ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
سه شنبه ۱ اردیبهشت ۸۸ :: April 21, 2009 

رواج لمپنیسم و تباهی فرهنگ

نامه‌ی محمد مایلی‌کهن که اول بار در ایسنا ديدم (و فارس‌نیوز آن را از وب‌سایت‌اش حذف کرد)، مرا سخت به فکر فرو برد. این نامه، يک نشانه بود. نشانه‌ای از يک رخداد مهم که سال‌هاست دیده به روی آن فروبسته بوديم. مایلی کهن، پدیده‌ی تازه‌ای نیست. آن زبان و ادبیات هم اصلاً عجیب و غریب نبود. مگر بقيه‌ی مربیان ورزشی کشور ما، که نامی از آن‌ها نمی‌برم، همه زبانی اديبانه و متشخص داشته و دارند؟ (فکر کرده‌ايد همه بايد مثل «سِر» الکس فرگوسن باشند؟) نکته‌ی شگفت اما این‌هاست: ۱. یکی این جسارت را پیدا کرده که متنی را با ادبياتی چنين سخیف به رسانه‌های عمومی بفرستد، هل من مبارز بطلبد و ضرب شست نشان دهد؛ سابقاً این نوع ادبیات در انحصار روزنامه‌ای مثل کیهان بود، اما گويا اين سرطان وقيح‌نويسی و ابتذال، متاستاز کرده است و وضیع و شريف نمی‌شناسد. ۲. در متن این ادبيات سخیف و لمپن‌وار، ناگهان عباراتی پرصلابت، مقدس و دینی (هیچ برگی جز به اذن خداوند فرو نمی‌افتد و الخ) می‌بینيم که در کنار آن همه ابتذال و فرومایه‌گی لفظ و معنا نشسته است (شعبان بی‌مخ‌ها؛ «گنده باقالی»؛ «گروهبان قندلی»)؛ این خود، يعنی چیزی در جامعه باب شده است از جنس وقاحت و ابتذال.

اما مایلی‌کهن، بی‌اهميت‌ترین و بی‌معناترین قطعه‌ی این پازل است. مدتی پيش مطلبی نوشته بودم با عنوان «ارأيت من اتخذ الهه هواه». آن مطلب را در اوج قدرت‌نمايی گروه «گرداب» و برنامه‌ی «شوک» نوشته بودم و مخاطب مستقیم من هم همان گروه بود (بعید می‌دانم آن‌قدر ضریب هوشی‌شان بالا بوده باشد که بفهمند خطاب به آن‌ها نوشته‌ بودم‌اش). بدون هيچ تردید بايد با رواج فحشا، اعتیاد، نابهنجاری‌های اجتماعی مبارزه کرد. هیچ شکی در اين نيست (و بله، وب‌سايت، وبلاگ‌، روزنامه، رادیو و تلویزيون، اتوبوس (و حتی ماشین‌لباس‌شویی!) هم اگر زمینه‌ساز اين‌ها شود، بايد فکری برای‌اش کرد). ایراد بزرگ گردابی‌ها، که برای من همان دمِ خروس‌شان است، این است که در ادبیات‌ و زبان‌شان چيزهایی است که نشان نمی‌دهد آن‌ها در مبارزه با ناهنجاری‌های اجتماعی و انحراف، صداقت داشته باشند. برای آن‌ها شلوار جين پوشيدن هم لابد انحراف شمرده می‌شود. احول بودن و قلب کردن ارزش‌ها، از سر تا پای گفتار و ادبيات‌شان می‌بارد. بر پيشانی صفحه‌ی نخست وب‌سایت گرداب این آیه از قرآن نقش بسته است: «إِنَّ الَّذِينَ اشْتَرَوُاْ الْكُفْرَ بِالإِيمَانِ لَن يَضُرُّواْ الّلهَ شَيْئًا وَلهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» (آیه‌ی ۱۷۷ سوره‌ی آل عمران) و دقيقاً وجود این آیه (یا هر آيه‌‌ی دیگری) در صدر چنان وب‌سایتی مرا به نیت گردانندگان آن مشکوک می‌کند. گردابی‌ها قرار نيست فکری به حال معضل‌های اجتماعی ما بکنند یا چاره‌ای برای دردهای ما بینديشند. مگر مشکل رو به رشد فحشا قبل از پدید آمدن وبلاگ‌ها و وب‌سايت‌های آزادی که در چنگال نظارت قوی دولتی نيستند، وجود نداشت؟ مگر خانه‌های عفاف وجود نداشتند؟ چرا آن موقع چنان تبليغاتی بر پا نمی‌شد؟ چرا اين پوشش مبارزه با فحشا، دیدگان‌اش نابيناست و از سطر سطر بيانیه‌های‌‌اش عدم تبعیض در برخورد با وبلاگ‌ها می‌بارد؟ چرا آن موقع از آيات قرآن و احادیث و روایت‌های دینی خرج نمی‌شد؟ نکته‌ام را صریح و روشن می‌گویم: فحشا و سوء استفاده از کودکان يا زنان چیزی نیست که فقط در ایران «اسلامی»‌  مذموم و ناپسند باشد؛ اين نوع مسایل همه جا هست و معمولاً چهار نفر آدم عاقل به فکر «حل» ماجرا هستند نه «مشکل» تراشيدن از آن‌ها. مبارزه با انحراف اجتماعی (اعتیاد، فحشا، پورنوگرافی و غيره و ذلک)، مقوله‌ای نیست که بتوان آن را ناگهان تقليل داد به تقابل «کفر» و «ايمان». تفکر از این هول‌ناک‌تر وجود ندارد که بحران‌های اجتماعی را ناگهان تبدیل به صف‌آرايی کفر و ايمان کنیم (همين ادبیات مهم‌ترين دليل و حجت بر ناپختگی و افراطی بودن آن گروه است). به همين دلیل است که می‌گويم، آن برنامه، هدفی به جز پوشش ظاهری‌اش را دنبال می‌کند. حداقل با شواهدی که می‌بینم نظر من اين است (مگر این‌که خلاف‌اش ثابت شود، که اولین راه ثبوت خلاف‌اش،‌ تغيير اين ادبیات «کافرتراش» است). سيطره‌ی نگاه کلامی و پلمیک دینی بر سیاست‌گذاری اجتماعی و مدنی، يعنی آغاز فاجعه و فروافتادن به قرائت‌های تنگ‌نظرانه و خارجی‌وار از دین که نهايت‌اش به باد رفتنِ همه‌ی ارزش‌های بنيادین دینی است. با هزينه کردن از قرآن و حديث و روایت، کسی مؤمن و مسلمان و صادق نمی‌شود: نه هر کس شد مسلمان می‌توان گفتش که سلمان شد / که اول بایدت سلمان شدن، آن‌گه مسلمان شد. دردِ دین لازم است، به همراه صداقت و بصیرت. و گرنه هر جاهل متنسک و دین‌فروشی می‌تواند لاف دين‌داری بزند.

این مقدمه‌ی دراز را برای اين گفتم: ريیس جمهور آينده‌ی کشور، اگر احمدی‌نژاد نباشد، دو مشکل بزرگ دارد: يکی، بازگرداندن شأن و جایگاه راستین مقام رياست‌جمهوری به وقتی که رييس جمهور احترامی داشت و نمی‌شد به همین سادگی او را در هر گوشه‌ی جهان به تمسخر و استهزاء گرفت (و بعد هم مثل پهلوان‌پنبه‌ها و دون‌کیشوت‌وار لاف زد که همه کور شدند و کر و ما بوديم که تاج عزت و افتخار بر فرق نُه اختر نهاديم). سطحی شدن زبان و ادبیات رياست جمهوری، نشانه‌ی نزدیک شدن به مردم و از آن‌ها بودن نيست. می‌توان درست و سنجیده و متين و پخته سخن گفت و اعتنا به شأن و جایگاه خود داشت، اما «صداقت»‌ داشت که «دل بیارامد ز گفتار صواب / آن‌چنان‌که تشنه آرامد به آب». اما نکته‌ی دوم، که بی‌ارتباط به نکته‌ی اول نيست، باز گرداندن شأن و عزت و کرامت انسانی مردم است. گشت ارشاد فقط يک نمونه‌ی دمِ دستی (و بی‌اهميت‌تر در ميان چیزهای ديگر) از نابود شدن کرامتِ انسانی مردم است. ولی مگر مردم کوچه و بازار از آن‌چه که بر سر دانشگاهيان و دانشجويان در فضاهای فرهنگی ما می‌رود با خبر می‌شوند؟ مگر دستگاه قضاوت ما وضع‌اش بهتر است؟ مگر کارمندِ بانک ما بهتر برخورد می‌کند؟ این بی‌معنا و بی‌اهميت شدن کرامتِ انسانی در کشور ما البته حاصل يک سياستِ کلان‌تر است: سیاستِ استخفاف! مردم را باید استخفاف کرد تا اطاعت کنند. وقتی کسی را خوار و خفیف کردی و مرتب وجودش، هویت‌اش و هستی‌اش را تحقیر کردی، ناخودآگاه مطيع‌ات می‌شود و از تو می‌ترسد. «سياستِ استخفاف» نخِ نامرئی حاضر در تمام جفاهايی است که بر کرامتِ انسانی در کشورِ ما می‌رود. فکرش را بکنید که تمام کسانی که در این هفت-هشت‌ ساله‌ی گذشته به «اتهام»ِ جاسوسی دستگیر شدند، به زندان افتادند و بعد اعتراف کردند، کجا هستند و امروز چه می‌کنند؟ خوب «جاسوسی» اتهام کمی نیست (در همين کشورهای غربی کسی اگر جرم‌اش جاسوسی باشد، ممکن است به سادگی متهم به حبس ابد شود). در کشور ما هر «اتهام» به سادگی مترادف است با «جرم» (بيانيه‌های گردابی‌ها را ببينيد که در دو خط اول می‌گويند متهم و بعد هم می‌گويند مجرم؛ يعنی هنوز دادگاهی تشکیل نشده، قبلاً حکم صادر شده و تجدید نظر و وکیل و اين حرف‌ها در کار نيست). و بعد همین «متهم‌»ها، روانه‌ی زندان می‌شوند. جرم‌شان محرز می‌شود (آن هم جرم‌هايی از جنس جاسوسی!). بعد هم آزاد می‌شوند و تمام. انگار نه انگار خبری بوده است از اول! خوب این رفتار یک معنا بیشتر ندارد: اين‌ها را گرفتیم تا توی دل بقیه را خالی کنيم که حواس‌شان باشد! در کشور ما، گاو و گوسفند، مرغ و ماهی، سگ و گربه، گنجشک و کلاغ متهم به جاسوسی و تلاش برای براندازی نرم نظام هستند (چه برسد به دانشجو، استاد دانشگاه، وبلاگ‌نویس، روزنامه‌نگار و «زن»)، مگر این‌که خلاف‌اش ثابت شود! خوب، سنگ بنای اين رفتار و اين نگاه پر از سوء ظن، باز هم همين است: سياست استخفاف. و البته که سياستِ استخفاف جواب می‌دهد.

وقتی که بعضی از مراجع و علما نسبت به سوء استفاده از نام «امام زمان» در تریبون سازمان ملل هشدار دادند، نکته بسیار ساده بود. نتيجه‌ی اين بازی کردن با بنيادی‌ترین عقاید دينی مردم، تنها این نیست که کسانی که «ضد دین» تلقی می‌شوند، شاد می‌شوند از اين به سخره رفتن دین و اعتقادات مردم. نتیجه‌ی بعدی اين است که آن مؤمن ساده‌ای که امام زمان‌اش برای‌اش تمام زندگی‌اش است و با آن خوش است و سلامت روانی‌اش در گرو همان است، وقتی اين مُبلغ «امام زمان» را با اين ادبيات ببيند، یکی از این دو اتفاق می‌افتد: يا او هم زبان و ادبيات‌اش، پرخاش‌جو می‌شود و سطحی؛ و يا در رکنِ اولیه‌ی همان اعتقادش شک می‌کند. رونق مسلمانی و ايمان، با این نوع تبلیغ دين پیشاپیش رفته است. بهترین حمله به اعتقادات دینی مردم، با همين دفاع‌های بد و ترويج‌های سطحی و مبتذل رخ داده است. روزگاری با آيه‌ای از قرآن، فضیل عیاضی زاهد و پارسا می‌شد. زمانی بود که با بیتی از سنایی، گم‌گشته‌ای راهِ هدایت می‌يافت و نوری در باطن‌اش می‌جوشيد. اين روزها، شنيدن نام قرآن و بزرگان دين، مردم را فراری می‌دهد. و آيات و احادیث تبدیل به چماقی می‌شوند در دست لمپن‌ها برای از ميدان به در کردن رقبای‌شان. برای بر زبان آوردن سخن بزرگان، نقل آیه و حدیث، استشهاد جستن به بیتی پرمعرفت و اشارت، فقط دانستن زبان فارسی یا عربی کافی نیست؛ درک، دردمندی و مسئولیت هم لازم است: حرف درویشان بدزدد مردِ دون / تا بخواند بر سلیمی زان فسون... اين روزها، از خواندن آیات قرآن و تعظیم و تکریم اولیای دين وائمه‌ی شیعی، بوی تعفن ریا و تزویر و دین‌فروشی می‌آيد؛ بد نیست نامزدهای ریاست‌ جمهوری آینده نسبت به استفاده از ادبیات دینی حساسیت و مسئولیت بیشتری از خود نشان دهند. روزهای اول انقلاب، استفاده از این ادبیات آسان‌تر و کم هزینه‌تر بود؛ اين روزها، هم هزينه‌ی دنيایی‌اش زياد است (باعث نفله شدن مردم – از بی‌گناه گرفته تا گناه‌کار - و از دست رفتن کرامتِ آن‌ها می‌شود) و هم هزینه‌ی عقبايی‌اش (اگر مؤمن به قیامت و حساب و کتاب باشی).
نمی‌بینم نشاط عيش در کس
نه درمانِ دلی نه دردِ دينی
درون‌ها تیره شد، باشد که از غیب
چراغی بر کند خلوت‌نشینی

مولوی در داستان موسی و شبان، در آن داستان تمثیلی و پرمعنا و عمیق مثنوی، بيتی می‌آورد از زبان موسی (همان که مورد عتاب خداوند «جرم‌بخش و عيب‌پوش» قرار می‌گیرد): گندِ کفرِ تو جهان را گنده کرد / جامه‌ی دیبای دین را ژنده کرد. حالا باید گفت گندِ این نوع دین‌داری است که جهان را گنده کرد و جامه‌ی دیبای دین را ژنده کرد. و این چیزی نيست جز همان حدیث امام صادق که فرمود: قطع ظهری اثنان عالم متهتک و جاهل متنسک هذا يصد الناس عن علمه بتهتکه و هذا یصد الناس عن نسکه بجهله. اين حدیث امام صادق آينه‌ی تمام‌نمای وضع فعلی ماست. جامعه‌ای که در آن عالمان مُلَجّم‌اند و جاهلان مکرم. این تصور که احمدی‌نژاد مسئول پدید آمدن اين وضعیت است تصوری است خطا، به نظر من. تنها کار رييس دولت نهم، پرده برداشتن از اين وضعیت بود. احمدی‌نژاد، نوکِ کوه یخی بود که مدت‌ها زیر آب بود. هنوز تا جاری شدن سیل وقت هست! ما همه سوار همین کشتی هستيم و همه مسئول‌ایم برای این‌که جلوی غرق شدن‌اش را بگیریم. نامزدهای رياست‌ جمهوری آتی که امروز احساس خطر کرده‌اند، بايد کمی زودتر بيدار می‌شدند؛ ولی هر يک ثانیه‌ای که زودتر به فکر اصلاح امور بیفتند، يک ثانیه جلوتر خواهند بود.

مطلب مرتبط: دوزیستی ناگزير، تقیه و پارانويا

پ. ن. ۱.کاش جوانمردِ سینماشناسی پیدا شود و فیلم «المصیر» يوسف شاهين را تماشا کند و شرحی از داستان و نکته‌های‌اش بنويسد و شباهت‌های‌ فیلم را با جامعه‌ی امروزی ما نشان دهد.

پ. ن. ۲. این را هم بدون هیچ شرحی ببينید؛ تيتر مثل روز گویاست: «استقبال «خودجوش»؛ ۶ صبح «فردا» در فرودگاه مهرآباد!»

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است