ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
یکشنبه ۲۹ مرداد ۸۵ :: August 20, 2006 

اين قدر ناشناسان

پر بود از حسرت و اندوه. مثل کسی که به او خيانت شده باشد. احساس می‌کرد (و چه درست هم حس می‌کرد) که بسيار بيش از اين‌‌ها بايد به او بها می‌دادند و قدرش را می‌شناختند. زير لب زمزمه‌کنان خواند: «گويی ولی‌شناسان رفتند از اين ولايت»!


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است