ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
یکشنبه ۲۰ خرداد ۸۶ :: June 10, 2007 

ترديد

نمی‌دانم نام این وضعيت را چه می‌توان گذاشت. وضعيت نامشخص بودن، تصادفی بودن، بی‌حساب و کتاب بودن و در عين حال به شکل تجلی پيدا کردن که گويی نظمی و قاعده‌ای بر اين وضع حاکم است. نمی‌دانم چه اصطلاح و چه اسمی برای اين اصطلاح وجود دارد (اگر وجود داشته باشد؛ به هر زبانی). اما این حسی است که بعد از سه چهار سال وبلاگ‌نويسی به آن رسيده‌ام.

وبلاگستانی که من تا امروز شناخته‌ام، وبلاگستان موج‌ها، لحظه‌ها، فرصت‌ها، سوء تفاهم‌ها و دودلی‌ها بوده است. شايد برای عده‌ای اين فی‌نفسه نه خوب باشد نه بد. اما رسيدن به اين درک و شناخت برای من معناهای خاصی داشته است. برای کسی که تمام هستی‌اش و تمام زندگی‌اش را در گرو وبلاگ و وبلاگستان نهاده است (نه من که هر لحظه سری دارم و سودايی)، پذيرفتن اين وضعيت و تن دادن به پيامدهای‌اش دشوار است. درست مثل اين که عيبی را در معشوقی به عاشق‌اش گوشزد کرده باشی. آن دل‌سپرده‌ی وبلاگستان که موج‌ها، فرصت‌ها و سوء تفاهم‌های وبلاگستان (و تمام فضاهايی را که از الگوی وبلاگی و مجازی تبعيت می‌کنند)‌ را نبيند، بدون شک در ارزيابی واقعيت اين فضا اشتباهات محاسباتی دارد. بر این فضا بی‌قاعدگی حاکم است. بعضی وقت‌ها، ما به طور استقرايی نشانه‌هايی را می‌سنجيم و بر می‌شماريم و هر چه تعداد مثال‌ها را بالا می‌بريم، هيچ خطايی در الگوی ساخته شده‌مان مشاهده نمی‌کنيم و اين استواری و پايداری «استقراء» ما را فريب می‌دهد. یعنی الگو دارد عمل می‌کند، ولو به دروغ! به نظر من وبلاگستان فارسی اين است، بدون هيچ تعارفی.

وبلاگستان فضايی است ناشناخته، واقعاً ناشناخته (شايد هم من در آن گم شده‌ام و دارم به آن بی‌اعتماد می‌شوم). می‌توان با خوش‌بينی چشم بر بدی‌های آن بست و از خوبی‌های‌اش گفت (از خوبی‌های بسياری که دارد)، اما بايد تشخيص داد که اگر وبلاگستان را سرمايه‌ی کاری کنيم که می‌تواند سرنوشت آدميان را تغيير دهد، بايد سخت مراقب باشيم، مگر اين‌که چندان به سرنوشت آدميان اهمیتی ندهيم. مدتی است که دارم فکر می‌کنم اگر موقعيت زندگی‌ام عوض شود، اگر شغل‌ام تغيير کند، اگر محظورهای زندگی‌ام بيشتر شود، اگر حساسيت‌های پيرامون‌ام افزايش پيدا کند، آيا باز هم وبلاگ خواهم نوشت؟ ترديد دارم. آيا تنها راه مساهمت در بهبود زندگی آدميان وبلاگ نوشتن است؟ قطعاً‌ نه. وبلاگ، يک جور بازی است. بعضی وقت‌ها ما اين بازی را خيلی جدی می‌گيريم، گاهی از خود زندگی هم جدی‌ترش می‌گيريم. وبلاگ، وسيله است نه هدف. وسيله‌ای است برای رسيدن به يک (يا احتمالاً‌ چند) هدف خاص. وبلاگ در پوست «رسانه» خزيده است، اما وبلاگ رسانه نيست چون قاعده‌های رسانه برای آن دقيقاً‌ عمل نمی‌کند. اين وبلاگی که در پوست رسانه خزيده است دارد مفهوم رسانه را هم تغيير می‌دهد. به همين علت است که بايد به اين رسوخ وبلاگی در رسانه حساس بود. حساس بودن به معنای مثبت. نه حساس بودن به معنای مشکوک بودن به آن. بايد حساس بود به آن چون وبلاگ می‌تواند در رسانه و فضای رسانه‌ای، توهم ايجاد کند (چنان‌که تا به حال کرده است و مثال‌های‌اش هم بی‌شمار است). به همان اندازه وبلاگ می‌تواند مؤثر باشد و بسيار قوی عمل کند (و معتقدم آن‌جا که قوی عمل کرده است و مؤثر، از مجرای مناسب و منسجم‌اش و به شکل رسانه‌ای وارد شده است).

بگذاريد خلاصه کنم و تمام که خير الکلام ما قل و دل: برای رسانه ما تئوری داريم، دانشگاه داريم، متفکر داريم. ده‌ها نويسنده و استاد و فليسوف درباره‌ی رسانه سخن گفته‌اند و کتاب نوشته‌اند. چند نفر درباره‌ی وبلاگ با خصلت رسانه‌ای، در زبان انگليسی و بالاخص فارسی مطلب نوشته‌اند و نقد شده‌اند؟ بسيار انگشت شمار (حداقل تا جايی که من می‌دانم). وبلاگستان می‌تواند يک ميدان مين باشد. وبلاگستان می‌تواند بهشتی گمشده باشد. وبلاگستان فيل تاريکخانه است. و تازه فيلی است که هميشه فيل نمی‌ماند. اين وبلاگستان می‌تواند تبديل به «هر چيزی» در تاريکخانه شود:‌ يعنی متغير بودن و سياليت مدام. وبلاگستان در حال «شدن» است و معلوم نيست وقتی درست و حسابی «بشود»، چه چيزی می‌شود. من همين‌جور يک سری حرف‌های خام را که مدتی است ذهن‌ام را مشغول کرده است نوشتم. شايد بعداً تغييرش بدهم يا به تفصيل درباره‌ی آن‌ها حرف بزنم. فعلاً اين‌ها را داشته باشيد تا بعد.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است