ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
شنبه ۱۷ آذر ۸۶ :: December 7, 2007 

آن لايه‌ی ديگر

اين بخش خاکستری يا شايد هم تاريک وجودِ آدمی، هميشه برای من چيز حيرت‌آوری بوده است. حتی چيزی فراتر از حيرت، اين بخش هميشه فتنه‌ای بوده است هم به معنای مثبت هم به معنای منفی. عروجِ معنوی آدمی – و بسی آدميان – هم به باور من سخت مديون تلاطم‌های همين بخشِ خاکستری و حتی آن منطقه‌ی سياهی است که آدمی می‌آزمايد. وقتی می‌گويد سياه و خاکستری تقسيم‌بندی معرفتی، دينی يا روانشناختی نمی‌کنم. نگاهی حسی به ماجرا دارم. حس من به احوال درون‌ام ناظر است که جايی احساس سپيدی و روشنی می‌کنم و جايی احساس تيرگی و سنگينی. اين سبکبالی يا سنگينی حکايت و تجربه‌ای است که هر کس به فراخورِ حالِ خود می‌آزمايدش. بعيد نيست البته که مجموعه‌ای از ارزش‌های کلانِ اخلاقی باشد که التزام به آن‌ها باعث سبکروحی «هر» بشری شود. اما حرفِ من عجالتاً درباره‌ی خود است و بس. برای من شناختن اين تلاطم‌های اعماق ناشناخته و کمتر لمس شده‌ی روحِ آدمی و نفسِ او مهم‌ است، به همان اندازه که اخلاقی بودن و زندگانی پاک. واژه کم می‌آورم برای بيان اين حال غريب. حالی که دارم اين است:‌ اين سوترک يکی به قوت و با حيله‌گری تمام به سوی خود می‌کشدم. همين کنارِ دست‌ام، و نزديکِ من. لحظه‌ای از من جدا نيست. می‌داند که می‌بينم‌اش. می‌داند که دست‌اش را خوانده‌ام و می‌دانم که آن‌چه می‌بينم سراب است و يقين دارم دلِ من خرسند و خرم‌ به اين‌ها نيست که او وعده‌اش را می‌دهد. از اين سو يکی دارد به آوازی آسمانی می‌خواند: «سودای تو را بهانه‌ای بس باشد» و دستی مبارک به بالا می‌کشاندم. و من حيران‌ام و سرگردان ميان اين دو. از چپ و راست می‌کشانندم و من افتان و خيزان با خود و دل در جنگ‌ام.

واژه برای وصفِ اين حال کم می‌آورد و گنجايش ندارد. نمی‌دانم کدام لفظ را بايد اختيار کرد که به خوبی حق اين فضای خاکستری را ادا کند. تنها چيزی که مدام به خودم يادآوری می‌کنم همين ضعف و عجز آدمی است. مدام مشغول نبردی؛ مدام اين مصارعه ادامه دارد و تو بارها و بارها زمين می‌خوری. اما امان از زمان برخاستن! وقتی که برخاستی چه می‌کنی؟ نفس را فربه‌تر و مجرب‌تر کرده‌ای يا مطيع‌تر و گوش به فرمان‌تر؟ تو به فرمانِ اويی يا او به فرمانِ تو؟ غلبه‌ی او می‌چربد يا غلبه‌ی تو؟ اين‌هاست که برای من حکايت روزانه است. و هر دو سوی اين سودا شيرينی دارد و شيرينی‌ها می‌نمايد. بگذاريد خلاص‌تان کنم: «وسوسه» از شگفت‌انگيزترين و رازآلودترين همزادهای آدمی است (متعلق‌اش هر چه باشد؛ مال باشد، جاه باشد، حُبِّ شهوات باشد به تعبير قرآن يا هر چيزی از اين جنس). و اين «وسوسه» است که بازيگر مقتدرِ ميدان است (می‌خواهيد بگوييد «هوای نفس» يا خودِ «نفس»). گاهی «وسوسه»، می‌شود خداوند وجودِ آدمی. گاهی تو می‌شود سالاری که وسوسه يارای نفس کشيدن در برابرت ندارد. و من کدام حال را دوست‌تر دارم؟ پاسخ ساده آن است که حال دوم را، ولی پاسخ واقعی آن است که نه می‌دانی و نه تشخيص‌اش آسان است. پس سخت گرفتاريم و زمين‌خورده. سخت بيچاره. نيمی از اين‌ها را توی هواپيما در راه لندن نوشته بودم. الآن دارم «نينوا»ی عليزاده را گوش می‌دهم و آن سودای سر بالا با ترنم و شور می‌کشاندم به هوای مسکنِ مألوف و عهدِ يار قديم. و چه ذوق و لذتی دارد اين شيرينی رؤيت و ديدار بعد از سرگردانی در باديه‌ی هوا. و همين حال است که مرا سخت حيران می‌کند، حيران.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است