ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
دوشنبه ۲۲ شهریور ۸۹ :: September 13, 2010 

اگر من يک «فيلسوف سکولار» بودم...

بگذارید ابتدا خیلی بی‌پرده بگويم که از یادداشت محمدرضا نیکفر در زمانه با عنوان «اگر معمم بودم...» حیرت کردم. چنین نوشته‌ای اصلاً در حد انتظاری که از نيکفر داشتم نبود. کوشش می‌کنم خودم را جای نیکفر بگذارم. با تمام گوشت و پوست‌ام، رنجی را که نیکفر از بی‌خردی و تعصب و جنون پاره‌ای از دین‌داران می‌برد، می‌فهمم. درک می‌کنم که در اين نوشته‌ی نيش‌دار و طعن‌آلود، چه اندازه فرياد و خشم و خروش خفته است. اساساً اين جنس نوشته‌های نيکفر را بايد با همين منطق فهميد که از جنس فريادند و شاکله‌ای عقلی و منطقی ندارند. و توضيح می‌دهم که چرا شاکله‌ی عقلی ندارند و کوشش می‌کنم – در حد وسع‌ام – خودم را جای کسی بگذارم که شهره است به «فيلسوف سکولار» بودن (يا دستِ‌کم دوستداران‌اش مايل‌اند او را چنین ببينند) تا ببينم که آيا می‌شود ماجرا را به شکل ديگری هم ديد یا نه.

ايشان می‌گويد اگر معمم بود، همراه کشيش آمريکايی قرآن‌سوزی می‌کرد و می‌گفت اين کاغذپاره‌ای بیش نيست و چيزی جز مرکب و کاغذ نيست. اين البته روايت خوبی است که بگويیم بايد با روح قرآن سخن گفت نه با ورق‌های آن (و البته اگر با اين منطق به نوشته نگاه کنيم بايد گفت چرا قرآن بسوزید؟ مؤمنان به قرآن را بسوزانید!). از نظر او، ماجرا به شهرت‌جویی ولی فقيه بر می‌گردد («ولی امر مسلمين جهان»). البته او بهتر از ما می‌داند که ولی فقیه نماينده‌ی تنها بخشی از جهان اسلام است و به جرأت می‌توان گفت بخش بزرگی از مسلمانان جهان و حتی شیعیان (و شيعيان اثنی‌عشری هم) اين جنس ولايت را باور ندارند. اما خوب، چه شاهدی بهتر از همين ولایت برای اثبات آن مدعا. گاهی اوقات آدم فکر می‌کند اگر این ولايت نبود، دست عده‌ای چقدر تهی می‌ماند. ولی متأسفانه – و شايد هم خوشبختانه – این جنس از ولايت خيلی هم واقعی است. شوخی هم با کسی ندارد.

چند سطر پايین‌تر که می‌آييم می‌بينيم که نیکفر معتقد است آيت‌الله خمينی «لذت بهشتی خواندن يک رمان خوب» را در عمرش حس نکرده است! من – و شايد شما – هرگز اين نکته را به تحقیق نمی‌دانيم که آيت‌الله خمينی رمان‌خوان بوده يا نبوده است و يا اين‌که رمانِ خوب چه رمانی است. از آن بدتر، هیچ‌کدام از ما دستگاه لذت‌سنج نداریم که ببينيم کسی چقدر لذت برده است از رمان مورد نظر ما، مگر اين‌که ادعا کنيم رمان مذکور خيلی هم رمان خوبی است (و نويسنده‌اش هم آن را به قصد شهرت‌جويی و جنجال‌آفرینی و «آوازه‌گری» ننوشته است) و حتماً همه باید از رمان مذکور «لذت بهشتی» ببرند و گرنه اشکالی در آدميت يا ذوق و حس زیبایی‌شناسانه‌شان هست! درست مثل اين‌که يک نفر که عاشق موسیقی سنتی است بگويد هر کس از آواز شجریان لذت نبرد، یک جای حس و ذوق‌اش بدجوری می‌لنگد! پيداست که این جور داوری‌ها چه وجه بامزه‌ای پيدا می‌کند! آدم با خودش نجوا می‌کند که نیکفر هم اين‌ها را نوشته است «برای اینکه دیگران بدانند چگونه می‌توانند لج حریف را درآورند و مشهور شوند»!

اما من اگر يک «فيلسوف سکولار» می‌بودم، چه واکنشی ممکن بود از من سر بزند؟ من اگر فیلسوفی سکولار بودم، قرآن‌سوزی، حافظ‌سوزی، کاپيتال‌سوزی یا سوزاندن آثار لنين (و يا حتی سوزاندن انجيل و تورات یا هر کتاب مقدس يا نامقدس ديگری) به یک اندازه برای من تکان‌دهنده می‌بود و نه تنها کمترين مشارکتی در اين نمايش بی‌خردی نمی‌کردم و کوشش نمی‌کردم با همکاری با آن – مثلاً – کاری کرده باشم که توجه مردم را به جنبه‌ی دیگری جلب کنم، می‌گفتم که نفس عمل کوششی است برای نابود کردن تمدن بشری و نادیده گرفتن بخشی از آدميان که مثل ما فکر نمی‌کنند. و اين احترام گذاشتن به تکثر و تنوع آدميان را بخشی از سکولار بودن خود می‌ديدم. وقتی قرار باشد به فرهنگ و میراث تمدن بشری بی‌اعتنا باشيم و خیره‌سرانه بر عقاید صلب و جزمی خود پافشاری کنیم، مهم نیست قرآن بسوزانیم يا کاپیتال مارکس را. مهم نيست «امتناع تفکر» آرامش دوستدار را سوزانده باشيم يا صحیفه‌ی سجاديه را. فرقی نمی‌کند که ورق‌های چاپ‌شده‌ی آثار نیوتون و گاليله را سوزانده باشيم یا متون انجيل‌های مشهور به جعلی را. سوزاندن هر کدام از اين‌ها به يک اندازه با تخيل، خلاقیت و تمدن بشری سرِ ستيز دارند.

اما چه خاصیتی در این نوع سکولار بودن هست؟ چنین موضعی دستِ کم می‌توانست به کسانی که تصور می‌کنند سکولارها دين‌ستیز هستند، ثابت کند که سکولارها – به خصوص فيلسوف‌هاشان – کمترین عنادی با دين ندارند بلکه مشکل‌شان با بی‌خردی و تعصب و تنگ‌نظری است. اگر اين اندازه انصاف به خرج می‌داد و پيشاپيش داوری نمی‌کرد که آيت‌الله خمينی هرگز در عمرش لذت خواندن رمان خوب را نچشيده، شاید دوستداران خمینی وقتی با او برخورد می‌کردند این اندازه برای او اعتبار قايل می‌شدند که او هنگام نقد آیت‌الله خمينی و سرزنش کردن او منصفانه به نقد او بر می‌خیزد و واکنش‌اش يکسره از سر خشم و فرياد نیست، بلکه نشانی از مروت هم در آن هست.

اين نوشته‌ی کوتاه، اگر از نوجوانی وبلاگ‌نويس صادر می‌شد، بدون شک نوشته‌ای درخشان می‌بود چون نويسنده‌اش گويی تازه دارد خودش را کشف می‌کند و با انديشيدن ‌آشنا می‌شود و جنبه‌های تازه‌ای از نگريستن به امور را تجربه می‌کند. ولی اين نوشته وقتی از يک «فيلسوف سکولار» صادر می‌شود يعنی پايه‌های تفکری که بهترین نمونه‌اش – و با ادب‌ترین و متين‌ترين نمونه‌اش – محمدرضا نيکفر است، سخت لرزان است و باید هميشه به آن با ديده‌ی تردید نگريست. این ماجرا، خصوصاً در زمانی که نیکفر به تازگی مسؤولیت صفحه‌ی انديشه‌ی زمانه را به عهده گرفته است، جنبه‌ی طنز‌آمیز ديگری هم پيدا کرده است. باید افسوس خورد که سکولار بودن و فيلسوف بودن تا این پايه سقوط می‌کند. کاش می‌شد بهتر از اين باشيم. کاش می‌شد بعضی مسلمان‌ها (و مسیحی‌ها) بيشتر به فکری آبروی ايمان‌شان باشند و بعضی سکولارها هم کمی بیشتر در قبالِ سکولار بودن‌شان احساس مسؤولیت می‌کردند و آبرودارتر از اين می‌بودند (نمونه‌ی دردناک و طنزآمیزترش مناظره‌ی ماشاءالله آجودانی با حسن يوسفی اشکوری در برنامه‌ی پرگار بی‌بی‌سی بود). 

در این غوغا، واقعاً چیزی جز همین پاره‌های شعر «تشويش» سایه به ذهنم نمی‌رسد:
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
 ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم...

 این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟
 بنششینیم و بیندیشیم!

پ. ن. خوب است همين‌جا اعتراف کنم که این کار آقای نیکفر باعث شد بروم مجموعه‌ی آثار لنین را که حجم زيادی دارد پيدا کنم و دانلود کنم و به تدریج شروع به خواندن‌شان کنم. مطمئن هستم درخشش‌های فکری در آثار لنین هم هست. کاش آقای نيکفر هم به جای اين جور نوشته‌ها می‌رفت و «لذت بهشتی» خواندن قرآن را تجربه می‌کرد و به همان کشيش آمریکایی هم همین توصيه را می‌کرد. جهان من اين جور سکولارها را بدجوری کم دارد. کافی نيست آقای نيکفر قرآن را از روی دست ديگران يا به کمک عربی‌دانان و عربی‌خوانان بفهمد. تا خودش مستقيماً لذت خواندن‌اش را نچشد، قرآن‌شناسی‌اش يک چیزی کم دارد. البته انتظار زیادی شايد باشد. نه همه محمد ارکون می‌شوند و نه نصر حامد ابوزيد.

مرتبط: اين يادداشت را در هافينگتون پست نيز ببينيد: «چه کسی از شریعت می‌ترسد؟».

 این يادداشت را هم ببينید: «اگر یک وبلاگ‌نویس مذهبی بودم». فکر می‌کنم نويسنده با کلی پیش‌فرض يادداشت مرا خوانده است و البته پيش‌فرض‌های نادرست‌اش باعث استنتاج‌های نادرست‌تری هم شده است. ولی به هر حال بخوانيد. قضاوت با شما.

و این را نیز از مانی ب: «اين فقط يک پیش‌پرده بود».

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است