ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
دوشنبه ۱۷ تیر ۸۷ :: July 6, 2008 

رمزِ کلمات و تومارِ وجود

زياد مشغولِ آن عنوان پر طمطراق بالا نشويد! مقصودم سرراست‌تر از اين‌هاست. دقت کرده‌ايد که گاهی اوقات آدم با کلمه‌ای، حرفی، نوايی، نغمه‌ای، نگاهی و لحنی زیر و رو می‌شود؟ گاهی آدم تلنگری می‌خواهد. شکلی، حرفی، صوتی، برق نگاهی حتی، ممکن است حال‌اش را پاک دگرگون کند. نمی‌دانم اسمِ اين حالت دقيقاً چی‌ست، ولی يک چيزی است که خيلی تأمل برانگيز است.

بعضی وقت‌ها، قرآن می‌خوانم و می‌شنوم و دو سه آيه تمام ارکان وجودم را می‌لرزاند. گاهی بيتکی پريشان‌ام می‌کند. گاهی يک بخش از آوازی از شجريان (حتی يک تکه از يک گوشه‌ی خاص يا يک تحرير به خصوص) اشک‌ام را در می‌آورد. بعضی اوقات هست که آدم مثلاً قرآن می‌خواند و با تأمل و آهسته و پيوسته چيزی را می‌فهمد و می‌خواند و می‌نوشد. آن وقت حسابی ديگر دارد، اما مستقل از اين وضعی که می‌گويم نيست. يک چيزهايی در ذهنِ آدم، در مغزش و در روان‌اش هست که پس‌زمينه و بستر فهم بسياری چيزهاست. شايد کمی اغراق‌آميز به نظر برسد، ولی وجود و درون مخاطب و مستمع اگر پر باشد، چه بسا نياز چندانی به گوينده و خطاب‌کننده نداشته باشد. اين‌جاست که مخاطب به گردِ خود می‌تند. و اين حال، حالی است برای مقامِ جذبه. همان که اقبال لاهوری می‌گفت:
نظر به خويش چنان بسته‌ام که جلوه‌ی دوست
جهان گرفت و مرا فرصتِ تماشا نيست!
يا همان که مولوی می‌گفت:
چنان در خويشتن غرق‌ام، که معشوق‌ام همی‌گويد:
«بيا با من دمی بنشين»، سرِ آن هم نمی‌دارم!

اين‌ها به معنی نفی خطاب‌کننده و گوينده نيست. اين‌ها معنای‌اش عزلِ بيرون به نفعِ درون نيست. من فکر می‌کنم مهم است آدم تأثير اين عوامل را در فهم‌های‌اش به رسميت بشناسد و بداند که این ذهن و روانِ انباشته‌اش چگونه پرده می‌افکند بر درک و شناخت‌اش از هستی و پيرامون‌اش. شايد اين فهم و شناخت چندان قرينِ «واقعيت» نباشد. چه بسا واقعیت فاصله داشته باشد با اين درک‌ها (حال اين درک‌ها مقطعی و لحظه‌ای باشند يا پيوسته و تومارگونه). اما به رسميت شناختنِ شأن اين مداخله‌ها، آدم را در شناخت‌ِ خودش آگاه‌تر می‌کند. اين پر بودن و خالی بودن ذهن و ضمير آدمی، خیلی در تعيينِ جهتِ‌ او نقش ايفا می‌‌کند. شايد حالِ مولوی همين است که گفته است:
من ز بسياریِّ گفتارم خمش
من ز شيرينی نشستم روترش

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است