ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
پنجشنبه ۲۶ مهر ۸۶ :: October 18, 2007 

و اما شهرام ناظری

چند شبی از کنسرت شهرام ناظری در لندن گذشته است و او حالا ديگر در ايران است. شبی که از کنسرت برگشتيم حس نوشتن نداشتم. حالا می‌نويسم از نقاط قوت و ضعف‌اش. بی‌انصافی است که وقتی می‌خواهم درباره‌ی شجريان بنويسم، بی‌محابا استاد مسلم موسيقی ايران را به صليب می‌کشم و اکنون بخواهم درباره‌ی شهرام ناظری اغماض کنم.

کنسرت بسيار خوب آغاز شد. دو نوازنده‌ی عالی و تراز اول در جمع حضور داشتند: حسين رضايی‌نيا که دف و دمان می‌نواخت و سينا جهان‌آبادی که کمانچه‌ می‌کشيد. حضور هم‌اين دو نفر، وزنه‌ای برای کل کنسرت بود؛ اين دو واقعاً شاهکار بود کارشان. محسن نفر تار می‌زد با همان چهره‌ی عبوس و گريزان از جمع و منزوی. اما در برابر هنرنمايی سينا جهان‌آبادی و حسين‌ رضايی‌نيا، کار چشمگيری از او ديده نشد. به هر حال، کنسرت ناظری برای من ذوق خاصی داشت به خاطر غلبه‌ی اشعار مولوی و آن دو غزل نابی که اختيار کرده بود. اين دو غزل («زين دو هزارن من و ما . . .» و «باز آمدم چون عيد نو . . .») از غزل‌های بسيار محبوبِ من‌اند. طبيعی است که شنيدنِ اين‌ها سخت بيخودم می‌‌کند. اما گوش من به آواز شهرام ناظری اخت نيست. شهرام ناظری برای من در همان تصنيف‌خوانی دلپذير است. در نتيجه، بدون هيچ تعارفی من شهرام ناظری را مطلقا هم‌سنگ و هم‌رديف شجريان نمی‌دانم. شجريان، چنان‌که مشکاتيان هميشه گفته است، پهلوان آواز ايران است و هم‌آوردی در اين عرصه ندارد. چيزی که هست اين است که ناظری دست به نوآوری‌هايی زده است که شجريان هم همان کارها را کرده است (به جز البته اين کار «بر هم زنم» ناظری که خيلی با مزه بود)، اما اين نوآوری‌ها چه اندازه اقبال داشته است، نمی‌دانم. برای من هيچ کار شگفت‌انگيزی نبوده است. متأسفانه من هنوز سليقه‌ای سنتی در موسيقی ايرانی دارم و کم پيش می‌آيد که کاری نو، دل از من بربايد.

کنسرت ناظری يک نکته‌ی منفی داشت. در هيچ جای بروشورها مطلقاً نامی از رضا قاسمی، سازنده‌ی تصنيف «اين بشکنم آن بشکنم» برده نشده بود. گويی همه چيز زير سايه‌ی سنگين شهرام ناظری و پسرش بود. عمق فاجعه آن‌جاست که تا جايی که من خبر موثق دارم، حتی محسن نفر نيز نمی‌دانست که سازنده‌ی تصنيف رضا قاسمی است و گمان داشته که اين تصنيف از کارگاه حافظ ناظری و شهرام ناظری بيرون آمده است. من اسم اين را می‌گذارم بی‌انصافی و ضايع کردن حق آهنگ‌ساز. زيبنده‌ی کسی که نشان شواليه می‌گيرد نبود که چنين کاری بکند. من فکر می‌کنم آن پسر با کارهايی که می‌کند در حق پدر جفا می‌کند و حاصل زحمات پدر را با رفتارهايی نه چندان مطلوب بی‌ارج کرده است. من هنوز نمی‌دانم که آن‌که اين ندا را در انداخته که شهرام ناظری، پاواروتی ايران است چه کسی بوده. اميدوارم اين شيطنت کار حافظ ناظری نبوده باشد (دوستان اهل نظر که اطلاعاتی دارند، لطفاً روشنگری کنند). شهرام ناظری در حد و اندازه‌ی خود سخت کار کرده و زحمت کشيده است. شيوه‌ی خوانندگی‌اش منحصر به خودِ اوست و اين‌ها چيزهايی هستند بسيار ستودنی. هيچ نيازی نيست او را از حد و اندازه‌ی خودش بيرون ببريم. درست است که من علاقه‌ام به شجريان بسی بيش از علاقه‌ام به ناظری است، و اساساً در مقياس سليقه‌ی من ناظری در شمار دو سه نفر اول نيست، اما من هم به ناظری وام‌دارم به خاطر نغمه‌هايی که با شعر مولوی سروده است. اين برای من کفايت است که به او احترام بگذارم.
نکته‌ی ديگری که حتماً بايد ذکر شود اين است که شهرام ناظری آدمی است سخت خاکسار و بی‌ريا. به گمان من يکی از چيزهايی که صدای او را برای بسياری دلنشين می‌کند، همين خلوص و بی‌ريايی اوست. من نشانی از تکبر و غرور رايج هنرمندان در او نديدم (حداقل در تنها برخوردی که با او داشته‌ام). اين نکته‌ای است مهم به نظر من. و يکی از کارهای بی‌نظيری که شهرام ناظری کرد اين بود که در ابتدای کنسرت از الهه خواننده‌ی فقيد ياد کرد که کاری بود بسيار بزرگ‌منشانه و قدرشناسانه. دست مريزاد به او به خاطر اين کار.

می‌دانم که چه بسا علاقه‌مندان ناظری از من آزرده‌خاطر می‌شوند، اما با وجود تمام لذتی که از کنسرت بردم، از مجموعِ‌ آن‌چه در آن بود، بی‌انصافی می‌شد اگر اين‌ها را نمی‌نوشتم. حق ناظری به جای خود، حقِ حقيقت هم در جای خود.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است