ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
جمعه ۲۲ اردیبهشت ۹۱ :: May 11, 2012 

ستيز بی‌خردی‌ها

چکيده
«مانند همه‌ی معيارها، آن‌چه که ذکر می‌کنم به شدت در ميان مؤمنان «متدين» و مؤمنان «لاييک/سکولار» محل نزاع و بحث است. در هر دو حوزه، من از مؤمنان سخن می‌گويم تا از اين تعصب نامنصفانه که «مؤمنان متدين به انتقاد علمی گشوده نيستند، در حالی که ذهن‌های سکولار لزوماً مدافع دانش علمی روشنگر هستند» پرهيز کنم. سکولاريسم – لاييسته در زبان فرانسوی – مؤمنان خود را داشت و هم‌چنان دارد، که از چالش‌های فلسفی، اجتماعی، روان‌شناختی و سياسی باور و اعتقادشان، درست به همان شکلی که در مورد يک جامعه‌ی دينی وجود دارد، آگاه نيستند. این تقسيم‌بندی مانوی‌گونه‌ی ميان مؤمنان سنتی محافظه‌کار و شهروندان مدرن، روشنفکر و مترقی يک دموکراسی پيشرفته‌ی لاييک/سکولار هنوز بر گفتمان‌های هر دو گروه ستيزه‌جو، کم‌تر و کم‌تر در جامعه‌‌های غربی اما بيش‌تر و بيشتر در بسترهای اسلامی، حکمفرمايی می‌کند.»

- محمد ارکون، «اسلام: اصلاح یا براندازی»؛ صص ۳۶۶-۳۶۷

متن
چند روز پيش، يادداشتی نوشته بودم درباره‌ی اين جنجال تازه‌ای که – مثل بسياری از جنجال‌های مشابه ديگر – فضای فکری فارسی‌زبانان را مسخر خود کرده است و در آن کوشيده بودم توضيح دهم که مهم‌ترین چيزی که در ميانه‌ی اين همه جنجال، ميدان‌دار قصه است «بی‌خردی» و در واقع «بی‌خردی‌ها»ست؛ اما از انتشارش به دلايلی منصرف شدم تا اکنون. يادداشت صاحب سيبستان باعث شد همان نوشته را به شکل ديگری منتشر کنم.

چيزی که تقريباً در هيچ کدام از جوانب قصه نديده بودم، مسؤوليت‌پذيری و شجاعت اخلاقی و عقلانی بود. به گمان من، کاری که شاهين نجفی کرده است – که اگر قرار باشد آن را وصف کنم چيزی نيست جز تفريح کردن فارغ‌دلانه،‌ هزل‌آميز و بی‌خيالانه با چيزی که موضوع باور، اعتقاد، احساس و عاطفه‌ی عده‌ای است که با او و هم‌فکران و هم‌بازی‌های تفريح‌اش تفاوت دارند – کاری است از سر بی‌خردی و بی‌مسؤوليتی.

این بی‌خردی را البته گروه مقابلی که دست‌کمی از هم‌او ندارند، مضاعف می‌کنند و از سوی ديگری به عمق بی‌خردی می‌افزايند. تقاضای اعدام کردن و حکم قتل صادر کردن و فتوای فقيهی را جعل و دست‌کاری کردن، همانا از کسانی ساخته است که در وجه ايجابی و اثباتی هيچ هنر و فضيلتی ندارند و تمام حيات‌شان در ارتزاق از بحران و جنجال است؛ مهم نيست که اساس بحران پيش آمده وزن و اعتباری دارد يا ندارد. برای آن‌ها بدون شک مهم هم نيست که توهينی صورت گرفته باشد يا نباشد. کافی است کسی سرود يادِ اين مستان بدهد که به نعره و عربده در اين ميدان به رقص در آيند. 

اما هم‌چنان قصه در اين دو سطح بی‌خردی محدود نمی‌ماند. گروهی ديگر که تماشاچی قصه هستند و به جانب‌داری از بی‌خردی نخستين گريبان می‌درند و ناگهان فرياد وا-آزاديا سر می‌دهند، بعيد است به سويه‌ی ضد-آزادی و ضد-اخلاقی کل ماجرا توجهی داشته باشند. اين گروه سوم هم در تداوم اين بی‌خردی‌ها و در دشوار کردن و کُند کردن راه بازگشت به عقلانيت و انسانيت و اعتدال سهم دارند. این گروه تقصيرشان هيچ کم‌تر از دو گروه بالا نيست.

ماجرا اين است که «مسأله»ای پيش آمده است و در ميانه‌ی اين جنجال‌ها تنها چيزی که عملاً به آن پرداخته نمی‌شود و پرسشی درباره‌ی آن نمی‌شود خودِ آن مسأله است. پای هزار چيز ديگر به ميان می‌آيد و تمامی عيوب بی‌خردی اول از يادها می‌رود تا اصل همان مسأله به فراموشی سپرده شود.

بسيار ديده‌ام، خوانده‌ام و شنيده‌ام که بعضی گفته‌اند: «چيز توهين‌آميزی در اين قطعه نيست» يا «همه‌جای دنيا از اين اتفاق‌ها می‌افتد و مثلاً در غرب و اروپا با خدا و مسيح و دين از اين کارها زياد کرده‌اند» و البته نمونه‌های تأييدکننده‌ی اين ادعا هم فراوان است. اين‌جا چند نکته‌ی ساده و روشن هست.

نخست اين‌که وقتی از نوع واکنش افراد به يک نوشته، يا اثر يا يک سخن حرف می‌زنيم، من حق ندارم تلقی شخصی خود را در آن دخيل کنم. من نمی‌توانم بگويم «چيز توهين‌آميزی در آن نيست» يا چيزی باعث آزار دادن يا رنجاندن کسی نمی‌شود. اصولاً آزار ديدن، رنجيدن، يا احساس توهين کردن («توهين» با «احساس توهين» فرق دارد)، مقوله‌ای است ذهنی و سوبژکتيو. در نتيجه، بايد از يک فرد عادی پرسيد که چه «حسی» نسبت به ماجرا دارد. اين عواطف و احساسات «افراد» - نه حکومت‌‌ها يا نهادها – هستند که کل قصه را شکل می‌دهند. درباره‌ی مذهب وقتی حرف می‌زنيم، موضوعاتی که به دين افراد مربوط می‌شوند، برای خود آن‌ها – نه برای کسی که به آن باوری ندارد يا دين و مذهب هيچ نقشی در زندگی‌اش ندارد – مسأله کاملاً عاطفی و احساسی است. امام و خدا و پيامبر، مانند پدر و مادر و نزديک‌ترين اشخاص و افرادی هستند که رابطه‌ای عاطفی را برای‌شان رقم می‌زنند. مقايسه از اين ساده‌تر که اگر شما در غرب، کمترين چيزی درباره‌ی هولوکاست بگوييد يا بخواهيد کشته شدن يهوديان را در فجايع جنگ جهانی دوم،‌ دست‌کم بگيريد يا در آن تشکيک کنيد، عقوبت سختی در انتظارتان خواهد بود؟ کسانی که در اين قطعه، هيچ احساسی از آزردگی به آن‌ها دست نمی‌دهد، باید از خود بپرسند و در دل‌شان جست‌وجو کنند که اگر چيزی در زندگی‌شان باشد که نزدشان بسيار بسيار عزيز باشد – و اين چيز عزيز ممکن است از ديد بسياری، فوق‌العاده بی‌معنا يا بی‌ربط باشد – واکنش‌شان در برابر زخمی شدن، يا تحقير شدن يا دست‌کم گرفته شدن آن چیز چه خواهد بود؟ اين آزمون ساده‌ای است که به راحتی پاسخ پرسش ما را درباره‌ی کل ماجرای مزبور می‌دهد. پاسخ اين قصه را نمی‌توان با فلسفه‌ورزی‌های سرد و فارغ‌دلانه با توجه به خلقيات فردی و شخصی خودمان بدهيد. بايد دقيقاً به مخاطبانی عادی توجه داشته باشيد که از شنيدن آن حس انزجار به آن‌ها دست می‌دهد (و فراموش نکنيم که موضوع اين قطعه «قدرت سياسی» نيست؛ بلکه باور و اعتقاد دينی مردم عادی است).

لذا در اين‌که کار شاهين نجفی از سر بی‌خردی بوده است، کمترين ترديدی ندارم (و البته جانِ حتی بی‌خردان هم حرمت دارد و نمی‌توان به آن به هيچ بهانه‌ای تعرض کرد). او اگر هنرمند است و در قبال کارش و مردمی که قرار است کارش را بشنوند و اعتبار برای‌اش قايل شوند مسؤول است، بايد به سادگی متوجه خطای اوليه‌ی خود می‌شد و در پی توجيه يا فرار از مسؤوليت آن بر نمی‌آمد. از اين حيث، خودِ او در دامن زدن به اين بی‌خردی و دست‌کم بخشی از عواقب آن سهم دارد. اما اين مغالطه‌ی هولناکی است که کسی گمان کند تقبيح بی‌خردی اولی، مترادف است با تقدیس، توجيه يا روا داشتن بی‌خردی گروه مقابل. بر عکس، تقبيح بی‌خردی گروه دوم هم جوازی برای بی‌خردی اولی نيست. خلط کردن اين دو، نشانه‌ی ساده و روشنی از فقدان درک انتقادی و شخلتگی فکری است.

نکته‌ی آخر این‌که آدمی، به ويژه هنرمندان، شاعران يا کسانی که کارشان جنبه‌ی اجتماعی پررنگ‌تری دارد، در وضعيت بسيار دشواری قرار دارند. گاهی گفتن يک جمله می‌تواند آدمی را به کلی نابود و مضمحل کند و گاهی در شرايطی ديگر فقط با يک حرکت کوچک و ساده، فرد می‌تواند در حافظه، خاطره و دل‌های گروه بزرگی از مردم جايی را تا مدت‌های دراز و چه بسا تا قرن‌ها برای خود باز کند. در فضای ايران دو نمونه‌ی روشن و خوب داريم: محمدرضا شجريان تنها با گفتن «صدای من صدای همان خس و خاشاک است» چنان جايگاهی پيدا کرده است که به هيچ حيله‌ای ديگر نمی‌توان او را از دل‌های مردم بيرون کرد. ولی در مقابل عليرضا افتخاری هم‌چنان هر روز به خاطر خبط‌های مکرری که مرتکب شده و سعی در تقرب به اهل دولت و دنيا کرد، نمی‌تواند آن خطای اوليه‌اش را تدارک کند. از اين نمونه‌ها کم نيستند. نکته‌ی قصه اين است: داوری مردم و زمانه، داوری سخت‌گيرانه‌ای است و خود را در معرض داوری عموم مردم قرار دادن هم کار سختی است. گاهی يک خطای کوچک می‌تواند صدمه‌ای جدی و جبران‌‌ناپذير به اعتبار و آبروی اجتماعی فرد بزند. ماجرای شاهين نجفی يک نمونه از همين موارد است. سوار شدن بر احساسات و عواطف جنجال‌آميز و کسب شهرت از طريق هياهو کردن، اگر بار و بهره‌ای داشته باشد، زودگذر است و غالب آن است که سوء عاقبت و بدنامی اين خودکامی به شيرینی و لذت آن شهرت و تسخير رسانه‌ها غلبه خواهد کرد.

پی‌نوشت
 فکر می‌کنم يکی از بندهای اساسی اين نوشته که این روزها مغفول افتاده است و هيچ کس به آن توجهی ندارد اين است: «اين مغالطه‌ی هولناکی است که کسی گمان کند تقبيح بی‌خردی اولی، مترادف است با تقدیس، توجيه يا روا داشتن بی‌خردی گروه مقابل. بر عکس، تقبيح بی‌خردی گروه دوم هم جوازی برای بی‌خردی اولی نيست. خلط کردن اين دو، نشانه‌ی ساده و روشنی از فقدان درک انتقادی و شخلتگی فکری است». در سراسر اين نوشته مشهود است که نه تنها از فتوای قتل يا هر نوع تشويق به خشونتی جانب‌داری نمی‌شود بلکه حتی اهل تهتک و توهين يا شنيع‌ترين حرکاتی که می‌توانند پيامدهای حقوقی و قانونی سنگينی داشته باشند، از هر گونه تعرض جانی مصون هستند. در نتيجه اين بخش موضع من چيز پنهانی نيست. مسأله‌ی اساسی‌تر به نظر من نگاه «حل مسأله‌ای» به قصه است. مسأله دقیقاً چی‌ست؟ زودرنجی دين‌باوران؟ سلمنا. راه حل‌اش چی‌ست؟ مسأله بار افزون نهادن بر شانه‌ی آزادی بیان و در نتيجه نابود کردن و مخدوش کردن اصل آزادی بيان و تبديل کردن آن به ضد خودش است؟ بسيار خوب. راه حل اين يکی چی‌ست؟ تمام هدف من در اين نوشته برجسته کردن مسأله بود. انتظاری نمی‌توان از کسانی داشت که پيشاپيش درباره‌ی همه چيز تصميم‌شان را گرفته‌اند و کلا چيزی برای آن‌ها در حالت تعلیق نيست. برای من چه دين، چه آزادی بيان، چه آزادی هر چیزی هميشه مشمول سؤال و تعليق است. هيچ چيز مقدسی در مقام نظر وجود ندارد و اين قداست‌زدایی شامل خود آزادی بيان هم می‌شود. نمی‌شود به بهانه‌ی مبارزه با فاشيسم، به فاشيسم تازه‌ای دامن زد. نمی‌شود به بهانه‌ی دفاع از آزادی بيان و آزادی توهين، آزادی بيان عده‌ای ديگر را سلب کرد. همان‌طور که اين طرف آزادی بيان و آزادی توهين دارد، آن طرف هم آزادی بيان در اعتراض - و با منطق همان گروه اول حتی آزادی بيان در تهتک و توهين - دارد. آزادی بيان تیغی است که از دو طرف می‌برد. نمی‌شود وقتی اين تيغ دست ما باشد برنده باشد وقتی دست طرف مقابل یا مخالف ما بيفتد کندش کنيم. اصل و اساس نوشته‌ی من اين است. مشکل بزرگ‌تر اين است که بعضی از کسانی که به قدسيت يا نينديشیدنی بودن دین - چه واقعی باشد و چه تصور باشد اين تحليل - معترض‌اند، خودشان از آزادی بيان مفهومی قدسی ساخته‌اند. از ديد اين افراد، درباره‌ی خود آزادی بيان و حدودش نمی‌توان چون و چرا کرد (و هر کس که بخشی از صورت‌بندی آن‌ها را نپذيرد، ولو خشونت‌طلب نباشد و مشوق استبداد هم نباشد، متهم به «فاشيسم» و هموار کردن راه خفقان می‌شود). صورت ساده‌تر قصه اين است: از دين کلاسيک عبور کرده‌اند و محبوس دين تازه‌ای شده‌اند. در حقیقت، از چاله به چاه افتاده‌اند و از يک ايدئولوژی صلب به ايدئولوژی ديگری گرفتار شده‌اند.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است