ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
شنبه ۲۲ دی ۸۶ :: January 12, 2008 

وام

می‌دانی؟ من خيلی از نازک‌خيالی‌‌ها و ذوق‌ورزی‌های فکری و عرفانی‌ام را مديون عين القضات همدانی‌ام. عين القضات يک زمانی که از شور شيدايی جای آسمان و زمين را اشتباه گرفته بودم، برای‌ام يگانه تکيه‌گاهی بود که می‌شد با او از ميان تاريکی‌ها عبور کرد. شايد هنوز هم بشود. هر چه بود و هست، عين القضات همدانی يکی از ماندگارترين‌ها برای من بوده و هست. اسم همین وبلاگ، ملکوت، نتيجه‌ی حشر و نشر با عين‌ القضات است. من سال‌های سال با کلمه‌ی «ملکوت» عشق‌بازی می‌کردم. اين واژه برای من اسم رمز بود. هر وقت می‌خواستم چيز مهمی را به ياد بياورم که خيلی مهم بود، يک جايی اسم ملکوت به ميان می‌آمد. پس لابد می‌شود گفت حلقه‌ی ملکوت هم مديون عين القضات همدانی است. اصلاً شايد تلنگر وبلاگ‌نويسی و ملکوت به پا کردن را همان جمله‌ی تکان‌دهنده‌ی عين القضات زد که «جوانمردا! اين شعرها را چون آينه‌ دان...» که در آغاز يکی از دفترهای شعر شفيعی کدکنی آمده بود و آتش به جان‌ام انداخت. اصلاً از همان جا بود، از همان دفتر شعر شفيعی که عين القضات مثل يک شبح بی سر و صدا به زندگی من خزيد و بعد درست ميانه‌ی غوغای شوريدگی و پريشانی، مثل يک پير راهنما و دستگير ناگهان از پس پرده بيرون آمد و حرف‌هايی به گوش من خواند که هنوز امروز دارم زمزمه می‌کنم‌شان و هنوز دارم هضم‌شان می‌کنم. من به عين القضات همدانی سخت وام‌دارم. عين القضات فهم تازه‌ای از دین را به من هديه داد. فهمی که مکمل فهم‌های ديگرم بود. عين القضات چيزی به من داد که هيچ فقيهی نمی‌توانست به من بدهد (يا اگر هم به فرض محال می‌داد به خرج من یکی نمی‌رفت!). نمی‌دانم چه مرگ‌ام شد که اين آخر شبی ياد اين هم‌دم و همنشين عمرانه افتادم. از ايران که می‌آمدم با خودم گفتم اگر هيچ کدام از کتاب‌هام را نتوانم بياورم، آسمان را به زمين می‌دوزم و نامه‌ها و تمهيدات را می‌آورم. من بدون نامه‌ها شب‌ها خواب‌ام نمی‌بُرْد. فکر کنم همين‌جور می‌توانم تا فردا صبح از عين‌القضات بنويسم. باقی را می‌گذارم برای وقتی ديگر. آری، من به او سخت وام‌دارم.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است