ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
پنجشنبه ۲۵ مهر ۸۷ :: October 16, 2008 

وفات... وفای تو

مهدی مرا انداخت ميانه‌ی توفان. اسبابِ خير و رحمت شد. تا آخر نوشته که رسيدم ديگر بند نبودم يک جا. خلوتی لازم بود. اين تلنگر مرا کشاند تا آن عميق‌ترين لايه‌های پنهانی که در آن زلالِ‌ اشک نشسته‌ است و صفای یکرنگی و اعتراف. جای سر نهادن. جای برابر ديدن خويش با او. بانو دارد ترانه‌ای پخش می‌کند روی کامپيوترش. خواننده می‌خواند: «در خواب دوش پيری در کوی عشق ديدم...» بغض‌ام می‌ترکد. دم غروب گريبان خودم را گرفته بودم که اگر همين الساعه مُردی، چه‌طور جواب می‌دهی؟ جواب‌گويی را گذاشتم کنار. هزار جور فکر و غوغای ديگر به جان‌ام ريخت. ساعتی پيش، هنوز سوگ‌نامه‌ی مهدی را نخوانده بودم، با خودم زمزمه می‌کردم که: «گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار / صاحب‌دلان حکايتِ‌ دل خوش ادا کنند». دقایقی بعد تا آخر يادداشت را که خواندم، مثل پر کاهی بودم پريشان و سرگشته . شده بودم خلاصه‌ی بغض... روان‌‌اش شاد باد و آشنای دريای رحمت. این تلنگرها ما را با خودمان آشناتر می‌کند. مرگ را اگر از ما می‌گرفتند، چه‌طور می‌فهميديم که هستيم؟ کيميايی است اين بريدن‌ها و انقطاع‌ها. هم برای رفتگان. هم برای ماندگان. ديدن اين‌ها، روح آدم را از جهان اهريمنی جدا می‌کند. آدم‌تر می‌شويم با شهودِ وفات. وفات، اتمام وفاست. وفات، يعنی وفای تو. يعنی وفای به عهدِ تو. جانی که در او وفا نيست، جانی تيره است و کم‌بها. وفات‌‌‌اش قرين وفا باد. فوتی در ميان نيست؛ هر چه هست وفاست.

خواننده می‌خواند:
آن کس که تو را شناخت، جان را چه کند؟
فرزند و عيال و خانمان را چه کند؟
ديوانه کنی،‌هر دو جهان‌اش بخشی
ديوانه‌ی تو هر دو جهان را چه کند؟
يادِ پدرم می‌افتم که سخت اين ابيات را دوست داشت و می‌خواند با خود گاه و بی‌گاه. از همان اندک سال‌هايی که با او بودم، این چیزها خوب به يادم مانده. همين‌هاست که امروز مرا ساخته است. فهميدن پدران، فهميدن وفات‌شان کار ساده‌ای نیست. سخت است. بايد با خودت خیلی کار کرده باشی. سخت است.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است