ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۸۶ :: April 26, 2007 

بأی ذنب؟

الآن تکه فيلمی را ديديم از صحنه‌ی برخورد (!) برادران پليس با دختری که به تشخيص آن‌ها بدحجاب بود. دخترک ضجه می‌کشيد که نمی‌آيم. زنک‌های پليس به زور می‌کشاندنش وسط خيابان که بچپانندش توی بنز. دخترک فرياد می‌زد نمی‌آيم، نمی‌خواهم. مردم هم آشفته و پريشان جمع شده بودند به نظاره و کاری از کسی بر نمی‌آمد. شب‌ام ويران شد. مشمئزکننده‌تر از اين صحنه نديده بودم. جوری با دخترک رفتار می‌کردند که با يک قاتل، با يک آدمکش رفتار می‌کنند. نمی‌دانم اين‌ها را کدام با شعوری که دردِ دين دارد می‌خواند. اما چيزی که من ديدم، مونتاژ فيلم نبود. خبری هم نبود که دهان به دهان رسيده باشد که در صحت‌اش شک کنم. يقين دارم که همه‌ی شما که در ايران هستيد چنين صحنه‌هايی را ديده‌ايد. فرض را بر اين می‌گيرم که اين اتفاق فقط يک بار افتاده است و تصادفاً همين يک بار هم فيلم‌اش منتشر شده است. همين يک‌بار برای بی‌آبرو کردنِ اين حاکميت و اين پليس کافی است. می‌دانم که اين‌ها به گوش حاکمان حکم همان ميخ آهنين در سنگ را دارد. می‌نويسم دل‌ام خنک شود. می‌نويسم که زجری را که می‌کشم از ديدن اين‌ها کمی تسکين يابد. هيچ کار از دست هيچ کس بر نمی‌آيد. در اين کشور دين‌داری، اخلاق و تقوا ديری است که مرده است. بگرييد بر مرگ دين، بگرييد بر مرگ تقوا، بگرييد بر مرگ خدا! خدا را کشته‌ايد و خود خدايی می‌کنيد. شنيع‌تر از اين رفتار را به چشم نديده بودم. من يکی خيلی خيلی دير ديده‌ام اين‌ها را و آن‌ها را هم که ديده بودم چند سالی است فراموش کرده‌ بودم. می‌دانم که هزاران بار اين اتفاق‌ها در ايران ما افتاده است، به نام خدا، به نام دين، به نام امنيت و به کام خداناشناسان، به کام دين‌داران مزور و رياکار، به کام همه‌ی آن‌ها که امنيت را می‌ربايند. به کام‌ آن‌ها که در لباس چوپان گله را غارت می‌کنند،‌ به کامِ آن‌ها که دست‌شان نمی‌رسد (يا نمی‌خواهند)‌ جانيان واقعی را پای ميز عدالت بکشانند، رعب و وحشت در دل مردم عادی می‌افکنند که بگويند امنيت آفريده‌اند. يعنی اين همه پليس هيچ کدام‌شان وجدان ندارند؟ هيچ کدام اخلاق ندارند؟ هيچ کدام خدا را ناظر بر کار خود نمی‌بينند؟ نمی‌دانند تقوا، همين تقوايی که قرآن مدام به آن امر می‌کند، بسی وسيع‌تر و بسيار گسترده‌تر از صلاحديد و مصلحت حکومت‌هاست، ولو آن حکومت داعيه‌ی نمايندگی خدا و معصوم داشته باشد؟ آن‌چه در ايران رخ می‌دهد، عزای تقواست، نه بر قراری امنيت و حفظ عفاف. يک بار به قلب‌تان مراجعه کنيد! يک بار به فطرت‌تان برگرديد. اگر فطرت‌تان کاری را که می‌کنيد هنوز تأييد می‌‌کند، ديری است که دل‌هاتان سخت و سياه شده است. وقت قساوت قلب‌تان است؛ ديری است که نقض پيمان با خدای خويش کرده‌ايد: «فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ لَعنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ وَنسَُواْ حَظًّا مِّمَّا ذُكِّرُواْ بِهِ وَلاَ تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَىَ خَآئِنَةٍ مِّنْهُمْ إِلاَّ قَلِيلاً مِّنْهُمُ» (سوره‌ی ۵، آيه‌ی ۱۳) [ولى بخاطر پيمان‏شكنى‏، آنها را از رحمت خويش دور ساختيم‏؛ و دلهاى آنان را سخت و سنگين نموديم‏؛ سخنان [خدا] را از موردش تحريف مى‏كنند؛ و بخشى از آنچه را به آنها گوشزد شده بود، فراموش كردند؛ و هر زمان‏، از خيانتى [تازه‏] از آنها آگاه مى‏شوى‏، مگر عده كمى از آنان‏؛]. هم شمايان کلام خدای را تحريف کرديد و به اين شکل فجيع‌اش در آورديد.

پ. ن. اين يادداشت کوروش را هم بخوانيد: «در مورد حجاب» و اين را: «باز هم حجاب». اين را هم از محمدرضا ويژه بخوانيد: «دور باطل توسل به زور برای تحمیل ارزشها یا پوششی برای ناتوانی‌ها»؛ اين را هم از سيدآبادی هنوز ببينيد: «که آبروی شريعت به تار مو نرود».


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است