ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
چهارشنبه ۱۷ آبان ۸۵ :: November 8, 2006 

وبلاگستان: عرصه‌ی فراخ توهم

تا به حال چندين بار نوشته‌ام که وبلاگستان فارسی فضايی است سيال و بلکه اثيری. اين فضا حظ و بهره‌ی چندان  زيادی از واقعيت ندارد. به معنای دقيق کلمه، وبلاگستان ما، به طور کلی «مجازی» است (با هر قرائتی که از «مجاز» داريد).

بگذاريد از تجربه‌ی خودم بگويم و بازخوردهايی که «ملکوت» داشته است. البته هر که وبلاگ مرا می‌خواند «بر حسب فکر گمانی دارد». ولی بهترين نشان «توهم» در برداشت‌های مجازی وبلاگيه اين است که من شده‌ام از اين‌جا رانده و از آن‌جا مانده: «نه در مسجد گذارندم که رندی / نه در ميخانه کاين خمار خام است!». مذهبيون افراطی، لامذهب‌ام می‌خوانند. سکولارها مذهبی‌ام می‌بينند. امروز دست بر قضا در وبلاگی خواندم که گفته بود نويسنده‌ی ملکوت «اپوزيسيونی» است! می‌بيند چه اندازه تصورهای مردم و خوانندگان متفاوت و عجيب و غريب است؟ بدون هيچ شکی من در زمره‌ی «اپوزيسيون» يا حداقل آن‌ها که اپوزيسيون خوانده می‌شوند نيستم. نه مبناهای مشترک فکری دارم با آن‌ها و نه اهداف‌ام به هدف‌های آن‌ها شبيه است. اما خوب، چه می‌شود کرد؟ وبلاگستان است و هزار عيب و علت!

نمونه‌های ديگرش را هم زياد دارم. وقتی نقدی بر برنامه‌ی بنياد ميراث ايران و راديو زمانه در مورد موسيقی زیرزمينی نوشتم، باز هم به نتايج مشابهی رسيدم. خواننده اصلاً برای‌اش مهم نيست کليت تفکر نويسنده‌ی يک وبلاگ را بشناسد. گاهی اوقات يک نوشته‌ی يک وبلاگ را، بدون خواندن ده‌ها نوشته‌ی ديگرش، سند هزاران نسبت عجيب و غريب می‌کنند. بعضی از منتقدان فکر کرده بودند که نويسنده‌ی ملکوت، لابد به دليل همين نقدهای‌اش، جز شجريان هيچ چيز ديگر گوش نمی‌دهد. البته به خودشان زحمت نداده بودند نگاهی به تنوع موسیقی‌های طربستان حتی بيندازند.

از اين نمونه‌ها فراوان می‌توان نقل کرد. اين قطعات پراکنده را که کنار هم بگذاريم به يک نتيجه‌ی روشن می‌رسيم: عمده‌ی وبلاگ‌خوان‌ها، سرسری خوان هستند. چرا؟ يکی از دلايل‌اش اين است که وبلاگ اصولاً برای اين قشر از وبلاگ‌خوان‌ها تفنن است و اصلاً زياد جدی نيست. چون جدی نيست، ارزش اين را هم ندارد وقت زيادی برای آن صرف کنی. مقصودم اين نيست که در وبلاگستان آدم‌های جدی وجود ندارند يا «همه» سرسری خوان هستند. اتفاقاً اهل انديشه و تعمق هم در وبلاگستان داريم، اما فضای غالب را – با توجه به مشاهداتی که تا به حال داشته‌ام – سرسری خوان‌ها می‌سازند. و سرسری خوان‌ها هم تصويری که از يک آدم می‌سازند تصويری ناقص و مخدوش است.

البته اين ماجرای مسابقه‌ی دويچه وله هم چیزی است از قماش همين سرسری خوانی يا توهم‌پراکنی. هر چه فکر می‌کنم معيارهای اين‌ها را نمی‌فهمم. اصلاً نمی‌دانم چرا وبلاگ يک لاقبای من بايد برای اين‌ها مهم باشد؟ خدای ناکرده اسائه‌ی ادبی به دوستانی که نام‌شان در آن ليست هست، نشود. اما ما به همين کنجِ آرامِ خودمان دل‌خوش هستيم که حرف‌هايی را که نمی‌شود هيچ جا نوشت، اين‌جا بنويسيم. عجيب اين است که ملکوت (يعنی وبلاگ من، نه لزوماً حلقه‌ی ملکوت) آن ته ته ليست نيست!

من از وبلاگ نه توقع کمال دارم نه فکر می‌کنم می‌توان بار زيادی بر شانه‌ی آن نهاد. شايد وبلاگستان قابليت‌های زيادی داشته باشد (احتمالاً برای آينده)، اما در حال حاضر من چندان به آن خوشبين نيستم. گمان می‌کنم برای به فعليت در آوردن آن قابليت‌ها راه درازی در پيش است. وبلاگستان – احتمالاً – در حال شدن است. وضع‌اش چندان هم بد نيست، اما توقع‌ها از وبلاگستان خيلی خيلی بالاست. کمی بايد متواضع‌تر باشيم. اين به انصاف و واقع‌بينی نزديک‌تر است. نبايد دايره‌ی مخاطبان وبلاگستان را از آن‌چه هست، وسيع‌تر تصور کنيم. گاهی اوقات اين توهم پيش می‌آيد.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است