ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
شنبه ۵ مرداد ۸۷ :: July 22, 2008 

سر به هوا بودن

می‌گويند که چهارپايان سر به زيرند؛ يعنی رو به زمين‌اند. آدميان سر از زمين بر گرفته‌اند. آدم بر دو پا راه می‌رود. سرش را بالا می‌گيرد. سر بالا رفتن، گويی خاصيتِ آدمی است. يعنی از زمين به آسمان رفتن. حال اين زمين و آسمان را چه مجازی بگيريم، چه حقيقی، بشر هر دو کار را کرده است. يعنی از فتح زمين، به فتحِ آسمان‌ها و سيارات و کراتِ ديگر رسیده است. و از تسخير عالمِ تن به سوی گشودنِ دروازه‌های جان می‌رود (من از مؤمنان به «جان» و «روح» حرف می‌زنمٰ نه از منکرانِ آن).

در راه که می‌آمدم به اين سر به هوا بودنِ آدمی فکر می‌کردم و خيالی در من می‌آويخت. سودايی، هوسی چنگ در جان‌ام می‌زد و از رفتن‌ام وا می‌داشت. انگار يکی می‌کشيد مرا که همان‌جا که هستم بنشينم. يکی از درون نهيب می‌زد که نشستن همان و ويرانی و فروپاشی همان. انگار جنگی در درون‌ام بر پا بود. شهرام ناظری در گوش‌ام می‌خواند که:
کشيدند در کوی دلدادگان
ميانِ دل و کام ديوارها
با خودم می‌گويم چرا؟ مگر آزار داشتند؟ چرا قصدِ آزار دلدادگان آخر؟ چرا سوزاندنِ مهرورزان؟
انگار پاسخ‌اش را دقايقی بعد می‌دهند:
فريبِ جهان را مخور! زينهار!
که در پای اين گل بود خارها!
ولی چرا ما هميشه خارِ اين جهان را می‌خوريم؟ ما از زمينی بودن تمنای آسمانی شدن کرديم. سودای سر بالا داريم و هر قدم‌اش سوختن است و امتحان.
در خمِ زلفِ تو آويخت دل از چاهِ زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

می‌بينی؟ به سودای سر بالا، دست به رشته‌ای می‌زنيم و تازه می‌فهميم بلای بزرگ‌تری در کمين بوده است. خنده‌دار آن است که آن‌ها که می‌دانند بعدش چه دامی برای‌شان نهاده‌اند، می‌گويند:
جانِ علوی هوسِ چاهِ زنخدانِ تو داشت
دست در حلقه‌ی آن زلفِ خم اندر خم زد
يعنی همه چيز قوس می‌شود، دايره می‌شود. اين دايره از زمین به آسمان می‌رود و باز به زمين می‌رسد. يعنی هبوط، عروج، هبوط! انصافاً خودت سرگيجه نمی‌گيری؟ دست از سر اين بيچارگانِ حيران بردار!

هان... داشتم می‌گفتم. از آن‌که سايه به سايه‌ام می‌آمد. گاهی قدم تند می‌کنم و او عقب می‌ماند. گاهی گذاشته‌ام شانه به شانه‌ام بيايد. گاهی پيش افتاده است. حالا او دوست است يا دشمن؟ ظاهرش بدون شک دشمن است. هر چه می‌کند فريب است؛ همان «فريبِ‌ جهان را مخور! زينهار!» برای او هم صادق است. اين «او» در درونِ من است يا بيرون؟ ساخته‌ی خيالِ من و ضمير من است يا وجودی است قايم به ذات؟ اين «او»، «زاييده‌ی پندارِ من» است يا همزادِ من؟ هر چه هست، هر کدام از اين‌ها که باشد، کمندی دارد پر زور. و من خود را می‌کشم که از اين کمند رها شوم. در اين دشت، صياد يکی نيست. يعنی ظاهراً يکی نيستند. صياد زياد است. کدامِ صياد بهتر است؟ اصلاً قرار است ما صيد باشيم يا صياد؟ «صيد بودن خوشتر از صيادی است»؟ واقعاً؟ ما شکاريم يا شکارچی؟ خوب است آهو باشی. خوبی است شيری در پی‌ات افتد. اين‌گونه خوب است. ولی اگر آهويی باشی و روباهی، شغالی، کفتاری چنگال در دل‌ات بيندازد، درد است! صيدِ او شدن خوب است، نه صيدِ هر صيادی. حال با اين همزاد يا زاده‌ی پندار و ضمير، چه بايد کرد؟ واقعاً، ما از دستِ تو يا از دستِ‌ خود به کجا پناه ببريم؟ اصلاً پناه‌گاهی و مفرّی هست؟ نمی‌شود در این سيل‌خيزِ حادثه، لحظه‌ی حضوری يافت؟ لحظه‌ای برای بی‌خويشی؟ لحظه‌ای برای طهارت و پاکی؟ نمی‌شود؟...

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است