ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
پنجشنبه ۲ شهریور ۸۵ :: August 24, 2006 

زلف دلدار چو زنار همی فرمايد . . .

اصلاً اين شکل و شمايل با طبيعت‌ِ او سازگار نبود. اين‌گونه نديده بودم‌اش: آشفته، هم به روی و هم به موی! يک جور شيدايیِ زمينی غريبی در نگاه‌اش بود. انگار رفته باشد به معراج و بازگشته باشد به زمين برای آزمودنِ تن! باورم نمی‌شد آن شوريده‌ی عرفان، چنين پريشانِ زلف دلداری زمينی شود و شيخ صنعان‌وار زنارداری پيشه کند. همه‌ی اين‌ها را داشتم با خودم در ذهن‌ام مرور می‌کردم. انگار فکرهای‌ام را خوانده باشد گفت:
«دلم که لاف تجرد زدی، کنون صد شغل
به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد!»


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است