ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
یکشنبه ۶ اسفند ۹۱ :: February 24, 2013 

تو حرفِ معمايی...

امروز تولد سايه است. شايد امسال اولين سالی است که می‌بينم در فضای مجازی به این حادثه‌ی زمينی – يعنی تاريخ تولد سايه – اين‌قدر به وفور، با عکس و شعر و تفصيلات اشاره می‌شود. دقیقاً به همين دليل، دستی گويی از پس می‌کشدم که چیزی بايد بنويسی واقعاً؟ خودم به خودم نهیب می‌زنم که خوب بله «حق صحبت می‌گزارم» و از اين حرف‌ها.

سايه را چند سال است می‌شناسم؟ شايد ده سالی پيش‌تر اولین بار با پرویز مشکاتيان در خانه‌اش ديدمش. شفيعی کدکنی هم آن شب آن‌جا بود. ولی واقعاً برای شناختن سايه نيازی به اين بود که آن شب در خانه‌اش در تهران ببینم‌اش؟ یا مثلاً یکی دو سال بعد در کلن؟ يا اين‌که اين همه سال ديگر با ديدار حضوری در تهران يا در کلن يا پای تلفن‌ ساعت‌ها حرف زدن؟ نه. معلوم است که اين‌ها نيست. اين‌ها اگر باشد که چيزی جز افتخارات رديف کردن نيست. افتخارات بی‌مزه‌ای هم می‌شوند که چه بسا هر کسی از آن نصيب دارد. پس چه؟

می‌بينيد؟ تا همين‌جا کلی زور زده‌ام که مثلاً سرد بنويسم و فرار کنم از حرف‌های رایج. شايد تا هر جا این نوشته نفس بکشد و پا بدهد، باز هم با پررويی همين راه را بروم. اما از همين‌جا دست و دلم می‌لرزد و به زور اشک را پس می‌زنم. خوب، سايه‌ی زمينی و انسان اگر می‌خواهيد،‌ سايه‌ای اگر می‌‌خواهيد با تمام قوت و ضعف‌های بشری، برويد همين کتاب «پير پرنيان‌انديش» را بخوانيد. سايه‌ای می‌شود که از پس پرده در آمده است. سايه‌ای که ناگهان نقاب از روی‌اش افتاده است انگار. ولی سايه همين است؟ نيست.

اصلاً چرا راه دور بروم. سايه همان است که سال‌ها پيش، وقتی در یکی از سال‌های دهه‌ی هفتاد شمسی که هنوز در مشهد دانشجوی رياضی بودم، در کتابفروشی خرامانی خيابان دانشگاه،‌ چشم‌ام به «سياه مشق»‌اش خورد – سياه مشق ۴. وسط کتاب‌ها – کتاب‌های شعر – وول می‌خوردم. دست‌ام گرفتم کتاب را. بازش کردم. فکر کنم اين غزل باز شد: بگذار شبی به خلوت اين همنشين درد... شايد هم يک غزل ديگر. مهم نيست. هر چه می‌آمد برای حالی که آن روزها داشتم کافی بود. زانوانم سست شد. بند دلم پاره شد. انگار با تبر زده‌اند توی کمرم. خم شدم ناگهان با خواندن شعر. وسط کتابفروشی اشک‌ام سرازير شد. بعدها فهميدم که این فقط من نبودم – و نيستم – که اشک‌ام آن‌جا سرازير شد. خود شاعر هم اشک‌اش به نسيمی بند است: مثل طفل دو ساله می‌تواند بغض کند و بزند زير گريه.

این را بعداً در خودم کشف کردم که گاهی اوقات – هر چقدر که هم عاطفی‌ام – ظاهرم خيلی سنگ‌دل می‌شود. يعنی تظاهر می‌کنم خبری نيست. صورت ظاهر آرام است اما توفانی در درون به پاست. بايد هم همين‌جور باشد خوب. شايد هم نبايد. نمی‌دانم. ولی قصه اين است که آدم می‌تواند ياد بگيرد که چطور با دل پاره‌پاره، لبخند بزند. دارم بيراهه می‌روم. بگذريم. سايه در تمام اين سال‌های سخت و سنگين، در ميان اين همه ظلمتی که ميان‌اش افتاده‌ايم، مثل دوست، مثل برادر، مثل پدر، مثل رفیق بوده است. يعنی چه بسا بی او اين سال‌های درنده و ويرانگر را، اين روزهای کشنده و خنجر به دست را هرگز تاب نمی‌آوردم و نمی‌آورديم. سايه، خودش بداند يا نداند، بخواهد يا نخواهد،‌ برای من و نسلی مثل من، سرمایه‌ای بوده است. مثل سدی در برابر موج‌خيز سيلابی بنيان‌کن. مثل پناه‌گاه.

اين را هميشه با خودم گفته‌ام. باز می‌گويم. در دشوارترين لحظاتی که در زندگی‌ام داشته‌ام چند چيز هميشه به داد من می‌رسيدند و می‌رسند. اين‌ها ثابت نمانده‌اند و شمارشان کمی بيشتر شده ولی هم‌چنان اندک‌اند. يکی قرآن بود. یکی صحيفه‌ی سجاديه. يکی نهج‌البلاغه. يکی حافظ. یکی غزلیات شمس. يکی هم اين مثنوی «لطف حق» پروین اعتصامی (که هر بار می‌خوانمش گردباد در وجودم به پا می‌شود). بعدها،‌ از اوايل دهه‌ی هفتاد به بعد،‌ سايه هم آمد کنار اين‌ها نشست. و ماند. هنوز هم کنار اين‌هاست.

خوب اگر سایه در این جهان نيامده بود چه می‌شد؟ فرض کنيد حافظ نمی‌بود. قرآن نمی‌بود. شجريان نمی‌بود. مولوی و عطار نمی‌بودند. خوب دنيا يک چيزی کم داشت. بدجوری کم داشت. بی‌مزه می‌شد. خوب است که سايه هست. دنیای ما رنگارنگ‌تر، لطيف‌تر، پر اشک و آه‌تر، انسانی‌تر، پراميدتر شده و در سايه‌ی ايمان آرميده. همين ایمانی که لرزان است. ايمانی که به مويی بند است. ايمانی که هم‌عنان وفا به عهد و پيمان است. اين‌ها برای يک نفر «آدم» دستاورد کمی نيست. قصه‌ی صدق است. حکايت راستی و درستی است. گرفتم حامل‌اش، آدمی باشد با ظاهری اخمو و عبوس که مدام به مخاطب‌اش متلک می‌اندازد و به هر بهانه‌ای دست به سرش می‌کند. البته خيال می‌‌کند دست به سر می‌کند ها... بگذريم. قرار نيست شيطنت کنم. می‌گفتم که همين‌ها برای يک «آدم» کافی است.

ولی آخر قصه، شايد هم از همان اول‌اش، با خودم زمزمه می‌کنم که «ای عشق مشو در خط، گو خلق نخوانندت...».

آقا جان! خوب است که هستی! حوصله‌ی روضه‌خوانی ندارم. بقيه‌ی امت دارند همين‌جوری حرف‌های شاعرانه و پرسوزِ تبریکات قطار می‌کنند. خوب است ديگر. ولی ما را چه به اين حرف‌ها؟!

خیلی زور زدم مثلاً عاقلانه بنويسم. وسط‌اش بند را آب دادم. اشکالی ندارد. لازم است. و گرنه آدم می‌ترکد با اين همه خون خوردن و خاموشی. تو باش! بيشتر باش! می‌دانم حوصله‌ات سر رفته. هی می‌گويی همه رفته‌اند من به عمر الکی دراز مانده‌ام و از اين پرت و پلاها. ولی باش، بيشتر باش! ببين چقدر همه‌مان تنهايیم! ببين چه روزگار بدی است! «ديدی چه بد شديم گرفتار ديو و دد»؟ بمان! بيشتر بمان!

پ. ن. عکس هم نگذاشتم. نمی‌گذارم. مثل شهاب‌سنگ می‌‌خورد وسط وجودم و خرابم می‌کند. همين‌جوری لا به لای خطوط پنهان باش!


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است