ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
جمعه ۷ اردیبهشت ۸۶ :: April 27, 2007 

ما کجا ايستاده‌ايم؟

مدت‌ها به اين مسأله فکر کرده‌ام که ما، ماهايی که اسلام را رحمانی می‌بينم و عقلانی، کجا ايستاده‌ايم؟ ماها کجا جدی هستيم؟ ما را چه کسی جدی می‌گيرد و چه کسی ما را جدی نمی‌گيرد؟ چه کسی يا چه کسانی وجود و انديشه‌ی ما را بر نمی‌تابند؟ اين ما، مايی است متکثر و متنوع. اين «ما» يک شخص، يک دين، يک مذهب و يک مليت نيست. اين «ما» همه جا هست. اين «ما» مايی است که به خردِ انسانی در کنار وحی ايمانی بها می‌دهد و قدر هيچ کدام را فرو نمی‌کاهد. اما ما واقعاً کجا ايستاده‌ايم؟

امروز کوتاه با کوروش عليانی صحبت می‌کردم. به نکته‌ی خوبی اشاره کرد. نکته‌ای مهم و عميق. چرا يک تفکر تماميت‌طلب که ادعای دين‌داری هم می‌کند، انديشه‌ی کسی مثل من را که دين‌ستيز هم نيستم و بلکه بسيار جاها به دفاع از آن برخاسته‌ام نمی‌تواند تحمل کند (نمونه‌های آشکارش بسيار زياد است)؟ چرا اين‌ها دقیقاً همان کسانی را خارج از دين و فاسد می‌دانند که به زبان و عمل دين‌ورز هستند و سخت دغدغه‌ی دين‌ و اخلاق دارند؟ چرا؟ يک دليلِ روشن‌اش اين است: اين‌ها دين را انحصاری می‌خواهند. نمی‌خواهند هيچ کس ديگری درباره‌ی دين حرف بزند جز خودشان. نمی‌خواهند کس ديگری دين را فهم و تفسير کند جز خودشان. تنها روايتِ درست از دين متعلق به خودشان است و بس. در نتيجه، ديگران از دين خارج می‌شوند. اما هم اين‌ها هستند که «خارجی‌»اند؛ يعنی انديشه و عمل‌شان نسب از انديشه و عمل «خوارج» می‌برد. با اين تفاوت که به قول امير سوشيانت: آن‌ها «پیشانی‌هاشان از کثرت سجده کبودتر از شماها بود. شما در رکاب رسول نجنگیدید و ایشان همه چنین کردند. در میان ایشان از حافظ و قاری قرآن بسیار بیش از شما بود. بعد از قضیه‌ی حکمیت اما همین اینان چه خون‌ها ریختند به نام دین و دین‌داری و امر به معروف و نهی از منکر».

اين يک جهت از ما. جهت ديگر آن سوی ماجراست. اين «خوارج»، لاييک‌ها را بهتر و بيشتر تحمل می‌کنند، تا کسانی که دين را می‌شناسند و به آن عمل می‌کنند. کسی را که لاييک باشد و دغدغه‌ی دين و تعهدی به آن نداشته باشد، متشرعان ظاهری آسان‌تر می‌توانند تکفير کنند. برچسب زدن به آن‌ها خيلی ساده‌تر است، در نتيجه آن‌قدر مسأله نيستند که اين گروه ديگر هستند. اما دين‌ستيزان هم بيشتر همين «خوارج»ِ ما را ترجيح می‌دهند تا ما را. آن‌ها طعمه‌های بهتری است. آن‌ها همان چهره‌ی خشنی را نشان می‌دهند که اين‌ها می‌خواهند ثابت کنند. پس اين دو گروه سخت زيبنده‌ی هم‌اند.هر دو در راه تحقق يک هدف می‌کوشند: يک اسلامِ خشن؛ يک دين فاقد رحمت و رأفت و شفقت؛ يک دين خالی از عقلانيت؛ يک دين وحشت و رعب؛ يک دين پرتناقض؛ ايمانی کورکورانه و متعصبانه؛ و سياستی مردم‌ستيز نه مردم‌گرا (مردم‌گرا=دموکراتيک). و اين ماييم، آدميانی تنها «در آستانه‌ی فصلی سرد».

نااميد نيستم. مطلقاّ نااميد نيستم. سخت برای آن‌چه به آن می‌انديشم و باور دارم، کار می‌کنم. به ايمان‌‌ام افتخار می‌کنم. نه در مسلمان بودن خود شرمی می‌بينم و نه در شيعه بودنِ خود. نه از کثرت‌گرا بودن شرمنده‌ام و نه از زيستن در غرب. من هستم. وجود دارم با همه‌ی اين ابعاد متکثر، با تمام اين اضلاع. هويت مرا يک ضلع نمی‌سازد: هويت، انديشه و زندگی من کثير الاضلاع است. نه تک‌ضلعی خوارج الگوی زيستِ من است و نه مونوليت‌های فکری دين‌ستيزان و بعضی از لاييک‌ها. هيچ زمانه‌ای از اين زمانه دشوارتر نبوده است. اتفاقات چنان با شتاب رخ می‌دهند که فرصت نمی‌کنی به گردشان برسی. ما سخت تنهاييم. ما هر چقدر هم زياد باشيم باز هم تنها هستيم و باز هم کم‌ايم. اما همت هست، شوق هست، ايمان هست، خرد هست. ما می‌مانيم، هر چند تنها بمانيم!


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است