ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
شنبه ۷ آذر ۸۸ :: November 28, 2009 

ما بر فرازِ اين شبِ غمناک...

چندين ماه است میان آسمان و زمين نوسان می‌کنم. هر روز تلنگری. هر روز ضربه‌ای. هر روز حکایتی تازه است. برای راه رفتن، رفیقی لازم است. یا رفيق حاضر يا رفیق غايب. طریقِ بی‌رفیق، طریقی ملال‌آور است. با خودم گفتم اين شعری که سایه برای رفیق‌اش مرتضی کیوان گفته بود، به بهترین شکلی گویای حال و روزِ اين روزهای من است. دل و دماغی نيست که گره‌گشايی کنم از وضعِ فعلی. همين شعر را با خودم زمزمه می‌کنم. حتماً گشایشی خواهد شد جایی، وقتی، روزی. کسی چه می‌داند؟

ما از نژادِ آتش بودیم
همزادِ آفتاب بلند،‌ اما
با سرنوشتِ تیره‌ی خاکستر.

عمری ميان کوره‌ی بیداد سوختيم:
او چون شراره رفت
من با شکيبِ خاکستر ماندم.

کيوان ستاره شد
تا بر فرازِ اين شبِ غمناک
اميد روشنی را
با ما نگاه دارد.

کیوان ستاره شد
تا شب گرفتگان
راه سپیده را بشناسند.

کیوان ستاره شد
                  که بگويد
آتش
آنگاه آتش است
کز اندرون خويش بسوزد،
وین شامِ تیره را بفروزد.

من در تمامِ اين شب يلدا
دستِ اميدِ خسته‌ی خود را
در دست‌های روشن او می‌گذاشتم.
من در تمامِ اين شب یلدا
ایمانِ آفتابی خود را
از پرتوِ ستاره‌ی او گرم داشتم.

کیوان ستاره بود:
با نور زندگانی می‌کرد
با نور درگذشت.
او در ميانِ مردمک چشمِ ما نشست
تا اين ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاريم.

شعر را که تمام می‌کنم – هر بار که می‌خوانمش – آخرش بغض می‌کنم و بغض‌ام بی‌صدا می‌شکند. با خودم می‌گويم: چقدر تنهاييم!

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است