ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
شنبه ۵ آبان ۸۶ :: October 27, 2007 

‌عکس‌نامه‌ی آلمان

اين چند روزی که در ديار پروسيان بوديم نه فرصت چندانی برای وبلاگ‌نويسی بود و نه حتی مجال مرقوم کردن رقعه‌ای برای دفتر ديوانی. ولیعهد درگاه با آن زبان شيرين‌اش حکايتی نوشته بود، خوشامدی گفته بود. نه حال و روز جسمی خوشی داشتم و نه فرصتی باقی مانده بود. اکنون که برگشته‌ايم لندن سلسله‌ای از عکس‌ها را می‌گذارم. اولی عکسی است در ايستگاه قطار کرِفِلد. بعدی‌ها همه در دوسلدورف گرفته شده‌اند. عمدتاً کنار راین است. برای بعضی‌ها توضيح می‌گذارم. فرصتی اگر شد و دل و دماغی بود برای هر کدام توضيحکی می‌نويسم.

هوا بس ناجوانمردانه سرد بود!

روبروی ايستگاه مرکزی قطار دوسلدورف - همه‌ی توريست‌ها عکس می‌گيرند؛ مثل ما لابد!

يکی از ايستگاه‌های نزديک راين - اين هم «تيمبرلند»

اين خيابان پر است از فروشگاه‌های موبايل - اين يکی «ودافون» است.

اين‌جا «فون‌هاوس» دارند مثل «کارفون ورهاوس» لندن.

اين هم «ايچ اند ام» که من بيزارم از لباس‌های‌اش - بسيار شلخته و دهاتی است!

نمای خيابانی که به سمت راين می‌رود.

يادم نيست آن موقع از چی عکس گرفته بودم. حتماً يکی ديگر از همين فروشگاه‌ها بوده.

فروشگاه مدونا!

اين هم «اسپری» يا «اسپريت»؛ نمی‌دانم کدام‌اش درست است.

«زارا» يا «زهرا».

اين‌جا اسم فروشگاه «تی-موبايل»شان، «ت-پونکت» است يعنی ت نقطه!

«اشنايدر ويبل گاسه». چرا گرفتم؟ نمی‌دانم!

نقشه‌ی راهنما مستقيماً به سمت راين هدايت‌ات می‌کند.

به سمت موزه‌ی فيلم.

يک ساعت بزرگ قديمی درست کنار راين.

اين خانم تا ما را ديد، جو گرفتش که بيايد از ما عکس بگيرد. بعد هم سر صحبت را باز کرد و کلی از ايران حرف زد. آلمان آدم‌های مهربان زيادی دارد. قبلاً اين‌جوری نبودند.

قایق‌های روی راین کمی زيادی تفريحی‌اند. شطرنج‌اش را داشته باشيد فقط.

برج تلويزيونی دوسلدورف از راه دور! آفتاب درست پشت برج است.

نقشه به سمت برج بالا و ساختمان پارلمان راهنمايی‌ات می‌کند.

«لاندتاگ». عکس‌های پايين را ببينيد.

آخر معماری و طراحی شهری!

طراحی مدرن

پای برج تلويزيون‌شان

زیر برج

ساختمان پارلمان

سمت چپ اين‌جا لنگرگاه قايق‌های کوچک تفريحی است

يک چيز مثلث مانند عجيب با کلی عدد و رقم که من چيز سر در نياوردم ازش. شايد بايد بيشتر نگاه‌اش می‌کردم.

آن عقربه‌ها را می‌بينيد؟ هر دو تا تکان می‌خوردند و می‌چرخيدند ولی نه مثل ساعت. در حد سی درجه می‌چرخيدند و بعد بر می‌گشتند سر جای اول. فلسفه‌ی اين را هم نفهميدم.

 بازگشت به نقطه‌ی خروج از «اوبان» نزديک راين.

همان بغل. آب از دهان ماهی فواره می‌زند!

يارو شمشير کشيده گردن ماهی را بزند!

شير هم دارد آب قی می‌کند!

بله. معرف حضورتان هستند که؟ آقای نيکلاس کيج و تبليغ ساعت.

همان حوالی است. اسم خيابان يادم رفته.

مانکن‌های ايرانی سينه ندارند. مانکن‌های اين‌ها سر بريده‌اند!

يکی از ايستگاه‌ها «اوبان» دوسلدورف نزديک ساختمان «زاتورن».

اين هم يک مغازه‌ی «د ام». نمی‌دانم دوسلدورف است يا اسن.

 


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است