ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
جمعه ۲ شهریور ۸۶ :: August 24, 2007 

از تقدس‌زدايی تا توهم تقدس‌زدايی

امروز يادداشت داريوش سجادی (از مجيد سوزوکی تا اکبر گنجی) را که در انتخاب خواندم، سخت به فکر فرو رفتم که چرا ناگهان بايد در این حد راه افراط را رفت؟ نقد گنجی از شريعتی را می شود و بايد نقد کرد، درست همان‌طور که خودِ شريعتی را هم بايد نقد کرد.

يک نکته بدون هيچ شکی غير قابل انکار است. هنوز در جامعه‌ی ما عده‌ای هستند که شريعتی را «می‌پرستند» و پيشِ آن‌ها نمی‌توان گفت بالای چشم شريعتی ابروست. نه تنها از شريعتی، بلکه از هر انديشه‌ای که در لباس تقدس فرو می‌رود، بايد تقدس‌زدايی کرد. اکبر گنجی در شيوه‌ی نقدش پا را از صرف «تقدس‌زدايی» به گمان من فراتر گذاشته است و اين همان چيزی است که من به آن معترض‌ام. در ميدان انديشه، انسان‌ها هيچ قداستی ندارند، چه آن انسان شريعتی باشد يا سروش يا اکبر گنجی. اما فرق است بين مقدس ندانستن يک انسان و اين‌که هر چه خواستی بگويی. نقد گنجی‌ البته خاصيت خود را هم داشته است. يکی مثل يوسفی اشکوری رسماً می‌نويسد که بله شريعتی تناقض هم داشته است، اشتباه هم کرده است. اين قدم مثبتی است. اما نه تنها شريعتی که هر انديشمند ديگری هم اشتباه می‌کند. کارِ انديشه پيامد طبيعی‌اش ارتکاب خطاست، مگر اين‌که ادعای معصوميت داشته باشيم که اين حرف‌ها هم دوران‌اش خيلی وقت است سپری شده است.

اما داريوش سجادی ديگر حسابی از آن طرف بام افتاده است. با خواندن يادداشت داريوش سجادی من حرف‌ام را درباره‌ی گنجی پس می‌گيرم (اگر سجادی چنين می‌نويسد، گنجی خيلی وضع‌اش بهتر است!). سجادی در يک نوشته‌ی کوتاه از گنجی گرفته تا مخملباف و حسين درخشان و نيک‌آهنگ کوثر را وارد ماجرا کرده و سعی کرده با سريش روان‌کاوی همه را به تحليل خودش از گنجی بچسباند. به نظر من در ماجرای نقد شريعتی (يا نقد گنجی) چند اصل ساده و روشن وجود دارد: ۱. اين‌ها هيچ کدام قداست ندارند. ۲. همه‌ی اين‌ها انسان هستند و طبيعتاً مرتکب خطا می‌شوند. ۳. به بهانه‌ی تقدس‌زدايی نمی‌توان هر سخن مربوط و نامربوطی را به کسی نسبت داد؛ درک بستر زمانی و فضای اجتماعی حاکم بر زندگی هر فردی در تحليل سخنان و انديشه‌ی او مهم است.

خيلی مختصر دو نکته‌ را در حاشيه‌ی نقد گنجی می‌افزايم که ديگران هم به آن اشاره داشته‌اند. يکم اين‌که ديدگاه شريعتی درباره‌ی زنان و حقوق زنان، و نقد کردن‌ِ آن، نقدی است که حتی اگر به جا باشد، فی نفسه چندان وزن و اعتباری ندارد. مگر در آن مقطع که شريعتی در آن زندگی می‌کرد، حقوق زنان به شکل امروزی چقدر مطرح بود و عموم مردم جامعه و انديشمندان و روشنفکران سکولار و دينی، چقدر بر آن تأکيد داشتند که حالا اين وسط شريعتی مقصر ماجراست و بايد تاوان همه‌ی زن‌ستيزی‌های عصر خودش را پس بدهد؟ خوب اگر بحث درباره‌ی پيروان شريعتی است و اين‌که عده‌ای از او بت ساخته‌اند و به تک تک حرف‌های او تأسی می‌کنند و او را پيشوای خود می‌شمارند که بايد بی‌چون و چرا از او تبعيت کرد، محل نقد جای ديگری است: مقدس‌سازی شريعتی را بايد نقد کرد نه اين‌که گريبان خودش را بگيريم. بايد ديد اگر من و شما، اکبر گنجی يا هر کس ديگری در زمان شريعتی می‌زيست و بعد عمر کوتاه شريعتی را هم می‌داشت و هيچ فرصتی هم برای بازنگری و تعديل افکار خود نداشت، امروز ما با چه نوع انديشه‌ای روبرو بوديم؟ فرض کنيم اکبر گنجی، ابراهيم نبوی يا هر کس ديگری که در اوايل انقلاب شور و هيجانی انقلابی داشتند، در همان دوران متوقف می‌شدند. سرنوشت اين‌ها بهتر از شريعتی می‌شد؟ اين جای کار است که کار گنجی از نقد فراتر رفته و بی‌انصافی می‌شود.

ديگر اين‌که ديدگاه‌های شريعتی درباره‌ی دموکراسی نقد می‌شود. اين‌جاست که من عميقاً معتقدم درک اکبر گنجی از دموکراسی مشوش است. او از دموکراسی چيزی ساخته است که با واقعيت دموکراسی چندان نسبتی ندارد. گفتمان دموکراسی‌خواهانه عمدتاً از شاخصه‌های دو سه دهه‌ی اخير است. سی سال پيش نه درباره‌ی دموکراسی پژوهش علمی مفصلی شده بود و نه نمونه‌های عملی آن چندان که بايد خود را نشان داده بودند. لذا اين‌که بگوييم شريعتی مخالف دموکراسی بود، پرسش‌های زيادی پيش می‌آورد: کدام دموکراسی؟ مگر در ايرانِ زمانِ شريعتی ما اصلاً‌ نظامی دموکراتيک داشتيم؟ مگر گروه‌های مبارز و انقلابی در پی ايجاد دموکراسی بودند که شريعتی با آن مخالف باشد؟ بايد سی سال از آن دوره می‌گذشت تا بررسی شود که بيشتر دموکراسی‌های جهان، ناکام مانده‌اند. آن موقع نه شریعتی دموکراسی را – چنان‌که امروز می‌شناسيم – می‌شناخت نه اکبر گنجی و نه هيچ مروج يا مخالف دموکراسی. لذا کشيدن پای شريعتی به بحث دموکراسی، اساساً مغلطه‌ای بيش نيست.

اگر هدف گنجی تقدس‌زدايی از شريعتی است، خيلی راحت‌تر می‌شود اين حرف را زد بدون اين‌که آدم به تناقض‌گويی بيفتد. تناقض‌گوتر از او داريوش سجادی است که ديگر حسابی عنان از کف داده است. اين‌جاست که می‌گويم همه دارند از هم انتقام می‌گيرند. اين‌جور نوشته‌ها اصل بحث را در غبار هياهو گم می‌‌کند. خيلی سرراست و دقيق، با استناد به حرف‌های خود شريعتی و کتاب‌های منتشر شده‌ی او می‌توان صحت و سقم ادعاها را نشان داد. از آن گذشته، اگر گنجی پای مباحث جديدتر را، مانند دموکراسی، حقوق بشر، آزادی بيان، و اين چيزها را به ميان می‌کشد، باز هم می‌شود بحث را خيلی سنجيده پيش برد، نه اين‌که ناگهان سخن از عقده‌های جنسی به ميان بياوريم. من واقعاً نمی‌فهمم اين شيوه‌ی تمسخرآميز هتاک را که تا از پاسخ‌گويی باز می‌ماند، متوسل به سخيف‌ترين عبارات و نسبت‌ها می‌شود و نزديک‌ترين راه بيان‌اش هم از اسافل اعضای انسان می‌گذرد!

گمان می‌کنم گنجی بهتر است طيفی از طرف‌داران و مبلغان شريعتی را ترسيم کند. آراء خود شريعتی را هم به درستی بررسی کند. بعدش مشخص کنيم آيا همه‌ی کسانی که از شريعتی تأثير گرفته‌اند يا او را ستوده‌اند، ضد دموکراسی و ضد زن هستند يا نه. اين شيوه‌ی نقد گنجی (و بدتر از آن سخنان افراطی داريوش سجادی) شلوغ‌ کردن بحث است و تسويه حساب شخصی. در يادداشت نخستی که درباره‌ی گنجی نوشته بودم، اگر چه عبارات‌اش تند بود و بايد آرام‌تر از اين نوشته می‌شد، اما هنوز اساس حرف من همان است: گنجی شتا‌ب‌زده دارد حرف می‌زند. شايد دارد با اشکوری لج‌بازی می‌کند و می‌خواهد حرف‌های‌اش را به او ثابت کند. اين‌ها را نمی‌دانم. اما حداقل در دو نمونه‌ای که در بالا آوردم، مدعيات گنجی چندان پايه‌ی محکمی ندارد. حقيقتاً من فکر می‌کنم گنجی وقتی شريعتی، يا هر کس ديگری را نقد می‌کند، اين نقدها را بر پايه‌ی درکی که خودش الآن از دموکراسی، جمهوريت، حقوق بشر و آزادی بيان دارد، نقد می‌‌کند. اين شيوه‌ی نقد چندان مقرون به صواب نيست. درک گنجی از دموکراسی و جمهوريت و اين قبيل مسايل نه اولين درک است و نه آخرين درک (فرض را بر اين می‌گذارم که اين برداشت‌های گنجی اساساً درست و خالی از اشکال باشد؛ اگر نادرست يا ضعيف باشد که کار خراب‌تر از اين‌هاست). در نتيجه، من در کار گنجی شتاب بيش از حدی می‌بينم.

پ. ن. من از نقد آقای محمود دلخواسته بی‌خبر بودم. اين نقد را هم در کنار نوشته‌های ديگر بخوانيد تا فضای بحث کمی روشن‌تر شود: رويکرد گنجی به شريعتی و انقلاب ۵۷ بر چه اساسی استوار است؟ (بدون اين‌که داوری مثبت يا منفی درباره‌ی اين مقاله بکنم، متن آن را در ادامه‌ی مطلب می‌آورم. نقدی اگر بر آن وارد است بر جای خود استوار، اما اين هم يک نمونه از نقد گنجی است
.)

پ. ن. ۲. متن ظاهراً در صفحه‌ی من به هم می‌ریزد. شايد به دليل طولانی شدن متن است. به هر حال می‌توانيد از همان صفحه‌ی گويا مقاله را بخوانيد.

پ. ن. ۳. اين مطلب را در راديو زمانه هم بخوانيد: «در جستجوی حقيقت يا قدرت». شخصاً فکر می‌کنم اگر نويسنده به نقد عين متن گنجی اکتفا می‌کرد و فرامتنی عمل نمی‌کرد و مشخصاً پای بنی‌ صدر را به ميان نمی‌کشد، به نقد بهتری می‌رسيديم. اما معتقدم باز هم بخش مهمی از ضعف نظری گنجی را نشان داده است.

من با بخش‌هايی از اين مقاله مشکل دارم و اساساً نوعی آرمان‌گرايی را در این مقاله هم می‌بينم. اما به هر حال اين نقد از برخی جهات خواندنی است.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است