بی‌بی‌سی فارسی منتشر شده است (روايتی سياه و سفيد از وبلاگستان فارسی). فعلاً خود متن را بخوانيد تا در فرصتی ديگر با تفصيل بيشتری درباره‌ی اين کتاب بنويسم.

March 15, 2003

چيزی که باعث شد

ايراندخت
چيزی که باعث شد من يهوی بيفتم توی خط وبلاگ، ايراندخت بود. خاطرم نيست دقيقاً کی بود ولی توی بهار سالی بود که داريم پشت سر می‌گذاريمش. البته اين ايراندخت تهرانی ديگه نمی‌نويسه. وقتی هم که ازش پرسيدم چرا؟ گفت که اون ايراندخت سرِ زا رفت! به هر تقدير شايد اون يکی رفته باشه، يکی ديگه جاشو گرفت! وقتی که اولين بار اين وبلاگو ديدم ذوق زده به عمو هادی و يوسف و عفت نشونش دادم و کلی از زبان و بيانش حال کردم اون وقت. ولی يادمه که بعدش پاک از خاطرم رفت اين ايراندخت!

Free counter and web stats