ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
دوشنبه ۱۱ شهریور ۸۷ :: September 1, 2008 

رمضانی کردن (*)

امشب آخرين شب ماهِ شعبان است. شبی که نبايد در آن «قدح از دست» نهاد. داشتم غذا گرم می‌کردم در مایکرو-ویو. توی ظرف بخار داغی محبوس بود. بانو گفت با دست در را بر ندار. مثل پسر بچه‌های شيطان و بازيگوش، با لجاجت کار خودم را کردم و الآن با انگشتِ سوخته نشسته‌ام رمضانيه می‌نويسم؛ قدحی هم در دست نيست. قدحی اگر باشد به مجاز بايد باشد!

اما رمضانيه‌ی من چگونه است؟ «به خدا خبر ندارم...». من رمضان و همه‌ی آداب و مناسکِ آن و هر چه مناسکِ‌ ديگر را همیشه در خودم معنا کردم. خودم، وجودم، هستی‌ام مثل موج با اين‌ها بالا پايين رفته است. هیچ وقت نگذاشته‌ام درون‌ام بازيچه‌ی رأی فقيه شود. آن توسنِ سرکش را رها کرده‌ام که بی‌خويشی کند. و ذوق‌اش را با يکرنگیِ خودش ببرد نه با تکليف فقيهانه. هر روز هم قصه‌ای تازه برای‌ام می‌سازد این ديوانه‌ی درون. راستی رمضان، زن است يا مرد؟ می‌بينيد که آدم وقتی ديوانه باشد، سؤال‌های‌اش هم به ديوانگان شبیه است نه به عقلا. رمضان و آداب‌اش برای من چیزی است در رديف ساير آدابِ شريعت. و شريعت مقصدی دارد و مقصودی. شريعت برای رام کردنِ ديوانگان است. برای شفا دادن بيماران. برای متوسطان. برای بالا رفتن از نردبان. ما هم البته داريم از نردبان بالا می‌رويم. ما هم چه بسا هنوز سخت محتاج همین قدم‌های نخستين‌اش باشيم. ولی حقیقت اين‌جا نيست. من با مناسک که برخورد می‌کنم، اولين نهيبی که به خودم می‌زنم اين است که اگر به آن‌ها ملتزم شدی، بايد اول قدم ترکِ داوری کنی. ترک داوری هم يعنی اين‌که درباره‌ی ديگران، درباره‌ی هر که غير از خودت، هيچ داوری نکنی بر مبنای رابطه‌اش با همين مناسک و آدابی که تو بدان عمل می‌کنی. رمضان، برای من يعنی ترک داوری. رمضانی کردن (بر سياق «بهاری کردن» در شعر مولوی) يعنی ميهمانی رفتن بدون اين‌که زير چشمی زل بزنی به بقيه‌ی مهمان‌ها که چطور غذا می‌خورند و چطور می‌نشينند و چطور با هم حرف می‌زنند. بعضی مهمانی‌ها تماماً حول محور ميزبان می‌گردد. البته بعضی‌ها در همان بعضی مهمانی‌ها هم به قصد ديدنِ بقيه‌ی مهمان‌ها می‌روند و زياد کاری به ميزبان ندارند!

اصلاً اين چه بازاری است که بخواهی شرح بدهی، توضيح بدهی که تو کيستی و او کی‌ست؟ وقتی يک مهمانی بروی که تو بنشينی يک گوشه‌ای، بی هيچ آداب و ترتيبی، بدون اين‌که کسی در تو نظر بدوزد، دزديده نگاهی بکنی به تبسم ميزبان که خوانِ کرم گسترده است و به ملاطفت دعوت به نشستن بر سرِ خوان می‌کند، آن وقت تنگ‌نظری است به ميوه بنگری يا طعام‌اش. می‌دانی؟ عاشق که باشی، رمضان و غير رمضان ندارد. هميشه دائم الصلاتی و دايم الصيام. عاشق که باشی می‌گويی روزه‌ی من به قندِ لبانِ تو گشوده می‌شود، بی آن تا قيامت روزه‌دارم. عاشق که باشی، می‌گويی:
ما را ز تو سِرّی است که کس محرم آن نيست
گر سَر برود، سِرّ تو با کس نگشاييم
و اين می‌شود «صيام» تو! رمضانی کردن، يعنی خراب کردن همين حالی که بی‌جهت خوش است. رمضانی کردن يعنی اين‌که بفهمی رمضان يا غير رمضان، گوی‌ای هستی و بازيچه‌ای و مثل پرِ کاهی روی موج بالا پايين می‌روی. برای من رمضانی کردن یعنی اين. جَنَم اگر داشته باشی، هميشه می‌شود رمضانی کرد! يکی دو قدم که پايین‌تر آمدی، می‌شوی هم‌نفسِ حافظ و هوس رندی کردن به سرت می‌زند. گه‌گاهی ريشخند زاهدان خشک دماغ هم شايد بکنی. شايد بگويی:
زانِ میِ عشق کزو پخته شود هر خامی
«گر چه» ماهِ رمضان است بياور جامی!
و آن «گر چه» را به تفطن می‌فهمی و سعی نمی‌کنی فاتحه‌ی اولين و آخرينِ شعر حافظ را با تأويل‌های صوفی‌پسند و زاهد خرکن بخوانی! خيلی خواستی پایين‌تر بيايی، سحر مثل مسلمانِ خوب از خواب بيدار می‌شوی، سحوری می‌خوری. کارهای ديگرت را می‌کنی. غروبی می‌شود و به فتوايی (به فتوای دل‌ات؛ يا فتوای پيری يا فتوای ملايی) روزه را (در يک وقتی) می‌شکنی و می‌گويی: «خوب يک روزش تمام شد». خوب است اين هم. برای بعضی‌ها خوب است. ولی آتش گرفتن ندارد. مزه‌ی ذوقِ طاعت دارد. طاعتی که از به جای آوردن‌اش هول حيرت و پريشانی به جان‌ات نمی‌ريزد. طاعتی که آن گوشه‌کنارها کمی نشانه‌های داوری کردن هم هست. طاعتی که مرز می‌کشد. خط می‌کشد. جدا می‌کند. ولی اين هم خوب است. هر کسی حظی دارد و شأنی. برای من رمضانی کردن يعنی مثل موج رفتن و آمدن. همين.

(*) برای رفع ابهام می‌نويسم:
گفت درختی به باد: «چند وزی؟» باد گفت:
«باد بهاری کند، گر چه تو افسرده‌ای».

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است