ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
یکشنبه ۱۶ آبان ۸۹ :: November 7, 2010 

عشقِ فرزانگان

در جلسه‌ای که دکتر سروش درباره‌ی نقش دين در سپهر عمومی سخن می‌گفت، در خلال صحبت‌های‌اش اشاره‌ای شد به نقش و جايگاه «عقل» در جهان مدرن. سروش از کانت آغاز کرد که چگونه او کوشش کرد با محدود کردن دامنه‌ی عمل عقل، جايی برای دین باز کند. کانت از نقدِ عقل آغاز کرده بود (نه «نقد دين») و هدف هم اين بود که ببيند عقل چه کارهایی نمی‌تواند بکند و چه چیزهایی نمی‌تواند بگويد. ميراث عصر روشنگری همين بود که عقل و خرد انسانی نه تنها بر صدر می‌نشيند بلکه خدایی می‌کند و فرمانروايی محض. کانت در اين بنا رخنه‌ای انداخت. عقل انسانی دست‌اش به پاره‌ای چیزها نمی‌رسد. عقل آدمی حد و قید دارد.

سروش هم‌چنين اشاره کرد به ويتگنشتاین متقدم و سپس متأخر. ويتگنشتاين متقدم زبان دين را بی‌معنی می‌دانست (نه حتی اين‌که نامفهوم باشد). ويتگنشتاين متقدم بر مشی پوزيتويست‌های منطقی می‌رفت که اثبات‌گرا بودند و از منظر آنان چون دین را نمی‌شد به شيوه‌ی تجربی اثبات کرد، پس بی‌معنی بود. ويتگنشتاين متأخر، معنای یک گزاره به کاربست‌اش مربوط می‌دانست. او می‌گفت بازی‌های زبانی متعددی داریم: بازی زبانی علم و بازی زبانی دين. معنی‌دار بودن هر زبانی به کارکرد داشتن آن زبان برای اهل آن بستگی داشت. به تعبیر ديگر، این‌که «ما یک زبان يکه‌داريم (يک نوع زبان معنی‌دار، زبانی که بر اساس تجربه تأيید شود) و زبان‌های ديگر به مقداری که از اين دورند، بی‌معنی‌اند»، ديگر معتبر نيست. و هکذا، همین بحث درباره‌ی زبان علم جاری است.

سروش اشاره کرد که در ميان مسلمانان، عارفان اين نکته را دریافته بودند که خرد آدمی، دسترسی به بعضی شناخت‌ها ندارد. اما در واقع، عارفان نقد عقل می‌کردند برای این‌که جای برای دل و برای عشق باز شود ولی هدف‌شان تئوریزه کردن نبود. او در ابتدای سخنان‌اش اين نکته‌ی مهم را هم گوشزد کرد که دوران مدرن، در واقع دوران به زير کشيدن عقل هم بود. دوره‌ی مدرن، دوره‌ای است که ديگر در آن عقل خدایی نمی‌کند. و اين البته سخن پست‌مدرن‌ها بود. اما از اين سخن، هم اهل ارتجاع می‌توانند استفاده کنند و هم اهل ترقی. من اين نکته را چنین می‌فهمم که مرز ميان میل کردن به عرفان و تجربه‌های عارفانه و فروغلتيدن به دام ارتجاع، مرز باريکی است. يکی از محدوديت عقل سخن می‌‌گويد و ديگری عقل را پاک بی‌خاصيت می‌شمارد یا کم‌فايده می‌داند. از سوی دیگر، چنان عشق را – در تقابل با عقل – بزرگ می‌کند که ديگر هم عشق از کارکرد می‌افتد هم عقل.

در عنوان يادداشت پيشين‌ام نوشته‌ بودم که نقطه‌ی عزیمت انسان است. سروش هم در اين سخنرانی اشاره کرد که به جای آغاز کردن از حقوق خدا، بهتر است از حقوق انسان آغاز کنيم. من می‌خواهم از این سخن استفاده کنم و بگويم که هم شناخت ما از عقل و هم درک‌مان از عشق، هر دو انسانی است. ما در اين عالم، نه عقل فرابشری داریم و نه عشق ماوراء انسان. هر دو انسانی‌اند. هر دو همان حدود و قیودی را بر می‌دارند که هر امر بشری ديگری به درجات دچار آن می‌شود. من نظریه‌ی بسط تجربه‌ی نبوی سروش را هم از همين منظر می‌فهمم. حتی وحی نبوی هم مقید «انا بشر مثلکم» است. عشق و عقل که جای خود دارند.

این همه داستان نوشتم برای نقل دوباره‌ی يک بیت از مثنوی بانگ نی سايه:
حشمتِ اين عشق از فرزانگی است
عشقِ بی‌فرزانگی، ديوانگی است

عشق، زمانی منزلت و قدر دارد که ریشه در فرزانگی و حکمت داشته باشد و البته این دو جانِ خردند و دور از عقل نیستند. اين‌که عقل را توسری بزنيم و عشق را هم فربه‌تر از جامه‌ و جامِ ادراک بشری بنشانيم، خيانت کردن به هر دو است؛ درست به همان شکل که گاهی زبان علم يا زبان دين را بر يکدیگر برتری می‌دهند چنان‌که يکی لاجرم فراتر و ديگری فروتر می‌افتد. من فکر می‌کنم هم زبان عقل و هم زبان عشق، هر دو کارکردهای خود را دارند و مسأله به هیچ وجه اختيار کردن يکی بر ديگری نيست. هم برای عشق ورزيدن و هم برای خرد ورزيدن، نيازمند آدمی هستيم. بنای هر دوی اين‌ها بشر است. بشر که از میانه برخیزد، نه عشقی می‌ماند و نه عقلی؛ او که نباشد، ديگر نه جبر معنا دارند و نه اختیار. کانون هستی و مدار عالم و گرانيگاهِ وجود، همين شخص شخيصِ انسان و آدمی است که مکرم است. هم عقل و هم عشق، هم دين و هم علم، همه به اضافه‌ی وجود او معنا دارند.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است