ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
جمعه ۲۰ مهر ۸۶ :: October 11, 2007 

زبان عاجز تفسير

خواستم تفسیرت کنم. ديدم همه چيز را داری به اول‌اش بر می‌گردانی. فهميدم با اهل تأويل از تفسير گفتن کارِ خامان است. چشم! «بشستم دست از گفتن، طهارت کردم از منطق». تو خودت حادثه‌‌ هستی، حادثه‌هايی هستی پياپی. و تو خود هم به سخن می‌آوری و هم به سکوت می‌کشانی. خودت می‌دانی که هر بار در برابر جمعی، جمع بزرگی به سخن می‌ايستادم - و می‌ايستم - نخستين چيز که در خاطرم می‌آيد اين است که «ما چو ناييم و نوا در ما ز تست» و «دم که مرد نايی اندر نای کرد / در خور نای است نی در خوردِ مرد». ما رفتيم بخوابيم. خودت هر چه می‌خواهی بگو!


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است