ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
یکشنبه ۱۲ اسفند ۸۶ :: March 2, 2008 

شب تاريک و بیم موج و گردابی چنين هايل

آدمی که از تاریکی می‌ترسد، وقتی شب‌ها راه می‌رود با خودش سوت می‌زند تا از ترس زهره‌ترک نشود. این جور آدم‌ها در بسیاری از سطوح هستند. گاهی اوقات چنان اقيانوس بی‌کرانه‌ی هستی هول‌آور می‌شود که هيچ چيز آدم را نجات نمی‌دهد. گاهی اوقات آدم ناچار می‌شود سوت فيلسوفانه يا عارفانه بزند. شايد از اين شب تاريک جان به در ببرد. البته نوادری هم هستند که در اوج يقين و طمأنينه و سکينه گويی چنان راه می‌روند که پای‌شان هم به زمين نمی‌رسد. اين‌ها پرواز می‌کند. نصيب هر مشتاق آرزومندی باد اين درجه. تا آن وقت، می‌توانيد به سوت زدن عارفانه و فيلسوفانه‌تان ادامه بدهيد.

بله، سوت زدن به اصطلاح «روشنفکرانه» هم داريم (چه روشنفکر لاييک باشد، چه دينی؛ هر چه خودشان اسم می‌گذارند روی خودشان). مهم آن سوت زدن است که خيلی‌ها مشغول‌اند به آن. يعنی تغافل. يعنی تجاهل از سنگينی هستی. پس ژست‌های عارفانه، فيلسوفانه و خردمندانه را زياد جدی نگيريد. خيلی‌ها به آن مشغول‌اند. همه اما سخت هراس‌ناک‌اند. (حساب نوادر را گفتم که جدا کنيد).

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است