ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
جمعه ۲۵ اسفند ۸۵ :: March 16, 2007 

روح سرگردان شريعت!

مدت‌ها بود يادداشت تازه‌ای از مهدی خلجی نخوانده بودم. اما اين يادداشت خلجی در زمانه با عنوان «زن‌ترسی، خاستگاهِ هراس‌های سیاست مذهبی» دوباره مرا باز گرداند به زمانی که او وبلاگ‌اش را می‌نوشت و سخنانی کمابيش شبيه به همين‌ها را در وبلاگ‌اش می‌آورد.

خوب، خلجی عوض نشده است. من هنوز هيچ تحول مثبت يا اساسی در انديشه‌ی او نمی‌بينم. اين يادداشت، جدای بعضی نکات مثبتی که دارد، نوشته‌ای پريشان است. نه من، نه هيچ انسان عاقلِ ديگری ترديدی ندارد که قانون حاکم بر جمهوری اسلامی ايران، يک قانون سکولار و مدرن و غربی نيست. اين اظهر من الشمس است. به طريق اولی، همين قانون عناصر و پاره‌هايی دارد که تضاد مستقيم با بعضی از حقوق اوليه‌ی يک زن دارد و البته خاستگاه آن‌ها يک تلقی خاص از شريعت است. برای مهدی خلجی گويا چيزی به اسم «يک تلقی خاص» معنی ندارد. خلجی «روح» شريعت اسلامی را می‌شناسد (اگر چيزی به اسم روحِ شريعت اسلامی اساساً‌ معنا داشته باشد). برای خلجی تفسيرهای متعدد و تکثرِ تفسيرها ظاهراً بلاموضوع است و اگر هم از نظر او تکثر تفاسير از دين وجود داشته باشد، لابد آن قدر کم اهميت و کم‌ وزن است که درخور اعتنا نيست. من حتی نمی‌پرسم که چطور ممکن است در همين شريعتِ اسلامی که مهدی روحِ‌ آن را می‌شناسد، يکی مثل آيت‌الله صانعی فتوا به برابری ارث زن و مرد بدهد و ده‌ها فتوای شاذ ديگر بدهد.

من نمی‌دانم آيا حاکميت ايران از زن هراس دارد يا نه؟ شايد بشود شواهدی برای آن عرضه کرد. اما گره زدن رفتار حاکميت سياسی به شريعت اسلامی و خلاصه کردن تمام رفتار حاکميت در برخوردش با زنان رويکردی تقليل‌گرايانه و ساده‌انگارانه است. من واقعاً نمی‌توانم درک کنم که «رشته‌ای انقلاب‌های کپرنيکی» چطور نسبت دوگانه‌ی سنتی جسم و روح را باژگونه کرده است! يا ما فيزيک نخوانده‌ايم و نمی‌فهميم فيزيک يعنی چه، يا واقعاً تحولات علوم پايه باعث می‌شوند حقوق زن هم در دنيا تغيير کند! من نمی‌فهمم با چه منطقی بايد چيزهای ظاهراً نامربوط را بدون ارايه‌ی شواهدی در اثبات ربطشان به هم مربوط کرد. من ترديدی ندارم که قوانين ايران درباره‌‌ی زنان بايد تغيير کند و انسانی‌تر شود (و تغيير هم خواهد کرد)، اما دوست بزرگوار ما که انقلاب کپرنيکی را به حق زن ربط می‌دهد، مثل اين‌که فراموش کرده است که در همين بريتانيای کبير، زنان در سال ۱۹۲۸ حق رأی پيدا کردند. و همين جمهوری اسلامی که در آن قانون شريعت حکمرانی می‌کند، از همان ابتدای انقلاب برای زنان حق رأی قايل بود. ظاهراً انقلاب کپرنيک در اين مورد اول به ايران رسيده بود و بعد به بريتانيا! يادمان نرود که کپرنيک در قرن پانزده و شانزده ميلادی زندگی می‌کرد يعنی نزديک به ششصد سال پيش. سال وفات کپرنيک يعنی ۱۵۴۳ ميلادی را بگيريد و بشماريد که تا سال ۱۹۲۸ چقدر فاصله دارد! اين انقلاب‌های کپرنيکی اگر همين‌جور در جامعه‌های غربی اثر می‌گذارد، هم جمهوری اسلامی و هم شريعت اسلام دو سه قرن ديگر وقت دارد! خلجی دليلی نداشت برای مستدل کردن حرف‌اش به چنين رشته‌ی سستی آويزان شود. (تکميل: يادم رفت اين را ذکر کنم که تا همين پنجاه سال پيش در اين مملکت مترقی بريتانيای کبير، اگر زنی می‌خواست از شوهرش طلاق بگيرد، بايد ثابت می‌کرد که رابطه‌ی نامشروعی با مردی ديگر داشته است. در غير اين صورت دادگاه حکمِ طلاق را صادر نمی‌کرد. اين هم از نتايج انقلاب کپرنيکی).

خلجی می‌نويسد: «پایه‌ای‌ترین تحول در مفهوم حق رخ داده است. جهان مدرن هر گونه حقی را به حق تن بازمی‌گرداند. سکولاریسم در معنای دقیق خود همین است. حقوق بشر حقوق تن آدمی هستند». اين از آن جمله‌های شگفت است واقعاً. من می‌دانم که تن به هر حال در روزگار مدرن نقش مهمی دارد. اما خلجی ماجرا را از زاويه‌ای ديگر می‌بيند. اعدام لويی شانزدهم حرمت و قداستِ «تن» پادشاه را در اروپا شکست و جريان پروتستانتيسم را قوت بخشيد. من ربط تن و سياست را از اين منظر می‌بينم (بسط و شرح‌اش بماند برای جای ديگر). اما خلجی از دنيای مدرن و سکولار، تنها آزادی سکس را می‌فهمد. برای او آزادی تن، در آزادی سکس و آزادی زن خلاصه شده است. اما فراموش نبايد کرد که همين آزادی سکس، بردگی تازه‌ای را برای زن به ارمغان آورده است. من عجالتاً وارد اين بحث نمی‌شوم. اما تحول مفهوم حق با اقتضائات درکِ تازه‌ای از شريعت کجا، و تحول حق به معنای آزادی تن (=آزادی سکس) کجا؟ من نمی‌گويم روابط جنسی آزاد است يا نيست. روابط جنسی بخشی از زندگی بشری است. معنی ندارد بگوييم آزاد نيست. اگر آزاد نبود، تمام ازدواج‌ها نامشروع بود. مراد خلجی خيلی روشن‌تر از اين‌هاست. او چيزی شبيه به «ازدواج آزاد» را در دل اين سکولاريسم و مدرنيته‌ی مطلوب‌اش می‌گنجاند. نام‌اش را هم حق می‌نهد. اين از سست‌ترين استدلال‌هايی است که درباره‌ی رابطه‌ی جنسی و حق هر انسان نسبت به تن‌اش (و به ويژه ولايتِ زن بر تن‌اش) می‌شود آورد. خلجی بهتر بود اين حرف‌ها را در رمان‌اش می‌آورد تا در يک مقاله‌ی به اصطلاح علمی. اين تلقی‌ها بيشتر به درد رمان می‌خورند تا تحليل آکادميک. (راستی چرا اين مدعيات خلجی هيچ کدام مرجعی ندارد جز خودش؟ چند نفر آکادميسين و محقق و دانشمند غربی داريم که اين تئوری‌ها را تأييد می‌‌‌کنند؟ کسی اگر نام‌ها را می‌داند، لطفاً يادداشتی بگذارد با ذکر مراجع).

خلجی دو سه بند که پايين‌تر می‌رود، ناگهان از دامان شريعت اسلامی گريبان ايدئولوژی اسلامی را می‌گيرد. خوب بسيارند کسانی که با ايدئولوژی اسلامِ سياسی مشکل دارند. او از بنيادگراها حرف می‌زند و از ايدئولوژی (نقل قول‌اش را از فاطمه مرنيسی ببينيد). اما هنوز من نفهميده‌ام اين «روح شريعت اسلامی» چه چيزی است که تنها در ايدئولوژی اسلامی و بنيادگرايی خودش را نشان می‌دهد و در آراء کسانی مثل يوسف صانعی و مثلاً احمد قابل ناگهان غيب‌اش می‌زند؟!

اين بند نوشته‌ی خلجی را بخوانيد: «ایدئولوژی اسلامی، استوار بر فرض ایده‌آل بودن دوره‌ای از گذشته است. ایدئولوژی اسلامی روایتی از تاریخ گذشته را می‌سازد و آن روایت را «اصیل‌»، «ناب» و بهترین روایت ممکن می‌داند. افزون بر این، آن گذشته را بهترین دوره تاریخ بشری می‌شمرد که باید بازآفرینی شود و با ضرب و زور هم که شده، همه در شکل و هیأت آن قرار گیرند. برای ایدئولوژی اسلامی تاریخ، سطحی هموار نیست. تاریخ تداوم ظلمات است که نقطه‌ای نورانی میان آن است و باید به آن نقطه نورانی چنگ زد. تاریخ در ایدئولوژی اسلامی یعنی قطعه زمانی مشخص در میان دو جاهلیت؛ جاهلیت پیش از اسلام و جاهلیت مدرن. برای ایدئولوژی اسلامی «آینده» معنا ندارد. تنها پاره‌ای از گذشته به روایتی رسمی اصالت دارد و بس. چنین است که ایدئولوژی اسلامی از بُن، ضد تاریخی‌نگری و نگرش تاریخمند به جهان است». به نظر من اين عبارات لفاظی است و بس. بازی کردن است با کلمات و چشم پوشيدن بر واقعيت‌های تاريخی و معاصر دنيای ما و همچنين جهان اسلام. و اين توصیفات انشاگونه، حتی اگر نشان و رنگ و بويی از واقعيت در خود داشته باشد، کاری نمی‌کند جز يکپارچه‌سازی. خلجی اين را از ياد می‌برد که جاهليت، نقطه‌ی مقابل اسلام نخستين بود. ما اين را به آسانی فراموش می‌‌کنيم که در زمان پيامبر اعراب دختران‌شان را از شرم زنده به گور می‌کردند. پيامبر اسلام اين سنت جاهلی را بر انداخت. اين تحول در جامعه‌ی عربی ضد زن تلقی می‌شود؟ روح شريعت اسلام در اين‌جا هم ضد زن بوده است؟

به جای تلاش برای اصلاح تصويرهای نادرست از زن در يک جامعه‌ی سنتی نبايد دست به جايگزين‌هايی زد که نه می‌توان به اين سادگی آن‌ها را عملی کرد و نه اصلاً سير تحول جامعه‌های سکولار و غربی آن‌ها را تأييد می‌‌کند (ارجاع‌تان می‌دهم به ربط کپرنيک با آزادی زن و تن!). وقتی انديشمندان و روشنفکرانِ دينی (و حتی بعضی از فقيهان) تمام هم و غم‌شان اصلاح تفسيرهای دينی و به روز کردن استنباط‌های دينی است، چنين نگاهی معنايی جز اين نمی‌دهد که ما آزادی بی‌قيد و شرط جنسی می‌خواهيم و دين مانعی بزرگ بر سر راه آن است، پس به هر حيله‌ای بايد آن را کنار زد. جای دريغ است که آن ‌همه تلاش به حق و ارزنده‌ی زنان برای احقاق حقوق حقه‌شان قربانی برداشت‌های ضعيف و سطحی شود. اين مطلب را يک مرد نوشته است. آيا زنان هم چنين می‌انديشند؟ دغدغه‌ی زنان هم همين است؟

پ. ن. بعد از نيم ساعت گفت‌وگو با  بانو اين‌ها را نوشته‌ام. آن مورد مربوط به جاهليت اشاره‌ی اوست. کرديت‌اش مال ايشان است يعنی!

پ. پ. ن. چند نکته‌ی حاشيه‌ای دیگر را هم در «فرافکنی‌های تاريخی درباره‌ی دين» افزوده‌ام که به ادامه‌ی بحث و بسط آن ياری می‌رساند.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است