ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
سه شنبه ۲۶ شهریور ۸۷ :: September 16, 2008 

عزم راسخِ بيراهه رفتن

پاسخی از اکبر گنجی به نقد عطاء الله مهاجرانی، در زمانه منتشر شده است. ابتدا بگويم که پاسخگويی ايشان را بايد به فال نيک گرفت (منوط به اين‌که واقعاً پاسخگويی او تبديل به يک روش شود). اما محتوای پاسخ اوست که محل پرسش من است. به اعتقاد من ايشان در اين پاسخ نه تنها نشان نداده است که اشکال‌هايی که مهاجرانی بر او گرفته وارد نيست، بلکه بر عکس بيراه‌های او بيشتر شده است و نمونه‌هايی نقل کرده است که نه تنها مدعای خودش را ثابت نمی‌کند بلکه دقيقاً در راستای سخن مهاجرانی است. بعضی از اين نمونه‌ها را نقل می‌کنم و حاشيه‌هايی در ضمن ماجرا می‌آورم (من نمی‌گويم هنوز که با کجای نقد آقای مهاجرانی موافق‌ام و با کجا مخالف؛ سخنِ من اين است که گنجی به جای پاسخ‌گويی، جدل‌ورزی کرده است).

نويسنده در بند اول نمونه‌های‌اش، به جای پاسخ دادن به مهاجرانی نمونه می‌آورد که سيد محمد بهشتی هم قلب را قلبِ صنوبری می‌دانسته با شاهدی که گنجی نقل می‌کند. به فرض درستی ادعای گنجی، اين پاسخ مهاجرانی نيست. نمی‌توان گفت که پس بهشتی هم زبانِ قرآن را نمی‌دانسته؟ به اين می‌گويند فرار به جلو، نه پاسخگويی.

در بند بعدی او تکيه می‌کند به قول فخر رازی (و البته ما نديدم که چيزی از او نقل کرده باشد) و سپس می‌گويد: «به همین دلیل، در قرآن یک مورد هم یافت نمی‌شود که مغز را محل ادراک خوانده باشد. به تعبیر دیگر، پیامبر گرامی اسلام دریافت‌های خود در چارچوب دانش زمانه بیان کرده است. البته انصاف این است که مولوی یکی از متفکرانی است که مغز را محل ادراک می‌دانست»! بالاخره از دید گنجی «محل ادراک» بايد مغز باشد يا قلب؟ اگر مغز باشد، درباره‌ی صدق و کذب قرآن يا حديث يا مثنوی چه می‌تواند گفت؟ و اگر قلب باشد چه؟ (اگر مغز و قلب در اين متون به صورت تمثيلی و استعاری به کار رفته باشد، چه؟). گنجی اين پرسش‌ها را پاسخ نمی‌دهد.

در بند بعدی، نويسنده از زمخشری نقل می‌‌کند: «چه فایده‌ای در ذکر سینه است؟ به‌خاطر این‌که عموم مردم معتقدند کوری فقط در حدقه‌ی چشم است و استعمالش در قلب استعاره است. اما خداوند می‌خواسته است اثبات کند که برخلاف اعتقاد عامه، کوری به قلب هم اطلاق می‌شود و به همین سبب کلمه‌ی صدر را آورده است». اين سخنان زمخشری بيشتر در جهت اثبات ادعای مهاجرانی است و نقض گنجی. وقتی او می‌گويد:‌ «برخلاف اعتقاد عامه، کوری به قلب هم اطلاق می‌شود»، لابد از قلبی جز همين قلب مادی و صنوبری سخن می‌گويد که «کوری» بر آن تعلق می‌گيرد. و آشکارا زمخشری اين‌‌ اعتقاد را که کوری منحصر به کوری چشم فيزيکی باشد، «اعتقاد عامه» می‌شمارد. حال نويسنده در شمار عامه است يا هم‌رأی زمخشری؟ پس او این بند از زمخشری را برای نقضِ سخن خودش نقل کرده و اثبات رأی مهاجرانی يا برای اسم‌پرانی و اظهار فضل؟

در نکته‌ای هم که او از طبری نقل کرده است [و قیل (ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور) و القلوب لاتکون الا فی لصدور، توکیدا للکلام، کما قیل (یقولون بافواههم مالیس فی قلوبهم)؛ می‌شود کسی ترجمه‌ای سرراست از اين عبارت ارايه کند؟]، من گمان می‌کنم او دوباره دچار قرائت نادرست و فهم غلط شده است. من ظن به خطا بودن این برداشت می‌برم. شايد علمای اهل لغت و عربيت بتوانند نکته‌ای بيفزايند.

از اين نمونه‌ها البته فراوان می‌توان نقل کرد. همه‌ی مفسران هم لزوماً رأی‌شان رأی خردپسندی نبوده است. چه بسا با اين‌ها بتوان محاجه کرد (از سوی مقابل هم خودِ نويسنده در همین متن با باوری که موافق و هم‌ساز آموخته‌های کودکی‌اش نمی‌افتد، مخالفت می‌کند و ذکرش را خواهم آورد). خلاصه اين‌که فهم مفسران را نمی‌توان مترادف با معنای قرآن نشاند (مگر اين‌که گنجی قرآن تازه‌ای تعريف کرده باشد به اسم «قرآن محمدی» که با قرآنی که بقيه‌ی مسلمانان می‌شناسند فرق دارد و تفسيرهای‌اش هم متفاوت باشد).

اما شاهکار پريشان‌گويی نويسنده در نقل قولی است که از امام علی آورده است. او ابتدا می‌گويد: « شاید بتوان تمام مفسران را نادیده گرفت و همه‌ی آن‌ها را به قرآن ناشناسی متهم کرد. اما با قرآن ناطق، علی ابن ابی طالب چه خواهیم کرد؟ آیا آن حضرت را هم به قرآن ناشناسی متهم می‌کنیم؟» اين نکته که آن‌چه او نقل کرده است، به اعتقاد من دقيقاً همان چيزی است که منظور نظر مهاجرانی است، به کنار. آيا او از موضع يک متکلم و فقیه شيعه‌ی اثنی عشری حرف می‌زند يا از موضع يک آکادميسين؟ آيا روزنامه‌نگار دانشمند ما کارش پاسخگویی به نقد است يا جدل کردن برای اصرار بر قول خويش؟ اگر هدف مجادله نيست گنجاندن عبارت «قرآن ناطق» که تعبيری است آکنده از فرض‌ها و اعتقادات شيعی، در دل متنی که قاعدتاً بايد پاسخ به يک نقد باشد، چه معنايی دارد؟ و اساساً خودِ نوشته‌های نویسنده چندان موافق با اين تعبير «قرآن ناطق» نمی‌افتد. يا او يک نفر شيعه‌ی دوازده‌ امامی معتقد و ملتزم به باورهای شناخته شده و رسمی اين مذهب است يا نيست. اگر هست، پس آن همه مقالات آشفته و پريشانی که سنخيتی با عقايد اماميه ندارند، چی‌ست؟ اگر نيست، پس تعبير «قرآن ناطق» و عنوان «حضرت» آوردن پشت نام «علی ابن ابی‌طالب» يعنی چه؟ گنجی می‌خواهد هم دل عامه‌ی مؤمنان را با اين تعابير به دست بياورد و هم در صفِ عقل‌گرايان سکولار شمشير بزند. هيهات از اين بازی‌ها!

در بند بعدی، ايشان می‌گويد: «معراج پیامبر گرامی اسلام، یعنی سفر روحانی - جسمانی ایشان در عالم بیداری، از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی و از آن‌جا به همه‌ی آسمان‌ها و مشاهده و ملاقات با موجودات ملکوتی و خداوند، یکی از ضروریات اعتقادی تمام فرق و مذاهب اسلامی است» (اين همان باور مألوف نويسنده است که از آن ياد کردم؛ همچون آن تعبير «قرآن ناطق» در بالا). واقعاً اين طور است؟ واقعاً اعتقاد به جسمانی بودنِ معراج، «یکی از ضروریات اعتقادی تمام فرق و مذاهب اسلامی است». «ضروری»؟ «تمامِ فرق و مذاهب اسلامی»؟! واقعاً؟ پس تکليف آن‌ها که به معاد روحانی و معراج غير جسمانی باور دارند چی‌ست؟ خارج از اسلام‌اند؟ از نويسنده‌ای که با آن شور و حرارت از بهاييان دفاع می‌کند و ژست ليبرال بودن به خود می‌گيرد، سخت بعيد است به کار بردن چنين تعابير متضاد و متخالف! کافی است گنجی به جای «تمام» می‌گذاشت «بعضی» يا حتی «خیلی». آن وقت کل ماجرا زمين تا آسمان فرق می‌کرد. با اين تعابير نادقیق و شتاب‌زده، عملاً به نقطه‌ای می‌رسيم که بگوييم هيچ جريان و جنبش عقلی و خردگرا در اسلام هرگز وجود نداشته و اکنون هم وجود ندارد و اين آشکارا تحريفِ تاريخ است.

نويسنده در بندِ نتيجه‌گيری با پرسش‌هايی که در می‌اندازد به خوبی نشان می‌دهد که ذهن‌اش تا چه اندازه صفر و يک کار می‌کند و قرآن را چقدر سياه و سپيد می‌بيند: «چگونه است که اعراب جاهلی سخنان پیامبر را می‌شنیدند و از آن سر در می‌آوردند، ولی امروزیان از معنای این زبان سر در نمی‌آورند؟ آیا بزرگ‌ترین مفسران تاریخ اسلام، زبان قرآن را فهمیده‌اند یا خیر؟ آیا کسی یا کسانی بوده‌اند که زبان قرآن را فهمیده باشند تا با استناد به سخنان آن، مفسران عالی‌قدر بتوان گفت نظر قرآن درباره‌ی فلان موضوع فلان است؟». يعنی امروزيان تنها زمانی می‌توانند بگويند که از زبان قرآن سر در می‌آورند که دقيقاً همان چيزی را بفهمند که اعراب جاهلی می‌فهميده‌اند؟ يعنی اگر چيز ديگری، يا عميق‌تری يا متفاوتی فهميدند، فهم‌شان نادرست است؟ نويسنده می‌گويد: «آیا بزرگ‌ترین مفسران تاریخ اسلام، زبان قرآن را فهمیده‌اند یا خیر؟». بايد گفت که آيا پاسخ به این سؤال، با يک «بله» يا «خير» مسأله را حل می‌‌کند؟ يعنی واقعاً يک جواب نوعی «بله» يا «خير» کل مسأله‌ی تعدد و تکثر تفاسير و پيچيدگی‌های زبان را پوشش می‌دهد که توپ را به ميدان «بزرگ‌ترين مفسران تاريخ اسلام» می‌اندازيم؟ مگر مفسران تاريخ اسلام از آسمان آمده بودند که من و شما جسارت به نقد کشيدنِ سخنِ آن‌ها را نداشته باشيم و برگرديم بگويید آب از سرِ چشمه آلوده است؟! اصلاً «زبان قرآن را فهميدن» يعنی چه؟ فهمِ قرآن يعنی چه؟ نويسنده در ابتدايیات سخن‌اش لنگ است و می‌تواند هر وقت دل‌اش بخواهد هر معنای تازه‌ای را در اين مضمونِ «فهم قرآن» بريزد و از اين شاخ به آن شاخ بپرد (چنان‌که ديديم که يک جا علی، امام اول شيعيان، می‌شود «قرآن ناطق» و عنوان حضرت دارد و جايی می‌شود يکی مثل بقيه!). با اين مبناهای متلون و نقاط عزيمت سيال و ژله‌ای که نويسنده اختيار کرده است، تا قيامِ قيامت هم نمی‌توان به زمينه‌ی مشترکی برای بحث رسيد.

پ. ن. من شيعه هستم و اعتقاد و باور من به علی ابن ابی‌طالب کمابيش، با تفاوت‌های مهمی البته، همان‌هاست که نويسنده می‌گويد. من هم عنوان حضرت و اميرالمؤمنين و قرآن ناطق و مظهر العجايب را شايد به کار ببرم. اما خرج کردن اين عنوان‌ها در بحث و نقد، آشکارا نشان از ضعف استدلال نويسنده دارد و لرزان بودن پایه‌های ادعا.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است