ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
جمعه ۹ اسفند ۸۷ :: February 27, 2009 

تاسيان...

چند ساعتی است که ذهن‌ام درگیر ابياتی از حافظ است: دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود... با خودم فکر می‌کردم که اين غزل چه جهانی است از معنا. می‌خواستم بنشينم و بنويسم از «رخساره‌ی برافروخته» و از دلِ سوخته‌ی غمزده‌گان و از «مشعل چهره» و هزار نقش تازه و معنای ظريفی که به خيال‌ام می‌آمد. حرف‌ها در دهان‌ام ماسيد و خيال‌ها در يالِ شب گم شد. ناگهان از غزل حافظ پرتاب شدم به شعری از سايه که مدت‌هاست گوشه‌ای گذاشته‌ام‌ برای روزِ مبادا، برای وقتِ هجوم شب. يادِ پدرم افتادم و همه‌ی دلتنگی‌ها و بيکرانگی‌ تنهايی‌ها... فرصت کم است. خيلی کم‌تر از آن‌که به خيال‌مان بگذرد حتی. يک بار ديگر نوشته‌ام – بارها البته – که چقدر با يادِ مرگ زنده‌ام!‍ کمتر روزی است که اين واژه‌ی سه‌حرفی، رنگی به زندگی‌ام نزند. و يادِ مرگ با يادِ پدرم همراه است. هميشه يک چيز آخرش برای‌ام می‌ماند: فرصت شمار صحبت... و البته تنها کاری که می‌شود آخرش کرد: گذشت، بخشش و صاف کردن آيينه‌ی سينه.

سينه‌ی صافی گرفتم پيش چشمِ روزگار
تا در اين آيينه هر کس خود چه پندارد مرا!

هان، از آن شعر سايه می‌گفتم. بياييد اول دو تصنيف بشنويد. با صدای شجريان و آهنگ مشکاتيان. دو تصنيف ارکستری. «جان عشاق» و «گنبد مينا». یکی در اصفهان و يکی در دشتی. اولی روی همان غزلی است که امشب مشغول‌ام کرده بود و بعدی روی غزلی که آتش‌ام می‌زند. «از دلِ تنگِ‌ گنه‌کار...». اين دو را که گوش داديد، شعر سايه را بخوانيد. احوالِ کودکی من است. طفوليتی که با من آمده است و هنوز کودک مانده است. شايد اين کودکی تا دمِ مرگ با من ماند. اين کودکی حکمتی دارد برای من... قصه‌اش بماند برای بعد.


خانه دل‌تنگِ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشيد
زود بر خواهد گشت
ابری آهسته به چشم‌ام لغزيد
و سپس خوابم برد

که گمان داشت که هست اين همه درد
در کمينِ دلِ آن کودکِ خرد؟
آری آن روز چو می‌رفت کسی
داشتم آمدن‌اش را باور
من نمی‌دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی ديگر؟
آه ای واژه‌ی شوم
خو نکرده است دل‌ام با تو هنوز
من پس از اين همه سال
چشم دارم در راه
که بيايند عزيزان‌ام آه

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است