ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
سه شنبه ۱۹ شهریور ۸۷ :: September 9, 2008 

آوازه‌ی جاودانه

دل‌ام بهانه می‌گيرد. کتاب‌ها روی هم تلنبار شده‌اند. کلی مقاله بايد بخوانم. کلی يادداشت بايد حاشيه بزنم و ويرايش کنم. فردا يک مصاحبه‌ی ديگر می‌کنم برای يک فصل ديگر پايان‌نامه. ولی شب‌ها که بر می‌گردم، دل بهانه می‌گيرد. بهانه‌ی نفسی «تا زنم آب در ميکده يک بار دگر...». دم غروب داشتم فکر می‌کردم که چطور می‌شود پاک شد، خالی شد از این همه فکر مختلف و مخالف؛ چطور می‌شود نفسی سکينه‌ی خاطر را آزمود...؟ و بهانه از عشق است. آن غزل مولوی را گوش می‌دادم، که ناظری می‌‌خواند. با خودم گفتم اگر آدم عشقی و معشوقی نداشته باشد، اين‌ها را برای که بخواند؟ معشوق را اگر از دنیای کسی ربودی همه چيزش را گرفته‌ای. آن وقت آدم دور خودش می‌چرخد. آن‌وقت «آن بانگ بلند صبحگاحی، وين زمزمه‌ی شبانه» پاک بی‌معنا می‌شود؟ بانگ بلند صبح و زمزمه‌ی شبانه برای که؟ برای چه؟ وقتی دل‌ات اسير نباشد، وقتی سودايی نداشته باشی، صبح و شام‌ات معنايی ندارد. لازم نيست معشوق و محبو‌ب‌ات خيلی هم آسمانی باشد. آسمانی يا زمينی ندارد. تفاوت‌اش در درجات است، نه در نوع. بايد جايی دل‌ات بلرزد که بتوانی بگويی به او که «روشنی خانه تويی، خانه بمگذار و مرو». بايد با تمام وجودت ببینی فرو ريختن ارکانِ خانه‌ی هستی‌ات را تا بتوانی بگويی: «خام بمگذار مرا...». اين همه شعر، اين همه خيال لطيف، اين همه موسيقی، اين هم نگارگری بی عاشقی باد هواست. ولی عشقی که تو در آدمی می‌ریزی، جايی برای چيز دیگری نمی‌گذارد. آن قدر تنگ می‌کنی این خانه را که عاشق را هم جا نمی‌دهی. ديگر عاشق هم نیست. اصلاً عاشق کی بوده است که حالا باشد؟
من می‌گذرم خموش و گمنام
آوازه‌ی جاودانه از تست

پ. ن. این شعر و آهنگی که بانو در وبلاگ‌اش گذاشته (از سريال سربداران) همين‌جور در ذهن‌ام چرخ می‌خورد و مرا با خودش می‌چرخاند.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است