ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
چهارشنبه ۲۹ دی ۸۹ :: January 19, 2011 

جمله هيچ بر هيچ...

این «هيچ» کلمه‌ی زیبايی است. زیباست نه به خاطر اين‌که کسی فکر کند از پوچی يا مهمل‌انگاری هستی می‌گويم. هيچ زيباست چون عظمت و مهابتی را نمايش می‌دهد. هيچ زیباست چون تصوير گويا و بلیغی است از عدم. غزل سايه را با خود زمزمه می‌کردم و دست نوازش بر سر این زخم‌خورده‌ی خونين می‌کشيدم که: با اين غروب از غمِ سبزِ چمن بگو... رمز خيالِ سوختگان بی‌سخن بگو. رسيدم به اين بیت که: آن شد که سر به شانه‌ی شمشاد می‌گذاشت / آغوش خاک و بی‌کسی نسترن بگو... آن آبِ رفته... و تاب نياوردم که بیش از اين پيش بروم. عنان گرداندم به همين عالم و هر چه ديدم همين «هيچ» بود که می‌بینم چه اندازه عده‌ای آن را جدی می‌گیرند.

اين قصه را می‌شود از پنجره‌ی دیگری هم ديد؛ از زاويه‌ی آفرينش! چشم‌اندازش می‌شود این: پيرِ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت / آفرين بر نظر پاک خطاپوش‌اش باد! اگر آدمی خودش را محبوس نکند، دل‌خوش به خیالات نباشد، خودش را فریب ندهد و کوشش نکند جهانی را به آيینی بگرداند، جلوه‌ی مهيب «هيچ» را در اين بیت می‌بيند. و اين هیچ زیباست! این زيبايی گره خورده است با اشک،‌ با آه، با خونِ دل، با درد. خامان می‌پندارند که در اشک و آه و خونِ دل، زيبايی نيست. با اين‌ها که مأنوس شدی و اصلاً وقتی با اين‌ها زبان به گفت‌وگو گشودی و دیگر اشک برای‌ات همان قطره‌ی سوزنده‌ای نبود که از چشم‌ات بر گونه‌ات می‌غلتد، و اشک برای‌ات زنده بود و جان‌دار، آن وقت می‌فهمی اشک یعنی که (نه که يعنی «چه»)! وقتی فهميدی اشک، آه، خون، درد چه کسانی هستند، تازه آرام‌آرام معنی «هيچ» را می‌فهمی.

این هيچ، تازه آن وقت بهتر در این بیت می‌نشيند که: یک دم نگاه کن که چه بر باد می‌دهی / چندين هزار اميد بنی آدم است اين!

اين هيچ، زمانی زنده می‌شود، زبان می‌گشاید و مانند دوست با تو گفت‌وگو می‌کند که با او از سر مهر و دوستی درآيی و دشمن‌اش نپنداری. با هيچ که دوست شدی، مرگ هم رفیقِ راه تو می‌شود. تلخی‌ها شيرين می‌شود و دردها،‌ راحتی‌بخش. و با خود زمزمه می‌کنم: هيچ... هيچ... هيچ... مثل ذکر صوفيانِ چله‌نشسته. «هيچ» می‌گويم، چنان که آن بزرگ می‌گفت در گوشه‌ای بنشين و بگو «مرگ... مرگ... مرگ...». . اين تجربه‌ی شگفتی است که واژه‌ها و معانی را خودت بی‌واسطه تجربه کنی و پرده از رازهای درون‌شان برداری و خودت بيازمایی‌شان. همیشه می‌توان مقلدانه کلمات و الفاظی که دیگران با همان معنايی که خودشان در ذهن داشته‌اند تکرار کنیم ولی در بهترين حالت ممکن است به همان حسی برسیم که آن‌ها از آن حالت، شهود، تجربه يا واژه داشته‌اند؛ يعنی حس عاریتی نه حس بديع! این‌ها شعر نيست؛ تجربه‌ی زیستن بشری است. بس است... بس است... با گریه باید گفت... بس است.



تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است