ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
جمعه ۲۵ تیر ۸۹ :: July 15, 2010 

اين گريه‌ی بی‌بهانه...

گاهی آدمی برای تسکين دردی که نمی‌داند از چی‌ست و چرا در جان‌اش چنگ می‌زند، نيازمند زبانی است که بی‌واژه بتواند دلتنگی‌اش را تصوير کند يا مرهمی بگذارد بر زخمی که در درون‌اش دهان باز کرده است. اين حالی که دو سه روزی است آشفته‌ام کرده و مثل تخته‌پاره‌ای بر موج اين سو و آن سو می‌بردم، هر چه فکر کردم، جز با نغمه‌ای و نوايی گفتنی يا شنيدنی نيست. اين ناله‌ای که در نغمه‌ای مناسب حال و مقام از جانِ آدمی بر می‌خيزد، گويی دستِ نوازشی است بر جانِ خسته‌ای سرگشته.

اين حالِ غريب را با «بوی پیراهن يوسف» و «از کرخه تا راين» مجيد انتظامی و «نی‌نوا»ی حسين عليزاده برای دل‌ام زمزمه می‌کنم. زمزمه کردن با دل، با خود سخن گفتن، خیلی اوقات آدمی را آرام‌تر می‌کند. آدم نيازمندِ سخن گفتن با خود است. جدا شدن از خود،‌ مهلک‌ترین زخمی است که آدمی می‌خورد. فراموشی خود هم‌عنان است با فراموشی خدا.



پ. ن. این يکی را گذاشتم این‌جا چون روزم را با اين آغاز کردم. آن دو آلبوم ديگر را می‌توان از لينک‌های بالا دنبال کرد و شنيد.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است