صفحه‌ی اصلی

بايگانی: تذکره

May 27, 2013

در صدف خويش…

آدمی‌زاده موجود غریبی است. همه‌ی آنچه برای از خاک زر ساختن لازم است در همین هستی و وجود بدون حاشیه‌ی او یعنی همان که از لحظه‌ی تولد به او داده‌اند، خلاصه و مندرج است. حاجت به هیچ چیز تازه‌ای ندارد. هر وقت یکایک اسباب موجود را ناگهان از دست بدهد، باز خواهد توانست از میان آوار و خرابه‌ی تمام هستی سر بلند کند. دانستن این نکته، نه دانستن در حد بیان و ابراز، بلکه معرفت محسوس و ملموس داشتن به آن، جهان آدمی را دگرگون می‌کند. آری، «امروز نه آغاز و نه انجام جهان است». 

آدمی، در عریانی و پیراستگی محض هم جهانی است که از دل هیچ همه چیز را می‌تواند ساخت. همت می‌خواهد. به لقلقه‌ی زبان و فضیلت و معرفت به خود وصله و پینه کردن شدنی نيست. حکمت را باید چشید. حکمتی که تنها بر زبان جاری شود، اگر سودی به کسی برساند احتمالاً به مستمع‌اش می‌رساند نه به قایل‌اش. 

زندگی در صدف خویش گهر ساختن است
در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است
عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است 
شیشه ماه ز طاق فلک انداختن است 
سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است 
به یکی داد جهان بردن و جان باختن است 
حکمت و فلسفه را همت مردی باید 
تیغ اندیشه بروی دو جهان آختن است 
مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست 
از همین خاک جهان دگری ساختن است 

اما در تمام این قصه‌ی توانگری و استغنا، رمزی ظریف و شریف نهفته است. این مضمون را نه می‌‌توان و نه باید به کسی که مستعد آن نیست توصیه کرد و بر منبر وعظ و خطابه رفت. هر جانی که آماده‌ی دریافت و فایده‌ از این حکمت باشد، به صرافت طبع به آن خواهد رسید:
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی
که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری. 
و این وظیفه و تکلیفی است که برای آنان که قایل به اختیار داشتن آدمی هستند، به اراده‌ی خود فرد پی گرفته می‌شود نه به توصیه و سفارشی از بیرون. حتی پیامبران هم نمی‌توانند نامستعدان را از زمین به آسمان بکشانند. 

کشف خویشتن کار آسانی نیست. دشوارترین تجربه‌ی آدمی در حیات‌اش رو در رو شدن با خودش است. آینه در برابر خویش گرفتن است که مهیب‌ترین کار است مهیب است چون هم قدرت حیرت‌آور و خارق‌العاده‌ی خود را کشف می‌‌کند و هم با وحوش و بهایمی در وجود خود آشنا می‌شود که تاریک‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین زوایای روح آدمی را - که هیچ انسانی از آن بری نیست - عریان می‌کند. زیستن با خویش آسان نیست. زیستن با خویش یعنی پا نهادن به نبرد دایمی خدای خود و ابلیس خود  یعنی به میانه‌ی میدان رقابت جهیدن.

سخن از سخن می‌شکفد و راه کوتاه بیهوده دراز می‌شود. بر می‌گردم به اصل سخن: فضیلت و معرفت تا برای آدمی به چشم دیده نشود و با تمام وجود حس نشود، نمایش است و تقلید. تازه به این مرحله که رسیدی ایمن نیستی و ابتدای راه بی‌پایان و پر سنگلاخی است که طاقت آدمی را می‌سوزاند: آگاهی رنج استخوان‌سوز دارد. غفلت فارغ‌دلی می‌آورد. اما آگاهی یا غفلت، اختیار کردنی نیست. نمی‌توان خود را به آگاهی زد یا به غفلت. گشودگی درون یا در وجود انسان - به همان نصیبه‌ی ازلی یا شما بگویید میراث ژنتیک - موجود است یا نه. 

April 22, 2013

چون پرده بر افتد، نه تو مانی و نه من

اين مضمون پر مغز از ارتفاع در هستی نظر کردن، مضمونی است که از رندان و حکیمان گرفته تا عارفان و صوفيان به زبان‌های مختلف از آن سخن گفته‌اند. حق اين است که اين معنا، ولو زاويه‌ی نگريستن به آن متفاوت باشد، ملتقای عارفان دين‌ورز و حکيمانی است که چه بسا اعتباری برای حيات پس از مرگ قايل نیستند. این‌که به حياتی پس از مرگ قايل باشی يا نباشی،‌ کم‌ترين تفاوتی در مهابت و گریزناپذيری فنا و نيستی و خاک شدن نمی‌گذارد. اما همين نقطه‌ی کانونی، همین نقطه‌ی عزيمت است که می‌تواند حيات آدمی را به نحوی فربهی‌افزا رنگ‌آميزی کند و نورانی‌تر کند. عجيب اين است که يادآوری اين واقعيت مهيب،‌ اين «هادم اللذات»، خود رنج است و رنج‌آور ولی از اين رنج، لذت و شادی برگرفتن، بی‌شک پختگی می‌خواهد و سلوک.

اين رباعی خيام که:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وين حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
رباعی نابی است. مضمونی معرفتی دارد. حکايت از تعليق آدمی در وادی شک است. طعنه‌ای است در يقين موهوم آدمی؛ که به باور من نکته‌ای است ارج‌مند و انسان‌شناسانه. اما از اين رباعی اگر سه مصرع نخست‌اش هم نمی‌بود، همان مصرع واپسين به قدر کافی مهيب است. مانند صاعقه‌ای بر آدمی فرود می‌آيد: چون پرده بر افتد، نه تو مانی و نه من! اين تک‌‌مصرع به تنهايی واجد معناست: اين پرده‌ی هستی که فرو افتد، ديگر نه تو خواهی ماند و نه من. وقتی من نيست باشم يا تو نيست باشی، يا هر دو نيست باشیم، ديگر چه اهميت دارد؟ غم چه چيزی را بايد خورد؟! از چه بايد رنجيد؟ بر چه بايد خشم گرفت؟ و «چون عاقبت کار جهان نيستی است / انگار که نيستی، چو هستی خوش باش»، مکمل اين معناست. اين‌ اندازه برای ما محرز است که «آخرالامر گل کوزه‌کران خواهی شد»، پس انگار که اين واقعيت هم‌اکنون رخ داده است، پس خوش باش! «رخ‌ام را بوسه ده، اکنون همانيم»!

کاش مرگ نبود. کاش نيستی نبود. ولی اگر مرگ و نيستی نبود، کدام آينه‌ای اين اندازه برای آدمی معرفت‌افزا و بهجت‌آفرين می‌شد؟ 

April 15, 2013

کم آزاری و بی آزاری...

چند روز پيش، در صحبت دوستی اهل فضل بودم که معمولاً هر وقت مجالی دست بدهد می‌کوشيم یکی دو ساعتی هم که شده وقت ناهار گپی بزنيم. به فراخور موضوع سخن‌مان، سخن از تربيت کودکان به ميان آمد. از چند جهت. يکی اين‌که هم او و هم من تازه پدر شده‌ايم و ديگر اين‌که يار دلنواز ديگری نيز که او هم تازه پدر شده است، تصادفاً همنشين ما بود آن روز. همچنين اين دوست، خود دانشوری متخصص در زمينه‌ی آموزش است و رييس يک مرکز مهم در دانشگاهی در بریتانياست.

سخن از تعلیم فرزندان به ميان آمد. نه در بستر سنتی يا دينی. يا به عبارت دقيق‌تر، نه «لزوماً» در این چارچوب. توضيح می‌داد که چگونه دخترش در همين سه سالگی مفهوم نماد و نمادين را می‌فهمد. دخترش می‌داند که چگونه چيزی هم می‌تواند باشد و هم نباشد. و نمونه‌های متعددی از اين دست. راز قصه البته اين است که پدر اهل دانش است. اهل تتبع و حقیقت‌جويی است. اهل تقليد نيست. سخت‌گير است بر خود و با شفقت بر کودک‌اش.

سخن از دين به ميان آمد. روی سخن به سوی من گرديد. آن لحظه نه فرصت‌اش بود و نه می‌خواستم بحثی چنان دراز را به دو سه جمله مختصر کنم. ولی اين اندازه گفتم که در فهم دين – يا مفاهيم قدسی يا ماوراء طبيعی – کم‌ترين چيزی که به فرزندم خواهم آموخت اين است که حقيقت را ورای صورت‌ها بجويد. صورت ساده و صريح‌اش برای من در لحظه‌ی بيان اين بود که: رعب‌آورترين و هول‌ناک‌ترين صحنه‌ای که در رابطه‌ی پدر/مادر و فرزند ممکن است ببينم اين است که کودکی در طفوليت – که هنوز به سن رشد و بلوغ عقلی و چون و چرا نرسيده است – در آداب و مناسک شرعی، پا جای پای والدين می‌گذارد و پدر و مادر را اين حرکات خوش می‌آيد يا اسباب مفاخرت و مباهات است. ديدن چنين صحنه‌هایی، وقتی پای تکليف و امر والدین در ميان باشد يا داعيه‌اش نمايش و تفاخر، سخت مرا می‌آزارد و می‌رماند. اين جنس دين‌داری و دين‌ورزی نه مطلوب من است و نه آن را به کودک‌ام می‌آموزم. اما از اين چه چيزهایی می‌‌توان گفت و درس داد؟

اين درس‌ها برای من چيزی جز اخلاق نيستند؛ اخلاق انسانی. دين فرا خواندن آدمی به خودی خويش است (اجمالاً در همين حدش بپذيريد؛ پيش‌تر درباره‌اش در همين وبلاگ بارها نوشته‌ام). دين يعنی معرفتِ خويشتن. اين داستان شرح درازی دارد ولی بگذاريد دست‌کم يک نکته‌اش را هم‌اکنون بگويم تا باقی بماند برای وقتی ديگر.

مهم‌ترين درسی که گمان می‌کنم هر پدر يا مادری بايد به فرزندش بياموزد «کم‌آزاری»‌ است. کم‌آزاری گوهر ديانت است. کم‌آزاری نقطه‌ی آغاز آدميت است. اين بيت حافظ هزاران نکته در خود دارد که:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست

بی‌آزاری،‌ محال است. هر انسانی،‌ ولو ناخودآگاه و بی‌اراده،‌ کم يا زياد به کسی يا جان‌داری آزار می‌رساند. اما آزار بی‌اراده کجا و آزاری که آدمی به نيت و قصد می‌‌کند کجا؟ تمام داوری و تکلیف و حساب و کتاب و ثواب و عقاب، به همين قصد و نيت بسته است؛‌ معطوف است به اراده. شايد نتوان آزار را ريشه‌کن کرد،‌ ولی می‌توان از آن کاست. حافظ به روشنی به اين مضمون واقف است که می‌‌گويد در پی آزار کسی مباش. گناه شريعت ما همین است که بخواهی،‌ اراده کنی، نيت کنی که ديگری را بيازاری.

صورت ديگرش همين حديث پيامبر است: المسلم من سلم الناس من لسانه و يده. اين معنا را ناصر خسرو هم آورده است:
بکنم آنچه بدانم که در او خير است
نکنم آنچه بدانم که نمی‌دانم
حق هر کسی به «کم‌آزاری» بگزارم
که مسلمانی اين است و مسلمانم!

همين مضمون است که در شعر حافظ باز پديدار می‌شود: «که رستگاری جاويد در کم‌آزاری است». کار دين، دعوت دين همين است: رستگاری و آن هم رستگاری جاويد. 

دين و ايمان آدمی و مناسک و آداب‌اش، برای نمايش نيست. برای عمل است. اولِ عمل،‌ نيت است و صدق. نيت و صدق به تمسک و توسل به آداب و مناسک درست نمی‌شود. کار مناسک است که به صدق و نيت راست می‌شود. صدق و نيت مقدمه‌ی آن است نه اين‌که مناسک ابتدای صدق و نيت باشند. قصه کوتاه می‌کنم. الکلام يجر الکلام. شايد باز هم نوشتم. آدمی وقتی فرزنددار می‌شود، آرام‌آرام خودش را بيشتر می‌شناسد. کاش بتواند اشتباهاتی که خودش کرده است با فرزندش تکرار نکند يا سعی نکند به بهای آموزاندن تجربه‌های ناپخته‌اش به فرزندش، از مسير انصاف خارج شود و راه‌اش به تحميل يا تحقیر ختم شود. کودکان ما،‌ آينه‌ی امتحان ما هستند. آزمايشگاه ما نيستند. ما هستيم که آزمايشگاه آنان‌ايم.

September 14, 2011

پیِ آسمان زد همانا تبرزن...

«لا يُحِبُّ اللَّـهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَن ظُلِمَ وَكَانَ اللَّـهُ سَمِيعًا عَلِيمًا» (سوره‌ی نساء: ۱۴۸)
- اين يادداشت، یک دعوت عمومی است.

امروز در زندان اوین حکم شلاق سميه‌ توحیدلو اجرا شد. خبر کوتاه است، جزييات‌اش پيچيده و غیرقابل فهم و اتهام باورنکردنی و تحقیرآميز. قصه اين نيست که خانم توحيدلو بی‌گناه و بری از اتهامات شنيع و ناروايی است که به او – و بسیاری دیگر – بسته‌اند و البته «که دست و ديده‌ی پاکيزه‌دامانان پاک است». اما،‌ کل اين رویداد اهمیت دگرگون‌کننده و عميقی دارد که هيچ انسان اخلاقی و سلیم‌النفسی نمی‌تواند به آسانی از آن بگذرد.

قصه‌ی اجرای حکمی که يک قاضی در نظام جمهوری اسلامی صادر کرده است و این‌که چه کسی و در چه شرايطی اين حکم را اجرا کرده است، هم‌چنان فقط صورتِ ظاهر ماجراست. به اين صورت، باید حواشی و معانی ديگری را هم افزود: يک زن، يک زن مسلمان معتقد که دستیافت‌های علمی و اجتماعی آشکاری دارد و حضوری جدی در سياست هم داشته است، در اين نظام سياست می‌شود‌ (*). این عقوبت ديدن يک زنِ فعال سياسی و دانش‌آموخته تنها لایه‌ای است بر اتفاقی عظیم‌تر که در زير پوست اين دستگاه رخ داده است.

مراد جاری کنندگان اين حکم ظاهراً تنها تحقیر او بوده است و تشفی خاطر. اما اين تشفی خاطر تنها سمیه توحيدلو را هدف و آماج‌ِ انتقام‌گیری و تحقيرِ خود قرار نداده است؛ این خشم و کينه و چنگ انداختن در عزت و کرامتِ انسانی، خطاب‌اش با يک ملت است و در برابر يک انديشه و يک روش مختلف و متفاوت قد علم کرده است.

بگذارید ساده‌تر بگويم: انتقام گرفتن از سمیه‌ توحيدلو و تحقیر کردن او، در واقع کوشش نافرجامی بود برای تحقیر کردن تمام کسانی که توانستند در روز ۲۲ خرداد حماسه درست کنند و حماسه‌شان در ۲۵ خرداد به اوج رسيد. اين شقاوت، چيزی نبود جز ابراز خشم و نفرت از زنجيره‌ی سبز و باشکوهِ خیابان ولی‌عصر در روزهای پيش از انتخابات: عظمت حادثه‌ی آن روز – حتی پيش از روز انتخابات – پشتِ اقتدارگرايان را لرزانده بود که چگونه ملتی - بر خلاف خواست و اراده‌ی آن‌ها - با شور و نشاط و بدون خشونت و خشم خواهان تغيير زمام‌داران بی‌‌کفايت و بی‌اخلاق می‌شوند اما هيچ آشوب و غوغايی بر نمی‌خيزد. اين اندازه بلوغ،‌ پختگی و آرامش، آتش خشم و کينه‌ی آن گروه بی‌آزرم را شعله‌ور کرد و شد آن‌چه شد.

اما آن‌چه امروز رخ داد، تحقیر سميه‌ توحيدلو – زنی از بی‌شمار زنان سرزمین ما – نبود؛ درست بر عکس، حادثه‌ی امروز – که لابد خانم توحيدلو جزييات‌اش را به زودی خواهد نوشت – دقیقاً تحقير و شکست همان دستگاهی بود که مقدمات چنین سقوط و انحطاطی را برای خود فراهم کرده بود و هم‌چنان با شتاب و شدت به سقوطِ خود ادامه می‌دهد: دستگاهی که همه‌ی ارکان قانونی و اخلاقی و شرعی‌اش ناگهان با هم فروریخته است و چيزی جز بلهوسی و فسق و رسوایی در بطن‌اش نمانده است. این فقط سميه‌ توحیدلو نیست که شلاق خورده است؛ من و شما شلاق خورده‌ایم، وجدان اخلاقی و آگاهی انسانی ماست که شلاق خورده است.

سايه شعری دارد که پس از شهادت آيت‌الله بهشتی، برای او، سروده بود. این شعر سايه را بيت به بیت نقل می‌کنم، چون هر چند مضمون‌اش برای شهادت است اما معنای بلندتر آن حماسی است و منعکس‌کننده‌ی عظمت و عزت همه‌ی کسانی است که به ناحق آماج ستمگری و بيداد می‌شوند.

بلندا سرِ ما که گر غرق خونش 
ببینی، نبینی تو هرگز زبونش 

سرافراز باد آن درختِ همایون
کزین سرنگونی نشد سرنگونش 

تناور درختی که هر چه‌ش ببری
فزون‌تر بود شاخ و برگ فزونش 

پی آسمان زد همانا تبرزن
که بر سر فرو ریخت سقف و ستونش 

زمین واژگون شد از آن تا نبیند
در آیینه‌ی آسمان واژگونش

بلیٰ گوی عهدش بلا آزماید
زهی مرد و آن عهد و آن آزمونش

ز چندی و چونی برون رفت و آخر
دریغا ندانست کس چند و چونش 

خوشا عشق فرزانه‌ی ما که ایدون
 ز مجنون سبق برده صیت جنونش

از آن خون که در چاه شب خورد بنگر
سحرگاه لبخند خورشید گونش

خم زلفش آن لعل لب می‌نماید
نگر تا نپیچی سر از رهنمونش 

بهارا تو از خون او آب خوردی
بیا تا ببینی گل افشان خونش 

سماعی است در بزم او قدسيان را
دلا گوش کن نغمه‌ی ارغنونش 

به مانند دریاست آن بی‌کرانه
تو موجش ندیدی و دیدی سکونش 

نهنگی بباید که با وی بر آید
کجا سایه از عهده آید برونش

اين يادداشت می‌تواند آغاز سلسله‌ای باشد تا ابعاد قصه‌ای که به ظاهر کوچک و شاید بی‌اهمیت می‌نمايد آشکارتر شود. اين قصه را باید به بانگ بلند گفت تا همگان بشنوند که چه آسان آن گوش‌های سنگينی که نمی‌خواهند حقیقت را بشنوند، برای تشفی خاطر خود و انتقام گرفتن از بزرگی و پختگی يک ملت، تا چه اندازه می‌توانند تن به پستی و حقارت و بی‌اخلاقی بی‌کرانه بدهند. بدون اين‌که مشخصاً از کسی از دوستان اسم ببرم، از همه‌ی کسانی که دل‌شان برای آزادی، برای اخلاق، برای عزت و کرامت انسانی – که اين روزها اين‌ مايه در ایران خوار و حقير شده است – می‌تپد و دغدغه‌ی بازگشت مهربانی، دانايی و زیبايی را دارند، دعوت می‌کنم که حتماً چیزی درباره‌ی اين ماجرا که نمادی است از حادثه‌ای عظيم‌تر بنويسند:

برخيز و بزن بر دفِ رسوايی
فسقی که در اين پرده‌ی پرهیز است

(*) گمان می‌کنم اين نکته بديهی است و از متن بر می‌آيد که مبنای حساسیت نشان دادن من، وجدان انسانی و اخلاق و کرامت بشری است نه نگاه تنگ‌نظرانه يا غيريت‌ساز و ديگری‌تراش مذهبی؛ زنِ مسلمان معتقد بودن، فی نفسه برای هيچ کس امتيازی نمی‌آورد ولی نوع نگاه اين دستگاه را به کسانی که از منظر خودش هم «خودی» تلقی می‌شوند آشکار می‌‌کند.

پ. ن. توضيح واضحات است ولی ما برای فهم يک مسأله، علاوه بر اخبار و اسناد و مدارک - که در وضعيت فعلی مانند خيلی چیزهای ديگر محدود، مقيد، غيرقابل دسترسی، مبهم و غیرقابل بررسی هستند - منابع و مصادر ديگری هم داريم و آن منابع اين‌هاست: درايت، خرد انسانی، وجدان، شرافت، شعور و محاسبه‌ی معمولی. لذا، در توضيح برای کسانی که فکر می‌کنند «حکم نمادين» چیزی از مهابت يا شناعت قصه کم می‌کند، می‌افزايم که: ۱. از خانم توحيدلو نبايد انتظار داشت - دست‌کم در وضعيت فعلی - که بيايد و مو به مو با جزييات مبسوط شرح ماوقع را بگويد. با تمام اين اوصاف، اين چيزی از مسؤوليت ما - و حتی خودِ ايشان - نمی‌کاهد. اين قصه‌ی سميه نيست؛ قصه‌ی همه‌ی ماست. درست همان‌طور که کشته شدن يک انسان، مترادف با کشته شدن تمام بشريت است - و اين دست‌کم مبنايی اساسی و محوری در مسلمانی و در قرآن است - هر جنس شکست حرمت و عزت انسان، به طريق اولی و با همين استدلال محکوم است؛ لذا شلاقِ نمادين يا غيرنمادين نداريم. شلاق، شلاق است. نرم باشد يا سخت؛ خشن باشد يا از سر رأفت. وقتی اتهام به ناحق و ظالمانه باشد و اتهام را با جرم يکی بگيرند و سپس به چنين مجازات‌هايی رو بياورند، اصل جنس پوسيده و فاسد است. حواشی و فرع‌اش قصه‌ی ديگری است؛ ۲. می‌گويند «نمادين» بودن قصه مشکل است؟ يا ابهام درست می‌کند؟ شايد! ولی: ما را به شکلی نمادين کشتند؛ به ما به شکلی نمادين تجاوز کردند؛ به ما به شکلی نمادين ستم کردند. حق ما را به شکلی نمادين ضايع کردند. ما ملتی هستيم شيفته و ديوانه‌ی «نماد»ها. خيلی خوب است ولی هيچ «نماد»ی بدون «تأويل» معنا ندارد. اين قصه را چه تأویل و تفسير کنی و چه به «نص»اش رجوع کنی، تکان‌دهنده است. پس ما اخلاقاً حق نداريم قصه را به شرح جوانب و ابعاد صوری آن تقليل بدهيم.

پ. ن. ۲. اين يادداشت مختصر و کوتاه کمانگير، مغز اخلاقی قصه است: «اصحاب ِ دروغ عمرشان به دروغ‌شان بسته است. آخرین دروغ، و بزرگترین، را که بگویند فرار می‌کنند به سوراخی و از ترس زانو در بغل می‌گیرند. مثل مبارک و بن‌علی و صدام. این همان زمانی است که شلاق‌خورده‌ها از کنج ِ خانه و زندان بیرون می‌آیند.»

July 28, 2011

حساسيت‌زدايی از بشريت

تصویری که ما از انسان، از خودمان، داريم،‌ تصويری است متغير. در اين تصویر، روایت غالب اين است که انسان موجودی است ظلوم و جهول. یا حتی به روايت متعارف و تجربی‌ترش، انسان موجودی است اهل غفلت. در اين تصوير، انسان، کم‌تر تن به دشواری می‌دهد. انتخاب‌های او عمدتاً در مسیری است که زيستن او را آسان‌تر کند نه دشوارتر. در اين تصوير، انسان اهل تجارت است، اهل بده و بستان است.

تصویر ديگری هم از انسان داریم که درست همين تصویر است که مایه‌ی خلق تمام آثار هنری و معرفتی و میراث‌های ارج‌مند بشری است. در این تصوير، انسان اهل ایثار است، اهل عشق است، از ارباب معرفت و بينش است. در این تصوير، انسان به آسانی تن به ستم نمی‌دهد. در اين تصوير، انسان در مقامی ایستاده است که هيچ تجارتی او را از پرداختن به گوهر وجودی‌اش فارغ نمی‌کند. در این تصوير، انسان عاشق است اما فقط عاشق نيست. مغز عاشقيت انسان، در اين نگاه،‌ فرزانگی اوست. اين عشق، به حکمت گره خورده است: اين محبت هم نتيجه‌ی دانش است / کی گزافه بر چنين تختی نشست؟ و اين عشق، اگر نشانی از فرزانگی نداشته باشد، ديوانگی است و بی‌خردی:
حشمتِ اين عشق از فرزانگی است
عشق بی فرزانگی ديوانگی است.

اين دو تصوير را کنار هم نهادم برای اين‌که تتمه‌ای بنويسم بر یادداشت پيشين‌ام. مغز سخن من در يادداشت قبلی‌ام، چيزی نبود جز همان سخنانی که از قاضی شهيد همدان نقل کرده بودم: «ای عزيز! اگر گويم شب و روز جز به معصیت مشغول نيستی برنجی! چه گويی شب و روز جز اين کاری داری که قرب ده هزار هزار دينار هر سال به ظلم به قلمِ خويش قسمت کنی؟ اما اگر مالِ مصالحت است مستحقِ آن نه ترکان‌اند. و هر معصيتی که ترکان بکنند در آن مال و در خرج از آن مال که تو به ظلمِ قلمِ خويش فراهم آورده و بديشان قسمت کرده‌ای تو در آن هم معاصی شريکی. نشنيدی که مصطفا – صلعم – چه گفت: من أعان ظالماً ولو بشطر کلمة کان شريکاً في ظلمه. تا به زبان و قلمِ تو تمام نشود هر کسی از صد هزار، تا هزار دينار، از اين اموال برنگيرد. اگر گويي چون من نکنم ديگری بکند، اين عذر مقبول نبود، که اگر کسی کاروانی بزند و گويد اگر من اين کاروان نزنم، قطاع‌الطريق بر راه هستند که اين کار بکنند، اين نه عذری بود. و اگر ديگران این کار بکنند او را هيچ بزه نخواهد بود، و چون او کند، او را بدان بگيرند. ای عزيز، مصطفا – صلعم – گفت: من غصب شبراً من أرض غيره طوقهُ الله من سبع ارضين يوم القيامة. اين همه جهان که تو به اقطاع بدهی، اگر مالکی بود معين آن‌ را نه عين غصب بود. و آن را که مالکی معين نيست،‌ مصرفِ آن همه درويشان‌اند، هم از درويشان غصب کرده باشی. تو که مُقدمِ صيرفی مثلاً دخل من بردارد، و تو را معلوم گردد که آن مِلکِ من است و مرا هيچ ياری ندهی، و اکنون دعوی‌گونه می‌کنی – اگر چه دروغ است – که تو را با من جانبی هست، درويشی که در دين و دنيا، تو خود او را به هيچ‌گونه نشناسی، پديد بود که او را چه ياری دهی! و آن از بهر مثالی نوشتم و از سر آزادی، و اگر نه من، ای دوست، اين تهاون از بر دارم!».

پيش‌تر در همان يادداشت‌های مربوط به عین‌القضات، انگشت تأکيد نهاده بودم بر سويه‌ی اجتماعی اين سخن عين‌القضات. خواننده شايد اين سخنان را، سخنانی جزم‌انديشانه فرض کند يا کسی ممکن است محبوس تصور خودساخته و روايتی رقیق و ضعيف از اين سخنان شود و بگويد: «پس چون فلانی خطا کرده يا راه باطل رفته يا با اهل باطل دوستی کرده، اصلاً با او حرف هم نباید زد؟» و مغالطاتی از اين دست. ما برای شکستن اين مغالطات، معيار داریم و تجربه‌ی آموخته و اندوخته‌ی بشری و آرمان‌های بلند اخلاقی و انسانی. نمونه‌های دینی‌اش علی بن ابی‌طالب هستند و حسین بن علی و زينب. نمونه‌های عارفانه‌اش حلاج و سهروردی و عين‌القضات همدانی‌اند. بيفزايید به اين‌ها نامِ تمام شهيدان راه آزادی را، تمام پويندگان راه حقیقت و عدالت را.

در نزاع ميان دوقطبی کاذب خشونت و عدم خشونت که اين روزها به دفعات و کرات از آن‌ها ايدئولوژی‌های جزم‌انديشانه‌ای ساخته می‌شود که تمام قابليت‌های هر دو را به تباهی و دلمردگی می‌کشانند، چنان‌که قبلاً نوشته‌ام، اين انگيزه بسيار قوی است که از سياست، حساسيت‌زدایی شود و در واقع از اموری که به شدت سياسی هستند، سياست‌زدایی شود (درست در نقطه‌ی مقابل آن، ارباب قدرت، اموری به شدت طبیعی و روزمره و انسانی و خصوصی را به شدت سياسی می‌کنند و آن‌ها را اسباب گروکشی از شهروندان و ايجاد رعب و تهديد).

در سطحی ديگر، فکر می‌کنم که حتی به مرحله‌ای می‌رسیم که زیر عنوان ميانه‌روی و خلق نکو و «با دوستان مروت و با دشمنان مدارا»، پس از ارايه‌ی تفسير و تأويلی يکسره نامربوط به مضامين اين سخنان، از بشريت ما هم حساسيت‌زدايی می‌شود. گویی ديگر به انسان بودن خودمان هم حساس نيستيم. گويی تن نسپردن به ستم، و سر خم نکردن در برابر ارعاب و استخفاف مترادف است با جنايت يا يک سيئه‌ی اخلاقی و معصیتی کبيره. گويی اگر از بيدادِ بیدادگران سخن گفتی و انذار و تذکری از تو صادر شد، راه را هموار کرده‌ای برای خشم و خشونت و خون‌ريزی و عناد و کين‌ورزی. باور من چنين نيست. فکر می‌کنم اگر قرار بود چنين باشيم، هم از میراث محمدی و تعالیم علوی عميقاً‌ فاصله گرفته بوديم و هم درس‌های واقعه‌ی شورانگيز و عبرت‌آموز کربلا، چيزی جز ياوه‌گویی و پريشان‌سرايی نبود. کمتر کسی است که نداند گروهی که در مقابل حسين بن علی ايستادند – و همان کسی که علی بن ابی‌طالب را ضربت زد – نامسلمان نبودند و بلکه سخت به آيين و روش خود معتقد و مؤمن بودند. آن‌ها هم معبودی يکسان با حسين داشتند. آن‌ها هم ايمان به همان پيامبر داشتند که جد حسين بود و حسين هم بر دين همان‌ها بود. چه چيزی ميان حسين و اردوی مخالف شکاف می‌انداخت و می‌اندازد؟ چه چيزی باعث استقامت زینب می‌شود و ميان او و قاتلان برادرش و ياريگران قاتلان و توجيه‌کنندگان و مشروعيت‌دهندگان به آن بساط فاصله می‌اندازد؟ گمان من اين است که آن ميراث نه تنها امروز هم کارآمد و مؤثر است بلکه تمامی ميراث شيعه به همين‌ چيزهاست. ساده‌دلان به سرعت اين سخنان را اين‌گونه تفسير می‌کنند که پس بايد دست به خشونت و خون‌ریزی زد! ولی مگر حسين دست به خشونت و خون‌ریزی زده بود؟ مگر زينب کسی را کشته بود؟ مگر زين‌العابدین علم مبارزه‌ی مسلحانه بلند کرده بود؟! نه. اما هیچ‌کدام از اين‌ها تن به منطق زندان ندادند. هيچ کدام از اين‌ها بردگی اختياری را نپذيرفتند. هیچ‌کدام از این‌ها از یاد نبردند که چه مقدماتی شالوده‌ی آن همه نامردمی و بیداد را ريخته بود. نکته به همين سادگی است.

اما چرا می‌گويم حساسيت‌زدايی از بشريت؟ بشر، بشر اسطوره‌ای مورد نظر من،‌ بشر ازلی، بشری که رعايت عهد و پيمان می‌کند، معرفت و آگاهی را بر زيستن در عيش و عشرت ترجيح می‌دهد. آن گناه ازلی، خوردن از میوه‌ی معرفت و دانش بود که آدمی را از بهشت نعيم به هبوط در زمين می‌کشاند. بشر، يعنی آگاهی. يعنی تن نسپردن به زيستن حيوانی. يعنی اختیار دانش در برابر هم‌زيستی با شرايط موجود و گريختن از آگاهی. کوشش بسيار می‌کنم که بفهمم چرا عده‌ای به سادگی اين ماجرای روشن را برای خودشان تعبیر و تفسير می‌کنند و نهايتاً راهی را می‌روند که – اگر مؤمن و مسلمان باشند – با تحلیل من، به نفی ميراث مسلمانی و شيعی‌شان ختم می‌شود. وقتی می‌گويم با تحلیل من، به خوبی به اين نکته وقوف دارم که کسانی که خونِ حسين را مباح می‌دانستند خود را کمتر از او مسلمان نمی‌شمردند؛ پس متوجه تفاوت تفسيرها و انتخاب‌ها هستم. مسأله اين نيست که آدمی در چه شرایطی زندگی می‌کند. بسیار کسان هستند که در کنج تنگ‌ترين زندان‌ها، همین امروز و در همين ساعت‌ها، جانِ آزادشان بسی بلندتر و بالاتر می‌پرد از تمام کسانی که در عين آزادی و تنعم هستند در گوشه‌هايی آرام و بی‌درد سر از دنيا. برای آزاد و آزاده بودن لازم نيست کسی بيرون زندان و در عيش و تنعم باشد يا داخل زندان. برای آزاد بودن، بايد بند از پای خرد و بشريت خود برداريم و دست از خودفریبی بکشيم. آزادی يک شرط اوليه دارد: آدمی بايد با خودش بی‌رحمانه صادق باشد. با تعارف و مجامله و توجيه کسی به آزادی نمی‌رسد.

چيزی که اين روزها با خود زمزمه می‌کنم اين دو بيت است:
مرغی که خبر ندارد از آبِ زلال
منقار به آبِ شوره دارد همه سال
گر آبِ حيات را به پيش‌اش آرند
منقار به آبِ شوره دارد همه سال

در روزگار ما، گاهی در جاهايی، اين اتفاق می‌افتد که حاکمان،‌ آرام‌آرام محکومان را به انواع شيوه‌های ارعاب و استخفاف، خو می‌دهند به همين آبِ شوره. وقتی که مذاق آدمی تباه شود، ديگر آبِ شيرين هم به کام او بی‌مزه خواهد بود.

July 27, 2011

پيمان‌شکن به راهِ ضلالت سپرده به... (*)

آدمی یعنی عهد. يعنی پيمان. راه ضلالت همين است که آدمی اين پيمان را، اين عهد را گم کند يا آن را با عهدی ديگر اشتباه بگیرد. مدت‌هاست به مسأله‌ای فکر می‌کنم و پی کلیدی می‌گردم برای گشودن این دری که حقيقتاً برای من بسته هم نيست. مدام مضامينی در خيال‌ام آمده است و رفته است. يکی، از جمله، این بوده که آدمی باید به اهميت صحبت و هم‌نشينی وقوف داشته باشد و بداند که صحبت نااهلان و بيدادگران، هم دلِ آدمی را تيره و تباه می‌کند و هم آدمی را به ورطه‌ی بلا می‌اندازد. اين معنا را هم شاعران و حکيمان و رندان گفته‌اند از قبیل این‌که: 
نوای بلبل‌ات ای گل کجا پسند افتد
که گوش و هوش به مرغان هرزه‌گو داری
يا این‌که:
من و هم‌صحبتی اهلِ ريا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس

يا اين‌که مولوی می‌گويد: هر که خواهد همنشینی با خدا / گو نشيند در حضور اوليا.

اثر صحبت در جان و روان آدمی و در انديشه‌ی او، نقشی کلیدی در سعادت و شقاوت او هم دارد. همين معنا را، البته، قرآن هم می‌گويد: «وَلَا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُم مِّن دُونِ اللَّـهِ مِنْ أَوْلِيَاءَ ثُمَّ لَا تُنصَرُونَ» (هود؛ آيه‌ ۱۱۳) یعنی: و به كسانى كه ستم كرده‌اند متمايل مشويد كه آتش [دوزخ‌] به شما مى‌رسد، و در برابر خدا براى شما دوستانى نخواهد بود، و سرانجام يارى نخواهيد شد (ترجمه‌ی فولادوند). اين آيه برای من هم معنايی سلوکی و فردی داشته است و هم آيه‌ای است با مضامين و اشاراتی به شدت اجتماعی و سياسی. اين آيه به روشنی می‌گويد که «صحبت حکام ظلمت شب يلداست» و با اهل ستم به هيچ رو معاشرت نبايد کرد.

اما این‌قدر از سخن بايد برای هر اهل دلی، برای هر صاحب خردی و برای ارباب بينش روشن باشد که نمی‌توان در کنار ستمگران، یاوران ستمگران و توجیه‌کنندگان ستمِ آن‌ها نشست و سپس امید رهايی و رستگاری هم داشت. «من تشبه بقوم فهو منهم». من هم‌چنان دنبال معنایی بلندتر می‌گردم. گمان‌ام اين است که اين معنا، اشارتی ازلی و اسطوره‌ای هم دارد. ازلی يا اسطوره‌ای را به معنایی به کار نمی‌برم که طایفه‌ای از شکاکان عصر جديد امروز به ديده‌ی تحقير به آن می‌نگرند. وقتی از ازلی یا اسطوره‌ای سخن می‌گويم از معنايی حکيمانه و بلند سخن می‌گویم که مغز فرزانگی و شرف و نجابت و عصاره‌ی دستاوردهای بلند خرد و روان آدمی در آن جمع است.

بگذاریم – همين‌جا در اين کنج خلوت – دلیری کنم و پای عهد ازلی را به میان بکشم. همان عهدی که شاعر رند ما از آن سخن می‌گوید:
از دمِ صبحِ ازل تا آخرِ شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و يک ميثاق بود

اما این فقط قصه‌ی عشق نیست؛ قصه‌ی آدمی هم هست. اين همان انسانی است که سربلند است و «سرش به دنیی و عقبی فرو نمی‌آيد». اين همان است که می‌گويد:
پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر آن به جوی نفروشم

این مناعت طبع اوست که او را در مقامی برتر و بالاتر می‌نشاند. این‌جاست که اين انسان، هم‌تراز خداست و خداوندی می‌کند. اين سخنِ به ظاهر کفرآمیز، همان است که بر زبان حلاج و سهروردی و عین‌القضات و حافظ و بسا کسان ديگر – گمنام یا صاحب‌نام – جاری شده است. 

بگذاريد عنان قلم را به سويی ديگر بگردانم. اين عهد، یعنی اين‌که آدمی شأن و منزلت خويش را بشناسند. این عهد يعنی این‌که این انسان خلاصه‌ی آفرينش است و خود را به هيچ چیزی فروتر از شأن خود نباید بفروشد. این عهد به روشنی به آدمی می‌گويد که تمام کاینات برای توست؛ این تو نیستی که در بند آن‌ها یا بنده‌ی آن‌ها باشی. این عهد هم‌چنین به او می‌گويد که حتی همين «دين» برای توست و تو برای او نيستی. اين عهد، از آدمی خضوع می‌خواهد اما نه در برابر فروتر از خودش و نه در برابر فرومايه‌گان. مضمون سجده‌ی ملايک هم چيزی جز این نيست. بر حکيم عيب است اگر امر به فعلی خلاف عقل کند. ملايک انسانی را سجده کردند که فراتر از آن‌ها بود. تواضع و فروتنی بيهوده و بی‌دليل وجود ندارد. حتماً باید فروتنی را دليلی آورد. جز این اگر باشد ذلت است و خوی غلامی و بردگی داشتن. فروتنی در برابر آن‌که به معنا فراتر است یعنی عزت و قدر مقام و جايگاه دانستن.

باز دارم حاشيه می‌روم. تمام حرف‌ام اين است که آدمی وقتی همنشينی با ناکسان می‌کند و سايه‌ی همت بر نااهل می‌افکند يا از آن بدتر میل به اهل ستم می‌کند و آرام‌آرام – شاید بی آن‌که بداند – کردار و گفتار يا عمل ستم‌گران، معاونان ستم‌گران و توجيه‌گران بيداد در چشم‌اش آراسته می‌شود يا دل‌اش بر آن‌ها نرم می‌شود و دیگر یاوری ستم را – که کاملاً آگاهانه رخ می‌دهد – در ناصيه‌شان نمی‌بيند، کمترين کاری که کرده است اين است که آداب صحبت را حفظ نکرده است. آن سوی ديگر قصه، ماجرايی است ازلی و بالای زمان و مکان. آن سوی قصه، شکستن اين عهد است. خیانت در همین امانت است: امانتی که بر آسمان و زمین عرضه کردند و آدمی به دوش کشيد. اين عهد، این امانت، همان چيزی است که آدمی را مسجود ملايک می‌کند و هم‌ردیف خدا می‌نشاند و آدمی را خدا می‌کند. اين عهد را که شکستی و در اين امانت اگر خیانت کردی، ديگر چه سود کسوتِ دين پوشيدن يا سودای راز و نياز داشتن؟ وقتی ريشه‌ی این عهد و بيخ اين پيمان پوسيده باشد، انتظار روييدن چه ميوهای از شاخ این درخت می‌توان داشت؟

آدمی، برای من، يعنی عهد. يعنی پيمان. يعنی ادای امانت. آدمی تمام ارزش‌اش به حفظ عهد است. به وفاست. به خيانت نکردن در امانت است. اين یکی را اگر نداشته باشی، هر چه داشته باشی، عمرت تباه است. اين است گوهر آدمی. همين گوهری که از دل بشريت او و وجود او و تاريخ او و گستره‌ی ازلی-ابدی او می‌جوشد: گوهر مسؤولیت انسان‌محورِ او. خليفة اللهی از نگاه من یعنی این: عاشقان، زمره‌ی ارباب امانت باشند... پرهیز از ستم و تن به بردگی اختیاری و ارادی ندادن، مغز عاشقی است. عاشق سربلندتر و گردن‌فرازتر و عزیزتر از این است که با ستم خو کند و دردی‌کش ميخانه‌ی بیداد شود:
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد!

دراز می‌نويسم. خسته می‌شوند از خواندن. همین‌قدر هم زياده بود.

(*) مصرع اول اين بيت از سايه است:
پيمان‌شکن به راه ضلالت سپرده به
ما جز طریق عهد و وفای تو نسپريم

May 23, 2011

هر که بستايد تو را، دشنام ده!

عظيم‌ترين دشمنِ آدمی، خودِ اوست؛ بزرگ‌ترين تهديدی که متوجه اوست، از جانبِ درون است نه از برون. در قياس با آن‌چه که خودِ آدمی می‌تواند بر سرش بياورد، هيچ دشمنی اين اندازه توانا نيست. اين نکته‌ی سلوکی چیزی است که به تجربه حاصل می‌شود و البته به تعليم و در معرض نَفَسِ حکيمان و صاحب‌دلان قرار گرفتن.

اين معنا را، حافظ به شيوه‌ای حکيمانه و رندانه تصوير کرده است:
به می‌پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقشِ خود پرستيدن

حافظ به يک کرشمه، چند کار را برآورده است: ميان خود و زاهدان متشرع مرز می‌کشد: آن‌چه اسباب رستگاری است، تشرع نيست. اين پوستی است بر مغز گوهر بشريتِ آدمی. آدمی به آسانی گرفتارِ خويشتن‌پرستی و خود-شيفتگی می‌شود و از آن آسان‌تر برای خود-شيفتگی خود توضيح و توجيه پيدا می‌کند: کارِ آدمی، خودآرايی و خويشتن‌فریبی است. آدمی عيوب خود را نمی‌بيند و نمی‌خواهد ببيند و هنگامی هم که عيوب را ببيند، به دشواری آن‌ها را می‌پذيرد مگر اين‌که از اين بند رهيده باشد: نقشِ خود را بر آب زده باشد و نقشِ خود پرستيدن را خراب کرده باشد.
از همين روست که همو می‌گويد که:
گر خود بتی ببينی، مشغولِ کارِ او شو
هر قبله‌ای که بينی بهتر ز خودپرستی

مولوی، معلم‌وار و مشفقانه اين ستايش‌دوستی آدمی را آفتی مهلک تشخيص می‌داد:
هر که بستايد تو را، دشنام ده
سود و سرمايه به مفلس وام ده
ايمنی بگذار و جای خوف باش
بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش

آدمی هنگام ستايش شنیدن و تأييد ديدن، احساس امنيت می‌کند؛ غريزه به او می‌گويد که از جانب آن‌که او را ستایش می‌کند، خطری متوجه‌اش نخواهد بود (هر چند غريزه در اين‌جا هم مآل‌انديش نيست). آدمی وقتی احساس کند مورد نقد واقع می‌شود و طرف مقابل‌اش (دوست، دشمن، همنشين و همراه) هيچ وقت او را دربست و مطلق مؤيد و مصدَّق نمی‌داند، با احتياط و محافظه‌کاری به او نزديک می‌شود. همين احتیاط، زمينه‌ساز آفت هم می‌شود: هراس داشتن از منتقد و معترض باعث می‌شود او نتواند خود را از بيرون تماشا کند؛ يا هر چه از خود ببيند، خوبی خواهد بود. درست است که آدمی، خود به لغزش‌ها و خطاهای خود واقف است. اما هميشه خوبی‌ها و فضايلی هم هستند که خود حجاب می‌شوند. يعنی مشکل فقط در اين نيست که آدمی عيوب خود را نمی‌تواند ببيند، بلکه لغزش‌گاه خطرناک‌تر آن‌جاست که آدمی در حصار فضيلت‌ها هم گاهی محبوس می‌شود و از فضيلت‌ها رذيلت می‌سازد. علم، اسباب پرواز آدمی است اما چیزی هست که متصل به علم است و اسباب سقوط آدمی هم می‌شود:
به عُجبِ علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقی که جاهل را هنی‌تر می‌رسد روزی

هنر هم از همين جنس است. هنر فضيلت است:
روندگان طريقت به نیم‌جو نخرند
قبای اطلس آن‌کس که از هنر عاری‌ست

اما هنرمندی هم درجات دارد و هم انواع و آفات. عاشقی خود هنر است:
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصيب مباش
که بنده را نخرد کس به عيبِ بی‌هنری

بی‌عشقی، بی‌هنری است و عیب است. عاشقی خود هنر است. اما در عاشقی هم حرمان هست و بسياری از هنرها اسباب حرمان می‌شوند:
عشق می‌ورزم و اميد که اين فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

حافظ در شريف بودنِ هنرِ عشق ترديدی ندارد؛ اما مراقب است که عاشقی هم طریقی خطرناک است و ممکن است از اين طريق هم آدمی به مقصود نرسد.

آدمی اگر از شرِ خويشتن برهد، از عظيم‌ترين دشمنِ خود رهيده است. همين مضمون را سايه به ظرافت و هنرمندی تصوير کرده است:
اين حکايت با که گويم؟ دوست با من دشمن است
ماجرا با دوست دارم ورنه دشمن دشمن است
تن درونِ پيرهن مار است اندر آستين
وای بر من کز گريبان تا به دامن دشمن است

May 9, 2011

هر کس حکايتی به تصور چرا کنند؟!

قصه‌ی معرفت، قصه‌ی هميشگی بشر است. این وسوسه‌ی گشودنِ همه‌ی رازها در عالم چيزی است که آدمی را هيچ‌گاه به حال خود رها نمی‌کند. و طرفه اين است که هر رازی که برای آدمی گشوده شود، رازِ تازه‌ای پيش او چهره خواهد نمود. جهانِ بدون راز، حتی اگر مطلوب هم باشد، ممکن نيست. ما جهانِ راززدايی‌شده نداريم؛ جهان در هر عصر و زمانه‌ای پاسخ بعضی از مشکلات‌اش را می‌گيرد و بعضی معماها برای‌اش حل می‌شود اما هم‌چنان معماهای تازه‌ای پيش روی بشر باقی می‌ماند. حاصل‌جمعِ اين معماها برای آدمی هميشه ثابت مانده است.

حاشيه نروم. اين‌ها را بهانه کردم برای سخن گفتن از اين غزل حافظ که مطلع‌اش اين بيت است:
آنان‌که خاک را به نظر کيميا کنند
آيا بود که گوشه‌ی چشمی به ما کنند...
عموم مردم اين بيت را نادرست و در واقع به معنايی معکوس می‌خوانند و می‌فهمند. در اين بيت نه تمنا هست و نه خواهش. اتفاقاً بیت بعدی مضمون طعنه‌ی گزنده‌ی حافظانه را بيشتر آشکار می‌کند:
دردم نهفته به ز طبيبان مدعی
باشد که از خزانه‌ی غيب‌اش دوا کنند
اين غزل، پاسخی است به غزل شاه نعمت‌الله ولی که سروده بود:
ما خاک راه را به نظر کيميا کنيم...

انگيزه‌ی حافظ هم کمابيش روشن است: حافظ ميانه‌ی چندانی با بساط و دستگاه‌ی سازمان‌دهی شده‌ی خانقاهی ندارد؛ درست به همين دليل است که صوفی و زاهد در نگاه حافظی بسيار جاها کنار هم واقع می‌شوند (و همين‌جا صوفی خانقاهی ماهانی را «طبيب مدعی» می‌خواند). حافظ غزل‌های بسياری دارد که در آن زاهدانی را که نگاه فقيهانه به دين و به عالم دارند، با عتابی گزنده به تازيانه‌ی نقد می‌گيرد. اين غزل خاص، درست از آن غزل‌هايی است که ابياتی از آن نقد دستگاه‌سازی صوفيانه‌ی خانقاهی است. نقد او هم روشن است: اين معرفتی که فلان صوفی مدعی داشتن آن است، معرفتی مسلم و قطعی و يقينی نيست. معشوق حافظ در پرده است و نقاب از رخ بر نداشته است. اين‌که فلان صوفی با ادعای عارف بودن می‌گويد به معرفت رسيده است و صاحبِ يقين است، چيزی نيست جز ظن و گمان و حکايتی است به تصور!

برای حافظ، حسنِ عاقبت نه در اين است که آدمی متشرع باشد و متعبد و نه موقوف رندی و قلندری. مغزِ حسن عاقبت، عنايت است. آن‌چه جاذبِ عنایت است که اصرار در دين‌ورزی فقيهانه و زاهدانه و حتی عارفانه است و نه بی‌اعتنايی به دين. جای ديگر هم اين مضمون را گفته است: دلا دلالت خيرت کنم به راه نجات . مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش. رهایی آدمی نه در مباهات به فسق است (که اين روزها سکه‌ی بازار اطفال ناپخته‌ی تازه به دوران رسيده‌ی ناگهان‌مغرب‌زمين‌ديده است!) و نه در زهدفروشی است (که اين روزها به نحو مهوعی از در و ديوار سرزمین «اسلامی» ايران فرو می‌بارد!). هيچ کدام از اين‌ها تضمين‌کننده‌ی عنايت نيست. رمز اين رهايی جای ديگری است.
نزد حافظ، برای آن‌ها که اهل رازند و درون پرده‌اند، چه جگرها که خون نمی‌کنند. گويی حافظ، رندانه از ارتفاعی در احوال زاهدان و فاسقان می‌نگرد که چگونه «و کل حزب بما لديهم فرحون»‌اند! آن‌ها که درونِ پرده‌اند، پريشان‌اند؛ حسابِ آن‌که از برون در، مغرور صد فريب شده‌اند و باورشان شده است به تصور که صاحبِ يقين‌اند، خود روشن است:
حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند

سخن به درازا نمی‌کشم. بهتر است اين غزل را با آواز آسمانی شجريان و سنتور زنده‌ياد فرامرز پايور در سه‌گاه بشنويد و ذوقی از شنيدن غزل به اين شيوه ببريد.


March 22, 2011

دايره‌ی خودی-بيخودی و رهِ افسانه

مقصود آفرينش شناخت است. شناخت آدمی. منزلت اين طرفه آفريده‌ی نازنین که آفريدگاری می‌تواند و می‌‌داند. اين معنا را در طول تاریخ به هزاران زبان نوشته‌اند، گفته‌اند، سروده‌اند و تصوير کرده‌اند. در قرآن آمده است که «ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون». عارفان حاشيه‌ای تفسیری بر کناره‌ی اين آيه افزوده‌اند که: «ای لیعرفون». يعنی مقصود آفرينش همين شناخت است. عرفان صوفيان و فيلسوفان به عرفانِ عاشقان گره خورد و گفتند که: عاشق شو ار نه روزی کارِ‌ جهان سر آيد / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. يعنی شناخت تبدیل شد به عاشقی. اما در عاشقی هم نکته هم‌چنان شناخت است. در نفس عاشقی – به خودی خود – هيچ منزلتی نيست. عاشقی ابزار است. عشق، خود هدف نيست. عشق، فرض راه است. راهی است برای شناخت. و اين راه – که «طريقی عجب خطرناک است» – از خامان رهزنی می‌کند و در پندار و سودا گمان می‌کنند که همين است که ابتدا و انتهای آفرينش است و ماده و مضمون این گمراهی هم به پهنای تاريخ پيش روی مردم گسترده و فراهم است. نکته‌ی ظريف ماجرا اين است که «حشمتِ‌ اين عشق از فرزانگی است / عشقِ بی‌‌ فرزانگی،‌ ديوانگی است». عشقی که خرد و حکمت را به بهانه‌ی دست‌مالی شده و تکراری تقابل عقل و عشق،‌ فرو می‌گذارد، خود گرفتار تکبری است که لباس فروتنی به تن دارد. از سخن دور نیفتم: عشق هم ابزار شناخت است. شناختِ آدمی؛ با همين مضمونِ فاخرِ «من عرف نفسه فقد عرف ربه» که دريايی است از حکمت. آدمی وقتی خويشتن را بشناسند، کمالِ آدمی را هم می‌تواند در برابر خدای بنهد!

سخن از خودی و بیخودی گفتن آسان نيست. به لفظ و زبان آسان است. می‌توان طوطی‌وار سخن درويشان و بزرگان و عارفان را تکرار کرد و بر ساده‌دلان فسون خواند و دل‌های شيفته را رام کرد. اما مغزِ‌ حکمت در شعر دانستن و شعر خواندن و دلبری کردن نيست. مغز حکمت همين فرزانگی است که بدانی چگونه از خويش عبور کنی و باز به خويش برگردی. بدانی که چگونه خودِ ابليسی را با خودِ خداصفت یکی نگیری. يکی وقتی از خودی می‌گويد، چيزی از غیر ندارد. هر چه می‌گويد همه از خود است و بام تا شام غير از گفته، انديشيده و بافته‌ی خويش چيزی در نظر ندارد. کمالی هم اگر می‌بیند در خود می‌بيند یا در آن‌چه مصدَّق و مؤيَّدِ خودِ اوست. يعنی حتی اگر حکمتی ببيند يا بشنود که با یافته‌های خودش سازگار نباشد، آن را باطل می‌انگارد. تناقض اين قصه هم درست همين‌جاست: بيخودی جايی ممدوح است و جایی مذموم. سکر و صحو و بيهوشی، جايی که ناپختگان راه نرفته منزل دارند، نمايش است و دام بر مرغانِ کم‌هوش نهادن. از آن سو، مقامِ خودی وقتی که با معرفت و حکمت و فرزانگی همراه و هم‌عنان باشد، پهلوی به پهلوی خدايی می‌سايد. این‌جا درست همان‌جايی است که مقام خليفة اللهی آدمی است. درست همان‌جاست که آدمی صاحبِ‌ جام جم است و پير مغان: هم‌او که «به تأييد نظر حل معما می‌کرد» و هم‌او که «گفت خطا بر قلم صنع نرفت»‌ و نظر پاکِ خطاپوش داشت.

اما حکايت اديان و نزاع ملت‌ها و مذاهب همين قصه‌ی ساده‌ی حقيقت در ميان نديدن است. از همين روست که نزاع بر سر دين و آيين و يک کيش و آيين را بر حق دانستن و آداب و مناسک‌اش را متصل و پيوسته به عين حقيقت شمردن و آن را يگانه راه رستگاری دانستن و بس، حکايت از همین نابينايی و تهی‌دستی دارد. اين بيت حافظ، از ابيات شگفت، رندانه و فوق‌العاده «انسانی» اوست:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت رهِ‌ افسانه زدند
دین‌فروشی و بهشت‌فروشی، حکایت همين طايفه‌ی معذوری است که حقیقتی نمی‌بینند و نمی‌يابند اما چنان به خود و افسانه‌ی برساخته‌ی خود مشغول‌اند که به خیال‌شان هم گذر نمی‌کند که از اساس چيزی در ميانه نيست و مشغول جنباندن گهواره‌ای خالی هستند. یکی از تعبیرهای «رهِ افسانه زدن» این است که نغمه‌ی افسانه ساز می‌کنند. يعنی رهِ چيزی زدن را به معنای آهنگی ساز کردن اگر بگيريم (این بيت را در نظر داشته باشيد: چه راه می‌زند اين مطرب مقام‌شناس / که در میان غزل قول آشنا آورد)، نتیجه اين می‌شود که: يکی از بیرون در احوال اين ارباب اديان نگاه می‌کند و آن‌ها را معذور می‌دارد که نمی‌دانند و نمی‌بينند و از همین روست که قصه و افسانه می‌سازند و خود مشغولِ افسانه‌های ساخته و بافته‌ی خود می‌شوند.

این بیت حافظ را با خود می‌خوانم:
زاهد شرابِ کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در ميانه خواسته‌ی کردگار چيست
و ناگهان شکاف عمیقی گشوده می‌شود ميان «شرابِ کوثر» و «پياله‌»ی حافظی (که به گواهی و شهادت همين بيت، از جنسی است متفاوت با «شراب کوثر» يا احتمالاً باده‌های روحانی). به تأمل که می‌نگری می‌بینی این «زاهد» جايی است در ميانه‌ی همان نزاع هفتاد و دو ملت و آن حافظ جايی نشسته است در مقام ناظر و شاهد اين جنگِ طایفه‌ی معذوران!

بگذريم. اين قصه را پيوند می‌زنم به موسیقی. همين غزل حافظ را با صدای بهشتی شجریان بشنويد. اجرای گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۱۶۲ است.

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نيست که انجامِ کار چیست


پ. ن. شجریان این آواز ابوعطا را یک بار با تار هوشنگ ظریف در برنامه‌ی گلهای تازه خوانده است و يک بار دیگر هم با تار محمدرضا لطفی خوانده است. هر دو آواز هر يک لطفی دارد! دومی را هم افزودم که حسابی مستفيض شويد در اين «بهار دلکش»!

December 9, 2010

مکن در کفر و دين منزل... و حتی در يقين منزل!

مراد از هستی، نه کفر است و نه دين. مراد، خودِ آدمی است. اين سخن را می‌شود به هزار زبان و بیان گفت و نوشت و شرح داد و هنوز قصه ناتمام خواهد ماند. ادبیات کلاسيک عارفانه‌ی ما مشحون است از همين نکته. حتی در زبان قرآن هم که متنی است بنا به تعریف «دینی» همين مضمون به شکلی آمده است و البته با ابزار تفسیر و بل تأویل می‌شود همين مضمون را در آن جست‌وجو کرد. این مضمون، اختصاص به قرآن هم ندارد. در ساير متون «مقدس» و دينی هم می‌توان همين نشانه‌ها را یافت. همين‌که می‌گويد: «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون» که اين‌ها را جز برای عبادت نیافریدم و عارفان گفته‌اند که «ای لیعرفون». يعنی مقصود شناخت بود و بس. همین اشاره‌ی «شناخت» متعلق‌های مختلفی می‌گيرد. باز آمده است که: من عرف نفسه فقد عرف ربه. شايد يکی از تکان‌دهنده‌ترین نکته‌ها در همین تعبیر است که هر که خويشتن را شناخت، خدای خود را شناخته است.

از مقصود دور نیفتم. مراد از هستی، همين آدمی است. شناختِ همين آدمی. همين است که شاعر رند ما می‌گوید که «عاشق شو ار نه روزی کارِ جهان سر آيد / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی». عشق آدمی را به خودش می‌شناساند. عشق، آيينه‌ی معرفت و شناخت است. عشق، آيينه است. يار هم آينه‌گی می‌کند، عاشق را. برای رسیدن به این معنا، هم کفر مانع است و هم دين. بايد جایی نشست بالاتر از این‌ها. آفتِ رهرو، «يقين» است. وقتی يقين کردی، از تلاطم می‌افتی. وقتی يقين پیدا کردی که به لب و مغز حقیقت دست يافته‌ای (چه اين حقیقت دینی باشد و چه حقیقتی کافرانه)، همان‌جاست که خواهی گنديد. راه رفتن، یعنی توقف نکردن در يقين (دینی باشد يا غیردینی). اين يقین، آن مضمون دوردست و آن بلند نورانی و آن «شکوفه‌زارِ انفجارِ نور» است که تنها بر کرانه‌ی افق هستی بایدش دید. يقینی که در چنگ باشد، يقین نیست: مريد همتِ آن رهروم که پا نگذاشت / به جاده‌ای که در او کوه و دشت و دريا نيست.

و سال‌های درازی است که فکر می‌کنم این قصيده‌ی نهنگ‌آسا و تازيانه‌وار سنايی مضمون‌اش همين نکته است و بس: در يقين منزل نبايد کردن، بلکه در کفر و ایمان هم. می‌‌گوید:
مکن در جسم و جان منزل، که اين دون و است و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه، نه این‌جا باش و نه آن‌جا

بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان 
بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا

گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ 
نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا

سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی 
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا

شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرفِ نهنگ آسا

و در اين قصيده، البته بيت‌های فراوانی هست با درجات مختلفی از درخشش و زيبايی. اما يک خط مشترک در این قصيده و پاره‌ای ديگر از قصيده‌ها و غزلیات سنايی هست و آن تلاطمی غريب است. اين جانِ ناآرام است که سر به هيچ چيز فرود نمی‌آورد: نه مريد دين می‌شود و نه مرید کفر. قدمی بلندتر و بالاتر از این‌ها بر می‌دارد...

تا نهادی گنجِ رازِ عشقِ خود در خاکِ ما
قدسیان را ملتمس تشريف انسان گشتن است

بس است تا همین‌جا.

November 25, 2010

همه زندگی آن است که خاموش نميريد

خاموشی و سکوت، دو وجه دارد. یک وجه خموشی رو به جانب مرگ و مرده‌گی دارد. مرده‌گان، مرده‌گان معنا و مرده‌گان حقیقت، سخن نمی‌گويند. زبان‌بسته‌اند و خاموش. آن‌ها که زنده‌اند، سخن‌گوی‌اند ولو به زبان هيچ نگويند. هزار اشارت و بشارت از آن‌ها صادر می‌شود که دلالت بر زنده بودن‌شان دارد. و اين سخن و گويايی خاموشانه‌ی آن‌هاست که آتش زندگی را بر می‌فروزد.

خاموشی وجه ديگری هم دارد. و این خاموشی آن است که دیگران می‌خواهند، يا در واقع آن خاموشی که ستم و بیداد می‌خواهد. بیداد، مرگِ داد است و ندای مرگ در گوش آدميان. ستم، خموشی ما را می‌خواهد نه خروش ما را. پس این دو وجه خاموشی، يکی روی در اختيار و انتخاب دارد و دیگری روی در اجبار و تحمیل. آن‌که روی در اختیار و انتخاب دارد، از کمالِ نفسِ آدمی بر می‌خيزد. سکوتِ اول، سکوتی فربهی‌بخش است. سکوت اول، کار سالکان است؛ آن‌ها که از بسیاری گفتار خموشی می‌گزينند نه از تهی بودن و هيچ نداشتن. سکوت دوم، از استبداد می‌خیزد و مرعوب شدن. این يکی يعنی منکوب ستم شدن. سکوت دوم، همان است که وصف عام‌اش استخفاف است در برابر فرعون‌های بیرونی. اين سکوت از تسلیم در برابر قدرت می‌خیزد. اين سکوت، دلالت بر زبونی و عجز و استيصال آدمی دارد.

گاهی سکوتی که به اجبار و تحمیل است، ممکن است حمل بر سکوت اختياری سالکانه شود. و زهی خامی که آدمی نتواند تفاوت سکوت اجباری و از سر خوف را با سکوت سالکانه ببيند. همیشه سکوت اجباری در خورد ملامت نيست ولی آن‌گه که سکوت در برابر فرعون را حمل بر سکوت سالکانه کنيم، دروغ را میدان داده‌ايم و دامن به فریبِ خويش و دیگران گشوده‌ایم. سکوت سالکانه را هم حمل بر سکوت ضعیفان و متوسطان کردن، نیز، جفاست. جفا در حق سالکان است. رندان هم سکوت می‌کنند. می‌توان هر چه بالا از سالکان گفتيم، به اسم ديگری، در حق رندان بگوييم. خموشی رندانه هم از همين جنس است. رندان اهل مماشات با فرعون‌ها نيستند. رندان خود صاحب ولایت‌اند و تن به ولايت فرعون نمی‌دهند. از همين روست که رندان يا سکوت نمی‌کنند و به عبارتی، جمله‌ای، بیتی و مصرعی هم که شده، بانگی در سرای شوکت فرعون می‌اندازند که خواب بر ديدگان‌اش حرام می‌کند. و اين‌جاست که رندی، خصلتی موسوی می‌شود. و همین‌جاست که آتش موسی گل می‌کند و از درخت می‌توان نکته‌ی «توحيد» شنيد (و توحید را نسبتی با فرعون نيست).

گويايی، يعنی زندگی. زنده‌گان‌اند که سخن می‌گويند. و فرهنگ ما ایرانیان، فرهنگِ سخن است و سخن گفتن، نه خموشی و سر در گریبان فرو بردن و صبر بر جفای بیدادگران. آن‌چه بهانه‌ی نوشتن این سطور شد، تصنیفی بود از محمدرضا لطفی در ماهور که با صدای مرضيه روی غزل «بمیريد بميرید...» مولوی ساخته شده است (گل‌های تازه‌ی ۱۲۶). وقتی که این‌ها را می‌نوشتم به فکر افتادم که با اين حساب، در زمانه‌ی ما، فرهنگ، ادبيات و موسیقی ایران، پرونده‌ی قطوری از جرايمی (به زعم حاکمان امروزی کشور ما) دارد که این روزها بساط امنیتی و نظامی حاکم بر ايران از مواجه شدن با آن هراس دارد، چون هر سطری، هر بیتی، هر نغمه‌ای و آهنگی، لرزه‌ای بر رکنی از اين بساط ستم می‌اندازد. راه را که کج بروی، قدم به قدم ناگزير به افزودن بر خطاها هستی. اين بار کجی که در خرداد ۸۸ بر استر لنگ اين دولت نهاده شد، روز به روز بيشتر به بی‌راهه می‌رود. اما بيم گمراهی برای ملت ما نیست. این همه روشن‌بینی و حکمتی که داريم نهيب زندگی به ما می‌زند و دعوت به گويايی و پويا بودن می‌کند. پس خاموش نبايد بود. دست‌کم در برابر فرعونان خموشی نباید گزید. و هر کسی به نوعی و شيوه‌ای سخن می‌گويد و سکوت می‌شکند. زنده‌گان چنين‌اند. روی سخن ما هم با زنده‌گان است نه مرده‌گان!


October 27, 2010

پا در کفش ديگری!

هميشه پا در کفش ديگری کردن بد نیست! البته پا در کفش ديگری کردن در زبان فارسی چیزی است به معنای مزاحمت درست کردن يا به پر و پاچه‌ی کسی پيچيدن. در انگليسی، پا در کفش ديگری کردن، چیزی است نزدیک به معنای خود را جای او گذاشتن. و اختلاف آدمیان از همین‌جا می‌افتد که به ندرت خود را جای کس ديگری می‌گذارند. چه در مقام قضاوت کردن، چه در مقام سخن گفتن یا عمل کردن، وقتی چيزی می‌گويیم يا کاری می‌کنيم که به نحوی مخاطب‌اش دیگری است يا تأثیر بر ديگری می‌گذارد (و فرق نمی‌کند اين دیگری خیلی به ما نزدیک باشد يا فرسنگ‌ها از ما دور باشد)، کمتر پيش می‌آيد که سعی کنيم خودمان را جای او بگذاريم.

این ضماير، همه حکایت از فراق و جدایی دارند. وقتی می‌گويیم «او»، این او ديگر، «ديگری» است و ديگر «من» نيست. با «او» از اين پس چون «من» برخورد نمی‌کنيم. ميان منِ و او، فاصله‌ای هست، «ديوار»ی هست و کمتر می‌توان «پل» ساخت. اساس همه‌ی رنجش‌ها، رنجيدن‌ها و رنجاندن‌ها همين است که کمتر پا در کفش دیگری می‌کنيم يا کمتر ضميرها را می‌سوزانيم. تا از من و او سخن می‌گويیم نه «ما»‌ معنا دارد و نه دوستی و حقیقت:
در «من» و «او» غیر حق چیزی نبود
فرقی انديشيدم و باطل شدم

اگر بياموزيم که خود را جای دیگری بگذاريم، شايد به اين سادگی بر مردم خشم نگيريم. اگر بياموزیم که وقت گفتن سخنی، ابتدا خود را جای مخاطب بگذاریم و ببینم خودمان از شنيدن سخنی از همين جنس چه حالی به ما دست می‌دهد، شايد هرگز سخن را چنان صورت‌بندی نکنيم که تا به امروز کرده‌ايم. و البته آدمی هميشه در مقام انکار است و کم پيش می‌آيد که اقرار کند که من و او ساخته است و فرق انديشيده است و امتيازی قایل شده است. هر چقدر هم برای اين آدمی توضیح بدهی که اگر خودت هم جای مخاطب بودی چه بسا به همين اندازه می‌رنجيدی. و اساس ماجرا همين نرنجاندن است نه اين‌که فلانی (یا «او») اگر چنین می‌دید که من می‌بينم، هرگز نمی‌رنجيد. این کمکی به التيام آن زخمی که زده‌ايم نمی‌کند. اين همان خيال‌انديشی ماست:
هر درونی کو خیال‌انديش شد
گر دليل آری،‌ خيال‌اش بيش شد

بيايید بيشتر خودمان را جای همدیگر بگذاریم. شايد اين عمق و شدت رنج و آزار گسترده‌ای که روز به روز می‌بينیم و خود درگیر آن هستیم بکاهيم. شاید بشود از این خصلت برق و آتش بودن دورتر شويم و کمی ابر و باران و گلستان باشیم. کافی است به خودمان زحمت بدهيم و خود را جای دیگری هم بگذاريم. نباید زیاد سخت باشد. می‌شود.

September 25, 2010

شکستن زندان

بعضی‌ها را در زندان می‌‌شکنند، اما بعضی زندان را می‌شکنند. این قصه برای ما ایرانی‌ها، خصوصاً آن‌‌ها که در یک‌ساله‌ی اخیر زخم تازيانه‌ی بیداد را به جرم متفاوت بودن و متفاوت انديشيدن چشیده‌اند، قصه‌ای آشناست. زندان، قصه‌ی شکست است. زندان به قصد شکست ساخته می‌شود. با زندان، چیزی را می‌خواهند در آدمی بشکنند. اما این غايت همیشه بر آورده نمی‌شود. امروز به این مصرع از یکی از زيباترين غزل‌های مولوی فکر می‌کردم که می‌گويد: باز آمدم چون عيدِ نو تا قفلِ زندان بشکنم. با خودم می‌گفتم که قفل را باز هم می‌کنند، پس چرا شکستن؟ هم‌او جای دیگری می‌گويد: یکی تيشه بگیرید پیِ حفره‌ی زندان / چون زندان بشکستيد، همه‌ شاه و امیرید. حفره کردن زندان یعنی راهی به رهایی جستن از درونِ زندان. این زندان شکستن، این قفل شکستن، اراده‌ای است که از سوی زندانی باید صورت بگیرد. قفل زندان را زندان‌بان به اراده‌ی خود و به تصمیم خود و مافوق‌اش باز می‌کند با کلید. اما شکستن قفل به اراده‌ی قاهره‌ی دیگری است؛ اراده‌ای برای رهایی. زندانی، برای قفل زندان کلید ندارد، بلکه تنها باید قفل زندان را بشکند. شکستن قفل زندان دو راه دارد: یکی راه بیرونی است یعنی کسی عملاً قفل زندان را بشکند که به ندرت رخ می‌دهد و یا انقلابی رخ داده که قفل زندان را با خشم می‌شکنند از بیرون و یا اين اتفاق از درون می‌افتد بدون این‌که قفل فیزیکی متعين شکسته شود. این شکست دومی، از درون آدمی و به اتکای عزم و اراده‌ی او رخ می‌دهد. این شکست قفل زندان، کارِ شاهان است و امیران. شاهان معنا که خداوندِ خویش‌اند، چنان روح بلندی دارند که نمی‌توان آن‌ها را به بند کشيد.

اين روزها قصه‌ی زندانیانی که در حبس صاحبان قدرت افتاده‌اند، دردناک و عبرت‌آموز است. نادره‌گانی بوده‌اند و هستند که هر چه در زندان زخم خورده‌اند و هر چه بيدادگران در شکستن‌شان کوشیده‌اند، ناکام‌تر مانده‌اند. بدون شک، همه‌ی ما نمونه‌های زیادی هم‌اکنون در یاد داریم از بلعجبانی که همين روزها، زندان را در هم شکسته‌اند. جسم‌هاشان در بند قدرت است، اما روح‌اش بر اوج افلاک می‌پرد. این‌ها شاهان و امیرانی هستند که محبوس بیدادند. بیدادگر در توهم شکستِ آن‌هاست و پیروزمندانه خیالِ خامِ شکست آن‌ها را در سر دارد، غافل از آن‌که شکست‌خورده‌ی این بازی و زمين‌خورده‌ی این نبرد، خودِ زندان‌بان و آمران زندان‌اند ولو قدرت داشته باشند و زور. این است که زندان را هم می‌توان شکست و قفل زندان را هم می‌توان شکست. باید بزرگ بود. همين. این بزرگ بودن، تربیت نفس می‌خواهد و کوشش. همین که از بندِ تن رها شدی و بر خويش فرمانروا، دیگر هيچ بند و قفلی يارای شکستن آدمی را ندارد. اين است که آدمی‌زاده را طرفه‌ آفریده‌ای می‌کند که خداوندی می‌‌کند بر زمین.

می‌دانم که همه‌ی کسانی که قربانی زندان می‌شوند، تن و جانی سالم از حبس به در نمی‌برند. و حرجی هم بر آن‌ها نيست و هیچ جای ملامتی هم ندارد وقتی کسی در تنگنای بشریت، شکسته‌ی قدرت عريان و خشونت بی‌مهار می‌شود. این وضعیت عادی و طبیعی بشر است. در این ميانه، عده‌ای را به اعتراف می‌کشانند:
توبه کردی زان‌چه گفتی ای حکیم
این حديثی دردناک است از قديم

توبه کردی گرچه می‌دانی يقین
گفته و ناگفته می‌گردد زمين

تائبی گر زان‌که جامی زد به سنگ
توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ

اما با تمام این احوال، زندان بیش از آن‌که تنِ آدمی را نابود کند، به قصد نابود کردن جانِ او و خردِ اوست. برای این‌که اين جنبه‌ی ماجرا را بهتر دریابیم خوب است تجربه‌های کسانی را ببينیم که به ناحق یا به وسوسه و هوس ديوانه‌گانی که قدرت در دست داشته‌اند(و دارند) یا مصدر تصميم‌گیری بوده‌اند (و هستند)، پای‌شان به زندان گشوده شده است. دریغ خوردن بر این جفاها کافی نيست. باید يک گام جلوتر آمد و انديشيد که چه می‌شود با اين وضعیت وجودی کرد؟ بدون شک، کسانی که از زاویه‌های مختلف به ماجرا می‌نگرند، هر یک به فراخور منظری که اختیار می‌کنند، راهِ برون‌رفتی از اين معضل عرضه می‌کنند. چیزی که بیش از همه ذهنِ مرا به خود مشغول می‌کند، این است که آدمی چگونه می‌تواند در زندان سلامت روح و روان و عزت نفس خود را حفظ کند و بتواند لاابالی‌وار، از این قفس پروازی بلندتر داشته باشد. این وضعیت را به هیچ وجه نمی‌توان با آزادی متعارفی که نعمت و هدیه‌ای است برای هر آدمی، يکی دانست. بدون شک وقتی که آزادی مهیا باشد، هیچ خردمندی زندان را اختیار نمی‌کند. به ياد این ابيات سایه می‌افتم که می‌‌گويد:
در کنج قفس، پشتِ خمی دارد شیر
گردن به کمند ستمی دارد شیر
در چشمِ تَرَش سایه‌ای از جنگل دور
ای وای خدایا چه غمی دارد شیر

شیر را هم که به قفس بیندازند، رنجی و غمی بر دل‌اش می‌نشيند. شیر، بيشه می‌طلبد و جنگلی برای شیر بودن. جای شیر، زندان نيست. اما همين شاعر، وقتی پای‌اش به زندان باز می‌شود، با چه میزان وفاداری و مروت می‌گويد که:
یارا حقوق صحبتِ یاران نگاه‌ دار
با همرهان وفا کن و پيمان نگاه دار

در راهِ‌ عشق گر برود جان ما چه باک
ای دل تو آن عزیزتر از جان نگاه دار

محتاج يک کرشمه‌ام ای مايه‌ی اميد
اين عشق را ز آفتِ حرمان نگاه دار

ما با اميدِ صبحِ وصال تو زنده‌ایم
ما را ز هولِ این شبِ هجران نگاه دار

مپسند یوسفِ من اسیر برادران
پروای پیرِ کلبه‌ی احزان نگاه دار

بازم خيالِ زلف تو ره زد خدای را
چشمِ مرا ز خوابِ پریشان نگاه دار

ای دل اگر چه بی‌سر و سامان‌تر از تو نیست
چون سايه سر رها کن و سامان نگاه دار

اين یک تجربه‌ی حماسی از زندان است. تجربه‌ای است که در آن رنج، اندوه، دل‌شکسته‌گی هست اما وفا، حکمت و عزت هم هست. اين‌جا، خوب است برگردم به قصه‌ی یوسف. این روزها، احوال بعضی از زندانيان ما، احوالی تأمل‌برانگیز است که هر به‌محبس‌رفته‌ای می‌تواند احوال يوسف را برای خود درونی کند. یوسف، به جفا و تهمت به زندان رفت. یوسف، از همان زندان راه عزيز شدن را پیمود:
عزيزِ مصر به رغمِ برادران غیور
ز قعر چاه بر آمد به اوجِ ماه رسید
و اين همان یوسفی است که پیش از زندان رفتن‌اش، شاعر غم و اندوه‌اش را دارد:
پیراهنی که آيد از او بوی يوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند

و باز این همان يوسفی است که پیراهن‌اش را یک بار برادران می‌درند و بر آن خون می‌ریزند و یک بار دیگر زلیخا می‌درد و بر او تهمت خیانت می‌نهد. اما قصه‌ی یوسف هميشه از همين جنس نیست. هر چند وعده‌ها و بشارت‌ها در درونی کردن قصه‌ی يوسف هست، گاهی حکايت يوسف این می‌شود که:
باز شوقِ‌ یوسفم دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت

ای دريغا نازک‌آرای تنش
بوی خون می‌آيد از پیراهنش

ای برادرها خبر چون می‌بريد؟
اين سفر آن گرگ يوسف را دريد

يوسفِ من! پس چه شد پیراهن‌ات؟
بر چه خاکی ریخت خونِ روشن‌ات؟

بر زمین سرد خونِ گرمِ تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو...

و این قصه هم‌چنان در زبان سایه، در «بانگ نی»، ادامه پیدا می‌کند. اين ابيات، به بهترین شکلی، حکايت آن یوسفانی از میان مردم ماست که در کهريزک و اوین خون‌شان بر خاک می‌ریزد. زندان، این جنبه را هم دارد.

یوسفی که خون‌اش بر خاک نریخته باشد، راه عزيز شدن را هم می‌پيماید، اما آن که بیرون ایستاده است نمی‌تواند و نباید هميشه شأن بشريت و انسان بودنِ يوسفِ در چاه را از خاطر ببرد و گمان کند که او چه معراجِ روح‌ای در زندان دارد یا باید داشته باشد. هميشه وضع چنین نيست. ما هم حق نداریم چنین داوری خودبينانه‌ای داشته باشیم:
امروز عزیز همه عالم شدی اما
ای یوسف من! حالِ تو در چاه نديدند!

این قصه‌ی زندان، قصه‌ی قفل شکستن، حکايت يوسفی، ماجرای عزیز شدن، داستانی است که هر دم و هر نفس این روزها قصه‌ مکررِ ماست. خوب است وقتی این قصه‌ها را می‌شنويم، با بی‌تفاوتی با آن‌ها برخورد نکنيم. و هم خوب است وقتی قصه‌ها را می‌شنویم همه چیز را تبدیل به خشم و فریاد نکنیم. گاهی می‌توان اين‌ها را خواند و ديد و شنید، ولی لطایف معنوی و حکمت از آن‌ها بیرون کشيد. از بیرون زندان و در آزادی سخن از حکمت گفتن هم البته کار آسانی نيست و دلیری می‌خواهد. اما این هم بخشی از حقيقت است. گفتن‌اش به معنای ناديده گرفتن شأن بشریت زندانی نیست. به معنای غفلت از ستمی که بر آن‌ها می‌رود هم نيست. بهترین نحوه‌ی نگاه به ماجرا این است که بتوانیم در حال آزادی تصور کنیم که اگر ما خود در زندان بودیم و آن حالت بر ما می‌رفت، چه می‌کردیم؟ و این پرسش دشوار و استخوان‌سوزی است. از آن سوی ماجرا، اما، خوب است آن‌ها که این روزها زندان‌بان‌اند یا آمران زندان‌اند به یاد داشته باشند که:
ای دریده پوستين يوسفان!
گرگ برخیزی از این خوابِ گران!

September 24, 2010

مثال سليمان

بگذاريد اول بگويم چرا نوشته‌ام «مثال سليمان» و چیز دیگری به جای «مثال» نگذاشتم. می‌شد بنویسم «اسطوره‌ی سليمان» يا «داستان سليمان» يا هر کلمه‌ی دیگری که افاده‌ی معنای قصه‌ها و روایت‌های مربوط به سلیمان نبی را بکند. کلمه‌ی «مثال» را من بر حسب معانی مرتبط با آن در قاموس قرآنی می‌فهمم و به کار می‌برم، نه در معنای متعارفی که در زبان عامه آمده است. به عنوان نمونه، در تعبیرهای رمزی و نمادينی که از قرآن می‌شود، مثال داريم و ممثول. مثلاً در سنت باطنی، وقتی از جوی آب در بهشت ياد می‌کنند، مراد علم بديهی است (توجه کنيد که علم، چیزی «نوشیدنی» و نيوشیدنی در این تفسیر تأویلی به شمار می‌رود) و بر همين قياس، جوی‌های دیگر بهشت، مثل جوی شیر و عسل و شراب هم اشاره به درجات و مراتب بالاتر علم دارد. اين‌جا، آب مثال است و علم ممثول. می‌خواهم از مثال سلیمان استفاده کنم و نکته‌ای را درباره‌ی وضعيت سياسی فعلی ایران بازگو کنم. پيش از آن کلیاتی را درباره‌ی سليمان می‌گويم که برای همه آشناست.

می‌دانیم که سليمان پادشاه و پیامبری بود که زبان مرغان می‌دانست (و هنرمندی عطار را ببينيد که مثنوی منطق الطیر را می‌سراید و هدهد که در داستان سلیمان از او ياد شده است و پیام سلیمان را برای بلقيس ملکه‌ی سبا برد، راهنمای سفر معنوی و باطنی سی‌ مرغِ قصه‌ی سيمرغ او هستند). سلیمان صاحب دولت و حکمت بود یعنی علاوه بر ملک پادشاهی ظاهری، سلطنت معنوی حکیمانه را هم داشت. او در دعایی که می‌کرد،‌ تمنای‌اش داشتن دولت توأمان با حکمت بود. از این روست که سلیمان نماد حکمت است (با تمام معانی بلند، عميق و دقیقی که در فرهنگ قرآنی از حکمت مراد می‌شود). خواجه‌ی شيراز می‌گوید که:
در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

سلیمان، فرمانروای جن و انس بود و دیوان هم به فرمان او بودند. در داستان بلقيس، حکايتی از دیوی در میان است که تخت بلقيس را به طرفة العینی حاضر می‌کند. سلیمان، بر باد فرمان می‌راند و همه‌ی شوکت پادشاهی را نیز داشت. سلیمان نگینی داشت که بر آن اسم اعظم نقش بود و کلیدی بود برای گشودن قفل‌هایی که به شيوه‌های عادی بشری گشوده نمی‌شد. ارزش آن انگشتر به اسم اعظمی بود که نقش نگین سلیمان بود و پيوند با جان و خرد سلیمان هم داشت. وقتی که يکی از گروه دیوان، انگشتر سلیمان را ربود و در لباس سليمان بر تخت نشست، سلیمان ترکِ مُلک کرد و بر آن ترک نیز صبر کرد. اما پادشاهی آن دیو ديری نپاييد و حکومت باز به دست سلیمان افتاد. این معنا را حافظ بسیار در شعر خود تضمین کرده است. یک بیت که سخت معنادار است و جان‌مايه‌ی امید و شعله‌ی حیات در آن است، این بیت است:
به صبر کوش تو ای دل، که حق رها نکند
چنين عزیز نگينی به دست اهرمنی

هم‌او می‌گوید که:
سزد کز خاتم لعل‌اش زنم لاف سلیمانی
چون اسم اعظم‌ام باشد، چه باک از اهرمن دارم؟
و اين تقابل سلیمان و اهریمن، تقابل معنی‌داری است. جای ديگری، حافظ می‌گويد:
با دعای شبخیزان، ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

این بیت را می‌توان گره زد به عاقبت کار سلیمان. حتی همان نگين و حکمرانی هم بدون آن اسم اعظم نمی‌پاید. و از این اسم اعظم هم که عبور کنیم، باز حتی برای سلیمان هم مرگ از راه می‌رسد و شوکت ملک ظاهری را بر باد می‌دهد. اين‌جاست که قصه‌ی موریانه مهم می‌شود. موریانه‌ی خرد و حقیری که دو بار در داستان سلیمان چهره می‌نماياند. يکی هنگامی است که پادشاه موران به طایفه‌ی خود می‌گويد از سر راه سلیمان کنار بروید، مبادا او و ياران‌اش شما را زیر پا له کنند و نابود کنند (به ياد بیاورید آن بيانیه‌ی موسوی را که در آن گفته بود از سر راه ويرانگری و غارت اين طایفه‌ی زورمدار کنار برويد و مگذاريد در نهیب سیلاب قدرت‌نمايی‌اش، به شما آسیب برسانند). مورد بعد، داستان آخرِ کارِ سلیمان است. سلیمان تکیه‌زده بر عصای خويش هنگام ساخت مسجد الأقصی از دنیا می‌رود و کسی ملتفت وفات او نمی‌شود. موریانه‌ها، عصای سلیمان را می‌خورند و جای که عصا دیگر تاب جسد سليمان را نمی‌آورد، بدنِ قائم سليمان بر زمین می‌افتد و همگان از وفاتِ سليمان با خبر می‌شوند.

مثال سليمان، مثال قدرت است و این قدرت این روزها تجلی آشکاری در سیاست روز جمهوری اسلامی دارد. يعنی آن‌چه که اين روزها از رسانه‌های رسمی تبلیغ می‌شود، شوکت و قدرقدرتی سلیمانی است، با این تفاوت بزرگ که از مثال سليمانی قصه‌ی امروز ما، بدون شک نه آن حکمت اسطوره‌ای و مثال‌زدنی باقی مانده است (و گمان نمی‌کنم دیگری جایی در سیاست رسمی باقی مانده باشد که نشان از بی‌حکمتی و در مرتبه‌ای فروتر نشان از بی‌خردی نباشد). دقت کنید که وقتی سخن از حکمت می‌گويم، از دانشی معنوی سخن می‌گویم که در آن پاره‌ای از ارزش‌های بلند پايگاهی کلیدی دارد و از عقل معاش یا عقل حفظ قدرت ظاهری سخن نمی‌گویم. تفاوت مهم دیگر این است که بر خلاف تصور پاره‌ای از کسانی که یأس و ناامیدی و نوعی عمل‌گرایی منفعلانه در آن‌ها رسوخ کرده است، آن شوکت ظاهری هم از میان رفته است. عصای سلیمانی را موریانه خورده است و همین موریانه‌های خرد چنان دماری از روزگار این سليمانِ دروغین در آورده‌اند، که بادی کافی است تا تهی‌دستی و مرگ این خالی از شوکت و حکمت را صلا در دهد.

این‌جاست که حکایت مشروعيت سیاسی در ميان می‌آید و باز هم مثال سلیمان مددرسان ما در فهم این وضعیت بغرنج و بحرانِ دامن‌گستر دارد:
اگر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی؟

این معنا هم اشاره به فروپاشی مهیب و بلندبانگ مشروعیتی دارد که تا به امروز به لطایف و حیل خود را بر پا داشته بود و هم حکايتی از نمايش دروغين دموکراسی و رأی مردم دارد. آن‌که امروز غاصبانه خود را نماینده‌ی مردم می‌داند و اسباب مکانیکی رأی‌گیر و انتخاباتی را که دیگر نیست، تکیه‌گاه اعتبار و مشروعیت خود می‌شمارد، غافل است از این معنای لطیف و ظریف که این نقش نگین بدون آن انگشت سلیمانی فاقد هر خاصیتی است و عاقبت‌اش پریشانی و پشيمانی است.

امشب در راه بازگشت، آلبوم گلبانگ شجريان را – که خدای‌اش تندرست و دولت‌مند نگاه دارد – گوش می‌دادم. یک بخش این آلبوم (که بخشی از آلبوم‌های دوگانه‌ی گلبانگ است)، آواز و تصنیفی در آواز دشتی است روی دو غزل از حافظ. غزل تصنيف غزلی است عاشقانه و روح‌نواز و غزل دوم، حکایتی از حال ماست. این غزل که مطلع‌اش اين بیت است:
سحرگه رهروی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی...

ابیات دیگری دارد که حکايت از همین روزگار است: روزگاری که در آن درون‌ها تیره است و نه درمان دلی هست و نه درد دینی (غلبه و سلطه‌ی ریاکاری و دین‌فروشی ندیدنی نیست)؛ حکایت از روزگاری است که مردمی خرقه‌پوش شده‌اند به نام دين‌ورزی و صلاح اما خدا بیزار است از اين خرقه، «که صد بت باشدش در آستینی».

این است که فکر می‌کنم اين روزها، شعر درمانی جان‌بخش بر زخم‌ها و دردهای خردسوز و طاقت‌گداز و آتش بی‌مهاری است که در خشک و تر ما افتاده است. اين‌جاست که حافظ به فریاد ما می‌رسد. از یاد نبریم که حافظ در زمانی می‌زیسته که در شمار تاریک‌ترین دوران‌های تاریخ ایران بوده است اما هم‌چنان چشمه‌های حکمت است که از پرواز بشری ذهن و ضمیر او می‌تراود. نمونه‌ی امروزی حافظ هم که برای شما سخت آشناست و بسیار از او نوشته‌ام: سايه‌ی نازنین که – به باور من و به عقل ناقص‌ام –  بيت‌بیت غزل‌های‌اش، زلال حکمت است و حکايت فريادِ روحِ بی‌تاب و تعالی‌طلب آدمی است و قصه‌ی امیدی که فرو نمی‌میرد و هم‌چنان بالنده و تابنده در انديشه‌ی زیستن است. قصه‌ی ما، همين قصه‌ی ناتمام وفاست که هیچ کدام از این جورهای زمانه نتوانسته و نمی‌تواند ریشه‌اش را بر کند: زمانه کرد و نشد، دستِ جور رنجه مکن / به صد جفا نتوانی که بی‌وفام کنی! کاش حاکمان خالی از کفايت و درایت امروز کمی بیشتر تاریخ می‌خواندند و با زمين و زمان، با آدمی در نمی‌افتادند و با گلاويز شدن با دانش و معرفت عرض خود نمی‌بردند و زحمت ما نمی‌داشتند. زودا که ايام شوکت این سلیمان دروغين به شماره افتد و آن وقت است که خواهند دانست يعنی چه که: گره به باد مزن گر چه بر مراد رود / که اين سخن به مثل مور با سلیمان گفت!

برای این‌که لحظه‌های‌تان با طراوت و خوش شود، اين تصنیف و آواز را بشنوید و دعا کنید به جان حافظ و شجریان که جان‌ و خرد ما را نورانی و خوش کرده‌اند.



پ. ن. اگر سرعت اينترنت‌تان کند است،‌ فايل ممکن است ديرتر بار شود. بايد صبور باشيد. فکر می‌‌کنم به «صبر» بيرزد!

August 2, 2010

حکمت صاحب‌نظران و اندرز به حاکمان

سعدی قطعه‌ای درخشان دارد که متأسفانه در لا‌به‌لای اشعار او گم شده است و کمتر به آن توجه شده است. به دلالت و توصيه‌ی سایه، این قطعه را خواندم و احساس می‌کنم مهم است آن را از زیر غبار ايام و بی‌اعتنایی‌های روزگار بیرون بکشيم. اين قطعه‌ی سعدی، آينه‌ای تمام‌نما از حس مناعت و استغنای اوست که تا چه اندازه برای نفس خود کرامت قایل بوده است و قدری که برای خود قایل بوده است، چه مايه بوده است. این قطعه، قطعه‌ای است حکمت‌آمیز که این روزها که زمانه‌ی گم شدنِ حکمت و غلبه‌ی غوغاست، کمتر به مضامين و دلالت‌های بلند آن توجه می‌شود. در این هنگامه‌ای که فرهنگ ما و کشور ما روزهای دشواری را از سر می‌گذارند (و روزهایی که به باور من عاقبت روشنی خواهند داشت)، توجه به این مضامين حکمت‌آمیز مهم است، خصوصاً برای جوان‌ترهای ما که با اين زهری که حاکميت دروغ و ریا در کامِ آن‌ها ريخته است، همیشه تشخيص حکمت و معرفت از کالاهای بازاری قدرت شاید برای‌شان آسان نباشد. این قطعه را بخوانيد تا در انتها دو بیت ديگری را هم از سعدی نقل کنم که سخت مناسب حال این روزهای ماست. قطعه‌ای که از آن سخن گفتم این است:

گویند: «سعدیا به چه بطال مانده‌ای
سختی مبر که وجه کفاف‌ات معین است
این دست سلطنت که تو داری به ملک شعر
پای ریاضت‌ات به چه در قید دامن است؟
یکچند اگر مدیح کنی کامران شوی
صاحب هنر که مال ندارد تغابن است
بی‌زر میسرت نشود کام دوستان
چون کام دوستان ندهی کام دشمن است»
آری مثل به کرکس مردارخور زدند
سیمرغ را که قاف قناعت نشیمن است
از من نیاید آنکه به دهقان و کدخدای
حاجت برم، که فعل گدایان خرمن است
گر گویی‌ام که سوزنی از سفله‌ای بخواه
چون خارپشت بر بدن‌ام موی، سوزن است
گفتی: «رضای دوست میسر شود به سیم‌»
این هم خلاف معرفت و رای روشن‌ است
صد گنج شایگان به بهای جُوی هنر
منت بر آن‌که می‌دهد و حیف بر من است
کز جور شاهدان بر مُنعم برند عجز
من فارغم که شاهد من منعم من است

اما آن دو بيت يکی اين است:
به مردی که مُلک سراسر زمین / نیرزد که خونی چکد بر زمين

اگر سعدی در روزگار ما می‌زیست و حادثه‌های يک‌‌سال پيش را می‌دید و همين بیت را می‌گفت، بنا به شواهدی که این روزها می‌بينيم، چه بسا عقوبت تلخی در انتظارش می‌بود. این همه هشداری که علما و اهل معرفت نسبت به خون ريختن می‌دادند، البته در دل‌های تیره کمتر اثر کرده است. و امروز بهتر می‌بینم که چه کسانی خون ریخته‌اند و پروايی هم از ريختن خونِ بیشتر ندارند،‌ حال آن‌که با آن همه رعایت، حکمت، خداترسی و مسؤولیت،‌ چکيدن حتی يک قطره خون بر زمین هم، تمام دستاوردهای یک حکومت را، هر چه که می‌خواهد باشد، بر باد می‌دهد.

اما بیت دیگر، از قصيده‌ای است که حیف‌ام آمد فقط همان بيت نخست‌اش را بياورم چون بیت‌بیت اين قصیده حکايتِ حال همگی ماست و پند و اندرز است به حاکمان. همان بیت نخست، بیتی است تکان‌دهنده که هم گفتن‌اش شجاعت می‌خواهد هم شنيدن‌اش فروتنی. گفتن‌اش شجاعت می‌خواهد چون به عیان می‌بینی که شاعر، چشم در چشم حاکم زمانه‌ی خود دوخته است و بلای عقوبت و سياست شدن را به جان خریده و تلنگری به حاکم وقت زده است. فروتنی می‌خواهد چون تنها مستکبران هستند که روی از اندرز می‌گردانند و به درشتی و تلخی نصيحت مشفقان را پاسخ می‌دهند و دست به بیداد می‌گشايند. این قصيده، کانِ حکمتی است که اين روزها اگر کسی در ایران به فکر حفظ ملک و دین باشد، موظف است که بیت‌بیت آن را به تأمل و اشتياق بخواند، الا آن‌که به سوء عاقبتی، همه اسباب بخت و اقبال از او روی گردانده باشد و به تیره‌روزی افتاده باشد و «همه آن کند کش نيايد به کار». قصيده اين است:

به نوبت‌اند ملوک اندرین سپنج سرای
کنون که نوبت تست ای ملک به عدل گرای
چه دوستی کند ایام اندک اندک بخش
که بار بازپسین دشمنیست جمله ربای؟
چه مایه بر سر این ملک سروران بودند
چو دور عمر به سر شد درآمدند از پای
تو مرد باش و ببر با خود آنچه بتوانی
که دیگرانش به حسرت گذاشتند به جای
درم به جورستانانِ زر به زینت ده
بنای خانه‌کنانند و بام قصراندای
به عاقبت خبر آمد که مُرد ظالم و ماند
به سیمِ سوختگان زرنگار کرده سرای
بخور مجلس‌اش از ناله‌های دودآمیز
عقیق زیورش از دیده‌های خون‌پالای
نیاز باید و طاعت نه شوکت و ناموس
بلند بانگ چه سود و میان تهی چو درای؟
دو خصلت‌اند نگهبان ملک و یاور دین
به گوش جان تو پندارم این دو گفت خدای
یکی که گردن زورآوران به قهر بزن
دوم که از در بیچارگان به لطف درآی
به تیغ و طعنه گرفتند جنگجویان ملک
تو بر و بحر گرفتی به عدل و همت و رای
چو همت است، چه حاجت به گرز مغفرکوب؟
چو دولت است، چه حاجت به تیرِ جوشن‌خای؟
به چشمِ عقل من این خلق پادشاهان‌اند
که سایه بر سر ایشان فکنده‌ای چو همای
سماع مجلس‌ات آواز ذکر و قرآن‌ است
نه بانگ مطرب و آوای چنگ و ناله‌ی نای
عمل بیار که رخت سرای آخرت است
نه عودسوز به کار آیدت نه عنبرسای
کف نیاز به حق برگشای و همت بند
که دست فتنه ببندد خدای کارگشای
بد اوفتند بدان لاجرم که در مثل است
که مار دست ندارد ز قتل مارافسای
هر آن کست که به آزار خلق فرماید
عدوی مملکت است او، به کشتنش فرمای
به کامه‌ی دل دشمن نشیند آن مغرور
که بشنود سخن دشمنان دوست‌نمای
اگر توقع بخشایش خدایت هست
به چشم عفو و کرم بر شکستگان بخشای
دیار مشرق و مغرب مگیر و جنگ مجوی
دلی به دست کن و زنگ خاطری بزدای

این بيت‌ها خصوصاً این روزها بامعنی‌ترند که هنرمندان و بزرگان ما، سرمایه‌های عظيم معنوی و معرفتی ما رخ در نقاب خاک می‌کشند و فرومايگان عمر دراز می‌کنند و بر مسند عزت نشانده می‌شوند. شاید هنوز چشمی استعداد بینا شدن و گوشی مهیای شنوا شدن باشد! وقتی این ابیات حکمت‌آمیز را می‌‌خوانم، بيشتر به این نتيجه می‌رسم که حاکمان امروز ایران مدت‌هاست رابطه‌شان با میراث معرفتی و حکمتی که در گنجینه‌ی تمدنی عظيم ايرانی است قطع شده است. و این قطع ارتباط، خود سرآغاز زوال و سقوط است.

July 20, 2010

از آفتاب و ماه و ستاره...

«اکنون بدان‌که او را چندين هزار هزار آفتاب است که آفتابِ عالم مُلک به نسبت به آن هم‌چنان‌ است که چراغ نسبت به آفتاب. باش، هنوز تو از مردان چه دیدی و دانستی؟ تو از مردان گوشت و پوست ديدی، باش تا «جلعناً نوراً يمشي به في الناس» با تو وانماید که او چی‌ست! و آفتاب چی‌ست!... اگر جان‌های مردان بینی، هر یکی چو ستاره و ماهی و آفتابی، اصحابی کالنجوم، راه‌روان را بینی که راه خدا روند، به نور ايشان بدانی که این چه بود «و علامات و بالنجم هم يهتدون». تو هنوز از «یعلمون ظاهراً من الحياة الدنيا» قدم بیرون ننهاده‌ای. للقرآن ظهرٌ و بطنٌ. اين‌که «و بالنجم هم یهتدون» ظاهراً بوجهل و بولهب و همه‌ی کافران دانستند که راه به ستاره کنند در بیابان به شب. پس قرآن را، مگر ايشان و مؤمنان برابر دانستند؟ عجبا از غفلت خلق بس دورند، و اگر نه اين کار بس نزديک است...

ای عزيز! همانا در خاطرت گذر کند که چندين بلا که در جهان است، اگر او قادر است که برگيرد، أرحم الراحمين کجا بود؟ این اشکال از آن می‌افتد  تو را که کارهای الهی را به ترازوی عقل مخصوصِ خود می‌سنجی. این بدان ماند که عالمی بزرگ تصنیفی می‌کند در علمی و فرزندی دارد يک‌ساله بر او اعتراض کند که تو را اين به چه کار می‌آید که بدان مشغولی؟ کاغذ چرا بعضی سياه می‌کند و حواشی اوراق سفید می‌گذاری؟ اگر صلاح در سپیدی کاغذ است، پس همه سپيد بگذار. و اگر کمالِ کاغذ در سیاهی است، پس همه را سياه کن که تو قادری که همه سياه کنی. و تو دانی که پدر از جوابِ اين کودک عاجز بود، نه از عجزِ خود، یا از آن‌که اعتراض او را جواب ندارد، بلکه از قصور آن کودک که از عالم پدرش هیچ خبری نیست. اگر نه، این سؤال را این همه قدر و خطر نيست که پدر از جوابِ آن عاجز آید.

اکنون بدان‌که ملائکه و انبيا و اولیا و علما همه نسبت واکمالِ علم و قدرتِ ازلی قاصرترند به بسياری از این کودک به نسبت وا پدرِ خؤيش. و اهل غفلت که عموم خلق‌اند نسبت وا انبیا و علما قاصرتر از آن کودک‌اند وانسبت به پدر خويش. اگر عالمی جواب ابلهی ندارد در حقيقتِ جريانِ قضا و قدر و کیفيت ترتیب احکام ازلی يکی بر یکی، تو تعجب مدار!...» (عين القضات همدانی، نامه‌ها؛ ج ۱؛ صص ۳۴۴-۳۴۷)

June 18, 2010

فريبِ نفس و فريبِ خويش

ما انسان‌ها خود بزرگ‌ترین دشمنِ خويش‌ایم. هر وقت که از اين عظیم‌ترین دشمن آسوده‌خاطر شويم، آفت‌های بیرونی کم‌تر می‌توانند آرامش از ما بربايند يا آسیبی به ما بزنند. آدمی هرگز خوش ندارد کسی عیوب‌اش را پيش چشم‌اش بیاورد؛ چه این نمايش عيب آشکار و علنی در روی آدمی باشد چه به اشاره و تلويح. ما همیشه دوست داریم و خوش می‌داریم که مقبول باشیم و محبوب. تصورِ این‌که نزدِ کسی خوار باشیم یا کسی به رضايت در ما نظر نکند، می‌آزاردمان. گاهی همین خیال باعث می‌شود مدام بکوشیم چهره‌ی خود را پيش خود تطهیر کنیم و به فرافکنی مشغول شويم. صوفیان اين نکته‌ی عميق را خوب دریافته بودند که این همه اهتمام به تهذيب اخلاق و تربیت نفس می‌کردند و سال‌های درازی وقت خود را صرف کشف حيله‌های نفسِ آدمی می‌کردند.

این فریب البته دو جنس و دو سطح دارد. یکی همین فریب‌هايی است که شهوداً قابل درک است. فریب‌هايی که زاييده‌ی شهوت و غضب آدمی است؛ همان فريبِ نفس و هوا (که در اخلاق دینی فراوان از آن سخن می‌گويند). سطح دوم و عميق‌ترش، که البته بی‌ربط به سطح اول نيست، به خودِ ما بر می‌گردد که خویشتن را می‌فریبیم. آدمی دیر می‌آموزد (یا اصلاً نمی‌آموزد) که نفس خودش را متهم کند. اين گریختن از متهم کردن نفس، گاهی شيوه‌ای است دفاعی. گاهی ممکن است فکر کنیم که با پرهیز از متهم کردن نفس خود و با به تعویق انداختن محاسبه‌ی نفس، هیولای خفته در درونِ آدمی آرمیده است یا کاری به کار ما ندارد. اما واقعيت اين است که تا آدمی زنده است، نفسی از حملاتِ اين دشمنِ درونی در امان نیست. حکايتِ جهاد اکبر، تنها اختصاص به پرهیز از معاصی یا رعایت آداب اخلاقی و پارسايی و پاکی ندارد. بخش مهم‌تر جهاد اکبر، همان پاره‌ی خفی و دست‌نیافتنی آن است که کمتر شکارِ نگاهِ آدمی می‌شود و برای رسیدن به چنين نگاهی سال‌ها سلوک لازم است يا همنشينی پیران و بودن در جوارِ حکیمان را می‌طلبد.

سايه غزلی دارد (که فکر می‌کنم منتشر نشده است) و بیتی از آن غزل این است:
تن درون پیرهن مار است اندر آستین
وای بر من کز گریبان تا به دامن دشمن است
این بيت، وصفِ حالِ همگی ماست. بسيار جاها که کار بر ما دشوار می‌شود، ترجیح می‌دهيم آسان‌ترین راه را اختيار کنیم و به جای گریبان گرفتن از خويش، علت ناکامی‌ها، تلخی‌ها، کوتاهی‌ها و کژروی‌های خود را عمدتاً در جای دیگری جست‌وجو کنیم. این‌ها البته هیچ کدام نتيجه نمی‌دهد که بیرون از ما، عیبی و خللی نيست. تمام نکته‌ی سلوکی ماجرا در اين است که نفس آدمی، به شيوه‌های حيرت‌انگيزی او را فریب می‌دهد. گره گشودن از فريب‌های نفس آسان نیست. عجیب نیست اگر آدمی برای فهم اتفاق‌هایی که پیرامون‌اش رخ می‌دهند، آسان‌ترین راه را اختیار کند و آموخته‌های مألوف خود را بدون کمترين زحمتی تکرار کند. کار دشوار آن است که بتوانيم رنجِ محاسبه‌ی نفس را بر خود هموار کنیم. پيش از این، در اشاره به همین نکته، بخش‌هایی از فصل اول «آغاز و انجام» طوسی را نقل کرده‌ام. فرصتی حاصل شود، باز هم بخش‌های دیگری از این رساله‌ی عميق باطنی را نقل می‌کنم. قاضی همدانی هم در همین معنا بسی نکته‌های نغز دارد. خوب است این دو را در کنار يکدیگر بخوانیم.. محاسبه‌ی نفس آسان نیست. متهم کردن هر که جز خود هميشه آسان‌تر است. آدمی میل به آسانی دارد. علو درجات و تصفيه‌ی باطن با سخت گرفتن بر خود حاصل می‌شود.

June 17, 2010

تو از آيين انسانی چه می‌‌دانی؟

بيش از یک سال از آن واقعه‌ی شوم و ضد-انسانی می‌گذرد و روز به روز چشمه‌های تازه‌ای از انحطاط و تباهی سران کودتا را می‌‌بینیم. یک سال پیش، نوشته بودم که: «اين حیرت‌آور نيست آيا که – چنان‌که حميدرضا جلایی‌پور گفت – بهترین، هوشمندترین و متعهدترين فرزندان اين خاک،‌ بايد به محبس بيفتند و رنج و شکنجه ببينند، اما معتادان و سوداگران مرگ با خیالِ آسوده در خيابان‌های تهران بدون اندک هزينه‌ای دماغ و روانِ جوان‌های کشور را به فساد و تباهی بکشانند؟ این چه کشوری است که در آن خردمندان و دردمندانی که بارها لیاقت‌شان را ثابت کرده‌اند، بايد دست و دهان شکسته باشند، و «اراذل و اوباش» آسان و بی‌هزينه به تفرج بپردازند؟ این برای نظامی که دم از اسلام و اخلاق می‌زند، ننگ و بی‌آبرويی کمی نيست. اين بار دیگر قصه، قصه‌ی تطاول‌های پیشين نیست که جفا به جان‌های روشن کنند و خجلتی در پی نيايد... حجم دروغ، بی‌عدالتی و بی‌رسمی چنان است که باید قاعده‌ی ما برای فهم رفتار تطاول‌گران باشد. در جهانی که قاطبه‌ی اهل انديشه، عمده‌ی پاکان و پاک‌دامانان دل‌هاشان از این کردارهای شنیع زخم خورده است و روان‌هاشان تلخ، اندک دلیلی برای درنگ در اين نکته نیست که این‌جا گلوی عدالت را در پای ریاکاری و دروغ بریده‌اند. اين‌جاست که آن روی پلشتی‌های دولت نهم رخ می‌نماياند و نمايش عدالت از معدلت‌پروری متمایز می‌شود. اين‌جاست که تظاهر به دوستی از مهرورزی جدا می‌شود. خاک‌تان بر سر که حرمتِ نفسِ خود را هم نگاه نمی‌دارید چه رسد به حرمتِ‌ مسلم و مؤمن و حرمتِ پیر و جوانِ ما که دل‌هاشان برای آبادی، آزادی و عزت ديارمان می‌تپد.»

امروز هم هنوز در بر همان پاشنه می‌چرخد. این پرسش در ذهن کدام انسان آزاده و دین‌داری نمی‌جوشد که جرم جلایی‌پور چه بوده که چنین او، همسرش و تمام بستگان‌اش را عذاب می‌کنند و چنین در حق آنان بی‌حرمتی می‌کنند و ابتدايی‌ترین آداب اخلاق را هم زیر پا می‌نهند؟ این سؤال را پيوسته بايد از خود بپرسیم که این تقدیم الاراذل و تأخیر الافاضل نشانه‌ی چی‌ست و چرا جوانان گرم و گرامی ما، آن‌ها که از جان و دل برای آبادانی سرزمين‌شان کوشيده‌اند، آماج تیرهای تهمت و طعنه،‌ دروغ و جفا، بی‌اخلاقی و بیدادند؟ آن‌چه بر محمدرضا و همسرش می‌رود، آيینه‌ای است از نابود شدن اخلاق و انسانيت در نظامی که ادعای اخلاق و ديانت‌اش گوش فلک را کر کرده است. اما چرا؟ چرا با آن‌ها و با ما، با همه‌ی ما، چنین می‌کنند؟ پاسخ ساده و کوتاه است: جان‌سختی ما، تسلیم نشدنِ ما در برابر بيداد، تن ندادن‌مان به دروغ و بی‌اخلاقی، کرامتِ نفسِ ماست که آتش انتقام‌جویی و نادانی آن‌ها را شعله‌ورتر می‌کند. حکايت دشمنی خفاش با نور است. فروغِ راستی و ايمان،‌ چشمان دروغ و تباهی را می‌آزارد. اما مظلومان چیزی دارند که ظالمان هرگز نخواهند داشت: آهِ سردی که در صخره و خارا اثر می‌کند. انباشته شدن این آهِ مظلومان عظيم‌تر از اين نظام‌ها را شکسته است. و آن‌ها که ستم می‌کنند زودا که خواهند دانست که چه کرده‌اند و چه بر سرشان خواهد رفت. حکایت این بیدادگران، اين آيات سوره‌ی عنکبوت است: «وَقَارُونَ وَفِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَلَقَدْ جَاءهُم مُّوسَى بِالْبَيِّنَاتِ فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ وَمَا كَانُوا سَابِقِينَ فَكُلًّا أَخَذْنَا بِذَنبِهِ فَمِنْهُم مَّنْ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِ حَاصِبًا وَمِنْهُم مَّنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَمِنْهُم مَّنْ خَسَفْنَا بِهِ الْأَرْضَ وَمِنْهُم مَّنْ أَغْرَقْنَا وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلَكِن كَانُوا أَنفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» (آيات ۳۹ و ۴۰). [و قارون و فرعون و هامان را (هم هلاك كرديم‏). و به راستى موسى‏ براى آنان دلايل آشكار آورد، و(لى آنها) در آن سرزمين سركشى نمودند و (با اين همه بر ما) پيشى نجستند. و هر يك (از ايشان‏) را به گناهش گرفتار (عذاب‏) كرديم‏: از آنان كسانى بودند كه بر (سر) ايشان بادى همراه با شن فرو فرستاديم‏؛ و از آنان كسانى بودند كه فرياد (مرگبار) آنها را فرو گرفت‏؛ و برخى از آنان را در زمين فرو برديم‏؛ و بعضى را غرق كرديم‏؛ و (اين‏) خدا نبود كه بر ايشان ستم كرد بلكه خودشان بر خود ستم مى‏كردند.] اين عاقبت محتوم همه‌ی بیدادگرانی است که به ملک و قدرت غره شده‌اند. جزای این بیداد دیر نیست که بر سر ستم‌کاران فرود آيد: «وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَلَوْلَا أَجَلٌ مُّسَمًّى لَجَاءهُمُ الْعَذَابُ وَلَيَأْتِيَنَّهُم بَغْتَةً وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ يَوْمَ يَغْشَاهُمُ الْعَذَابُ مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَيَقُولُ ذُوقُوا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (عنکبوت،‌ آیات ۵۳ تا ۵۵) [و از تو به شتاب درخواست عذاب (الهى را) دارند، و اگر سرآمدى معين نبود ، قطعاً عذاب به آنان مى‏رسيد و بى‏آنكه خبردار شوند غافلگيرشان مى‏كرد. و شتابزده از تو عذاب مى‏خواهند، و حال آنكه جهنم قطعاً بر كافران احاطه دارد.  آن روز كه عذاب از بالاى (سر) آنها و از زير پاهايشان آنها را فرو گيرد، و (خدا) مى‏فرمايد: ( (نتيجه‏) آنچه را مى‏كرديد بچشيد.)].

و حکايت ما با اهل ستم همان است که اشارت الهی است: «يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِي وَاسِعَةٌ فَإِيَّايَ فَاعْبُدُونِ» [(اى بندگان من كه ايمان آورده‏ايد، زمين من فراخ است‏؛ تنها مرا بپرستيد.)]. اين نکته را تنها کسانی در می‌يابند که در گردن‌کشی ظالمان و سلطه‌ی بیداد،‌ عبادت کسی جز خدای صمد واحد را اختیار نکرده‌اند نه آن‌ها که شرک می‌ورزند و گمان مسلمانی به خود می‌برند.

یقین دارم که آن‌ها که در راه باورهاشان و به خاطر ايمان‌شان و صداقت‌شان آزار می‌بینند و ستم می‌کشند، شيرين‌ترین حاصل را پس از فرونشستن این غبار ستم و پايانِ سيطره‌ی انحطاط و تباهی خواهند ديد. آن روز نه دور است و نه دير. ما خواهيم ماند و شکست بيداد را جشن خواهيم گرفت. «زمانه کیفرِ بيداد، سخت خواهد داد». آن‌ها که معاون ستم‌اند و ياريگر بیداد و تطهیرگر دروغ و ريا، از خود می‌پرسند آیا که آيین انسانی چی‌ست؟ ايمان چی‌ست؟ اخلاق کدام‌ است؟ مروت و فتوت چی‌ست؟ اگر می‌پرسيدند و مُهر بر دل‌ها و خردهاشان نبود، باز هم روا می‌داشتند سلطه‌ی فاجران و فاسقان را بر پاکان سرزمين ما؟!



پ. ن. آن‌ها که با مضامین اين مصحف شريف انسی دارند، بی‌شک از شنيدن اين آيات حظی و بهره‌ای خواهند برد و قوّت قلب و قوتِ جان خواهند یافت.

May 5, 2010

چون غرض آمد، هنر پوشيده شد

برای آن ویرانه‌ترین نهاد - بدون هيچ شرحی ديگر!

برای آن‌‌ها که گمان می‌کنند رشوه،‌ فقط اين است که قاضی پول از کسی بگیرد تا حکم ناحق براند، می‌توان لغت‌‌نامه را دید: «آنچه بر کسی دهند تا کارسازی به ناحق کند، و در فارسی قدیم آنرا پاره گویند. (غیاث اللغات از منتخب اللغات و شرح نصاب)». همين‌که قاضی جانب قدرت و زور را بگیرد، رشوت‌خواری آغاز کرده است. و چقدر مثال‌های جانب‌داری از قدرت و سياست اين روزها زياد است. و چقدر قاضی‌ها اين روزها پيشاپيش علم به همه چیز دارند و اساساً بر مبنای همین علوم غيبی قضاوت می‌کنند!

قاضيی بنشاندند و می‌گریست
گفت نایب: «قاضيا گریه ز چی‌ست؟

اين نه وقت گريه و فریاد توست
وقت شادیّ و مبارک‌باد توست»

گفت: «اَه چون حکم راند بی‌دلی
در ميان آن دو عالم جاهلی

آن دو خصم از واقعه‌ی خود واقف‌اند
قاضی مسکين چه داند زان دو بند

جاهل است و غافل است از حالشان
چون رود در خونشان و مالشان»

گفت: «خصمان عالم‌اند و علّتی
جاهلی تو ليک شمع ملتی

زان که تو علت نداری در ميان
آن فراغت هست نور ديدگان

وآن دو عالم را غرض‌شان کور کرد
علمشان را علّت اندر گور کرد

چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل به سوی ديده شد

چون دهد قاضی به دل رشوت قرار
کی شناسد ظالم از مظلوم زار

جهل را بی علتی عالم کند
علم را علّت کژ و ظالم کند

تا تو رشوت نستدی بيننده‌ای
چون طمع کردی ضریر و بنده‌ای»

از هوا من خوی خود واکرده‌ام
لقمه‌های شهوتی کم خورده‌ام

چاشنی گيرِ دلم شد با فروغ
راست را داند حقیقت از دروغ

(لب لباب معنوی، عین ثانی، نهر خامس، رشحه‌ی دوم)

April 7, 2010

طعم قدرت و تباهی علما


پيش از این‌که این عبارات آتشین قاضی شهید همدان را که تازيانه‌های سلوک هستند، نقل کنم،‌ فکر می‌کنم لازم است مقدمه‌ای بنویسم. عبارات زیر، عبرت‌آموزند. نیاز به شرح و بسط بسیار ندارد. ديدگانی بصير می‌خواهد و خردی بیدار و دلی زنده تا نیک ببيند که این سخنان مهیب چگونه عمقِ تباهی را نشانه گرفته است. مسأله ساده است: قدرت، اسبابِ تباهی علما می‌شود، الا علمايی که اهل تقوا باشند. و تقوا سال‌هاست که در سرزمین ما مرده است. و مرگ تقوا (مرگِ تقوا یعنی مهجور افتادن آن و بی‌قدر و منزلت شدنِ آن) نشانه دارد.و بارزترین نشانه‌های مرگ تقوا را می‌توان در دروغ‌پردازی و اشاعه‌ی مستمر تهمت،‌ نفرت، خشونت و ریا در رسانه‌هايی دید که از حمايتِ تام و تمام و بی‌دریغ قدرت برخوردارند. همین اشاره، به گمان‌ام، کافی است. خلاصه‌ی وضعيت اين است که قدرت، همین چرب و شیرين مسندِ دنيایی و منصب پنج‌روزه، به سرعت علما را تباه می‌کند و آن‌ها را تبدیل به پیشوايان گمراهی و علماء السوء می‌کند. در متن زير، پادشاه همان صاحبِ قدرت است. مهم نیست کسوت‌اش، کسوت علمایی باشد يا نه. مهم نيست به معنای تحت اللفظی مست و جنب باشند. مست و جنب بودن يا فسق کردن، تنها در همين لفظ خلاصه نمی‌شود. بسی کارهاست که آدمی مرتکب می‌شود که به مراتب هول‌ناک‌ترند از همين‌ها که در لفظ وصف شده‌اند. اين‌جاست که قاضی شهيد،‌ این دسته از علما را، که دين را به دنیا و قدرت می‌فروشند، قومی می‌شمارد که راه شياطين می‌روند. اين‌ها همان گروهی هستند که در حديث قدسی، قطاع الطریق و راهزن بندگانِ خدا خوانده می‌شوند. به لباس شبان‌اند و به صفت گرگ. تکان‌دهنده‌ترين بخش اين عبارات آن‌جاست که می‌گويد روز قیامت کسی از ميانِ آدميان شديدترین عذاب را دارد که جاهل، فاسق، گمراه و گمراه‌کننده است و به واسطه‌ی جهل و حماقت‌اش گمان می‌برد که نزد خدا عزيز است و از وارثان انبياء است. درد از این عظيم‌تر؟ حماقت از این بزرگ‌تر؟ این است خسرانِ مبین! و البته گوشی کو که اندرزی بشنود؟ طعم قدرت، شيرين‌تر از این‌هاست!

«اکنون علما را به طيلسان وآستین فراخ شناسند. کاشکی بر این اختصار کردندی که انگشتری زرین دارند، و لباس حرام و مراکب محظور و آن‌گه گويند: عزّ اسلام می‌کنيم! اگر این عزّ اسلام است، پس عمر چرا چندین روز مرقع می‌دوخت؟ مگر ذلّ اسلام می‌طلبيد؟ معاويه با او اين عذر آورد به شام. پس عمر گفت: نحن قومٌ اعزّنا الله بالاسلام فلا نطلب العز في غیره. و سلمان فارسی گفت:
أبي الاسلام لا اب لي سواه / اذا افتخروا بقیس او تميم

اکنون اگر کسی دعوی علم کند، در نوشته و خوانده‌ی او نگاه نکنند؛ و نطق او ببينند هر که فصيح‌تر زبان بود به هذيانات، محدث او را عالم‌تر نهد. و در سلف صالح و در اخلاق و اوصاف مرد نگاه کردندی، و هر که از دنیا دورتر بودی، او را عالم‌تر نهادندی. و چون این نبودی، هر که طلب دنياش کمتر بودی و قانع‌تر بودی و قيام اللیل و صيام النهار او را بيش بودی، او را به صلاح نزدیک‌تر دانستندی. و ليکن کما انا کما انت کما الموضع کما الدّر. اکنون دينی دیگر است در روزگار ما. فاسقان کمال الدين، عماد الدين، تاج الدين، ظهير الدين و جمال الدين باشند پس دين شياطین است. و چون دين، دين شياطين بود، علما قومی باشند که راهِ شياطين دارند، و راه خدای تعالی زنند. يا داوود لا تسأل عني عالماً أسکرهُ حبُّ الدنيا فيقطعک عن طريق محبتي إولئک قطّاع الطریق علی عبادی.

در روزگار گذشته خلفای اسلام علمای دين را طلب کردندی و ايشان می‌گریختندی. اکنون از بهر صد دينار ادرار و پنجاه دينار حرام، شب و روز با پادشاهان فاسق نشينند. ده بار به سلامِ ايشان روند. و هر ده بار باشد که مست و جنب خفته باشند. پس اگر یک بار، بار یابند از شادی بیم بود که هلاک شوند. و اگر تمکين يابند که بوسی بر دستِ‌ فاسقی دهند، آن‌ را به تبجح بازگويند و شرم ندارند «و ذلک مبلغهم من العلم». و اگر محتشمی در دنیا ايشان را نصف القيامی کند، پندارند که بهشت به اقطاع به ايشان داده‌اند. در نطق نزدیک بديشان، در معامله دور از ايشان. بيت:
اما الخيام فانها کخيام / و اری النساء الحيّ غير نسائها
أشد الناس عذاباً يوم القيامة عالمٌ لم ینفعه الله بعلمه. خدای تعالی ما را خلاصی بدهاد، و رسوايی قیامت و فضيحت آن از ما بگرداناد.

جوانمردا! علماء السوء ديگرند و جهال السوء دیگر. هر که بوی علم هنوز نشنيده،‌ او را از علماء السوء نتوان نهاد. ائمةُ مضلون چون بدانند که راه خدای چی‌ست، پس به حقوق آن قيام ننمايند. اين مرد را از علماء السوء توان نهاد. اما آن‌که از خدای تعالی نام شنيده بود، و از دين خدای تعالی نام شنيده بود، کجا عالم بود؟! ثبت العرش، ثم انقش علیه. اول عالم بباید بود تا پس بد بود. صدق رسول الله – صلعم – أشد الناس عذاباً يوم القيامة جاهلٌ فاسقٌ ضالٌ مضلٌ، ثم يزعم بجهله‌ و حمقه انّه عزيزٌ عند الله و من ورثة أنبيائه. أیُّ داءٍ ادوی من هذا؟ و أية حماقةٍ أعظم من هذه؟ «و ذلک هو الخسران المبين»، لا دنیا و لا آخرة. «یدعو لم ضرّه اقرب من نفعه، لبئس المولی و لبئس العشير».»

نامه‌های عين القضات همدانی، ج ۱، صص۲۴۳-۲۴۵

از قرآن‌خوانی تا قرآن‌دانی

«محدثان و مفسران و حافظان و ناقلان ديگرند و عالمان دیگر. بوبکر صدیق و عمر خطاب و علیِ بوطالب حافظِ قرآن نبودند. و پنج یا چهار کس در همه‌ی صحابه حافظِ قرآن بودند. چه گویی اهل القرآن بوبکر و عمر و علی بودند یا آن چهار پنج کس؟ نه پوستين کسی می‌کنم از سرِ جهل، تا خود را به از غيری آورم، تفسير ظاهر قرآن هم من بِهْ دانم از مفسران، چه اقل شرايط آن عربیت دانستن است، و ايشان تازی به تقلید دانند نه به ذوق. پس کمتر از بوجهل‌اند، که او فصاحتِ عربيت قرآنِ تازی دانستی. و لیکن به یقین می‌دانم که به اهل القرآن برکت (*) اولی‌تر است. اما من به یقينِ خود چه توانم کرد؟ مغرور نمی‌توانم بودن چون دیگران. ای دوست! برکت مثلاً جز «الحمدلله» أعنی فاتحة الکتاب و سورتی چند از قرآن ياد ندارد، و آن نیز بشرط هم بر نتواند خواندن. و قال، يقول نداند که چه بود. و اگر راست پرسی حدیثِ موزون به زبانِ همدانی هم نداند کردن، و ليکن دانم که قرآن او داند درست، و من نمی‌دانم الا بعضی از آن. و آن بعض هم نه از راهِ تفسير و غير آن بدانسته‌ام، از راهِ خدمتِ او بدانسته‌ام. و هذا حدیثٔ يطول.»

نامه‌های عين القضات همدانی، ج ۲، صص ۵۰-۵۱
(*) برکت (يا برکه‌ی همدانی) نام يکی از استادان امی عين القضات است.

March 27, 2010

اين استثنای پر حشمت!

«قومی را محبت خدای‌ تعالی فرانماز و روزه آرد، و قومی را فرمانِ خدای، و قومی را اجلال و اعظام، و قومی را هیبت و قومی را طمع و قومی را ترس. و آن‌ها که از نماز ظاهر دست واداشتند بسيار بودند. هر قومی را مانعی ديگر فراپيش آمد و شرح آن موانع را هم علی التفصيل حرام بود. و بيشتر غالط بودند آن‌ها که به ترکِ نماز بگفتند، الا قومی که از مغلوبان بودند، به تجلی وصفی قاهر از اوصاف حق بر عمل مواظبت ننمودند. و خدای تعالی را هزار و یک نام است و به هر نامی هزارگونه تجلی کند، و هر نوعی از تجلی موجب حالی بود در سالک، و هر حالی در وی نکته و کاری دیگر پیدا کند.»
نامه‌های عین‌القضات همدانی، ج ۱، صص ۷۳-۷۴

«بسيار کس بود که هیچ عمل نکند، از آن‌جا که به طریق است، اما او یک نفس خالی ننشيند از ذکر و فکر. یوم التغابن تو را واديد آید که تو را نماز فراکردن چه آورد، و منصور را از نماز کردن چه واداشت. يحشر الناس علی نياتهم. اعتبار نه به عمل است که به دل است.»
همان، ج ۱، ص ۶۲

March 22, 2010

نماز قيام و قعود نيست!

«اولاً بر تو و بر عموم فرض است که نماز بياموزی. اول علم‌اش حاصل کنی پس به عمل مشغول شوی! و چون خدا گويد «فويلٌ للمصلين الذین هم عن صلاتهم ساهون» تو را فريضه ببايد دانستن که شرط نمازِ مقبول چی‌ست؟ و چه سبب را ثمره‌ی بعضی نمازها ویل آمد. چه اگر این ندانی چه دانی که فريضه‌ی نماز گزاردی یا نه. مصطفا – صلعم – می‌گويد که يأتی علی الناس زمان يجتمعون في المساجد و یصلون و ليس فيما بينهم مسلم، آخر تو را سودای آن نبود که اين يصلون که حدیث مصطفا بدان ناطق است،‌ و مقرون است بدين‌که ليس فیما بينهم مسلم چی‌ست.
آخر نگويی که خلیل چرا گويد: «رب اجلعنی مقيم الصلاة»؟ از اين حرکات قيام و قعود که تو در نماز به‌جا آری،‌عاجز بود؟ آخر نگویی که «الذين هم علی صلاتهم دائمون» چی‌ست؟ و دوام نماز چون صورت بندد؟ اگر الأنبياء في قبورهم يصلون تو را معلوم گردد که چی‌ست، بدانی که في صلاتهم دائمون چی‌ست! ای دوست! یموت المرء علی ما عاش علیه. و انبيا از اين قوم بودند که «في صلاتهم دائمون». پس ضرورت بود که الأنبياء في قبورهم يصلون. باش تا «و ذکر اسم ربه فصلی» نقاب از روی خود برگيرد، فای تعقّب در فصلی با تو بگويد که نماز چه بود، آن‌گه در اين حقايق راهی بری!»
نامه‌های عين‌القضات همدانی، ج ۲، صص ۷۴-۷۵

چون شر از تو برخيزد، همه را دوست خود بينی!

«ای برادر عزيز! ايدک الله بتوفیق طاعته، چندان‌‌که توانی ظلم مکن، و وا ظالمان مباش، الا لعنة الله علی الظالمين، فراموش مکن! و تا توانی راحتی به درويشان می‌رسان، و مال و جاه و قلم و زبانِ خود را در راهِ عاجزان خرج کن، که روزی خواهی و دست ندهد. و چون خواهی که شرّ کسی از تو مصروف بود، تو شرّ خود از دیگران مصروف دار! و هيچ انديشه مدار. و اين راهی است عظیم که تو را وانمودم. اگر توانی و دانی که چه می‌شنوی. و يقين دان که چون تو شرّ خود را از دیگران واداشتی، شرّ هیچ کس به تو نرسد. در آن کوش که شرّ خود از خود کفايت کنی که چون شر از تو برخیزد، همه‌ی عالم را دوستِ خود بینی!

و در هر حال که آدمی بود نشايد که طمع از خدا منقطع کند. تو نيز اگر چه دوری از دين، طمع نشايد که منقطع کنی. راهِ تو آن است که خیر چندان که توانی به درويشان رسانی، و علی الخصوص به دوستانِ او. و چندان‌که توانی شر خود را دفع کنی از خود و از ديگران. والله يجمعک من أمة محمد. والسلام.»
نامه‌های عين القضات همدانی، ج ۲، ص ۳۴۳.

January 21, 2010

به آب زندگانی برده‌ام پی

پيش از این‌که توضيح بدهم چرا چنین عنوانی برای اين يادداشت انتخاب کرده‌ام و بگویم چه حالی بر من رفته است امشب (و شما را هم در این حال شریک کنم)، فکر می‌کنم خوب است این چند جمله را که در فيس‌بوک بعضی از دوستانم ديده‌ام بخوانيد:

«در این هفت ماه اتفاق‌های تلخ زیادی برای عزیزانم افتاده اما تلخ ترین آنها بازداشت دو تن از دوستانم سمیه عالمی پسند و پیمان چالاکی جلو چشم مانا دختر سه ساله آنهاست. به خصوص اینکه مأموران می‌خواستند مانای کوچک را به بهزیستی تحویل دهند و فقط بعد از فریادهای مادر و پدر حاضر می شوند مانا را به یکی از دوستان تحویل دهند. مانا سه روز است که فقط جیغ می‌زند.»

این مشاهده، اين تجربه هول‌ناک چیز تازه‌ای نيست. بسیاری از ما و شما در اين ماه‌ها، نمونه‌های فراوان‌اش را یا خوانده و شنیده‌ایم و یا به چشم ديده‌ايم. و البته به شهود می‌توان دريافت که جنبش سبز نه مأمور دارد و نه ضابط قضايی. یعنی نکته‌ی بدیهی را به عقل و فهم متوسط می‌توان دریافت (مگر البته برای کسانی که بر دل‌ها و خردهاشان مُهر باشد). تجربه‌ی بالا، تنها به همین ماه‌های پس از انتخابات تلخ ۲۲ خرداد ۸۸ محدود نمی‌شود. اين نوع رفتارها پيش‌تر هم وجود داشته است، اما تفاوت بزرگ اين است که با حادثه‌ی عظیمی که در ایران رخ داد، تشت رسوایی چنین کردارهايی از آسمان افتاد و هر چه می‌کوشند اين نوع رسوایی‌ها را پنهان کنند، نمی‌شود که نمی‌شود. کافی است اندکی به حافظه‌تان فشار بیاوريد تا نمونه‌های فراوان قبل و بعد از این حادثه (و به قول مخالفان سبزها «فتنه») را به خاطر بیاورید. اما چرا این‌ها را دارم می‌گویم؟

آن‌چه بر ما و بر ملت ما (حتی بر ملت غير-سبزِ ما)‌ رفته است، تلخ است. در این تلخی‌ها،‌ آدمیان پی پناه‌گاهی می‌گردند و هر کسی به شکلی و نوعی، پناهی می‌جويد و جسته است. برای اين‌که نوشته‌ام مطول نشود، خلاصه می‌گویم که در چنين احوالی پناه‌گاه يکی چون من قرآن بوده است و حافظ و مولوی. قرآن را به ویژه با تأکید خاص می‌گویم چون اگر سلامت نفسی باقی باشد، همين قرآن مهم‌ترین مستمسک هر مؤمن صافی‌ضمیر است. اين معنی را نمی‌توان به طور عینی ثابت کرد و مقوله‌ای است ايمانی، اما باور من این است که آن‌چه بر حاکمیت و بر قدرتِ سياسی در کشور ما رفته است، عمدتاً به خاطر مهجور کردن قرآن است. کاش حتی از همین قرآن پوست و ظاهر را بر می‌داشتند. آن‌چه من می‌بینم رها کردن ظاهر و باطن قرآن است و سپردن عنان مديریت کشور و سطوح مختلف قدرت به بی‌خردان و بی‌کفایتانی بوده است که نه حرمتی برای شریعت قایل‌اند و نه فهمی از طریقت و حقیقت داشته‌اند. اصلاً حقیقت و باطنِ دین پیشکش؛ کاش به همین صورت و به همین فقه وفادار می‌ماندند. در سال‌های گذشته هم کم نبوده‌اند آزادگانی که به ستم‌هایی از جنس آن‌چه که نمونه‌اش را در بالا آوردم اعتراض کردند؛ از جمله آن فقیه فقید و عالم شجاع و آزاده، منتظری مرحوم. هر چه هست این قصه‌ی بی‌اعتنایی به دين، آن هم به دست مدعيان دين‌داری که دعوی عرضه‌ی مغز و اساس دین را هم دارند و همه‌ی آدميان غير از خود را در طریق ضلالت می‌دانند و در رديف حيوانات می‌شمارند، قصه‌ی تازه‌ای نيست. اما این قصه‌ی تکراری اين روزها، شکل پنجه زدن در چهره‌ی ستاریت خدا گرفته است و به بازی گرفتن حلمِ او. گفتم اين حکایت‌ها، حکایت‌های ايمانی است و مجال یا ادعای استدلال هم در این فهم شهودی یا ایمانی نيست. ولی فهم بلاواسطه‌ی من از قرآن و سال‌های مؤانست‌ام با این مضمون شریف و آسمانی همین را گواهی می‌دهد.

امروز، چندين ساعت است که مشغول گوش دادن و دوباره گوش دادن به ترتیل سوره‌ی فرقان با صدای شیخ ابوبکر شاطری هستم. چه حالی دارد؟ اول از همه برای من آرامش خاطر است. اطمینان است. این استماع ترتيل هم‌چنان که برای رسول در لحظه‌ی فرود آمدن وحی، اسباب تثبيت فؤاد می‌شد، برای من هم همين حس محکم شدنِ دل را دارد. ترديدی ندارم که آن‌ها که اهل ایمان‌اند در این روزهای تلخ و سياه، بسيار استمداد جسته‌اند از این مصحف نورانی و بسيار قوت قلب گرفته‌اند در برابر اين همه ستم‌های فزون از حد که در برابر مدارای لطف حق،‌ جسارت‌های بی‌کرانه می‌کنند و از حد گذرانده‌اند و مدت‌هاست که پروای حساب و قيامتی را ندارند. سوره‌ی فرقان، آيه‌آيه‌اش اين روزها خواندنی است. جایی نيست از آن که بصيرتی تازه به آدمی ندهد در این احوال.

آیاتی که در زیر می‌آورم علی‌الخصوص عبرت‌افزا هستند و بصيرت‌بخش (حتی برای کسانی که خبر رفتاری را که در بالا آوردم می‌شنوند و وسعت و تداول گسترده‌ی اين رفتارها را باور ندارند و خودشان را به خواب می‌زنند و در ظلم ظالمان و جنایت مجرمان شريک می‌شوند). اين‌ها آيات ۲۷ تا ۴۳ از سوره‌ی فرقان (سوره‌ی ۲۵) هستند.

«وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا يَا وَيْلَتَى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلًا لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءنِي وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولًا وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِّنَ الْمُجْرِمِينَ وَكَفَى بِرَبِّكَ هَادِيًا وَنَصِيرًا وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلًا وَلَا يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاكَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرًا الَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلَى وُجُوهِهِمْ إِلَى جَهَنَّمَ أُوْلَئِكَ شَرٌّ مَّكَانًا وَأَضَلُّ سَبِيلًا وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَجَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِيرًا فَقُلْنَا اذْهَبَا إِلَى الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا فَدَمَّرْنَاهُمْ تَدْمِيرًا وَقَوْمَ نُوحٍ لَّمَّا كَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنَاهُمْ وَجَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آيَةً وَأَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ عَذَابًا أَلِيمًا وَعَادًا وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُونًا بَيْنَ ذَلِكَ كَثِيرًا وَكُلًّا ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ وَكُلًّا تَبَّرْنَا تَتْبِيرًا وَلَقَدْ أَتَوْا عَلَى الْقَرْيَةِ الَّتِي أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ أَفَلَمْ يَكُونُوا يَرَوْنَهَا بَلْ كَانُوا لَا يَرْجُونَ نُشُورًا وَإِذَا رَأَوْكَ إِن يَتَّخِذُونَكَ إِلَّا هُزُوًا أَهَذَا الَّذِي بَعَثَ اللَّهُ رَسُولًا إِن كَادَ لَيُضِلُّنَا عَنْ آلِهَتِنَا لَوْلَا أَن صَبَرْنَا عَلَيْهَا وَسَوْفَ يَعْلَمُونَ حِينَ يَرَوْنَ الْعَذَابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِيلًا أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا»

ترجمه‌ی آيات را به خاطر پرهیز از طولانی کردن متن نمی‌آورم. قرآنی به دست آورید و ترجمه‌اش را خودتان بخوانید اگر عربی نمی‌دانيد. آیاتی را که زیرشان خط کشيده‌ام به باور من آينه‌ی تمام نمای نظامی است که متکی و مستظهر به قدرت و زور است اما به زبان و در نمايش لاف داشتن پشتوانه‌ای الهی و خدایی می‌زند. عاقبت چنین کسانی به زبان قرآنی یا «تدمير» است يا «غرق» يا «عذاب عظيم» و نمونه‌های‌اش را هم قرآن ذکر می‌کند از اقوامی که بسی زورمند بوده‌اند. در آيه‌ی آخر این سوره، اين عبارت برای آن‌ها که با قرآن انسی دارند، معنادار و تکان‌دهنده است: «قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ»! گمان می‌کنم اشاره‌ای به مضمونِ مستتر در اين عبارت کافی است برای اهل این سخنان. زياده دردسر نمی‌دهم. حرف زیاد است. ترتيل این سوره را با صدای شاطری در اين‌جا می‌آورم شاید در اين شب‌های طوفانی که عالم زیر و رو می‌شود، پناهگاه کسی شود و آسايش خاطری بياورد و اطمینانی به فرا رسیدنِ آينده‌ای روشن پديد آورد که اميدی است دلفروز و جان‌بخش. آری، اين سخنان «آبِ زندگانی» است و مرده زنده می‌کند. فقط باید پنبه از گوش بيرون آورد. همين. کار زیاد سختی هم نیست.

پ. ن. نخواستم از کسانی بنويسم که در همین روزها شرک می‌ورزند و کسانی از آدميان را چنان اطاعت می‌کنند که اطاعت‌شان شانه به شانه‌ی شريک قایل شدن برای صمد بی‌نياز می‌سايد. بخوانید و چندین بار به دقت بخوانید: «وَاتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّا يَخْلُقُونَ شَيْئًا وَهُمْ يُخْلَقُونَ وَلَا يَمْلِكُونَ لِأَنفُسِهِمْ ضَرًّا وَلَا نَفْعًا وَلَا يَمْلِكُونَ مَوْتًا وَلَا حَيَاةً وَلَا نُشُورًا وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلَّا إِفْكٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جَاؤُوا ظُلْمًا وَزُورًا». کسانی که نه يارای آفريدن چيزی دارند بلکه خودشان مخلوق‌اند و برای خود هم توانايی مالکيت ضرر و نفعی را هم ندارد و مالکيت موت و حيات آدمیان را هم ندارند و کسانی را هم نمی‌توانند زنده کنند. بله، بت‌‌پرستی تنها پرستيدن بتِ سنگی نیست! بگذريم از این یکی که قصه‌اش خیلی دراز است!

September 7, 2009

قصه‌ی صبر و ايمان

آسان نيست درک این‌که چرا عده‌ای بی‌وفایی می‌کنند يا همه آداب مروت و مردانگی فرو می‌نهند. سخت‌تر از آن همه این است که ببینی کسانی که قاعدتاً باید میزان درک بالاتری داشته باشند، فهمی فروتر دارند و چنان می‌کنند و می‌گویند که نه در خور خرد و انصاف است و نه شرط ایمان و اخلاق. از خودم می‌پرسم بايد با این‌ها چه کرد؟ بايد گریبان اين‌ها را گرفت؟ یا باید بر نادانی و ناتوانی‌شان اندوه خورد؟ اندکی آرام‌تر که می‌شوم نخست به ياد نوح نبی می‌افتم و حکایتی که با دعوت قوم‌اش داشت:
نوح نهصد سال دعوت می‌نمود
دم به دم انکار قوم‌اش می‌فزود

و نوح پیامبری است سختی کشيده که وصف حال‌اش اين است:
قَالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَنَهَارًا فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِي إِلَّا فِرَارًا وَإِنِّي كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَارًا (سوره‌ی ۷۱، آيات ۵-۸). هر چه او بیشتر فرا می‌خوانَد به ایمان، آن‌ها بيشتر می‌گریزند. هر چه او دعوت به پاک شدن‌شان می‌کند، آن‌ها انگشت در گوش‌هاشان می‌نهند و لباس بر سرشان می‌کشند و با اصرار بر شيوه‌ی خود، مستکبرانه همان راه پيشين را می‌روند. و این می‌شود حاصل دعوت لیل و نهار نوح! واقعاً وضع ما اين است؟ ما به اندازه‌ی نوح دشواری کشيده‌ايم؟

اما اندوه می‌خورم و افسوس بر جماعت‌ای که چنان دستخوش عاطفه (يا ترس) می‌شوند که يکباره هر چه آداب خرد، ايمان، اخلاق و تقوا هست با هم فرو می‌نهند. گاهی چندان نوميد می‌شوم که می‌گويم هيچ چشم‌انداز روشنی در افق این طایفه نمی‌شود ديد. بارها زخم و گزند این کوته‌بینی‌ها را خورده‌ام و باز هم سخت‌رويانه دست اميد از دامن ايمان نکشيده‌ام. اگر بیاموزيم که باید اين جماعت را به لطف و مدارا از مغاک نادانی‌ها، تندروی‌ها و نابخردی‌ها بیرون کشيد، صبر بايد. اگر پیامبر رحمت می‌گوید:‌ «انی لم ابعث لعاناً و بعثت رحمة اللهم اغفر لقومي فانهم لا يعلمون»، ما نيز بايد بياموزیم که اهل لعن و نفرین نباشيم و به رحمت و شفقت در بندگان خدا – حتی آن‌ها که بد  می‌کنند و بد می‌گويند – نظر کنيم. خدای‌شان بيامرزاد که نمی‌دانند چه می‌کنند و چه می‌گويند. ما را هم اگر شکایتی است،‌ با يکی بيش نيست. هم‌او که می‌داند این جماعت چه‌ها که نکرده‌اند و نمی‌کنند: « إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ». و هم‌او می‌تواند آرامش و طمأنينه در دل‌های بندگان‌اش بیفکند. و هم‌او می‌تواند دل‌ها را به سوی ذکری بکشاند که شيطان را می‌گریزاند و رحمان را همنشین لحظه‌لحظه‌ی سختی‌ها و درشتی‌ها می‌کند.

می‌دانم که وقتی با این زبان و اين اشارات می‌نويسم، آن‌ها که امروز خود را حق‌-به-جانب می‌پندارند و گمان می‌کنند چه مصلحت‌انديشی و حکمت عظیمی در کار کرده‌اند، هرگز جفاهايی را که از آن‌ها صادر شده است، نخواهند ديد. اما صبر باید. صبر بر نادانی‌های قوم. بعید می‌دانم آن‌ها که جانب انصاف و خرد فرو گذاشته‌اند، به اين اشارت‌ها دریابند که چه آسان متاع تقوا را به ترس و جهل می‌توان فروخت. قصه‌ی ما، قصه‌ی بی‌باکی، سخت‌رویی و صبر است:
من از که باک دارم؟ خاصه که يار با من
از سوزنی چه ترسم؟ وان ذوالفقار با من

و من عمری است که دشوارترين گردنه‌های زندگی را با اين غزل گذرانده‌ام:
کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان
کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من
تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا
در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من
از تب چرا خروشم؟ عیسی طبیب هوشم!
وز سگ چرا هراسم؟ میر شکار با من!
در بزم چون نیایم؟ ساقیم می‌کشاند!
چون شهرها نگیرم وآن شهریار با من؟!
در خم خسروانی می بهر ماست جوشان
این جا چه کار دارد رنج خمار با من؟
با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم
عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من

من غرق ملک و نعمت، سرمست لطف و رحمت
اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من
ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم
خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من

August 28, 2009

خانه‌ی عنکبوت و نفی حريت و توحيد

حريت، يعنی نفی خدا، يعنی نفی هر خدايی و سپس اثبات يک خدا و آن يک هم به تعليم محمد که: قولوا لا اله الا الله. اين نفی يعنی بيگانگی با همه و آشنايی با يکی. و آن يکی غيرت‌ورزی می‌کند در آزاد کردن بندگان. خوب است ابياتی از آن قصيده‌ی شررافکن سنايی را بخوانيم:
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دريای هستی را بدان حرف نهنگ آسا
نيابی خار و خاشاکی در اين ره چون به فراشی
کمر بست و به فرق استاد در حرف شهادت لا
چو لا از حد انسانی فکندت در ره حيرت
پس از نور الوهيت به الله آی از الا

و اين الله که بايد به اخلاق‌اش تخلق جست، نه شريک بر می‌تابد و نه عزت بندگان‌اش را در برابر هيچ کس جز خود خاشع می‌خواهد. خشيت الهی، يعنی هراس نداشتن از هيچ کس جز او. لرزيدن دل و دست و زبان در برابر هر کس جز او، اول نفی يگانگی الله است و شريک قايل شدن برای قدرت و عزت او. اين اول قدمِ عبور از حريت و آزادگی انسانی است که در بر و بحر کرامت دارد.

اما اين سر سپردن به عبوديت غير و اثبات الوهيتِ بشر، هميشه حاجت ندارد به اين‌که کسی به زبانی مشرکانه «انا ربکم الاعلی» بزند. می‌شود کسی به زبان، خاکساری کند و در علن، تضرع و ابتهال (حتی در کسوت مسلمان و مؤمن)، اما مغز مدعا و خواسته‌اش خضوع طلبيدن از بندگان خدا باشد در برابر هر که جز خدای يگانه‌ای که در وهم هيچ بنی بشری نمی‌آيد. در چنين جفايی به حريت، دو مقام لازم می‌آيد و ثابت می‌شود:‌ يکی مقام فرعونيت است که راه استخفاف و استکبار می‌پيمايد و از بندگان صمدِ بی‌نياز، نياز می‌خواهد و خضوع؛ ديگری مقام وهن است. مقام وهن، مقامی عنکبوتی است. مقام لرزان بودنِ بنايی که برکشيده از شکستِ حريت است: «مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاء كَمَثَلِ الْعَنكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ» (سوره‌ی عنکبوت، آيه‌ی ۴۱).

اين مقامِ شکستِ حريت درجه‌ای فروتر هم دارد تا جايی که يوسفی حتی اگر «اذْكُرْنِی عِندَ رَبِّكَ» بگويد، ايام محبس‌اش دراز می‌شود تا بياموزد که حريت و کرامت‌اش را نبايد به هيچ حاکمی جز همان الله بفروشد: «وَقَالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْكُرْنِی عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ» (سوره‌ی يوسف، آيه‌ی ۴۲). و مقام تزلزل و تذبذب همين بنای خانه‌ی عنکبوت است که حاصل عبوديتِ غير است و اين کار کسانی است که ولی‌ای جز خدا را اختيار می‌کنند. اين‌جاست که می‌گويد: «وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَن يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَى» (سوره‌ی ۳۹، آيه‌ی ۱۷). و همين‌جاست که تکليف ولايت هم روشن می‌شود و تفاوت ولايت الله و ولايت طاغوت را می‌تواند دريافت: «اللّهُ وَلِی الَّذِينَ آمَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ أَوْلِيَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ» (سوره‌ی بقره، آيه‌ی ۲۵۷). ولايت الله، ولايتی است رهايی‌بخش که عزت و کرامت آدمی را نمی‌ستاند از او و او را از تاريکی به روشنايی می‌برد. ولايتِ هر که جز او – ولايت طاغوتی – ولايتی است رهايی‌ستيز و حريت‌ستان که از مؤمنان لکنت زبان می‌خواهد و مرعوب شدن و اين ولايت است که آدمی را از نور به ظلمت می‌کشاند و منتهی به خلود در دوزخ می‌شود.

August 22, 2009

نسبت حريت و توحيد – ۲

محمد است که به الله دعوت می‌کند؛ الله نيست که مردم را به نبوت محمد فرا می‌خواند. معلم قول لا اله الا الله محمد است، اگر نکته‌ی تعليم و معنای «معلم صادق» را نيک دريافته باشی. ولی معلم صادق، متعلم را در حبس نمی‌کند و راه معرفتِ بالاتر را نمی‌بندد. معلم، اشاره به غايتِ معرفت دارد – چه به آن برسی و چه نرسی؛ چه آن غايت رسيدنی باشد يا نباشد. اما معلم به خود اشاره نمی‌کند.

انبيا هاديان آزادی‌اند. انبيا معلمان حريت‌اند. حريت يعنی دريافتن مقامِ او. «و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی المأويٰ». خوف از مقام او داشتن، يعنی آزاد بودن و فهم شأن حريت. حريت هم‌عنان نهيب زدن بر نفس هم هست. نهی نفس از هوا، فقط پرهيز از غضب و شهوت نيست. يک بخش مهم و محوری نهی نفس از هوا، همين حريت داشتن است و تن نسپردن به ولايتِ هر کسی جز او. نمازی که نهی از فحشا و منکر می‌کند هم اشاره به همين معنا دارد: نماز راستين نمازِ احرار است، نه نماز بندگان. احرار و ابرار چنان عبادت می‌کنند که گويی او را می‌بينند و جز او را نمی‌بينند. اين نماز است که ناهی فحشا و منکر است. اگر او را نبينی و اگر ملاقات او، درس‌آموز حريت نباشد، البته که تن به فحشا و منکرِ سر فرود آوردن در برابر جز او خواهی داد و متبخترانه نماز هم خواهی گزارد! وقت‌اش نيست که از خود بپرسيم که عبادتی که می‌کنيم و نمازی که می‌گزاريم چقدر موحدانه است؟ عبادتِ ما – با متعلق توحيد – چقدر رهايی‌بخش است؟ آيا آزاد و آزاده هستيم؟

August 20, 2009

نسبت حريت و توحيد – ۱

قلب پيام اديان ابراهيمی و آيين حنيفيت، ‌نفی خداست؛ آری نفی خدا! يعنی تن ندادن و سر نسپردن به هيچ خدايی،‌ مگر البته خدای يگانه‌ای که آزادی‌بخش است و حريت‌دهنده. تعجب نکنيد. آن‌چه نوشتم، ترجمه‌ی فارسی سره‌ی شهادتی است که هر مسلمان هر روز بارها بر زبان جاری می‌کند: لا اله الا الله! آن خداست که به آدمی حريت می‌دهد. آن خداست که مولاست: «ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ» (سوره‌ی محمد (۴۷)، آيه‌ی ۱۱). و آن خداست که نويد‌بخش آزادی است و در ذيل بندگی او بودن، آدمی را به حريت می‌رساند و از بندگی می‌رهاند. آن خداست که آدمی را خوار و حقير نمی‌خواهد. آن خداست که آدمی را عزت و شجاعت می‌بخشد که سر به بندگی جز او فرود نياورد. آن خداست که به ما می‌آموزد که موحد بودن، يعنی آزاده بودن. اوست که به ما می‌گويد مشرک نبودن، يعنی نفی عبادت غير و سر پيچيدن از بندگی و اطاعتِ هر کسی جز او.

ستاندن حريتِ آدمی به هر بهانه و انگيزه‌ای (چه صورت اين بهانه،‌ انگيزه‌اش دينی باشد چه ضد-دينی)، هم‌عنان است با شرک ورزيدن به او و نديم قايل شدن برای خدای يگانه‌ی بی‌نياز. جهان و جامعه‌ای که در آن – به تعبير مولای متقیان – دانشمندان و عالمان لجام بر دهان داشته باشند و فرومايه‌گان و کم‌خردان، مکرم باشند و بر صدر بنشينند، جامعه‌ای است شرک‌آلود. و اين همان است که سالار شهيدان به شيعيان آموخت: موحد بودن روی ديگر حريت است. عاقبت نيکوی آخرتی از همين روست که به کسانی وعده داده می‌شود که در زمين برتری نمی‌جويند (يعنی سودای نشستن بر مسند خدايی ندارند) و در زمين خدا تباهی نمی‌کنند: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» (سوره‌ی قصص (۲۸)، آيه‌ی ۸۳). اين آيه خبر نيست؛ اين آيه انذار است و هشدار. يعنی اگر عاقبت محمودی هست، آن عاقبت همانا از آنِ اهل تقواست و اهل تقوا کسانی هستند که نه برتری‌جويی می‌کنند و حريت خويش و ساير آدميان را در پای سودای خدايی و استعلا،‌ قربانی می‌کنند و نه در زمين خدا تباهی و فساد می‌کنند.

اکنون که در آستانه‌ی ماه مبارک رمضان هستيم و مجال تأمل و تدبر بيشتری در قرآن فراهم است، خوب است پیام رسول نور و رحمت و هادی آزادی را پیش چشم قرار بدهیم و ببینم چه اندازه به توحید و حریت نزديک‌ایم و چقدر از آزادگی دور شده‌ایم. افسردگی آزادگی، افسردگی توحید است. مسلمان با موحد بودن مسلمان است؛ به همان کلمه‌ی مختصر شهادت، با همان نفی خدایی غیر. چقدر مسلمان‌ايم؟

May 11, 2009

مسکینا فرزند آدم!

کنار آسانسور ایستاده بودم. احساس کردم دو نفر ايرانی دارند با هم فارسی حرف می‌زنند. وقتی با هم از آسانسور پیاده شديم، دو نفر جلوتر از من قدم بر می‌داشتند. تنها يک جمله به گوش‌ام خورد: «صد و چهل هزار پوند پول من دارد به باد می‌رود». (البته به جای «به باد می‌رود» گوینده تعبیر دیگری به کار برد که بعضی‌ها وقت عصبانيت می‌گويند!). یک بار دیگر جمله را با خودتان بخوانید. وصف حال آدمی است که گرفتار مخمصه‌ی مالی شده است. برای همه کمابيش پيش می‌آيد (به درجات مختلف البته).

حال کدام جزء جمله برای چه شنونده‌ای مهم است؟ «صد و چهل هزار» اش؟ یا «پوند» بودن واحد پول؟ يا «پول»؟ یا «به باد رفتن» (حالا به هر شکلی که خواستید بخوانیدش!). ايرانی بودن گوينده؟ کدام‌اش؟ از ميان اين همه اجزاء، مرا فقط يک ترکیب اضافی تکان داد: «پولِ من»! صد و چهل هزار پوند رقمی نیست؛ صد و چهل میلیارد پوند هم! دولت و تنعم يا خاک‌نشينی زیاد مهم نیست. مهم اين است که طرف می‌گويد: «مالِ من»! اصلاً چرا می‌گویم «طرف»؟ من، تو، او، همه‌ی ما! عادت کرده‌ایم بگوييم «مالِ ما»: خانه‌ی ما، زن و فرزندِ ما، مقامِ ما، حقوق ما، کشورِ ما، دولتِ ما، کامپيوتر ما و همين‌جور بگير تا الی ما شاء الله!

مسکينا فرزند آدم! مسکینا او که مدام دم می‌زند از چیزی که وَهْم بَرَش داشته مالِ خودش است و نمی‌داند چیزی را که به همين سادگی بتوان از او ستاند یا ربود از اول هم چندان «مال» او نبوده است. همين خودش نشانه‌ی عجز آدمی نيست؟ وقتی آدمی اين مايه ناتوان است، آن همه تکبر از کجا می‌آيد که «ناز بر فلک و حکم بر ستاره» می‌کند؟ اين‌ها حال بیرونی‌ها و مردمی نيست که تماشای‌شان کنيم و به حال‌شان افسوس بخوريم که آی چه مردم دنیاپرستی هستند و چقدر غافل‌اند و چه و چه! این‌ها حال ماست! اين‌ها آيينه‌ی پريشانی و خودشیفته‌گی ماست. فقط وقتی از بیرون می‌شنویم‌شان شايد به آن‌ها حساس شویم. و گرنه صبح تا شب چيزهای مشابهی را تکرار می‌کنيم و حتی یک بار هم به خود نهيب نمی‌زنیم که: «دور است سرِ آب از اين باديه، هش دار! / تا غول بیابان نفريبد به سراب‌ات». بنشينیم و بينديشيم!

March 24, 2009

ارأيت من اتخذ الهه هواه؟

روزگار غريب فتنه است. روزگار فتنه‌های آخر زمان است. یکی از نشانه‌های‌اش اين است: دین مصادره می‌شود؛ اخلاق به گروگان می‌رود. یعنی از اخلاق، دین‌داری و تقوا ابزاری‌ترین استفاده‌های ممکن می‌شود. به عبارت ديگر، کسانی که در خلوت و جلوت، متعبدترین و پارسا‌ترین انسان‌ها هستند، تنها به صرف عدم همراهی و موافقت با سياست غالب و قدرت مسلط، به چوبِ بی‌دینی و بی‌اخلاقی رانده می‌شوند. نمونه‌ی کهنه‌ی تاريخی‌اش کاری بود که معاويه با علی ابن ابی‌طالب کرد که هنگام شهادت علی، شامیان متعجب گفتند مگر علی نماز هم می‌خواند؟! نکته‌ی ظریف ماجرا که از ديدِ ما پنهان می‌ماند این است که خودِ این ماجرا نشان می‌دهد معاویه در انظار مردم و رعايای‌اش چهره‌ای داشته است متظاهر به عبادت و نماز. يعنی طعنه‌ی نماز نخواندن به علی تنها از کسی می‌تواند صادر شود که لااقل تظاهری به نماز خواندن کرده باشد و گرنه به اين سادگی کسی حرف‌اش را نمی‌خرید. و روزگار فتنه و شبهه دقیقاً همين است. یعنی کسانی که ظاهر کارهاشان دین‌داری است و اخلاق و باطن‌اش همین بی‌تقوایی و دروغ و ریا.

امروز البته شکل آن بازی اموی اندکی تغيير کرده است. امروز برچسب‌ها این است: اگر کسی حتی تقوا بورزد و از ورود در شبهات پرهیز کند و پارسايی و خداترسی به او نهیب بزند که نباید در احوال درونی و باطنی مردم تجسس کرد و از همه پلیدتر نبايد داور و قاضی آخرت و ایمانِ مردم شد، به او برچسب «ليبرال» بودن می‌زنند و او را متهم به سست کردن پايه‌های ايمان مردم می‌کنند. (البته برای اتهام‌زننده هم هرگز مهم نیست که متهم خودش را اصلاً ليبرال می‌داند یا نه؛ مهم تازيانه‌ی تکفیر است که باید گزنده باشد!) دلیل‌اش البته مثل روز روشن است. طیف اين نگاه، از نیرنگ‌بازی معاویه‌وار شروع می‌شود و تا خشک‌مغزی خوارج و تحجر طالبان امتداد دارد. خلاصه کنم که برای این عده، آسان است که از قرآن و حديث و روایت خرج کنند تا بندگان خدا را عذاب کنند و پای ميز محاسبه و محاکمه بنشانند. این گروه به سادگی از یاد می‌برند که قاضی و محاسبِ راستين خداست (اگر اعتقادی به تعالیم مسلمانی داشته باشند). توهم بزرگ این گروه این است که به بهانه‌ی اقامه‌ی عدل و قسط يا بسط اخلاق، جامه‌ی خدايی بر تن می‌کنند و خود را نماينده‌ی خشم و غضب و انتقام الهی معرفی می‌کنند (و البته گاهی هم «رأفت اسلامی» که با آن لطف می‌کنند به بندگان خدا که از غضب‌شان رهایی یافته‌اند!).

تشخيص خطا از صواب در این موارد چندان کار دشواری نیست. اندکی تعهد و مسئولیت می‌طلبد و مهار کردنِ نفس. گاهی اوقات – البته بسياری اوقات – کسانی که چنین غلاظ و شداد پای احکام خدا را به میان می‌کشند، خود بازيچه‌ی هوا و هوسِ خویش‌اند و بیشتر به قصد تشفی خاطر، انتقام‌جویی می‌کنند. کافی است کسی اندکی به خود تکانی بدهد و چند بار از خودش بپرسد که اين کارها را که می‌کند، برای رضای خدا می‌کند یا اندکی شائبه‌ی وسوسه يا فريبِ نفس هم در آن هست؟ کسی که چند بار همين سؤال را از خودش بپرسد، زبان و ادبیات‌اش به تدریج اصلاح می‌شود. روایت‌های مشهوری مثل «قطع ظهری اثنان جاهل متنسک و عالم متهتک...» عمدتاً خطاب به اين نوع افراد است که البته آن‌ها هم يا در برخورد با اين‌ها فرافکنی می‌کنند و یا اصلاً آن‌ها را نديده و نشنيده می‌گيرند. حکايت عيسی و رجمِ زن زانيه، حکایتی عبرت‌آموز است که البته اين افراد یارای درس گرفتن از آن را ندارند. وقتی عيسی می‌گويد تنها کسانی سنگ بیندازند که خود مرتکب معصیتی نشده‌اند، پیام او روشن است: شما خودتان هم وضع چندان بهتری نداريد؛ پس دست از داوری بداريد!

کاش این سودازدگانِ هوس که خدا و دین خدا را به بدنامی می‌کشانند، هر روز خطبه‌ی متقین نهج البلاغه را می‌خواندند. اگر سنگ‌دلی بر عده‌ای غلبه نمی‌کرد، هنگام خواندن آيات قرآن بر خود می‌لرزیدند و دست از عذاب کردن بندگانِ خدا بر می‌داشتند! آسان است خرج کردن از قرآن و حدیث و روایت، برای متهم کردن و به عبارتی «نفله کردن» بندگانِ همان خدا. دشوار است مسئولیت پذیرفتن و علم به اين‌که روزی باید در برابر همان خدا پاسخ گفت. و چه بسا بپرسند از آن‌ها که این‌ها که شما کردید، آن نبود که ما گفته بودیم! اگر یک درصد آدمی احتمال بدهد که در فهم و تفسیرش خطا کرده است، آدم‌تر می‌شود و دست از عذاب خلایق بر می‌دارد. همان يک درصد برای رام‌تر شدن و آرام‌تر بودن کافی است.

در ادامه‌ی مطلب، متن کامل ترجمه‌ی خطبه‌ی همام را از نهج البلاغه نقل می‌کنم با ترجمه‌ی مرحوم دکتر شهیدی. در آن نسخه از نهج البلاغه، شماره‌ی این خطبه ۱۹۳ است. جویندگان می‌توانند مستقيماً متن عربی‌اش را نیز بخوانند (چه بسا متن عربی‌اش را هم یک بار اين‌جا آوردم). شاید اين‌ها تلنگری باشد برای بعضی‌ها که این روزها مثل بختک روی روح و روان مردم مسلمان افتاده‌اند و به بهانه‌ی مبارزه با ظلم و فساد و کجی و انحراف، امنیت خلق خدا را می‌ربايند و هیچ پروای خدا ندارند و انديشه از آخرت و حساب پس دادن برای‌شان تنها وسوسه و بازیچه‌ای است برای ارضای شهوات نفسانی (شهوت مقبوليت و شهوت ریا و شهوت دین‌فروشی و توهم راست‌کیش بودن).

پ. ن. اگر معنای «شبهه» برای بعضی‌ها روشن نیست، بد نیست یک بار در ادبیات دینی‌شان تجدید نظر کنند. شبهه، یعنی این‌که کاری انجام دهی که شبیه کار اخلاقی باشد ولی فريب خورده باشی. شبهه یعنی اين‌که بگويی و نشان بدهی کارت اخلاقی است و درست است ولی در خلال همان کار اخلاقی صد پليدکاری و بی‌تقوايی هم مرتکب شوی و خداترسی را زیر پا بگذاری:
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی!
همه می‌دانند قتل، دزدی، جنايت، ضایع کردن حقوق مردم بد است و باید گریبان خاطی و متهم را گرفت؛ اما اگر به بهانه‌ی مبارزه با انحراف شروع به تعقیب و آزارِ بی‌آزارانی کردی که شیوه‌شان با شيوه‌ی تو فرق دارد، آن‌جاست که آغاز لغزش است. به قول بعضی‌ها، آغازِ پايان است؛ پایان اخلاق و تقوا در لباس تقوا و «امر به معروف و نهی از منکر»!

ادامه‌ی «ارأيت من اتخذ الهه هواه؟»

February 10, 2009

ارض عريض «ظلم»

اين همه از ظلم گفته‌اند و گفته‌ايم – و اين روزها هم بيشتر می‌گويم چنان‌که گويند و دانی! اين هم از ستم‌کاری گفته‌ايم و گفته‌اند. اما نقطه‌ی آغازِ ستم مايیم و همين نقطه‌ی آغاز است که می‌تواند نقطه‌ی پايانِ ستم باشد. می‌‌گويید نه؟ ملاحظه کنيد: «وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنجِي الْمُؤْمِنِينَ» (سوره‌ی ۸۷،‌ آيات ۲۱ و ۲۲). يونس‌وار بايد به زبان حال بگويی که ستم‌کاری (به خاطر همان غضبی که کردی) آن وقت است که از غم رها می‌شوی و از شمار ناجيان خواهی بود. اين ديگری، اما، رکنِ آن ستم‌هاست؛ همان ستمِ نخستين است: «قَالاَ رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ» (سوره‌ی ۷، آيه ۲۳). (البته در اين «فَتَلَقَّى آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ» هم نکته‌ها بسی هست؛ محرم اسرار کجاست؟). داشتم می‌گفتم، ستم را ارض عريضی است. شايد هم عرض‌اش عريض باشد. نکته‌اش اين است که آن‌ها که آغاز به ستمگری می‌کنند، ابتدا ستم بر خويش را می‌آزمايند. تا به خودت ستم نکنی و در آن مجرب نشوی،‌ ستم به ديگری آسان نيست. وقتی عادت کردی به خودت ستم کنی، ساده‌تر می‌شود به ديگری ستم کرد. ديگر دل را آن حساسيت و صيقل نيست که اين کدورت‌ها را نشان دهد. ستمِ جباران و ستمکاران و قدرت‌مندان و فرعون‌ها (احصاء‌شان و نشان دادن‌شان به انگشت کارِ سختی است؟)، همه از اين‌جا شروع می‌شود که به آسانی به خود ستم می‌کنند. به آسانی در خشم می‌شوند (و گام اولِ ستم به خود را بر می‌دارند). به آسانی... به آسانی ديگران را هم به ستم متهم می‌کنند! آری:
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درويشان است

درويشی را عشق است! «خدايا منعم‌ام گردان به درويشی و خرسندی!»؛ و خُنُک آن درويشی که ملک دو عالم زير نگينِ‌ اوست:
اورنگ زمين، داغ نگين، بی‌کلهی تاج!
جم رشک برد حشمتِ شاهانه‌ی ما را!

شاد آن دلی که دلی نشکسته باشد و درويشی نيازرده باشد! «گفتم هوای ميکده غم می‌برد ز دل / گفتا ...»

January 24, 2009

اين همه نشانه و اين همه تجاهل و تغافل

می‌فرمايد که: «و کأين من آية في السموات والأرض يمرون عليها و هم عنها معرضون»

يعنی:
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
يا نامه نمی‌خوانی يا راه نمی‌دانی...

و در این «غريبستان» گرفتار افتاده‌ای. گوش‌ات به انذار هیچ مشفقی هم بدهکار نيست. «بر خيالی جنگ‌تان و صلح‌تان»! جواب‌تان چی‌ست؟ «و ما سمعنا بهذا في آبائنا الأولين». چه می‌شود کرد؟ سخت‌گيری و تعصب است و روزگار جنينی...

صد جای نامه‌های قاضی شهيد را علامت گذاشته‌ام که بنويسم. مهلتی بايد...

January 2, 2009

راهِ طلب و قدمِ اخلاص

«...و آن کس که خواهد تا فرقِ ميانِ کمالِ موسوی و کمالِ عيسوی و کمالِ محمدی - صلعم - بداند، کی شايد که پيش از رسيدن بدين علم گويد: از راهِ جهودان حاصل آيد ادراکِ اين فرق، چنانکه جهودان گويند؟ يا گويد: از راهِ ترسايان حاصل شود چنان‌که ترسايان گويند؟ پس هم نشايد که علی القطع گويد از راه مسلمانان حاصل شود. زيرا که طالب نداند که ملت کفار بهتر است يا ملت اسلام، چه اگر می‌داند، او طالبِ اين کار نبود هرگز. و اگر نمی‌داند چون شايد که در دلِ او بود که اسلام به است از کفر؟

ای دوست! طالبانِ خدا اول قدم به ترکِ همه‌ی عادت‌ها بگفتند چنان‌که در حق ايشان اين بيت درست بود:
بالقادسية فتيةٌ ما ان يرون العار عاراً
لا مسلمون و لا مجوس و لا يهودَ و لا نصارا

به جلالِ قدر لم يزل که هر آدمی که در طلب فرقی داند ميانِ مذهبی و مذهبی، اگر خود همه کفر و اسلام بود که هنوز در راهِ خدای تعالی قدمی به اخلاص بر نگرفت. پس من اخلص لله نبود. لاجرم چون طلب عالميان در دين مُزَوَّر است، ثمره‌ی اخلاص ايشان را روی نمی‌نمايد. ثمره‌ی اخلاص هيچ دانی چه بود؟ از مصطفا - صلعم - بشنو! من اخلص لله اربعين صباحاً ظهرت ینابيع الحکمة من قلبه علی لسانه. چون بدين شرط در راه آيد، مطلوبِ او را زود در کنارِ او نهند «سنة الله التي قد خلت من قبل». من طلبني وجدني»

(نامه‌های عين القضات همدانی، بخش دوم، نامه‌ی ۹۲، بندهای ۲۷۸ و ۲۷۹،‌صص ۲۵۱ و ۲۵۲)

پ. ن. توضیح اضافه لازم ندارد. من فقط يک نکته‌ی بديهی را برجسته می‌کنم. اين حرف‌ها را عين القضات در اوايل قرن ششم هجری گفته است.  معلوم نیست اگر در روزگار ما می‌زيست، ديدگاه‌اش شامل چه چيزهای دیگری می‌بود. در آن روزگار که عصر غلبه‌ی انديشه‌ی کلامی و خط‌کشی‌های جدلی بوده است، چنين رأيی صادر کردن، شهامت و جسارت می‌خواسته و البته «دردِ عشق است و جگرسوز دوايی دارد»! عين القضات به خاطر همين جنس سخنان به جانِ خويش هزينه داد.

January 1, 2009

حکمتِ سالکان

بارِ نخست نيست که از بوسعيد مهنه می‌نويسم. بزرگ‌مردِ سوخته و قلندری راه‌رفته که هزاران درس حکمت و معرفت از کلام و عمل‌اش می‌توان هنوز هم آموخت. اگر بپرسند يک چيز از میان اين همه نکته و درسی که می‌توان از بوسعيد آموخت کدام است که برای من عميق‌ترين معنا را داشته است، اين است: «ترکِ داوری». بارها درباره‌ی اين نکته نوشته‌ام. می‌خواستم چيزکی مستقيم نقل کنم از اسرار التوحيد. گفتم بد نيست در اين آغاز سال ميلادی – وقتی که هر سال‌گشت و تغيیر لحظه و انقلابی، می‌تواند اسباب خير و مايه‌ی تأمل باشد – کمی همين نکته را از نو بخوانم. ترکِ داوری آسان نيست. و اتفاقاً فهمِ «ترکِ داوری» هم آسان نيست. می‌شود ظاهرِ آدميان و به ويژه خردشان، عقل‌شان، استدلال‌شان و شريعت‌شان را داوری کرد. کار سختی نيست. اين‌ها سنجيدنی هستند. به عباراتی ابزارش يا در دستِ ما هست يا می‌توان به اين ابزار رسيد. اما يک چيز از حوزه‌ی داوری ما خارج است و آن داوری باطنِ آدميان است و حکم راندن درباره‌ی دستيافت‌های معنوی و درونی آن‌ها. قلم بطلان کشيدن بر مواجيد معرفتی کسی - هر که باشد – جسارت و دليری می‌خواهد در برابر خداوندی که سرّ و علانيه‌ی ما را مو به مو می‌داند. اين همه اشاره‌ای که مولوی می‌کند به اين‌که درويشان را مرنجانيد،‌ همين نکته است:
چونکه گنجی هست در عالم مرنج
هيچ ويران را مدان خالی ز گنج
قصد هر درويش می‌کن از گزاف
چون نشان يابی به جد می‌‌کن طواف
چون تو را آن چشمِ باطن بين نبود
گنج می‌پندار اندر هر وجود
تو به دلق پاره‌پاره کم نگر
که سيه کردند از بيرون چو زر
از برای چشمِ بد مردود شد
وز برون آن لعل دود آلود شد

این دلقِ پاره‌پاره در روزگارِ ما شکل و ظاهرِ ديگری هم می‌تواند داشته باشد. اهل اشاره خود به فراست در می‌يابند. اين آيه را می‌توان در کنار اين نکات خواند: «و ان تطع اکثر من في الارض يضلوک عن سبيل الله اين یتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون» (۶:۱۱۶)؛ بسياری اوقات خوش‌خيالانه فکر می‌کنيم که چه اخلاقی انديشيده‌ايم و جزم‌انديشانه بر همان پای‌ می‌فشاريم. از چه کسانی تبعيت می‌کنيم و اخلاق‌شان را سخت نيکو می‌شماريم و در همان دام دست و پا می‌زنيم «و کل حزب بما لديهم فرحون». از سخن دور نيفتم. اين داوری که بوسعيد از گرديدن گِردِ آن زنهار می‌دهد، همين داوری درباره‌ی باطنِ آدميان و تعيين سعادت و شقاوتِ ايشان است: «تو چه دانی که پسِ پرده که خوب است و که زشت». مقصودِ من روشن است. هيچ از اين سخن نمی‌توان استنباط کرد که پس می‌توان ترکِ تکليف کرد (فرق است ميانِ ترکِ تکلیف و ترکِ داوری) و به نسبيت‌گرايی محض و مطلق رسيد. اما تند نمی‌توان رفت. يکی از مصاديق حزم و احتياط همين است که هنگام داوری درباره‌ی آدميان هر احتمالی را در نظر بگيريم و مرتب و پيوسته دايره‌ی احتمالات را تنگ‌تر و تنگ‌تر نکنيم تا به ظنياتِ ما نزديک‌تر شوند و حالِ ايشان منطبق بر حدس ما بيفتد. فکرش را بکنيد خدای عالم هم می‌خواست چنين کند، حسابِ همه با کرام الکاتبين بود! القصه، داوری کردن در خرد و استدلال، کار آسان‌تری است تا داوری کردن در باطن و ضميرِ نهانِ آدميان. می‌شود استدلال کسی را مخدوش کرد. می‌شود در سخنِ ايشان در پيچيد. اما در پيچيدن در احوال و باطنِ آدميان و حکم راندن بر آينده‌ی آن‌ها – و حتی احتمالِ اين يا آن دادن درباره‌ی باطنِ ايشان – آغاز لغزش است. اين بندها را از اسرار التوحيد با من بخوانيد. شايد شما هم همان حظی را برديد که من بردم:

«شيخِ ما گفت که «داوری کافری است و از غير ديدن شرک است و خوش بودن فريضه است.»
شيخ ما پيوسته می‌گفتی که «تو می‌نِوايی.» و هم‌او گفتی: «معشوقه‌ی بی‌عيب مجوی که نيابی.»
شيخِ ما گفت: «هزار دوست اندکی باشد و يک دشمن بسيار بود.»
شيخ ما گفت، روزی در مناجات: «بار خدايا بيامرز که روی چنين دارد و مپرس که خرده‌ای دارد.»
شيخ ما را پرسيدند که «ای شيخ! مردانِ او در مسجد باشند؟» گفت: «در خرابات هم باشند.»
شيخ ما گفت: «ما آنچ يافتيم به بيداری شب و بی‌داوری سينه و بی‌دريغی مال يافتيم.»»

الحمد لله که به «ترک داوری» آغاز شد و ختم شد به «بی‌داوری سينه». خدای‌مان در روز داوری، در امان بداراد و امروز هم از قضاوت باطنِ بندگان‌اش. الهی! توفيق شفقت بر خلق ما را عنايت کن!

December 31, 2008

حکمت وقت

بارها نوشته‌ام که عين القضات همدانی چه اندازه در شکل‌گيری احوال باطنی‌ام نقش داشته است. امشب به چندين دليل، نامه‌ها را تورق می‌کردم پس از دقایقی خلوت با خود. رسيدم به اين بند:

«اول سطری که بر لوح محفوظ نوشته است اين است که: اني انا الله الذی لا اله الا انا رب العالمين، سبقت رحمتي‌غضبي، من لم يرضَ بقضائي و لم يصبر علی بلائي و لم يشکر عليّّ نعمائي،‌ فليخرج من تحت سمائي وليطلب رباً سوائي. «ذلک بأن الله مولي الذين آمنوا و ان الکافرين لا مولیٰ لهم». بدانی که چنين بود «الله وليّ الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور و الذين کفروا اولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات» الله!‌ الله! در نماز حاضر باشد که به قدر اقبال دل بر او، روزِ قيامت او را اقبال خواهد بود.» (نامه‌ها، بخش اول، بند ۶۵۸، ص ۳۹۴-۳۹۳).

آن‌ها که اهل حال و اشاره هستند، از همين بند، بدون هيچ شرح و توضيح اضافی قوت‌ها می‌خورند و رزقی می‌برند چرب و شيرين! کم کس است که نکته‌ی رضا به قضا، صبر بر بلا و شکر بر نعمتِ او را به نيکی دريابد و حق‌اش را ادا کند. و کم کس است که تفاوت نورانيت و ظلمت و اوليای خدا و اوليای طاغوت را به همين معيار بشناسد.

پ. ن. اين جنس حرف‌ها اختصاص به عين‌القضات همدانی ندارد. بعضی‌ها همين جنس حرف‌ها و شايد عين همين‌ها را از کسان ديگر، از عارفان، زاهدان، صوفيان و سالکان ديگر شنيده‌اند. عين القضات برای من شخصیتی بوده است جذاب. نه قديس است نه موجودی آسمانی. اما هر چه بوده، آدمی بوده است سخت صادق و يکرنگ.

December 27, 2008

زُهد و ريا؛ اضطرار و نیاز!

۱. ديشب قبل از اين‌که خواب‌ام ببرد، با خودم اين بيت حافظ را می‌خواندم که:
آتشِ زهدِ ريا / زُهد و ريا خرمنِ دين خواهد سوخت
حافظ اين خرقه‌ی پشمينه بينداز و برو

و فکر می‌کردم کدام قرائت درست‌تر است و چرا. گمان کنم اين را يا جايی از سايه شنیده‌ام يا خوانده‌ام. روايتِ‌ «زُهد و ريا» درست‌تر می‌نمايد به اين دلايل که: اولاً ترکيب زُهدِ ريايی کمی نازيباست. مگر زُهدِ غيرريايی چه چيزی مطلوبی در خود دارد که حال زُهدِ ريايی نامطلوب شده است؟ اين‌جا حافظ با دو چيز به صراحت می‌ستيزد: يکی زُهد که اساساً در جهان‌بينی او امری است منفی و مذموم و ديگری ريا که برای او امّ الرذايل است. توجه توأمان به اين دو رذيلت، شايد یکی از ارکان ذهن حافظی است. در نفسِ زُهدورزی در برابر رندی و عاشقی، اندک فضيلتی نیست و اين را ساير ابيات حافظ به خوبی نشان می‌دهد:
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاری است که موقوفِ هدايت باشد

زُهدِ رندانِ نوآموخته راهی به دهی است
من که بدنامِ جهان‌ام چه صلاح انديشم

يارب آن زاهدِ خودبين که به جز عيب نديد
دودِ آهی‌اش در آيينه‌ی ادراک انداز!

و همین بيت اخير، از آن ابيات طنزآميز و رندانه‌ی حافظ است: زاهدِ خودبين،‌ به جز عيب نمی‌بيند!‌ يعنی فقط خودش را می‌بيند و بس. آيينه‌ی ادراک‌اش جز خودش را نشان نمی‌دهد و خودش عينِ عيب است! پس همان به که آيينه‌ی ادراک‌اش دودآلود شود تا ديگر خودش – و اين همه عيبِ درون و برون – را نبيند! شاهکار است اين حافظ! اين همه که از زهد مذمت کرده است،‌ آن را هم‌رديف ريا آورده است گويی. به همان اندازه که ريا برای او تعفن‌آور است، زهد هم آدمی را از کمال مطلوب‌اش دور می‌کند. و البته يک وجهِ بارز اين زهد، تشرع‌ورزی است (و زهدفروشی هم در همين طبقه است):
دلا دلالتِ خيرت کنم به راهِ نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

به هر حال،‌ هر چه هست،‌ در نگاهِ حافظ چيزی به اسم زُهدِ ريايی نبايد معنای روشن و درستی داشته باشد. در نظرِ او هم زهد است که مذموم است و هم ريا؛‌ هر يک جداگانه. و البته اين ريا، همين شرکِ مخفی، چيزی نيست که به سادگی بتوان در ضمير و باطنِ آدمی تشخيص‌اش داد. شايد سال‌ها مجاهدت کنی و عمری مراقبتِ نفس، اما باز هم فريب بخوری که ريايی نکرده‌ای! یک بار ديگر اين را شايد نوشته باشم که می‌شود حرفِ صوفيان و عارفان را به تکرار و تقليد، به لقلقه‌ی زبان و طوطی‌وار بازگو کرد و خود را ميانِ آن‌ها جا زد. کار سختی نيست. کمی حافظه می‌خواهد و یک شرايطِ آزمايشگاهی مناسب (!). بعد از مدتی می‌شود مثل بلبل شعر حافظ و مولوی و سعدی برای مردم خواند. بماند که اولاً جهان‌بينی اين سه بزرگ با هم تفاوت‌های مهمی دارد، اما گمان می‌کنم هر کسی خودش بايد خودش را پيدا کند و ببيند کی‌ست:
تو به هر صورت که آيی بايستی
که: «من‌ام اين!»؛‌ والله اين تو نيستی!
آدم البته هميشه دوست دارد خودش را جورِ خاصی ببيند؛ خوب ببيند و از ديگران هم بر خوبی خود شاهد و دليل بياورد! چه می‌شود کرد؟ آدمی است و خدای فريبِ نفسِ خويش!‌ ولی اين فريب‌کاری، باطل‌السحری هم دارد: هنگام نياز، «هنگامِ بادِ استغنا»، جايی که ديگر از آدمی نه شعر می‌خرند و نه علم، نه زُهد و نه نسب، نه فن و نه پيشه، جايی که عاجز می‌شود و هیچ راهِ برون‌رفتی از هجومِ حادثه نيست، آن وقت است می‌فهمی که لافِ پهلوانی و معرفت زدن، در ميدان چقدر می‌ارزد و در خانه چقدر!

۲. مدتی است فکر می‌کنم که اين دعای «امّن يُجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء» عجب دعای شگفتی است و چه اندازه کارآمد است! بعضی، يا بسیاری، از مؤمنين اين دعا را به هنگام کارهای فروبسته‌‌ی بزرگ می‌خوانند. اما چه کارِ فروبسته‌ای بزرگ‌تر از وجود و هستی آدمی که دايماً سدِ راهِ پروازِ اوست؟ وجودِ آدمی تناقضی است ناگشودنی: هم بارِ اوست و هم بال‌اش. تا زنده باشی نمی‌توانی بگويی که از ننگ هستی رهيده‌ای!‌ تا هستی هم نداشته باشی، نمی‌توانی بگويی عاشقی کرده‌ای. وضعيت دردناک و دشواری است: خيرهای آميخته با شری پيش روی آدمی است که واقع‌بينانه اگر بنگری وضعیت را جز به مصيبت تبديل نمی‌کند! «...الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون»؛ مصيبت هميشه مرگ نيست، خود هستی هم مصيبتی است. اين هستی هم به ما اصابت کرده است: ما نبوديم و تقاضامان نبود...

۳. داوری نکردن کارِ ساده‌ای نيست؛ ما هم سخت دوست داريم داوری کنيم از حيث خودخواهی و دیگرستيزی و هم با داوری، به نوعی فرافکنی می‌کنيم و نگاهِ خود را از سنجشِ نفس و باطنِ خويش به باريک‌بينی در کار ديگران، معطوف می‌کنيم. داوری نکردن سخت است. بارها درباره‌اش نوشته‌ام و باز هم درباره‌اش خواهم نوشت. ما هيچ وقت نمی‌دانيم عاقبت خودمان چی‌ست؛ عاقبت ديگران که جای خود دارد. «زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه / رند از رهِ نياز به دارالسلام رفت». اين «دار السلام» نصيب همه‌ی اهل نيت و همت باد که به زهد، غرور و ریا راضی نشده‌اند و مشغول خودفريبی نیستند: «قل هل ننبئکم بالأخسرين اعمالاً الذين ضل سعيهم في الحيوة الدنيا و هم يحسبون انّهم یحسنون صنعاً». اين آيه زلزله در وجودِ اهلِ ذکر می‌اندازد. اگر اهل اشاره باشی، هر بار اين آيه را می‌خوانی بايد دوباره بنشينی و در تمام چيزهایی که خوب می‌دانسته‌ای تجديد نظر کنی! اهل اشاره می‌دانند وقتی می‌گويم «تجديد نظر» يعنی چه. اين نکته همين‌جا سربسته بماند بهتر.

December 24, 2008

شکوهِ آصفی و اسبِ باد و منطقِ طير...

مالِ دنيا بد است؟ بد است آدم تنعم و تمولِ دنيوی داشته باشد؟ بله، به قول مولوی:
چی‌ست دنيا؟ از خدا غافل بُدن
نی قماش و نقده و ميزان و زن
مال را کز بهرِ دين باشی حمول
نعم مال صالح خواندش رسول

مالِ دنيا اصلاً بد نيست. اين‌ها البته در جايگاه مختلفی گفته می‌شود. ربط چندانی به چيزی که می‌‌‌خواهم بگويم ندارد. بارها با خودم فکر کرده‌ام و هر وقت مجال خلوتی و حالی دست داده است، چيزی که در نظرم آمده است اين بوده که اگر مُلکی و مالی قرار باشد فراهم شود، حکمت‌اش هم بايد باشد. سليمان‌وار بايد مال را با حکمت خواست. اما از يک جايی به بعد، تصميم گرفتم حسابِ کار خودم را از حسابِ کار خدا جدا کنم. وظيفه‌ی من چيزی است، کار او چيز ديگر. بهتر است کارهای خودش را به خودش حواله دهم و با همان که او می‌کند ذوق و بهره‌ای ببرم. همين مرا کافی است. به من چه که اصرار کنم مالِ سليمان و حکمت‌اش را توأمان می‌‌خواهم؟‌ دوست دارد بدهد، دوست ندارد، ندهد. (البته اگر بدهد، آدم بدش نمی‌آيد!). ولی هنوز مسأله‌ای که می‌خواهم بگويم اين نيست.

آدم وقتی مال داشت و بهره‌ای از نعمتِ دنيا داشت، با آن چه می‌کند و خود، آن را چگونه می‌بيند؟ فقط مهم نيست که آدم با اين مال چه بکند. کلی آدم خيرخواه در دنيا هستند که کار بشردوستانه و نيکوکارانه از آن‌ها سر می‌زند. اين‌که شما با اين‌ پول چه می‌کنيد، سرنوشت‌اش همانی است که فردی خيرخواه با هر کيش و آيين و ايمانی می‌کند. فرقی نيست ميان مؤمن و بی‌‌ايمان. اما فرقِ فارق آن است که مؤمن بداند – يا اعتقاد داشته باشد که – اين مال، اين بهره‌مندی دنيايی از کجا آمده است. اين بهره‌مندی را اگر جز عنايت بدانی و سخاوت، در گامِ اول افتاده‌ای به دام غرور. اصلاً همين‌که پيوسته و دايم، بتوانی يا از باطن‌ات خطور کند که اين مال را «داری» و اين مال، «مالِ تو»ست، آغاز لغزش باطنی توست. اگر از ياد ببری که اين مال، اعتباری است و حقيقی نيست، اگر از ياد ببری که ميانِ‌ تو که دست‌ات به دهان‌ات بيشتر از بقيه می‌رسد و آن‌‌ها که به هر دليلی، زندگانی پررونق دنيوی ندارند و تمول تو را ندارند، فرقی نيست، يعنی هنوز نمی‌دانی که اين که می‌گويی «مالِ من»، «پولِ من»، «ميراثِ من»، حقيقتاً مالِ تو نيست. اين داشتنِ تو با آن نداشتنِ آن درويش، به حقيقت يکی است. شک داری؟ اين‌ها را وقت امتحان می‌شود ديد. امتحان‌اش کجاست؟ وقتِ بيماری؛ وقت فراق؛ وقت عاشق شدن؛ وقت مرگ. در عجب‌ام از آدم‌های اهل ايمانی که اين همه نشانه دارند برای علم به اين‌که مال‌شان اعتباری است – و به زبان هم اقرار دارند که اين مال اعتباری است – اما در کردار، جوری رفتار می‌کنند (و حتی جوری سخن می‌گويند) که انگار اين مال حقيقی است! مسأله فقط از حيث اُنتولوژيک مهم نيست. اين مسأله جنبه‌های ديگری هم دارد. مسأله فقط منحصر به نوعِ شناخت و دريافتِ ما از مال نيست. مسأله اين هم هست که منِ مال‌دار، در عمل چگونه می‌توانم کاری کنم که آهِ يک درويش، آتش در خرمنِ اين مالِ خداداده بزند (اصلاً چرا آتش بزند؟ می‌شود افزون‌تر بکند و جان‌ات را غرقه‌ی غفلت يا غرور کند و هیچ وقت نفهمی روز به روز چطور داری غرق می‌شوی).‌ کافی است گاهی اوقات فراموش کنی که اين مال، مالِ تو نيست؛ همين که جوری حرف زدی که دلِ درويشی را اندک ذره‌ای رنجاندی (و من و تو هيچ ابزاری نداريم برای اين‌که بسنجيم کی و کجا دل درويشان می‌رنجد)، در آستانه‌ی سقوطی. اين‌جاست که نه تنها اين مال می‌رود، بلکه ايمان هم به تبعِ آن ممکن است برود. بله، «بی‌دلی سهل بود گر نبود بی‌دينی». درويشی هم سهل است اگر بی‌دینی در پی‌اش نباشد!‌ پس اولیٰ‌تر آن‌که از موضع تهمت و لغزش پرهيز کرد و اصلاً نزديک نشد به دم زدن از داشتن و دارايی.

اين همه، البته بيشتر به کار اهل ايمان و کسانی می‌خورد که اهل تفقد باطن‌اند. اين جور نگاه کردن به کار کسانی می‌آيد که اهل محاسبه‌ی نفس باشند، نه کسانی که اين‌ها را به لقلقه‌ی زبان و طوطی‌وار تکرار می‌کنند. چند ساعتی است که اين بيت حافظ مدام در ذهن‌ام می‌آيد و می‌رود:
شکوهِ آصفی و اسبِ باد و منطق طير
به باد رفت و از او خواجه هيچ طرف نبست

تکرار می‌کنم که نه در مال داشتن چيزی هست که در خورِ طعنه باشد، نه درويشی و فقر چيزی است که بشود و بايد آن را تشويق کرد. چه بسا رذايل که از همين درويشی‌ها و تهی‌دستی‌ها زاييده می‌شود. اما تهی‌دستی اگر زمين حاصل‌خيزی برای رذيلت‌ها و کژی‌ها می‌شود، توانگری هم زمينی‌ است حاصل‌خيز برای رذايلی از جنسی ديگر.
گفتا: «کجاست خوشتر؟» گفتم که: «قصرِ قيصر»
گفتا: «چه ديدی آن‌جا؟»‌ گفتم که: «صد کرامت»

گفتا: «چراست خالی؟» گفتم: «ز بيمِ رهزن»...
خلاصه، اين قصرِ قيصر هم کم رهزن ندارد. اين‌جا هم بايد مراقب بود. کار ساده‌ای نيست. بسيار کار دشواری است که در ناز و نعمت زندگی کرده باشی و تنها از «تماشا کردن» احوالِ تهی‌دستان و خواندن اشعار عارفان و صوفيان بخواهی درس اعتباری بودنِ مالِ دنيا را بياموزی. نشدنی نيست. می‌شود. اما به این شکل، اين حال چشيدنی نيست. دانستنی شايد باشد، اما وقتی چشيدنی می‌شود که رفتن، دود شدن و سوختن‌اش را به چشم ببينی. مباد که اين سوء عاقبت (يا به عبارتی اين تنبيه) نصيب کسی شود. آگاه شدن و متواضع شدن، راه‌های بهتر و کم‌هزينه‌تری هم دارد.

شکوه سلطنت و حُسن کی ثباتی داد
ز تختِ‌ جم سخنی مانده است و افسرِ کی...
زمانه هيچ نبخشد که باز نستاند
مجو ز سفله مروت که شيئه لا شی
نوشته‌اند بر ايوان جنت المأویٰ
که هر که عشوه‌ی دنيا خريد وای به وی...

بله، «که می‌رسند ز پی، رهزنان بهمن و دی...». يکی ما را از دستِ خودمان برهاند! آدمی دشمنی بزرگتر از خودش ندارد.

December 17, 2008

حکمت روز - پرهيز از نيش!

به اين بيت از مولوی برخورد کردم:

آن سخن‌های چو مار و کژدم‌ات
مار و کژدم گشت و می‌گيرد دم‌ات

کافی است کسی چند مرتبه همين بيت را برای خودش بخواند. اگر از هول و هراس بر خودش نلرزد، يا اهلِ اين عالم نيست یا خيلی وقت است دل‌اش مرده است و به فکر محاسبه‌ی نفس‌اش نيست. اين نيش‌هايی که به ديگران می‌زنيم، اگر همين‌جا گريبان‌گيرمان نشود، جای ديگر وبال‌ گردن‌مان خواهد شد. نرم‌خويی فضيلتی است ديرياب. همه کس نرم‌خو نمی‌شود. همه کس زبان‌اش را از درشتی و زخم زدن نمی‌پيرايد. همه به نوعی گرفتار اين زخم زدن هستيم. تا اين بخت و اقبال نصيب که شود که از اين زخم زدن‌ها، چه نرم و چه سخت، رها شود. این سخن‌های چو مار و کژدم لازم نيست به عريانی و صراحت با الفاظی سخيف و رکيک، ديگران را زخمی کند. گاهی اين نيش در لفافه‌ی عباراتی آرام، روح ديگری را زخمی می‌کند. محاسبه‌ی نفس کار آسانی نيست. ما انسان‌ها هم در فريب دادنِ خود استاديم، استاد!

November 16, 2008

زرِ ناسره و ثمنِ بخس

وقتی بشود، يعنی اگر بشود، از آن بالا بالاها، از آن بالای ابرها به آدم‌ها و حرص و جوش زدن‌هاشان، به گریبان دریدن‌هاشان، به خشم و شهوت‌هاشان و به رفاقت‌هاشان و عهد شکستن‌هاشان نگاه کرد، آدم ممکن است با شفقت بر حالِ پريشان و رقت‌انگیز کسانی بنگرد که به خاطر «جيفه‌ی دنيا» خيلی چيزها را به سادگی زير پا می‌گذارند: اخلاق، انسانيت، شرف، رفاقت، مردانگی و بسيار چیزهای دیگر را. مثل آبِ خوردن. و البته انسان هميشه نیاز دارد موجه باشد. هميشه می‌خواهد خوب باشد. حتی اگر بدترين جنايت‌ها را مرتکب شده باشد، دوست دارد مردم خوب ببينندش و ستوده و سزاوار بشمارندش. و اين‌جاست که توجيه‌گری انسان شروع می‌شود.


ادامه‌ی «زرِ ناسره و ثمنِ بخس»

November 7, 2008

تأثیر تصفيه

می‌خواستم حديث نفسی بنويسم. هر چه سنجيدم و انديشيدم تنها به اين رسيدم که: «انما اشکوا بثي و حزني الي الله». جای شکايتی نمی‌ماند. تنها «حکايت‌»ای هست از اسرار التوحيد در احوال بوسعيد مهنه. ساعتی پيش اين حکایت را می‌خواندم که الآن که دوباره حکايت را می‌خوانم می‌بينم که چه اندازه مناسب حال است و نقدِ وقت. تفسير و تأويل‌های دلبخواه از اين متن آزاد نيست!

«هم در اين وقت که شيخ ما ابوسعيد قدس الله روحه العزيز به نيشابور بود، مريدان می‌آمدند از هر جنسی، بعضی مهذّب بعضی نامهذّب. وقتی يکی توبه کرد، روستايی ناهموار عظيم جفتی کفش کوهيانه برقتری در پای کرده، چنانک هر وقت در خانقاه فرا رفتی آوازی از آن به سمع عزيزان می‌رسيد و در بر ديوار می‌زدی و حرکاتی از او در وجود می‌آمد که صوفيان از آن می‌رنجيدندی و از غلبه و مشغله‌ی او می‌کوفتندی. روزی شيخ آن درويش را بخواند گفت: «به درميُوُن بايد شد.»‌ و آن دره‌ای است در ميان کوه نيشابور و طوس. چون از نيشابور به طوس روند راه بر سر اين درّه بود. و آبی از آن درّه فرو می‌آيد و در رود خَروِ نیشابور می‌رود. شيخ گفت: «چون بدان درّه شوی، پاره‌ای بروی سنگی بزرگ بر آن‌جاست: بر لب آب وضو بايد ساخت و بر آن سنگ دوی بگزارد و منتظر بود. دوستی از دوستان ما نزديک تو آيد. سلام ما بدو برسانی. و سخنی چند بازان درويش بگفت که «با وی بگو که او دوست عزيز ماست و هفت سال با ما صحبت داشته است.»

ادامه‌ی «تأثیر تصفيه»

October 25, 2008

معامله با نفس

آدم يکی از اين سه راه را پيش رو دارد - يا حداقل اين‌ها آن‌هايی است که به ذهنِ‌ من می‌رسد:
۱. يا نفس‌اش را بکشد - مثل «مردی که نفس‌اش را کشت» - که در اين صورت چه بسا خودش می‌شود عينيت و تجسم همان نفس. يعنی همان نفس دوباره در خودش حلول می‌کند و می‌شود موجودی مزاحم که لحظه‌ای رهای‌اش نمی‌کند.
۲. يا مغلوب نفس‌اش بشود و مثل بره‌ای دنبال‌اش راه بيفتد.
۳. يا نفس‌اش را تسليم امر و اراده‌ی خودش بکند و به تعبيری نفس‌اش را «مسلمان» کند.

هنوز فکر می‌کنم مطمئن‌ترین راه معامله با اين نفس، همین راه سوم است. ولی انگار راه‌ها برای عملی کردن شق سوم خيلی زياد است و همه هم دشوار. اين همه سبک سنگين می‌کنی و می‌بينی اين سه‌گانه و چند‌گانه‌ای که می‌شماری تازه صورت‌بندی کودکانه‌ای است از آن چيز پيچيده و تو در تويی که داری با آن زندگی می‌کنی. آرامش و طمأنينه يعنی اين‌که تلاطم‌های اين «چيز» از پا نيندازد تو را. سکينه يعنی اين‌که بتوانی با تمام توفان‌های اين «چيز» آرام بمانی، لبخند بزنی، مثل قطارِ ترمز بريده از ریل خارج نشوی، مضطرب نشوی و سرت به کار خودت و هدفِ خودت باشد. حالا اين سکينه و طمأنينه نصيب‌ات می‌شود یا نه؟ خدا می‌داند!

October 13, 2008

از-خدا-راضی!

فرق بين از-خود-راضی و از-خدا-راضی، فقط يک الف است! از-خود-راضی همه چیز را در آينه‌ی خود می‌بيند. از-خدا-راضی، همه چيز را انعکاس مشيت او می‌بيند و اراده‌ای برای خود نمی‌بيند. راضی است به همين که به او داده‌اند. اين‌که بفهمی مؤثر در وجود خداست و بعد هم از او راضی باشی، کار ساده‌ای نيست. همان قدم اولِ معرفت است که خيلی سخت است. همين که بدانی که «گويی هستی بی دست و پا»، بقيه‌اش آسان است؛ رضايت هم به دنبال‌اش آرام آرام می‌آيد. هر چقدر هم که سخت باشد، می‌آيد!

بزرگی شفقت بر خلق

اين است آن بندی که ذکرش رفت:
«آورده‌اند که شيخ ما ابوسعيد، قدس الله روحه العزيز، در نيشابور با جمعی بزرگان نشسته بود، چون استاد امام بلقسم قشيری و شيخ بومحمد جوينی و استاد اسمعيل صابونی. هر يکی سخنی می‌گفتند در آنک در شب وردِ ما چه باشد و به چه ذکر مشغول شويم. چون نوبت به شيخ ما رسيد از شيخ سؤال کردند که «وردِ شيخ در شب چیست؟» شيخ ما گفت: ما همه شب می‌گوييد «يا رب! فردا صوفيان را چيزی خوش ده که بخورند.» ايشان به يکدگر اندر نگرستند و گفتند: «ای شيخ! اين چه ورد باشد؟» شيخ ما گفت: «مصطفی صلوات الله و سلامه عليه گفته است:‌ان الله تعالی في عون العبد مادامَ العبدُ في عون اخيه المسلم.» ايشان جمله اقرار دادند که وردِ شيخ ما تمام‌تر است، و هيچ وردی ورای اين نيست.

دقيقه در این حکايت اين است که شيخ بديشان نمود که از وردی که شما می‌خوانید و نمازی که می‌گزاريد، برای ثواب آخرت و طلبِ درجت می‌کنيد و اين هم نصيبِ نفسِ شماست. اگر نيکی می‌طلبيد هم برای نفسِ خويش می‌خواهید. و همگی روزگار و اوراد و دعواتِ ما موقوف و مصروف است بر نيکی خواستن برای غيری. پس از اين تمام‌تر. چنان‌که در سخنانِ يکی از مشايخ بزرگ است که در مناجات می‌گفت: «خداوندا! اعضا و جوارحِ مرا روز قيامت چنان گردان که هفت طبقه‌ی دوزخ از آن پر گردد، که هيچ کس را جای نماند. پس هر عذاب که همه‌ بندگان خويش را خواهی کرد بر نفسِ‌ من نه، تنها، تا من داد از نفسِ خويش بستانم و او را به مرادِ خويش نبينم و همه‌ بندگانِ تو از عقوبت خلاص يابند.» خصومت اين طايفه با نفسِ خويش و شفقت ايشان بر خلق و بندگان حق سبحانه و تعالی چنین بوده است.»
(اسرار التوحيد، بخش اول، ص ۲۲۶)

برای من گوهر دين همين چیزهاست. و اين چيزها اصلاً چيزهايی تازه‌ای نيست. نه مبتدع است و نه کار اهل بدعت. به مذاق ملايان و بعضی از «فقها» خوش نمی‌آيد. اما فقيه‌تر از آن کسی که بر خلق خدا شفقت دارد در عالم کی‌ست؟ فقيه‌تر از آن‌که با هوای نفس خود می‌ستيزد و تا اين‌ اندازه مراقبت نفس می‌کند چه کسی است؟ فقيه‌تر از کسی که در کار مردم داوری نمی‌کند و امید مردم را از رحمت خدا منقطع نمی‌کند چه کسی است؟ و نافقيه‌تر از آن‌که پیوسته به مردم مژده‌ی دوزخ می‌دهد و عمودِ آتشين نشان‌شان می‌دهد، کی‌ست؟ دين و ايمان برای من اين چیزهاست. این بوسعيد از دوران کودکی همراه من بوده است. الآن نفس‌ گرم‌اش را در لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌ام جاری کرده است و تمام آن‌چه را آموخته‌ام و پرورده‌ام، آبیاری می‌کند. صحبت گرم می‌خواهی و نفسِ گيرا؟ با چنين آدم‌هایی باید نشست و خاست!

حديث خويش گفتن

اين حکايتِ نفس، حکايتِ شگفتی است. اين خويشتن خويش را نديدن کار آسانی نيست. بزرگ‌ترين مانع رشدِ جانِ آدمی، همين خويشتن‌بينی است. از اين يک مرحله که گذشتی، حاجت به هيچ چيز ديگری نيست. چنین آدمی همه‌ی حرکات و سکنات‌اش کرامات می‌شود. هيچ چيز خارق‌العاده و عجيب و غريبی هم لازم نيست در او باشد. نه بر آسمان پريدن، نه بر آب رفتن. همين خويشتنِ خويش را نديدن است که مهم است. همین در ميان خلق بودن و با آن‌ها زيستن و خالی شدن از اين کبر و ناز و نخوت است که مهم است. جملات زير از اسرار التوحيد، خواندنی است و تأمل برانگيز:

يک روز شاعری پيش شيخ ما برخاست و شعری آغاز کرد که: «همی چه خواهد اين گردش زمن ز منا» شيخ گفت: «بس بس وابنشين. ابتدا حدیث خويش ورگرفتی مزه ببردی.» (ص ۱۵۲؛ «آن سوی حرف و صوت»)

چندين روز پيش، حکايتی از اسرار التوحيد خواندم. عين عبارات در برابرم نيست ولی مضمون را کمابيش به خاطر دارم. ابوسعيد با جمعی از اقران و بزرگان و به اصطلاح شيوخ گرد هم بوده‌اند و هر يک از «ورد» خويش حرف می‌زده است که مثلاً ذکر و وردِ من فلان است يا بهمان (يا اين‌که عده‌ای از ابوسعيد وردی و ذکری خواسته‌اند). رسم اين است که ورد يا ذکر، دعايی باشد يا مناجاتی يا اسمی از اسماء الهی يا چيزی شبيه به اين. ابوسعيد می‌گويد که ورد من این است که «خدايا درويشان را غذا ده!» (يا چیزی شبيه به اين) يعنی مثلاً اگر عبادت‌اش تمام می‌شود و به فرض بقيه ۳۳ مرتبه می‌گويند «يا وهاب» اين ۳۳ بار می‌گفته: «خدايا درويشان را غذا ده!» و بعد توضيح می‌دهد و آيه‌ای از قرآن هم نقل می‌کند در باب مقام و جايگاه آن‌که ديگری را بر خويش مقدم می‌دارد در همين امور عادی و معمولی دنيايی و در فکر آسايش و راحتی آن‌هاست. ابوسعيد انسان‌گرايی خود را حتی در دلِ آداب و مناسک بنيادين صوفيه نيز راسخ می‌کند. مهم‌ترین و برترين چيزی که نزد ابوسعيد اهميت دارد همين انسان و همين آفريده‌ی خدای بوسعيد است.

اين دو حکایت را نوشتم که بعضی حرف‌ها را نزنم ديگر. جلوی اين زبان را گرفتن سخت است. اين‌جوری بحث را منحرف می‌کنم ولی حرف‌های‌ام را هم می‌زنم دیگر. يکی ما را به دعا ياد کند که – به قول عين القضات همدانی - «ارجو که از ادبارِ خود برهيم.»

پ. ن. مدت‌های درازی است که اين نکته را با خودم تمرين می‌کنم که اگر از خشم خدا می‌خواهی در امان باشی، خشم‌ مگير. زود-خشم مباش. همان حديث حضرت عيسی است که گفته است کسی از خشم خدا در امان است که اهل خشم گرفتن و زود خشم گرفتن نباشد. مدت‌هاست تلاش می‌کنم اين «خود» را نرم‌تر کنم و زمختی‌های‌اش را بگيرم که زود خشم نگيرد. ملايم‌تر باشد. زود خشم گرفتن آسان است. بر خشم مسلط شدن و آرام شدن سخت است. اولی‌ٰ‌تر آن‌که کارِ سخت را پی بگيری تا تن به آسانی‌های نفس بدهی.... و «گر شوند آگه از انديشه‌ی ما مغبچگان...»... چه می‌شود کرد ديگر؟ هفته‌ای يک بار می‌خوانم که:
از دلِ تنگِ گنه‌کار بر آرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم!

September 25, 2008

از چشمِ مردم تا چشمِ خدا

به عادتِ فراغت، نشسته‌ام و اسرار التوحيد را می‌کاوم. رسيدم به این گفته از ابوسعيد ابوالخير: «من نظر الي الخلق بعين الخلقِ طالتِ خصومَتُهُ معهم و من نظر اليهم بعين الحق استراح منهم» (اسرار التوحيد، ج ۱، صص ۲۹۱ و ۳۳۹). شفيعی کدکنی در تعليقات اين گفته را چنين ترجمه کرده است: «هر که در خلق به چشمِ خلق بنگرد، خصومت‌اش با ايشان به درازا کشد و هر که بديشان از چشمِ حق بنگرد، بديشان می‌آسايد.» (اسرار، ج ۲، تعلیقات شفيعی، ص ۶۰۷)

چه حکيمانه شرح داده است قصه‌ی خصومت‌های مردم را با هم. مردم چون از چشمِ خودشان، از همین نگاهِ بشری و با همين ديده‌ی عيب‌جو و بهانه‌گیر همدیگر را می‌بينند، ديگر جايی برای شفقت باقی نمی‌ماند. و شفقت چه معنای وسيع و عميقی دارد!

ما کِهتران!

جدم شيخ الاسلام خواجه بوسعدِ شيخ گفت که شيخ ما قدس الله روحه العزيز در آخر عهد، مدت يک سال هر روز مجلس گفتی در ميان مجلس بگفتی که ای مسلمانان قحط خدای می‌آيد، و در آخر مجلس – که مجلس وداع می‌گفت و بعد از آن نيز مجلس نگفت – روی به جمع کرد و گفت: «اگر شما را فردا سئوال کنند که شما کی‌ايد؟ چه خواهيد گفت شما؟» گفتند: «تا شيخ چه فرمايد؟» شيخ گفت: «مگوييد ما مؤمنانيم مگوييد ما صوفيانيم مگويید ما مسلمانانيم که هر چه گوييد حجّتِ آن از شما بخواهند و شما عاجز شويد. گوييد ما کهترانيم. مهترانِ ما در پيش‌اند ما را به نزديک مهترانِ ما بريد که جواب کهتر بر مهتر بود. جهد کنيد تا مهترانِ خود را دريابيد که اگر شما به شما بازمانيد ای بسا فضايح و قبايح که از شما آشکارا شود.»

- اسرار التوحيد، جلد اول، فصل اول از باب سيم؛ صص ۳۳۷-۳۳۸.

September 24, 2008

در حديثِ تَرْک...

چيزی می‌خواندم. اين نيم‌مصرع از مولوی در خاطرم گذشت که: «هان و هان تَرْکِ حسد کن با شهان...». بعدش می‌گويد: «ورنه ابليسی شوی اندر جهان». من می‌گويم که: «هان و هان ترکِ حسد کن با کسان...» و اين کسان هر که خواهند باشند. کسی به خسان حسد نمی‌برد مگر دچار کوری باطن باشد. حسد در حق شاهان معنا، آدمی را ابليس می‌کند. به تلبيس می‌کشاند و تکبر. آدميت و خطا کردن و خاک بودن و اهل بازگشت بودن را از آدم می‌ستاند. ترک حسد با ديگران، اول حاصلی که دارد رنج درون را از باطن آدمی می‌زدايد.

اما... اما مگر هميشه آدم بايد به اين و آن تلنگر معرفتی و سلوکی بزند؟ مگر نمی‌شود گریبانِ خودش را بگيرد؟ اين يکی که دشوارتر کار است. «سهل شيری دان که صف‌ها بشکند / شير آن است آن که خود را بشکند». شکستن ديگران، کار سختی نيست. از عزيز تا ذليل، از فقير تا غنی را می‌توان به حرفی دل‌آزار رنجاند و چه بسا شکست. خويشتن شکستن کاری است بزرگ. مهار کردن اين اژدهای هزاران سر کار سختی است. به خودم می‌گویم بايد به جای خرده گرفتن، درس گرفت. آن‌چه در نگاه من ناروا يا زَلّت و لغزش می‌آید، همان به که آينه‌ای شود در برابرم که خود پرهيز کنم از آن‌چه من لغزش می‌دانم.

برای اين‌که آدم، به قول اقبال لاهوری، «تيغ نگاه» پيدا کند، برای اين‌که «حدت بصر» پیدا کند، بعضی ترک‌ها لازم است. يکی‌اش همين. ترک اين‌که اصلاً دم بزنی از لغزش ديگران. امتحان سختی است. روزی هزار بار گريبان خودم را می‌گيرم. باز هم انگار بر سر خط نخستين‌ام. با خودم می‌خوانم: «لقد کنت في غفلة من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک اليوم حديد» (سوره‌ی قاف، آيه‌ی ۲۲).  اين کشف غطاء و حدت بصر که به آدمی داده شود و غفلت از او زدوده شود، در اين لغزش‌های آدميان هم با شفقت می‌نگرد. اما هيهات، هيهات از جلوه‌ی نفس!‌ امان از خودنماییِ اين ابليسِ پنهان‌رو! فرياد از نرم‌رويی اين درشتِ زهرآگين! آدم خوب است کمر محکم کند به تاراندنِ خويش، به تاراندنِ نفس!

September 6, 2008

رمضان و کشاکش با ميکده‌ی عشق

حافظ می‌گويد:
ثوابِ روزه و حجِ قبول آن کس برد
که خاکِ ميکده‌ی عشق را زيارت کرد
و:
زان باده که در میکده‌ی عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و «گو» رمضان باشد

اين «ميکده‌ی عشق» يک چيزی دارد که بالای نماز و روزه و حج و اين احکام و آدابِ شریعت می‌نشيند. اين ميکده‌ی عشق يک چيزی دارد بالای ظواهر دينی. کسی که «خاکِ ميکده‌ی عشق» را زيارت بکند،‌ همه‌ی آن ثواب‌هايی را که بايد از نماز و روزه ببرد می‌برد. اما مگر همه برای «ثواب بردن» می‌روند سراغ روزه و حج؟ عده‌ای که برای ثواب بردن، گردن‌شان اسيرِ زنجيرِ شريعت نيست، بدون اين‌ها هم راهِ او را به سر می‌پويند. ولی برای رسيدن به آن منزلت، بايد خاک يک جايی را زيارت کنی. بايد خاک بشوی. بايد تکبر از سر فروبنهی. بايد بيايی پايين. بايد بروی سراغ ميکده. ميکده، جايی است که در آن داروی بيهوشی می‌فروشند. جايی که می‌تواند جرعه‌ای خورد و کسی را نيازرد. دینی که بشود اسبابِ آزار ديگران، شنيع‌تر از هر رذيلت و ناپاکی است. اين‌جا بايد عاشق شد. آدم عاشق پاکباز است. حساب و کتاب نمی‌کند. به توقع و چشمداشت کار نمی‌کند. يعنی اساساً به ثواب و عقاب کار ندارد. می‌گويد: «به رغمِ مدعيانی که منع عشق کنند / جمالِ چهره‌ی تو حجتِ‌ موجهِ‌ ماست»! عاشق مثل کاهی در تندبادِ‌ اراده‌ی دوست است. با ظواهر بازی نمی‌خورد. حضور و تقرب را با بازیچه و دل‌خوش‌کنک اطفال اشتباه نمی‌گيرد. «ديدار» را با «پاداش» اشتباه نمی‌گيرد. هر «ديداری»، بی‌شک عظيم‌ترين «پاداش» است؛ ولی هر «پاداش» نمی‌تواند «ديدار» باشد.

و اين «ميکده‌ی عشق» و «باده‌»ای که در او می‌فروشند، يک چيزی دارد که بقيه می‌گويند «چون» ماهِ رمضان است، نرويد سراغ‌اش! فهمِ عامه اين است که اين‌ها با ماه رمضان منافات دارد. اگر نمی‌داشت نمی‌گفت «گو رمضان باش»، بلکه می‌گفت: «اتفاقاً حالا که ماهِ رمضان است؛ بيا و ما را از اين باده بچشان». يک چيزی دارد اين باده که با اين ماه، حداقل با فهم عامه‌ی مردم از اين ماه نمی‌خواند و سازگار نيست. انگار يک عده‌ای به اين ماه که می‌رسند تازه فيل‌شان ياد هندوستان می‌کند و کارهايی می‌کنند که در اوقات ديگر نمی‌کردند... البته بعضی‌ها ممکن است بگويند خوب حافظ اشتباه کرده است! روی سخنِ من با اين عده نيست و بعيد هم می‌دانم با آن شهرت و اعتباری که حافظ ميان عمومِ دينداران ما برای خودش دست و پا کرده است، کسی چنين حرفی به او بزند! اما مغزِ سخن، همان است که پیش‌تر آمد. يک چيزی هست که بالاتر از اين آداب و ظواهر شرعی رمضان می‌نشيند. يک چيزی است که به شعائر و مناسک نمی‌شود به آن رسيد. برای آن يک چيز کارهای بيشتری لازم است انجام داد. اين چيز همان چيز ذوق‌بخش و روح‌افزايی است که وقتی به عاشق می‌رسد، می‌گويد حيف است ديگران از اين نعمت بی‌بهره بمانند و می‌گويد: «منکران را هم از اين می دو سه ساغر بچشان...». برای فهم اين‌ها بايد بزرگ شد. باید بالغ شد. بايد از پوست عبور کرد. «حدت بصر» می‌خواهد. نگاهی می‌خواهد که پوسته‌های ظاهر را بتواند بشکافد... شرحِ بيشتر بماند برای بعدتر.
پ. ن. وقتی اين‌ها را می‌خوانيد بد نيست از بخش نغمه‌های رمضانی طربستان، دعای هنگام افطار را گوش کنيد!

July 28, 2008

اسفنديارِ وقت - يا تذکره‌ای در باب اميری و اسيری!

انگار ناگهان کليدی به دست‌ام داده باشند. دوباره نگاه می‌کنم. می‌بينم هيچ چيز تازه‌ای نيست. هيچ کجای‌اش نو نيست. هميشه اين کليد در جيب‌ام بوده است. فرق‌اش اين است که گويی از نو این کليد را برای اولین بار می‌بينم. کليدی برای گنج‌خانه‌ای که عمری بر سرش زيسته‌ام. دیرزمانی است که چيزی خواب‌ام را می‌آشوبد. آن چيز اين است: در برابر اين همه آسيب، در برابر اين همه تيرِ جان‌دوز و زهرآگين،‌ سپری کو؟ امروز که آن ابيات مثنوی را با خودم می‌خواندم آن کلمه‌ی سپر در ذهن‌ام زنده شد. سپر لازم نيست از بيرون باشد. آدم خودش می‌تواند سپر بشود. خودت که رويين‌تن شدی، می‌شوی سپر. بعضی‌ها جليقه‌ی ضد گلوله می‌پوشند ولی عده‌ای خودشان می‌شوند ضد گلوله. عده‌ای مرگ‌شان را به تأخير می‌اندازند اما گروهی به سوی مرگ می‌شتابند:
تو مکن تهديد از کشتن که من
تشنه‌ی زارم به خونِ خويشتن

ولی اين رويين‌تنی از کجا حاصل می‌شود؟ درس آموختن بايد. چيز ياد گرفتن می‌خواهد. به خون جگر حاصل می‌شود. اولين قدم‌اش اين است که در مقامِ دانای راه وعالم کل ننشينی و نگويی که می‌دانم راهِ خلاص کدام است. ما راهِ خلاص را نمی‌دانيم. گمان می‌کنيم که می‌دانيم. ظن می‌بريم به دانستن. در بهترين و صافی‌ترين و زلال‌ترين حالت، ايمان داريم به دانستن. همين. پس راهِ‌ خلاص نهان است. يا کم يا زياد. ولی بعضی چيزها را به تجربه می‌توان لمس کرد. صحبت صاحب‌دلان و همنشينی پاکان، مثل سپر می‌ماند. بهتر از اين توصيف بايد. صحبت با او و همنشينی با او، جانِ آدمی را هم صيقل می‌زند و هم رويین‌تن می‌کند. اندکی که با او مدارا و بر صحبت‌اش مداومت کنی (مدارا اين‌جا يعنی همان صبر؛ صبری که خضر از موسی طلب می‌کرد – اين يک بار را بر من ببخشاييد!)، مداومت که کنی، دقايقی و ثانيه‌هايی هم که باشد، قوت و قدرت را خواهی ديد. ديده‌ی سير و جانِ دلير آرام‌آرام می‌شود ملکه‌ات. ملکه هم که نشود، لحظاتی آثارش را می‌چشی و می‌بينی. اثرش را که ديدی، اشتياق تحصيلِ تمام‌اش به جان‌ات می‌افتد: شوقِ رويین‌تنی در برابر اين همه تيری که از بام و در می‌بارد! با خودم می‌گويم يعنی راهی هست؟ يعنی برون‌شدی هست از اين ظلماتِ بيکرانه؟ ناظری در گوش‌ام می‌خواند:
چون می‌رود اين کشتی سرگشته که آخر
جان در سرِ آن گوهر يکدانه نهاديم
من به خود می‌گويم حالا چه کسی از کشته شدن هراس دارد. گو بستاند. يکی می‌گيرد و صدها می‌دهد. هيچ هم اگر ندهد، از ننگِ چنین جانی خواهيم رهيد. همين آگاهی بس ما را. گو هيچ نباشد! به خودم نهيب می‌زنم که طاقت بايد داشت تا رسيدن به آن‌جا که بگويی:
به صف اندر آی تنها که سفنديار وقتی
درِ خيبر است بشکن که علی مرتضايی

و اسفنديار رويين‌تن بود. و خيبرِ نفس دری دارد بس استوار. مرتضا صفتی بايد که اين در را برکند. حالا اگر «بازوی شيرِ خدا هست‌ات، بيار!». دو ايستگاه ديگر مانده است. سرم را بالا می‌گيرم و اطراف‌ام را می‌نگرم. از خودم می‌پرسم: «چه می‌توان کرد که اميرِ خواسته‌ها و تمناهای‌ات شوی؟ چه می‌توان کرد که هر وقتِ به حکمت اراده‌ای کردی،‌ ميسرت شود؟ و چه می‌توان کرد که با ديدگانِ تيزی که پرده‌ی ظاهر می‌شکافند در عالم نظر کنی (در همان حد که بايد)؟ چه می‌توان کرد که به هر جا که نظر کردی، دام‌ها را به فراست و تفطن ببينی؟ آدم هم در ميانِ‌ خراباتيان دام دارد و هم نزد زهاد و صومعه‌نشينان؛ «که نهاده است به هر مجلس وعظی دامی». عالم ما چه بی‌شمار اسيرانی دارد که خيال می‌کنند امير‌ند!... اسيرِ چه؟ معلوم است. هزار چيز. از اسارت غضب و شهوت گرفته تا مال و جاه و مقام و این چيزها. اسارت زياد داريم. ماها اسير هزارها چيزيم. امير شدن سخت است. خيلی‌ها هوسِ امارت دارند، ولی هميشه اسير می‌مانند. بعضی‌ها اسمِ «امير» دارند ولی حقيقتِ «اميری»؟ نمی‌دانم. بگذريم. شرح اسيری و اميری باشد برای بعد.

پ. ن. خرقه‌پوشی من از غايتِ دين‌داری نيست
پرده‌ای بر سر صد عيبِ نهان می‌پوشم!
***
حافظم در مجلسی، دردی کش‌ام در محفلی
بنگر اين شوخی که چون با خلق صنعت می‌کنم

پ. ن. ۲. يک دنیا کار دارم!

پ. ن. ۳. دروغ چرا؟ از ظهر مشغول خواندن «رسائل اخوان الصفاء» هستم؛ برای پايان‌نامه‌ام. بخش‌های مربوط به سياست و امامت را دارم می‌خوانم برای سوابق تاریخی بحث. نسيمِ فکر حکما در مشامِ عقل‌ام – يا بی‌عقلی‌ام! – پيچيده است. اين حرف‌ها هم لازمه‌اش است دیگر.

July 21, 2008

انکم و ما تعبدون من دون الله حَصَبُ جهنم انتم لها واردون (*)

نقطه‌ی عزيمت
خانه‌ی خيال‌ام جولان‌گاه بتان شده است. بتکده‌ای دارم تمام عيار! هميشه دنبال راهی گشته‌ام برای شکستنِ اين بت‌ها. امروز فکر می‌کردم که اين بت‌ها اصلاً از کجا می‌آيند که حالا بايد شکست‌شان؟ پاسخ‌اش به اين سادگی‌ها نيست. اين خيال بسی کارها می‌کند. اين خيال با عاشقان هست. با مؤمنان و زاهدان هم هست. عاشق، پيش از اين‌که عاشق شود و حتی چشم‌اش به معشوق بيفتد (مقصودم نگاهِ مادی و فيزيکی است؛ برخوردِ حسی را می‌گويم)، معشوق را برای خودش ساخته است. معشوق از پيش وجود دارد. تنها کاری که برای‌اش می‌ماند يافتن سازگاری و هم‌خوانی معشوق با تصوير ذهنی‌اش است (يعنی: «بل كل ما ميزتموه بأوهامكم في أدق معانيه فهو مخلوق مصنوع مثلكم مردود إليكم»؟). به تعبير ديگر، مثل اين‌که قبلاً عاشق لباسی را دوخته باشد و دنبال کسی می‌گردد که اين لباس به تن‌اش برود! واقعيت البته با اين تصوير و لباس فرق دارد. اتفاقاتی هم که می‌افتد به فراخور شخصيت و گنجايش عقلی و روحی عاشق، مؤمن يا زاهد فرق دارد (عاشق دين‌دار و بی‌دين ندارد؛ عاشق، عاشق است). می‌شود آرام آرام آن تصوير ذهنی و لباس از پيش دوخته شده را عوض کرد يا به دور انداخت. می‌شود خشک‌مغزانه تصوير و خیالِ خود را به آن معشوق تحميل کرد. (اين عشق و عاشقی هم زن و مرد بر نمی‌دارد؛ برای هر دو جنس پيش می‌آيد؛ برای خدا و انبيا و اوليا هم قابل تعميم است). ما از آن‌ها تصويری داریم و اين تصویر را خود ساخته‌ايم. ما، به تعبير قرآن، دوزخيان هستيم. دوزخی بودن چندان هم بد نيست. دوزخی بودن تقدير ناگزير ماست. ما همه دوزخی هستيم. همه از دوزخ عبور می‌کنيم: « وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتقَّوا وَّنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا» (سوره‌ی ۱۹، آيات ۷۱ و ۷۲) . عده‌ای از اين دوزخ عبور می‌کنند و عده‌ای هم به زانو در می‌آيند.

نقطه‌ی بی‌نهايت... اتحاد
بی‌نهايت جايی است، مقصدی است که نمی‌توان هرگز به آن رسيد. بی‌نهايت، افقِ‌ ماست. هميشه به سوی آن می‌دويم و هرگز نمی‌رسيم. نفسِ رفتن است که مهم است. و در خلالِ رفتن، بزرگ‌تر می‌شويم و خيال‌هامان بيشتر صيقل می‌خورد. شفافيت‌شان شايد بيشتر شود. شايد تيرگی‌ها زدوده شود. شايد درخششی پديدار شود. اين‌جاست که آدم می‌فهمد يعنی چه که:
«دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغان‌ام
با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی؟»
و ما با کافران و مشرکان دم‌خور و دم‌سازيم. چه آن مشرکانِ رسمی و اسمی و چه اين مشرکانِ به ظاهر مسلمان و مؤمن. من از استثناها حرف نمی‌زنم (در عصر عدم قطيت هستيم؛ پس جسارت نمی‌کنم با قاطعيت بگويم استثنايی وجود ندارد و همه مثل هم هستيم!). ولی نقطه‌ی بی‌نهايت کجاست؟ جايی است که از پيش‌ترها، بيش‌تر با معشوق، محبوب، معبود و يار متحد و يکی شده باشيم. جايی که واقعيت معشوق به واقعيتِ‌ ذهنی ما نزديک‌تر شده باشد. می‌دانم که خودِ همين کلماتِ «واقعيت» و «واقعيتِ ذهنی»، مسأله‌ساز هستند. ولی با اغماض به اين‌ها اگر نگاه کنيم، می‌شود کمی نزديک‌تر شد به آن بی‌نهايت. همين. خيلی مهم است هر آدمی خودش بداند که خودش چه کسی است. ابتدايی‌ترين معنای «من عرف نفسه...» را همين بگيريد که بدانيم خودمان چه کاره‌ايم. مهم است بدانيم چه بتکده‌ای در خانه‌ی خيال‌مان داريم. لازم نيست جار بزنيم. هيچ لازم نيست تمامِ عالم و آدم بدانند چه بت‌هايی در ذهن و ضمير داريم. کسی هم حق ندارد پرده از روی بت‌های ما بيندازد. آن‌که نافرجام‌های پرستش ما را خوب می‌شناسد و می‌داند بسياری ازاين پرستش‌ها و عبادت‌های ما – همين «من دون الله‌»‌ها – هيمه‌ی دوزخ‌اند، پرده‌ی ستاريت‌اش بر بت‌خانه‌ی درونِ ما مهلتی است...

حالا که فکر می‌کنم می‌بينم که «به هيچ ذکرِ دگر نيست حاجت‌ام زين پس» (با پوزش از حافظ). از حالا انگار بايد هر روز ذکر «لا اله الا الله» گفت. انگار هر روز يکی بايد باشد که اين بت‌ها را بشکند. «توحيد بر ما عرضه کن، تا بشکنيم اصنام را». دريغ که وقتی توحيد را هم عرضه می‌کنی، قصه‌ی ما مکرر می‌شود و باز بر سرِ خانه‌ی نخست مانده‌ايم! ما چه عاشقانی هستيم که معشوق را به قامتِ خيالِ خود می‌تراشيم؟ ما چه مريدانی هستيم که مراد را محبوسِ خيالِ خود می‌سازيم؟ (فرقی نمی‌کند که زمينی‌اش کنيم يا آسمانی). ما چه بندگانی هستيم که خداوند است گويی که بندگی ما می‌کند؟! هر روز، هر لحظه بايد به خودمان انگار تلنگر بزنيم که اين‌که تو می‌گويی، مبادا او نباشد! مبادا که اين‌ها همه بر ساخته‌ی خيالِ تو باشد! و اين هول با ما باقی است!

(*) إِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ الَّلهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنتُمْ لَهَا وَارِدُونَ (سوره‌ی ۲۱، آيه‌ی ۹۸)

پ. ن. از اين‌ها نوشتن نمی‌دانم که باعث عقوبت است يا ثواب. تنها می‌دانم که بايد اين‌ها را نوشت. بايد اين تلاطم‌ها را بازگو کرد. بايد از اين موج‌های پست و بلندِ هستی گفت و گر نه آدمی را می‌بلعند. و گر نه آدمی زياد خودش را جدی می‌گيرد. وقتی خودت را بيش از آن‌چه بايد جدی گرفتی، آرام آرام آزارت به ديگران می‌رسد. فکر می‌کنی مسئول نجات بقيه هستی، در حالی که خودت داری دست و پا می‌زنی و لحظه به لحظه بيشتر فرو می‌روی. يکی بيايد ما را برهاند!

 پ. ن. ۲. (مهم): اول می‌خواستم اين را بنويسم. حالا می‌نويسم. از اول تا آخر اين نوشته، يعنی در تمام طول مدتی که اين را می‌نوشتم، ترانه‌ای گوش می‌دادم که به عقل جن هم نمی‌رسد موقع نوشتن این مطلب، من چنان چيزی گوش می‌داده‌ام. ولی آن آهنگ «ربط وثیق و مضمونی» با اين نوشته داشت. شايد ده بار از اول آن ترانه را گوش دادم (به رغمِ تمام کسانی که فکر می‌کنند هر موسيقی‌ای بايد عرفانی و آسمانی و خدايی باشد تا آدم را ياد دين و ايمان بيندازد، ما هم به ايمان فکر می‌کنيم هم به بت‌پرستی و ساقی سيمين ساق!).

July 16, 2008

ای نقاب‌دار! آدم باش! آدم شو!

تو که در پسِ نقاب نشسته‌ای و تيرِ زهرآگين می‌افکنی، روزی مشقِ عاشقی می‌کردی. خاطرت هست؟ روزی می‌خواستی «آدم» باشی. و آدم شدن لازمه‌اش عاشق شدن بود. و برای عاشق شدن، بايد سينه‌ات را از کینه‌ها می‌زدودی. بايد صيقل می‌خوردی و پاک می‌شدی. خوب، ظاهراً نشده است. اين‌که می‌گويد: «کمالِ سرِ محبت ببين نه نقصِ گناه / که هر که بی‌هنر افتد نظر به عيب کند»، هزاران حکمتِ مندرج دارد. يکی اين‌که رازِ محبت، آدمی را به کمال می‌رساند و خودش فی نفسه کمال است. همين عاشقی. همين است که می‌رساندت به جايی که بگويی: «کاملی گر خاک گيرد زر شود / ناقص ار زر برد خاکستر شود». و قدم زدن در راه کمال با تير انداختن و زهر ريختن و ماليخوليای «اصلاح» داشتن حاصل نمی‌شود. مردم را به زور به بهشت نمی‌برند. موکل سعادت عقبای مردم من و تو نيستيم. و همه انسان‌‌ايم. همه فرزندانِ آدم هستيم.

«آدم شدن» و «آدم بودن» ده‌ها تفسير و معنا دارد. يکی از معناهای آدم بودن اين است که بدانی چنان‌که برق عصيان بر آدمِ‌ صفی می‌زند، بر تو که طفلی هستی و بهره‌ات از صفوت اگر هيچ نباشد اندک است، حتماً خواهد زد! وقتی می‌فرمايد که: «ما به صد خرمنِ‌ پندار ز ره چون نرويم...» (بقيه‌ی بيت را خودت برو پيدا کن؛ شايد دو سه بيت ديگر خواندی و تکانی خوردی!)، حواس‌اش هست به اين‌که تو چه اندازه در «پندار» و «وهم» و «گمان»‌ و «خيال‌بافی» دست و پا می‌زنی و می‌پنداری که طاعت می‌کنی! اين يکی. يک معنای ديگرش اين است که آدم، گناه می‌کند. اقتضای آدم بودن – يعنی آدم بودن هر کسی – گناه کردن است. پس طعنه در گناه‌های باقی آدميان مزن (فرض را بر اين می‌گذارم که اصلاً تو «فرقان» در اختيار داری و قدرت تميز «خير» از «شر» و «گناه»‌از «ثواب» را داری!). پس تو که از سلاله‌ی آدمِ‌ خطاکاری، پرده‌دری مکن و بر سيمای حلم و ستاريتِ خدا پنجه مکش! می‌فهمی محاربه با ستاريتِ خدا يعنی چه؟ يعنی می‌تواند تمامِ آن‌چه خود در باطن‌ات نهان کرده‌ای، ناگهان پرده از روی همه‌اش بردارد! می‌دانی؟ قصه‌ی توبه‌ی نصوح را که خوانده‌ای، نه؟ بعيد می‌دانم! اگر خوانده بودی اين‌ اندازه گستاخانه حلمِ خدای‌ات را به مبارزه نمی‌گرفتی. می‌دانی؟ اين‌ها را می‌نويسم به اميدِ اين‌که سال‌های قبل‌ات را به یاد بياوری. آن روزهايی که هنوز آينه‌ی جان‌ات را اين اندازه مکدر نکرده بودی. روزی که آسان‌تر می‌توانستی اشک بريزی. روزی که آسان‌تر به «تذکره»‌ها، به «انذارها»، خوف و خشيت در جان‌ات می‌افتاد و کمی به خود می‌آمدی!

دور نشوم از قصه‌ی آدميت. در آدم بودن هنوز حرف بسيار است. بيا و آدم شو!‌ می‌دانی؟ آدم شدن يعنی اين‌که بگويی «ربنا انا ظلمنا انفسنا». آدم بودن، دانستن علمِ‌ اسماء است! تو که هنوز نوشتن نمی‌دانی و خواندن نمی‌فهمی، تو را چه به علمِ‌ اسماء؟! تو که هنوز در نوشتن به جای «را»ی مفعولی، «واو» می‌نويسی به جای صدای –ُ برای نشان دادن گفتار، تو را چه به علمِ اسماء؟! آدم شدن، يعنی تجربه‌ی توبه‌ی نصوح! شرح‌اش حيف است. گفتم. شايد جايی هنوز سلامتی باقی باشد. شايد اين سرطان تمامِ جان‌ات را از پا نينداخته باشد. شايد هنوز گه‌گاهی قرآنی، حافظی، مثنوی‌ای دست‌ات بگيری. شايد «فرمان‌»‌ای بخوانی و چهار ستونِ تن‌ات بلرزد. شايد. برای آدم بودن و آدم ماندن، بايد اول آدم شوی. بايد گريستن و ناله کردن بياموزی. نغمه‌ی خوش می‌خواهی، آوازِ پست بايد. «و اذکر ربک تضرعا و خيفة دون الجهرِ من القول...». می‌دانی که چه می‌گويم؟ آوازِ پست! با ذکر. نه فرياد و غوغا کردن؛ نه گرد و خاک به پا کردن و تشنیع زدن!

می‌دانی؟ بهتر است نقابِ دين و ايمان و مسلمانی و دعوی اصلاح از چهره برداری که سخت نازيباست با اين کردار و گفتارِ ناموافق! شايد هوای ديارِ هندوان سخت گرم است اين روزها که مجالِ انديشيدن را از تو ربوده است. گمان می‌کنم جايی که هستی، رودخانه دارد. نزديک دریا هم شايد باشی. تنی به آب بزن. شايد اين بخارهای ناموافق از دماغ‌ات بيرون رفت...

بگذریم. تشخيص‌ با خودت. هر چه می‌خواهی بکن. ولی آدم باش و آدم شو. خدای عالميان، خدای همه است. خدای ضعيف و قوی. خدای تهی‌دست و توانگر. خدای محق و مکلف. خدای خطاکار و پارسا. خدای من و خدای تو. تو که امروز «شيخِ پاکدامن»ی و من که «رندی تردامن»‌ام! می‌دانی؟ نظامِ عدلِ الهی با ميزانِ من و تو کار نمی‌کند. اصلاً. چون سنگِ عيارش هم با عقلِ من و تو سازگار نيست. آن عدلِ اين‌جهانی و عقلانی من و توست که می‌سنجد. آن هم برای خودش. بسته به اين‌که چگونه خودت را پرورانده باشی و پيراسته باشی. اين عدل، اين نیکی، اين «انتقام»، به ميزانِ من و تو سنجيده می‌شود، نه به ميزانِ او. زياد به خودت اطمينان نده که هر چه تو می‌خواهی، او هم همان می‌خواهد. خلاصه کنم، کلاه‌ات را قاضی کن و ببين خودت چه می‌خواهی! می‌دانی؟ خوب نيست خواسته‌ی شخصِ خودت را به پای او بنويسی! خوب نيست هوس‌های خودت را به او منسوب کنی. او خودش زبان دارد، ندارد؟ می‌دانی اصلاً چرا اين همه به خودم زحمت می‌دهم و اين همه می‌نويسم؟ می‌شود آسان‌تر همه‌ی اين‌ها را نخوانده و نشنيده بگيرم. می‌شود همه‌ی اين‌ها را نخوانده و نشنيده بگيرند. خيلی‌ها همين راه را برگزيده‌اند. اما... من، نه. من فکر می‌کنم هنوز برای نجات‌ات دير نشده. می‌دانی نجات اين نيست که مثل بقيه باشی. نجات يعنی اين‌: «مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش». خودت کلاه‌ات را قاضی کن ببين چقدر زهد فروخته‌ای. يکی از راه‌های زهد فروشی، پيدا کردن و به انگشت نشان دادنِ «فسق»‌های ديگران است. آه... هر چه بيشتر فکر می‌کنم، بيشتر آه از نهادم بر می‌خيزد. فکر می‌کنم که لابد «علی» برای‌ات مهم است که از او مدد می‌جويی. ولی آخر علی اهل رازپوشی بود. علی اهل فتوت بود. علی مردانه‌ تيغ می‌زد. با دغل‌کاری نسبتی نداشت. تو چرا از پشت نقاب، تير زهرآگين می‌اندازی؟ اصلاً حکمتِ اين نقاب‌داری و وعده‌ی نقاب از رخ افکندن و لاف پر بودن زدن از چی‌ست؟ می‌دانی چنين پشتِ نقاب بودن يعنی چه؟ يعنی ضعفِ شخصيت؛ يعنی زبونی؛ يعنی جُبن. می‌دانی که مردان از همان ابتدا مرد هستند. يا زنان. اين شهامت، اين صلابتِ شخصيت ربطی به جنسيت ندارد. آن واژه‌ی «مرد» مجازاً آمده است. شهامت را نمی‌تواند وعده داد. يا شهامت داری و دليری، يا نداری و نيستی. نمی‌شود بگويی دو سه روز ديگر که وقت‌اش شد، دلير می‌شوم و با شهامت. اسمِ اين که تو می‌کنی، نيرنگ است و حيله‌گری... می‌گويی که دست‌ات پر است! مطمئن‌ای که تهی‌دست نيستی؟ چقدر يقين داری که همه‌ی بافته‌ها و ساخته‌های‌ات به خانه‌ی عنکبوت نمی‌ماند؟

بزرگ‌تر از اين باش! دست از اين حقارت و پستی بشوی! مگو ديگران چه کرده‌اند و چه نکرده‌اند! بگو تو خود چه کرده‌ای و چه نکرده‌ای! فسق؟ فاسق؟ برای‌ات فسق را دوباره بايد معنا کرد! «و لا تکونوا کالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون». فاسق کسی است که خودش را فراموش می‌کند. تو را اين روزها توهم گرفته است که همه فراموش کرده‌اند که چه هستند و که بودند و تنها تويی که سخت آگاهی و می‌دانی که چه هستی و که بودی! خدا را که فراموش کردی، خودت را هم فراموش می‌کنی. آن وقت می‌شوی فاسق. فسق يعنی اين. فسق يعنی اين‌که بيمار باشی و ندانی که بيماری؛ چون از خودت غافلی. آن که دليری می‌کند و به معنای عام‌فهم فسق می‌کند، چندان‌اش خطر نيست که تو را که فسق‌ات ظاهراً پاک‌دامنی است. نه. مرد اگر هستی برو خطا کن! برو گناه کن! برو در معصيت غوطه بخور و آدم شدن و توبه کردن بياموز و دست از اشاعه‌ی فحشا بشوی! کار کردن يعنی اين! می‌دانی، تو خاک نشده‌ای هنوز، هوسِ الماس شدن داری! چه‌هاست در سرِ اين قطره‌ی محال انديش!... ديگر بيش از اين سخن به خاک نبايد افکند. دیگر سخن را نبايد تباه کرد. اين‌ها را بخوان. اگر دیدی لازم است باز هم دردِ دل کنيم، اگر ديدی که هنوز آن روزگار صفای باطن و نازکی دل‌ات را به ياد داری، ندايی بده شايد باز بشود آن دفترِ کهنه را باز کنیم. شايد شد! خدا را چه ديدی؟

June 13, 2008

اين فردِ بی‌لنگر!

لب لباب مثنوی و گزيده‌ی شمس شفيعی کدکنی سال‌هاست که همدم من بوده‌اند و شايد در اکثريت قريب به اتفاق سفرهای‌ام به هر جای دنیا همراه‌ِ من بوده‌اند. سال‌ها پيش، روی صفحه‌ی اول هر دوی اين‌ها بيتی را از يکی از شعرهای قيصر امين‌پور مرحوم نوشته‌ بودم:
هر آن‌که بی تو سفر کرد طعمه‌ی موج است
چرا که در شب توفان چراغ را گم کرد

اين نکته را و چراغ‌داری روح‌های بزرگ و درخشانی مثل مولوی را به ويژه اين‌جا، در لندن و خارج از فضای مألوف وطن بيشتر و عميق‌تر حس می‌کنم. اين‌جا که مردم سخت تمايل دارند به فردگرايی و گسستن همه‌ی رشته‌ها و پيوندهای تعلق. ولی برای من قصه، قصه‌ای تازه و اين‌جايی نيست. سال‌هاست که انس با اين جان‌ها فربه و مجرب، دست‌ام را در تنهايی‌ها و تاريکی‌ها گرفته است و چه بسا همواره اين‌ها برای من تازيانه‌ی سلوک بوده‌اند. آدم می‌شود از سرِ نخوت بگويد که همه‌ی اين راه‌ها را می‌خواهد خودش برود تا بياموزد. و البته بهانه‌اش و پوشش‌اش «آزادی» است. برای من آزادی، معنای‌اش آزاد بودن روح و جان و خرد است. يعنی سر تسليم و ارادات در برابر هيچ کس فرود نياوری و بدانی که پذيرفتن هر ولايتی و دل در گرو هر «مولا»يی نهادن، يعنی قدم در راه آزادی نهادن و هر ولايتی که آخرش بندگی باشد نه آزادی، ولايت نيست که رقيت است. از سخن دور نيفتم. می‌خواستم بگويم که برای من يافتنِ خويش و رسيدن به آرامش و طمأنينه قرين بوده است با همين همنشينی‌ها. نمی‌شود ذره بود و از جوار آفتاب گريخت. در عالم ذره‌گی لاف آفتابی زدن مترادف است با نابودی و بر باد رفتن. آدم، اين آدمی که من می‌شناسم، اين منی که من می‌شناسم، نيازمند قطب‌نما و نقشه است. و قطب‌نما و نقشه‌ی من همين دست‌مايه‌های آشنايی هستند که سال‌ها با آن‌ها زيسته‌ام و نمی‌توانم تمام سرمايه‌ و سودایِ خود را در گروِ طبع‌آزمايی‌های «رندان نوآموخته» بگذارم. هفته‌ی پیش، در ايران، شبی راهی خانه‌ی مادر ‌بودم بعد از اتمام کار روزانه. راننده رادیوی ماشين‌اش روشن بود. صدای قرآن می‌آمد. گفتم صدای رادیو را بلند کند. حالت غريبی رفت. گاهی اوقات شنيدن دو سه آيه قرآن، چنان دگرگون‌ات می‌کند که سخن هیچ فیلسوفی آن ذوق را نصيب‌ات نمی‌کند.

ولی همين‌ها کافی است؟ همين از همنشين‌ها گفتن و دمی غنيمت شمردن و لحظه‌ای خوش بودن و ذوقی بردن و دستی برآوردن کافی است؟ هميشه برای من بعدِ اين‌ها مسأله بوده است. بعدش چه؟ بعدش آدم‌تر می‌شوی؟ بعدش متواضع‌تر و خاکسارتر می‌شوی يا نه؟ بعدش باد تکبر از سر فرو می‌نهی يا نه؟ بعدش خلايق از دست و زبان‌ات به امان می‌مانند يا نه؟ بعدش به عيان وصف حال‌ات اين می‌شود که:
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از رهگذارِ ما نرسد؟

این‌گونه می‌شوی؟ يا چنان مستِ خويشتن و آرمان‌ها و آرزوهای خودی که آن لباسِ خود-دوخته را می‌خواهی به زور به قامتِ تمام عالميان بپوشانی که همه چون تو باشند؟ گاهی اوقات آدم خيال می‌کند خیلی خودش خوب است! گاهی اوقات اين توهم به آدم دست می‌دهد که چه با اخلاقم من! عيبِ ديگران را ديدن کار سختی نيست، عيبِ خويشتن ديدن است که دشوار است. تازيانه به گرده‌ی خويش کشيدن است که طرفه کاری است کارستان. و برای اين‌ کار، برای آموختن اين حساب‌رسی و حساب‌کشی، نيازمند صحبت پيرانی. محتاج به نفسِ گرمِ صاحب‌قدمی هستی که راه رفته باشد و رمز و رازِ درونِ آدمی را شناخته باشد. و... هر چه باشد، حالِ من يکی با همين‌ها خوش است و خوش می‌شود. ذهن و ضمیر من آکنده است از عطار و مولوی و حافظ. از حلاج و بوسعيد و عين القضات. از قرآن و محمد و علی. از صحیفه و نهج البلاغه. لنگرهای من همين‌ها هستند. هر چه بالِ خرد پيدا کنی، باز هم جاهايی محتاج لنگری. جايی نيازمندِ نيازی. و اين نياز است که برای بعضی روح حيات است... و ایمن شدن از شر نفس عقبه‌ای است صعب! ... عجيب است اگر مدام زمزمه کنم که: «چو بيد بر سرِ ايمانِ خويش می‌لرزم»؟ بر سرِ ايمان لرزيدن برای کسی مهم است که ايمان‌اش برای‌اش عزيز باشد. برای کسی که «ايمان» خورشيد زندگانی‌اش نباشد و چراغ‌افروز خلوت و جلوت‌اش ايمان نباشد، از ایمان گفتن و بر سرِ ايمان لرزيدن هم کار عبثی است. و این گوهر، اين آفتاب هستی‌فروز از سرای وجودِ هيچ صاحب‌دلی غايب مباد.

May 31, 2008

نان و جان

تو که از نانِ خويش گذشتن نتوانی، از جانِ خويش چگونه خواهی گذشتن؟

- يک نفر!

March 20, 2008

نوروزنامه

اول از همه سال نو بر آن‌ها که خانه‌ی تن و جان‌شان را نو کرده‌اند فرخنده و خجسته باد. قبل از اين‌که به گذشته و حال نگاه کنم، خوب است آرزوهای نيک و امیدهای خوب مان را به ياد بياوریم و عاجزانه جنبشی بکنيم برای تحقق‌شان. دو سه ساعت است با خودم کلنجار می‌روم که چیزی ننویسم، بس که ابرهای تيره‌ی نوميدی و رنج آسمان جان اهل دل رو پوشانده است. اما بايد نوشت اين‌ها را. شايد روزی که حال دوران دگرگون شد، دوباره اين‌ها را بخوانيم و بدانيم چه‌ها بر ما رفته است.

سالی که گذشت برای من همه کار بود و درس. هيچ سالی به اين اندازه درگیر سفر و کارهای سنگين نبودم. چندين ماه هم شده است که يک پايان‌نامه‌ی عظيم‌الجثه‌ی دکترا هر روز مرا به عالم سودا می‌کشاند! بخت و اقبال‌ام بلند بوده است که استادان راهنمای‌ام هر دو هم سخت مهربان‌اند و هم عالم و دانشمند. دانشجوی دکترای بدشانس کسی است که استاد راهنمای بهانه‌‌جو و بد قلق داشته باشد! اما اين سال، سالی بود که در آن «عقاب جور گشوده است بال بر همه شهر» و کمانِ گوشه‌نشينان و تير آه‌شان هنوز دامن اهل ظلم نگرفته است.

بگذاريد از خوبی بنويسم. گفته‌اند که امسال سالِ نوآوری و شکوفايی است. فتوح‌اش را در برنامه‌ی تحويل سال تلويزيون جام جم در لندن ديديم. می‌دانيد اين نوحه‌خوانی‌ها که در عيد نوروز از حرم امام رضا پخش می‌شود چيز غريبی در خود دارد. عده‌ای مداح، مداح‌های نورسيده، لحن‌شان، آهنگ‌شان همان لحن و آهنگ‌های خواننده‌های قبل از انقلاب، و بگذاريد بگويم خواننده‌های کوچه‌بازاری يا خواننده‌های لس آنجلسی است. يعنی لفظ را عوض کرده‌اند، آن‌هم به نحو سخيف و سستی و شعر شده است سر هم بندی و آهنگ هم چنان که گفتم. انگار قصد داشتند دمِ نوروز، سال نو را به کام‌مان زهر کنند. نه نوای نقاره‌ای، نه بانگ توپی، نه آهنگی مألوف و نه صدايی دلنشين. هر چه بود عرض اندام دين‌داری قشری و تضرع زاهدانه بود. و البته نوآوری از اين بهتر می‌خواهيد که مداحان همان خواننده‌های لس‌ آنجلسی باشند در لباس دين؟ شکوفايی از اين بهتر که لس آنجلس با ريش و عبا در ام القرای اسلام عرض اندام می‌کند؟ با خودم فکر می‌کردم که اين‌ها با اين تظاهرها، امام رضا را هم دارند لوث می‌کنند. امام رضا هم اسباب و وسيله‌ی تملق و چاپلوسی آن‌هاست. چيز تازه و عجيبی نيست. دين يعنی خادم قدرت (قدرت هم به طور پيش‌فرض مشروعيت الهی و آسمانی دارد ديگر). قبلاً هم نوشته‌ام. راستی چه بلايی سر ايران آمده است؟ ایرانی‌ها حس طنز شگفتی دارند. از طنز مقصودم فقط خنده و هزل نيست. طنز که می‌گويم طنز حافظی را می‌گويم و رندی‌اش را. طنز عبيد زاکانی را می‌گويم. طنزی که در آن واقعيت‌های تلخ زمانه به شيواترين بيانی و رندانه با الفاظی فصیح و شيوا نشان داده می‌‌شوند. زبان امروز رسانه‌های رسمی ما شده است زبان چاپلوسی، زبان سالوس و تزوير، زبان تظاهر به دين‌داری، زبان فاصله‌ گرفتن از روح و معنای دين، زبان توجيه، زبان فريب. زبان عوام‌فريبی. و امسال، چون سال‌های پیشين، سال ويران شدن پاکی و صراحت و صداقت زبان بود. سالی که از هر چه سخن می‌گويی، درست خلاف‌اش رخ می‌دهد. سال تباهی زبان. قصه‌ی دراز را کوتاه می‌کنم.

در اين مناسبت‌ها دعا کار خوبی است. دعا می‌کنم که ما، ايرانی‌ها، از مذهبی و لامذهب، از چپ و راست، از اصلاح‌طلب و اصول‌گرا، از هر کيش و آيين که باشند، خرمی و شادکامی دل و جان داشته باشند و دنياشان آبادتر شود و بساط فقر و تهی‌دستی و رنج دنيا و دین از ميان‌شان برچيده شود. باشد که با نو شدن سال، زبان و ذهن‌ها نيز نو شود. باشد که شاهد زوال جهالت و تعصب و ريا باشيم. باشد که گوهر عقل در کنار معنای دين قدر ببيند و بر صدر نشيند. باشد که اين نزاع‌های کودکانه بر سر دين و عقل و سياست، تبديل به کوشش‌های عالمانه و مجاهدت‌هايی خالصانه شود که خالی از شبهه‌ی غرض‌ورزی و قدرت‌طلبی باشد. باشد که ايران جامعه‌‌ای شود که ديگر در آن جاهلان مکرم و عالمان مُلَجّم نباشند. باشد که امر به معروف و نهی از منکر راستين، که روح‌اش نظارت شهروندان بر حاکمان‌شان است، جايگاه راستين‌اش را پيدا کند و به تعرض قدرت در احوال ظاهر و باطن مردمان استحاله و تحريف نشود. باشد که عالمان و اهل دانش بر میثاقی که با خدای خود دارند وفادار بمانند و وفای به عهد کنند. باشد که جولان‌های نفس اماره‌ی اهل سياست، به نام خدا و به اسم دین، رو به ضعف و سستی نهد و عقل مَلَکی و اخلاق ستوده‌ و پذيرفته‌ی انسانی جای آن را بگيرد. و البته باشد که زورگويی‌های سياست‌مداران جهانی و دورويی و رياکاری آن‌ها هم تمام شود. هر چه هست فقط برای خودمان نبايد باشد. زبان‌مان هميشه نبايد در انتقاد از خودمان دراز باشد و خيال کنيم همه‌ی دنيا به جز خودمان گل و بلبل است. بر همين منوال خودتان برای خودتان و برای ما بنشينيد و دعا کنيد.

هنگام تحويل سال، حافظ را باز کردم. اين بيت آمد:
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زين تغابن که خزف می‌شکند بازارش
چند بيت پايين‌تر آمده بود:
صوفی سر خوش از اين دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش!

چشم‌ انتظار می‌مانيم که امسال، به دو جام دگر، دستارِ صوفيانی که چنين سرخوشی می‌کنند و ناز می‌فروشند و نخوت، آشفته شود تا بدانند که «رند از ره نياز به دار السلام رفت»!
برای دل‌ِ خودمان هم غزلی از مولوی را خوانديم. دو بيتِ شيرين‌ اين غزل را می‌آورم، برای حال اهل دل:
اندر قفص هستی، اين طوطی قدسی را
زان پيش که بر پرّد،‌ شکرانه‌ شکرخا کن
چون مستِ ازل گشتی، شمشير ابد بستان
هندوبک هستی را ترکانه تو يغما کن

پس شکر. و اين شُکرِ شِکَروار نصيب طوطی قدسیِ جان باد! شکر فزون از حد به خاطر آن‌چه که داريم و حتی آن‌چه که نداريم:
گيرم ار موی‌ها زبان گردد
هر زبانی هزار جان گردد
تا بدان شکرِ تو فزون گويم
شکرِ توفيق شکر چون گويم؟

January 23, 2008

در نماز

يکی از نماز پرسيده بود و چگونگی‌اش (و البته به جوانب خصوصی ماجرا توجه داشت). گفتم خوب است این قطعه از نامه‌های عین‌القضات را نقل کنم. نماز همه آن نيست که مردم – عموم مردم – به جا می‌آورند. و بی‌نمازی همه آن نيست که عموم مردم بی‌نمازی قلمداد می‌کنند. قصد تخفيف شريعت در ميان نيست، اما شريعت نبايد لقلقه‌ی زبان عوام و جهال باشد که هم شريعت قربانی شود و هم حقيقت. اولی‌تر آن است که در احوال رابطه‌ی عبد و معبود کسی تجسس و تفحص نکند و به خدا واگذارد و به تکميل علم و عمل خويش - نفسِ خويش - در نماز بپردازد. امر به معروف و نهی از منکر را شرط‌هاست.

«دوم رکن نماز است، اولاً، بر تو و بر عموم فرض است که نماز بياموزی. اول علم‌اش حاصل کنی، پس به عمل مشغول شوی! و چون خدا گويد: «فويل للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون» (الماعون، آيات ۴ و ۵) تو را فريضه ببايد دانست که شرط نماز مقبول چی‌ست؟ و چه سبب را ثمره‌ی بعضی نمازها ويل آمد. چه اگر اين ندانی چه دانی که فريضه‌ی نماز گزاردی يا نه. مصطفا – صلعم – می‌گويد که يأتي علی الناس زمانٌ يجتمعون في المساجدِ و يصلون و ليس فيما بينهم مسلم، آخر تو را سودای آن نبوَد که اين «يصلون» که حديث مصطفا بدان ناطق است و مقرون است بدين که «ليس فيما بينهم مسلم»، چی‌ست.
آخر نگويی که خليل چرا گويد: «رب اجعلني مقيم الصلاة»؟ (ابراهيم، آيه‌ی ۴۰) از اين حرکات و قيام و قعود که تو در نماز به جا آری، عاجز بود؟ آخر نگويی که «الذين هم علي صلاتهم دائمون» (المعارج، آيه‌ی ۲۳) چی‌ست؟ و دوام در نماز چون صورت بندَد؟ اگر «الأنبياء في قبورهم يصلون» تو را معلوم گردد که چی‌ست، بدانی که «في صلاتهم دائمون» چی‌ست! ای دوست! يموت المرءُ علي ما عاش عليه. و انبياء از اين قوم بودند که «في صلاتهم دائمون». پس ضرورت بوَد که «الأنبياء في قبورهم يصلون». باش که «و ذکر اسم ربّه فصلّي» نقاب از روی خود بر گيرد، فای تعقب در فصلّی با تو بگويد که نماز چه بود، آن‌گه در اين حقايق راهی بری.» (بخش دوم نامه‌های عين القضات، نامه‌ی هفتادم، صص ۷۴ و ۷۵).

January 21, 2008

توفيق

۱. جان جاهل زين دعا جز دور نيست
زان‌که يارب گفتن‌اش دستور نيست
بر دهان و بر دل‌اش قفل است و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند
اين‌جاست که بايد شکر بگويی که اين رسن را آويخته‌اند و راهی نموده‌اند برای سخن گفتن، برای حرف زدن، برای اين‌که بفهمی اين يعنی چه که می‌گويد: «و اذا سألک عبادی عنی فاني قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان فلسيتجيبوا لي و ليؤمنوا بي لعلهم يرشدون».
۲. عبادت کردن هنری نيست. آدمی که اهل عبادت می‌شود تازه مدیون شده است. تازه بدهی‌اش شروع می‌شود. تازه به او منت گذاشته‌اند و راه‌اش داده‌اند به حريم. تازه آشنا شده است. هر چه بيشتر وارد این حريم بشود، بيشتر می‌فهمد که «اياک نعبد» بدون «اياک نستعين» ميسر نيست.
گيرم ار موی‌ها زبان گردد
هر زبانی هزار جان گردد
تا بدان شکر تو فزون گويم
شکرِ توفيقِ شکر چون گويم؟
پس می‌بينيد همه‌اش شد بدهی؟ اين‌جاست که وقتی بيشتر بمانی، وقتی محرم دل می‌شوی، تازه معنای عبوديت برای تو می‌شود اين‌که همه از اويی. شايد روزی برسد که بگويی همه اويی. ولی فعلاً همه از اويی. اگر نيکی و اگر بد همه از اويی. مثل پدری که فرزندی دارد و برای‌اش خوب بودن و بد بودن فرزند در درجه‌ی دوم اهميت است. آن شفقت است که بالادست اين قضاوت‌ها می‌نشيند.  اين‌جاست که آدم وقتی توفيق شفقت بر خلق پيدا می‌کند، تازه به اخلاق او نزديک‌تر شده است. و وقتی در این حريم ماندی، تازه بيشتر می‌فهمی که فقط تو نيستی که از اويی، مؤمن و کافر همه از اويند، چه مقر باشند به آن و چه منکرش.

January 20, 2008

سير بی سلوک

می‌خواستم بنويسم آدم گاهی اوقات بازنده‌ی هميشگی است. هميشه بدهکار می‌شود. فرقی نمی‌کند دفاع کنی، يا توجيه. توضیح بدهی يا بگویی توبه. روزگاری صحیفه‌ی سجاديه‌ی مونس شب و روزم بود. و هنوز که هنوز است آثار آن فضا در جان‌ام باقی. يکی از درخشان‌ترین تجربه‌های سلوکی که در صحيفه می‌شود ديد اين‌جاست که بنده در اوج خاکساری است و در متنهای عبوديت. او توصيفی که از شرمساری و پشيمانی خود می‌کند، چنان عظيم است که مو بر اندام آدمی راست می‌کند. و از همان سو توصيفی که از لطف بيکران و مهر بی‌پايان و بی قيد و شرط محبوب می‌کند آن‌قدر اميدبخش است که «جرم» را در برابر «لطف» او عظمتی نمی‌ماند. و توصیفی که او از خطای آدمی می‌کند بسی واقعی است و گویی حاصل سال‌ها روان‌کاوی آدمی است - همه‌ی آدميان. و وصفی که از رحمت حضرتِ دوست می‌کند هم چيزی نيست يک‌جانبه و اغراق‌آميز. هر چه هست اوست که آينه‌ای به دست آدمی می‌دهد تا شأن و مقام خودش را بهتر ببيند. گاهی اوقات شرايطی که آدم در آن واقع می‌شود، نياز آدمی را به چنين تکيه‌گاهی‌هايی بيشتر نشان می‌دهد. نمی‌شود او را از معادله حذف کرد و عنداللزوم وقتی راه ديگری نمی‌يابی به او متوسل شوی. سلوک کار دشواری است. مايه گذاشتن از او دشوارتر.

January 13, 2008

اين رسن آويخته

اين‌که بدانی رشته‌ای آويخته هست برای آن‌که بدان چنگ بزنی و با آن بروی بالا مهم است. مهم‌تر آن است که همت کنی و آن رشته را به دست بياوری و به کار ببری و سودای سر بالا داشته باشی:
حمد لله کاين رسن آويختند
فضل و رحمت را به هم آميختند
آن وقت می‌فهمی معنای صبر را و معنای دوستی را و معنای مهر را. آن وقت است که می‌توانی تفاوت صبر و بی‌عاری را تشخيص دهی. تا آن رسن را بيرون آويخته نبينی، بسيار چيز متشابه می‌نمايند و قدم از وادی مشابهت با عالم مباينت نمی‌توانی گذاشتن. و «کيميايی همچو صبر آدم نديد». و ... آن بيت بالا را برای خود زمزمه می‌کردم. چه سوداها که نداريم و چه اندازه راه است از خام‌دلی تا دريادلی و دليری و سرآمدی! و:
بر آستانِ تو مشکل توان رسيد آری
عروج بر فلک سروری به دشواری است!
باور داشتن رکن اين همه است. بی باور، کويری می‌شوی بی‌حاصل، تشنه و خشک و نوميد. باور که بيايد، اميد هم می‌آيد. و تشنگی و خشکی آغازی می‌شود برای سيراب شدن و حاصل‌خيزی. اندکی باور، کمی همت تمام دست‌مايه‌ات می‌شود.

مبهم بود، نه؟ مهم نيست. مهم اين است که اين‌ها نشانه می‌شود، يادآوری می‌شود برای اين‌که بعدها که به گذشته نگاه کنی، بدانی از کجا آمده‌ای و چه‌ها از سر گذرانده‌ای و هم امروز و هم فردا، کم نيستند آن‌ها که حالِ تو در چاه نمی‌بينند.

December 19, 2007

در فضيلت سنجيده سخن گفتن

مدتی است که به چيزی حساس شده‌ام، چيزی که مدت‌هاست سعی کرده‌ام خودم را از آن برهانم: زبان و ادبيات نسنجيده. هر چه فکر کردم به جای «نسنجيده» کلمه‌ای درست به ذهن‌ام نرسيد. می‌خواستم بنويسم «تلخ» يا «پر طعنه» يا «عاطفی». ولی خودِ اين کلمه‌ها شايد باعث نقضِ غرضِ من از اين يادداشت می‌شد. برای من سخن يا نوشته‌ی سنجيده، نوشته‌ای است که نويسنده يا گوينده تلاش کند از فضای جدلی و خط‌کشی‌های سياه و سفيد و رديه‌های عاطفی شديد فاصله بگيرد. حقیقت در دوگانه‌های حق و باطل آشکار نمی‌شود. چيزی هست، حکمتی هست، معنايی هست که بدون داغ و درفش می‌تواند خودش را نشان بدهد. خرد، دانش و معرفت با زبان گزنده اگر همراه شود، لکه‌ای بر دامان خرد و دانش می‌نشيند.

شاید بپرسيد مگر به گاه گفتن حقيقت، می‌شود تلخی‌ها را ناديده گرفت؟ می‌گويم که می‌شود زبان را پالايش کرد، بهداشتی کرد. هر چه زبان تلخ‌تر و عبارات «نسنجيده‌»تر باشند، احتمال تأثيرگذاری آن بر مخاطب به قصد گشودنِ گرهی که گمان داریم می‌خواهيم بگشاييم، پايين‌تر می‌آيد. فرض را بر اين گرفته‌ام که زبان را برای مفاهمه به کار می‌گيريم و برای صلح و دوستی. فرض کرده‌ام که کسی از زبان گلوله نمی‌سازد، خنجر نمی‌تراشد. فرض را بر اين گرفته‌ام که از اين برجسته‌ترين مشخصه‌ی نوع بشر می‌شود به شريف‌ترين وجهی استفاده کرد. البته بعضی هرگز این فرض را در انديشه‌شان دخيل نمی‌کنند. اما مدعای من این است که اگر قصد مفاهمه و گفت‌وگوست و نشر معرفت و دانش، بدون کمترین شکی، زبان نسنجيده، تنها خراش می‌دهد، دشمن می‌تراشد و رنجش می‌آفريند.

در نتيجه، هر وقت با چنين ادبياتی برخورد می‌کنم، که در اغلب موارد گمان می‌کنم سوء نيت يا خبث طينتی در پس گفتار يا نوشتار نويسنده‌ی آن نهفته است، ولو در آن نوشته حقيقتی باشد، ناگزير از آن گريزان‌ام و دل‌ام بر هر حقیقتی که در آن باشد سرد می‌شود. گاهی اوقات ممکن است واژه‌ای سخيف باشد، اما چنان در ظرف و بستر متنی خوب بنشيند که هيچ تلخی يا گزندی از آن حس نکنی. آدم با مثنوی خواندن هرگز حس نمی‌کند که مولوی دارد با بغض و کينه مخاطب‌اش را نفله می‌کند. ولی می‌شود همان کلمات را در متنی ديگر و در کنار عباراتی به کار برد که آينه‌ی تمام نمای خشونت و نفرت باشند.

زبان، فنی است شريف. اين فن شریف برای پايدار کردن ارزش‌های متعالی انسانی است. چيزی که می‌گويند ما انسان‌ها بدان از حيوانات متمايز شده‌ايم. پس در سنجيده سخن گفتن، به ويژه در روزگارِ ما، فضيلتی هست که نمی‌شود به بهانه‌ی راست گفتن و حقيقت آن را زير پا نهاد. زبان پالوده و بيان بی‌آزار داشتن خود در شمارِ حقیقت‌ها و ارزش‌های متعالی است.

November 13, 2007

محاربه با خدا

اين جمله از امام علی است: «و لا تنصبن نفسک لحرب الله». علی اين جمله را خطاب به مالک می‌نويسد. در واقع اين جمله خطاب به زمام‌داران مسلمانان است؛ در همه‌ی اعصار و قرون. چرا محاربه با خدا؟ منظورش همين معصيت‌های عادی نيست، همين لغزش‌های مؤمنان و ترک اولی يا حتی خطايی که بعدش توبه‌ای بکنی نيست. خيلی معنای‌اش صريح است: پرهيز از تکبر. متکبر از اسامی خداوند است و در نظام فکری علی، آن‌که فخر می‌فروشد به رعايا، آن‌که تکبر می‌ورزد بر آن‌ها و شفقتی بر آن‌ها ندارد، خدای را به مبارزه طلبيده است. و حساب‌اش را بکنيد مسلمانی که دعوی دين و ايمان دارد و در عمل خدای را به مبارزه طلبيده است. و نکته‌ی شگفت ماجرا اين است که آن‌ها که خود خدای را به مبارزه می‌گيرند، به ديگران، به رعايای خود، برچسب محاربه با خدا می‌زنند! دريغ که آن‌ها که دعوی پیروی از علی دارند، چقدر از او دورند. و اين روزها تعفن دعوی‌های خالی از معنی، و تنسک‌های تنگ‌نظرانه جهان را گرفته است. و تقوی به شمعی لرزان می‌ماند که در طوفان تکبر و تنسک دين‌مداران رياکار هر لحظه بيم فرومردن‌اش هست:
درون‌ها تيره شد باشد که از غيب
چراغی بر کند خلوت‌نشينی
نمی‌بينم نشاط عيش در کس
نه درمان دلی نه درد دينی

March 10, 2007

تذکره‌ی تقواييه

مدعيان دین‌داری و (حتی گاهی دينداران) خيلی آسان به ورطه‌ی فسق و بی‌تقوايی فرو می‌افتند. بی‌دين‌ها که خود بی‌تقوا هستند، اما دين‌داران هستند که در معرض هر وسوسه و هر لغزشی هستند. از همين روست که به باور من تقوا، فربه‌ترين و عظيم‌ترين مفهوم دينی و اخلاقی و سلوکی در دين اسلام است. تقوا را نمی‌شود به آسانی ترجمه کرد. دايره‌ی تقوا چنان وسيع است و چنان تکان‌دهنده است که مردِ مرد بايد فهم سنگينی اين معنا را.
وقتی از تقوا می‌گويی، از خداترسی حرف می‌زنی، از پارسايی، از ناظر دانستن خدا بر آشکار و نهان‌ات. تقوا هم تجلی فردی دارد و هم نمودِ جمعی. در جامعه، آن‌که اهل تقواست،‌ دروغ نمی‌گويد، تهمت نمی‌زند، آبروی مؤمنين را نمی‌برد، قاضی ايمان و اعتقادِ آدميان نمی‌شود. اين‌جاست که تقوا، با «ايدئولوژی» هم گاهی سر ستيز پيدا می‌کند. باورهای جزمی تنگ‌نظرانه، آرام آرام خدا را می‌کُشند و از مجموعه‌ی باورشان کنار می‌زنند. ديگر خودشان خدا می‌شوند: «ارأيت من اتخذ الهه هواه»؟ اين‌ها هوای نفسِ خويش را به خدايی می‌گيرند. و هوای نفس در بی‌پروا تيغ گشودن به روی گوشه‌نشينان و بی‌گناهان، درنگ نمی‌کند.
نگاه داشتن چشم و گوش و زبان، از ديدن آن‌چه نبايد ديد يا در آن احتياط بايد کرد و شنيدن هر لغو و دروغی و گفتن هر ناسزا و بستن هر تهمتی، از لوازم تقواست: «و لا تقف ما ليس لک به علم ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا» و خود نيک می‌توانيد فهميدن که کدام جريده‌ها و کدام‌ رسانه‌ها را خواندن، سخط خداوندی را در پی دارد! همان‌ها که از هر رقعه‌ی دلق‌شان هزاران بت می‌توان افشاند!
اين‌ها خدا را آسان فراموش می‌کنند. دوستدار اشاعه‌ی فحشا (. . .ان تشيع الفاحشة . . .) هستند. خدا را که فراموش می‌کنند، خود را هم از ياد می‌برند. پاک فراموش می‌کنند که بودند و که شدند: «و لا تکونوا کالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون». آری به اين‌ها می‌گويند فاسقان! آی!‌ اربابِ دينداری!‌ آی مدعيان دروغين و رسوای پارسايی!‌ شرم‌تان باد از خدايی که به هنگام داوری و حساب‌رسی، توصيه‌ی هيچ‌کسی را نمی‌پذيرد! پيش‌تر از آن‌که دير باشد‌، از خود حساب بکشيد که هنگام حساب سخت دير خواهد بود. شما که تمام عمرِ زمينی‌تان را در ظلمت و تاريکی گذرانده‌ايد و شما که درد نابينايی خويش را ندانستيد و گمان بينايی به خود برديد، همان‌ها هستيد که مخاطب وحی نبوی هستيد: «من کان فی هذه اعمی فهو فی الآخرة اعمی». همان‌ها هستيد که به عتاب خواهندتان گفت: «ارجعوا ورائکم فالتمسوا نورا»! آی بی‌نوران! آی تاريکان!‌ آی خفاشان ظلمت‌زده‌ی خورشيد ستيز! تا کی؟ دريغ‌ام می‌آيد اين سخنان دردمندانه و حکيمانه‌ی ناصر خسرو را باز گو نکنم که گفت:
چرا ملحد همی خوانی کسی را کو به صد برهان
ز قرآن و خبر کرده است اثبات مسلمانی!
حال بی‌تقوايانی که کتابِ خدا را از رو نمی‌توانند خواندن و نه ره به صورت و لفظ آن برده‌اند و نه بويی از معنا و گوهر آن به مشام‌شان رسيده است، هر که را به دست‌های ناپاک‌‌شان برسد، ملحد و بی‌دين و اهل فحشا می‌نامند!

می‌بينيد؟ تذکره‌ای می‌خواستم نوشتن که به کارِ‌ خودم بيايد و چراغ راهی باشد برای ظلمت‌های مکرری که دزدانِ روشنايی در خانه‌ی فقيران می‌زنند. می‌بينيد چه شد؟ اين همه قرآن خواندم اما برای که؟ برای آن‌ها که نصيبی از آن جز نقشی و حرفی از کلمات ندارند؟ برای آن‌ها که اگر رسول هم نزدشان حاضر بود، سخت می‌آزردندش؟ برای اين‌ها؟ ای دريغ!

February 3, 2007

رضوانِ رضايت

دو سه ساعتی است که نهج‌البلاغه می‌خوانم. ظلمتی از درون می‌گزيدم. گفتم شايد آرام‌ام کند. از خطبه‌ها شروع کردم و به نامه‌ها رسيده‌ام. نامه‌ی علی به محمد حنفيه بعد از عزل‌اش و پس از وفاتِ مالک در راه مصر. می‌گويد: «مردی که حکومت مصر را بدو دادم مصلحت‌جوی ما بود، و بر دشمنان سخت‌دل و ستيزه‌رو، خدايش بيامرزاد! روزگارش را به سر آورد، و با مرگ خود ديدار کرد، و ما از او خشنوديم. خدا خشنودی خود را نصيب او کناد،‌ و پاداش‌اش را دو چندان گرداناد». سخت دل‌ام لرزيد با خواندن اين‌ها. می‌دانيد چه ذوقی دارد که علی - علی آن زمان و اين زمان - از تو خشنود باشد؟ بگويد ما از او خشنوديم؟ تا کارت نيفتاده باشد، ندانی. بايد ذوق و حلاوتِ خشنودی او و نشانه‌های شادمانی او را ديده باشی و بدانی چه چيزی او را می‌آزارد و چه در خشم‌اش می‌دارد. اين‌ها را بايد به تجربه آزمود. تا نفس‌ات را نشناسی و حيله‌های‌اش را ندانی - و اگر مردِ مرد بودی - و بر او سخت نگيری، خشنودی علی را فهميدنِ کار آسانی نيست و فرمان‌ بردنِ از او چنان‌که مالک فرمان می‌برد - و حتی گاه بر او می‌آشوبيد - کارِ هر سست طبعی نيست. آن خشنودی و اين خشنودی روزی اربابِ همت باد.

January 30, 2007

تذکره‌ی نفسيه

سال‌هاست که اين فکر جگرسوز در دالان‌های ذهن‌ام می‌رود و می‌آيد که چگونه می‌توان نفسِ آدمی را مهار کرد؟ وقتی می‌گويم نفسِ آدمی، مرادم سرکشی‌ها و گردن‌کشی‌های اوست. مرادم فقط بندگی شهوت و غضب نيست. اين‌ها اقل مراتبِ بندگی نفس است. چيرگی رذايل در خوی و خصلتِ آدمی گاه راه‌های ظريف و پنهانی دارد که تيزبين‌ترين انسان‌ها هم چه بسا متوجه‌اش نشوند. در طول تاريخ بشری، و نه فقط در فرهنگ و تمدن ایرانی يا اسلامی، بسيار کسان بوده‌اند که حيله‌گری‌ها و آفاتِ نفسِ را ديده‌اند و در چيرگی بر آن کوشيده‌اند، هر کسی به نوعی.

اما در تمامِ اين سال‌ها دل‌مشغولی با اين فکر، لحظه‌ای نگرانی رهای‌ام نکرده است که ما هر چه می‌کنيم و هر اندازه تلاش می‌کنيم، باز هم در برابر وسوسه‌های خاکی سر فرود می‌آوريم و در برابر زينت‌ها اسيريم و مغلوب: زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضة. چقدر در اين آيه‌ی کوتاه حکمت نهفته است. و يکايک اين تزيينات هنوز در روزگارِ ما معنا دارد و موضوعيت. در کارِ خويش که نظر می‌کنم، می‌بينم وصفِ حال چندان بيش از اين گفته‌ی حافظ نيست که: «خرقه‌پوشیّ من از غايت دينداری نيست / پرده‌ای بر سر صد عيب نهان می‌پوشم» و احوالِ ما در عالم بی‌پرده‌ی غيب چه احوال هول‌ناکی خواهد بود: «حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود / تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند؟». هميشه با خود گفته‌ام و اين سخن پير هرات را زمزمه کرده‌ام که: بنده‌ی آن گناهم که مرا به عذر آورد و بيزارم از آن طاعت که مرا به عجب آورد. پس: «ما را مبر به صحبت اصحاب خود پسند...» که «روح را صحبتِ ناجنس عذابی است اليم». گفتم عذاب اليم، يادم افتاد که گاهی اوقات وقتی آيات قرآن را خطاب به کافران و مشرکان می‌خوانم، از بيم بر خود می‌لرزم که ما بر چه راه باريکی گام می‌زنيم که به طرفة العينی ممکن است مشمول همان عذاب‌ها شويم که ديگران شدند: تلک الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علواً فی الارض و لا فساداً و العاقبة للمتقين. هر که اهل سلوک باشد، زيبد که هر روز اين آيه را برای خودش بخواند! ما اگر جويای فساد نباشيم، وسوسه‌ی استعلا بدون شک رهايمان نمی‌کند.

پ. ن. آری، عشق مهاری محکم است، اما «زنهار از اين بيابان وين راهِ بی‌نهايت!». عشق کار مردانِ مرد است، کار نهنگانِ دريای معناست. اين عشق‌های ما (از هر جنسی) تجربه‌هايی نيکوست، اما آن دردِ بزرگ را به اين سادگی درمان نمی‌کند. باور نمی‌کنيد؟ هر کسی ميزان و ترازوی نفس‌اش به دستِ خودش است. می‌تواند با خود و خدای خويش صادق باشد. يادمان نرود قصه‌ی ابليس را. من ابليس را عاشق می‌دانم. صاحبِ عشقی عظيم و بنيان‌سوز. کسی را در عاشقی يارای هماوردی با ابليس نبود. عاقبت او معروفِ دو جهان است!

October 8, 2006

بندگی و حريت

آدم هر اندازه هم که فضل و هنر داشته باشد و برکت معنويت و دولتِ اين‌جهانی نصيب‌اش باشد، هميشه در معرض آفتی پنهان و خزنده است؛ آفتی که در سرشت آدمی تنيده است و از او جدا نيست. اين آفت‌ را نام‌های بسيار داده‌اند: کبر، آز، خودپسندی، حرص، غرور. طرفه‌تر اين‌که آدمی به ندرت می‌بيند اين لغزش‌ها را. خطای ديگران، غرور و تکبر ديگران، خودپسندی ديگران را هميشه با نگاهی تيزبينانه کشف می‌کنيم. به خود که می‌رسيم اما ناگهان تمام قوای عقلی و توانايی‌های کشف و شهودمان می‌ميرند!

اما فضيلت و هنر، نخست می‌تواند به آسانی تبديل به لقلقه‌ی زبان و بازيچه‌ای شود که آدمی خودش را از ياد می‌برد. مدح خلايق هم روز به روز آدمی را از درون بيشتر می‌پوساند. هر چه بيشتر تشويق‌ات کنند و حسن و کمال‌ات را بستايند، قدم به قدم به مغاکِ خودپرستی و خويشتن‌-فراموشی نزديک‌تر می‌شوی. همان مصداق «فسق» در قرآن: که خدا را از ياد بردند و خدا چنان کرد که خويش را از ياد بردند. هر وقت حس کردی، دستيافت عظيمی داشته‌ای و خويش را برتر از ديگران ديدی، همان‌جاست که بايد به نفسِ خود مشکوک باشی. نکته‌ی درخشان‌ روان‌شناسانه‌ی بحث اين است:
مطرب عشق اين زند وقت سماع
بندگی بند و خداوندی صداع
جمله شاهان بنده‌ی بنده‌ی خودند
جمله خلقان مرده‌ی مرده‌ی خودند
همين که يکی، دوستی، عزيزی، پدری، مادری، زبان به ستايش آدم می‌گشايد، اول قدم برای فربه شدن نفس است. هر چه بيشتر ستايش بشنوی، ستايش بيشتری می‌طلبی و بردباری‌ات در برابر نقد شنيدن پايين‌تر می‌آيد. این همان «خودکامی» است که حافظ می‌گفت: «همه کارم از خودکامی، به بدنامی کشيد آخر». حريت دشوار کاری است: آزادگی از خويش و بيگانه. تواضع درس شگفتی است که آدميان عمدتاً در آن می‌لنگند، علی‌الخصوص آن‌ها که تا ياد دارند، ستايش شنيده‌اند و پاداش تلاشِ خود ديده‌اند و تطاول‌ها از زلف معشوق نديده‌اند و مخدوم بی‌عنايت کم داشته‌اند. سخت است معشوق پرجفا داشتن و مخدوم بی‌عنايت داشتن. اما اگر پای محبت در ميان باشد و جفا ببينی در عشق و وفا کنی، آن‌گاه است که پخته‌تر می‌شوی و درونِ آدمی آبديده می‌شود و مرد ميدانی. آه که «زين همرهان سست عناصر دلم گرفت». اما به خود که می‌‌نگريستم، باز هم‌‌او می‌گفت:
«و ليکن اين صفت رهروان چالاک است
تو نازنين جهانی! ‌کجا توانی کرد؟»
خود را رهروی چالاک نمی‌بينم، اما رهرو چالاک هم نمی‌بينم. هر چه هست، نازنينانِ‌جهان‌اند! دريغ از اين ظلمت و برهوت! فغان از اين همه دم‌سردی! «نه درمان دلی، نه دردِ دينی»، «نشاطِ عيشی» نيست. وقتی می‌بينی که «دردِ دين» و دغدغه‌ی «نشاط» هم گاهی اوقات تبديل به نمايشی می‌شود برای آرام کردن نفس، اين حيرت و سرگشتگی جان آدم را بيشتر می‌گزد. «زنهار از اين بيابان، وين راه بی‌نهايت». درمانِ نفس، همگی ما را روزی باد!

August 18, 2006

از غزل مولانا تا زمان دايره‌ای

يادم نيست اين يکی دو هفته‌ی گذشته، کی و کجا داشتم اين غزل مولانا را با خود زمزمه می‌کردم که:
اگر دل از غم دنيا جدا توانی کرد
نشاط و عيش به باغ بقا توانی کرد

شايد هفته‌ی پيش، در حال و هوای دل و حلقه‌ی ذکر بود. نمی‌دانم. اما آدم وقتی يک بار شور و حال اين دريای آتش را ، به تجربه، آزموده باشد، هر بار که آن حال باز می‌گردد، خاکستر وجودش دوباره مشتعل می‌شود:
ز آستين طبيبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستی نهند بر دلِ ريش

آن‌ها که به لقلقه‌ی زبان اين ابيات را خوانده‌اند (مانند آن‌ها که به لقلقه‌ی زبان يا به ريا و سالوس قرآن می‌خوانند و نماز می‌کنند) هرگز ذوق اين لحظات روحانی را حس نمی‌کنند. ديروز داشتم چند آواز ماهور شجريان و بعد از آن بيات‌ترک‌ را با درآمدهای مختلف گوش می‌دادم و ناگهان حس کردم اين غزل مولانا را چقدر خوب می‌توان با درآمد «روح الارواح» بيات ترک به آواز خواند:
آمدم تا رو نهم بر خاک پای يار خود
آمدم تا عذرخواهم ساعتی از کار خود

و چقدر اين مايه با اين غزل سازگار است و حال و هوای پرشور مناجات را دارد که در پی آن بخوانی:
آمدم به چشم گريان تا ببيند چشمِ من
چشمه‌های سلسبيل از مهرِ آن عيار خود

و چقدر محتاج‌ایم به ساعتی تأمل. چقدر جای دقايق مراقبه و حساب‌کشی خالی است. زمانه‌ی پر شتاب و آشوب‌ناک ما کم مجال محاسبه‌ی نفس به آدم می‌دهد. اما اگر زندگی می‌خواهيم و صفا و صيقل، اين محاسبه را بايد هر جا که باشيم تکرار و تمرين کنيم، خاصه که پای عشق و ايثار در ميان باشد. حال غريبی است. هوای لندن مرتب آفتابی و بارانی می‌شود. هوای مسيح نفسی است. در اين هوا می‌توان به روی نازنينان می گلگون نوشيد! با خودم زمزمه می‌کنم که:
آن مير ساقی را بگو، مستان سلام‌ات می‌کنند
آن عمر باقی را بگو مستان سلام‌ات می‌کنند

اما: «تو رستمِ دل و جانی و سرورِ مردان / اگر به نفس لئيم‌ات غزا توانی کرد». هفته‌ی آينده پا به سی و یک سالگی می‌گذارم. امسال اما به چيز تازه‌ای دارم فکر می‌کنم که راستی معنای روز تولد چی‌ست؟

زمانِ ما دايره‌ای است. چون دايره‌ای است داريم سالگرد می‌گيريم. بعضی اتفاقات را دوباره بازسازی می‌کنيم. اتفاقاتی که رخ می‌دهند بسته به اهميت‌شان برای فرد، ارزش خاصی پيدا می‌کنند. برای من سيزده‌ رجب روز پر نور و مبارکی است (به اضافه يکی دو تا سيزده ديگر البته!)، همچنان‌که روز مبعث و زادروز پيامبر و عيد قربان و شب يلدا و نوروز و عيد غدير. اما خاصيت اين زمان دايره‌ای چی‌ست؟ به عقب‌تر اگر برگرديم، می‌بينم اين خصلت دايره‌ای بودن زمان و تکرار شدنِ آن و آغاز يک دورِ تازه بسی تغييرات مهم و شگفتی را پديد آورده است. به ادوار پيامبران نگاه کنید: دور آدم، دور نوح، دور ابراهيم، دور موسی، دور عيسی و دور محمد مصطفی. پايانِ دوره‌ی هر پيامبری، آغاز دوره‌ی پيامبر ديگر است. پايانِ دوره‌ی نبوت محمد مصطفی (خاتميتِ او)، آغاز دوره‌ای ديگر است. به تعبير خواجه‌ی طوسی، حضرت رسول، خاتم «ادوار شرايع» بود و «فاتح دورِ قيامت» و اين البته نکته‌ی مهمی است. روز تولد هر آدمی هم می‌تواند مهم باشد اگر تحولی جدی ايجاد کند. خاتمه‌ی يک دوره و آغاز دوره‌ای تازه. بعضی اوقات ما يک دوره را تمام می‌کنيم، اما تمام ذهن و هوش و حواس‌مان در دوره‌ی ماضی متوقف می‌ماند و رويی به پيشرفت و تحول ندارد. هر چه باشد، برای من سی و يک ساله‌گی تمام شده است، با تمام خوبی‌ها و بدی‌های‌اش و تمام کامرانی‌ها و ناکامی‌های‌اش. هيچ دليلی ندارد در اين «دور» تازه، ناکامی‌ها را به رخ خودم بکشم و کامِ جان را با خاطره‌های ناگوار تلخ کنم؛ اما البته که می‌توان از آن‌ها درس گرفت. اميدوارم از روزی که اين «دور» تازه آغاز می‌شود تا پايان يافتن اين دايره و آغاز دايره‌ی تازه، آرام‌تر باشم و با جهانيان در صلح باشم و از گناه کبيره‌ی آزار خلايق به دور باشم و دلی نيازارم. اميدوارم همه از دست و زبان‌ و (نوشتارم!) در امان و سلامت باشند و شرط نخستين «مسلمانی» خويش را حفظ کنم!

May 2, 2006

شطحيات ملکوتی

ميان صوفيان درباره‌ی سه عالم ملک، ملکوت و جبروت اختلاف است. اختلاف آن‌ها نه تنها بر سر تعاريف اين سه عالم (در واقع تعاريف ملکوت و جبروت؛ چون اختلافی چندانی بر سر تعريف ملک نيست)، بلکه در باب ترتيب آن‌ها نيز اختلاف دارند. در روايتی که آن را به امام صادق منسوب کرده‌اند، آمده است که: «ان الله تعالی خلق الملک علی مثال ملکوته و اسس ملکوته علی مثال جبروته ليستدل بملکه علی ملکوته و بملکوته علی جبروته» يعنی: خداوند عالم ملک را بر مثال ملکوت و ملکوت را بر مثال جبروت آفريد تا انسان از ملک او به ملکوت او و از ملکوت او به جبروت او پی برد. همين روايت را شهرستانی در سخنرانی خوارزم‌اش چنين آورده است: «ان الله اسس دينه علی مثال خلقه ليستدل بخلقه علی دينه و بدينه علی وحدانيته».  اما غزالی در باب ترتيب اين‌ها صريحاً خلاف اين را می‌گويد و عالم جبروت را بين ملک و ملکوت می‌شمارد.  اما ابوطالب مکی جبروت را ورای ملکوت می‌شمارد و عين القضات همدانی نيز که در اين زمينه از منتقدين صريح غزالی است می‌گويد که: «ملکوت سايه و عکس جبروت است و ملک سايه‌ی ملکوت» و يکی را به قرص آفتاب و ديگری را به تابش آن تشبيه می‌کند: «آفتاب ديگر است و تنوير آفتاب صفتی ديگر، و شعاعات خود موجوداتی ديگر. و در اين نظر جبروت نه از ملکوت بود که معانی متصل به ذات اين‌جا جبروتی توان خواند». معانی متصل به جبروت که سبب امتياز آن از ملکوت است اين‌هاست: نهايت ملکوت اسرافيل است، چنان‌که «از ابن عباس يا از غير او منقول است که انه ليس شیء اقرب الی الله فيما خلق من اسرافيل. و اين دليل است که ايرن روای اسرافيل را آخر ملکوت دانست». پس از آن نزديک‌ترين معانی به خداوند عبارت است از رحمت ازل و ام الکتاب و حکمت. و بالاتر از اين معانی نيز قدرت ازل است. «ليس بعد اسرافيل شیء اقرب الی الله الا ثلاثة: الرحمة و امّ الکتاب و الحکمة. و شک نيست که قدرت بالای حکمت است. و اين معانی همه جبروتی است.» عين القضات ذات قديم را لم يزک می‌خواند، و جبروت را ازل و نهايت جبروت را ازل الآزال. و اين هم حرف آخر قاضی شهيد:«ای عزيز! بدان که افعال خدای تعالی دو قسم است:‌ملکی و ملکوتی. اين جهان و هر چه در اين جهان است ملک خوانند. و آن جهان و هر چه در آن جهان است ملکوت خوانند. و هر چه جز اين جهان و آن جهان باشد جبروت خوانند.» (مبسوط اين معانی را می‌توان در کتاب موجز اما پر مغز استاد نصر الله پورجوادی «عين القضات و استادان او» يافت.)

اما قاضی می‌گويد که نهايت ملکوت، اسرافیل است. و اوليا «اسرافيل وقت‌اند» يعنی نافخ صور اول و دوم. يعنی اسرافيل با دميدن صور اول اهل ظاهر و باطن را می‌ميراند و به صور دوم قيامت بر پا می‌شود. می‌توان آيا گفتن که نهايت ملکوت که بدايت اسرافيل است، سرآغاز قيامت است. يعنی قيامت معنايی جبروتی است؟! خلاصه کنم: احوال «قائميان» آيا اين نيست که نه به اين جهان تعلق دارند و نه به آن جهان؟! يعنی از ديار مشابهت و مباينت عبور کرده‌اند و خودی خويش در ميانه ندارند و همه او هستند.

April 29, 2006

اژدها را دار در برف فراق

دوران دنيا می‌گذرد و شوکت‌اش برای هيچ کس ماندنی نيست. رياست، خود رياستی است اعتباری و مسندی که امروز يکی بر آن نشسته، ديری نمی‌پايد که ديگری بر آن خواهد نشست. اما کدام وارسته‌ی آزاد از زنجير وسوسه است که قدرت چشم خردش را کور نکند؟ کدام دل‌زنده است که منصب او را به فساد خودکامی و خودرايی نکشاند؟ به همان اندازه که از کردار نابخردانه ارباب قدرت بيزارم، از خود هراس دارم که اگر روزی خود در آن مقام باشم چه خواهم کرد؟ حيران‌ام که ما کی به هوش می‌آيیم و اين «فهم‌های کهنه‌ی کوته‌نظر» را معزول می‌کنيم! قدرت، وقتی درونِ آدمی را به فساد می‌کشاند، ريا و تزوير را پر زور می‌کند. بلکه، پيش از آن‌که کسی به منصبی برسد، اگر حريفِ نفسِ خود نشده باشد و درس فرزانگی نياموخته باشد، منصب بندهای بيشتری بر بال دل و خردش می‌نهد. تمام حرف را ملای روم به بلاغت تمام گفته است:
اژدها را دار در برف فراق
هين مکش او را به خورشيد عراق
نفس اژدرهاست، او کی مرده است؟
از غمِ بی‌آلتی افسرده است
نردبان خلق مايی و منی است
عاقبت زين نردبان افتادنی است
هر که بالاتر روی ابله‌تر است
استخوان‌اش سخت‌تر خواهد شکست

March 2, 2006

کرامت نفس

يا هر روز به خودم نهيب می‌زنم که دندان روی جگر بگذار و چيزی ننويس تا پخته‌تر شود، يا آن‌قدر سرم شلوغ است و گرفتارم که مجال دو خط هذيان هم نمی‌ماند. با دوستی نازنين امروز صحبت می‌کردم و در اثنای سخن اشاره شده به اين‌که وقتی کسی خودش را به هر چيزی آلوده کرد، وقتی دیگر هيچ چيز برای‌اش جز خودش و منافع لحظه‌ای‌اش محترم نبود، وقتی عزت نفس خودش را از یاد برد (و حرمت و عزت ديگران را هم به طريق اولی) هميشه می‌توان او را خريد. هميشه می‌توان او را خوار کرد که: من کرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته. بيش از هر چيز بايد از کسی هراسيد که هيچ اصل اخلاقی برای‌اش مهم نيست و حاضر است خود را به هر چيزی بفروشد. اين موجودات البته دیر يا زود قربانی وسوسه‌های قدرت‌مندان می‌شوند. قدرت چه بسا روزی از اين‌ها به عنوان هيزم آتش‌های افروخته‌ی فعلی و آتی استفاده کند، هر چند دو سه روزی آن‌ها را به کامی هم برساند. اين سخنان پوشيده و در پرده بس آن‌ها را که اهل اشارت‌اند!

February 23, 2006

کارِ کارستان

کار سختی نيست عيب دیگران را بجويی و به رخ‌شان بکشی، کار سخت اين است که عيبِ خود در يابی و نفس‌ات را ذليل کنی که گردن‌کشی نياغازد و خود را برتر از ديگران نبيند. سخت اين است که عيب‌ات را به رخ خودت بکشی و از خودت حساب پس بگيری.

 همه خطاکاريم! اما می‌توانيم حداقل عيب‌جو و طعنه‌زن نباشيم.

February 12, 2006

تلخ‌کامی‌های خودکامی

يکی دو روز پيش، با دوستی، خويشاوندی، سخنی می‌رفت از کار و بار و روزگارش. گفت من هر کار بخواهم می‌کنم و زير بار هيچ قانونی هم نمی‌روم (چيزی در اين حدود). نمی‌خواستم چيزی که به او می‌گويم رنگ موعظه و پند و اندرز به خود بگيرد. رهای‌اش کردم که در حال خود خوش باشد (يا فکر کند که خوش است). اما خودم عميقاً به فکر فرو رفتم که اگر آدمی عنان خويش رها کند و هر چه او را خوش آمد اختيار کند، آيا سعادت و شادی در انتظار او خواهد بود و تلخکامی جهان گريبان او نخواهد گرفت؟

می‌توان بسيار شيرينی‌ها را اختيار کرد و نام انتخاب بر آن نهاد، اما حزم و احتياط چيزهای دگری حکم می‌کند. آدمی اگر هر جا که خواست نشست و هر چه که ميل کرد انجام داد، روزی می‌رسد که هر چه بخواهند با او می‌کنند و از او هم نخواهند پرسيد که خوش می‌دارد آن را يا نه؟ خلاصه کلام اين سخنان حکمت‌‌نشان ملای رومی است که گفت:
هست حلوا مشتهای کودکان / صبر باشد مشتهای زيرکان
هر که تن را می‌پرستد جان نبرد / هر که شيرين می‌زيد او تلخ مرد
ترک لذت‌ها و شهوت‌ها سخاست / هر که در شهوت فرو شد بر نخاست
اين سخا، شاخی است از شاخ بهشت / وای آن کس کو چنين شاخی بهشت

و سخت بر خود لرزيدم که آن‌جا که خويش رها می‌کنی به دست لاابالی‌گری، روز تيره‌ای را رقم می‌زنی به دست خويش که بايد حسرت آن خوشدلی‌های بی‌خيالانه را بخوری. تکان‌دهنده‌تر آن‌که در آن روزگار کامرانی، چه بسا ديگرانی را بيازاری که دليل اين سرخوشی و قاعده‌شکنی را نفهمند. اين آيات قرآن خطاب به من و ما نيست که می‌گويد: تلک دار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون فی الارض علواً و لا فسادا (ارباب حکومت‌ها بهتر است هر روز صبح اين آيه را برای خودشان بخوانند!) يا و لا تکونوا کالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون؟

هر چه با خود انديشيدم راهی جز اين نيافتم که مدام هشدار ذکر را به گوش دل فرو بخوانم که ياد رفتن را زنده کنم،‌ مرگ را زنده‌تر کنم! و نام حی قيوم را مرتب طنين‌انداز صحن جان گردانم. اما سخت است. رها کردن نفس، آدمی را تنبل و فريب‌کار می‌کند. هزاران سال اگر مجاهدت و سلوک داشته باشد، دو سه روزی که رها کنی خود را،‌ دوباره آن ديو درون سر بر می‌کند. هر نفس زبانه می‌کشد اين آتش بنيان‌سوز. اما بند گسستن آدمی را آرام‌تر می‌کند؟ آری می‌کند، اما گسستن کدامين بند؟ وقتی از بند درون آزاد نبودی، هزاران بند برون را که از پای‌ات بردارند، هنوز گرفتاری! اين تازه حديث گرفتاران نفس است که بندگی‌شان تلخ است و شادی‌کش. عاشقان را هم بندگی از درون هست:‌ عاشقان بندی وفا و مهرند. کسی که اهل مهر و وفا باشد، هر بندی را نمی‌گسلد. بعضی بندها هميشگی هستند و اصلاً آدمی را آدم‌تر می‌کنند. قيصر امين‌پور بيت نغزی دارد:
به آن زخم‌های مقدس قسم
که جز زخم،‌ مرهم برای تو نيست

لاابالی‌گری ديگران حال‌ام را بد می‌کند. از خود بيم‌ناک‌ام که روزی ممکن است من نيز چنين باشم و کثيری از دست و زبان و رفتار من به رنج افتند. از شر خود به او بايد پناه برد که هر چه تاريکی و عذاب و دوزخ است، از اين «خودی» بر می‌خيزد. يادم باشد زمانی نظر عين‌القضات همدانی را درباره‌ی معاد بنويسم که چگونه معاد را تأويل می‌کند و تازيانه‌ی سلوک می‌شود. خدايا! ما را از ما برهان!

October 14, 2005

هادم اللذات

هنوز مبهوت‌ام. باورم نمی‌شود که آن که چند ماه پيش در کنار ما سيزده به در را در گرينويچ گذارند و جوانانه به دنبال توپ می‌دويد ديگر در ميان ما نيست. به ياد جمله‌ی مولا علی به امام حسن می‌افتم که به او گفته بود دل خود را با ياد مرگ، نرم کن: و ذلله بذکر الموت! ابوطالب مرد نازنينی بود که با او که سخن می‌گفتی جز آرامش و متانت چيزی در او نمی‌ديدی. بعضی‌ها وقتی که می‌روند، عبورشان مانند پتکی بر سر آدم فرود می‌آيد و تنها برای ما حيف و حسرت می‌ماند.

سال‌ها پيش وقتی عين‌القضات محبوب شب و روز من بود، عجيب دلبسته‌ی اين عبارات او بودم که می‌گفت: «هر روز در گوشه‌ای می‌نشين و می‌گو: مرگ! مرگ!» و اين سخن را از رسول الله نقل می‌کرد که: «فاکثروا ذکر هادم اللذات. فوالذی نفس محمد بيده لو تعلمون ما اعلم لضحکتم قليلاً و لبکيتم کثيرا». و ما نيز می‌رويم و از جامه‌ای به جامه‌ی ديگر در می‌آييم و صورت جسمانی را به معنای روحانی می‌سپاريم. دير يا زود اين جنين از رحم خاک به در می‌آيد و پا به فراخی افلاکی جان می‌نهد. اما دريغ که دلبستگی‌های جنينی چنان صورت اين سرای شکننده را می‌آرايند که حکايت ما می‌شود همان که با رسول الله گفتند که:‌«لعمرک لفی سکرتهم يعمهون» . . . تا کی اين شب شراب بگذرد و بامداد خمار برای دنياپرستان فرارسد! کاش ارباب قدرت هر روز حديث مرگ را در گوش خويش زمزمه کنند و آه مظلومان به افلاک نرسانند و جاهلان را مکرم و عالمان را ملجم ندارند! کاش!

September 21, 2005

تذکره‌ی تنبيهيه

قرآن می‌گويد که هر که از ياد خدا تن زند، شيطانی را با او قرين و همنشين می‌کنند: و من يعش عن ذکر الرحمن نقيض له شيطاناً فهو له قرين. و چه اندازه رهزنان فراوان‌اند و شياطين بسيار! بعد از مدت‌های درازی «آغاز و انجام»‌ خواجه‌ی طوسی را از زير خروارها کتاب دوباره بيرون کشيدم و تورقی کردم. اين رساله‌ی کوتاه، که پيشتر بارها به اشاره از آن نوشته‌ام، در عين اين‌ که بسيار کم حجم است (بيست فصل دارد و شايد از پنجاه صفحه تجاوز نکند) رساله‌ای عميق و پر مغز و سرشار از اشارت‌های معنوی و باطنی بلند است. در همان آغاز رساله خواجه‌ی طوسی از راه آخرت ياد می‌کند که آشکار است و ظاهر، اما مردم از آن روی‌گردان‌اند. راه آخرت راهی آسان است از آن رو که آدميان يک بار اين راه را آمده‌اند و راهی غريب و ناآشنا برای‌‌شان نيست. هر چه بايد ببينند يا بشنوند يک بار ديگر ديده و شنيده‌اند پس تمام قصه‌ها و حکايت‌ها برای‌شان آشناست. 

اما سبب روی‌گردانی مردم سه چيز است (که در روزگار ما به وفور يافت می‌شود): نخست آلودگی‌های طبيعت و تعلقات خاکی است و حب و جاه و مال و غيره که آخرت سرايی است از آن کسانی که در دنيا گردن‌کشی نمی‌کنند و اهل استعلاء نيستند و فساد نمی‌جويند. عاقبت نيکو از آن پرهيزگاران است. بنگريد به ديده‌ی انصاف که از چندين سو چه کسانی اهل گردن‌کشی هستند! (اين روزها اخبارش را زياد می‌تواند خواند).

ديگر سبب، اعمالی است که به چشم خلايق نيکو می‌آيند اما ريشه‌ی هر تباهی و گمراهی‌اند: قل هل ننبئکم بالاخسرين اعمالاً الذين ضل سعيهم فی الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعاً (کهف، 104). پوسته‌ی ظاهری آيه خطاب به اهل دنياست که روزگار به غفلت می‌گذرانند و اشاره‌ی باطنی آيه البته خطاب به دين‌دارانی است که گمان می‌کنند به سبب کثرت رعايت ظواهر دين و افزونی نماز يا روزه به فلاح و رستگاری می‌رسند. نفس رعايت شريعت اسباب رستگاری نيست: هزار نکته در اين کار و بار دلداری است!

آخرين سبب، به تعبير طوسی، «نواميس امثله» است مانند «متابعت غولان آدمی پيکر و تقليد جاهلان عالم نما و اجابت استغواء و استهواء شياطين جن و انس و مغرور شدن به خدع و تلبيسات ايشان». به تعبير مولوی:
از پی اين عالمان ذو فنون
گفت ايزد در نُبی لا يعلمون!

غالباً رهزنان دين همين عالمان و مفتيان مسند نشين و فقيه‌اند و فردا ماييم که در پيشگاه قيامت خواهيم گفت: ربنا ارنا الذين اضلانا من الجن و الانس نجعهلما تحت اقدامنا ليکونا من الأسفلين (فصلت، 29). چرا؟ چون اين به ظاهر عالمان «يعلمون ظاهراً من الحيوة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون» (روم،‌7) پيروی از اين عالمان جز ضلالت و گمراهی نمی‌افزايد. شاهدش کجاست؟ «و ان تطع اکثر من في الأرض يضلوک عن سبيل الله ان يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون» (انعام،‌ 116). و دريغ که يافتن هادی و نصير و راهنمای صادق چه اندازه دشوار است در اين روزگار غلبه‌ی دروغ و نيرنگ و ريا و تزوير که «آتش زهدِ ريا خرمن دين خواهد سوخت».

اهل ذکر کاری دشوارتر دارند:
آن منافق مشک را بر تن زند
روح را در قعر گلخن می‌نهد
مشک را بر تن مزن بر دل بمال
مشک چه بود؟ نام پاک ذوالجلال

و ذوالجلال را در عالم تجلی و ظهوری دايم است و قائم را البته قيامی هست مستمر و حضوری هست پيوسته. و از اين عبارات، اشاراتی منظور است. پس به قول علما و عرفا: فتأمل!

June 23, 2005

تذکره‌ی تهذيبيه

احوال اضطراب و سرگشتگی محض است. ترجيح می‌دهم هيچ نگويم. روزگار هجوم فتنه‌هاست و دشواری انتخاب‌ها. مثنوی را می‌خواندم و به قسمت حرص رسيدم. اين حرص در وجود همگی ما هست، اما حرص قدرت و شهوت مقام چيزی است عجيب! اين ابيات برای هر که اهل اشارت باشد،‌ برای سلوک باطنی حرف‌ها دارد. برای اهل سياست هم البته کم حاوی نکته نيست. «آن کس است اهل بشارت که اشارت داند!»

ملا حسين کاشفی در بخش مربوط به حرص و در صدر ابيات مولوی می‌گويد: «
در بيان حال آن کس که گويد حرص ندارم و او دروغ می‌گويد از برای آن‌که حرص چون سگ خفته است هر گاه که بوی مردار دنيا به او رسد، سر بر آورد و در حرکت آيد مگر آن‌ها که اين سگ را به زنجير قناعت بسته‌ باشند . . .»

ميل‌ها همچون سگان خفته‌اند / و اندر ايشان خير و شر بنهفته‌اند
چون‌که قدرت نيست خفتند اين رده / همچو هيزم پاره‌ها و تن زده
تا که مرداری در آيد در ميان / نفخ حرص زشت کوبد بر سگان
چون‌که در کوچه خری مردار شد / صد سگ خفته بدان بيدار شد
حرص‌های رفته اندر کتم غيب / تاختن آورد و سر بر زد ز جيب
مو به موی هر سگی دندان شده / از برای حيله دم جنبان شده
صد چنين سگ اندر اين تن خفته‌اند / چون شکاری نيستشان بنهفته‌اند
شهوت رنجور ساکن می‌بود / خاطر او سوی صحت می‌کشد
چون‌که صحت يافت حرص‌اش تازه شد / شهوت هر چيز بی‌اندازه شد . . .
(قرائت اين بخش با صدای دکتر سروش؛ صص. 311-310 لب لباب)

June 20, 2005

کار دونان حيله و بی‌شرمی است

بحث سياست با گروه خونی من زياد سازگار نيست. بعد از اين همه فکر آشفته و آن عاقبت آشفته‌تری که در ميدان سياست مثل کرکسی بر سر مرداری (مردار قدرت و شهوت جاه و مقام) چرخ می‌خورد، همان به که آدمی مدتی به تأمل باطن و تصفيه‌ی درون بپردازد. داشتم لب لباب مثنوی را می‌خواندم و به قسمتی رسيدم که ملا حسين کاشفی در صدر آن نوشته است: «در صفت جماعتی که راه نرفته‌اند و دعوی راهنمايی کنند و به منزل نارسيده از آخر مقامات خبر دهند . . .» و ابيات مولوی عجب مناسب احوال بود:
ای بسا زراق گول بی‌وقوف / از راه مردان نديده غير صوف
(اين يکی از ره مردان نديده غير ريش!)
ره نمی‌داند، قلاووزی کند / جان زشت او، جهان‌سوزی کند . . .
حرف درويشان و نکته‌ی عارفان / بسته‌اند اين بی‌حيايان بر زبان
حرف درويشان بدزدد مرد دون / تا بخواند بر سليمی زان فسون
کار مردان روشنی و گرمی است / کار دونان حيله و بی‌شرمی است
حرف درويشان بسی بگرفته ياد / تا دکانی وا کند بهر رشاد
لاف شيخی در جهان انداخته / خويشتن را بايزيدی ساخته
هم ز خود سالک شده واصل شده / محفلی وا کرده در دعوی‌کده!
بی‌نوا از نان و خوان آسمان /  پيش او ننداخت حق يک استخوان
او ندا کرده که خوان بنهاده‌ام / نايب حق‌ام، خليفه‌زاده‌ام!
الصلا ساده‌دلان پيچ پيچ / تا خوريد از خوان جودم سير هيچ
طفل راه فقر چون پيری گرفت / پيروان را غول ادبيری گرفت
که بيا تا ماه بنمايم تو را / ماه را هرگز نديد آن بی‌صفا
چون نمايی چون نديدستی به عمر / عکس مه در آب هم ای خام غمر
چنند دزدی حرف مردان خدا / تا فروشی واستانی مرحبا
چون‌که آيد خيز خيزان رحيل / گم شود زان پس فنون قال و قيل
چاپلوس و لفظ شيرين و فريب / می‌ستانی، می‌نهی چون ظن به جيب
ای بسا شوخان ز اندک احتراف / از شهان ناموخته جز گفت و لاف
هر يکی بر کف عصا که موسی‌ام! / می‌دمد بر ابلهان که عيسی‌ام!
(ص 155-156 لب لباب؛‌ قرائت با صدای دکتر سروش)
به نظر شما، مردم آن قدر هشيار هستند که گول اين چاپلوسان و مدعيان دروغين معرفت و ارزش و خاکساری را نخورند؟! زمان نشان خواهد داد که ساده‌دلان چه تعدادند و اهل کياست چه تعداد!

June 3, 2005

حديث همنشينی با ارواح معلقه

سال‌ها پيش، رفيقی هم‌دل داشتم که شبان و روزان همنشين هم بوديم و جدای از درس و بحث مدرسه، به کار دل و دين نيز در کنار هم می‌پرداختيم. آن روزگاران يکی از کارهای ثابت ما دو نفر التزام به قرائت پی‌گير قرآن بود. اکنون که از دورترها به آن تجربه می‌نگرم می‌بينم که ذوق و حالی غريب در آن لحظات بی‌بازگشت موج می‌زد. چند شب پيش، دوباره آن سوداها به سرم زد و همراهی می‌جستم که باز طريق هم‌نشينی و هم‌سخنی با وحی را با هم طی کنيم. آن تجربه را دوباره آغازيده‌ام. اين خاصيت کلماتی از اين دست است که وقتی می‌خوانی‌شان، خون زندگی در شريان روح‌ات جاری می‌کند، چه آن کلام سخن آسمانی وحی باشد، يا اشارات حکمت‌بار شهسوار ميدان فتوت و خداوند تأويل و تعليم باطن، يا باريک بينی‌های حافظ يا عبارات گرم و عاشقانه‌ی مولوی. مداومت بر اين‌ها و زيستن با بارقه‌های درخشان معنوی‌شان، درون آدمی را صيقل می‌دهد که:
هر که خواهد همنشينی با خدا / گو نشيند در حضور اوليا
چون شوی دور از حضور اوليا / در حقيقت گشته‌ای دور از خدا
ای خنک آن کس که با زنده نشست / زنده گشت و مردگی از وی بجست

همنشینی با مرده‌دلان، دل را می‌ميراند و ظلمت‌افزاست. هميشه لزومی ندارد که به حضور فيزيکی اهل دلی بروی. درهای معرفت و راه‌های نور،‌ در هيچ مقامی به روی کسی که اهل طلب و جست‌وجو باشد بسته نيست:
دست پير از غايبان کوتاه نيست / قبضه‌اش جز قبضه‌ی الله نيست
صاحبان دولت و سعادت معنوی پيدا و پنهان همه‌جا حاضرند. همان‌ها هستند که پای بر زمين دارند و به تعبير مولا علی (در گفت‌وگويی که با کميل داشت) ارواحی دارند که در آسمان معلق است.

ساعتی پيش باران شديدی می‌باريد و با خود می‌گفتم که اين باران در دل چند نفر اثر دارد؟ چندین مرده را زنده تواند کرد؟ کدام افسرده است که از هر اشارتی که می‌بيند، ولو اشارت طبيعت، راهی به سوی خدای خويش بجويد؟ اين توفيق کدام يک از ما را نصيب است که به اشارت همين باران ظاهری، شست‌وشويی در درون بکنيم و غبار کبر و نخوت و آز و آرزو، و غم و اندوه و بغض و نفرت از دل بزداييم؟ نمی‌توان به هر بهانه‌ای عنان مرکب وجود را به سوی تصفيه و تهذيب گردانيد؟ به خدا که می‌شود! پر همتی می‌خواهد که گوشی شنوا داشته باشد و ديده‌ای تيزبين. دارم صدای بسطامی را گوش می‌دهم که می‌خواند:
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
زين تطاول که کشيد از غم هجران بلبل
تا سراپرده‌ی گل نعره‌زنان خواهد شد . . .

نمی‌شود از اين‌ها اشاره گرفت که بلبلِ جان را تا سراپرده‌ی گلِ جان‌بخش نعره‌زنان روان کرد؟ اين هم می‌شود! مرد می‌خواهد، که:
گر مرد رهی، ميان خون بايد رفت
از پای فتاده سرنگون بايد رفت
تو پای به راه در نه و هيچ مپرس
خود راه بگويدت که چون بايد رفت

March 23, 2005

تذکره‌ی عاشقان

حال عاشقی حال غريبی است. وقتی آدم عاشق باشد، ديگر چشم‌اش پر است. به زمين و زمان بد و بيراه نمی‌گويد. گله‌ای هم اگر باشد گله از محبوب است و بس. تازه آن وقت هم آن قدر دل آدمی قرص است که هيچ اندوهی به دل‌اش نمی‌رسد. اين غزل شمس (ای عاشقان، ای عاشقان، امروز مايیم و شما) از آن غزل‌های ناب و پر شوری است که سال‌هاست مرا به شور و حال می‌آورد و تلخ‌ترين اوقات‌ام را به طربناک‌ترين لحظات تبديل می‌کند که در غرقابه‌ای افتاده‌ايم و خوشا آن‌که شنا بداند! و اين شنا دانستن کار عاشقان است که ذهن و زبان‌شان با حديث شکر گره خورده است و شکايت در خاطرشان هم نمی‌گذرد. برای کسی که عشق می‌ورزد، اگر سيلی بيايد و عالم را هم از جا بکند، باز او بر جای خود محکم ايستاده است. بگذاريد من با محبوب‌ام خوش باشم و حديث روی او بگويم. به من چه که فلانی از که خوش‌اش می‌آيد يا نمی‌آيد. عزيزی ديروز می‌گفت که فلان وبلاگ‌نويس بهمان حرف را نوشته است به طعنه خطاب به آن ديگری. با خود انديشيدم که آن که چنين می‌نويسد حتماً آتش عشقی در دل ندارد که آن قدر وقت يافته است برای عيب‌جويی. اگر دردی در دل داشته باشی و حسرتی، مجالی پيدا نمی‌کنی برای طعنه زدن به خلايق يا عيب‌جويی. اين‌که می‌گويند عشق داروی جمله علت‌های ماست از همين روست که تا درد عشقی نداری، مدام چشم و دل‌ات به این سو و آن سو می‌گردد.

ادامه‌ی «تذکره‌ی عاشقان»

March 21, 2005

تذکره‌ی يقينيه

خيابانی که در آن زندگی می‌کنيم، فروشگاهی افغانی دارد و به ندرت پيش آمده است پا به اين فروشگاه بگذارم و بانگ قرآن از آن نشنوم. اين تجربه‌ای کمياب است که در مغرب زمين، کنار خانه‌ات ميخانه‌ای باشد و بيست قدم آن‌سوتر، مرتب نوای آسمانی قرآن گوش جان را بنوازد. هر وقت، مخصوصاً در ماه رمضان، پا به اين فروشگاه نهاده‌ام، هنگام خروج با فراغت و آسايش برون آمده‌ام. کسانی که روح‌شان با جان قرآن مأنوس باشد، می‌دانند چه می‌گويم. کسی که عمری با آيات روح‌نواز قرآن زيسته باشد می‌فهمد که خواندن و شنيدن قرآن به غواصی در دريای جان می‌ماند و آدمی را تازه می‌کند. همان سخن مولوی زيباترين سخن‌هاست که:
هست قرآن حال‌های انبيا / ماهيان بحر پاک کبريا
چون تو در قرآن حق آويختی / با روان انبيا آميختی

باری، اين تلنگرها اشارتی فروزان را در دل و جان به جنبش آورد. نعمت ايمانی نعمتی است که نصيب هر کسی نيست. و اين البته اقل درجات راه سلوک است. ايمانی که قوتی بزرگ است و آدمی را سيراب می‌کند تا چشم‌اش در پی هر چيزی نباشد و مرتب حرص دنيا نورزد. اما راه دين يقينی می‌خواهد و قدمی استوار که به هر تشويق يا طعنه‌ای در آن لرزش يا حرکتی عارض نشود. يقين يعنی اين‌که اگر ستايش و تحسين عالمی را شنيدی، مثقال ذره‌ای شوقی فزون‌تر در تو حاصل نشود و از آن سوی اگر طعنه‌ی جهانيان و شماتت کثيری از خلايق را ديدی، در راهی که می‌روی سست نشوی و اين البته يکی از نشانه‌های يقين است. اين‌ها البته همان عبارات مولوی است که:
مرد بايد آن‌چنان در راه خود / که کس‌اش اين سو و آن سو کم کشد
گر همه عالم بگويندش تويی / بر ره يزدان و دين مصطفی
او نگردد گرم‌تر از گفت‌شان / جان طاق او نگردد جفت‌شان
ور همه گويند او را گم‌رهی / کوه پنداری تو و برگ کهی
او نباشد در گمان از طعن‌شان / او نگردد دردمند از لعن‌شان
بلکه گر دريا و کوه آيد به گفت / گويدش با گمرهی گشتی تو جفت
هيچ يک‌ذره نيفتد در خيال / کی خيال‌اش می‌کند رنجور حال

باشد تا در وقتی ديگر، از آفت‌ها و رهزنی‌های راه يقين هم بنويسم. تشخيص ايمان و يقين، و فرق نهادن ميان خير و شر البته نگاهی بصير می‌خواهد و فراستی مؤمنانه. شرح آن بماند تا وقتی دگر.

March 17, 2005

تذکره‌ی جنون‌ها - بهاريه‌ی دوم

آدم وقتی در احوال خودش دقيق می‌شود يا وقتی می‌خواهد خودش از خودش حساب بکشد، ناگهان با مشکل مهيبی مواجه می‌شود که هيچ مثل و مانندی در دنيای بيرون‌اش ندارد؛ انگار يک تنه دارد به نبرد اژدها می‌رود. بگذاريد عجالتاً کلمه‌ی «نفس» را، در عين حفظ معنا و جايگاه‌اش، به کار نبرم و از «خود» استفاده کنم. آدمی وقتی با خودش طرف می‌شود، اولين چيزی که در سراسر ماجرای دست و پنجه نرم کردن‌اش با خود، تجلی آشکار دارد، فريب است؛ آدم خودش خودش را فريب می‌دهد. تا می‌آيی گريبان خودت را بگيری و صادقانه حساب بکشی از خودت، می‌بينی قبل‌اش همه‌ی لغزش‌های‌ات را توجيه کرده‌ای. پس پيکار با خود و چالش با اين فريب‌کار درون سخت‌تر کاری است که آدمی در اطوار وجودی‌اش با آن دست به گريبان است.

بهار که می‌آيد، زمين آن‌چه در دل دارد بيرون می‌ريزد. کشته‌ها می‌رويند. آدميان هم که به بهار دل و جان برسند، کشته‌های جان‌شان هويدا می‌شود. می‌گويند از پرسش‌هايی که روز قيامت از آدمی می‌پرسند يکی اين است که جوانی‌ات را صرف چه کردی؟ وقت‌ات، عمرت، مال‌ات را در چه فنا کردی؟ يعنی که آن‌چه کشته بودی الآن دارد می‌رويد و حاصل‌اش خوب يا بد بر سر خودت سايه خواهد انداخت. پس می‌شود تا آن فصل‌های جان سپری نشده‌اند، هرزه‌ها را سوخت و دور ريخت. اين شروع کار است.

ادامه‌ی «تذکره‌ی جنون‌ها - بهاريه‌ی دوم»

March 15, 2005

تذکره‌ی بهاريه

بهار که می‌رسد، از مثال رستاخيز طبيعت می‌توان به مقام محاسبه‌ی نفس رسيد که در اين سالی که بهار و تابستان و پاييز و زمستان‌اش گذشت، تغيير فصول عالم جان، چه محصول و بهره‌ای داشته است. امروز با يکی از احباب فرصت صحبتی دست داد و او اشاره می‌کرد که در اين فضای وبلاگ چه بسا چيزهايی که می‌بايد نوشته شود، نوشته نمی‌شود و چه بسا آن‌چه نبايد بر قلم جاری شود، از نويسنده صادر می‌شود. انصاف می‌دهم که سخنی است سنجيده.

اين يادداشت که می‌نويسم، اگر خدا بخواهد، نخستين يادداشت از سلسله‌ی يادداشت‌هايی خواهد بود که عنوان «تذکره» را خواهند داشت. تذکره را البته از آيه‌ی شريفه‌ی قرآن گرفته‌ام که: «ان هذه تذکرة فمن شاء اتخذ الی ربه سبيلا» که هر که بخواهد (يعنی تصميم بگيرد و عزمی داشته باشد) راهی به سوی خدای خود بر خواهد گرفت. اين يادداشت نخست بيشتر حديث نفس است و نقد حال (يعنی برای يادآوری به خودم است تنها؛ که وقتی به گذشته می‌نگرم بدانم چه کرده‌ام. خطاب‌اش به هيچ‌کس نيست، جز خودم). ديروز کتابی را در آداب سلوک می‌خواندم و هنوز عبارات پايانی کتاب گريبان‌ام را رها نکرده است که حاسبوا قبل ان تحاسبوا. آن تلنگر، امروز صورتی جدی‌تر داشت. دو رسول و پيام‌آور از جهان جان داشتم که فارغ از صورت نه چندان خوشايند پيام‌شان، اشارت نهفته و اقتضای پنهان سخن‌شان همانا همين محاسبه‌ی نفس بود و بس. و نيکوتر آن باشد که اکنون که در آستانه‌ی رستاخيز طبيعت هم هستيم، رستاخيزی در دل و جان هم حاصل آيد.

ادامه‌ی «تذکره‌ی بهاريه»

Free counter and web stats