ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
جمعه ۲۴ فروردین ۸۶ :: April 13, 2007 

درباره‌‌ی زبان قرآن

خوب است در کنار يادداشت‌های ياسر درباره‌ی «تعقل قرآنی»، پرونده‌ی ديگری را هم بگشاييم درباره‌ی «زبان قرآن». بحث درباره‌ی زبان قرآن البته بسيار پردامنه است و بسا کسان که درباره‌ی آن نوشته‌اند. اما خوب است بعضی از نکات را دوباره بازخوانی کنيم.
۱. زبان قرآن، به جز در موارد بسيار نادر، اساساً زبان استدلال نيست؛ زبان مقدمه و نتيجه، اگر و آن‌گاه نيست. چنين توقعی را هم از قرآن نبايد داشت. قرآن کتاب دينی است، مصحفِ ايمانی مؤمنان است، نه کتاب فلسفه يا منطق.
قرآن اساساً هنگام مخاطبه با مشرکان، يا مخالفان و مدعيان – اما به ويژه با مشرکان – زبان جدلی و پلميک دارد.

۲. اين‌جا دو نکته هست. يکی اين‌که: مشرکان کدام گروه از مخالفان اسلام يا محمد بن عبدالله بودند؟ آيا «مشرکان» يا «کافران» عده‌ای بودند «انديشمند» که معارضه‌ی فکری و نظری با قرآن داشتند؟ يا گروهی اجتماعی بودند که ساختار قدرت و ثروت جامعه‌ی عرب جاهلی را می‌ساختند؟ اين گروه اجتماعی (يا احياناً انديشمند – اگر انديشه‌ای در کار بود) در برابر انديشه‌ يا سياست مخالف يا مختلف چه واکنشی نشان می‌دادند؟ بسيار مهم است که وقتی از واکنش قرآن يا پيامبر اسلام در برابر اين‌ها سخن می‌گوييم و آن را داوری می‌کنيم، توجه داشته باشيم که طرف مقابل کی‌ست؟ چه مدعياتی دارد؟ چه واکنش‌هايی نشان می‌دهد و آيا در هنگام به خطر افتادن منافع‌اش راهِ‌ مناظره و گفت‌وگو و برخورد مدنی را اختيار می‌کند يا دست به شمشير می‌برد و خون‌ريزی می‌کند؟

۳. نکته‌ی دوم: زبان قرآن در برابر مشرکانِ مدعی اسلام، زبان ملايمت و استدلال نيست. مثال‌ها فراوان‌اند. وقتی مشرکان می‌گويند آن‌گاه که ما مرديم چگونه برانگيخته می‌شويم؟ قرآن توضيح نمی‌دهد چگونه. بلافاصله می‌گويد همان‌طور که شما را آفريديم و به دنيا آورديم‌تان، می‌توانيم حتی سرانگشتانِ شما را جمع کنيم! می‌بينيد؟ اصلاً استدلالی در کار نيست. هر چه هست تحدی است. سخن گفتن از موضع بالاست. ناچيز گرفتن مدعی است. و از قرآن انتظاری جز اين نبايد داشت. اصلاً اگر قرآن چنين نبود که قرآن نمی‌شد. می‌شد يک رساله‌ی مدارا برای جامعه‌ی مدنی و دموکراسی! به هر حال، نبايد از اعتنای جدی به مخاطب و بستر زمانی و مکانی نزول آيات غفلت کرد. بگذاريد يکی دو مثال ديگر بزنم. پرسش کمابيش مشابهی را ابراهيم درباره‌ی برانگيخته شدن پس از مرگ از خدا می‌پرسد. واکنشی که می‌بيند (در روايت قرآن) واکنشی بسيار ملايم و شفقت‌آميز و معلمانه است: که چهار مرغ را سر ببرد و گوشت‌ها را بياميزد و هر پاره‌ای را بر سر کوهی بنهد و الخ (داستان مشابهی در مثنوی هست که خدا همين زبان و بيان را با موسی به کار می‌برد - قصه‌ی گندم کاشتن و درو کردنِ آن). کاری ندارم که اين آيات را بايد تحت اللفظی فهميد يا بايد تأويل‌شان کرد. مهم نحوه‌ی مخاطبه‌ی خدا با ابراهيم (و موسی) است. و تفاوت برخورد با مشرکان/کافران/جباران/سرکشان و غيره. يکی از دلايل نفوذ و تأثير عميق قرآن و شايد پايداری آن، به گمان من،‌ همين ساختار زبانی پيچيده، رازآلود و تحدی‌گرانه و چالش‌طلبانه است. زبان قرآن اساساً زبان استدلال نيست (اين البته منافاتی ندارد با اين‌که رويکردش «عقلی» باشد يا «سالم» - برای قرآن رسيدن به مقصود و تبيين نکته‌ی مورد نظرش مهم است، نه ارايه‌ی ساختار منطقی و استدلالی عالمانه).

۴. در دوران‌های بعدتر که پيامبر اسلام سر در نقاب خاک کشيده بود، اما پيامِ دينی او همچنان مشعشع و درخشان در سرزمين‌های اسلامی گسترش می‌يافت، فلاسفه‌ی مسلمان، همين تئوری‌های مربوط به معاد (معاد جسمانی) را سخت به چالش کشيدند. اخوان الصفاء هم البته از پرچمداران اين نگرش بودند (يعنی قول به معاد روحانی و انکار معاد جسمانی). اين‌جا ديگر قرآن مفتوح نيست. باب وحی باز نيست. نبوت ختم شده است. محمدی در ميانه نيست. اما فقيهان هستند. فقيهان دست به تکفير و تفسيق می‌زنند. اخوان الصفاء، فلاسفه و عرفای مسلمان، ديگر نه مشرکان زمان پيامبرند، نه ابراهيم نبی. فقيهان هم زبان‌شان زبان قرآن نيست، هر چند از ادبيات قرآنی استفاده کنند. در اين‌جا نه آن مجادله با مشرکان کار می‌کند نه زبان مخاطبه با ابراهيم. هم قايل سخن عوض شده است و هم مخاطب؛ و هم زمانه. اين‌ها مسلمانانی بودند که خود را مؤمن به پيامِ پيامبر اسلام می‌دانستند و سخت پای‌بندِ آن بودند (ظاهرِ امر حداقل چيزی جز اين نمی‌گويد). پس اين‌ها در هيچ کدام از آن دو قالب نمی‌گنجيدند. اين‌جاست که تغيير بستر (زمانی و تاريخی) تمامی سناريو را عوض می‌کند.

اما زبان تحدی‌جوی و جدلی قرآن، از وزنِ آن می‌کاهد؟ بستگی دارد چه کسی اين سئوال را بپرسد. برای آن‌که بدان مؤمن است و آن را الگوی زندگی ظاهری و باطنی خود می‌داند، البته که نه. هرگز. آن مؤمنی که به دنبال استدلال می‌گردد و کارش ممارست عقلی و پرسشگری است، تفاوتِ مقام‌ها را درک می‌کند و حتی می‌تواند همان سئوال‌ها را دوباره بپرسد، با رعايت مقام و ادبِ آن. برای کسی که اساساً مؤمن به قرآن نيست، و در خوش‌بينانه‌ترين حالت می‌خواهد با يافتن استدلال‌های عقلی در قرآن به آن ايمان بياورد (در بدبينانه‌ترين حالت، قصدش نشان دادن ضعف و پريشانی قرآن است)، مصحف از همان ابتدا وزن چندانی نداشته است!

هر چه هست، يک چيز کاملاً روشن است: قرآن کتاب فلسفه نيست. زبانِ قرآن هم، زبان استدلال فيلسوفانه و صغرا کبرای منطقی نيست. محمد ارکون بحثی مفصل دارد درباره‌ی زبان اسطوره‌ای قرآن در سوره‌ی کهف. شايد در فرصتی ديگر اشاره‌ای به آن کردم.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است