ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
چهارشنبه ۲ اسفند ۸۵ :: February 20, 2007 

آشوب عقل در دين

قصه‌ی تقابل يا هم‌راستايی عقل با دين قصه‌ی تازه‌ای نیست. اما می‌توان اين مسأله را از منظر تازه‌تری نيز طرح کرد. پرسش‌ِ تازه‌ای که ذهن مرا مدت‌هاست به خود مشغول کرده است اين است که آيا عقل می‌تواند با دين، با اوليای دين، با پيامبر و ائمه، به استدلال عقلی در پيچد و صاحبِ آن عقل را کماکان بتوان مسلمان و مؤمن يا هنوز شيعه ناميد؟

من پاسخِ اين پرسش را مثبت می‌دانم. دلايلِ اين پاسخ البته مفصل است، اما به اجمال می‌توان به پاره‌ای از آن‌ها اشاره کرد و چهارچوب استدلالی آن را باز کرد. پيش از ورود به استدلال در این مورد، بايد چند نکته را به خوبی تشخيص داد و بر آن‌ها پای فشرد. قبل از هر چيز، بايد تکليف ذاتيات و عرضياتِ دين را روشن کرد. چه چيزهايی است که ذاتِ پيامِ دينی را تشکيل می‌دهند و دين بدونِ آن‌ها ديگر دين نيست؟ شايد در تعيين مصاديق اختلاف نظرهايی باشد، اما علی الاصول عمده‌ی مسلمانان فهم واحدی از اقلِ مشترکات برای مسلمان دانستن يک فرد دارند و اين مشترکات اقلی همانا شهادتين است و ايمان به روز جزا. ساير احکام و تکاليفِ دینی، همين که از حدِ کمترين لوازم مسلمان بودن عبور کنيم، به دست فقها و علما شرح و تفسير شده‌اند و فقها از ابزارهای مختلف برای تحکيم فهم‌شان سود جسته‌اند. احاديث و روايات، در کنارِ آيات قرآنی، البته يک منبع برای تأييد و تحکيم تفسير و اجتهاد فقيه بوده است. (اين بحث‌ها جان می‌دهد برای طلبه‌ای پرشور و سودا مثل ياسر ميردامادی).

به عنوان مثال، اگر به فتاوای آيت الله صانعی نگاه کنيم (مثلاً در خصوص برابری ارث زن و مرد) آشکارا به درک تازه‌ای از احکام مربوط به زنان می‌رسيم. از پيامبر اسلام و امام علی سخنان فراوانی روايت شده است که بسيار زن‌ستيزانه و خشن هستند و با عرف‌های پذيرفته شده‌ی روزگار مدرن سازگاری ندارند. تکليفِ يک مسلمانِ مؤمن صاحبِ خرد در مواجهه با اين احکام چی‌ست؟ آيا عقلاً می‌توان با اين‌ احکام مخالفت کرد و در برابر آن‌ها اجتهادی عقلی را علم کرد؟ در اين مورد خاص، به اعتقادِ من، بدون شک می‌توان چنين کرد. دکتر سروش جايی، شايد هم چندين جا، اشاره‌ای به همين موضوع خاص (سخنان امام علی درباره‌ی زنان) کرده است. خلاصه‌ی سخن سروش اين است که اگر در متنی دينی با استدلال روبرو شويم، نفسِ ورود استدلال رابطه‌ی آن متن را از شخصيت گوينده منسلخ می‌کند. به اين معنا که وقتی پای استدلال به ميان آمد (و مثلاً علی تلويحاً يا تصريحاً نگفت که شما اين را بپذيريد به پشتوانه‌ی شخصيتِ ولايی من)، می‌توان در استدلال علی خدشه کرد و آن را رد کرد، بدون اين‌که در ایمانِ ما به ولايتِ او خللی پديد آيد. رکنِ اساسی اين ديدگاه اين است که امامت و نبوت را اکثری نمی‌داند، يعنی هر چه – و تمام چيزهايی که - از پيامبر و امام علی و هر پيشوای دينی ديگر (فرض کنيم ائمه‌ی معصوم شيعی) صادر شده باشد، لزوماً صادر شده از شخصيت نبوی يا ولايی آنان نيست. به تعبير ديگر، اين افراد نيز می‌توانند صفات و ويژگی‌های بشری را در داوری‌ها و قضاوت‌های عقلی داشته باشد. يعنی هم می‌توانند خطایی در استدلال عقلی داشته باشند و هم سخن‌شان می‌تواند به اقتضای زمانِ خودشان محکم، درست يا قابل قبول باشد، ولی با گذرِ زمان و در آمدنِ معرفت‌های تازه، سخن‌شان از اعتبار بيفتد. این سخن البته سخن درشت و شايد بی‌محابايی باشد، اما اگر به مشی فقيهان نگاه کنيم می‌بينيم که فقيهان عملاً کارشان همين بوده است يعنی حکمی را که يک پيشوای دينی و حتی قرآن صادر کرده است نقض کرده‌اند. البته اين نقض حکم مثلاً چنين نيست که فقیهی بگويد خدا دو تاست يا محمد خاتم الانبيا نيست يا روز جزايی در کار نيست و همه چيز بی‌حساب و کتاب است (بالاخره برابر بودن يا برابر نبودن ارث زن و مرد، هيچ ربطی به وحدانيت خدا ندارد). لذا، وقتی علی ابن ابی‌طالب می‌گويد زنان حظ و بهره‌شان از دين کمتر است چون در ايام قاعدگی از نماز خواندن معاف‌اند، استدلالی در ميان آمده است که می‌توان در آن خدشه کرد. اين جمله را هر کسی می‌تواند بگويد (p→q) و عقلِ بشری دستِ منِ شنونده را در ارزيابی اين گزاره‌ی منطقی باز می‌گذارد. منطق آن عبارت، منطق دینی و کاريزماتيک نيست (نمی‌گويد که مثلاً «مثل الجنة التی وعد المتقون . . .» که گزاره‌ای است دينی و فاقد استدلال).

حتی وقتی با احکام قرآن رو به رو می‌شويم، بايد به اين نکته توجه داشت که روش‌های دينی برای رسيدن به يک هدف و غايتِ خاص مقيد به بسترها و فضای خاص آن حکم است. به عبارت دیگر، اگر برای رسيدن به هدفی خاص، در يک زمانِ ديگر به اين نتيجه رسيديم که آن روش دیگر مفيد نیست بلکه نتيجه‌ی معکوس می‌دهد، ما عقلاً مکلف‌ايم که از آن روش دست بشوييم. مثال روشن‌اش اين است که اگر مثلاً فقها به اين نتيجه برسند که حکم سنگسار برای زنا نه تنها کمکی به حل مسأله نمی‌کند، بلکه ماجرا را پيچيده‌تر کرده و نتيجه‌ی معکوس می‌دهد، تکليف فقيه اصلاحِ حکم و ارايه‌ی روشی تازه است (نمونه‌ی آشکارش رأی فقيهان بسياری است که می‌گويند اگر اجرای حکم سنگسار باعث وهنِ اسلام شود، اجرای آن مردود است). اين‌جاست که عقل در فهم سنت‌گرايان از دین آشوبی می‌افکند. آشوب بزرگتر اين‌جاست که عقل جسارتِ اين را پيدا کند که در برابر حتی پيامبر نيز عرضِ اندام کند. دين عقل را منقاد نخواسته است اگر چه شواهد تاريخی زيادی دال بر خواسته‌های مؤمنين هست که بعد از پيامبر (يا شايد در زمانِ خودِ او) بسياری عقل را دست بسته و معزول خواسته‌اند. اما به همان اندازه هم می‌توان شاهد عقلی بر خلافِ آن عرضه کرد. مثلاً اگر در قرآن استدلال شده است که «اگر خدا دو تا می‌بود، فساد در کار عالم پديد می‌آمد»، ما آشکارا با گزاره‌ای استدلالی روبرو هستيم. فرض کنيم نمی‌دانستيم اين جمله از قرآن است. ما هيچ راهی نداريم که تشخيص بدهيم اين جمله سخنِ وحی است، چون ورودِ استدلال رابطه‌ی گزاره را از گوينده‌ی گزاره گسسته است. با اين نحوه‌ی ورود به بحث، تکليفِ ما با بعضی از احکام و روايات و احاديث روشن می‌شود. يعنی چه آن حديث و روايت مستند باشد و چه نباشد، می‌توان عقلاً آن را سنجيد و وزنِ آن را مشخص کرد و حتی آن را رد کرد، بدونِ اين‌که خدشه‌ای در ايمان و اسلام نقد کننده پديد بيايد.

به طريق اولی، می‌توان دوباره به عرضيات و ذاتياتِ دين بازگشت. فرض کنيم پيامبر به جای عربستان در اسپانيا مبعوث شده بود. بديهی است که زبان قرآن دیگر عربی نمی‌شد (نزول قرآن به زبان عربی در سرزمينی که مردم زبانی ديگر دارند، عقلاً کار عبث و بيهوده‌ای است، بالاخره پيامبر وحی را برای همين مردم می‌آورد نه برای در و ديوار!). آن وقت تکليف ما به آن آيه‌ی قرآن که از زبان عربی ستايش می‌کند، چه بود؟ قطعاً چنين آيه‌ای در آن فضا دیگر وجود نداشت. يا مثلاً اگر پيامبر هرگز با دختر جوان و زيبارويی به اسم عايشه ازدواج نکرده بود (کاملاً ممکن بود چنين اتفاقی هرگز نيفتد)، آن آیات سوره‌ی نور هرگز نازل نمی‌شد. يا اگر پیامبر عمويی به اسم ابولهب نداشت، آن سوره‌ی قرآن هرگز نازل نمی‌شد و بسیار چيزهای ديگر که عرضیِ دین و عرضیِ وحی و نبوت هستند. اين عرضيات البته روحی دارند و معنایی. وظيفه‌ و تکليفِ منِ مسلمانِ مؤمن چسبيدن به قالب و قشر و پوسته‌ی اين عرضيات نیست. تکليفِ من کشف معانیِ اين اسامی است و درکِ مظروفِ اين ظروف است، نه تکرار طوطی‌وار صورت‌ها و الفاظ. بگذاريد فرض ديگری را در ميان آوريم: فرض کنيد به جای محمد ابن عبدالله، پسر عموی‌اش، علی ابن ابی‌طالب به نبوت مبعوث می‌شد (یا هر کسِ ديگری). آن وقت ادبيات و زبان قرآن چگونه از آب در می‌آمد؟ به نظرِ من، قرآن قطعاً قرآنِ ديگری می‌شد. ادبيات‌اش احتمالاً دشوارتر و ادبی‌تر می‌شد و کلِ تاريخ اسلام به شکلِ ديگری در می‌آمد. پيش‌فرض اين پيشنهاد البته اين است که در نظامِ آفرينش يک الگوی از پيش تعيين شده و مقدر برای يکايک وقايعی که قرار است رخ دهند وجود ندارد (اين البته با درک عاميانه و سنتی از دين سازگاری ندارد که همه چيز، هر رطب و يابسی، در لوح محفوظ قبلاً نگاشته شده است و از سير تا پيازِ عالم قبلاً مشخص است)، يعنی طرحی کلی هست بدون تعيين يکايک مصاديق و جزييات عالم. به طريق اولی، حرفِ من اين است که ممکن بود شرايطی پيش بيايد که واقعه‌ی کربلا هرگز رخ ندهد (گمان نمی‌کنم هيچ شيعه‌ای به اين درجه از قساوت قلب رسيده باشد که در دل آرزو کند که اگر می‌شد تاريخ را جور ديگری نوشت، باز هم همان بلا را بر سر امام حسين می‌آورديم!). اين‌جا البته من بر اين تفکيک پای می‌فشارم که بايد ميان «عرضی» و «تصادفی» فرق نهاد. و اين البته نزد اهل دانش روشن است و تنها محض تذکر به آن اشاره کردم.

به هر حال اين يادداشت فتح بابی بود برای بحث‌های دیگری که شايد دوباره‌ در آينده به آن‌ها اشاره کردم. خلاصه‌ی سخن اين است که به اعتقادِ من عقل بشری آن قدرها هم که نموده می‌شود، دست‌اش بسته نيست و به ميزان همين قرآن و همين شريعت می‌توان از آن در فهم دين به کمال استفاده کرد. اين‌که چرا عده‌ای از عقل استفاده نمی‌کنند، البته اختيار خودشان است و اصلِ موضوع را نفی نمی‌کند.


تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است