ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
پنجشنبه ۴ مرداد ۸۶ :: July 25, 2007 

سرگردان ميان دنيا و آخرت

فرض کنيم قرار است زندگی جاويدی بعد از مرگ باشد (يا حتی نباشد). آيا حق داريم از اين دنيا لذت ببريم و از هر چه داريم حداکثر تمتع را ببريم (در چهارچوب هر نظام ارزشی که داريم)؟ می‌شود بگويی حالا اين دنيا زندگی زهر مارت شد، آخرت‌ات را داری و عمر جاودانی هست و خوب و بد آن يکی دايمی است. ولی نکته‌ی دردناک ماجرا اين است که آن زندگی جاودانی تضمين‌اش زياد قوی نيست که حتماً فردا سر از بهشت در بياوری (مگر اين‌که قرائت‌ات خيلی عارفانه باشد). دنيايت هم آن قدر تضمين ندارد که هميشه سعادت و دولت قرين‌ات باشد. پس می‌ماند قصه‌ی «وقت را غنيمت دان آن قدر که بتوانی» که «رهزن دهر نخفته است، مشو ايمن از او». هر لحظه ممکن است هر چه داری به طرفة العينی دود شود و برود هوا. آن وقت تو می‌مانی و هيچ. باد در دست. وضعيت دردناک و تراژيکی است. وقتی می‌بينی کلاً بازنده‌ای. از هر جهت که نگاه کنی مشغول باختی! فقط آن‌ها که عاشقی می‌کنند و گرم عشق‌اند (از هر جنسی) اين وضعيت تراژيک چندان نمی‌آزاردشان. تنها همان گرما، همان ايمان، همان عشق است که سايه‌ی سنگين هولِ‌ اين شب دراز را از سرت دور می‌کند. و از هر طرف که نگاه می‌کنی، وحشت‌ برت می‌دارد. تنهايی بيکرانه از هر سو خودش را به رخ‌ات می‌کشد. آخر کار، ما به چه کسی می‌گوييم برنده؟ خيلی از آن‌ها که زمانی برنده می‌خوانديم‌شان سخت بازنده‌اند، نه اين‌که دل‌مان نخواهد الآن جای آن‌ها باشيم يا اصلاً بگوييم نعمت‌هايی که آن‌ها دارند بد است. مسأله اين باخت وجودی هول‌ناک است که هر روز، هر لحظه، هر ساعت به آدم نيش می‌زند. و من آن قدر پررو هستم که خودم را به نشنيدن می‌زنم. می‌ترسم از روزی که صدا آن قدر بلند شود که ديگر نتوانم خودم را به نشنيدن بزنم. هستی گاهی سبک است گاهی سنگين، گاهی تلخ است، گاهی شيرين. اما شيرينی‌ها زهرِ پنهان دارد. دل به کدام حلاوت دادی که پشت‌اش تلخی نچشيدی؟ پس شيفته‌ی چه هستی اين‌جا، سرگردان ميان دنيا و آخرت؟ مؤمن می‌خواهی باشی، درست و حسابی باش. کافری هم اگر می‌خواهی بکنی، کافری باش تمام عيار. در يکی لذت و گرمای‌اش را بچش و در آن ديگر هول و وحشت و تنهايی‌اش را بکش. اما . . . سرگردان‌ايم. ميان دنيا و آخرت مانده و صدای جرس بلند است. و . . . و هزار بغض فروخورده و صدها سخن ناگفته. و هر روز زمزمه می‌کنم در گوش دل که:‌ گر بمانديم زنده . . . و رنه عذر ما بپذير، ای بسا آرزو که خاک شده! آرزوی ما هم مثل همه‌ی آن آرزوهای خاک شده. خاکی‌هايی هستيم از خاک آمده و روان به سوی خاک. و تمام.

پ. ن. اين را خوانده‌ام، سرگردانی‌ام ده برابر شده است.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است