ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۸۶ :: April 30, 2007 

شجريان از دو نگاه

کنسرت امشب شجريان را بايد از دو زاويه روايت کنم. نمی‌خواهم بی‌انصافی بورزم و حق تمامِ آن‌ بهره‌هايی را که از همنشينی با شجريان برده‌ام ادا نکنم. استاد، هنوز پهلوان آواز ايران است و در آن شکی نيست. پس بگذاريد پيش از آن‌که نقدهای‌ام را بنويسم، حس و حال‌ام را بازگو کنم. حس و حال که می‌گويم به هيچ رو کاری با خوبی يا بدی، قوت یا ضعف اثر ندارد. حس لحظه‌ای من است و می‌گويم که چرا چنين حسی داشته‌ام.

۱. نگاه دل
شجريان اين بار برای من بسیار آشناتر بود از دفعه‌ی پيش که با عليزاده و کلهر کار کرده بود. آشناتر که می‌گويم يعنی بسيار شبيه‌تر بود به آن آثار قبلی‌اش (البته نه به دود عود، مرکب‌خوانی و دستان). کمانچه‌ی فرج‌پوری سخت مرا مجذوب کرد. نمی‌دانم چرا ياد استاد بهاری می‌افتادم. شايد فضای سالن کادوگن هال بود که از سالن دو سال قبل بسيار زيباتر بود. شايد جای نشستن‌مان بهتر بود. شايد پخش صدا بهتر بود. هر چه بود اين يکی دلنشين‌تر بود. ديگر عليزاده‌ای نبود که يک ربع تمام با تار آکروبات‌بازی کند. از همان ابتدای کنسرت و آغاز ماهور می‌دانستی با يک پيش‌درآمد، يک چهار مضراب روبه‌رو هستی بعدش هم آواز می‌آيد و سپس تصنيف.

اين بار شجريان واضح‌تر خواند. شعرها آشناتر بود. انتخاب اشعار بسيار بهتر بود. به جز يک مورد که غزل‌اش از حافظ بود، بقيه‌ی آثار همه اشعار سعدی بودند. امشب شب سعدی بود. اين نکته‌، قوتِ کار امشبِ شجريان بود (اگرچه ممکن است از ديد بعضی ضعف به شمار آيد). اشعار ساده بودند و روان. به ندرت واژه‌های نامفهوم يا مفاهيم غريب و بسيار پيچيده‌ی عرفانی در آن بود. غزل، غزل سعدی بود و عشق‌ها، عشق‌های زمينی و انسانیِ ملموس. شعرها همه تقریباً بلااستثناء همه به گوش من آشنا. ده سال پيش اگر بود، حتماً بعد از کنسرت با چشم گريان سر به خيابان (يا بیابان) نهاده بودم. متأسفانه نه من در ده سال پيش هستم، نه شجريان. مشلغه‌های من فراوان شده‌اند و من هم ديگر منِ سابق نيستم. اما با اندکی جمعيت خاطر، بدون اعتنا به ظرايف فنی و خلل‌های کار، می‌شد با اين کارها ساعت‌ها گريست. عاشق اگر بودی و سخت شوريده‌دل، می‌شد با اين غزل‌ها خون گريه کرد. شجريان خزانه‌دار فرهنگ ادبی و ميراث شاعرانه‌ی ايران است؛ نه او، برترين منتقل کننده‌ی اين فرهنگ است. من یک نفر سخت به شجريان وام‌دارم. حضور او زندگی‌ام را رنگارنگ و شيرين کرده است. او اگر نبود، اين همه احساس گرمی و پری نمی‌کردم. من به اين آواز، به اين صدا مديون‌ام. اما ناگزيرم چشم خرد و نگاه نقد را هم بگشايم. پس عرض ادب و سپاس به حضرت استاد بر جای خود استوار، اما ناگزيرم اين تيغ را هم بردارم.

۲. نگاه نقد
کنسرت امشب شجريان از کنسرت قبلی‌اش در لندن بهتر بود به نظر من. اما هيچ اثر درخشان و تازه‌ای در آن نبود، مگر همان چهارمضراب «دلکش» از مجيد درخشانی. اصلاً معلوم نبود اين مجموعه آهنگ‌ساز دارد يا ندارد؟ طبق معمول خواننده بود که سرور و سالار بود. خواننده خود آهنگساز بود. چهار تصنيفِ اين کنسرت همه ساخته‌ی خود شجريان بودند. در بخش اول برنامه که ماهور بود، شجريان «سرو چمان» را خواند که خوب تجديد خاطره‌ای بود با آثار قديمی استاد. ولی هيچ چيز تازه‌ای در خود نداشت. تصنيف «سخن عشق» هم قديمی بود (هر دوی اين‌ها را در طربستان می‌توانيد بيابيد). در قسمت ماهور، از نظر من، شجريان در رفتن از درآمد به اوج و فرود آمدن، چندان هنرمندی به خرج نمی‌داد. استاد وقتی به اوج می‌رفت، گويی روی يک خط ثابت دارد به آهستگی نوسان می‌کند. بسياری از غلت‌هايی که شجريان می‌توانست در همان اوج به صدای‌اش بدهد يا آکسان‌هايی که می‌توانست به کلمات بدهد، غايب بودند. از انصاف نگذريم، صدای بم شجريان بسيار دلنشين است. اما همه‌ی آواز که قسمت بم و پايین آواز نيست. شجريان ميان فرود و اوج انگار در نوسان بود. اين مسأله البته در بخش شور و افشاری وجود نداشت. با تمام اين‌ها صدای استاد هنوز همان استواری و صلابت و پختگی را دارد. ولی اين آوازها بسيار بهتر از اين‌ها می‌توانست بود که امشب بود. يادمان نرود که ما در برابر شجريان نشسته‌ايم، نه هر خواننده‌ای. انتظاری که از شجريان می‌رود از همه نمی‌رود. در يک کلام: شجريان تمرين نکرده بر سر صحنه آمده بود. حداقل برداشت و تصور من اين بود.

بخش دوم برنامه با شور آغاز شد. قطعه‌ی «ديدار» از سعيد فرج‌پوری در همان آغازش بلافاصله آدم را ياد تصنيف «گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس» مشکاتيان می‌انداخت. در ميانه‌ی قطعه آواز شور آغاز شد با غزل سعدی : «من چرا دل به تو دادم که دل‌ام می‌شکنی» اين بخش هم به تصنيفی ختم شد از استاد با غزلی از سعدی  همايون هم البته در ميانه‌ی بيشتر تصنيف‌ها و بعضی از آوازها، به مدد پدر می‌آمد. اما صدای همايون امشب گرفته بود. گرفته‌تر از بارهای قبل. امشب نوازندگان برای خود ساز می‌زدند. گويی رديف می‌زدند. جواب آواز درست و حسابی در ميانه نبود. کاش درخشانی بيشتر تصنيف می‌ساخت و اين ميدان‌داری استاد به جای ارايه‌ی تصنيف‌های ضعيف يا تکراری، به کار خواندن آواز تمرين شده و دقيق‌تر می‌رفت.

قسمت افشاری با آواز شروع شد و سپس چهار مضراب «رقص پروانه» از سعيد فرج‌پوری که چهارمضراب خوبی بود و به ادامه‌ی آواز شجريان در افشاری ختم شد. پس از آن هم آخرين تصنيف برنامه «عهد شکن» بر غزل سعدی: «شکست عهد مودت نگار دلبندم» بود که تصنيفی بود سخت ضعيف و در واقع از سر باز کردن بود تا کار آهنگسازی. اين تصنيف مطلقاً در شأن استاد نبود. همه می‌توانند از اين قبيل تصنيف‌ها بسازند، اندکی ذايقه‌ی موسيقی برای آن کفايت بود. استاد، با عرض پوزش، خطای بزرگ‌شان نشستن در مقام آهنگ‌ساز است. اين نقص آهنگ‌سازی است و نقض آن. استاد تازه همين غزل را هم چنين ختم کردند: «به خنده گفت که سعدی از اين سخن بگريز». سابقاً ما در اين مصرع به جای «سخن»، «خطر» شنيده بوديم که هم قرائت درست است و هم قرائت معنادارتر. البته اين خطاها چيز تازه‌ای نيست. اما از استاد اين خطاها بعيد است. و دريغ که اين خطاها تکرار می‌شوند. اميدوارم استاد در کنسرت‌های بعدی اروپا به اين جزييات توجه بيشتری کنند.

همايون هم امشب شتاب‌زده می‌نمود. صدای‌اش گرفته بود. تنبک‌اش هم فقط زمينه را پر می‌کرد. برای من که سال‌ها با صدای تنبک حسين تهرانی و محمد اسماعيلی خو کرده‌ بودم، تنبک‌نوازی همايون، سال‌هاست، کار درخشانی در خود ندارد. صدای ساز فرج‌پوری را سخت دوست داشتم. بربط محمد فيروزی بسيار خوب بود از نظر من. مجيد درخشانی را هم سخت دوست دارم. خوب تار می‌زند. مسلط و قوی. اما نمی‌دانم چه اندازه می‌شود درباره‌ی آهنگ‌سازی او حرف زد. هر چه بود استاد چندان مجال هنرنمايی به ايشان نداده بود.

بعد از ختم برنامه، استاد و گروه طبق معمول بعد از تشويق حضار به صحنه برگشتند و اگرچه برق ميکروفون‌ها را قطع کرده بودند، تصنيفی ساخته‌ی سعيد فرج‌پوری را خواندند بر غزل مولانا «عشق از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقيا». تصنيف خوبی بود دلنشين بود، اما عملاً خارج از کنسرت بود. نمی‌شود با آن کيفيت صدا درباره‌ی آن نظر بهتری داد.

خلاصه‌ی کلام: استاد دارد بی‌حوصله می‌شود، کمتر تمرین می‌کند، اعتنای جدی به آهنگساز طراز اول و کار گروه‌نوازی ندارد. شعرها و آهنگ‌ها خوب با هم تلفيق نمی‌شوند. غزل‌های امشب عالی بودند، اما عمده‌ی آهنگ‌ها تکراری. اما در مجموع، اين کنسرت از کنسرت قبلی استاد در لندن بهتر بود (از نظر من، با سليقه‌ی من). اندکی تمرين بيشتر و توجه دقيق‌تر به شعر و اعتنای جدی‌تر به آهنگ‌ساز حرفه‌ای و نوازنده‌ی مسلط خيلی از مشکلات را حل می‌کند. استاد می‌تواند بسی بهتر از اين باشد. شجريان خسته می‌نمايد و بی‌حوصله.

با تمام اين‌ها، شجريان را سخت دوست دارم. امشب وقتی وارد صحنه شد و برای‌اش از جا برخاستيم، از بن جان احساس غرور می‌کردم، به خاطر تمام آن سال‌هايی که زحمت کشيده است و به خاطر همه‌ی خدمتی که به موسيقی و فرهنگ ايران کرده است.

پ. ن. يادداشت پرويز جاهد در زمانه، و روايت ليلی ابوالحسنی را در بی‌بی‌سی هم می‌توانيد بخوانيد. اين دو و يادداشت من در واقع «سه نگاه» متفاوت را به شجريان می‌سازند!


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است