ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
دوشنبه ۲۲ شهریور ۸۹ :: September 13, 2010 

نشانه‌های بحران عميق مشروعيت و احساس عدم امنيت روانی

در این چند هفته‌ی گذشته، سه ماجرا سخت توجه مرا جلب کرد و بسیار به فکر فرو رفتم که لايه‌ی عمیق‌تر اين ماجراها چه می‌تواند باشد. ماجرای اول کمی قدیمی است، یعنی در واقع اولین نمونه‌ای از این سلسله است که به چشم من می‌آيد: علیرضا افتخاری به روبوسی محمود احمدی‌نژاد و در آغوش کشيدنِ او می‌رود و بلافاصله موجی از اعتراض به سوی او روانه می‌شود و او ناگزیر در مقام توضیح دادن و توجيه کردن خود بر می‌آيد. در شرایط عادی معمولاً کسی برای احترام گذاشتن به کسی که قاطبه‌ی ملت او را نماینده‌ی خود می‌دانند، احساس شرمساری نمی‌کند. تازه اگر آن فرد چندان هم مقبول نباشد ولی شخص احترام‌کننده این کار را از صمیم قلب و از سر ایمان و اعتقاد کرده باشد، باز هم وضعیتی که برای افتخاری رخ داد، پيش نمی‌آید. اما نتیجه کاملاً بر عکس شد و ماجرا تا مرحله‌ای پيش رفت که زبانِ حال افتخاری اين بود که محمود احمدی‌نژاد تا چه اندازه بی‌بهره از اقبال و احترام مردمی است که او باید برای کرده‌ی خود توضیح و توجیهی عرضه کند تا جایی که بیايد بگوید که راهی فرانسه می‌شود («ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت»)!

نمونه‌ی دوم، شعری بود که از علی معلم در حضوری رهبر کشور قرائت شده است. فارغ از این‌که شعر از حيث مضمون یا صورت و ساختار شعری چقدر قوی يا ضعیف باشد، اين‌که این شعر، که ابیاتی از آن متضمن انتقادهايی گزنده و معنی‌دار خطاب به حاکميت فعلی است، در چنین شرایطی منتشر شده است، خود دلالت بر امر دیگری دارد. تصور من اين است که کسی که به جای میرحسین موسوی گماشته شده است و همان روزها چنان سخنان مبالغه‌آمیز خطاب به رييس دولت کودتا می‌گويد که حتی خطاب به پيامبر اسلام شايد کسی نگويد، امروز احساس می‌کند برای اين‌که به مردم نشان بدهد که چندان هم آدم بدی نيست و هم‌دست ستمگران و کسانی که روی از مردم گردانده‌اند نيست، شعرش منتشر می‌شود و دست به دست می‌گردد.

نمونه‌ی سوم برای من جالب‌تر است. این نمونه محتاج تأمل بيشتری است. شاید باید اول توضيح می‌دادم که نبايد به سرعت درباره‌ی این نمونه‌ها داوری صریح کرد و باید با تأمل لايه‌های ديگری از این تجلی‌های زبانی و بیرونی رو واشکافی کرد. این يکی، يادداشت تازه‌ای بود از کاوه لاجوردی در وبلاگ‌اش با عنوان «چرا برگشته‌ام». در اين يادداشت نويسنده توضیح می‌دهد که چرا به ايران برگشته است و چرا قصد دارد در ایران بماند. يادداشت نويسنده‌، به نظر من یادداشتی است کاملاً شخصی و دلایلی هم که عرضه می‌کند واقعاً نیازی به بیان ندارد. بعید است يک نفر ایرانی را پیدا کنید که همین دلایل را برای برگشتن به ايران نداشته باشد يا دوست نداشته باشد برای وطن‌اش کار کند. یعنی من اين يادداشت را توضیح واضحات می‌دانم نه چیزی بیشتر. اما چرا نويسنده بايد اين يادداشت را بنويسد؟ او چه احساس نیازی می‌کند به اين‌که به مردم (یا خوانندگان‌اش) توضيح بدهد که کاری که می‌کند خوب است و ممدوح و چيزی نيست که سزاوار ملامت خردمندان باشد؟ توضیح ماجرا – دست‌کم از نظر من – اين است که نویسنده مدتی پيش يادداشتی نوشته بود (با عنوان «تدبير اعتراض (يا اخلاق شکست؟)») در نقد ميرحسین موسوی و به او اعتراض کرده بود که «اخلاق شکست» را نمی‌داند. سخن او این بود که میرحسين نباید اعلام می‌کرد که تقلب شده است (و البته نتايج ديگری که بر اين ادعا بار می‌شود). البته نويسنده نمی‌گويد کارهای طرف مقابل خوب بوده است، ولی به هر حال موضعی گرفته است در برابر رخدادی که جامعه‌ی ايرانی را دستخوش زلزله‌ای عمیق و بحران‌زا کرده است. فارغ از این‌که من چقدر استدلال‌های او را بپذيرم يا آن‌ها را معیوب و ناقص بدانم، وقتی به اين يادداشت آخر می‌رسم اين تصور به من دست می‌دهد که نويسنده از حيث روانی احساس ناامنی می‌کند (چه به آن اذعان کند و چه خلاف آن را بگويد). نشانه‌های درون متن (اين‌که وقتی خارج بوده است از جمهوری اسلامی پولی نگرفته و حالا هم که برگشته زندگی خودش را دارد می‌کند) همه دلالت بر همین معنا دارد (نزدِ من دست‌کم).

این نمونه‌ها برای من حکایت از مسأله‌ای عمیق‌تر دارد که فارغ از شخصیت اين سه نفر می‌ايستد. این مسأله‌ی محوری، فقدان مشروعیت دولتی است که بر سر کار است. صدمه ديدن شديد و جدی این دولت و دستگاه‌های وابسته و پيوسته به آن باعث می‌شود که يا کسی به آن نزدیک نشود و یا اگر به آن نزدیک می‌شود به سرعت از آن کناره می‌گيرد و کوشش می‌کند دامن‌اش را از آلودگی مقارنت با آن به سرعت پاک کند و بگوید من هر چه می‌کنم به هر روی تأييد اين کژی‌ها و اين بدنامی‌ها نيست. اين‌ها نمونه‌های کوچکی هستند که مشابه‌های فراوانی در سطح جامعه دارند و بی‌شک می‌توان نمونه‌های دیگری هم از این‌ها پیدا کرد. اين‌ها نمونه‌های انفعالی ماجرا هستند. نمونه‌های کنش‌گرانه و فعال آن را هم البته ديده‌ام. محمدرضا شجریان يک نمونه‌ی صریح و مثال‌زدنی آن است. بی‌کفايتی، بی‌تدبیری و بی‌اعتنایی محض به مردم و به قاطبه‌ی مردم – نه تنها کسانی که همراه اين دولت بوده‌اند – باعث شده است اين بحران مشروعيت روز به روز عميق‌تر شود و مشکلات عظیم‌تری را گریبان‌گیر اين ساختار ناکارآمد و لرزان کند.

نمونه‌هایی که آوردم البته نمونه‌هایی هستند تفسیربردار. مطمئناً وقتی علیرضا افتخاری، علی معلم و کاوه لاجوری (که تفاوت‌های بسیار زیادی با هم دارند) اين يادداشت را بخوانند، یا به آن اعتراض می‌کنند و يا توضیح خواهند داد که وضعيت چنين نيست. اما چرا این همه توجيه؟ بعضی اوقات، سکوت کردن و هیچ حرفی نزدن بسیار بهتر است از گفتن سخنانی که پيامدهای دردسرسازی دارد. گاهی ارزش آدمی به کارهايی نيست که می‌کند بلکه به کارهايی است که نمی‌کند. به نظر من باید در چنين وضعيتی، حال و روز کسانی را ديد که می‌خواهند به وطن‌شان برگردند اما نمی‌توانند. باید حال کسانی را ديد که تا همين يک سال و اندی پيش، نه سودای تغييرهای بنيادين در سر داشتند و نه اصلاً اهل سياست بودند و ناگهان این سيل بلا، آن‌ها را به مسير ديگری انداخته است. فهم اين اتفاقات در این بستر است که معنا می‌دهد. ایرانی‌ها تنها همان کسانی نیستند که اکنون به هر دلیلی در حيطه‌ی مرزهای جغرافيايی ایران مانده‌اند. نه می‌توان کسانی را که در ایران هستند، در ایران مانده‌اند يا به ایران بازگشته‌اند (به هر دلیلی) ملامت کرد و نه می‌توان آن‌ها را که خارج هستند يا ناگزیر به هجرت شده‌اند سرزنش کرد که چرا چنان‌اند (و به اين‌ها بیفزايید کسانی را که از ته دل می‌خواهند - باز به هردلیلی - از ايران خارج شوند ولی نمی‌توانند). مسأله در بحران مشروعيت عمیق و ریشه‌داری است که روز به روز بر ابعاد آن افزوده می‌شود. چشم بستن بر این فروشکستن و تزلزل مستمر آن مشروعيت و اقبال عمومی و مردمی است که از بی‌خردی يا بی‌مسؤولیتی است.

پ. ن. اين يادداشت گودری لوا هم بحث را البته از زاویه‌ای دیگر دیده و همان نوشته‌ی کاوه را نقد کرده است.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است