ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
پنجشنبه ۳ مرداد ۸۷ :: July 24, 2008 

سکوتِ صومعه‌ها....

صومعه‌نشينی، رياضت کشيدن، چله‌نشينی و اين کارها، آدمی بيکار می‌خواهد که هيچ تعهدِ مهمی، از جمله داشتن خانواده و زن و فرزند، نداشته باشد (و از همه مهم‌تر غمِ نان و مسئوليت امرار معاش هم اصلاً نداشته باشد). من مانده‌ام که چنين آدمی که فقط به فکر خودش می‌تواند باشد، اصلاً چه خاصيتی دارد؟ جان‌ام فدای آن گناهی که به خاطر بودن و زندگی کردن در ميان اين همه آدم و لوليدن در دلِ همين زندگی معمولی گريبانِ آدم را می‌گيرد! چه خاصيتی است در زهد و پارسايی‌ای که از عالم و آدم بريده باشی و خزيده باشی توی غار؟ اگر اين‌جور بشود زندگی کرد، خوب است؛ ولی نمی‌شود! حداقل با اين اوصاف که من می‌بينم نمی‌شود. در نتيجه، گناه کردن چيز مهمی است. از گناه نبايد غفلت کرد، علی‌الخصوص گناهی که در برابر رهبانيت و صومعه‌نشينی از هر نوعی باشد (سنتی و مدرن‌اش فرق زیادی با هم ندارند؛ هر دو سر و ته یک کرباس‌اند). بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که خيلی از کسانی که می‌افتند دنبال اين زهد‌ورزی‌ها و صومعه‌نشينی‌ها بيشتر از آن‌که دليل‌اش معرفت نفس و مجاهدت با نفس باشد، ترس و وحشت از گناه است. دمِ حافظ گرم:
می‌ خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
گويد تو را که: «باده مخور»،‌ گو: «هو الغفور»!

پ. ن. اصلاً نمی‌دانم اگر يک زمانی هوس رياضت کشيدن کردم، چه طوری بايد توجيه‌اش کنم! خدا آخر و عاقبت‌ام را به خير کند!

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است