ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
جمعه ۲۳ فروردین ۸۷ :: April 10, 2008 

نسخه‌ی خويش

ديدم‌اش خرم و خندان... گفت: «می‌دانی چرا بعضی وقت‌ها غم پنجه در جان‌ات می‌اندازد؟». گفتم: «خوب غم است ديگر! سرشت آدمی این‌طور است». گفت: «نه! اگر قرار باشد نسخه‌ای از کسی باشی، نسخه‌ی خودت باش. برای خوشامد هيچ کس، هيچ چيز مگو، مگر برای عشق». گفتم: «اين چه ربطی به غم دارد؟». گفت: «ساده است! وقتی نسخه‌ی خودت باشی، يعنی عالم و هر چه در او هست، نزد تو سهل و مختصر است. يعنی، به جز او، به جز يکی، همان يکی، که يکی هست و هيچ نيست جز او، باقی علی الاطلاق‌ در همان طبقه‌ای می‌افتند که تو نه بايد نسخه‌ای از آن‌ها باشی و نه بايد راه خوشامدشان را بروی». گفتم: «فکر نمی‌کنی اين تکليفی که می‌کنی، خيلی سخت است؟» گفت: «معلوم است که سخت است! اگر ساده بود، آدم بی‌غم در دنیا بی‌شمار بود. نظر به خويش و نسخه‌ی اصيلِ خويش بستن، با خويشتن‌پرستی و خودخواهی فرق دارد. نسخه‌ی خويش را يافتن‌ يعنی رها شدن از نسخه‌ی هر چه جز او. از هر نسخه‌ای، چه اصل و چه بدل. چرا؟ چون خودت نسخه‌ای هستی نفيس. خودت آن نسخه‌ای هستی که در جايگاهِ خويش يگانه‌ای و هيچ کس چون تو نيست، هر چند همه اين يگانگی را دارند. پس يگانگی خويش را در حتی يگانگی هيچ کس مباز!» گفتم: «برای امشب بس است! همان خنده‌ی نخست‌ات، سرآغاز زوال غم است». و همين گفت‌وگو با تو، خاطر آدمی را شاد می‌کند و بار هر غمی را بر می‌دارد:
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عيسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است