ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
شنبه ۱۰ شهریور ۸۶ :: September 1, 2007 

دستِ پنهان

چندين سال پيش، زمستان ۱۳۷۶ و بهار ۱۳۷۷، با بوی عطری آشنا شدم که هر بار جايی به مشام‌ام می‌خورد ناخودآگاه درنگ می‌کنم. می‌ايستم. خيال‌ام بال می‌کشد به دور دست‌ها. انگار چيزی جايی جا مانده است. ولی هست. يا شايد هم هيچ کدام از اين‌ها نيست. شايد همين بوی غریبی است که در جان آدم می‌ماند. اين عطر، و فقط همين عطر نه نمونه‌های تازه‌اش، سخت تکان‌ام می‌دهد. دل‌تان خواست برويد به وب‌سايت‌اش و نمونه‌اش را سفارش بدهيد بفرستند در خانه‌تان! ديشب پيش از خواب لپ‌تاپ به دست نشسته بودم و آخرين جيره‌ی روزانه‌ی مقالات و اخبار و اطلاعات را مصرف می‌کردم. کنار سرم، اين عطر با هر وزش نسيمی در جان‌ام رسوخ می‌کرد و گذشته را زنده می‌ساخت. هيچ عطری تا به امروز به قدر اين یکی در جان‌ام ننشسته است. اين عطر چه سرّی دارد؟


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است