ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
شنبه ۲۴ شهریور ۸۶ :: September 14, 2007 

ما غرّک بربک الکريم؟

چهار زانو نشسته بود روی زمين. چهره‌اش در هم فشرده بود و ابروان‌اش گره‌‌خورده. قطره‌ی اشکی به مژگان‌اش دويد و آرام زمزمه کرد: « . . . گويی که نيشی دور از او در استخوان‌ام می‌رود». آرام‌تر که شد، با همان لحن هشدار دهنده‌اش گفت: «الهيکم التکاثر حتی زرتم المقابر . . . شماها حيران و مفتون دو سه روز تنعم و فراوانی هستيد. نگاه کرديد که آخرش به گور می‌خسبيد؟ دو کلام علم‌اندوزی باد به سرتان می‌اندازد. يا ايها الانسان ما غرّک بربک الکريم؟ دو سه تا روزنه‌ی تازه‌تر از فهم به رويت باز شده است؛ حالا شده‌ای خداوندِ دانش و پروردگارِ جهان؟ فکر کردی کليدِ همه چيز به دستِ توست؟»

گفتم: «علم از سيطره‌ی آن خداوندی که تو می‌شناسی دارد بيرون می‌رود». گفت: «از کجا می‌دانی؟ تو فرض کرده‌ای، گمان برده‌ای، جهانی برای خودت ساخته‌ای و در آن جهان دايره‌ای ترسيم کرده‌ای و او را بيرون دايره فرض می‌کنی. مگر با فرض تو، او واقعاً از دايره بيرون می‌رود؟ فرض‌ات ظاهراً به تو قوّت داده است. کارت را راه می‌اندازد. تدبير معاش می‌کنی. خوب است، ولی همه جا پاسخگو نيست. هست؟ اگر هست، مرگ را برای من درمان کن! عشق را درمان کن!»

گفتم: «مفتی عقل در اين مسأله لايعقل بود». پشت سرش گفتم: «ديدی من هم بلدم شاهد بياورم و شعر به رخ‌ات بکشم؟» خنديد و گفت: «خودت لابد فرق شعر و نظم را می‌دانی. من مرادم تصويرسازی و تشبيه‌ نيست. شاهدِ شعری آوردن هنر بزرگی نيست. حکمت اگر در چنته داری، بياور!» گفتم: «برای امشب بس است. بگذار تا بعد».


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است