ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۸۷ :: May 6, 2008 

خبط دماغ

نشستم با خودم گشتم دنبال شعری که وصفِ اين حال باشد. اول گفتم: «خيالِ حوصله‌ی بحر می‌پزد هيهات / چه‌هاست در سر اين قطره‌ی محال انديش». ديدم اين وصف حال عاشقان هم می‌تواند باشد. اين بيت را با خود خواندم: «در تنگنای حيرت‌ام از نخوت رقيب / يا رب مباد آن‌که گدا معتبر شود». ديدم مصرع دوم بيت سخت مناسب است، ولی «رقيب» برای خودش عظمتی دارد و شأنی. ذهن‌ام را زير و رو می‌کردم در پی بيتی، شعری که اين جنون را وصف کند. از راه رسيد و گفت: «دنبال چه داری می‌گردی؟ اين حال، اسم دارد. يک اسم شناخته شده‌ی قديمی. فرنگی‌ها به آن می‌گويند مگالومانيا و فارسی زبان‌ها می‌گويند خود بزرگ پنداری! چرا خودت را خسته می‌کنی و شعرها را تباه می‌کنی؟»

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است